رفتن به مطلب

عشق با تمام دیوانگی|fateeکاربر انجمن نودهشتیا


Fatemeh.M
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C

ارسال های توصیه شده

  • مدیر سرپرست

spacer.png

اسم نویسنده: فاطمه معینی

اسم رمان: عشق با تمام دیوانگی

هدف: علاقه به نویسندگی 

ژانر: عاشقانه، طنز، معمایی

زمان پارت‌گذاری: نامعلوم

خلاصه: آخ، قر توی کمرم فراوونه نمی‌دونم کجا بریزم. همین‌جا- همین‌جا. آخه اینجا جای قر ریختنه؟ خواستم بقیش رو بخونم  که در آسانسور باز شد، چشم‌تون روز شکوفه‌ای نبینه.

 

مقدمه: می‌گویند؛ زندگی هر روزش شروعی زیباست و چه زیباست که شروع زندگی من شدی، چه سخت‌ و طاقت فرسا است آن‌گاه که با دلی مملو از عشق برای‌ با تو بودن مبارزه می‌کنم، زیباتر از آن لحظه وصال توست. با چشمانی لبالب از اشک به دو گوی زیبایت نگاه می‌کنم و غرق لذت می‌شوم برای شروع باتو بودن.

ناظر: @نویسندهیفضابیـے

 

ویراستار:  @ SARAM

 

 

@ Ayda rashid☆ویژه☆

 

@یگانه جان

@16Nian

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
ویراستاری ayda rashid
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۱)

با جیغ اسمش رو صدا زدم:

- تینا خدا بگم چیکارت نکنه دختر؟! باز هم زبان نخوندی؟ آخه تو تا الان چجوری قبول‌ شدی؟

مثل همیشه نیشش رو باز‌ کرد و با یک چشمک که قیافه من رو سرخ‌تر از قبل می‌کرد گفت:

- همونطوری که تو قبول شدی.

نه دیگه واقعا صبر در برابر این بشر محاله.

خواستم روش چند تا جفتک مخصوص خودم رو بپرونم که الناز یکی زد پس کلم و گفت:

- فاطی عشقم آنقدر حرص نخور پوستت خراب میشه.

پروردگارا! فقط بگو بخاطر کدوم گناهم گیر این دو تا یالغوز افتادم؟

پوکر به جفتشون نگاه‌ کردم که ریسه رفتند از خنده.

همین‌طور که دست جفتشون رو می‌گرفتم و می‌کشیدم گفتم:

ای درد، ای کوفت، ای حناق!

هر سه رفتیم سر کلاس، بخدا همیشه همینه! ما چهار‌ تا عادت کردیم.

می‌پرسید چرا چهارتا؟! خب باید بگم چون چهار نفریم. چهار تا رفیق فاب و شیطون، می‌گم شیطون نه از این بی‌آزار‌ها، نه از اون‌هایی که مامان بابا‌‌هاشون هم ازشون شاکی‌اند.

بعد از کلی بدبختی زنگ خورد تا عزرائیل ما را ببرد. اهم نه! یعنی زنگ خورد تا بریم سر خونه زندگیمون.

من به شخصه حاضرم یک چیزی رو با خودم شرط ببندم، اگه قرار باشه بازم به دنیا بیام این‌بار خدا می‌زنه پس کلم، میگه بتمرگ سر جات همون آفلاین باشی بهتره.

من:

- مامان- مامان- مامان، ننه!

مامان از تو آشپزخونه:

- ای مامان و یامان! هی مامان- مامان چته؟

(می‌بینید چقدر مهر و محبت ریخته) خلاصه با کلی غر- غر مامانم که دختر باید فلان باشه و این نباشه و اون باشه ناهار خوردم، رفتم اتاقم. خواستم یکم ریلکس کنم یا به عبارتی بکپم که سه تا خروس بی محل زنگ‌ زدند.

الی:

- الو فاطی مردی؟! 

تینا:

- فاطی؟!

 ملیحه:

- فاطی بگو لای خرمات گردو بزارند.

من: ...

 

@16Nian

@همکار ویراستار

@ همکار ویراستار♥️

 

ویرایش شده توسط Ayda rashid
ویراستاری ayda rashid
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

spacer.png

پارت(۲)
من:

- اگه یک دقیقه دهن‌هاتون رو ببندین میگم.

ملیحه:

- بنال!

یک    پوف کلافه کشیدم و پلک‌های خستم‌ رو با انگشت اشاره و شستم مالیدم‌ و گفتم:

- خبر مرگم می‌خواستم بخوابم.
الناز:

- غلط خوردی! بلندشو حاضرشو بریم.

من:

- کجا؟
تینا:

- بریم ددر.
باناله گفتم:

- نه، من نمیام.

الناز و ملیحه هم‌زمان

-  تو آبنبات می‌خوری نیایی.

من:

- خوب الان که ساعت یک، ساعت سه منتظرم. گمشید دنبالم!

هر سه:

- خیله خوب بای.

گوشیم‌ رو گذاشتم روی ساعت دو و نیم و به سه نرسیده خوابم برد.

تازه خوابم برده بود که دوباره گوشیم زنگ خورد، با حالت گیج‌واری به شماره نگاه کردم، ناشناس بود.

بیخیالش شدم و د برو که رفتیم ادامه خواب.

با صدای خروس گوشیم چشام رو باز کردم.
خوب زیاد وقت ندارم، فلفور یک دوش گرفتم اومدم بیرون.
موهام رو خشک کردم و به خودم توی آینه نگاه کردم.

با یک لبخند پت و پهن، یک آرایش خوشمل کردم. شال مشکی، مانتوی سفید و جین یخیم رو پوشیدم.

گوشی‌ رو کیفمم برداشتم و رفتم پایین.
هیچکس توی سالن نبود.

کسیم که بالا نبود پس بنابراین کسی خونه نیست.
نشستم رو مبل‌ها تا اون سه تا بیان.
پنج مین بعد اومدن، تک انداختن رفتم بیرون.
بماند که چقدر شرو ور گفتن و کتک خوردیم از هم راه افتادیم سمت شهربازی.

 

 

تینا::::::::::::::

- خوب آقا ممنون چقدر میشه؟! 
فاطی:

- آخ جون من پشم می‌خوام.
ملیحه:

- فاطی تو چی می‌خوای؟
فاطی:

- اوم یعنی من پشمک می‌خوام.

من:

- خاک تو سرت اگه به جرم الاغ بودن نگیرنت نفرستنت باغ وحش، به جرم بی‌ادب بودن و این‌که بلد نیستی حرف بزنی می‌فرستنت بیابان‌های گبی.

من و الی و ملیحه غش کرده بودیم از خنده، دیگه فاطی تا مرز انفجار صلوات می‌فرستاد دوباره یکهو سرخ می‌شد.

فاطی:

- به قرآن الان حقتونه از اون چرخ و فلک سی‌متری بندازمتون پایین تا با کارتکم نشه جمعتون کرد.
ملیحه:

- بابا این حرف‌ها رو بیخیال! بیایید بریم تخلیه انرژی.

خلاصه رفتیم یک چندتا چیز میز سوار شدیم.
رفتیم رنجر سوارشیم، یک پسره اومد بغل دسته من نشست. هنوز رنجر راه نیوفتاده بود، بی‌تربیت بی‌شخصیت برگشته میگه؛ هر وقت شلوارت قهوه‌ای شد  بگو توی ماشینم شلوار دارم به عنوان قرض بهت میدم.

برخلاف عصبانیت درونم یک نگاه به پسره کردم بعدشم یک لبخند خبیث زدم و یک ابروم رو انداختم بالا، پسره باتعجب نگاهم می‌کرد.

به الی نگاه کردم.
----------------------------------------------

@16Nian 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Ayda rashid
ویراستاری ayda rashid
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۳)

به الی نگاه کردم.
یک لحظه حس کردم عزرائیل بنده خدا رو داره زیارت می‌کنه، فاطی و ملیحه باز وضع‌شون بهتر از این رنگ و روی الی بود.

همین که صدای فیس رنجر اومد، الی همچین جیغ زد می‌خواستم برگردم به پسره بگم:

- اون شلوارتو که می‌خواستی به من بدی میشه بدی من بدم به دوستم.
ملیحه انگار ختم قرآن گرفته بود تند- تند پشت سرهم صلوات می‌فرستاد. اونم بلند- بلند! فاطی از شدت خنده رفته بود رو ویبره، دقیقاً مثل اورانیوم داشت غنی می‌شد.

منم همون  وسررو کرده بودم سوژه حالا نخند کی بخند.
بالاخره رنجر وایساد. به پسره نگاه کردم دیدم مردم دارن از رو صندلی به زور می‌کشنش پایین.

دیگه بیخیالش شدم گفتم خدا اینو زده.
خلاصه بعد از کلی خوش گذرونی برگشتیم خونه.

الناز:::::::::::::::

من:

- سلام به سه الاغ زیبا!

هرسه:

- درد!
من:

- پاشید پروپاچتونو جمع کنید بریم سر کلاس، هوا سرده.

زنگ که خورد چهارتایی رفتیم تو حیاط.
این تینا باز هار شده بود.
ملیحه هم از گشنگی مثل زنای حامله ناله می‌کرد، فاطی هم مثل شوهر مرده‌ها به صف بوفه نگاه می‌کرد.

آخر طاقت نیاوردم، دیدم اوضاشون خرابه رفتم یکی یک ساندویچ خریدم مثل مفت خورا خوردنا.

قرار بود امسال عید بابای فاطی براش یک ۲۰۶ خوشگل بخره اونم بنفش.

اسکل بخدا این فاطی این همه ماشین چسبیده به ۲۰۶.

ما چهار نفر علاوه بر این‌که رفیق فابای همیم دوست خانوادگی هم هستیم و چی بهتر از این که مدام در دل این سه تا گوسفند هستم.

قرار بود امسال عید دسته جمعی با خانواده هر چهارتامون بریم شمال بعدشم بریم تبریز.
تازه جذابیت موضوع اینه که فاطی بدون گواهینامه می‌خواد تا خود شمال برونه و این یعنی مرگ هر چهارتامون.

یک هفته بعد:::::

فاطمه::::::::::::::::
امروز تعطیل می‌شیم و پیش به سوی خرید برا عید.
من:

- الو تینا حاضری؟! بیام دنبالت؟! 
تینا:

- باچی بیایی دنبالم؟

ملیحه جای من با هوار و جیغ گفت:

- با خر پلاک‌دار بابای فاطی.
من:

- خو خره با ماشین جیگرم دیگه.

تینا:

- آها! آره، یادم نبود. بیا- بیا منتظرم.

ملیحه:

- فاطی زر می‌زنه الان نریم بابا دو ساعت لفتش میده.
تینا:

- خوب عزیزم راننده کارش صبر کردنه دیگه.

حرف ملیحه رو که از دم گوش من هوار می‌زد که تینا لایک داری رو نشنیده گرفتم و به تینا که الان می‌دونستم اونور خط لبخند رضایت رو لباشه گفتم:

- عه نه بابا! وقتی با پای پیاده بیایی می‌فهمی، خدافظ.
بعدشم زرت گوشی رو قطع کردم.
بوق- بوق- بوق- بوق- بوق!
تینا با جیغ داد زد:

- انقدر اون بوق بی‌صاحب رو نزن. الان میاد دیگه اه.

من:

- الهی خودم سنگ قبرتو بشورم با گلاب الناز، یک بارم که این تینای در به در زود حاضر شده تو دیر میایی؟!

ملیحه که کلش تو گوشی بود سرش رو بلند کرد و گفت:

- تینا یک آدامس بده این هاپو بجوعه الان پاچه ما رو می‌گیره.

با ابروهای درهم از تو آینه نگاش کردم و گفتم:

- از اخلاق گل گلیه این تینای خیر ندیده که بهتره اخلاقم.
ملیحه تند- تند ابروهاشو انداخت بالا و گفت:

- هردوتاتون جک و مکسین.
تینا:

- سگ اون عمه چاقته.
ملیحه با بیخیالی شونه‌هاش رو انداخت بالا و گفت:

- تو فقط به عمم فحش بده من اگه اعتراض کردم از توعه مگس بدترم.

حرفم با اومدنو پریدن الی تو ماشین نصفه موند.

الی:

- اومدم بابا، حالا یک ماشین خریده‌ها! ایشاالله پلیس راهنمایی رانندگی بگیرتت تا حالت جا بیاد.
من:

- اونوقت شما سه تام فردا با باباهاتون میایید شمال.
تینا:

- ای بابا بس کنید دیگه شورشو درآوردین، فاطی راه بیوفت دیر شد.
صبح زود باید راه بیوفتیم.

ملیحه:

- فاطی این ضبط بی‌صاحابو روشن کن حوصلم سر رفن.
من:

- تو که تا الان سرت تو گوشیت بود خوب.
تینا دستش رو دراز کرد و یک آهنگ از جناب تتلو که من اصلا ازش خوشم نمیاد و پلی کرد.
صدای ضبط و کم کردمو گفتم:

- بریزید پایین رسیدیم.
تینا:،

- مگه ما گوسفندیم؟!
الی:

- شماها آره؛ اما من نوچ!
من:

- بابا اعتماد به نفس! گمشید ببندید بریم دیر شد.
خلاصه بعد از کلی خرید که جونمونو به کف کفشمون رسوند، راهی رستوران توی پاساژ شدیم.

همین که پامون رو   گذاشتیم تو رستوران دیدیم به- به!
..............

-------------------------------


@16Nian

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Ayda rashid
ویراستاری ayda rashid
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۴)

پشت میز چهارتا تا پسر جیگر مامانی داشتن باکلاس پیتزا می‌خوردن.
ماهم که دیدیم اونام دارن مثل بز با اخم به ما نگاه می‌کنن مام محل ینجه گوسفندم بهشون ندادیم، رفتیم سر میزهامون نشستیم.
دیدم از این سه تا برای رفتن و سفارش دادن آبی گرم نمیشه خودم بلند شدم.
از بغل میز اون چهارتا داشتم رد می‌شدم؛ یکی از اونا خواست زیر پا بزنه تا اومد لنگای درازش رو بیاره بالا منم نوشابه روی میزش رو نصفه دیدم، تازه پیرهنش هم سفید بود منم نامردی نکردم نوشابه رو چپه کردم روش.
نفهم الاغ انگار کاریش داشتم حقته پسره علف نون.
اون فحش می‌داد، من با لبخند سفارش می‌دادم.
ساعت  رو نگاه کردم؛ ۷:۲۰ دقیقه بود.
دوباره اومدم از بغل میز اون چهارتا ردشم؛ دیدم اونا بی‌محلن منم بیخیال رفتم نشستم سرجام.
دیدم این سه تا همچنان می‌خندن، یک چشم غره بهشون رفتم تا ببندن.
بالاخره غذامون رو آوردن خوردیم. دیدیم یکی از اون کله پوک‌ها (پسرا رو میگم)نیست.
خواستم تلافی اون یکی رو سر این یکی دربیارم، از جام بلند شدم.
الی:

- فاطی باز داری کجا میری؟!
با لحن موزی گفتم:

- هرکاری کردم فقط فیلم بگیرید.
ملیحه:

- بتمرگ سرجات کجا داری میری آخه خول؟
تینا:

- فاطی!
با یک چشمک بهشون به گوشیه ملیحه اشاره کردم و راه افتادم سمت میز پسرا.
رسیدم سمت میزشون الکی خم شدم تا بند کفشم رو ببندم دیدم پسره داره میاد.
خواست بشینه، با یک لحن خشک گفت:

- برو اونورتر به خود درگیریت با کفشت ادامه بده.
خیلی ریلکس رفتم اونور تا بشینه، دیقه نود تا اومد بشینه صندلی رو از زیرش کشیدم.
همه زدن زیر خنده؛ حتی دوستای خودشم هار- هار می‌خندیدن. پسره یک چشم غره به رفقاش رفت و اونام نیششون رو جمع کردن.
خیلی شیک و مجلسی پاشد. اومد سمتم، یک نگاه به اون سه تا کردم.
دیدم گوشیاشون رو گذاشتن توی جیبشون و زل زدن به ما و ریز- ریز خندیدن.
این پسره هم همچنان داشت بااخم به من نگاه می‌کرد.
اومد یک میلی متریم وایساد با یک صدای خشن برگشت گفت:

- برای چی این کار رو کردی؟!
من:

- خو...خوب- خوب چون- چون دو...دوست داشتم، دوست جنابعالیم می‌خواست زیرپایی بزنه.
پسره:

- اون رو که تلافی کردی، مریضی؟ کرم داری؟
یک دفعه مغزم فعال شد این چی داره میگه !
آیی نفس کش دیدم خیلی خیطه کم بیارم و مثل درخت نگاهش کنم، منم زدم به سیم آخر و شروع کردم رگباری چرت و پرت گفتن که هیچ کدومشون رو نفهمیدم خودمم.

پسره:

- هه! خوبه فکر کردی من خرم؟! 
من:

- نه! خر هستی دیگه مگه شک داشتی به این موضوع؟! 

الناز:::::::::::::::::::


وای فاطی خدا بگم چیکارت نکنه! یکی دیگه کرم ریخت روت چرا سر این خالی کردی؟
اوف اگه اون پسره الان بزنه تو گوشت خدایی حقته.

فاطمه::::::::::::::
اونی که روش نوشابه ریختم این الاغ و صدا زدم گفت آرسین بس کت زشته، حالا مگه چی‌شده؟!
این پسره یالغوزم یک چشم غره بهم رفت و گفت:

- دیگه دوروبرم نبینمت.
با خشم نگاهش کردم.
آیا من الان حق تیکه- تیکه کردن این آرسین علف نون رو دارم؟! 
آیا کسی جرات داره حرفی بزنه؟! 
وقتی هرچهارتاشون رفتن، رفتم سمت میز خودمون.
پنج ثانیه هم دیگه رو نگاه کردیم و یکهو زدیم زیر خنده.

تینا:::::::::
پاشید بریم.
بالاخره از پاساژ اومدیم بیرون، به فاطی نگاه کردم دیدم به ماشینش داره نگاه می‌کنه.
نگاهش رو دنبال کردم دیدم زل زده به اون چهارتا.
یک دونه زدم به پهلوی الی- الی و ملیحه.
ملیحه:

- هو چته وحشی؟ پهلوعه‌ها!
من:

- الاغ اونور رو نگا.
الی:

- کدوم ور رو؟! عه اون بچه رو میگی که داره گل رو می‌فروشه؟!
من:

- نفهم من آنور رو نمیگم که اونطرف رو میگم.
ملیحه:

- وا تینا خوب مثل آدم زرت رو بزن دیگه.
بیخیال شدم تا برسیم سمت ماشین.
الی:

- عه تینا اون چهارتا دم ماشین فاطی چی‌کار می‌کنه؟
من:

 - خوب الاغ داشتم همین رو می‌گفتم دیگه!
ملیحه:

- وای بچه‌ها فاطی رو نگاه قرمز شده.
من:

- الان که بزنم زیر خنده، وای خدا.
الی:

- دهنت رو ببند تینا می‌زنمتا!
ملیحه رفت طرف فاطی و بازوش رو گرفت و گفت:

- فاطی آروم باش.
یکهو فاطی زد زیر خنده.

فاطمه::::::::::::::

@16Nian

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Ayda rashid
ویراستاری ayda rashid
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۵)

فاطمه:::::::

ای بابا این بشر چرا همش جلوی من ظاهر میشه؟!

اما نه اینجوری نمیشه،من باید یه حال اساسی از این آرسین خان بگیرم.

رفتم سمت ماشین خوشگلم،اومدم سوارشم،یکی ازاون پسرا روبه الی گفت:راسته که میگن خانوما رانندگی بلد نیستن،آخه اینجا،جای پارک کردنه؟!

الی:وا بسم الله آدمو سگ بگیره جو نگیره،خداشفاتون بده از کی تاحالا منتظر ما موندین تا یادآوری کنین به قول خودتون خانوما رانندگی بلد نیستن؟!

ملیحه:بچه ها بیخیال،بیایید بریم.

اومدم ماشینو ازجا پارک بیارم بیرون آرسین(خدایی چه زودم پسرعمو دخترعمو شدیم باهم) زد به شیشه.

خیلی شیک شیشه رو دادم پایین گفتم:پول خورد ندارم.

انگار صدتا فحش بهش دادن،آیی حال کردم،آها بسوز تا من خنک شم.

آرسین بایه قیافه پوکر نگام کردوگفت:منظور؟!درست صحبت کن احترام خودتو هم نگه دار.

پسره بی شخصیت یهو گفت:اتفاقا اومدم گلای تورو بخرم که شب که میری خونه بابات کتکت نزنه.

آیا آمپرچسبوندن،ویندوز پروندن،سرخ شدن،به مرز جنون رسیدن کار اشتباهیست؟! خیر.

همچین قاطی کردم که اگه از خر جفتک میخوردم حالم انقدر قاطی پاتی نمیشد.

دیدین که اصولا ما خانوما قفل فرمونو یه ابزار برای دفاع از خودمون میدونیم،منم با قفل فرمون که فقط دو دقیقه طول کشید تا از زیر پام بکشمش بیرون رفتم پایین.

عه این چرا انقدر درازه؟! حالا دوستام به من میگن نردبون،اینکه درخت چناره.

یکم سرمو بلند کردمو مثل وحشیا نگاش کردم.

جیغ زدمو گفتم:چه مرگته؟! سنگ رفته تو کفشت؟! یا چوب رفته تو آستینت؟!چته؟چرا مدام دنبال بحث بامنی؟!.

بعد از لجش بخاطر خنکی دل خودم یه پنجاهی از تو کیفم برداشتم،از آستین لباسش گرفتمو دستشو که نیمه باز بود اوردم بالا وپولو گذاشتم کف دستش بعدشم بایه پوزخندگفتم:

تو برو خونتون تا نامادریت دعوات نکنه.

آخیش راحت شدما.الان دقیقا حس آدمیو دارم که تو چله تابستون بعدازکی خرید زیر آفتاب یه آب زرشک یا یه هویج بستنی خنک میخوره.

دیگه به قیافه های بهت زده از تعجب وصورت سرخ شده که معلوم نبود از خندس یا عصبانیت توجه نکردم وزود سوارشدمو گازشو گرفتم  د برو که رفتیم.

لحظه آخر از تو آینه دیدم که آرسین پنجاهی رو انداخت زیر پاشو لهش کرد.خاک تو سر لیاقت نداره.

اون سه تارو رسوندم خونشونو خودمم رفتم خونه.

همین که درو باز کردم یه دمپایی خورد وسط پیشونیم.

با گیجی دستمو گذاشتم رو پیشونیمو یکم مالشش دادم که دادوبیداد مامانم فرصتی برای غرغر کردنم نذاشت.

طبق معمول داداشم باز کرم ریخته واذیت کرده مامان منم داشت جدوآبادشو گل بارون میکرد.

تازه جذاب تر اینکه به منم رحم نکرد با داد گفت:لعنت بر اون آبجیت بیاد.

الان سوال اینجاس گناه من چی بود دقیقا؟! من نقشی تواین آتیش سوزوندن داداشم نداشتم اما فحشاش به من رسید.

---------------------

مامان:فاطمه،فاطی،فاطمه،بلندشو خوابیدی یا مردی دختر؟! پاشودیگه کم کم باید راه بیفتیم الان بقیه هم میرسن.

من:مامان من نمیام شماها برید خوش بگذره.

مامان:تو بیخود میکنی پدرسوخته بلندشودیگه،مثل بختک افتادی رو تخت پاشو دیگه.

من:باشه،باشه،بلندشدم.

با دیدن قیافه جذاب خودم بعداز خواب وریمل هایی که بامهربونی خودشونو پهن کرده بودن رو سروصورتم یه جیغ فرابنفش زدم.

که جیغ من همزمان شد باورود داداشم به اتاق واونم با جیغ زدن من جیغ کشید.

تا سه دقیقه داشتیم آژیر میکشیدیم که نفس کم آوردیم بیخیال شدیم.

خلاصه تند تند...

@16Nian

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۶)

خلاصه تند تند حاضر شدم،خوشگل کردم،چمدون و گوشیم وسویچمو برداشتم،رفتم پایین.

مامان باباوخوهاربرادرای اون سه تا گوسفند هم اومده بودن تا از اینجا راه بیفتیم سمت شمال.

قبلش بخاطر اینکه موقع روبوسی دهنم بو جوراب نده یه چیزی خوردم بعد هم رفتم باهاشون احول پرسی کردم.

داداش تینا که از خودش کوچیک تر بود واسمش یاسین بود با داداش خول وچل خودم که اخمو ومثل همیشه جذاب بود نشسته بودن رو مبل وکلشون تو تبلت بود.

از مامان الی پرسیدم که اون سه تا کجان؟! که گفت هر کدوم تو یه ماشین خوابن.

منم کرمم گرفت،یعنی چی؟! چه وضعشه؟! من الان میخوام رانندگی کنم بعد اینا گرفتن خوابیدن؟! 

محاله بزارم یه خواب خوش از مغزشون عبور کنه.

اول رفتم سراغ الی.

یه بار زدم به شیشه جواب نداد،یه بار دیگه محکم تر از قبل زدم،بازم اصلا جواب نداد.

این بار آروم در رو باز کردم،دیدم آب دهنش مثل رود کارون جاریه.ایی چندش تمساح.

از دستش گرفتم مثل کش شلوار کشیدمشو شوتش کردم بیرون از ماشین که پهن شد وسط حیاط.

یهو مثل برق گرفته ها بلند شد جیغ جیغ کنان کل حیاط به اون بزرگی رو دنبالم کرد،من بدو الی سرخ از عصبانیت بدو.

آخر سر دیذم یکم دیگه بدوبدو کنم نفس میره بین درختا گم میشه با جیغ گفتم وایسا وایسا. چخه.

الی:بنال چته؟! 

من:به تلافی کار من بیا بریم اون دوتارم اینجوری بیدار کنیم.

رفتیم سمت تینا، در ماشینو باز کردیم .

اول از در مهربونی وارد شدیم. الی تینارو صدا زد.

جواب نداد،درعوض یه صدتی ناحنجار ازش دراومد،من که دیگه از خنده پهن شده بودم.

تازه بیشور بعدش گفت آخیش،دیگه نایی برای بلند شدن از زمین نداشتم از بس که خندیدم.

بعداز چند مین خنده بلند شدم رفتم از تو خونه یه لیوان آب یخ یخ اوردم دادم به الی اونم نامردی نکرد همشو خالی کرد رو سرش.

این تینام که وحشی،بلند بلند شروع کرد جیغ وداد وفحش دادن.

ارایشش مثل چی از صورتش میریخت. دیگه دل وروده برامون نمونده بود.

بلند شد دنبالمون کرد.

منم تنها جای امن رو خونه دیدم.

رفتم پشت سر بابای تینا عمو محسن قایم شدمو گفتم:عمو دخترتو جمعش کن باز هار شده.

همه با دیدن قیافه نه چندان جذاب وزشت تینا قاه قاه خندیدن،همون وسطا ملیحه اومد تو سالن و همینکه چشمش به تینا افتاد جیغ کشید واز پشت سر پاش گیر کرد به پایه میز و با مخ پخش زمین شد.

از شدت خنده بالا وپایین میپریدم.دیگه مرده بودیم از خنده هممون.

 

تینا::::::::

رفتم قیافه نابود شدمو پرست کردم. رفتم تو ماشین فاطی صندلی عقب نشستم.

الی دربه در هم کپیده بود،ملیحه  هم سرش تو گوشیش بود. باید کشف کنم ببینم این چرا چند روزه همش کلش تو اون گوشیه.

فاطی هم داشت میومد،منم دیدم خبری از کرم ریزی وفضولی و دلیلی برای حرف زدن نیس گرفتم خوابیدم.

یه سه ساعتی گذشته بود فکر کنم که با صدای عصبانی وفحش های زیر لبی وپچ پچ ملیحه چشمامو باز کردم.

بیتوجه بازم گرفتم خوابیدم،نمیدونم باز چقدر گذشته بود که با صدای گوشی الی از خواب پریدم.

باغرغر روبه الی گفتم:سایلنت کن اون بی صاحابو اه.

فاطی یهو با عصبانیت گفت:تینا بازم بخوایی بخوابی وقتی خواستیم یه جا وایستیم تا داداشای الی هم بیان گم میشی میری تو ماشین بابات میخوابی.

وا این چش شده؟! 

 

 

@16Nian

ویرایش شده توسط Fatee
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۷)

منم از ترسم دیگه نخوابیدم.

بعداز پنج دقیقه یاد عصبانیت فاطی افتادمو گفتم:فاطی چت شده بود؟! تو عالم خواب بودم حس کردم داری بایکی دعوا میکنی.

فاطی:هیچی.

همین،تنها جواب قانع کننده من.

اما میدونستم دروغ میگه،مشخص بود هنوزم عصبیه.

 

فاطمه::::::::

ای خدا،من چیکار کنم ؟ بازم این پسره؟! 

اوف،مار از پونه بدش میاد جلوی درش سبز میشه.

تازه کشف کردم که اسم یکی دیگشون هم مهرداد اسم اون یکی هم حامد.

حالا میمونه اسم یکیشون،هرچند برای من که یه ذره هم مهم نیست.

تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد.

من:جانم بابا...باشه چشم...باشه باشه...الان وایمیستم.

الی:کی بود؟! عمو حمید؟

من:آره،گفت یه کم بیایین جلو تر میرسین به یه سفره خونه همونجا وایستید تا ماهم برسیم بهتون،مثل اینکه داداشات دارن میان.

الی:آها.

من:آره

الی:توماره

من:آجر پاره

یه چشم غره بهم رفت وگفت:ببند باو.

نیشمو باز کردمو گفتم:ببندم کی جواب تو رو بده؟! 

الی:میبندی یا بکشمت؟! 

من:نمیبندم بکش.حالا باچی میخوایی بکشی؟! با چاقو؟! یا خفه کردنم؟

الی:فاطی

من:بنال

الی:خفه

من:نوچ نوچ آدمو وادار میکنی چهارتا درشت بارت کنه، حالت جا بیاد.

ملیحه:فاطی؟

من:هوم؟!

ملیحه:اون خواستگارت چی شد؟

من:همون که نیمه کچل بود؟! 

تینا:اما لعنتی پولدار بود.

من:من دارییم از اونم بیشتره،از لحاظ مالی هیچی ازش کم نداشتم.

الی:خوشگل بودا.

من:برو بابا کجاش خوشگل بود؟! نیمه کجچل بود.

ملیحه:خوب راست میگه دیگه واقعا خوشگل بود،خاک تو سرت فاطی خوب مو میکاشت.

با خنده گفتم:هرچیزی طبیعیش جذابه.

تینا خودشو از بین دوتا صندلی کشید جلو گونمو بوسیدوگفت:جون تو فقط طبیعی پسند باش.

باچندش جای بوسش رو پاک کردم و گفتم:بتمرگ سرجات حال بهم زن.

الی یه تک خنده کردوگفت:اما خدایی بعضی وقتا عجب چیزایی آدم میبینه.

من:مثلا؟! 

الی:سارا رو میشناسید تو مدرسه ؟!

من:آره

ملیحه:خوب،که چی؟! 

تینا:بایه مرد ۳۸ ساله ازدواج کرده.

باتعجب گفتم:جدی؟! نه بابا،شاید دروغه.

تینا:جون فاطی دروغ نیست،خودم استوریشو دیدم.

زیرشم نوشته بود: پادشاه قلبم

ملیحه ادای عوق زدن درآورد وگفت:اه چه چندش.

من:چیش چندشه؟! عشق که حرف حالیش نیس.

(رسیدم به جایی که بابام گفته بود وماشین وپارک کردم  وتو همون ماشین منتظر موندیم ، حوصله نداشتم پیاده شم تا چند تا عیاش مدام تیکه بندازن)

ملیحه:تو که باورش نداشتی.

من:نوچ، اشتباه میکنی،باورش داشتم ودارم اما میگم دیگه واقعیش پیدا نمیشه.

الی:میشه،کی گفته نمیشه.

تینا:فاطمه بازم ؟؟؟

من:چی بازم؟! 

ملیحه:چرا خودتو عذاب میدی؟! 

عصبی و تقریبا با داد گفتم:تمومش کنید.

بعدم در ماشینو باز کردم وپیاده شدم.

ماشینو دور زدمو روبه جاده تکیه دادم به ماشین.

بعد چند ثانیه هرسه شون پیاده شدن.

حالم از یادآوری گذشته وخاطرات بهم میخوره.گذشته مال گذشتست.

چرا باید کالبد شکافی کنم.بدتر از همه دوستام.من هروقت خواستم نظر بدم راجب عاشقی الکی گذشته رو پیش میکشن.

شکست عشقی وجود نداره،اما یه ماجرایی بوده که سرنوشت چند تا آدم رو الان،تو حال تغییر داده.

مثل:...

ملیحه دستمو گرفت تو دستش و گفت:خواهری بخدا قصدم ناراحت کردنت نبود.

بدون نگاه بهشون گفتم:ناراحت نشدم.

تینا اومد جلوی دیدمو گرفت وگفت:لوس نشو دیگه.جون الی آشتی کن.

الی آروم یکی زد تو شکم تینا وگفت:بازم از جون من مایه گذاشتی؟! 

تینا:آلاسکاست.

یهو زدم زیر خنده وبین خنده گفتم:نگو آبجیم گناه داره.

تینا بااخم ریز بین ابروهاش گفت:ایش.

من:کیش کیش.

پوکر چهارتایی به هم دیگه نگاه کردیم.بعد یهو زدیم زیر خنده.

جو به حالت اول برگشته بود ومن بازم گذشتم از گذشته ای که ای کاش میدونستمو آیندم رو عوض خواهد کرد.

 

 

@16Nian

ویرایش شده توسط Fatee
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۸)

تینا:من گشنمه.

من:کارت بخوره به اون شکمت،من رانندگی میکنم،من انرژی هدر میدم تو گشنته؟! تو که یه بند کپیده بودی!

کم کم بقیه هم رسیدن.بعد نیسم ساعت داداشای الی هم اومدن.

دوساعت بعد رسیدیم شمال.جونم،چه هوایی.

شیطونه میگه همینجا بمون دیگه برنگرد تهران.اما شیطونه غلط میخوره.

از ویلا تا دریا نیم ساعت راه بود،باید باماشین میرفتیم.ماهاکه رانندگی کرده بودیم یه نمه گیج میزدیم وخسته بودیم.

دیگه بیخیال دریا رفتن شدیم وهرکی رفت تو یه اتاق یا تو همون سالن ولو شدن.

منم رفتم اتاق خودم،فلفور سر دوسوت خوابم برد.

 

الناز::::::::

تینا:میگم الی همه رفتن ساحل،ما مثل اسکل ها منتظر فاطی موندیم،حس نمیکنی خیلی خوابیده؟! 

قبل از اینکه من یه چیزی بگم ملیحه گفت:نه،ولش کنید گناه داره.بزارید بخوابه.

من:سه ساعته خوابیده دیگه بستشه،بیایید بریم بیدارش کنیم.

باکلی کرم ریختن روش بالاخره دست از خواب نازشون برداشتن.رفتیم حاضرشیم تا ماهم بریم  ساحل.

فکر کنم ساعت ۷ شب بود،تینا زنگ زد به باباش تا آدرس جایی که بودن رو بده.

داشتیم پیاده میرفتیم سمت آدرس که یه دفعه خوردم به یه پسره.

سرم رو که بلند کردم در کمال تعجب یکی از اون پسرهای تو رستوران رودیدم،طبق اعلان جنگی نامحسوسی که از اون روز بینمون بود بازم باهم بحثمون شد،اونم سر اینکه کی کوره؟! 

آرسین:حامد

حامد:بله؟! 

آرسین:بیا دیگه کجا موندی پسر؟!

بایه چشم غره،حامد جون خبر مرگشون گورشون رو گم کردن.

اما عجب چشمایی داشت لعنتی،آبی بود.آبی!وای قلبم.آخه پسر هم انقدر چشم خوشگل میشه؟!ای خدا کرمت رو شکر.

یه مشت زدم به بازوم و گفتم:خجالت بکش، دختره‌ی پسر ندیده.

پسر که دیدم اما انقدر جنتل خر ندیدم.

درعین حال که میتونه جنتلمن باشه،به شدت جنتل خره.

اون سه تا از من جلوتر بودن واز ماجرا چیزی نفهمیدن،منم ترجیح دادم چیزی نگم.

فاطی عشقم گیتارش رو آورده بود.فاطی ریتم میگرفت ومیزد، داداش بزرگه ملیحه وداداش بزرگه من میخوندن،یاسین و رضا هم شلنگ تخته مینداختن اون وسط.

واقعا شب خوبی بود،کلی خوش گذشت.

موقعی که برگشتیم خونه،خواستم در باغ رو ببندم که  اون چهارتا رو دیدم.به به چه دیدار با شکوهی.

جوری که ضایع نباشه اون سه تا رو هم صدا زدم.نگو قبل از من متوجه حضور اینا شدن.

 

آرسین:::::::

ای خدا،بازم؟!بازم؟!بازم این چهارتا؟!چقدر آدمای رو مخی هستن!مخصوصا اون دختره زبون دراز،اسمش چی بود؟! آها،آها  فاطمه.

اصلا ازش خوشم نمیاد،جالب تر اینه هرکدوم از یکی خوشش نمیاد.اما محمد رضا به هیچ کدوم حسی نداره،اون میگه همه حق دارن از حقشون دفاع کنن.

محمدرضا آروم دم گوشم گفت:فرشته عذابت رو نگاه.خدا عاشقته لعنتی.

بعدهم خودش هرهر خندید.از همون روز اول تو رستوران قرار بود مدام باهم دیگه بحث و کلکل بیهوده داشته باشیم.

بیتوجه بهشون با یه اخم ریز رفتیم سمت ویلای کناریشون.

از چشمای گردشون مشخص بود جا خوردن.

صاف رفتم تو اتاقم،مزخرف ترین اخلاق زندگیم که رو مغز خودمم پشتک میزنه اینه که وقتی عصبی باشم مثل روانی ها میشینک جلوی آینه و تو چشمای خودم نگاه میکنم.الانم همین کار رو دارم انجام میدم.

رفتم تو فکر: آرسین رادمنش،۲۶سالمه،از مهرداد وحامد یک سال بزرگتر و با محمد رضا همسن هستم.رشتم تجربی(مغز واعصاب)اسم مامانم زینب،اسم بابام علی،یه برادر کوچک تر از خودم هم دارم اسمش آرتین.

از هیچ دختری خوشم نمیاد، اگه دوست دختر هم داشته باشم گاهی اوقات فقط و فقط محض تفریح و سرگرمی،قدم ۱۹۳،عاشق خوانندگی هستم،صدامم اوکی،اما ترجیح دادم شهروند عادی باشم.تا یه کسی که مدام باید به فکر این باشه که یه وقت تو خیابون نبیننش.بیخیال این حرف ها شدم و گرفتم خوابیدم هرچند با یه مشت قرص مثل همیشه.

 

تینا:::::::

فاطی خیلی عصبی بود،اما دلیلش رو نمیدونستیم.

یهو بی مقدمه گفت که تو جاده وقتی مدام داشته فحش میداده به این آرسین روانی بوده،داشته با ماشینش میزده به ماشین فاطی که هردوشون دعواشون میشه.

وایی،آخ آخ،کمرم،خدا لعنتت کنه الی دیشب تا صبح بهم لگد زد جد و آباد خاندانمو آورد جلوی چشمام،خدا بگم چیکارت نکنه الاغ نفهم.بلند شدم رفتم حمام،هنوز هر سه شون خوابیده بودن.تند تند لباسام رو پوشیدمو حین خشک کردن موهام به تجزیه و تحلیل خودم پراختم: تینا پویان مهر، ۱۸سالمه و امسال کنکور دارم،قدم:۱۶۴

موهام بلنده تا گودی کمرم رنگش هم 

قهوه ایی، اسم مامانم شیرین،اسم بابام محسن، یه داداش کوچک تر از خودم دارم اسمش یاسین۷ سالشه.

همینجوری داشتم تو ذهنم زر میزدم با خودم که الی از پشت بغلم کرد.هیز بدبخت میگه:عشقم صبح ها که از خواب پا میشی گیراییت خیلی بالاست،آدم رو جذب میکنی لعنتی جذاب.

دستاشو با چندش از دورم باز کردمو یه قدم ازش فاصله گرفتم و گفتم:نکن چندش هیز،مثل این شیخ های عرب میشی.

هرچی صبر کردیم این دوتا بیدار شن نشدن که نشدن.

من:وای،الی صبر کردن بسته،نظرت با یه حال گیری تر وتمیز چیه؟! 

الی:چارپایتم بدجور.

 

@16Nian

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۹)

الی رفت سراغ ملیحه، منم رفتم سراغ فاطی.

یه دسته از موهاش رو گرفتم تو دستم ودماغشو قلقلک دادم،یه عطسه ریز کرد اما بیدار نشد.

هرکاری کردم بیدار نشد که نشد،آخر تصمیم گرفتم از راه عاشقانه وارد بشم،سرم رو گذاشتم رو  قفسه سینش،دستم رو کردم لای موهاش. حالا الی هم هرهر داشت میخندید.آروم آروم موهاش رو نوازش کردم.برای تکمیل شدن احساسات سرم رو بردم نزدیک گوشش و آروم نجوا کردم:صدای تپش قلبت،مثل صدای تپش قلب الاغ میمونه(و تکمیل شد حس ناب عاشقانه)همین کلمه کافی بود تا ملیحه ای که نیمه خواب بود بلند شه بشینه هارهار بخنده و فاطی بی اعصاب رو بی اعصاب تر کنه.

فاطی:پاشو از جلو چشمام خفه شو فقط.

من:خفه شم کی جواب تورو بده؟! 

ملیحه:من.

الی:ملیح تو حیفی،توام به زیبایی تمام ببند

ملیحه:عمت خفه شه نکبت.

فاطی:تینا،همه این چرت و پرت‌ها تقصیر توعه  فتنه عالمه‌ها.

من:به من چه؟!شماها تعادل روانی ندارید.

فاطی:پاشید برید یه چی کوفت کنید تا من هم بیام.

ملیحه:فاطی اول من میرم حموم.

من:فاطی دیشب حموم بود بابا بلند شو برو راحت باش.

فاطی:آره ملیح پاشو برو،زود بیا.

ملیحه پاشد رفت حموم،فاطی هم قبلش صورتشو شست،هرسه مرتب رفتیم پایین.

همزمان یک سلام بلند بالا دادیم.

بعد از صبحونه تصمیم گرفتیم بریم جنگل،از اون جاهم فردا بریم خرید،سه روز بعد از تحویل سال هم بریم تبریز.

همه در تکاپوی فراهم کردن رفتن به جنگل بودن،ما چهارتا هم الاف و بیکار برای خودمون همه جا رو متر میکردیم.

تصمیم گرفتیم بریم یکم پیاده روی.داشتیم میگفتیم و میخندیدیم  که...

 

حامد::::::

ای بابا،بچه ها بازم این سه تا که.آرسین داداش ریلکس باش.

آرسین:خوبم،میخوام حال این دختره پرو رو بگیرم.

من:چیکارشون داری،به نظرم خیلی هم دختر خوبیه،برعکس اون دوست از خود راضیش الناز.

 

آرسین::::::

کم کم داشتیم بهشون نزدیک می شدیم،حالا وقتشه یه حال توپ از این دختره بگیرم که تا عمر داره با یاد آوریش گریه کنه.

من:خوب خوب،ببینید کیا جلومون سبز شدن،چهارروانی.

الناز:هوی،پسره باکی بودی؟! خوش ندارم راجب دوستم یاوه بشنوم.

حامد:هه،چیه؟! به بزرگوار برخورد؟!غیر از اینه مدام دم پر ما میشین؟!

فاطمه:بسته دخترا ،بیایید بریم.

بعدش هم بی‌توجه به حضور ما راهشون رو کشیدن و رفتن.چه جالب و تعجب برانگیز،گفتم الان یه جنگ حسابی راه میفته،اما اشتباه فکر میکردم،چقدر هم که خونسرد بود امروز.

 

ملیحه:::::

تو ماشین نشسته بودم وپیجم رو بالاوپایین میکردم تا فرد مورد نظرم پیدا بشه.

آها ایناهاش.با اومدن فاطی گوشی رو خاموش کردم و انداختم تو کیفم.

من:تینا کو؟!

الی:داره حاضر میشه.

من:خوبه حالا عروسی نمیره.

فاطی:کاش حداقل عروسی میرفت دلیل این همه چسان فوسان کردنش مشخص بود،الان معلوم نیس برای کی داره انقدر خوشگل میکنه.

شونه هامو انداختم بالا و زل زدم به بیرون.

من:وااااااااااایییییییییییییی

هردو باهول برگشتن طرفم و گفتن:چیشد؟!

من:اون چهارتا رو دارن با بابای تینا میحرفم.

بااین حرفم کلشون چرخید سمت جایی که اشاره میکردم.

اوه جذابتر اینکه یاسین هم پریده بود بغل مهراد و دستاش رو محکم دور گردن مهرداد خان حلقه کرده بود.

الی:یا خود امام زاده‌ها. وای،خدای اینا چی دارن میگن؟! 

فاطی:بریزید بیرون.

تینا:من اومدم.

بی توجه به لحن شادش دستش رو کشیدیم و بردیم سمت پسرها و باباش.

من:عمو جون

عمو محسن:جانم دخترم؟! 

فاطی:آقایون رو معرفی نمیکنید؟!

به تینا نگاه کردم،تو شوک بود.

عمومحسن:این آقایون خوشتیپ و صد البته عزیز،پسرهای شرکای جدید شرکت هستن.

هم زمان هر چهارتامون گفتیم:نه!

عمو محسن با شک گفت:

 

 

@16Nian

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۱۰)

شما هم‌دیگه رو می‌شناسید؟!

تیناپرید کنارباباش وگفت:آآآ،معلومه که نه باباجون،مااولین باره این آقایون رو زیارت میکنیم.

- خوب پسرا شماکجا؟!اینجاکجا؟!جایی می‌رید؟!

مهرداد:راستش مابرای یه سفر چند روزه اومدیم،که باعث خوشحالی شد که شماروهم اینجا دیدیم.

-  پس،الان دارین کجا می‌رین؟!

آرسین:داریم می‌ریم جنگل

- خیلی هم خوب،ماهم داریم می‌ریم،میگم بهتره شماهام باما بیایید،چطوره؟!هم تنها نیستید هم مارو خوش‌حال میکنید.

 

فاطمه::::::::

بااین حرف وپیشنهاد عمو محسن یه وای کشدار زیرلبی گفتم‌ و روبه عمو گفتم:میگم که عمو چرا باما بیان؟! شاید برنامه‌ای چیزی داشته باشن،زشته تو عمل انجام شده قرارشون بدیم.

محمدرضا:نه،ما برنامه‌ای نداریم.

ملیحه زیرلب آروم گفت:الهی زیر۱۸ چرخ بری پسره خر،نمیشد جلو زبونت‌ رو بگیری،دراز رواعصاب.

محمدرضا هم آرومتراز اون گفت:جواب این حرفت رو بعدا میگیری کوتاه.

چاقو میزدی آب‌هویج از ملیحه می‌زد بیرون.به زور جلوی خندم‌رو که داشت کش می‌یومد رو گرفتم.روبه عموگفتم:

- باشه،بیان.

همین‌که عمو رفت دعوا وبحث شروع شد.

ملیحه بایه صدای کنترل شده گفت:یالغوز،به من میگی کوتاه؟!آدم کوتاه باشه بهتر ازاینه که نربان دزدها باشه.تیرچراغ برق.

سرم‌رو انداختم پایین وریز ریز خندیدم.

حامد:چیه؟!نکنه از همسفر شدن باما،اونم یک روزه می‌ترسید!؟

تینا:وای!چه توهم قشنگی زدی شازده.نه بچه‌جون،بی‌خودی فاز عقاب برندار،ما بترسیم‌هم برای خودمون نیست،بلکه برای شماست.

آرسین:انوقت می‌شه بپرسم چرا؟!

ملیحه:چون‌که زیرا،ز چسبیده به‌را،شده محض آرا،افتاد؟!

الناز:بریم.

من:یاسین،عزیزم ازبغل آقامهرداد بیاپایین.

یاسین مثل توف چسبیده به مهرداد وگفت نه،من نمیخوام،عمو من‌رو نزار پایین.

مهرداد تند تند ابروهاش‌رو برام بالاوپایین کردوگفت:خوردی؟هسته‌رو توف کن.

- این حرفت‌رو یه جا یادداشت کردم،منتظر تلافی باش.

- بی‌صبرانه منتظرم.

تینابه زور یاسین رو ازبغل مهرداد کشید بیرون.رفتیم سمت ماشین‌هامون وسوارشدیم.

داشتم از راه جاده به اون خوشگلی،سرسبزی،خوش عطری لذت می‌بردم که آرسین ماشینش‌رو به زور کشید کنار ماشینم وگفت:زکی!

شیشه‌هارو کشیدم پایین وگفتم:چیه؟!

- سرعتت همینه؟! چقدر ناز داری تو دختر.

- بچه بااعصاب من بازی نکن.

- چی؟!صدات نمیاد.

ملیحه خم شد صدای ضبط رو کم کرد.ادامع دادم:بچه بااعصاب من بازی نکن.

- ای جانم،مثلا بازی کنم چی میشه؟!

- عواقبش چندان خوب نیست.

- به پا مانیکور ناخونات خراب نشه جوجه.

الناز باجیغ گفت:فاطی بزن سوسکش کن،خیلی رو اعصابم.

- هوی،پایه مسابقه هستی.

آرسین که انگار منتظر همین حرف ازمن بود با یه لحن شاد یه او با دوستاش گفتن،بعد روبه‌من گفت :همچینهمچین بدمم نمیاد.

شیشه‌هارو دادم بالاودرهمون حین با داد گفتم:آخر خط میبینمت بچه.

بعدشم د برو که رفتیم،سرعتم به حدی بالت بود که تینا افتاده بود رو دور بلند صلوات فرستادن وتند تند میگفت:خدایا غلط کردم،خدایا من‌رو ببخش،خدایا قول میدم دیگه یواشکی گوشیه بابام‌رو نگاه نکنم،خدایا،خدایا من جوونم،آرزو دارم.

نمیدونستم به اعتراف‌های تینا بخندم یا حواسم به جاده باشه.

الناز:فاطی!خدالعنتت کنه،مرگ رودارم جلو چشمام می‌بینم.

ملیحه:فاطی،دسشویی لازم شدم روانی،نگه دار،قلبم‌رو حس نمیکنم لعنتی،نگهدار.

قه قه‌هام به هوا رفته بود.

الی:بابا نخند،الان می‌ریم اون دنیا.

تینا:بچه‌ها نخندونینش این راه رفتن معمولیش روهم بعضی وقت‌ها یادش میره،الان رانندگی یادش میره ماباید ریق رحمت  رو سربکشیم.

ملیحه:من دسشویی دارم فاطی،همش تقصیرتوعه.

-وای...خدا...دلم،دلم درد گرفت بسته.

تینابا جیغ جیغ گفت:تو فقط نگه‌دار ببین من تورو چیکار میکنم.

ازتو آینه همونطور که حواسم بود تا تلاش‌های آرسین برای جلو زدن از من بی‌نتیجه باشه گفتم:جون،تو فقط بامن کار داشته باش.

یکی درمیون آژیر میکشیدن ومن هارهار می‌خندیدم.

بازنگ خوردن موبایلم خم شدم تا جواب بدم که همزمان گفتن:نه.

زود درست نشستم وگفتم:چخه،چتونه بابا ترسیدم،بزنید رو اسپیکر.بابابود.

-جونم خوشتیپ

- فاطمه سرعتت‌رو کم کن.

- بابل محاله،پسرهای شرکات افتادن رودور رو‌کم کنی و مسابقه.

مامان یهو دادزد:دستم بهت برسه گیسات‌رو میکنم.

بلند زدم زیر خنده وگفتم:نمیدونی وقتی اینجوری می‌گی چه جیگری می‌شی.

- بسته دختر،زبون نریز.

الی:عمو،کاش زبون می‌ریخت،مدام داره کرم می‌ریزه،همزمان قلب ماهام می‌ریزه.

-فاطمه،باباجون مواظب باش.

-روچشم.

بعدازقطع کردن پیچیدم به جایی که قراربود بریم که چون سرعتم زیاد بود هرسه تاشون رفتن تو شیشه.

تینا:آخ،براون پدرت.

ملیحه:الهی ذلیل شی.

بازم هرهر خندیدم وماشین رو نگه داشتم،به دوسوت پریدم پایین وریموت رو زدم تا درها قفل بشه.

خیلی زود پسرها هم پشتم پارک کردن وپریدن پایین.

درکمال ناباوری هرچهارتاشون برام دست زدن،منم مثل اسکل‌ها یه تعظیم ریز کردم.

الناز شیشه‌های ماشین رو داد پایین وهرسه مثل مار از شیشه اومدن بیرون.

حالا من بدو اونا بدو.میدونستم اگه بگیرنم کارم با کرام‌الکاتبین،بخاطر همین فرار رو برقرار ترجیح دادم وسرعتم رو بیشتر کردم.

پسرها هار هار میخندیدن و حرص خوردن من بیش‌تر.

آخه یکی نیست به این سه تا که الان مثل خر زخمی دنبالم کردن بگه اگه مسابقه‌رو نمیبردم که من‌رو کچل می‌کردین.

 

 

 

@16Nian

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۱۱)

خلاصه،کلی بدو بدو کردیم و خسته برگستیم سمت ماشین.

حالا دیگه بقیه هم اومده بودن،هرکی یه وسیله برداشت و راه افتادیم سمت جای مشخص.

باچشم‌های مظلوم به بابام نگاه کردم‌وگفتم: بابا،می‌شه من ودوستام بریم یه جای دیگه،لطفا،قول می‌دیم زیاد دور نشیم.

- خطرناکه.

- نیست بابا،حواسمون هست.قول می‌دیم.

- به یه شرط!

- ای جونم ،چه شرطی؟!

- با آقایون برید.

- آقایون؟!

- آرسین وبقیه پسرها.

- محاله!

- پس بیخیال رفتن به جای مستقل بشید.

ناراحت رفتم پیش بچه‌ها.

ملیحه:چی‌شد؟!گذاشت ؟

- نه،گفت با پسرها.

تینا:قبول کن.

- چی؟!محاله.اصلا امکان نداره ،ببین تاکید می‌کنم اصلا ممکن نیست.

ملیحه:زر نزن فاطی،وقتشه چند روز برای خودمون باشیم.

- حتما با وجود چهارتا سرخر آره؟!

یهو حامد گفت:احیانا از چهارتا سرخر که منظورتون ما نیستیم.

الناز:اتفاقا شخص شماودوستانتون.

- من می‌رم بگم قبول.

دویدم طرف بابام و گفتم:بابا،من و آقایون می‌ریم جای دیگه،اما چطور بهشون اعتماد دارید.

- اونقدری که حاضرم تاابد دخترم رو بسپرم دستشون.

اول نفهمیدم معنی حرف بابا رو اما بعد از چند لحظه که دوهزاریم افتاد انقدر حرصم گرفت.البته بی‌انصافی هم می‌کردم،مافقط بی‌خودی باهم بحث می‌کنیم،شاید واقعا نمی‌دونیم چجور آدم‌هایی هستن.

- بابا من برم دیگه.

- خوش بگذره.برای ناهار بیایید.

- چشم،بوس،فعلا بای.

رفتم طرف بچه‌ها که داشتن بحث می‌کردن و گفتم:بریم.

ما راه افتادیم و اون چهارتا مثل سرخر پشت سرمون.بیایید،اصلا عیبی نداره،حتی یه ذره برام ارزش ندارین.اما حیفه از عصبانیت و تلافی من بی‌بهره باشید،شاید بشه بچه بازی،یاهرچی،اما این تلافی آخرین تلافی می‌شه و تمام.

الناز اومد کنارم و بلند بلند جوری که پسرها هم بشنون گفت:فاطی،عمو وبقیه چطور به پسرها اعتماد کردن؟!

- نمی‌دونم،بابام که گفت خیلی بهشون اعتماد داره،آدمای قابل اعتمادی هستن.

- زارت.

- بی‌تربیت.

- والا بخدا،از کجا معلوم ظاهر سازی نیست.

- خو حالا رواعصاب نباش.این تینا جنگجو هست.

- اوم آره.

رسیدیم و شروع کردیم چادر زدن،وای که دیگه کلافه شده بودیم از بس که این چهارتا تیکه باره ما کردن.

همونطور که از دست پسرها شاکی بودم رفتم طرف اون سه تا که یک جا وایساده بودن و گفتم:ساعت چهار،طبق نقشه.

- اوکی.

بعد از ناهار بازم هرکی سرگرم یه کاری شد،منم داشتم نت گردی می‌کردم که ملیحه اومد تو چادر و گفت: این پسره محمدرضا خیلی رو اعصابمه.

- چرا؟! چیشده؟

- میگه عروس ننم می‌شی.

خداشاهده به زور جلو خندم رو گرفته بودم.

- بچه‌ها بخدا بخندین من می‌دونم و شماها،گفته باشم.

تینا با خنده‌ای مه هرلحظه امکان منفجر شدنش بود گفت:خوب اون بدبخت که نمی‌دونست تو رو این کلمه آلرژی داری.

دیگه نمیتونم،باالناز به هم‌دیگه نگاه کردیم و زدیم زیر خنده،آی خدا دلم.

ملیحه:ایش.

- کیش کیش.

---------------------------

ساعت چهار بعداز ظهر بود و هرکسی به کاری مشغول.

رفتم بیرون از چادر،وای خواب بودن،آخ جون.رفتم تو چادر و تند تند نقشه رو تعریف کردم.

الناز اصلا از سوسک نمی‌ترسه، رفت یه سوسک از نمی‌دونم کجا پیدا کرد انداخت تو بطری آب معدنیش،توش رو هم پراز آب یخ کرد.

منم رفتم یه چوب تر برداشتم،ازاینایی که مثل مار تکون می‌خوره.

ملیحه اسپیکرش رو آورد و گذاشت رو حالت آماده،تینا هم قرار شد جیغ بکشه،رفتیم دور چادر پسرها وایسادیم،از شانس خوبمون در چادر باز بود،من رفتم بالاسر پنجره چادر اونجایی که آرسین خواب بود،النازهم رفت دم در چادر و بطری آب معدنی رو گذاشت  بالاسر حامد و بدشانسی حامد اینجا بود که طبق عادتی که ممکن خیلی از ماها داشته باشیم بالاسرش آب میذاشت موقع خواب،الناز هم بطری‌هارو باهم عوض کرد،فقط خداکنه از اون آب بخوره.

ملیحه هم اسپیکر رو کامل گذاشت تو چادر لبه در و با گوشیش منتظر بود تا بگم و پلی کنه.تینا هم مثل اسکلا چهار زانو روبه روی در چادر نشست و آماده جیغ زدن شد،الناز هم شروع کرد فیلم برداری‌.

چوبی که دستم بود رو از پنجره چادر بردم تو و زدم تو سر آرسین و به ترتیب به سر بقیشون،اول شروع کردن به فحش دادن هم‌دیگه،آرسین گفت:

درد بگیری مهرداد بازم رگ شوخی شهرستانیت زد بالا؟!

حامد:آرسین صدبار گفتم نزن تو سرم

محمدرضا:چقدر زر می‌زنید.

به زور جلوی خنده‌هامونو گرفته بودیم،یه بار دیگه خیلی محکم تراز قبل زدمشون.

اینبار آرسین محکم زد به پیشونی مهرداد،مهرداد هم گیج خواب بلند شد آرسین رو زد.

مهرداد:مگه مرض داری اتیوپی غول پیکر.

تشبیهش تو حلقم،مست خوابه حالیش نیست داره شروور می‌گه.

وسط همین دعوا وبحث بین خواب وبیداریشون حامد همونطور که غرغر می‌کرد دستش رو دراز کردوچشم بسته  بطری آب رو برداشت،وای وای یه قلب ازش سرکشید اون سوسک بی‌صاحاب هم درگیر نجات خودش از فرورفتن تو حلق حامد بود که نتونست خودش رو نجات بده و سوسک به اون گندگی رفت تو دهن حامد،وای که دلم می‌خواست فقط عوق بزنم.

تازه چشماش رو باز کردودست کرد تو دهنش منم از حواسم پرتی همشون استفاده کردم و به ملیحه و تینا اشاره کردم جیغ بزنن و صوت مورد نظر رو پلی کنن خودمم از روی تمام عصبانیت یه چک خوشگل خوابوندم تو گوش آرسین ،حالا شرح حال بخوام بدم اوضاع وخیم بود،با صدای وحشتناک وجیغ‌های توی صوت وجیغ تینا محمدرضا هم ازخواب پریدوشروع کرد داد زدن هم زمان آرسین هم از درد چکی که خورده بود هوار زدو حامد هم که سوسک تو دهنش رودرآورد با دیدنش شروع کرد هوار زدن،مهرداد هم تحت تاثیر این سه تا جیغ ودادش رفت بالا.

من و تینا و ملیحه هم شروع کردیم جیغ زدن،الناز هم که داشت ریسه می‌رفت از خنده.دیگه جیغ زدن فایده نداشت،اون چهارتا تار صوتیشوت نازک شده بود و انگار چندتا دختر داشتن جیغ جیغ می‌کردن،دست از جیغ زدن برداشتیم و نشستیم رو زمین،حالا نخند کی بخند،دیگه داشتیم می‌مردیم از خنده.

الناز که بالاوپایین می‌پرید،ملیحه هم که چندساعت بود نرفته بود دستشویی،دستشویی لازم بوذ،من و تینا رو هم افتاده بودیم و قاه قاه می‌خندیدیم.

غافل از اینکه پسرها خیلی وقته ازچادرهاشون اومدن بیرون و با چشمای وحشتناک و فکی منقبض شده نگامون می‌کنن،ماهم که بی‌خیال صحنه‌هارو برای هم دیگه میگفتیم و شدت خندمون بیشتر می‌شد.

 

@16Nian

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۱۲)

تاحالا تو عمرم این‌جوری نخندیده بودم،هرکاری می‌کردیم خندمون‌رو جمع و جور کنیم نمیشد که نمیشد.

حامد:دخترای نفهم مگه کرم دارین،روانید!؟

الناز خندش از بین رفت و باجدیتی که کمتر ازش سراغ داشتم گفت:هوی،پسره درست صحبت کن،حقتونه خوب کاری کردیم،جنابعالی اعتراضی دارین؟! 

محمدرضا باخشم گفت:کدوماتون درد زایمان داشتین.

با تصور اینکه تقریبا هرچهارتامون جیغ می‌زدیم و به قول محمدرضا درد زایمان داشتیم بلند زدم زیر خنده.

آرسین:هرهرهر،خر بخنده.

ملیحه هم نه گذاشت نه برداشت بااعصبانیت گفت:سگ به تماشا.

وای دیگه اشکم دراومده بود،باالتماس گفتم:وای،تروخدا بسته،مردم از بس که خندیدم،ای خدا پوکیدم.

آرسین:مادمازل بایدم بخندین،زدین نصف جونمون کردین،این شوخی خرکی‌ها چیه واقعا؟! فقط قد دراز کردین؟! یکم عقل تو سرتون نیست؟! شعور ندارین؟! اگه ما باهاتون این‌کار رو می‌کردیم الان شماها انقدر ریلکس وایساده بودین؟! 

من:اوه،ای بابا ،یه شوخی و تلافی کوچیک بود دیگه،نمیردین که،چقدرم جیغ جیغ می‌کنی الکی،گوشم درد گرفت.

بعدشم بیتوجه به قبافه‌های متعجبشون چهارتایی رفتیم تو چادرمون  و بازم زدیم زیر خنده،واقعا از یادآوری اون صحنه‌ها و جیغ زدنشون نمیشه نخندید.

کم کم گرفتیم خوابیدیم. با پرت شدن یکی رو کمرم چشم‌هامو باز کردم،اوه،ببین کی اینجاس؟!آبجی کوچیکه وحید خان.کسی که از اعماق وجودم ازش متنفرم.

بالبخند دستش رو کشیدم و از رو کمر بدبختم بلندش کردم.بینی‌شو کشیدم و گفتم:سلام خوشگله،اینجا چیکار می‌کنی؟!

ترنم:سلام خاله فاطمه،با مامان و بابا اومدم.

- خوبی جیگرم؟! 

- اره خاله،دلم برات تنگ شده بود،چرا نمیایی خونه ما؟!

- عزیز دلم،گفته بودم که بهت هروقت دلت برام تنگ شد تو بیا خونمون.

بااعتراض گفت:اما آخه خاله تو همه‌جا میری فقط خونه ما نمیایی‌.

تروخدا نگاه،یه زره بچه همچین می‌گه همه جا میری خونه ما نمیایی آدم به خودش شک میکنه که کجاها میره مگه!

خودشم میدونست مشکلم با برادرش و خاطراتم اما لج بازی می‌کرد،بچه که نبود،۹سالشه.

با جدیت بلند شدم و ترنم هم مجبور شد وایسته.

- ترنم،بچه که نیستی عزیزم،خودتم می‌دونی مشکلم با برادرته

- اما اون که تازه برگشته از پاریس.چرا قبلا نمیومدی؟!

به لکنت افتادم،بازم یادش،حرفش من دیوونه رو بهم ریخت.

ترنم:خاله نمیایی وحید رو ببینی؟!

- مگ...مگه...مگه این...اینجاست؟!

- آره خاله،عمو حمید گفت که شما اینجایید ماهم چون داداش وحید برگشته بود گفتیم بیاییم شمال،که با زنگ عمو وحید اومدیم پیش شما.

ای بابا،آخه پدر من تو که همه‌چی رو می‌دونی،چرا گفتی بیان؟!

یه لبخند زوری زدم و گفتم:دوستام کجان؟!

- همون سه تا خاله که اینجا بودن؟!

- آره.

- رفتن سمت چادر عمو اینا.

- دستش رو گرفتم و باهم رفتیم سمت چادر بابااینا.

- خاله،این چهارتا خوشتیپا کین؟!

- دوستای خانوادگی.

- اما یکیشون بدجور چشمش دنبالته.

یه پوزخند زدم و آروم گفتم: بگو دنبال راه حل تلافین.

کل مسافرت کوفتم شد،الان بعد ۳ سال چطور ببینمش دوباره.خونسرد باش فاطمه،تو برای اون مهم نیستی،اونم برات مهم نباشه.آره،همینه،واقعا ازت متنفرم،یانه شایدم متنفر نیستم کلا هیچ حسی بهش ندارم حتی تنفر.

 

با رسیدنمون با عمو و زن عمو حال‌واحوال کردم،خوبیش اینه که اصلا باهام بدرفتاری نمیکنن،چون میدونن تقصیر پسرشونه.

به بقیه هم یه سلام کوچیک دادم و نشستم کنار بچه‌ها.

آرسین ایناهم چنددیقه بعد اومدن که همزمان وحید هم اومد و بادیدنش همه ساکت شدن.به تاثیر پذیری از این سکوت آرسین ایناهم ساکت شدن و با تعجب به جمع ساکت و من و وحید که چشم تو چشم بودیم نگاه کردن.بدیش این بود که هر واکنشم رو زیر نظر داشتن.

اما چقدر وحید عوض شده بود،قیافش مردونه تر شده و بودوتو چشماش یه غم بود،یه لبخند تلخ زد و اومد طرفم که ناخودآگاه بلند شدم وایسادم.

وحید با لبخند گفت:سلام دختر عمو.

یه لبخند زوری زدم و به دست دراز شدش نگاه کردم و گفتم:سلام پسر عمو.

- چقدر عوض شدی!خوشگل‌تر،خانوم‌تر،اما حیف و صد حیف.

- بله؟!متوجه منظورتون نشدم.

- انقدر غریبه شدم که تو حرف زدن بامن جمع میبندی.

یه نگاه به دورواطراف کردم بجز دوستای خودم و ارسین اینا بقیه حواسشون به ما نبود.منم ریلکس گفتم:خیلی وقته برام غریبه شدی،از اون وقتی که...بیخیال،مهم نیست،الان هم بهتره مثل فامیل معمولی حرف بزنیم پسر عمو.

خواستم از کنارش رد شم که گفت:باید باهات حرف بزنم.

یه پوزخند زدم و گفتم:دیره،گذشته.

- اما برای من همه چی تازه شروع شده.

باعصبانیت برگشتم طرفش و گفتم: از وقتی رفتید برای من زندگی معنا پیدا کرد،شروع من ۳ سال پیش بود،احیانا که یادتون نرفته؟!

- چرا لجبازی میکنی؟! من برگشتم که همه چیز‌رو درست کنم.

باعصبانیت کفشام رو پوشیدم و رفتم طرف چادر خودمون،بخدا اگه،اگه خانواده نبود پدرش رو درمی‌آوردم،لعنت بهت.

لعنت به روزی که تو متولد شدی وحید،ازت متنفرم،از اعماق وجودم میگم متنفرم 

باخیال راحت ازاینکه حتی از چادر خودمون هم دور شدم و کسی صدامو نمیشنوه جیغ زدم:وحید،ازت متنفرم،لعنت به روزی که متولد شدی،ازت متنفرم،متنفرم.

با صدای خود عوضیش برگشتم طرفش.

- یعنی در این حد؟

- آره،آره خیلی بیش‌تر از این حد.

- دروغ می‌گی ،هنوزم حرفای اون موقع‌هات تو گوشمه.

با پوزخند رفتم روبه‌روش وایسادمو گفتم:اون آدم مرد،تو کشتیش.

 

 

 

@نویسنـכهے فضایے

@16Nian

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۱۳)

با صدا زدن‌های تینا وملیحه که انگار دنبالم می‌گشتن رفتم طرفشون.

- جانم؟چیشده؟!

- کجایی دختر؟!نگرانت شدیم.

- بریم.

هرسه برگشتیم پیش بقیه،بی‌توجه به نگاه‌های خیره‌ی وحید و عجیب  آرسین با بچه‌ها مشغول حرف زدن شدم.واقعا اعصابی برام نمونده بود،همش نگاه می‌کنن،انگار خوشگل ندیدن،الهی فدای اعتماد به آسمون خودم بشم من.واقعا چرا من فکر می‌کنم خیلی آدم خونسردی هستم؟!درصورتی که الان دلم میخواد دست بندازم دهن وحید و آرسین نکبت رو جر بدم.استغفرالله،تروخدا ببین آدم رو به گفتن چه حرفایی وادار می‌کنن‌ها.

آروم دم گوش ملیحه گفتم:ملیحه،دستم به تیشرتت.بیا و خواهری کن حواس این دوتا بوزینه رو از من پرت کن تا انقدر نگام نکنن،بخدا نیم ساعته بی وقفه به من زل زدن،حس رودخونه بودن بهم دست داده.

- حالا چرا رودخونه؟!

- اخه هرکی یه چیزیش میشه زل می‌زنه به شفافی آب ورودخونه،الان دقیقا منم همون حس رودخونه بودن رو دارم.

- می‌خوایی یه کاری کنم بابات دعواشون کنه؟!

- خداوکیلی؟!جون ممدماشف؟!

- اول ازاینکه اسکل جان،ممد کاشف نه و ممدماشف

پریدم وسط حرفش و گفتم همون که تو می‌گی عزیزم.

یکی زدپس کلمو گفت:نپر وسط حرفم،داشتم میگفتم الان یه کاری می‌کنم عمو حمید دعواشون که نه اما یه جوری باهاشون حرف بزنه تا آدم بشن.

- الهی شوهرت قوربونت بره‌

- تو برام شوهر پیدا کن،فدا شدنش پیش کش.

- چه بی‌حیا شدی خدایی.قبلا‌ ناز می‌کردی،الان چیشده دنبال شوهر می‌گردی؟!

- بگم دعوام نمیکنی؟!

باهیجان زل زدم بهش و گفتم:به جون بچت نه.

اول بربر نگام کرد،اما بعد با یه حالت  با نمک گفت:آخه لبنیاتی سرکوچمون همونی که سه تا زن داشت و نیمه کچل بود زن‌هاشو طلاق داده،به من پیشنهاد داد،منم قبول کردم.

به‌خدا قسم همچین جدی حرف می‌زد توف تو گلوم خشک شد و گفتم:بگو به جون فاطی.!

- به جون بچم.

یکم نگاش کردم،با تحلیل و تفکر درباره اینکه دوساعته سرکارم و ایسگامو گرفته یه جیغ خفه زدم و مثل وحشی‌ها خم شدم و شونه سمت چپش که طرف من بود رو یه گاز محکم گرفتم.

با جیغ مشکی ملیحه همه نگاه‌ها برگشت طرف ما.یه لبخند خوشگل زدم و گفتم:دستش پیچ خورد.

کم کم یه آهانی گفتن و باز شروع کردن حرف زدن باهم دیگه،جالب اینجا بود اون بین انگار مامان تینا داشت با مامان وحید دعواش می‌شد،دلیلش هم خدا می‌دونه.

ملیحه محکم کوبید تو کمرم که سیخ نشستم و آروم لب زدم:تو روحت،چته بابا،چخه،برو استخونتو بخور،چخه.

آروم غرید:دربه‌در بشی،چرا گاز می‌گیری،اقا مصطفی نمیپسنده دیگه.

 نابودم کردی بیشور،من نمیفهمم حرفات جدیه یا شوخی ؟! 

 پوکر نگام کردوگفت:خاک تو سرت  عنتر،خوب شوخیه دیگه. 

- خوب خیالم راحت شد،حالا یه کاری کن اینا به من زل نزنن.اعصاب برام نمونده. 

 - بزن زیر گریه.                                                - چی ؟!شوخیت گرفته؟! 

 - اسکل،گریه کنی،وحید از گریه‌هات ناراحت میشه و عصبی ،پامیشه می‌ره.می‌مونه آرسین که اونم خودش از نگاه بهت خسته می‌شه.  

  - برو بابا،نخواستیم پیشنهاد بدی،بزار انقدر زل بزنن که جونشون بره تو پاچه شلوارشون.   درضمن مگه نگفتی کاری میکنی بابام دعواشون کنه؟! 

- اونو بیخیال،محاله،خودت ضایع میشی،تو همین‌جوریشم سوژه بقیه هستی. 

نیم ساعت بعد کم‌کم شروع کردیم جمع کردن بندوبساط.آرسین اینا موقعی که می‌خواستیم سوار ماشین بشیم اومدن طرفمون.محمدرضا روبه هرچهارتامون گفت:خوش گذشت،خیلی،هرچند شماها به تلافی کار مزخرفی انجام دادید،اما خوش گذشت.

ملیحه پرو پرو گفت: من به شخصه می‌گم حقته،اگه پاش بیفته،امکانش باشه،بازم همین بلارو سرت میارم.

  الناز هم مثل بشقاب آب نکشیده پرید وسط و گفت:به منم خوش گذشتا،اما بخاطر وجود دوستای خودم،امیدوارم دیگه هیچ کدومتون رو نبینم.بای.  بعداز حرفش مثل گربه رفت نشست تو ماشین. 

 

 

@16Nian

@نویسنـכهے فضایے        

ویرایش شده توسط Fatee
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت (۱۴)

خلاصه هر کی رفت پی زندگی خودش ،ماهم رفتیم خرید،حتی یاد آوری اینکه وحید از هرلحظه برای نزدیک شدن به من استفاده می‌کرد هم عصبیم می‌کرد،جوری شده بود که بابام هم عصبی شده بود.

بالاخره خریدها تموم شد،برگشتیم ویلا،تا وقتی شمال بودیم اتفاق خاصی نیفتاد.

اواسط تیر ماه بود که کنکور دادیم،امروز قرار بود نتایج بیاد و به شدت استرس داشتیم.با وارد کردن مشخصات نتیجه اومد و جیغ هرسه‌مون رفت هوا،از خوشحالی یه جا بند نبودیم،هرسه تهران،من و ملیحه رشته حقوق و تینا و الناز روان‌شناسی قبول شده بودند.

امشب تولد تیناست و قراره با الی وملیحه سوپرایزش کنیم،بجز تولدی که خانوادش براش قراره امشب بگیرن،من و الی وملیحه هم می‌خواییم سوپرایزش کنیم.

تو کافه مورد نظر قرار گذاشتیم و به تینا زنگ زدیم و گفتیم  تا دوساعت دیگه اونجا باشه.

به کافه که رسیدیم الی از شدت ذوق و هیجان داشت میفتاد تو جوب که ملیحه به موقع دستش رو گرفت و کشید طرف خودش.بچه مثل چلاق‌ها راه می‌ره،افلیج بدبخت.

بعد از نیم ساعت از ساعت مقرر گذشتن خانم تازه تشریف فرما شدن.ملیحه قرار بود پشت در وایسته که وقتی تینا رسید خیر سرش یه بادکنکی،فشفشه‌ای،چیزی رو سرش خالی کنه.احمق خول برف شادی رو گرفته بود تو دستش خیلی یهویی یه پسره اومد تو، واقعا قرار نبود بجز ما کس دیگه‌ای بیاد،ملیحه الاغ هم فکر کرد تیناست به‌جای اینکه برف شادی رو بزنه،مثل میمون از پشت پرید بغل پسره،البته بی‌چاره فکر می‌کرد تیناست و چون یهویی یارو اومد تو این اسکل هم هول شد.

با دهن بازوبهت زده و چشمای اندازه پرتقال  شده داشتیم با الی به صحنه روبه‌رو نکاه می‌کردیم،اینا؟!اینجا؟!بعداز سه ماه!وای،ملیحه رو نگاه مثل کوالا که می‌ره بالای درخت و درخت رو سفت می‌چسبه، چسبیده بود به محمدرضا.

دیدم پشت  سرش تینا و آرسین،حامد و مهرداد اومدن تو.ای ننم اینا. ملیحه لعنتی گمشو از کمر یارو پایین.

تازه ملیحه خانم با چشمای بسته دهن باز کردوگفت:عه وا، تینا،چقدر گنده شدی دختر،(دست زد به موهای محمدرضا و ادامه داد)عه،شالت کو پس؟!چرا موهاتو کوتاه کردی عشقم.

ای ددم وای،عشقم؟!ملیحه خاک تو سرت اون چشات رو باز کن.

محمدرضا که انگار از این بازیه مسخره خوشش اومده بود گفت:اینجانب محمدرضا هستم.

همین حرف کافی بود تا چشم‌های ملیحه تا آخرین حد باز شه.

با زور از کول محمدرضا اومد پایین و پرید کنار من وایسادوطلبکار گفت:من چرا بغل شما بودم؟!

محدرضا قهقهه‌ای زدوگفت:حالا اینکه بغل من چیکار میکردی مهم نیست،بگو ببینم خوش گذشت؟!

ملیحه از شدت خجالت و عصبانیت سرخ شد و پرید طرف محمدرضا و یه دونه محکم کوبید تخت سینش که باعث شد چند قدم عقب بره،ماسه تا که عادی نگاهش میکردیم، اما اون چهارتا باتعجب.

ملیحه خیلی کم پیش میومد عصبی بشه،اما روی یه مورد خیلی حساس بود،غیرت دخترونش،یعنی اینکه در موردش و درموردمون بد حرف بزنن به شدت متنفره و اون روی خشنش رو نشون می‌ده.

محمدرضا باتعجب گفت:چی‌شد ملیحه خانم؟! من که چیزی نگف...

ملیحه انگشتش رو تهدید وار سمتش گرفت و حرفش رو قطع کردوگفت:بار آخرت باشه،ببین دارم می‌گم بار آخرت باشه اینجوری بامن حرف می‌زنی،اون پرش من روی شما اتفاقی بود و من فکر کردم تیناست‌.

( دستش رو گرفت طرف در و گفت):الان هم خوش اومدین.

هرچهارتاشون متعجب گفتن:تولده؟!

الناز با خشونت گفت:آره،گیریم که باشه،که چی؟!

آرسین:خوب پس ماهم دعوتیم.

من:نمی‌شه،بیرون.

آرسین:اما تینا خانم خودشون مارو دعوت کردن.

با غضب برگشتم طرف تینا و گفتم:اول اینکه تو از کجا میدونستی  تولد گرفتیم برات؟!دوم اینکه بی‌جا کردی!

الناز:تقصیر من بود،از دهن من پرید.

تینا:فاطی،الان که چیزی نشده.

- چیزی نشده؟!من دلم نمیخواد جایی که چهارتا آدم از خود راضی هستن،بمونم.

آرسین با پوزخند گفت:چیه؟!آقا وحید بهتوت اجازه ندادن؟!

آی نفس کش،این بامن بود؟!بامن بود؟!این جلوی من اسم وحید رو آورد.

با خشم برگشتم طرفش و با داد گفتم:حدت رو بدون آقاآرسین، دور و بر من، رو اعصاب من،سمت زندگی خصوصی من یورتمه نرو.

با عصبانیت از  کافه زدم بیرون.

 

 

@16Nian

ویرایش شده توسط Fatee
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۱۵)

ای لعنت بهتون،بخاطر شماها تولد رفیقم نمیتونم باشم.

باکشیده شدن دستم توسط یه خر بی شاخ و دم با عصبانیت بدون اینکه برگردم،وایستادم سرجام،فکر می‌کردم آرسین یا یکی از دوستای خودم اما در کمال تعجب یه صدای غریبه شنیدم.

- با من بیا.

بعدشم خوش جلو تر از من راه افتاد و بدون اینکه بزاره قیافه نحسش رو ببینم دنبال خودش کشید،وا،بسم الله.

شروع کردم تقلا کردن و با جیغ جیغ گفتم:ولم کن،تو دیگه کی هستی،دستم شکست اورانگوتان،ولم کن.آی دستم،ولم کن.

با خشم برگشت طرفم،تاحالا ندیده بودمش،سیبیلاش تو حلق زنش.

یارو: دختر چته؟!مگه می‌خوام بخورمت،گفتم باید بامن بیایی.

- اول اینکه بی‌جا می‌کنی من رو بخوری،دوم اینکه چه دلیلی داره من با توعه سیبیل کلفت بیام؟!حس نمیکنی داری من رو می‌دزدی؟!

- اگه می‌خواستم بدزدمت چرا الان باید اینجا وایمیستادم و باهات حرف می‌زدم.

- جنابعالی کی باشن؟!

- یکی که فقط دستور می‌گیره.

- از کی؟!

- از کسی که خیلی وقته دنبالته.

- خوب کی؟!

- بریم می‌فهمی.

چون به شدت کنجکاو بودم،بدون اینکه بزارم   دستم رو مثل کش شلوار بکشه خودم با غرورومحکم زودتر از راه افتادم.

قشنگ معلوم بود خودش رو نگه داشته تا نخنده.با  کشیده شدن دوباره دستم کیفم رو بردم بالا تا بکوبم تو سرش که دستاش رو به حالت تسلیم برد بالا و با چشم و ابرو به ماشین اشاره کرد و گفت:سوارشید.

به در ماشین که توسط یه نفر دیگه باز شده بود نگاه کردم،لعنتی انگار آینه بغل ماشین بود،یارو رو میگم،کلش کچل بود نور آفتاب هم بهش می‌خورد یه صحنه خفن و جنایی ازش ساخته بود‌.

بیخیال و خونسرد سوار ماشین شدم. درطول راه به این فکر می‌کردم اگه همه اینا دروغ باشه چی؟!جدی جدی من برای چی اعتماد کردم؟!وای خدا،مامانم راست می‌گه هنوز بچه‌ام و فقط قد دراز کردم.مثل بچه‌ها گول خوردم،یعنی اگه اینا میدونستن نقط ضعف من بستنی و آلوچه با طعم کیوی و آلبوعه حتما باهمون گولم می‌زدن‌. دیگه از اون خونسردی خبری نبود،به جاش یه استرس بدی افتاده بود به جونم.گوشیم رو از کیفم در آوردم تا به یکی از دخترا زنگ بزنم که خیلی یهویی توسط همون یارو کچل کشیده شد.

دیگه واقعا ترسیده بودم و از دلشوره حالت تهوع گرفته بودم.با عصبانیت توپیدم به کچل و گفتم:هوی کچل،گوشیم رو پس بده.

- هوی،باتوام،گوشیم  رو چرا گرفتی،پسش بده کچل بی‌خاصیت‌.

- الهی لال از دنیا بمیری.

نامردی نکردم یه توف الکی انداختم کف دستم و محکم کوبیدم تو سر یارو که درجا از کچلی و سفیدی زیاد سرخ شد.

همون یارو سیبیل با عصبانیت ترمز کردو بااون یارو کچل از ماشین پیاده شدن.هی وای من،هردو به شدت عصبی بودن.

در سمت من رو باز کردن و دستام رو بستن،هرچی تقلا کردم فایده نداشت.یارو کچل با عصبانیت و عقده دهنمم بست و باخشم پرتم کرد تو ماشین و گفت:اگه آقا عصبانی نمیشد می‌دونستم جوابت رو چطور بدم،دختره عفریته.

چی؟این به من گفت عفریته،عفریته زنته.باهمون دهن بسته گفتم:اممم،امم ام ایم ایم مم.

- خفه شو

- اایمم ایی می ام

بدون حرف سوار  شدن،به جیغ و شلنگ تخته انداختن من هم توجه نکردن،واقعا من با چه فکری بااینا اومدم.

یهو یاد اون آهنگه افتادم و تو دلم برا خودم خوندم:اگر بار ارزون بودیم و رفتیم،اگر خشن و عصبی بودیم و رفتیم.رفتیم که رفتیم،آی رفتیم که رفتیم.

از شدت بیکاری رفتم آهنگ بعدی و خوندم:منه از همه جا بی‌خبر،خیلی اسکل بودم،آفتابه بدست در خونتون مونده بودم ،لی لی لی لی.

لی لی لی لی حوضک،الی اومد دوغ بخوره افتاد تو حوضک.تینا گفت بریم دزدی

ملیحه گفت چی بدزدیم؟تینا گفت خر بدزدیم.

الی گفت:کی منو نجات بده؟ملیحه گفت فاطی.

خوب جواب ملیحه غلطه،الان یکی می‌خواد خود فاطی رو نجات بده.خدایا خول شدم،روانی شدم،من اگه عقل داشتم الان،تو این ماشین،بین یه سیبیل کلفت و یه آینه بغل کامیون چه  غلطی می‌کردم واقعا؟!

پروردگارا منو نجات بده،قول می‌دم کمتر داداشم رو اذیت کنم،مامانم رو عصبی کنم ،تازه قول می‌دم وحید هم ببخشم.

با توقف ماشین دست از چرت و پرت گفتن برداشتم و توسط اون دوتا خرکشیده شدم.چقدر بدم میاد منو مثل گونی هویج این طرف اون طرف بکشن و ببرن.

وای،ماکه تو شهر نبودیم،عجب جای باصفایی.چه خوشگله،ویلارو ببین،جون بابا.عجب چیزیه اینجا،وای چقدر آدم تو ویلاست،چقدر محافظ.

رفتیم تو خونه،چه در دراز و سلطنتی.با تعجب به همه جا نگاه می‌کردم و بدون توجه به استرسم با دهن بسته بلند بلند صدای نامفهوم در میاوردم برای خودم.

با دیدن دوتا خدمه خوشگل و چشم آبی یه چشمک براشون زدم که با چشم‌های گرد شده نگام کردن.

از اونا که گذشتیم رسیدیم به یه سالن خیلی بزرگ.کاش دهنم باز بود یه سوت کشدار می‌زدم.دهنم رو باز کردن که بی اختیار یه سوت بلند زدم و گفتم:ایول بابا، ما میگیم ما پولداریم شماها که گاو پول ترین

برگشتم روبه اون کچل و گفتم:کچل،اینجا مال کیه؟!

سیبیل با عصبانیت گفت:درست حرف بزن خانم.

دست به کمر گفتم:و اگه نزنم ؟

با قهقهه و دست زدن دونفر برگشتم طرفشون.نمی‌دونم چرا رگ شیطنت و لات بازیم زده بود بالا.

- هارهارهار چیش خنده داشت.بیندید باو.

یهو جدی شدم و با عصبانیتی که تا قبل از الان سعی داشتم کنترلش کنم گفتم:با من چیکار دارید؟!چرا من رو آوردید اینجا؟!

یه پسره اومد و خونسرد نشست رو مبل‌های سلطنتی و اون یکی پسره هم بعدش نشست.

یکم خیره خیره نگام کردن که منم راحت لم دادم رو مبل‌ها نگاشون کردم.

- چیه؟!فرشته ندیدید؟!

بدون اینکه به اون چشای هیزشون زحمتی بدن تا از رو من بر دارن همون یارو اولیه که میخورد ۲۸ یا ته تهش۳۰ باشه گفت:خوبه،همونی که می‌خوام.

با خشم متمایل شدم روبه‌جلو گفتم:برو ننت رو بخواه مردک خر،بامن چیکار دارید؟!کی هستید؟!

- بعدا می‌فهمی.

- برو آقا،بعدا میفهمم؟!یا زر بزنیدوبگید از من چی‌میخوایید یامن برم.

- تو هیج جایی نمیری.

- تو رو سننه؟!اجازه خواستم ازت؟!چلاق یه وری زشت بی‌ریخت.

پسر دومی :مراقب حرفایی که می‌زنی باش خانم خانما.

اداش رو درآوردم و گفتم:مراقب حرفایی که می‌زنی باش، آخه به توچه؟!مفتشی؟!

(خاک عالم من چه بد حرف می‌زنم)

پسر اولی:آذرخش هستم.

- منم رعدوبرقم.

با حرفم قاه قاه خندیدوگفت:خیلی زبون رو مخی داری.

- بچه،برو سر اصل مطلب.اصل نخواستم ازت.بنال ببینم چرا منو آوردین اینجا.

- برای یه بازی کوچولو.

از جام بلند شدم و بی‌اختیار از شدت حرص و خشم جیغ صورتی مایل به قرمزی زدم و گفتم:ببندید دهناتونو،بگید من رو چرا آوردید اینجا،شماها یه بزرگ‌تر ندارید من بااون حرف بزنم.

با کوبیده شدن عصایی به زمین،پیر مردی که دراز بود و میخورد۷۰ سنش باشه اومد تو و با خشم گفت:گستاخ

بی رو درواسی باخشم و جیغ گفتم:زنته پیری،درست حرف بزنا،یه پات لب گوره،گستاخ تویی ایکبیری.

( وای خاک عالم چقدر بی ادب شدم،اما حق دارم خوب،گوساله‌ها زر نمیزنن من اینجا چه غلطی می‌کنم)

پیرمرده با عصبانیت با عصاش یه دونه محکم کوبید به زانوم و گفت:بتمرگ سرجات.

من و می‌گید عصاش رو گرفتم و محکم پرت کردم اونطرف که خورد به ران پای سیبیل.

یه ببخشید ریز گفتم و با خشم رو کردم به پیر مرده و گفتم:بار آخرت باشه،ببین تکرار می‌کنم،بار آخرت باشه حتی اشتباهی هم دستت روم بلند میشه.

با گرفته شدن دستام توسط کچل و سیبیل و اومدن آذرخش دربه‌در به طرفم باخشم نگاشون کردم و گفتم: از زیربنا نابود شید ایشاالله.

با سیلی که توسط آذرخش خوردم بدون معطلی پاهام که آزاد بود رو آوردم بالا و کوبیدم تو شکم آذرخش.

بلند بلند گفتم:بشکنه دستت الهی،حقته،جرأت داری به نوچه‌هات بگو ولم کنن تا ببینی چیکارت می‌کنم.

یه سیلی دیگه ازش خوردم،یه لگد دیگه ازم خورد.خیلی خفن بود،انگار از این کتک زدن و کتک خوردن خوشش اومده بود و بدون اینکه ضربه پاهای من رو محار کنه به راحتی جفتک‌های من رو می‌خورد.اون سیلی می‌زد من لگد.یکی اون می‌زد یکی من.

با صدای عصبانی و خنده مانند یه زن دست‌از کتک زدن هم‌دیگه برداشتیم.لحظه آخر یه لگد دیگه تو شکم آذرخش زدم و درجا خواست تلافی کنه که صدای همون زن نذاشت.چون من پشتم به زن بود نمیدیدمش.

 

 

@16Nian

ویرایش شده توسط Fatee
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۱۶)

ذهنم پر از سوال بود، اما خفن و جذاب‌تر این بود که من اصلا خودمم نمیدونم چرا اینجام.

آذرخش:مامان‌جون.

جان جان،ناز بشی الهی،پسر به این گندگی با چه لبخند جذابی هم میگه مامان جون.چه نانازی تو آخه جیگر.

خاک تو سرت فاطی گرفتنت و معلوم نیس قراره چه بلایی سرت بیارن بعد تو داری قربون صدقه طرف می‌ری؟! کلا برو بمیر دختر با این کارات، یکم بزرگ‌شو.

همون خانم اومد  روبه‌روم وایساد،بهش می‌خوره ۵۰ یا ۶۰ باشه.خانم گفت:

- سلام، اسم من مارال.

- خدافظ،مگه من از شماها اصل خواستم آخه؟ بابا سر جدتون بگید با من چیکار دارید.

مارال رو کرد به سیبیل وگفت:قدرت، دستاش رو ول‌کنید.

قدرت جون دستای بدبخت من رو ول کرد و با یارو کچل رفتن بیرون.

نشستم رو مبل‌ها و منتظر زل زدم بهشون.مارال نشست کنار همون پیر‌مرده و چسبید بهش.

یا امام زمان،مادرجان از سنت خجالت بکش،همچین چسبیده به مرده،هرکی ندونه فکر می‌کنه طرف ۲۰ سالشه و منم به عنوان رقیب عشقی اینجام می‌خوام یارو رو بکشم طرف خودم،استغفرالله.این چه افکار بی‌تربیتی و خاک برسریه؟!

مارال:خوب، شروع می‌کنم.

- بفرما.

- باید برای ما نقش بازی کنی.

پوکر نگاش کردم و گفتم: وات؟!

پسر دومی با خشم متمایل شد طرفم و گفت: نکنه خنگی؟! یعنی معنی نقش بازی کردن هم نمیدونی چیه؟!

- نابغه خان،می‌دونم،تعجب کردم.

حالا چرا من؟!این همه آدم هست تو این دنیا.

- چون شبیه فرد مورد نظری.

- چرا من رو قاطی موضوع کردین؟!

- چون خواهرشی.

متعجب بهشون نگاه کردم،خواهرشم؟!

خواهر کی؟! برای چی؟!چی می‌گن اینا؟ من فقط یه برادر دارم.

آذرخش:الان داره تو ذهنت می‌گذره چرا خواهر؟!فقط یه  برادر داری؟!

- حتما مثل این فیلم‌ها بچه که بودیم یکیمون رو دزدیدن آره!؟

پیرمرده گفت:فیلم زیاد میبینی‌، مشخصه.

نمی‌دونم چرا ازش خوشم نمیاد، نگاهاش آدم رو اذیت می‌کنه.البته آدم من که فرشته‌ام.سقف و بگیر ریخت.

آذرخش:نخیر خانم ،شماها که تو بیمارستان بودید‌...

پریدم تو حرفش و گفتم :  تو بیمارستان دزدیدن؟!

با خنده بهم زل زدوگفت: نه.(ادامه داد) مادر من اومده بود تا سونوگرافی بشه و دلیل اینکه باردار نمیشه رو بفهمه،که گفتن یه خانمی هست که از نمونه  دخترش به کسی که بچه‌دار نمیشه میده تا بهش در بارداری کمک کنه.

زود منظورش رو از نمونه گرفتم و هیجان زده به دهش چشم دوختم.

- خوب؟!بعدش چی‌شد؟!

- هیچی دیگه یه نفر دیگه از وجود تو در شکم مامان من رشد کردوبزرگ شد.

- الان کجاست؟!من رو از کجا پیدا کردید؟!

چرا یه دفعه‌ای؟!

- چون....

 

آرسین::::::::

کاش نمیذاشتم بره، چه مرگم شده بود، برای چی از عصبانیتش لذت میبردم،چرا آخه؟!الان دقیقا برای چی دارم افسوس می‌خورم که گذاشتم بره؟!دلم شور می‌زنه،یه چیزی ته دلم میگه امروز نباید میذاشتی می‌رفت،بعدا خودت پشیمون می‌شی.وای من چم شده؟!در کل خودمم می‌دونم زیاد برام مهم نیست.

تینا:الان دلت خنک شد؟!گفتم نیایید،نیایید.خودتون رو زوری دعوت کردین. الان فاطی معلوم نیست کجا رفته،گوشیشم خاموش.

مهرداد:بادمجون بم آفت نداره.

تینا خیز برداشت طرف مهرداد تا یه اکشن بهش بزنه که الناز و ملیحه گرفتنش.

محمدرضا :ما بریم دیگه.

ملیحه: نه بابا گندتون رو زدید، کجا برید؟!حالا نه اینکه بود و نبودتون  برامون مهمه.

- مطمعنی مهم نیست؟!

- معلومه که مهم نیست! آخه وجود شماها چرا باید برای ما مهم باشه؟!

- خوب دل دیگه، ممکن کار دست آدم بده.

- نه بابا، آقا محمد شما این همه اعتماد به نفس رو از کجا میارید واقعا؟!

- خوب از خودمون مطمعنیم.

- راست میگید،شماها خوبید،استوره‌های اعتماد به سقف کاذب.

-  خوب؟!

- خوب بفرمایید شرتون کم.

- پس تولد تینا خانم چی؟!

- فضولیش به شما نیومده.

 

 

@16Nian، @Seniorita-

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۱۷)

فاطمه:::::::

پس که اینطور،شماها که انقدر مایه‌دارید،دیگه چتونه؟!

آذرخش:هنوز بچه‌ای!.

- جذاب بزرگ،چرا چرت می‌گی برادر من،شماها از بی‌عقلیه خودتونه که همچین کاری کردید.الان ننه باباتون کجان؟!

- مردن.

- خدابیامرزتشون.

- ممنون

- خودتون‌رو معرفی معرفی نمی‌کنید؟!

- آذرخش که منم ،برادرم طوفان،اسم خواهرمم که گفتیم دریا،اسم مادر بزرگم مارال و پدربزرگم جواد.

- خوب؟!

- تو؟

- مسخره کردید؟چه جور دزدیدنیه که حتی اسمم رو نمی‌دونید؟!

مارال:می‌دونیم،بهتره یه بار هم خودت بگی.

یه چشم غره رفتم و گفتم:فاطمه،۱۸ ساله، تازه دانشگاه قبول شدم.همین،الان هم می‌خوام برگردم خونمون.

- می‌گم برسوننت.

- چلاق نیستم ، می‌تونم برم خودم.

- راه دوره، خطرناکه.

- از شماها خطرناک‌تر درحال حاضر کسی برای من وجود نداره، درضمن،دفعه بعد خواستید براتون کاری انجام بدم با خانوادم تحدید نکنید.(اخم‌هام رو کشیدم تو هم و ادامه دادم): چون یه ایل آدم از تهدیدهای من می‌ترسن.

اومدم بیرون از اون خونه مزخرف.چه جالب شد، منی که یه هیجان جدید می‌خواستم تو زندگیم الان موقعیتش پیش اومده بود، دریا هم خوشگل بودا، به شدت هم شبیه من بود اما یه فرق بزرگ بین هردومون هست اونم...

با روشن کردن گوشیم و سیل پیام‌ها و تماس‌ها به تینا زنگ زدم.به دوبوق نرسیده صدای دادوبیدادش بلند شد.

- دختره نفهم معلومه کدوم گوری هستی؟می‌دونی چند ساعته ازت خبری نداریم؟مردیم و زنده شدیم.کجایی دختر؟!

- قبرستون.

- دستم بهت برسه خاکسترت می‌کنم.

- جون عشقم، تو فقط من رو خاکستر کن.راستی؟!

- بنال.

- تولدت مبارک روانی جونم.

می‌تونستم لبخند شکل گرفته رو لب‌هاش رو حس کنم،بعد از چند لحظه مکث گفت:ممنون خول جانم.کجایی الان؟!

- دارم میام،تعریف می‌کنم براتون.

- منتظریم.

__________________

دیشب که به خوش گذرونی تو تولد خانوادگی تینا سپری شد و همونجا همه چی رو به بچه‌ها گفتم.خیلی تعجب کردن اما من اصلا واکنشی نشون ندادم.

یک هفته گذشت و کار من شده بود رفتن هرروز به خونه آذرخش اینا،شانس آوردم تابستونه.همه چی داشت طبق نقشه اونا پیش می‌رفت و قرار بود سه روز دیگه همسر دریا برگرده ایران.خود دریا کشته شده بود و کسی ازش خبری نداشت.یعنی حتی مردش هم به دست خانوادش نرسیده بود. چه قدر بد و ناراحت کننده بود که اصلا برای خانوادش مرده و زندش مهم نبود.دریا قبل از مرگش تمام داراییش رو زده بود به نام شوهرش و من برای اینکه اون سرمایه و دارایی خیلی زیاد رو ازش بگیرم باید نقش زنش رو باری می‌کردم.

مجبور بودم،هم از دست وحیدی که هرروز خونه ما بود راحت می‌شدم و هم از دست تهدید‌های رو اعصاب اینا.

 

تقریبا یه زندگی عادی، با آدمای عادی داشتم،هیچ وقت فکر نمی‌کردم کارم به چه جاهایی قراره کشیده بشه.همیشه برای هر لحظه از زندگیم برنامه داشتم در حالی که درخواب به سر می‌بردم وقتی زندگی اینبار برام برنامه‌ها داشت، و چقدر بد و عذاب آوره وقتی خودت نفهمی چه بازی رو شروع کردی. کاش می‌دونستم که...

طوفان:فاطمه حاضری؟!

- کوری مگه؟نمی‌بینی؟!

- می‌بینم، حالا چرا پاچه می‌گیری؟

- هه، یه کار اجباری می‌دونی چیه؟! نه! پس حرف بی‌خود نزن لطفا، جلوی دست و پامم نباش.

با ورود همسر دریا  بهش نگاه کردم و بعد از یه نفس عمیق  پریدم بغلش، والا من دیدم تو این فیلم‌ها زن و شوهرا که همدیگرو چند وقت نمی‌بینن اینجوری واکنش نشون می‌دن.

خوب بود،از عکسش بهتر بود،قیافش اصلا نمیخورد ایرانی باشه،اما خوب ایرانی بود دیگه چه کنیم.

خاک تو سر مثل توف میچسبید به آدم، منم که به شدت بدم میاد یکی بچسبه بهم،وا مصیبت‌ها، من نمیفهمم دریا چجوری این خاله‌زنک رو تحمل می‌کرد، خیر سرش انگار نه انگار مرده،مثل چی بین خانم‌ها و زن‌ها می‌گرده. از حق نگذریم زیادی بهش توجه میشه تو این خونه.

با صدای آذرخش به خودم اومدم.

- دریا ، چه حسی داری؟خوشحالی که عشق زندگیت، محسنت برگشته؟!

می‌خواستم بگم لعنت به تو و این شیربرنج وا رفته اما در عوض الکی تو چشمام اشک جمع کردم و به محسن دربه‌در نگاه کردم و گفتم: آره، خیلی زیاد.

بعد دم گوش محسن با ناز گفتم:دلم برات تنگ شده بود عشق من‌.

خدا شاهده حالت تهوع بهم دست داده بود زیاد، از عطرش که به شدت متنفر بودم. خودشم که خیلی خیلی نچسبه.خوب من چجوری می‌خوام این رو تحمل کنم؟!

با زنگ خوردن گوشیم مثل فشنگ از جام بلند شدم و به زور دستم رو از دستای بی‌صاحاب محسن جون کشیدم بیرون و با لبخند زوری گفتم، الان برمی‌گردم.

رفتم تو یکی از اتاق‌ها در رو از تو قفل کردم.والا شانس ندارم که، یهو دیدی یکی مثل ببعی اومد تو.

- هلو بیبی!

- هلو خروس بی‌محل

- آآآ، نگو دیگه، دلم میشکنه.

- الناز بگو چته، چرا زنگ زدی؟

- زنگ زدم ببینم شوهر خواهر دروغینم برگشته؟!

- خبرت نیاد دختر، آره برگشته!

- چه ریختیه؟!خوشگله ؟!

- تو که عکسش رو دیدی!

- ای بابا ، خوب اون عکسش بود، خودش کجا،عکسش کجا؟!

- خوبه  از لحاظ قیافه و هیکل، شاید بهتر از عکسش اما...

- اما چی؟هیزه؟ شیکم گندس؟!

به زور جلوی خندم رو گرفتم و گفتم:نه بابا، نچسبه، همش ور دل من میشینه.

- ای جان دلم، دلم خواست، خوب احمق مثلا تو دریایی دیگه، زنش، کسی که عاشقانه دوستش داره.

- تموم نشد؟!

- چی؟!

- چرت وپرتات.

- چرا چرا، بروبرو . سلام منم به شوهرخوا...

وسط حرفش قطع کردم.دختره دیوونه، چشه آخه.

 

@همکار ویراستار

@Seniorita

@16Nian

ویرایش شده توسط Fatee
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۱۸)

امروز حسابی با بچه‌ها خوش گذروندم، اینم اضافه کنم که با پسرا هم بودیم و البته دیگه مثل قبل مدام جر و بحث نمی‌کنیم. داشتم رانندگی می‌کردم گوشیم زنگ خورد، یه جا نگه‌داشتم تا جواب بدم.

- بله مامان...باشه الان میام...باشه باشه فعلا بای.

همونجا تو کوچه ماشین رو پارک کردم و پریدم پایین. 

آخ قر تو کمرم فراوونه نمیدونم کجا بریزم...اینجا جای قرریختنه؟

با صدای وحید خواستم بچرخم طرفش که سرم خورد به سقف ماشین و یه آخ بلند گفتم. خیر سرم خم شده بودم تا گوشی و کیفم رو بردارم.

با عصبانیت برگشتم طرفش بهم نزدیک شد، خواستم دستم رو از روی سرم بزنه کنار که محکم با اون یکی دستم، دستش رو پس زدم و با جیغ جیغ گفتم: اینجا چه غلطی می‌کنی، درضمن حتی اشتباها هم سعی نکن به من دست بزنی.

- فاطمه آروم باش، من که کارت ندارم، می‌خواستم ببینم خوبی یانه.

- حرفت‌رو بگو اینجا چیکار می‌کنی؟

- می‌خوام بیام خواستگاریت.

یهو آمپر چسبوندم، پریدم طرفش، فیس تو فیس باهاش وایستادم و گفتم: تو خیلی بی‌جا می‌کنی، چیه؟ با دوست‌دخترای رنگارنگت و همسر محترمت عشق و حال کردی دیدی کمه و تو کف منی، اومدی سراغ من آره؟ کور خوندی، من تو رو حتی دستگیره‌ی دره خونمون هم حساب نمی‌کنم. الان هم گورت‌رو گم کن هرجایی که بودی.

یه تنه محکم بهش زدم و حین رد شدن از کنارش درهارو هم قفل کردم.

 

تینا::::

تند تند بند کفشم ‌رو بستم و بلند شدم سرم رو که بلند کردم دیدم مهرداده، هیچی نگفتم.

- سلام

- سلام، چرا گفتی بیام اینجا؟

- می‌گم، می‌گم.

- می‌شنوم.

- راستش نمی‌دونم چطور بگم، آخه، آخه، راستش.

- مهرداد خان، بگو دیگه.

- با، با...من ...دوست‌دارم.

شوکه شده نگاهش کردم.صد در صد داشت شوخی می‌کرد.

- چی؟

- گفتم که دوست‌دارم، می‌خوام...

- مسخره کردی؟ فکر کردی من احمقم؟ چند بار تاحالا مثل دوتا آدمی‌زاد باهم حرف زدیم، همش یا دعوا کردیم یا اخم و چشم‌غره رفتیم برای هم.

- مهم منم که دوست‌دارم

- خیلی خودخواهی، مهم تر از جنابعالی منم و منم اصلا دوست‌ندارم.

با جدیت و خونسردی گفت: دیره.

- برای؟

- نظر دادن!

- چرا؟ 

- چون امشب میاییم  خواستگاریت.

با خشم و عصبانیت بلند شدم و وایستادم. انقدر عصبی بودم که کنترلی رو صدام نداشتم و بلند بلند گفتم: من بمیرمم باتو ازدواج نمی‌کنم، پسره از خود راضی، چی فکر کردی؟ هان؟ فکر کردی کی هستی؟ انقدر تو دلی و جیگری که دست رو هرکی بزاری قبولت میکنه؟! هه، جالبه. 

 

 

@16Nian

@همکار ویراستارر،

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت (۱۹)

- امشب مجبوری قبول کنی!

- اگه نکنم؟!

- از یه راه دیگه وارد می‌شم

- مثلا؟!

- راهی که الان، بین مردم، تو جمعیت نمی‌تونم بگم یا بهتره بگم نمی‌تونم نشونت بدم.

از اونجایی که به شدت ذهن منحرفی دارم با جیغ و حرص یه فحش خفن و توپ بارش کردم و کیفم رو برداشتم و زدم بیرون.

برای اولین تاکسی دست تکون دادم، قبل از اینکه بهم برسه سوار شدم.

با اعصابی خورد و خاکشیر شده رفتم خونه، الهی فدای داداشم بشم، قرار بود امروز ببرمش بیرون که نشد. بچه خوابش برده بود.

مامان: تینا

- بعدا مامان

- بیا اینجا کارت دارم

- مامانم، عزیزم، اصلا حوصله ندارم، لطفا بزار برای بعد.

- فردا شب خانواده مهرداد اینا میان خواستگاری.

نبض کنار شقیقم رو قشنگ حس می‌کردم.

- بگو نیان.

- چرا؟!

- چون نه قصد ازدواج دارم، نه مهرداد پسر ایده‌آل منه.

- واه واه چه حرفا، چه غلطا، می‌شه مادمازل بفرمایید پسر ایده‌آل جنابعالی چجوریه؟!

- هرجوریم که باشه مثل آقا مهرداد نیست.

- دردت چیه دختر؟ پولدار نیست که هست، تحصیل کرده نیست که هست،  هم کار داره، هم درآمد و خونه و ماشین. چه مرگته پس؟

- مامان همچین حرف می زنی انگار موندم رو دستت، من چند سالمه؟ ۱۹ ، چرا همیشه خدا جوری حرف می‌زنی که اگه برای شوهر دادنم دیر اقدام کنی بعده‌ها برات بد می‌شه؟ اضافیم تو این خونه؟ اگه هستم بگو، تعارف نکن.

- حرف دهنت رو بفهم تینا، من بخاطر خودت می‌گم، همیشه کیس مناسب برای یه دختر پیدا نمی‌شه.

صدام رو بردم بالا و گفتم: به درک که پیدا نمی‌شه، ایشاالله هیچ‌وقت پیدا نشه.

دویدم طرف اتاقم.در رو محکم کوبیدم به هم.

یک ساعت بعد با صدای موبایلم از رو تخت بلند شدم ، هرچی گشتم نبود که نبود. 

استغفرالله، پس این گوشی کجاست آخه، خدایا امروز رو قشنگ به خاطر بسپار.اندازه ۱۸ سال زندگیم تو همین یه روز حرصم دادی، نوکرتم گوشیم کو؟ حداقل این رو بگو.

عه تو دسشویی؟! من کی گذاشتم اونجا؟! نمی‌دونم والا!

زود جواب دادم تا قطع نشده، شماره مهرداد بود، خاک تو سرم، اصلا چرا جواب دادم؟.

- چیه؟

- فردا میاییم.

- به من چه؟

- می‌دونم خوشحالی.

یه جیغ خفه زدم، اما خونسرد جواب دادم

- تو فردا بیا، اما ببین من چیکارت می‌کنم، کاری می‌کنم گل و شیرینیت رو دستت بگیری و الفرار.

- خرگوش در خواب بیند پنبه‌دانه.

- شتر زن آیندته، پسره...

- عزیزم داری به خودت توهین می‌کنیا، زن آیندم خودتی دیگه.

- صدسال سیاه، تو خواب ببینی شازده.

- فردا تو بیداری می‌بینم.

- موفق باشی!

- توام همینطور، شبت بخیر پادشاه قلبم*

قبل از اینکه چهارتا خوشگل و درشت بارش کنم قطع کرد.

عصبی گوشی رو مثل بی‌عقل‌ها بازم گذاشتم تو دسشویی موند و خودم اومدم بیرون و گرفتم خوابیدم. با صدای وز وز کنار گوشم بیدار شدم.

- ملیحه، صدبار بهت گفتم کنار گوش من ور ور نکن.

- خوب کاری می‌کنم، بلند شو دیگه چقدر می‌خوابی؟ فردا مهرداد بیاد بااین قیافه پف کرده ببینتت که جیم‌فنگ می‌زنه.

- پس تو هم شنیدی

- جیگرم بنده خواهر عروسما، خبر‌ها زود می‌رسه.

- آره راست میگی تا مامانم هست مگه خبری هم میمونه که منتشر نشه؟!

- خوب آره، یه خبری هست

کنجکاو متمایل شدم طرفش.

- چه خبری؟! 

- من و محمدرضا باهم دیگه...

- عاشق شدین؟!

- نه بابا، من و محمدرضا باهم دیگه...

- رل زدین؟!

- یه جورایی، اما خوب نمی‌زاری که کامل بگم.

- بگو خوب، فس فسو.

- من و محمدرضا باهم دیگه می‌خواییم بیشتر آشنبا بشیم. یه جورایی رفتیم تو کار همدیگه.

- هن؟ تو چیه همدیگه؟!

- چیز دیگه، تو کار، کار.

- کار چیه آبجی؟

- خاک تو سر خنگت، ۱۹ سالته، منظورم تو نخ همدیگه‌ایم.

- آها، خوب خول جانم از همون اول بگو دیگه، من فکر کردم جابه‌جایی شغلی انجام دادید.

- آیا می‌دونستی خیلی بی‌مغزی؟

- نه، الان تو گفتی فهمیدم، تروخدا بازم از این کشف‌های مهم و تاثیر گذار انجام بده.

- شادی، خوشحالی نه؟!

- من به گور هفتاد جدوآباد خودم و مهرداد بخندم اگه خوشحال باشم الان.

- شوخیات که یه چیز دیگه میگه.

- برو بابا، چیز میز زدی جون من؟!

- آره، از دست فروش گرفتم

- خاک تو سرت، بازم؟

- اره، ایندفعه به جاش بستنی لیوانی خوردم.

- عه! تو که همیشه قیفی می‌خوردی.

- خوب اینبار نداشت.

- می‌گم خدایی همچین می‌گیم میگیم چیز میز و دست فروش و اینا هرکی ندونه فکر می‌کنه داریم راجب مخدر و از این جفنگیات حرف می‌زنیم.

- برو بابا، همه که مثل تو مغزشون فندقی نیست عزیزم، بعدشم ته خلاف من هرشب یه یخمک یا یه بستنی قیفیه.

- آره تو که شدی مریم مقدس

- درد، گمشو بلند شو، این پشمای روی صورتت رو بریزم پایین.

- دست به من بزنی جیغ می‌زنما

- بلند شو، چرا دری وری می‌گی بابا، پاشو خدا شفات بده.

 

@16Nian

@همکار ویراستار

@یخمک فروش جهنم

@Nava.

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر سرپرست

پارت(۲۰)

فاطمه:::::

امشب خواستگاری تینا بود و تینا به شدت مخالف این ازدواج بود، واقعا چقدر روان‌پریش این تینا مگه نه؟! اگه من بودم با کله زن اون سیب‌زمینی نپخته‌می‌شدم.

البته این منم، اون تینا، تینا بی‌کلست و به‌عبارتی نقش یه الاغ رو اجرا می‌کنه که در دوران تحصیلی به‌سر می‌بره.

- مامان مامان، این مانتو سورمه‌ای من رو ندیدی؟!

- چرا دیدم

- عه، خوب خدا خیرت بده، بگو کجاست؟!

- تو جیب بغل کیفم.

پوکر به در کمد نگاه کردم و بلند هوار زدم: مامان خداوکیلی خوشت میاد من رو حرص بدی آره؟!

- آره زشت‌جانم.

با دو از پله‌ها رفتم پایین و با هول گفتم: آدرس؟

- تو روحت قلبم رفت تو پاچم، آدرس چی؟

- خانواده‌ی واقعیم.

اگر بار گران بودم و رفتم، اگه گوجه بودم له شدم، رب شدم، رفتم.

- الهی کهیر بزنی فاطمه، ایشالله شوهر گیرت نیاد که انقدر من رو حرص ندی.

- وا، جیگر بابایی به من چه ربطی داره شما زودآمپر میچسبونی؟!

با کفگیر تو دستش طی یه حرکت خفن اومد طرفم و گوشم رو گرفت و پی‌چوند.

- آی آی، من چیز خوردم، ولکن مامان کندیش، آی.

- مگه نمی‌خواستی بری پیش خانواده واقعیت؟ خوب بیا ببرمت دیگه.

- مامان من ستون امام‌زاده‌هارو طواف کردم اونم با آوانس دوبله، هر دور یه ختم قرآن هم گرفتم، فقط ولکن این گوش من رو.

دست به کمر گوشم‌ رو ول‌کرد و گفت: باره دیگه چرت‌وپرت تحویل من بدی میدم آقا لولو ببرتت.

- اهم، چیزه مامان نمی‌خوام تو حرف‌هاتون دخالت کنم‌ها، ( پنج قدم رفتم عقب )اما حس نمیکنید ترسوندن من با چیزی به اسم لولو یکم مشکل فنی-ژنتیکی داره؟!

پنج ثانیه سکوت کردوگفت: چند سالته؟

- با اجازه شما ۱۸

- پس رو اعلامیت میگم بنویسن بانو فاطمه۱۸ ساله، ناکام.( خیز برداشت طرفم که الفرار).

جای شکرش باقیه تو اعلامیه مرگم آبرو داری می‌کنه، والا بخدا من شانس ندارم،یهو دیدی صفات ارزنده‌ای نوشت تو اعلامیم جوری که جبرائیل اون دنیا از خنده سینه‌خیز میزد رو ابرها.

زود پریدم تو اتاقم و یه شلوار جین مشکی بایه مانتوی  سورمه‌ای پوشیدم و موهام رو از دو طرف معمولی بافتم و انداختم دو‌طرف شونه‌هام، جلوی موهام هم فرق کج باز کردم و یه ریمل و برق لب زدم و شال سورمه‌ایم رو سرم کردم،کیف و گوشی و سوییچ ماشینم رو برداشتم رفتم سمت خونه الی اینا.

زود اومد پایین و رفتیم خونه تینا. ملیحه هم که خودش از دیشب همونجا چتر بوده.رسیدیم و با هیجان پریدیم پایین.

بماند که چقدر تینا خانم ناز و عشوه‌اومد و غر زد تا یه لباس آدمیزاد بپوشه و قیافش رو به یه دختر خانم و باوقار تبدیل کنه. رس هرسه‌مون رو کشید، یادم باشه روز خواستگاریم تلافی کنم حتما. 

ملیحه: فاطی، حالا ما چیکار کنیم؟

- هیچی این بالا منتظر مرگ یکی از دو نفرشون (تینا و مهرداد) میمونیم.

- زر نزن بابا

- صد بار گفتم زر زدنی نیست، بیان کردنیه!

- باش تو خوبی

- شکی درش نیست

- بر منکرش !

- بفرست.

یهو الی داد زد: اومدن اومدن

- چه خبرته پیازچه؟ هر کی ندونه فکر میکنه اومدن تورو از ترشیدگی در بیارن.

تینا: یعنی من الان ترشیدم؟

یه نفس عمیق کشیدم و با شیطنت گفتم: نوچ، هنوز بوت در نیومده، هنوز جاداری برای رسیدن.

الی: پس حتما منظورت من بودم از ترشیده؟!

- آی باریکلا، هرچقدرم رو مخ باشی، یه نمه باهوشی که اونم از همنشینیت بامنه

ملیحه: بسته دیگه، چقدر حرف چرت‌وپرت می‌زنید، تینا پاشو برو پایین.

- وای من می‌ترسم!

- رفتی پایین قبل‌از اینکه بتمرگی بین جمع به فیروزه خانم بگو برامون بستنی بیاره، بگو برای من دوبل باشه.

- خیلی خری، من می‌گم می‌ترسم تو فکر شکمتی؟

- په نه په، می‌خوایی فکر توعه چلغوز باشم؟ توکه اول و آخر زن همین می‌شی، بگو برام بستنی بیارن.

- کارت بخوره به اون شکمت

- سپر بلامی

الی: بسته دیگه، تینا برو پایین

بعدشم تینا رو هول داد به سمت در، وقتی داشت می‌رفت شروع کردم کنکاش و فضولی تو تیپی که زده بود.

یه پیرهن مشکی پارچه لخت که روی بازو یه پف ریز داشت و از سینه یه کم گشاد می‌شد و از قسمت کمر و شکم تنگ می‌شد و اون قسمتی که تنگ می‌شد یه جوری انگار کش‌داشت و زیبایی خاصی‌رو بهش داده بود پوشیده بود، با یه شلوار جین یخی، موهاشم لخت‌شلاقی کرده بودیم براش و از بالای سر دم‌اسبی و محکم بسته‌بودیم تا چشمای حالت‌دارش بیش‌تر تو چشم باشه، الی یه خط چشم خفن براش کشید و یه رژ آجری هم زده بود براش، به اسرار ملیحه گوشواره‌های طلاسفیدش رو که مدل مار بود و به حالت موج دراومده بود و نگین‌های ریز سفید روش داشت انداخته باشه، چون قسمت ببشتری از گردنش کامل پیدا بود یه ست با همون مدل گوشواره هم گردنبندش رو انداخت.فوق‌العاده زیبا و خواستنی شده بود. به اصرار هرسه‌نفرمون شال سفید حریری هم به حالت آزاد سر کرده بود.

- بستنی های ما یادت نره، وگرنه می‌کشمت.

بی‌حرف با یه چشم غره خفن اتاق رو ترک کرد.یه ربع بعد فیروزه خانم با یه سینی که پنج‌تا کاسه بستنی پر توش بود اومد بالا، مثل ببر پریدم و دوتا از کاسه‌هارو برداشتم و با آرامش رفتم نشستم رو تخت تینا و شروع کردم به خوردنش.با ملیحه و الی از هر دری حرف زدیم، نمیدونم واقعا چقدر از زمان گذشته بود که تینای گور‌به‌گور شادوشنگول به حالت موج‌مکزیکی اومد تو.

- عه، اومدی؟تموم شد؟رفتن؟چیشد؟قبول کردی؟!...

- اوه، چه خبرته بابا، دونه دونه.

اومد نشست کنار من رو تخت و ملیحه و الی هم اومدن میز گرد تشکیل دادیم.

الی: خوب بتعریف، مردم از فضولی!

تینا: مشخصه

- خوب بنال دیگه تینا، چقدر ناز داریا بشر.

 

@همکار ویراستار

@Z.mim

@یخمک فروش جهنم

@Torkan dori

@16Nian

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۲۱)

- هیچی دیگ ما رو دادن رفت

- هن؟

- خربزه!

- نه خدایی مگه تو نبودی مخالف بودی؟!

- دیگه آقامون راضیم کرد.

- چیزه، می‌گم که حالت خوبه دیگه؟ خالی که نمی‌بندی؟!

- من که حالم خوبه، اما فکر کنم دوتا کاسه بستنی به تو نساخته.

- بیا برو از جلو چشمم خفه‌شو، زور بهت اومد دوتا کاسه بستنی خوردم؟

- نه آخه داری چرت و پرت می‌گی.

ملیحه: حالا هر چی بحث نکنید الکی، تینا خواهرم ایشاالله توام خوشبخت بشی.

- مرسی عسلم.

- بپاچید بریم، من جایی کار دارم.

- کجا؟

- سر قبرم، میایی؟

الی: من فعلا هستم، تو برو.

- تو نمیایی ملیح؟!

- نه منم میمونم با الی برمی‌گردم .

- هر طور راحتید.بوس، بای.

ازشون خداحافظی کردم و زود رفتم سمت جایی که باهاش قرار داشتم. 

با رسیدن به مقصد بهش زنگ زدم.

- رسیدم

- جای قبلیمون که با اکیپ میومدیم.

- اومدم

با رسیدن بهش سرش رو بلند کرد و با دست به صندلی اشاره کرد، نشستم و منتظر بهش چشم دوختم.

- خوبی؟

- حرفت رو بگو، وقت ندارم

- ازت یه فرصت می‌خوام

- اما فرصتی برات وجود نداره!

تمام عجز و التماسش رو ریخت تو صدا و چشماش  و ادامه داد: فاطمه...خواهش می‌کنم، من می‌دونم هنوزم دوست‌داری.

حرصی تک خنده‌ای کردم و گفتم: وحید، با خودت چی فکر کردی؟ فکر کردی من همون دختر ۱۶ ساله‌ای هستم که تو حس زودگذر  دوسال پیش گیر کرده؟ نه جانم، نه آقا، من...اون...دختر...نازک نارنجیه...احمقه...دوسه سال پیش نیستم.

- یعنی می‌خوایی بگی دوسم نداری؟

خونسرد تکیه دادم  به پشتیه صندلی و با لبخند گفتم: معلومه که نه! ( با کنایه و چشم‌های شیطون ادامه دادم): نکنه گلوت پیشم گیره؟!

خیلی رک و راست گفت: آره

ریز ریز شروع کردم خندیدن و کم‌کم خندم به قهقهه تبدیل شد، به زور سعی کردم و خندن رو کنترل کردم و گفتم: شوخیت قشنگ بود، کاری نداری دیگه؟

بااخم‌های درهم گفت: شوخی نمی‌کنم.

منم مثل خودش جدی شدم و گفتم: به درک

پوزخندی زد و با کنایه گفت: چقدرم که آدم تلافی هستی.

- هه، چی فکر کردی؟ به راحتی بیخیال تلافی می‌شم؟ یادته...یادته سه سال پیش تو شرکت، تو اتاقت، با یه شاخه گل مریم که دوست‌داری اومدم و با ذوق و شوق گفتم دوست‌دارم هارهار خندیدی و گفتی من بچه‌ام؟ حالا چی‌شده که آقای وحید بزرگ دل داده به منه بچه؟

- کاره دله!

با لبخند و اشکایی که تو چشمام جمع شده بودن و کنترلشون سخت بود به سمت جلو متمایل شدم و گفتم: منم اون موقع دقیقا وقتی مسخرم کردی همین حرف رو بهت زدم و گفتم کاره دله!

دستام رو که روی میز بود رو گرفت بین دستای مردونش و گفت: تروخدا ببخشم فاطمه، بخدا که الان می‌فهمم حماقت کردم.

- چی‌شد پس اونی که عاشقش بودی؟! 

- خیانت کرد.

- عه؟ چه جالب! پس اگه خیانت نمی‌کرد نمیومدی ایران نه؟ یا بهتره بگم اگه خیانت نمی‌کرد نمیومدی طرف من نه؟

صادقانه سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت: فاطمه، تروخدا ببخشید، یه فذصت بهم بده.

بلند شدم و همونطور که کیفم رو بر می‌داشتم کامل متمایل شدم سمتش و بایه چشمک به طور خیلی ناگهانی و غیر ارادی از دهنم پرید و گفتم: اما من یکی دیگه‌رو الان دوست‌دارم و عاشقانه می‌پرستمش.

حتی خودمم از دری وری که بلغور کردم متعجب شدم و مثل بز زل زدم تو چشماش، اونم که سیب‌زمینی‌تر از این حرف‌ها فکر کرد می‌کرد می‌خوام عکس‌العملش رو ببینم که خندید و گفت: دروغ می‌گی!

راست ایستادم و شالم رو مرتب کردم با چشم‌غره بهش گفتم: باور کردن یا نکردنش میل خودته.

از باغ زدم بیرون و خواستم سوار ماشینم بشم که با دو خودش رو بهم رسوند و گفت: بهم نشونش بده تا باور کنم.

با تعجبی که سعی در پنهون کاریش داشتم بهش زل زدم. توف تو گلوم خشک شده بوذ، یکی نیست بگه آخه فاطمه، مگه مرض داری آخه دروغ می‌گی؟ وایی الان من از کجا یه پسر تمام و کمال گیر بیارم که بیاد و نقش عاشق سینه‌چاک رو برای من بازی کنه؟! 

اما بااین حال کم نیاوردم و شونه‌ای بالا انداختم و گفتم: باشه، الان که رفته سفر چند‌روز دیگه میاد، به محض اینکه اومد بهت خبر می‌دم.

- داری می‌پیچونی؟

با غضب و قاطعیتی که معلوم نبود از کدوم مسترابی سر چشمه می‌گیره گفتم: هفته دیگه چهارشنبه ساعت ۵ بعداز ظهر! اما به یه شرط.

- چه شرطی؟

- شنیدم زنت هم اومده ایران، تااین‌جا از هم جداشید به طور رسمی، باید توام بیاریش تا منم ببینمش.

- باشه میارمش، اما...اما مگه عکس عروسیم رو ندیدی؟

- انقدر بی‌ارزش شدی برام که بعد از اون روز حتی به عکسای خودت و اون زن تحفت نگاه نکردم.

- باشه میارمش.

- فعلا بای.

سوار شدم و رفتم سمت خونه. تو راه به گندی که زدم هم داشتم فکر می‌کردم.

من چقدر کچل شانسم؟ چقدر شکوفه‌ای شانسم؟ ای خدا!

 

@Z.mim

@Torkan dori

@یگانه جان

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر سرپرست

پارت(۲۲)

با اعصابی داغون رفتم سمت خونه.

زنگ زدم به تینا و قضیه‌رو بهش گفتن، خیلی اعصابم خورد بود.

تینا: الان می‌خوایی چیکار کنی؟! 

با جرقه‌ای که توذهنم زده شد با جیغ گفتم: تینا همین الان زنگ بزن به مهرداد بگو به پسرها بگه بیان به کافه‌ی لاله حتما هم آرسین رو با خودشون بیارن، توام به دخترها زنگ بزن بیان. من دارم میرم لاله، فعلا بای.

بدون اینکه منتظر حرفی از جانبش باشم قطع کردم و رفتم طرف لاله. با انگشتام رو فرمون ضرب گرفته بودم و داشتم فکر می‌کردم که اگه بشه عالی میشه و فقط خداکنه بشه.

رسیدم و رفتم پشت میز و نشستم.

ده دقیقه بعد هر هفتاشون باهم اومدن.

- سلام خوش اومدین.

نشستن و بدون اینکه جواب سلامم رو بدن متعجب بهم زل زدن‌.

بی مقدمه و ریلکس همه چی‌رو تعریف کردم و بدون توجه به قیافه‌های سکته‌ایشون گفتم: الان دنبال شوهر موقت می‌گردم.

تینا:فاطی معلوم هست چی داری می‌گی؟! الان از کجا برات شوهر پیدا کنیم؟! تو که هرچی خواستگار داری پروندی.  حالا فکر کن یهو بری به مامانت اینا بگی من می‌خوام مزدوج شم، بنده خداها بعلاوه اینکه پنج شش تا سکته رو رد می‌کنن بهت شک هم می‌کنن!

- گفتم موقت، درحد نقش بازی کردن می‌خوام خول جون!

خواستم یه چیزی بگم که آرسین یه دفعه گفت: که یکی از ما پسرها هم می‌خوایی قاطی نقشت کنی آره؟!

- با لبخند گفتم: به جز مهرداد که الان نامزد تیناست آره!

محمدرضا خیلی تند و سریع گفت: اصلا من رو قاطی نکن من چند وقت دیگه می‌خوام برم خواستگاری.

زیر چشمی به ملیحه که با خجالت سرش پایین بود نگاه کردم و ریز ریز خندیدم و گفتم باش. میمونه حامد و آرسین، کدومتون؟!

حامد: خدایی داری راست می‌گی که ازدواج موقت می‌خوایی؟!

- مجبور نیستی قاطی نقشم بشین، اگرم شماها قبول نکنین به یکی پول میدم و می‌گم کمکم کنه.

حامد خواست حرفی بزنه که آرسین پیش دستی کردوخیلی سریع گفت: من قبول می‌کنم.

- برات سخت نیست؟!

- نه.

- مطمعنی؟!

- آره!

- خوبه، یادت نره موقته، بعدش می‌ریم پی زندکی خودمون.

هردو بلند شدیم و روبه‌روی هم دیگه ایستادیم و دست دادیم، و این شد توافقی بین ما و شروع تقدیری جدید...

آرسین: من باید برم بیمارستان، فعلا بای.

دستش رو از دستم کشید و رفت.

پسرها هم زود رفتن دنبالش.

من موندم و دخترا، با خنده به چشمای عصبیشون نگاه کردم و روبه ملیحه گفتم: تو برگه چی نوشته؟ فکر نکن ندیدم موقع رفتن شوت کرد تو بغلت!

هول کرد و اخمش از بین رفت و برگه‌روروبه چشم‌های هممون باز کرد و شروع کرد خوندن.

اگه چشمات نبود، قلبم ریتم تند نمی‌گرفت،  تویی دلیل بی‌قراری‌های تازه قلبم، ضربان قلبم میشه باشی برای همیشه؟!  

با دخترا ناخودآگاه یه او کشیدیم که توجه بقیه به ما جلب شد، با چشم غره الی دهنمون رو بستیم و به شماره آخر برگه نگاه کردیم.

- ملیحه خواهر مبارکه؟

الی: فقط من سرم بی‌کلاه موند فکر کنم!

- تورم اون حامد ترشیده میاد می‌گیره، به فکر من باشید.

الی: تو فعلا اینی که زاییدی رو جمعش کن، یه فکری برای عشق و عاشقی و شوهر آیندت می‌کنیم.

با تمسخر گفتم: وای، مرسی که هستی!

- مخلصیم.

- پاشید بریم من خسته‌ام.

ملیحه: برید من بعدا میام خودم.

الی: منم باید برم خیاطی

- تینا تو رو برسونم؟

- نه قربونت خودم می‌رم.

بدون اینکه دوباره تعارف بزنم پاشدم ورفتم سمت ماشین و سوار شدم ورفتم سمت خونه، بچه‌ها اهل تعارف نبودن. بخاطر همین زیاد اصرار نکردم به اینکه برسونمشون.

-----------------------------------

با خنده به تینا که وسط انبوهی از لباس‌ها وایستاده بود نگاه کردم و با دخترا پقی زدیم  زیر خنده.

عصبی شد و با جیغ و گریه گفت: مرض، کوفت، تروخدا بیایید کمک.

- آخه یه لباس انتخاب کردن گریه داره نابغه؟

- بله که داره.

- باش، این خوبه؟

- نه پوشیدمش بهم نمیومد.

ملیحه: خوب پاشو گمشو برو بخر دیگه.

- نه بابا یکی از همین گونی‌ها تنش می‌کنیم، نمیخواد پول عمو محسن حیفه برای این مغز فندوقی خرج بشه.

ملیحه با خنده یکی زد پس کلم و گفت: نمی‌بینی تحت فشار و استرس؟! اذیتش نکن.

- مگه دروغ می‌گم؟

الناز که تا کمر خم بود تو گوشی یه نمه کلش‌رو بلند کردوباکنایه گفت: نه فقط زیاد زر می‌زنی!

- تو رو که نمی‌زنم معتاد به حامد جون.

الناز دستش رو برد به طرف شیشع ادکلن مخصوص تینا تا پرت کنه طرف من که با تهدید تینا دستش تو هوا خشک شد و با ترس و تعجب به تینای خشمگین نگاه کرد.

تینا: الناز، خداشاهده اونو پرت کنی از زندگی محوت می‌کنم.

با خباثت زل زدم به الی که بدون توجه به حرف تینا شیشه‌رو پرت کرد طرفم که خورد به پنجره بزرگی که به عنوان دیوار یه طرف اتاق بود و با صدای بدی شکست و شیشه ادکلن پرت شد تو حیاط.

تینا یه جیغ خیلی خیلی بلند زد و حمله کرد طرف الی که ملیحه پرید و جلوش رو گرفت.

- آروم باش تینا.

- تو ببند که همش زیر سر خودته.

بی‌خیال سوهان ناخن رو برداشتم و همونطور که ناخن‌های خودم رو که روش کارشده بود مرتب می‌کردم روبه تینا گفتم: همچین حرف می‌زنی انگار گنج بود، یه ادکلن بود دیگه. خودم برات می‌خرم.

@ یگانه جان ،

@ Torkan dori ،

@ Z.mim ،

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۲۳)

نمی‌دونم چی‌شد، یه دفعه‌ای مثل یوزپلنگ پرید روم و نشست رو شکمم و شروع کرد قلقلک دادن. 

- تینا تورو جان مهرداد ولم کن، خاک...ت...تو...سر...سرت، ول...ولم کن.

ملیحه و الی به زور از روم بلندش کردن که یه نفس عمیق کشیدم و بهش نگاه کردم. 

با غضب گفت: فاطی، من تو رو می‌کشم.

- چخه چخه، مگه چیکارت کردم وحشی!

- دعوا راه می‌ندازی بعد برای من ناخن سوهان می‌زنی؟! کچل بشه اون ناخنات.

- بمیر بابا، چقدر فک می‌زنی، یک ساعت دیگه مهرداد میاد تو مثل ببعی جلوی من وایستادی و من رو فحش می‌دی؟! 

با این حرفم حجوم برد طرف لباس‌هاش و دوباره شروع کرد به گشتن بین لباساش. آخرشم یه کت و دامن صورتی کمرنگ که با رگه‌های پررنگ صورتی روش مثل نقاشی کشیده شده بود پوشید و چون دامن لباس بلند بود دیگه چیزی از زیرش نپوشید.

تینا با آرامش و لبخند یه آرایش خیلی ملایم صورتی‌ رو چهرش نشوند و من هم موهاش رو صاف صاف کردم و پایین موهاش رو فر درشت یه دسته از موهای جلوی سرش رو فرق کج زدم و نصفی از بخش پایین مو رو بافت تیغ‌ زدم و بایه گیره کوچولو که طرح شکوفه صورتی بود پشت گوشش ثابت نگه داشتم،الناز هم رو ناخناش کار کرد و یه لاک صورتی مایل به کرم بهشون زد. با اتمام کارمون بلندش کردیم و بردیمش جلوی آینه که بچه ذوق مرگ شد.

هرسه با افتخار به شاهکارمون نگاه کردیم و بدون توجه به قیافه ذوق زده تینا هرسه پریدیم بغل همدیگه و دستامون رو کوبیدیم به هم. 

الناز یه شلوار جین یخی و یه بلوز که دو قسمت سرشونه لخت بود و سفید بود پوشید و آرایشش هم یه خط چشم و رژ آجری و ریمل زد و موهاش رو کامل با گیره جمع کرد و روسریش رو خیلی ماهرانه و شیک بست.

ملیحه یه پیراهن بنفش که رگه‌های محو شیری براق داشت رو با جین شیری رنگ پوشید و موهاش رو بافت فرانسوی زد و یه طرف شونش گذاشت و یه شال بنفش براق که خیلی بهش میومد سر کرد و آزاد گذاشت. آرایشش هم  ریمل و رژ بنفش کم رنگ و براق با یه خط چشم و سایه خیلی محو و کم رنگ بنفش شد. 

من هم موهام رو از دو طرف فرق سرم ملیحه برام بافت تیغ زد و یه رژ جیگری براق  و ریمل و خط چشم شد  آرایشم، لباسمم یه لباس قرمز و ساده اما کیپ و با تن خوری خیلی زیبا بود که از همون قسمت بالای سینه تا قسمت پایین لباس که تا روی ران پام بود تنگ بود و روی  آستینش  قسمت بازو  یه پف کوچولو داشت و خود آستین لباس تا یه کم پایین‌تر از  آرنج بود. 

هر چهار نفر به لبخند به هم دیگه نگاه کردیم و مثل دیوونه‌ها زدیم زیر خنده. 

بعد از اینکه خودمون رو با عکس و استوری خفه کردیم رفتیم پایین و به مهمون‌ها نگاه کردیم، هر چند جشن نامزدی بود اما خیلی مهمون دعوت کرده بودن.

مهرداد با دیدن تینا بلند شد و اومد و دستش رو گرفت و بوسید و ماهم که جو گیر و ندیده یهو جیغ و سوت زدیم. 

با کشیده شدن دستم توسط یکی برگستم که دیدم آرسین. 

یه نمه ازش فاصله گرفتم و بدون اینکه خجالت بکشم با صدای بلند و کشدار گفتم: جون بابا دکتر، عجب جنتلمن که نه عجب جنتل خری بودی و من خبر نداشتم!

با قهقهه یکی برگشتم که دیدم یه پسره تقریبا ۲۲یا۲۳ داره می‌خنده و به چشم‌های متعجب و عصبیه آرسین نگاه می‌کنه.

نکته جالب ماجرا اینجاست که خیلی سر به زیر بود و اصلا به من نگاه نکردو با متانت و لبخند سلام داد. 

نه بابا از آرسین سیب‌زمینی همچین دوستایی بعیده، یه کاسه‌ای زیر قابلمه قایم شده من مطمعنم، یه جای کار چلاقه(میلنگه)!

خودم رو کشیدم کنار آرسین و گفتم

- هوی، آری جون، این بچه مثبت کیه؟! 

با چشم غره نگام کردو گفت: دوست دوران دانشجوییمه، الان هم که خیلی اتفاقی اینجا دیدمش.

- خوب؟! 

- به جمالت!

- جمال رو زنش دادیم رفت.

- عه خوشبخت بشن.

با شیطنت انگشتام رو سر دادم بین انگشتای دستش و گفتم: قسمت خودمون ایشاالله شوهر قلابی!

همچین برگشت طرف و با غضب نگام کرد ناخود آگاه جلوی دهنم رو گرفتم و با چشم‌های خندون نگاش کردم.

- چته بابا، ترسیدم.

خواست چیزی بگه که با اومدن چند نفر به سمتش ازش زود جدا شدم و رفتم پیش تینا اینا.

بزار یکم حرصش بدم، اصلا چه لزومی داره این همه با آرامش بشینه ور دل مهرداد ببعی؟! 

تو راه ملیحه‌رو دیدم که سرخ شده بود و محمدرضا هم با لبخند جذابی نگاهش می‌کرد، خوب از همین الان برای  نامزدی بعدی باید بشینم  نقشه بکشم که لباس چی بپوشم؟! الان دخترا من رو درک می‌کنن، طبیعتا همه دخترا می‌گن آی من اینجوری نیستم و از این حرفا، اصلا هم اینطور نیست همه‌ی دخترا رو تیپ و لباس حساسن، مخصوصا که عروسی و نامزدی و جشن دوستاشون باشه، هیچی دیگه از همین الان استرس گرفتم.

با دیدن مامان و بابام بین جمعیت رام رو کج کردم و رفتم طرفشون. 

- سلام جیگرای من!

- سلام فاطی، کجایی دختر؟! 

- هیچی مامان جون این تینا مارو کشت تا لباس بپوشه. 

بابا با لبخند بهم نگاه کرد و گفت: ایشاالله قسمت خودت. 

مثل بی‌تربیت‌ها گفتم: بابا جون شوهر کمه، درک کنید.

با چشم غره مامان نیشم رو باز کردم و بایه بوس رو هوا  روبه هر دوشون ازشون دور شدم. نزدیکای مهرداد و تینا بلند بلند شروع کردم به خوندن، عروس چقدر انگل، دوماد ازون بدتره، لی لی لی لی.

تینا با عصبانیت نگام کرد و با رسیدن بهشون دستم رو کشید و آروم جوری که فقط سه نفرمون بشنویم گفت: نامزدیت همین حرفت رو بهت می‌زنم، روز عروسیتم تلافی می‌کنم.

سرمست خندیدم و یه جون کشدار گفتم که تینا و مهرداد متعجب گفتن: چی زدی خدایی؟! 

- به سن شماها نمی‌خوره!

@ یگانه جان

@ Torkan dori

@ Z.mim

@ f_ateme

@ vahidabbasi

@ Venos

@ VAHID

@ F.zamani

@ نویسنده کوچک

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...