رفتن به مطلب

دلنوشته رهگذرِ قلبم |𝐋𝐢_𝐥𝐢𝐮𝐦کاربر انجمن نودهشتیا


Li_liumღ
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

زهرارمضانی
post توسط زهرارمضانی بررسی شد!

"دلنوشته برتر"

به Li_liumღ نشان " Great Support" و 200 امتیاز اعطا شد.

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%

دلنوشته: رهگذرِ قلبم

به قلمِ: 𝐋𝐢_𝐥𝐢𝐮𝐦

مقدمه:

به بچه‌هایتان نگویید، بی‌صدا گریه کنند!

یاد می‌گیرند، بزرگ‌تر که می‌شوند، بی‌صدا دل می‌دهند، می‌شکنند،  جان می‌دهند، می‌میرند و بی‌صدا در تنهایی‌هایشان اشک  می‌ریزند، برای تمام نبودن‌هایش!

 

صفحهِ نقد:

دلنوشتهِ رهگذرِ قلبم| 𝐋𝐢_𝐥𝐢𝐮𝐦 کاربر انجمن نودهشتیا

ویرایش شده توسط Li_liumღ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

𝐏𝐚𝐫𝐭 1✯

یادت هست، با صدای بلند می‌خندیدم و عصبی‌ات می‌کردم؟

یادم می‌آید، مدام این جمله را تکرار می‌کردی"تو خنده‌هایت هم فقط برای من است، بلند نخند"

حال کجایی که ببینی، دیگر تبسم هم بر لب ندارم، خنده هایم فقط و فقط برای تو که نه، برای خیالِ توست!

  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

𝐏𝐚𝐭𝐫 2✯

به یاد داری آن روز را؟همان روز که خواستی برای همیشه تنهایم بگذاری و بروی.

یادم می‌آید فریاد زدم "تمام یادگاری هایت را دور ریخته‌ام، نامه های عاشقانه‌ای که مسخره‌شان می‌کردم را آتش زدم،  پیامک های شبانه‌ات را پاک کردم، آن شال مشکی با طرح گل‌های لیلیوم را دور انداختم و خیالَت را از ذهن و دلم بیرون کردم.

دروغ گفتم!

من هنوز هم با یادگاری هایت تو را کنار خودم می‌بینم، نامه هایت دلیل خندیدن های از ته دلم و خیالَت دلیل نفس‌هایم است.

می‌دانم شاید بخندی، ولی باور کن من هنوز آن شال مشکی را از سرم باز نکرده‌ام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

𝐏𝐚𝐫𝐭 3✯

می‌گویند من افسرده شده‌ام، ساکت شده‌ام، آرام شده‌ام.

اما نمی‌دانند، من دیوانه شده‌ام، دیوانه‌ی همچون تویی!

تو که نمی‌دانی! آخر من با خیالِ تو زندگی می‌کنم.

شاید بخندی، اما باور کن من خیالت را بیشتر دوست دارم، خیالِ تو مرا دلگیر نمی‌کند، رها نمی‌کند، عصبی نمی‌شودو سرم فریاد نمی‌زند، خیالِ تو آرام و ساکت، گوشه‌ای می‌نشیند، مرا تماشا می‌کند  و به من اجازه می‌دهد از ته دل قهقهه بزنم.

  • لایک 10
  • تشکر 1
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

𝐏𝐚𝐫𝐭 4✯

من چشمانم رنگی نبود، تیله‌ای نبود اما تو گفتی دوستشان داری، گفتی دل به برقِ چشمانم باخته‌ای!

من لب‌هایم سرخ نبود اما هرگز خشک نمی‌شد!

من پوستم سفید نبود اما هرگز رنگ از رُخسارَم نمی‌رفت.

تو می‌گفتی چهره‌ام را عاشقانه دوست داری، یعنی حالا دگر عاشقانه هایت برای من نیست؟آخر چشمانم دیگر سو ندارند، لب‌هایم ترک خورده‌اند و رنگ به رخسار ندارم.

  • لایک 11
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

𝐏𝐚𝐫𝐭 4✯

نمی‌گویم برگرد، اما انکار نمی‌کنم دلم برای لحظه‌ای دیدنِ تبسمت تنگ است.

نمی‌گویم برگرد، اما انکار نمی‌کنم حتی دلم برای عصبی‌شدن هایت هم تنگ است.

نمی‌گویم برگرد، می‌دانم دخترانه‌هایم را که زیر پایَت له کردی، کینه به دل گرفتند، آخر تو غرورشان را هدف گرفتی، دیگر غرورِ زخمی‌شان اجازهٔ وجودت در کنارم را به من نمی‌دهند.

فقط و فقط، به خیالَت یاد بده، گاهی میانِ دلتنگی‌هایَم مرا در اغوش بگیرد و بگوید حتی اگر تو نباشی خیالت همراهَ همیشگیِ من است.

  • لایک 8
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

𝐏𝐚𝐫𝐭 5✯

سلول به سلولِ تنم برای ادامهٔ حیات در گروِ حتی یک تبسّمِ کوچکت بود اما وای از تبسمِ تو که در گروِ وجودِ دیگری بود.

می‌دانی؟

من برای دیدن تبسمت، تو را به او بخشیدم، اما قول بده، قول مردانه، به من بگو کنار او، تبسمت، لبخندت، همان لبخندِ دلربایِ معشوقِ زیبایِ من جاری باشد.

  • لایک 6
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

𝐏𝐚𝐫𝐭 6✯

می‌دانی؟

امروز در پیاده رو که راه می‌رفتم، یاد تو افتادم!

من از آن پیاده رو گذر کردم، همین که خواستم سوار ماشین شوم، کیف‌قاپی، کیفِ زن جوانی را دزدید و رفت و من بی‌خیال از کنارش رد شدم؛ درست مثل یک رهگذرِ ساده.

توهم همین‌گونه اتفافی از پیاده روِ دلم گذر کردی، نفس‌هایم را بندِ خودت کردی، وجودم را به خودت وابسته کردی و رفتی، لحظه آخر برگشتی، هر چه فریاد زدم، هرچه دلم آغوشت را طلبید تو فقط نگاهم کردی  و گفتی:"من فقط گذرم به اینجا افتاد، کاری به تو ندارم.

فقط فرق تو این بود قلبم را هم با خودت بردی، تو حتی به آن پیاده‌روِ ساده رحم نکردی! 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

𝐏𝐚𝐫𝐭 7✯

مردِ بی‌احساسِ من، دلم برای بودن هایت تنگ است، نگو سراغ نمی‌گیرد، نگو بی‌معرفت است که نیستم، که من سراغ تو را از خیالت می‌گیرم، که من دلتنگی های تو را با خاطراتت پر می‌کنم.

آه یادم رفت، تو دیگر مرد من نیستی، تو مال آن غریبه شده‌ای.

مردِ غریبه، چیزی   از تو طلب کنم، مرا اجابت می‌کنی؟

چیز بزرگی نیست، فقط می‌خواهم  خیالت مال من باشد، مالِ خودِ خودِ خودم، می‌شود؟می‌گذاری؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

𝐏𝐚𝐫𝐭 8✯

یادت می‌آید لباس های روشن می‌پوشیدم و تو عصبی می‌شدی؟

یادت هست لباس های نو می‌پوشیدم، بیش از حد به خودم می‌رسیدم و غیرت مردانه‌ات را قلقلک می‌دادم؟

به یاد دارم مدام تکرار می‌کردی"تو تمامَت برای من است، تیره‌تر بپوش، کمتر زیبایی‌ات را به رخِ این دل دیوانه بکش" و من فقط و فقط سکوت می‌کردم و به دروغ‌های قشنگت، عاشقانه لبخند می‌زدم.

حال کجایی که ببینی هیچ از آن چهرهٔ مدهوش‌کننده نمانده، کجایی که به چشم ببینی منی‌ که از روشن ترین تیره ها متنفر بودم در عزایِ از دست دادنِ معشوقم تیره که سیاه‌ می‌پوشم.

ویرایش شده توسط 𝐋𝐢_𝐥𝐢𝐮𝐦
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

𝐏𝐚𝐫𝐭 9✯

می‌دانم یادت نیست ولی من یادم می‌آید آن شیرین‌ترین روز را.

همان‌روز، پارک خاطره‌ها، دستم را که وِل کردی و زمین خوردم و برای نبودنِ تو اشک ریختم  مرا در آغوش گرفتی و گفتی:" چشم‌هایت که برای من خیس می‌شوند، دلرباتر می‌شوی، هزاران بار بیشتر عاشق تو و آن چشمانِ مسحور‌‌کننده‌ات می‌شوم" و من لبخندی به این سنگدلیِ عاشقانه‌ات زدم.

چرا لبخندم را  اشتباه ترجمه کردی؟ قرار نبود بروی که چشم‌هایم خیس شود، که بیشتر دوستش بِداری، که بیشتر عاشقم شوی، من فقط به عاشقانه‌های دروغ‌ات لبخند زدم، همین!

می‌دانی؟

گاهی از خودم می‌پرسم حال که در نبودش ساعت‌ها اشک می‌ریزم دلرباترین شده‌ام؟ 

همان لحظه تو که نه خیالَت از راه می‌رسد و همان لبخندِ معروفت را به من می‌زند، دلم را از جا می‌کند و می‌رود.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

𝐏𝐚𝐫𝐭 10✯

امروز صبح که بیدار شدم به عادت همیشه، سر و صورتم را شستم، صبحانه خوردم، خودم را مرتب کردم اما هرچه کردم نتوانستم لباس روشن بپوشم، یک تیپِ مشکی زدم و شالِ مشکیِ هدیه تو را روی سرم مرتب کردم.

ساعت که ۱۱ شد به سمتِ پارکِ خاطره‌ها حرکت کردم، تا ۸ شب با تو خوش‌گذراندم ولی ساعت ۸ که شد همان عکاس که آن‌دفعه عکسِ دوتایی‌مان را گرفت، به سمتم آمد و گفت:" بانو عکس‌ِ تکی بگیرم؟" و ندانست چگونه حال خوش مرا خراب کرد و به من فهماند تکَم و تو نیامده‌ای!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

𝐏𝐚𝐫𝐭 11✯

گاهی  وقت‌ها از خودم می‌پرسم آیا واقعا من زنده‌ام؟

نمی‌دانم چرا هر دفعه خودم را به گونه‌ای گول می‌زنم و از جواب دادن به خودم طفره می‌روم.

اما امروز می‌خواهم جوابم را بیابَم، تا کی می‌توانم حقیقت را از خودم پنهان و کتمان کنم؟

مقابل آئینه می‌روم و به چهره‌ام نگاه می‌کنم، چندین‌بار پلک می‌زنم اما جز یک جسد چیزِ دیگری نمی‌بینم.

آه، یادم نبود من سال‌ها پیش مرده‌ام، فقط چند ماه از نبودت می‌گذرد و من فکر می‌کنم سال‌ها گذشته است.

مگر مرگ چگونه‌ است؟

کسی که می‌میرد دیگر هیچ برایَش مهم نیست و با هیچ‌کاری نمی‌توانی لبخندش را ببینی، درست مثلِ من!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

𝐏𝐚𝐫𝐭 12✯

بچه که بودم از مادرم پرسیدم" چرا نفس نباشد، نمی‌توان زندگی کرد؟" و او گفت "بزرگتر که شدم می‌فهمم"

حال بزرگ شده‌ام، تو آمدی، دلیل نفس‌هایم که نه خودِ نفسم شدی ،رفتی و من ماندم و جسدی متحرک!

مادرم راست می‌گفت، بزرگ‌تر که شدم، فهمیدم چگونه بدون نفس‌ نمی‌توان زندگی کرد؛ درست همانگونه که بی‌ تو نمی‌توان زندگی کرد.

ویرایش شده توسط 𝐋𝐢_𝐥𝐢𝐮𝐦
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

𝐏𝐚𝐫𝐭 13✯

می‌دانی؟

دیگر دلم نمی‌خواهد آنی باشم که تو می‌خواهی!

تمامِ وجودِ منی ولی من دیگر تو را نمی‌خواهم!

من تو را کنارِ خودم نمی‌خواهم، خیالت را که داشته باشم برایم بس است!

آخر خیالت مرا همین‌گونه که هستم دوست می‌دارد، همان ‌گونه که تو نداشتی!

شاید تو نشود برایم اما هرچه باشد من نمی‌توانم به خیالَت خیانت کنم، من تو نیستم!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

𝐏𝐚𝐫𝐭 14✯

می‌دانی سخت‌تر از نبودت چیست؟

از همان زمان که تو رفتی، هرکسی  به خودش اجازه می‌دهد، غرورم را مانند اسباب‌بازیِ مورد علاقه‌اش به بازی بگیرد، همچو برگِ پاییزی زیر پایش له کند  و صدای گوش خراشِ خورد شدنش را در گوشم طنین بیاندازند.

مشکل آنجاست که من مجبورم سکوت کنم، گاهی هم خنده‌ای بکنم خنده‌ای که از مرگ هم سخت‌تر است، سخت تر از آن صدای خنده‌ام است که مرا تا خودِ جهنم می‌برد.

تو این من را به آتش کشاندی!

ویرایش شده توسط 𝐋𝐢_𝐥𝐢𝐮𝐦
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

𝐏𝐚𝐫𝐭 15✯

گاهی آنقدر به تو فکر می‌کنم، خسته می‌شوم، دلم می‌خواهد رگ هایم را به بازی بگیرم، یک به یک نابودشان کنم و خودم را در آن قرمزِ دلربا غرق کنم؛ اما بعد به خودم می‌گویم مرگ را که همه بلندند باید زندگی کنم، نباید دنیای دیگرم را هم مانند امروزم سیاه کنم.

می‌دانی؟

تمام این‌ها بهانه است، من هنوز هم به آن‌ها که تو دوست داشتی فکر می‌کنم، تو از آدم‌های ضعیف متنفر بودی و من نمی‌خواهم یکی از آنان باشم که تو نخواهی‌اش.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

𝐏𝐚𝐫𝐭 16

امروز می‌خواهم برایت عاشقانه، صادقانه و دلبرانه ببارم.

امروز دلم می‌خواهد تمامت را با خودم داشته باشم، تمامِ وجودِ تو، اما حیف که نمی‌شود.

در آغوشِ خیالت همچون ماهی که از آب بیرون افتاده، بی‌قراری کنم و او موهایم را نوازش کند، از آن بوسه‌های پرحسِ تو بر موهایم بزند و مرا به اوج برساند.

امروز می‌خواهم با خیالت خودم را تمام کنم، تمامِ تمام.

اما از فردا دیگر تویی نخواهی بود، خیالَت‌، هدیه‌هایت، یادگاری هایَت، حتی این قلبِ شکسته را دور خواهم ریخت، برای ابد و به جایَش قلبِ سفیدم را از تو خواهم ستاند.

فردا دگر نخواهم بارید، دگر با خیالَت شب را به صبح نخواهم رسانید، شالِ لیلیوم را از سرم خواهم کند و همچو پرِ کاهی به دست باد خواهم سپرد، آنقدر بلند خواهم خندید که به تمامِ هستی بفهمانم تو دیگر برایم یک مرد که نه، نامردِ مرده‌ای، اما به حرمت وفای خیالت از تو خواهم گذشت.

حتی اگر  کوته‌نظران در گوشم فریاد بزنند"چقدر التماست را کردم که برگشتی؟" دگر غرورم را نخواهم باخت، با صلابت اما ملایم همچو نسیم در گوششان نجوا خواهم کرد"تو مرده‌ای".

 

 

پایان

دلنوشته برگرفته از احساساتِ نویسنده است و صرفا این اتفاق نیافتاده !

ویرایش شده توسط Li_liumღ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...