رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان جان داده | ayda79 کاربر انجمن نودهشتیا


ayda79
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 ((  بسم الله الرحمن الرحیم))

 نام کتاب: جان داده

نویسنده:   ayda79

ژانر عاشقانه ،غمگین، پلیسی

مقدمه: حکایتی از ناراحتی حکایتی از بدبختی
دختر در جنوب ایران هستم در خانواده ای زندگی می‌کنم که همون فکر کن با یتیتم توی پرورشگاه که اجازه بیرون رفتن یا بعضی کارها رو بهش نمیدن فرقی ندارم وقتی از جای دیگه دلشون پر می‌شود می‌خوان روی من خالی کنن همیشه با خودم فکر می‌کنم من بچه این‌ها    نیستم...

 

ویراستار: @-Aryan

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط ayda79
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 8/4/2021 در 10:11 PM، ayda79 گفته است:

 ((  بسم الله الرحمن الرحیم))

 نام کتاب:جان داده

نویسنده : ayda79

ژانر عاشقانه ،غمگین، پلیسی

مقدمه:حکایتی از ناراحتی حکایتی از بدبختی😏
دختر ی هستم در جنوب ایران در خانواده ای زندگی میکنم که همون فکر کن با یتیتم توی پرورشگاه که اجازه بیرون رفتن یا بعضی کارارو بهش نمیدن فرقی ندارم وقتی از جای دیگه دلشون پر میشود میخوان روی من خالی کنن همیشه با خودم فکر میکنم من بچه اینا نیستم.....

 

ویراستار: @-Aryan

ناظر: @melika_sh

 

ویرایش شده توسط ayda79
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 8/5/2021 در 11:49 PM، ayda79 گفته است:

پارت اول

دختر ی در جنوب ایران هستم در خانواده ای زندگی میکنم که همون فکر کن با یتیتم توی پرورشگاه که اجازه بیرون رفتن یا بعضی کارارو بهش نمیدن فرقی ندارم وقتی از جای دیگه دلشون پر میشود میخوان روی من خالی کنن همیشه با خودم فکر میکنم من بچه اینا نیستم
زندگیمو با هر سختی به هجده سالگی رسوندم و درسمو تموم کردم میخوام برم به ارزو هام برسم ارزو چندین چند ساله بازیگری انیمیشنو انتخاب کردم چون نزدیک به این رشته بود کنکور که دادم رتبه م بالا بود و تهران قبول شدم این طور بهتره چون هم میتونم برم دانشگاه و هم برم صدا سیما
دوماه طول کشید تا کاراهای دانشگاهمو و جای خوابمو ردیف کنم الان تهرانم و سرکلاس و استاد درحال درس دادن اخرای کلاس بود دیگه و منم به مطالب هایی که استاد میگفت گوش میدادم و مینوشتم که استاد گفت خسته نباشی میتونید برید وسایلمو جمع کردم و از کلاس خارج شدم بعد از خروج از دانشگاه تاکسی گرفتم و رفتم خونه ...
هفته هامو با رفتن به دانشگاه خونه خرید و درس خوندن میگذروندم تا نزدیک امتحانات رسید
با یه نفس عمیق از کلاس خارج شدم بلاخره اخرین امتحانم تموم شد داشتم از دانشگاه خارج میشدم که صدای محنارو از پشت سرم شنیدم برگشتم و پشتمو نگاه کردم و منتظر شدم بهم برسه وقتی بهم رسید با نفس نفس گفت :
_وای دختر تو مگه سمعکتو نزدی که نمیشنوی
_نه جونم سمکمو زدم چون میدونستم تویی جوابتو نمیدادم
_وه مگه من چمه
_ چت نیست عزیزم
_ اونوقت دقیقا چه مشکلی دارم
_ مشکل زیاد داری کدومشو بگم برات
_ حالا چند تاشو بگو

همینجور که راه میرفتیم باهم حرف میزدیم
_ پرحرفی ،روانی ،تیمارستونی،خنگ،و....

پرید وسط حرفمو گفت
_ بسه بسه همشون خودتی نه من دختره خر
_ خر که عمه شما تشریف دارن نه من
_ هی به عمم چیزی نگو روش حساسم

 دستمو بالا اوردم و چند بار تکون دادم به معنی این که برو بابا
_ راستی انیس
_ باز چیه

 که همون موقع تاکسی کنارمون ایستاد باهم سوار شدیم که گفت
_ فردا برنامت چیه
_ هیچی
_ اوکی پس بریم بیرون
_ باشه

نویسنده:ayda79

ویراستار:    @Aryana

ناضر: @melika_sh

@Otayehs

 

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

نزدیک خونه بودیم که گفتم

_همینجا نگهدارین

 پول راننده روحساب کردم ودروطرف خودم باز کردم قبل این که پیاده شم سمت محنابرگشتم گفتم 

_ ساعتو مکانو بگو خدافظ

_ اوکی خدافظ
ازماشین پیاده شدم رفتم طرف اپارتمان بانگهبان سلام کردم و بعداز سوارآسانسور شدن طبقه دوم زدم یکم بعداسانسور متوقف شدازاسانسور اومدم بیرون رفتم طرف واحدم و دروبا کلیدباز کردم رفتم داخل خونه ی مبلی صدمتری با دوتا اتاق خواب و سرویس حمام و دستشویی آشپزخونه  که یه اپن داشت که داخل حال دید داشت مبل های سفید رنگ که با دیوار های سرمه ای  که ترکیب قشنگی به وجود اورده بود و فرش شش متری که وسط پهن شده بود و میزکوچک روروبه روی مبل ها که روی فرش بود و اون تلوزیون بزرگ که روی میز مخصوصش بود دروبستم رفتم طرف اتاق  به تخت وسط اتاق و میز توالتی که کنار تخت بود و کمددیواری که کنار در اتاق بود  رفتم سمت تخت  بعدازگذاشتن وسایلم روش رفتم  طرف حموم ...
بعدازدوش و پوشیدن لباس هام ازاتاق خارج شدم رفتم سمت یخچال چند تا کتلت دیشب مونده بود بیرون اوردم و بعدازگرم کردن واسه نهار،نهارچه عرض کنم عصرونه بهتره اخه ساعت :۴عصر بودنشستم و خوردم بعدازخوردن آب جوش گذاشتم دوتیکه ظرف هاروشستم و بعداز جوش اومدن آب جوش چایی یکم داخل لیوان ریختم و چایی کیسه ای از کابیت دراوردم گذاشتم توی لیوان وازتوی یخچالم یکم میوه برداشتم رفتم توی حال روی کاناپه نشستم خم شدم از روی میز کنترل تلوزیون رو برداشتم وبعداز پایین بالا کردن برنامه هاروی یه فیلم نگه داشتم و مشغول دیدن شدم....
باخستگی زیادی تلوزیونو خاموش کردم و کنترولو روی کاناپه پرت کردم نگاه ساعتم کردم وای خدای من ساعت :نه شب بودازبس تبلیغ های فیلم ها زیاده که طول میکشه تا تموم شه باخمیازه ای که کشیدم بیخیال فکر شدم رفتم طرف اتاق خودمو روی تخت پرت کردم به دو نشمرده خوابم برد ....
صبح که بلند شدم بعد از شستن دستو صورتم ازاتاق رفتم بیرون از روی میز توی حال گوشیمو برداشتم و نگاه کردم که محنا پیام داده بود ساعت: ۷ شب کافه ی....
گوشی رو روی میز گذاشتم و لیوان و ظرف میوه رو برداشتم و وارد آشپزخونه شدم بعد صبحانه خودمو مشغول خونه تکونی کردم با خستگی زیاد روی کاناپه نشستم اومدم که دستمو خم کنم کنترل بردام که چشمم خورد به ساعت زدم تو سرمو وای فقط یه ساعت وقت دارم تا اماده شم‌و برم سریع رفتم حموم بعد یه دوش ده دقیقه ای درکمدوبازکردم تندیه مانتو جلو بسته بلند سرمه ایی انتخاب کردم با شلوار یخی و شال یخی ست شلوار دراوردم رفتم طرف آینه موهامو باسشوار خشک کردم وبالا سرم جمشون کردم و ارایش ملایمی کردم و سریع لباس هامو پوشیدم بعد از دوش عطر از اتاق زدم بیرون از اتاق رفتم توی حال گوشیمو از روی میز برداشتم و بعد پوشیدن کفش هام از خونه زدم بیرون ...
بعد یه ربع رسیدم به محل. مورد نیاز البته با ده دقیقه تاخیر بعد حساب کرایه از ماشین پیاده شدم و رفتم طرف کافی شاپ یه نفس عمیق کشیدم و خودمو با دعوای جانانه بخاطر تاخیرم با محنا اماده کردم و درو باز کردم که ......
با باز شدن در صدای بوم کاغذ های رنگی و گل های پرپری که روی سرم ریختن و تولدت مبارک بچه ها شوکه نگاهشون کردم بجز بچه هاما همه افرادی  که توی فضای چوبی کافه که با بادکنک و واسایل تزعینی تزعین شده بودن هم دست میزدن   که نگاهم افتادبه  محنا با اون لباس عروسکی که تنش بود و اون چشم های درشتش که با خط چشمو ریمیل چشم های سبزشو  درشت تر و جذاب تر نشون میداد و اون بینی متناسب و اون لب های کوچولوش که با رژ قرمز زیباییشو دوبرابر کرده بود و اون موهای رنگ  شدش که فرشون کرده بود و دور خودش ریخته بود واون کیک شکلاتی که شمع نوزده سالگی روش خودنمایی میکرد نگاه کردم که ناگهان توی آغوشش فرو رفتم    همینجور که میخوند تولدت مبارک باهام روبوسی کرد گفت:

_تولدت مبارک رفیق جونم

_وای چطور یادت بود من خودم که یادم رفته بود تولدمو

_مگه همه مثل تو الزایمردارن

از بغلش اومدم بیرون و یکی زدم به بازوش 
وچشم هامو بستم‌بعد آرزوی سلامتی همه و پایداری رفاقتم با محنا هم دانشگاهیم و موفق بودن توی کار هام شمع هارو فوت کردم .....
دیشب بهترین شب زندگیم بود از بس خندیده بودیم  وقتی رفتیم خونه هامون جون دیگه نداشتیم به تخت رسیده نرسیده بیهوش شدیم .... 

یاد حرف افتادن محنا افتادم که باز پفی زدم زیر خنده دیشب محنا گفت

_بسه بسه جمع کنید لبو لوچتونو بس که خندیدن همه رو روانی کردین جمع کنید برید خونه هاتون 

بعد گفتن این حرف  اومد باناز از روی صندلی بلند شه که پاش گیر کرد به پایه صندلی پخش زمین شد بلند شد گفت

_هر هر به عمتون بخندین

و اومد که بره پاش لیز خورد باز افتاد  منم رفتم طرفش گفتم 

_ عزیزم نمیخواد  حرص بخوری  که ما کی بریم ت مواظب خودت باش که این سرمیکا با اون هیکل افتضحات شکستن  خودت هیچ اون سرمیکا ..

 خواست  دنبالم بده که باز سکندری خورد افتاد ...
با خنده  اماده شدم و منتظر موندم محنا بیاد  یه ساعت پیش زنگ زد گفت با ماشین مامان میام دنبالت بریم صدا سیما البته اینم بگم محنا اینا اشنا دارن اونجا و گفتن بیاین برای تست با زنگ گوشی به خودم اومدم وقتی دیدم محنا هست گوشیو جواب ندادم سریع کفش هامو پوشیدم از خونه زدم بیرون دکمه اسانسورو زدم که دیدم طبقه اخر باز صدای گوشیم اومد جواب دادم

_ اوف صبر کن ت این همه منو منتظر گذاشتی که علف هارو چیدم برات بیارم بخوری حالا خودت صبر کن  با صدای جیغش گوشیو از گوشم دور کردم و ریز ریز خندیدم رفتم طرف راه پله ها با دو از پله ها میرفتم پایین همینجورم به اراجیف اون گوش میکردم 

_ انیسسسسس ت که میای پایین

خونت حلاله اصلا میرم ولت میکنم ببینم ماشین گیرت میاد نه میمونم تا با همین چیز ماشین اسمش چیه همین چیز دیگه بگو دیگه چیه

_ قولفی

_هاهمون..
با خوردن به یکی پخش زمین شدم که یکی دست هام دولا شد و گوشیمم پرت شد اون سر دنیا اخ اخ بمیری محنا با این همه غر زدنت ببین به فنا رفتن اخ اخ دستم اخ پشتم اخ...
_ خانم خانم

_ ها چیه

بخاطر درد هم اخم هام توی هم بود همونجورم سرمو بالا کردم که دیدم یکی از این مردای سیبیلو اخمو زشت بد قیافه داره نگاهم میکنه البته بنده خدا زشتم نبودا 
_ حواستون کجاست بعد این چه طرز حرف زدنه

_ وه من حواسم سر جاشه این شما بودین که حواستون نبود ...

_ ببخشیدا اره اره این من بودم که داشتم با گوشی میحرفیدم هر هر میخندیدم خانم به اون گنده گی رو ندیدم

اخمامو بیشتر توی هم کردم و دستمو گذاشتم زمین که باهاش بلند شم که درد بدی توی دستم پیچید گفتم 

_ اخخخ
با دست سالمم روی مچ دست داغونم گرفتم که دردش  کمترشه و همون جور که توی چشامم از درد اشک جمع شده بود بلند شدم بی توجه به اون مرد کیفمو برداشتم و یکم جلو تر گوشیمو نگاهش کردم خداروشکر نشکسته بود و در خروجی رو پیش گرفتم و از در بیرون زدم و به خانم خانم گفتن اون مردم گوش ندادم سوار ماشین مامان محنا شدم تا محنااومددهنشوبازکنه بادادگفتم

_ فقط خفه شو محنا

نویسنده:ayda79

ویراستار:  @Aryana

ناظر:  @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

که  اونم ساکت شدو به  راه افتاد طرف  صدا وسیما بعد چندمین رسیدیم منم از توی کیفم یه دستمال کاغذی برداشتم و سایه گیر ماشینو کشیدم پایین تا از
آینه اش استفاده کنم اشکامو پاک کردم و خط چشم و ریملو از داخل کیفم در اوردم زدم به چشمم تا پوفی چشمم مشخص نشه که با این کارم درشتی چشم هام دوبرابر شد البته همه ی این کار هارو بایه دست انجام دادم اون یکی دستم بدجوری درد میکرد مچم و چون استین لباسم بلند بود نگاهش نکردم ولی مطمئنم کبود شده بعد اتمام کارم وسایلو گذاشتم توی کیفم و در ماشینو باز کردم و رفتم بیرون و مانتومو که هنوز خاکی بود تکوندم که همون موقع هم محنا  ماشینو دور زد اومد طرفم و گوشی شو در اورد و باهاش ور رفت انگار شماره کسی رو گرفت بعد گذاشت کنار گوشش وقتی اون پشت خط جواب داد گفت

-سلام

-....

- آره رسیدیم.

-....

- باشه.
بعد گوشی یو از گوشش جدا کرد بعد قطع کرد ن گذاشت توی کیفشو راه افتادمنم پشت سرش رفتم تا جا نمونم از در ورودی داخل شدیم یکم که از حیاط اونجا که از هر دوطرف باغچه های بلندی داشت و پر از گل های رز بودن که باید از وسطشون میگذشتی به ادم آرامش  خاصی میداد تاکه یه مردجوون خوشتیپ خوشگل چشای سبز دماغ مردونه لبای قلوه ای چهارشونه و قد بلند واو دلم غش رفت ای وا این واسی من دست تکون میده آیا؟ برگشتم طرف محنا که عکس عمل اونو ببینم که نبود نگاه روبه روم کردم که دیدمش  پریده بود بغل مرده سرو صورتشو میبوسید ای وای خدا مرگم بده این دختر چرا اینجوریه ابرومو برد سریع رفتم طرفشون اومدم چیزی بگم که محنا قبلش گفت :


-وای داییی خیلی دلم واست تنگ شده بود.

و دوباره سفت بغلش کرد اون مردم سفت گرفتش که از بالا سقوط نکنه مثل میمون چسبیده بود به درخت اگه میذاشتم تا صبح همین کارشونو ادامه میدادم برا همین اعلام حضور کردم دستمو  مچ کردم گذاشتم کنار دهنم و گفتم:


-اهوم اهوم ...

با این کارم دایش محنا رو گذاشت زمین و نگاه من کرد منم خب  از اون پرو تر نگاه اون میکردم پنج دقیقه همینجور گذشت
- ای بابا از رو برین خسته شدم   پنج دقیقه ایستادم ولی انگار نه انگار هر چی صداتونم میکنم کَرم که هستین.

اوف خدا خیرت بده محنا داشتم کم میوردما

-باشه دایی جان اینقدر حرص نخور جاش ایشونو معرفی کن.
محنا صورتشو کرد طرفم با لحن سردی گفت:

-ایشون همون رفیقم که بهتون گفته بودم انیس نگاری ( و روبه دایشش کرد وگفت:)ایشونم دایی بنده برادر مامانم

- از آشنایتون خوشبختم خانم نگاری

-همچنین من آقای توکلی

بعد ابراز اشنایی هر سه مون راه افتادیم با راهنمایی دایی محنا از حیاط گذشتیم و به ساختمون دو طبقه رسیدیم از در ورودی داخل شدیدم که یه سالن بزرگ بود و همه در حال جمع  و جوش بودن توی سالن پایین چند تا میز ادراری که کامپیوتر روش بود قرار داشت و  و یه سری ها پشت کامپیوتر ها نشسته بودن و باهاش ور میرفتن سمت راست هم دوتادر قرار داشت با آقای توکلی رفتیم سمت چپ   طرف آسانسور و سوار شدیم بعد این که طبقه دوم رسیدیم بعد باز شدن در خارج شدیم که سالن دومم کلی دوربین و پایه که پشت هر کدومشون یه نفر ایستاده بود و دیالوگ  های اون دونفرو که یه تیکه از فیلمو بازی میکردن فیلم میگرفتن و عکاس هایی که از هر ناحیه عکس میگرفتن ما هم رفتیم و پشت دوتا فیلم بردار هایی که پشتشون به ما بود ایستادیم و صحنه رو نگاه کردیم بعد از ده دقیقه که سکانسی از فیلم تموم شد دایی محنا دستشو گذاشت روی شونه یکی از فیلم بردار ها که ما پشت سرش ایستاده بودیم با این کار دایی محنا مرد برگشت و نگاهی اول به شخصی که دستش روی شونه اش بود انداخت بعد به ما کامل چرخید طرفمون مرد مسنی بود اما با توجه به سنی که داشت هنوز خوشتیپ جوون به نظر میرسید یکم با دایی محنا حرف زد و بعد از معرفی ما توسط آقای توکلی خوش امد گفت و چند تا تست ازمون گرفت.

مثل نقش ناراحتی مثلا یه نفرو از دست دادیم. 

یا ابراز شادی مثلا یه خبر خوبی بهمون دادن .

و غیره بعد تست ها مرد مسنه که فهمیدم   فامیلش حکایتی هست که بخاطر نقش بازی کردن ما کف کرده بود و از لب و لوچشم آب میچکیدههه گفت:

-کارتون عالی بود  شما استخدامین

منو. محنا هم زمان گفتیم :

- ممنونیم

نویسنده:Ayda79

ویراستار:  @آری بانو  

ناظم: @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

بعد از خدافظی از اون‌جا زدیم بیرون.
قبل این که سوار ماشین شم از آقای توکلی هم تشکر کردم و سوار شدم که یکم بعد محنا سوار شد و بدون حرفی و اخمای تو همش که برای من بود حرکت کرد.
من توی فکر بودم که چه‌طور عذر خواهی کنم که با صدای سرد محنا که گفت:

- رسیدیم.

از فکر اومدم بیرون برگشتم سمت محنا سرم رو خم کردم چشم‌هام رو مثل خر شرک کردم شاید خر بشه.
- برو پایین کار دارم با این چیزا هم خر نمیشم
- بلانصبت خر که تو باشی.

 با حرص و کشیده گفت:
- انیس!

منم مثل  اون کلمه رو کشیدم :
- جونم؟
- اون روی منو بالا نیار پیاده شو!
- خو بیاد بالا، به من چه؟
- به تو چه، نه؟
- آره.
- باشه.    دارم برات!

 فهمیدم اون چیزی بگه انجامش میده پس گفتم:
- خیلی خوب!    باشه پیاده میشم اما ببخشید.

روش رو کرد اون سمت نگاهمم نکرد.


- محنا جونم گفتم ببخشید دیگه. خو تقصیر اون  مرده  زشت بد قیافه بود.

-  ...
- محنا ببخشید دیگه خو درد داشتم عصبی هم بودم.
- عصبی باشی باید سر من خالی کنی.
- آره.
و سریع از ماشین پریدم پایین و رفتم سمت درو و به حرص خوردنش ریز- ریز خندیدم و بهش بای بای کردم.

از آسانسور پیاده شدم رفتم طرف واحدم کلیدم رو در آوردم حواسم نبود  کلیدو گذاشتم توی اون دستم و سرم توی کیفم کردم. گوشیم رو در بیارم با همون دستم خواستم درو باز کنم که یهو درد پیچید. توی دستم کلید از دستم افتاد اشک توی چشم‌هام جمع شده بود. نگاه دستم کردم و دکمه‌ی آستین مو‌ باز کردم که دیدم بله دستم بدجور ورم کرده کبود شده و منم خواستم با این دست تلاسمیم  درو باز کنم خم شدم که کلیدو بردارم اولین قطره اشکم چکید. بی توجه به اشک‌هام کلید و با دست سالمم   برداشتم مو د رو باز کردم و وارد خونه شدم کفش هام رو با زور در اوردم و رفتم سمت مبل ها کیفم رو شون پرت کردم بعد رفتم سمت آشپزخونه از توی کابینت ها جعبه‌ی کمک های اولیه رو در اوردم و پمادو از داخل‌اش  در آوردم و با پشت دستم اشکام رو پاک کردم  با زور در پمادو باز کردم و  زدم روی دستم و یه باند دور دستم پیچیدم بعد اتمام کارم جعبه رو برگردوندم توی کابینت و از آشپزخونه خارج شدم رفتم سمت اتاقم در اتاق و باز کردم رفتم داخل لباس‌هام رو بابا بدبختی عوض کردم اومدم از اتاق خارج شم که چشم افتاد به آیینه اون چشم‌های کشیده درشتم که رنگ عسلی روشن بود که با گریه تیره تر شده بودن  مژه‌های بلند فرم  که خیس بود اون دماغ عملیم قرمز شده بود که مثل دلقکا شده بودم حالا میگین چرا عملی هست بخاطر این عملش کردم  چون که اواسط های دانشگاه بود و اون‌روز امتحان داشتیم چون جلسه قبلش من نبودم محنا هم چیزی نگفته بود وقتی رفتم دانشگاه دیدم همه بچه‌ها سرشون تویه کتابه و وقتی پرسیدم گفتن امتحان داریم منم رفتم توی حیاط با کتاب و شروع کردم به خوندن نزدیک اومدن استاد بود راه افتادم سمت کلاس منم سرم توی کتاب بود و داشتم کتاب میخوندم و همینجورم میرفتم سر کلاس که فکر کردم به کلاس رسیدم چون همیشه در کلاس باز بود اومدم برم داخل که یهو. محکم با دماغ رفتم توی یه چیز سفت و پخش زمین شدم دماغم خیلی درد می‌کرد با درد اخو ناله گریه می‌کردم که دیدم بچه ها نمیدونستن کمکم کنن یا بخندن

منم خو به جای این که برم توی کلاس رفته بودم توی دیوار مهمونی.

نویسنده:Ayda79

ویراستار:  @-Aryana-

ناظر: @melika_sh

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

خلاصه اونروز سوژه خنده همه شدم‌ ...

نگاهم افتاد به اون لب های کشیده و قلوه ای که خیلی قشنگ بود خودم عاشق لب هام بودم نگاه  ای به موهای پریشونم که دورم ریخته بود کردم موهای قهوه ای روشن ام که خدادادی اون رنگی بود و تا کمرم میرسید اوف بسه هر چی نگاه خودم کردم آینه با یه مشت شکر قورتم داد. رفتم نزدیک آینه و کش مو رو برداشتم و موهامو بالای سرم بستم و از اتاق زدم بیرون اصلا حوصلم نمیکردچیزی درست کنم .البته با این دستم جز کار خرابی کاری نمیتونستم کنم رفتم سمت کاناپه و روش نشستم و از داخل کیفم گوشیمو در اوردمو زنگ زدم و سفارش یه پیتزای مخصوص دادم و بعد قطع گوشی تلوزیون رو  روشن کردم نمیدونم چقدر محو فیلم بودم که با صدای زنگ گفتم: اوف الان وقت زنگ دره  الان دختره میمیره با غرغر از توی کیفم کارت عابر بانک رو برداشتم ورفتم سمت در از چوب لباسی که کنار جا کفشی بود یه شال برداشتم روی موهام انداختم در رو باز کردم .بعد از تحویل سفارش حساب پول اومدم در رو ببندم که چشمم خورد به واحد روبه رویی که داشت میرفت توی خونه با یه دختره که کامل توی بغلش بود و یه مانتوی نازک که اگه نمیپوشید سنگین تر بود رفتن داخل الکی ادای عق زدن رو در اوردم. ودر رو کوبیدم روی هم عجب ادمایی پیدا میشن عوق رفتم سمت مبل و شالمو پرت کردم روش و پیتزامو گذاشتم روی میز بعد رفتم سمت دستشویی بعد شستن دستم برگشتم روی مبل نشستم که دیدم فیلم تموم شده اوف ندیدم چطور دختره مُرد خاک تو سر پسر خونه  روبه رویی هههه......
روز ها میگذشت و منم همش سرکار خونه اول دانشگاه حالا سرکار و اینم بگم که اون شخصی که اون روز باهاش برخورد داشتم یکی از مجری های بزرگ هست که من اونروز بخاطر درد دستم توجه ای نکرده بودم بهش هر وقت سرکار میدیمش ازم رو میگرفت انگار به ننش  گفتم: زکی من جات هستم برای پسرت مادری میکنم و ارثشو بالا میکشم از بس هم خوش شانسم جز محل کار توی یه آپارتمانم زندگی میکنیم اینقدرم از هم خوشمون میاد که با یک من اخم در خونه هامونو بهم میکوبیم که ریخت قشنگ مشنگ همو نبینیم ....
یه روز سخت پر جمو جوش برای فیلم برداری که از صبح زود رفته بودم و الان دو شب اومدم خونه با خستگی از اسانسور میام بیرون میام که برم سمت واحدم که چشمم میفته به در نیم باز همسایه خوش اخلاقم آقا مهرشادگل گلاب یهو دلم شور میزنه اما میگم ولش حتما یکی از دوست دختراش اومده...

نویسنده:Ayda79

ویراستار: @-Aryana-

ناظر: @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

یادشون رفته درو ببندن.

میرم سمت در خونه خودم که کلید بندازم بازش کنم که صدای شکستن از خونه روبه رویی میاد.یه نگاه به درخونه خودم می کنم یه نگاه به در خونه اون می کنم بعد تصمیم می گیرم برم ببینم چه خبره ...

آب دهنمو قورت میدم میرم طرف در خونش هر چی نزدیک تر میشم صدای شکستن ها زیاد تر میشه درو آروم باز میکنم با یه بسمه الله وارد میشم که دهنم باز می مونه خونه کاملا بهم ریخته همه چیز شکسته شده بود با صدای دوباره شکسته شدن چیزی به خودم میام با ترس میرم جلو تر و به شیشه هایی که شکسته بودن و زیر پام صدای پودر شدن شونو می شنیدم توجه نمی کنم انگار صدا از اتاق بود میرم طرف اتاق که می بینم در اتاق بازه و یه نفر که پشتش به دره و اتاقی که کلا با خرابه هیچ فرقی نداره سعی داره بلند شه اما هر بار که میفته ششه های زیر پاش بیشتر خورد میشن و صدا ایجاد میکنن وسرو وضعش به طور وحشناکی پر خون بودبازتلاش می کنه بلند شه  تا نیم خیز میشه باز میاد  که سقوط کنه سریع میرم‌طرفش و زیر بغلشو میگیرمکه اونم اول به دستم که دور بازوش بود بعدبه من 

- وای خدای من این _ این که گودزیلای همسایه خودمونه این چه سرو شکلیه به خودش درست کرده ...
- چون دوست داشتم این ریختی باشم و به خونه ی تو حمله کنم این شکلی کردم خودمو تا تو وحشت کنی از ترس
زبونمو گاز می گیریم انگارباز بلند فکر کردم اونم تمام مدت با دردی که توی صداش بود حرف می زد دیدم که میخواد بلند شه سریع کمک اش کردم و روی تخت نشوندم اش نمی دونستم چیکار کنم اهان پلیس
وجدان :ای خاکت انیس تا تو بیای به پلیس زنگ بزنی این می میره خونش میفته گردنت
_ پس به کی زنگ بزنم
وجدان:خو معلومه اورژانس
_اره اره راست میگیا.
همونجور که با خود درگیری دارم ،دستمو می کنم توی کیفم و گوشی مو در میارم ،و به اورژانس زنگ می زنم و آدرسو میدم ...

بعد از چند مین رسیدن و گودزیلا رو روی براکارند گذاشتن و رفتن البته منم باهاشون رفتم وقتی رسیدیم بیمارستون درآمبولانسو باز کردن من سریع پریدم بیرون اونم با پرستار که ماسک روی دهنش گرفته بود و مردی که براکارندو می کشیدآوردنش بیرون و با سرعت طرف در ورودی بیمارستان بردنش منم باهاشون بودم که گم شون نکنم و بعد از خروج از در بردنش سمت اتاقی و به من اجازه ورود ندادن و دکتر ها هم رفتن برای معاینه بالا سرش یه پرستارم اومد طرفم گفت:
- شما با من بیاینفرم بیمارتونو پر کنید.
- اما من که از آشناهاشون نیستم.
- پس زنگ بزنید یکی از خانوادشون بیاد به امضاشون نیاز داریم تا اونا امضا نکنن ما نمی تونیم ببریم شون اتاق عمل
- باشه _ باشه
با این حرفم پرستار دور شد اوف خدایا من که خانواده ی اینو نمی شناسم به کی بگم اخه اهان محنا سریع گوشی مو از داخل کیف در اوردم و زنگ زدم اولین بوق دومی بوق ...

ناامید شدم ،می خواستم قطع کنم ،که صدای خواب آلود محنا پیچید تو گوشی
_ بر خر بی موقعه لعنت بگو چه مرگته
_ محنا به دایت زنگ بزن شماره خانواده این گودزیلا رو بگیر
_  یواش_ یواش گودزیلا کدوم خریه؟
_ همین پسره روبه روی واحدم احسان همون مجریه ...

انگار خواب ازسرش پریدگفت:
_ چش شده چیکارش کردی گشتیش یا هنوز زندس...
پریدم وسط حرفشو گفتم:

- اه بس کن ، بعد توضیح میدم سری به دایت زنگ بزن بگو به خانوادش زنگ بزنه بیاد بیمارستون .....
-  باشه _ باشه.
وگوشیو قطع کرد،که همون لحظه دوتا مامور پلیس اومدن سمتم
- سلام خانم شما باید با ما بیاین و به سوالاتمون جواب بدین.
- سلام باشه
تکیه مو ازدیوار که موقع حرف زدن با محنا تکیه زده بودم گرفتم و دنبال اونا که جلوتر از من میرفتن  مثل بز راه افتادم بعد جواب دادن به سوالات برگشتم همون سمتی که گودزیلا داخل بود که دیدم در اتاق شلوغه با دیدن دایی محنا رفتم سمت اش که همون موقع احسان و از اتاق بیرون اوردن و بردنش سمت اتاق عمل وماهم دنبال شون در اتاق عمل دیگه اجازه ورود به ما ندادن رفتم طرف صندلی های راه رو  و روشون نشستم، که یه خانم مسنی که فکر کنم ،مامان احسان بود اومد سمتم و گفت:
- شمابودین پسرمو اوردین.
 - بله
- کی به این روزش انداخته  اخه چی از جون پسرم می خواستن پسر منی که آزارش به یه مورچه نمی رسید
اره جون عمش آزاربه هیچ خوبه نمیرسه اینا دشمنای من بودن حمله کردن بهش با افتادن یه چیزی از هپروت آومدم بیرون که دیدم مامان احسان غش کرده و دخترش نمی دونم فامیل‌شون بود یا خواهرش  حالا هرکسی  و یه پسره اومدن سمت اش منم خم شدم و سرشو گرفتم بین دست هام تا پسرشو دخترش زیر بغلش گرفتن و با راهنمایی پرستار بردنش تا از نگاهم دید بشن نگاه شون می کردم که با صدای دایی محنا به خودم اومدم
- خانم نگاری
 - بله
-  من میخوام برم میخواین تاشمارو هم برسونم از قیافه تون مشخصه  خسته هستین ....

نویسنده: Ayda79

ویراستار:  @-Aryana-

ناظم: @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

 تازه از فیلم برداری برگشته بودم که با در باز خونه گود..(گودزیلا) ببخشید آقای امیری روبه رو شدم و دیگه با ایشون اومدم بیمارستون

- پس پاشو  اول بریم به خانواده اش اطلاع بدیم که داریم میریم .
- باشه.
بلند شدم ودنبالش  راه افتادم بعد از این که باربد(دایی محنا)به داداش احسان گفت  :

- ما  میریم هر خبری شد بهم زنگ بزنید .

 از بیمارستون زدیم بیرون  باربد رفت سمت پارکینگ  منم پشتش می رفتم که   باروشن خاموش شدن چراغ ماشین بنز سیاه  رنگ سرم مو طرفش چرخوندم که فهمیدم؛این ماشین باربد هست ،چون کنارش ایستاده بود. ایستاده بودم همینجور ماشین و دید می زدم که باربد گفت:
- انیس سوار نمیشی؟
چه زود پسر خاله شد، نه خانم نگاری گفتنش  نه به  انیس  گفتنش  به طرف جایی که قبلا ایستاده بود نگاه کردم ایوا این که نیست   داخل ماشین و نگاه کردم   بله آقا سوار ماشین شدن  ، و به گیچی ،من ریز _ ریز میخنده، با اخم های توی  هم  رفتم در جلو رو  باز ‌کردم اومدم آروم ببندم که جلد شیطان نیم بهم غلبه کرد و محکم بهم کوبیدم.
- در بدبخت و داغون کردی اگه کاری کردم، به خودم بگو چرا سر اون بدبخت در میاری.

 و دوباره زد زیر خنده؛
_ خو اگه این بلا رو

 اشاره به در ماشین کردم؛

- سر شما در میوردم که دیگه نیازی نبود به اورژانس زنگ بزنم. همین جا جمع تون میکردن، و اصلا کیفی نمیداد.
_اوه_  اوه باشه بابا تسلیم ماغلط کردیم.
_آفرین فرزندم خودتم می فهمی چه کاری کردی الانم راه بیوفت که چشم هام باز نمیشه.
سرشو تکون داد ، و باز خندید؛ و همون جورم استارت زد، و به راه افتاد دیگه چشم هام از خستگی باز نمیشد سرمو به شیشه تکیه دادم وبه خواب رفتم ...
با تکون های دستی از خواب پریدم؛
_چیشده کجا جنگ شده کجا زلزله اومده کجا دارن آدم میکشن؟

با صدای خنده ی ریزی برگشتم ،طرفش و گیچ گفتم :
_تو داخل تخت من چیکار میکنی؟
با این حرفم خندش بلندتر شد ،هرچی می گفتم چته چرا می خندی انگار نه انگار صبر کردم که خندش بند بیاد بعد از پنج دقیقه که خنده ش بند اومد با صدایی که هنوز آثار خنده درون اش بود گفت:
_خیلی باحالی دختر ماشین منو تصرف کردی، هیچ شونه مو تا صبح خشک کردی، حالا میگی چرا داخل تخت منی

با صدای بلند و کشیده گفتم ؛
_چیییی

و بعد دور و برمو نگاه کردم ،که بله توی ماشین آقا هستم و اون سمت خیابان آپارتمانم  پارک کرده، و هوا هم روشنه گونه هام گل انداخت ؛بعد دو ثانیه خجالت و گذاشتم کنار گفتم:
_میگم چرا اینقدر گردنم درده پس بگو یه بالشت خشک زیر سرم بوده آخ _ آخ
دیدم صدایی ازش در نمیاد وقتی نگاهش کردم دیدم با تعجب! دهن باز نگاهم میکنه بی توجه بهش در ماشین رو باز کردم، بدون خدافظی پیاده شدم و درو به هم کوبیدم، که از بهت بیرون اومد زد زیر خنده منم بدون توجه بهش راه خونه رو در پیش گرفتم ...

نویسنده:ayda79

ویراستار:  @-Aryana-

ناظم: @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

بعد ازباز کردن در خونه وارد شدم کفش هایم رو در  اوردم و رفتم طرف مبل کیف‌ مو که می کشیدمش  نزدیک های مبل ولش کردم و خودمو پرت کردم روی مبل به سه نرسیده بیهوش شدم ....
با صدای گوشیم از خواب پاشودم از روی مبل با گیچی که مال خواب  بود رفتم سمت کیفم از روی زمین برش داشتم و گوشی مو که خودکشی می کرد بیرون اوردم دکمه اتصال و زدم گفتم؛
-    بله
-   بله مرض میدونی ساعت چنده چرا نیومدی سر فیلم برداری.
-  نه ساعت چنده؟
-  دوازده ظهره

کشیده گفتم:
-   چییی! 
-    حالا بیخیال چی گفتن شو دایی گفت؛ بهت مرخصی داده.
-   ای قربونش شی دستش درد نکنه.
-  خیلی خری
-   ادم تا خودش خر نباشه که کسی رو خر نمی بینه.

باداد وکشیده گفت؛
-    انیسسسس
-  بله
-   زهرماررر
-   منم دوستت دارم راستی کجایی این سرو صداها مال چیه؟
-    بیمارستان
-    وای  بیمارستون چرا؟

- بعد از فیلم برداری با بچه ها اومدیم پیش آقای امیری.
-  اهان راستی حالش چطوره؟
-  حالش خوب نیست توی کما هست. و ما هم الان داخل حیاطیم بچه ها دارن با خانوادش حرف میزنن خو دیگه انیس من قطع کنم کم کم می خوایم بریم  خونه مون دیگه.
-  باشه مواظب خودت باش خدافظ.
-  همچنین خدانگهدار.
بعد قطع کردن گوشی با کیفم که توی دستم بود رفتم سمت اتاقم کیف مو گذاشتم روی تخت واز اتاق زدم بیرون رفتم سمت دستشویی ،بعد از شستن دست و صورتم و مسواک زدن .ازدستشویی اومدم بیرون  رفتم سمت اتاقم تا لباس هامو عوض کنم. بعدتعویض ازاتاق خارج شدمورفتم سمت آشپزخونه چایی دم کردم، بعد چیدن میز نشستم ، از عزاداری  شکمم که بخاطر گشنگی روضه میخوند، در اومدم بعدجمع کردن میزو شستن ظرفا رفتم، سمت اتاقم لباس بیرون پوشیدموبعد از برداشتن کلیدها ازخونه زدم ،بیرون دست موبرای تاکسی که ردمیشدتکون دادم بعد این که سوارشدم راننده راه افتاد ...

نویسنده:ayda79

ویراستار:  @-Aryana-

ناظم: @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  نهم

- خانم کجابرم؟
- برو صدا

اومدم بگم صداوسیماولی گفتم: بیمارستون
- باشه.
بعدازحساب کردن کرایه ازماشین پیاده شدم. سمت در ورودی بیمارستون رفتم ازپرستار آدرس (icu)پرسیدم ؛وبعد رفتم سمت آسانسور دکمه رو زدم بعد یه دقیقه در آسانسور باز شد رفتم داخلش و طبقه سوم رو زدم وقتی آسانسور ایستاد بیرون اومدم  رفتم سمت دری که نوشته بود (icu) رفتم داخل و پشت هر شیشه ای که رد می شدم داخل رو نگاه میکردم  اولی و دومی نبود اومدم از سومی بگذرم  که دیدمش ایستادم  روی یه تخت خوابیده بود  یه مشت سیم  هم بهش وصل بودو ماسکی روی دهنش قلبم تیر کشید  نمی دونم چرایهویی برگشتم و رفتم سمت در اتاق  تا اومدم درو باز کنم ؛
- کجاخانم؟ ورودممنوع هست!
اومدم جوابشو بدم که یه نفر زودتر از من گفت:
- بذار‌بره داخل .
_چشم دکتر.
باچشم هام ازش تشکر کردمو دنبال پرستار راه افتادم بعد پوشیدن لباس ها وارداتاق شدم خودم درتعجب بودم منی که ازش خوشم نمی یومدولی چرا دارم طرفش کشیده میشم .رفتم نزدیکش قلبم بادیدنش بین اون همه سیم بیشتر فشرده شدنشستم روی تک صندلی که توی اتاق و کنار تخت بود یکی از دست هاشو توی دستم گرفتم گفتم:
- ای نامرد تواینجاخوابیدی حالا من با کی دعوا کنم ؟
- میدونی اون مامانت چقدر داره غصه میخوره ؟
- مامانت که میگفت: توحتی اجازه نمیدی کسی ازت دلگیر شه ولی تو اینجایی مامانت اون بیرون ناراحته!
- البته منم ناراحتم نمی دونم چرامنی که حتی نمی خواستم ببینمت ولی الان میخوام پاشی باز برام اخم کنی؟
_اصلا بدرک بلند نشو.
بلند شدم و با دستم اشک هامو پاک کردم و اون یکی دست‌مو از روی دستش برداشتم و قصد‌خروج از اتاقو داشتم که صدای دستگاه اومد‌باترس برگشتم که دیدم خط دستگاه داره صاف میشه اونقدر داخل شُک بودم و چشمم روی دستگاه که حتی حالیم نشد کی دکترا اومدن داخل اتاق و پرستارا منو از اتاق بیرون کردن تا‌در‌بسته شدپاهام سست شدو همون پشت درافتادم. صدای گریه پشت سرمو می شنیدم اما نمی تونستم برگردم نمی دونم چقدرگذشت که در اتاق باز شد با کمک دیوار بلندشدم وبه دکتر گفتم:
- حالش چطوره؟
- آقای دکتر حال پسرم چطوره؟
اما دکتر برگشت طرف من و گفت:
- شماچنددقیقه پیش داخل بودین؟
-  بله بله من داخل بودم ای کاش نمی رفتم پسر مردمو به گشتن نمی دادم.
-آروم باش دخترم این یه معجزه ی عشقه واسی یه دقیقه نفسش قطع شداما‌اون برگشت وبچه ها یک ساعت دیگه وارد بخشش میکنن.
بعد گفتن این حرفا رفت امامن روی کلمه عشق مونده بودم!
-  خداروشکر- خداروشکر ممنونم دخترم تو جون پسرمونجات دادی.

نویسنده:ayda79

ویراستار: @-Aryana-

ناظر:  @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

برگشتم طرفش و گفتم:

- من کاری نکردم این معجزه خدا هست.
بعد یک ساعت وارد بخش‌اش    کردن، و به گفته‌ی  کامیار (داداش احسان)  توی اتاق خصوصی بردنش .

کامیار و  مادرش و خواهرش سپیده، کنار تختش داشتن باهاش حرف می‌زدن منم بیرون از اتاق ایستاده بودم و با لبخند به جمع‌‌شون لبخند می‌زدم و با خودم می‌گفتم: (کاش منم یه خانواده مثل این‌ها    داشتم.)


- دخترم  بیا تو چرا اون‌جا ایستادی؟

با صدای مامان احسان نگاهش کردم و گفتم:
-  نه  دیگه داشتم می‌رفتم.
اومد سمتم و دستم رو گرفت و  گفت:
- رو نگیر بابا بیا داخل.
من و برد طرف تخت  و دستم و ول کرد سرم و سمت گودزیلا چرخوندم.    حالا کی بود از رو بره   من   نگاه   اون،    اون هم  نگاه من  انگار داخل مسابقه زل زنی بودیم، . بیا از رو هم نمیره یه تشکر بد نیست‌ ها!
- ممنونم.
- چیزی گفتین؟
- گفتم ممنون!
اومدم از مامانش بپرسم درست شنیدم که نبودن وا اینا کی رفتن بسمه الله باهمون دهن باز برگشتم طرف احسان  که زد زیر خنده اما  درد  اجازه بلند خندیدن و بهش نمی‌داد   با زور خنده شو کنترل کرد، وای دهنم بیشتر باز شد این گودزیلا خندید!  واقعا خندید! باورم نمیشه!
- اون دهنت و ببند که مگس رفت داخلش
با این حرفش دهنم و بستم ولی گفتم:
- اولش دوست دارم دهنم باز باشه مگس چه عرض کنم، سوسکم بره به شما ربطی داره آیا؟ دوم من   واقعا تو تشکر کردی؟ باورم نمیشه.
- بهتر که باورتون  نشد، می‌تونی بری کارت توی بیمارستون تموم شد.

وه چرا عصبی شد؟ اخمام رو توی هم کردم  و گفتم:
- مگه من اومده بودم که ببینم تو کی خوب میشی مرخصت کنم  شاید کار داشتم اومدم.
- خو اگه کار دیگه ای داری برو اشتباه اومدی این‌جا اتاق منه برو بیرون.
- مگه بابات این‌جا رو خریده که من رو بیرون می‌کنی؟
- بابام نخریده ولی الان این اتاق مال منه پس برو بیرون.
برو بیرون رو با داد گفت، بلند شدم با چشم های اشکی روم رو ازش گرفتم در اتاق و باز کردم بعد از کوبوندنش بهم بی توجه به صدای داد گودزیلا که می‌گفت:

- یواش  طویله نیست.

 و پرستار که می‌گفت:

- خانم چه خبرتونه؟ یواش در رو ببندین .

از بیمارستون زدم بیرون من رو باش رفتم ملاقات کی. نیم ساعتی میشد از بیمارستون اومده بودم بیرون و توی خیابون راه میرفت مو فکر می‌کردم با صدای بوق ماشینی با ترس  هین بلندی کشیدیم و چرخیدم طرف ماشین که دیدم باربد هست،  که در ماشین رو باز کرده و یکی دست‌هاش روی در ماشینه و با با وصله‌ای کمی از من پشت سرم هست و   همون‌جور که ایستاده  به من زل زده  بودتا نگاه من رو دید گفت:
- چه‌قدر صداتون زدم چرا جواب نمیدین؟
- باید بخاطر جواب ندادنم به شما  جواب پس بدم؟
- نه اصلا دیدم که بدجور تو فکرین و راه میرین برای خودتون چند بار که وسط خیابون رفتین ماشین بهتون  می‌خواست بزنه!  چیزی شده ؟
- نه چیزیم نیست.

- ‌اگه چیزتون نیست چرا گریه کردین؟

- به خودم مربوطه.

بعد این حرف اشک‌هام رو پاک کردم.
- باشه  حالا که دیدم تون می‌تونم باهاتون صحبت کنم درباره‌ی موضوعی وقت دارین؟
- بله.
-  پس سوار بشین.
رفتم طرف ماشین و در جلو رو باز کردم و نشستم.    اون هم سوار شد بعد استارت به راه افتاد. بعد چندمین به بام تهران رسیدیم ماشین رو پارک کرد و با هم پیاده شدیم بعد قفل کردن ماشین اومد طرفم و باهم هم قدم شدیم یکم جلوتر که رفتیم یه نیکمت چوبی دیدیم روش نشستیم واقعا اون‌جا معرکه بود همه چیز از اون‌جا کوچک نشون می‌داد شهر دقیقا زیر پامون بود درخت های کمی که اطراف نیمکت قرار داشت و چراغ های تک،    تکی که با فاصله‌ی کمی کنار هم چیده شده بودن  که فضای اون‌جا رو عاشقانه جلوه می‌داد. هرچی منتظر شدم که باربد حرف بزنه اما حرفی نزد برگشتم طرفش که دیدم محوه  تماشای منِ!  صداش زدم:
- آقای توکلی؟
جواب نداد دستم و چند بار جلوش تکون دادم تا به خودش اومد و گفت:
- اوم.. چیزِ...    چیزی گفتین؟
-  نه هنوز چیزی نگفتم می‌خواستم بگم نمی‌خواین حرفتون رو بزنید؟
- آره اما نمی‌دونم چه‌طوری بهتون بگم.
- مثل آدم
با این حرفم زد زیر خنده. وقتی نگاه من رو دید چندبار سرفه مصلحتی کرد، تا خندش قطع شه از جاش بلند شد و یه لبخند قشنگ محناکش زد. بعد دستش رو    کرد توی جیب کتش یه جعبه‌ی مخملی کوچک بیرون آورد. در  جعبه رو باز کرد و داخلش و نگاه کرد.  بعد جعبه رو طرف من گرفت و گفت:
- با من ازدواج می‌کنی؟
داخل جعبه رو نگاه کردم یه انگشتر ساده طلایی که دو ردیف نگین های ریزی کار شده بود که زیبایی شو دوبرابر می‌کرد.

نویسنده:  @ayda79

ویراستار:  @-Aryana-

ناظر:    @melika_sh

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت یازدهم

نگاه‌مو از انگشتر گرفتم و توی چشم‌هاش نگاه کردم‌ و گفتم:

-   باید الان جواب بدم؟

- نه هروقت فکراتونوکردین، جواب بدین.

- اوم باشه، میشه منو برسونین خونه؟

بعد بلند شدم و گفتم:

-  نه اول میریم شام میخوریم، بعد می رسونمتون.

- نه دیگه مزاحمتون نمیشم.

-  مزاحم چیه بلند شین.
بلند شدم اونم در جعبه که همچنان دستش بود، بست  گذاشت توی جیبش باهم سمت ماشین رفتیم .بعد از سوار شدن راه افتاد سمت رستوران وقتی رسیدیم پیاده شدیم واقعا باید به سلیقش احسنت گفت؛ واقعا رستوران قشنگی بود. وارد شدیم وکنج ترین‌جا نشستیم که همون موقع گارسون اومد طرفمون،گفت:
-  سلام خوش اومدید! چی میل دارین؟

باربد نگاه من کردوگفت :

چی می خوری؟

-  جوجه.
روشو کرد طرف گارسون ‌و گفت:

-  دوپرس جوجه ومخالفاتش.

- چشم.

گارسون بعد گرفتن سفارش ها رفت. ماهم تا غذا بیارن چیزی نگفتیم، بعد اوردن سفارش‌ها شروع به خوردن کردیم نگاه های گاه‌به‌گاهش‌ و حس می‌کردم اما سرمو بالا نمی‌‌کردم با زور دوتیکه دیگه از جوجه‌مو خوردم، دست کشیدم و گفتم:
- ممنون بابت شام.

- شما که هیچی نخوردین هنوز؟

-  سیرشدم دیگه

- اما من هنوز گشنمه!
و ظرف ‌مو از جلوم برداشتو و مشغول خوردن شد، نگاه ساعتم کردم وای ساعت ده شبه که !گفتم:
-  اگه اجازه بدین؟ من دیگه برم دیر وقته.

- صبر کنید من می رسونمتون.

- نه دیگه بیشتر از این توی زحمت تون نمی‌‌ندازم.

- نه همینی که گفتم؟

- باشه باوا بچه که زدن نداره، عمه‌تون زدن داره.
با این حرفم پوفی زد، زیر خنده که غذایی که توی دهنش بود.  توی گلوش پرید و شروع کرد به سرفه کردن. سریع لیوان آب‌مو که نصفی ازش خورده بودم‌ ودستش دادم. خورد اما همچنان سرفه میکرد، بلندشدم رفتم سمتش و دوتا مشت جانانه که دست خودم دردگرفت،زدم پشتش اومدم سومی بزنم که دستاشو برد بالا و با خنده گفت:


- کافیه کافیه خوب شدم


خندم گرفته بود.ولی جلو خندمو گرفتم‌ و رفتم سر جام نشستم.
-خب غذاتونم تموم شد، بریم دیگه؟
سویچ ماشینو سمتم گرفت وگفت:
- باشه بیا این سوییچ توبرو،منم حساب میکنم و میام.
سویچو از دستش گرفتم وگفتم:
-  باشه
کیفم و برداشتم و به سمت در خروجی به راه افتادم .بعد خارج شدن رفتم سمتی که ماشین پارک بود ریموتو زدم ،و سوار شدم بعد چندمین باربد اومد سوار شد. سویچو گرفتم سمتش اونم ازم گرفت و بعد از روشن کردن ماشین به راه افتاد بعد از نیم ساعت رسیدیم.

برگشتم طرفش و گفتم:


- بازم ممنون بابت شام ،شب خوش.

نویسنده: @ayda79

ویراستار: @.Aryana.

ناظر: @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت دوازدهم

- خواهش می‌کنم، وظیفه بود. شب شما هم‌ خوش.

****

سه روز از روز بیرون کردن. من از بیمارستون و خواستگاری گذشته که باربد هم توی این سه روز هر وقت من رو می‌دید، راهش رو کج می‌کرد. ازشم ممنون بودم، تازه فیلم برداری تموم شده بودوبابچه‌ها نشسته بودیم چایی می‌خوردیم و حرف می‌زدیم. که باربد اومد سمت‌مون و گفت:
- بچه‌ها احسان دیروز از بیمارستون مرخص شد. چون که دیروز تا دیروقت فیلم برداری داشتیم، نتونستیم بریم بهش سر بزنیم. اگه موافقین الان بریم.

بچه‌ها موافت‌شون‌ رو اعلام کردن. جز من و هر کدومشون رفتن، وسایلشون رو بردارن باربد روبه من گفت:
- تو چرا نمیری! آماده شی؟

-  من نمیام.

- چرا آخه؟

- من کار دارم باید برم جایی.
- امروز کار بی‌کار فردا برو.
-  نه من امروز باید برم، خدافظ.

بلند شدم اومدم، که برم سمت اتاقی که وسایلم اونجا بود. که دست راستم کشیده شد.برگشتم اول به دستم بعد به باربد که دستم‌وگرفته بود نگاه کردم.
- چی‌کار می‌کنی؟ دستم رو ول کنید.

و دستم‌ رو تکون دادم.  ولی فایده ای نداشت‌و فقط لحظه‌به‌لحظه فشار دستش بیشتر میشددست از تقلا برداشتم و منتظر نگاهش کردم اونم وقتی دید دیگه تقلا نمی‌کنم فشار دستش‌ رو کم کرد و گفت:

- تا نگی چرا نمیای؟ ول نمی‌کنم.

- عجب‌ ها! میگم که کار دارم.
- انیس دروغ نگو من تورو خوب می‌شناسم.

- الهی مادر جان، چندتا شکم زاییدی؟ که منم یکی از اون‌ها بودم؟ دستم رو ول کن.


با این حرفم  عصبی‌تر شد، وباز فشار دستش‌ و دور دستم بیشتر کرد .که از درد آخ گفتم؛ که به خودش اومد و دستم‌ رو ول کرد ولی گفت:
- همین الان آماده میشی، میای.
و اجازه حرفی نداد و به سرعت دور شد‌‌. ای گندت بزنن مگه زوره اومدن پام رو دو بار کوبیدم زمین و رفتم سمت اتاق لباس‌های فیلم‌برداری که هنوز تنم بود، در‌ آوردم. ولباس‌های خودم‌ و پوشیدم، بعد از برداشتن کیفم از اتاق زدم بیرون بچه‌ها هر کدوم طرف ماشین‌های خودشون بودن. چون از اون ور می‌خواستن برن خونه‌هاشون من بلاتکلیف ایستاده بودم تا یکی دلش به حالم بسوزه و سوارم کنه، اینور‌- اونور رو دید می‌زدم که  یکی زد به شونم. سرم رو برگردوندم. نگاه کردم که دیدم محنا هست.
- چرا فکر می‌کنی؟ بدو بریم.

- با کی میریم؟

- دایم دیگه!

- من با اون نمیام.

- وا چرا؟ مگه لولو خر-خوره هست، که بخورتت؟

- نه ولی با اون نمیام.

- میای، خیلی خوبم میای.

 

نویسنده: @ayda79 ‌         

ناظر:    @melika_sh

ویراستار:  @.Aryana.

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت سیزدهم

بعد، دستمو  کشید. منو سمت ماشین برد. وقتی به ماشین رسیدیم، دستمو ول کرد‌و خودش در جلو رو باز کردو نشست. منم در عقب ‌و بازکردم‌‌ و نشستم .باربدم که از قبل توی ماشین بود. از آیینه یه نگاه به عقب انداخت .بعد استارت زد.و پشت ماشین بچه ها به راه افتاد،توی راه هر از چند گاهی از آیینه نگاهم می‌کرد. اما من بی‌توجه بهش به بیرون و نگاه می‌کردم. محنا هم واسی خودش شعر گذاشته بود.یا قر می‌داد، یا بلند_ بلند می‌خوند. بعد چند‌مین رسیدیم از ماشین پیاده شدم. و به خونه ویلایی بزرگ که نمی‌دونم ؛کی وارد حیاطش شده بودیم. نگاه می‌کردم. وای عجب حیاط با صفایی! یه طرف حیاط پر بود. از گل های رنگارنگ! و  درخت‌های میوه،یه طرف حیاطم یه استخر بزرگ پر آب بود.! و این سمتی که ما ایستاده بودیم. یه سایه بون بود.که جای پارک ماشین‌ها بود. با بچه ها به راه افتادیم. طرف ساختمان دوطبقه با نمای سفید کاری از پله ها بالا رفتیم. که یکی از خدمه کنار در ایستاده بود.وخوش اومد. گفت،اخه پسر عاقل ؟!اینجا قصره توی اون ساختمون چیکار می‌کنی. با راهنمایی خدمتکار به سالن پذیرایی،رفتیم. مامان خواهر برادر احسان  اون‌جابودن .با دیدن ما اومدن طرف‌مون و به یکی _یکی خوش امد .گفتن و سلام و احوال پرسی کردن. من چون پشت بچه‌ها بودم یعنی آخرین نفر  به من خوش آمد گویی گفتن. مامان احسان که اومد  طرفم دست‌مو دراز کردم .که سلام کنم. که  دستم توسطش کشیده شد و پرت شدم بغلش .
- خوش اومدی، دخترم

-ممنون ،خاله جان.

منو از خودش جدا کرد. و رو به بچه ها گفت:

- بریم، بالا احسان با اون پای شکستش. براش سخته بیاد ،پایین.

بچه ها، بعد گفتن ؛چشم. پشت مامان احسان راه افتادن.محنا هم همش زیر گوشم پچ_پچ میکرد.

- اینجارو ،چه خوشگله!

- نه که ،خونه ی خودتون، کوچکه ؟اینجا رو دیدی ؟کف کردی؟

- ایش، لیاقت نداری.دو کلام ،باهات بحرفم.

- محنا! از وقتی از ماشین پیاده شدیم، یه سره میحرفی. بابا این گوش هست.

نویسنده: @ayda79

ناظر:  @melika_sh

ویراستار:   @Aryana

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت  چهاردهم

محنا اومد. جواب‌ مو بده.که صدای خنده‌ای پشت‌مون شنیدیم.برگشتیم! دیدیم، باربد آقا دلشو گرفته. و به حرف‌های ما می‌خنده تا نگاه مارو دید،که نگاهش می‌کنیم.گفت:
- به حرف‌هاتون برسین .مزاحم نمیشم.
و باز زد،زیر خنده و از وسط منو محنا رد شد،رفت جلو مشکل دارن ،مردم این همه راه از وسط ما آخه! پله ها که تموم شد. به یه سالن بزرگ رسیدیم. که سمت چپ چهار تا در قهویی سوخته چوبی کنار هم بودن ،و سمت راست یه ست مبل سلطنتی بنفش بود. که به ترتیب چیده‌مان شده،بود. و یه تلوزیون بزرگ که روبه روی مبل به دیوار زده بودن ،و یه گلدون بزرگ که گل های ارکیده مصنویی داخلش بود. سمت تلوزیون گذاشته بودن، یعنی کنج دیوار رفتیم ،سمت چپ در دومی ایستادیم، مامان احسان بعد در زدن، رفت داخل وبعد اعلام حضور ما اومد بیرون و گفت:

- بفرمایید.

و خودش رفت. پایین همه وارد شدیم، اخر از همه منو محنا وارد شدیم، و سلام دادیم.اتاق بزرگی داشت، که تخت دونفره ای کنار پنجره بزرگ قرار داشت ،که با پرده تور مانند سیاه رنگی که جمع شده بود. از دوطرف، سمت راست اتاق کمد دیواری بود.که کنار کمد دیواری میز کامپیوترش قرار داشت. روبه روی میز کامپیوترم یه مبل سه نفره خاکستری رنگی بود.و یه در روبه روی تخت وجود داشت ،فکر کنم!دستشویی حموم باشه،بالای تختم یه عکس از خودش که توی طبیعت گرفته بود با صدای تخت که یکی از دخترای لوس صداوسیما پریده،بود.بغل احسان با صدای لوس مانندش گفت:
- وای عزیزم نبینم، روی تخت باشی. این چند وقت خیلی نگرانت بودم.

نویسنده: @ayda79

ناظر: @melika_sh

ویراستار: @Aryaana

 

 

ویرایش شده توسط ayda79
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...