رفتن به مطلب

رمان عقرب | معصومهE کاربر انجمن نودهشتیا


Masoome
 اشتراک گذاری

پیام توسط زهرارمضانی افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

  • کاربر منتخب

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB

نام رمان: عقرب

نام نویسنده: معصومهE

ژانر: عاشقانه_تراژدی_جنایی

هدف: علاقه به نویسندگی

ساعات پارتگذاری: نامعلوم

خلاصه:
روایت است که مار گزیده، از ریسمانِ سیاه و سفید می‌ترسد و در این بین، چه کسی از ترسِ عقرب گزیده، خبر داشت؟ عقربی که نه به دنبالِ جان گرفتن از باقی، که به دنبالِ جان دادن به جسمِ بی‌جانِ خودش بود؛ اما ناخواسته، پا به دنیای خون نهاد! عقرب گزیده‌های زیادی را پشتِ سر رها کرد و به آخرین نفر که رسید، تردید به جانش سنگ انداخت! 

حال، او عقربی بود که خودش را نیش می‌زد و تنها تا نیمه شب فرصت داشت که یا قاتل بماند و یا قربانی شود! 

مقدمه:
مقابلِ شفافیتِ آیینه‌ی پیش رویش ایستاده و خیره به تصویرش، خودِ قبلی‌اش را بارِ دیگر مرور کرد و تنها به این نتیجه دست یافت که منِ جدیدش با ماهیتِ قبلی، فرسنگ‌ها فاصله دارد.
نمایان شدنِ طرحِ عقرب میانِ اجزای صورتش، از او، اویی را می‌ساخت که قرار نبود باشد؛ اما صورت مسئله پاک نمی‌شد! او هرکاری هم می‌کرد، اعتراف نکرده، محکوم بود! 

توجه:
عقرب داستانِ مستقلی داره که بعضی از شخصیت‌هاش برگرفته از رمان تکمیل شده شلیک آخر و جلد دومش آتشی از جنس آب هستش، برای درک بهترِ داستان می‌تونید مطالعه‌شون کنید؛ اما نخوندنشون لطمه‌ای به فهمِ رمان نمی‌زنه، چون این رمان مجزا هستش!

@masoo @Aryaana @.Murphy. @Beretta @Otayehs @پرتوِماه @MMMahdis @Ghazal

ناظر: @melika_sh

  • لایک 21
  • تشکر 3
  • هاها 1
  • غمگین 8

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB

عقرب   🤍  خشاب

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت اول»

نفس زنان، روی کاشی‌های یکی در میان، قرمزِ کمرنگ و خاکستری که از بهرِ نورِ چراغ‌های پایه بلندِ وصل شده به کناره‌ی خیابان، رنگشان اندکی به چشم می‌آمد، با آن کفش‌های کتانیِ اسپرت، دویده، مدام، نیم نگاهِ گذرایش را همراه با چشمانی که دارای مردمک‌های گشاد شده بودند، به عقب انداخته، تا از فاصله‌ی آن مرد با خودش اطمینان حاصل کند. دستانش همچون کلِ بدنش یخ بسته بودند. به واسطه‌ی عوض شدنِ مداومِ جهتِ نگاهش، میانِ دویدن‌های بیش از حد پُر سرعتش، شانه‌ی ظریفش به شانه‌ی مردی میانسال، محکم، برخورد کرد و بی‌توجه به اخم‌های در هم رفته‌ی مرد و لحنِ تندخویانه‌ی او که «حواست کجاست خانم»ای بلند را حواله‌اش می‌کرد، به دویدن‌هایش ادامه داد.

آبِ دهانش را فرو فرستاد که در اثرِ خشکیدگی‌اش با طعمِ گسی مواجه شد. چشمانش تار شده و هرچیزی را دوتا می‌دیدند. نفسی که برای زنده ماندن، ملزم به کشیدنش بود، توانش به دور زدنِ ریه‌هایش قد نمی‌داد تا به حیاتش کمک کند. قفسه‌ی سینه‌اش داغ شده، کم- کم از سرعتِ گام‌های بلندش مِن بابِ دویدن کاسته شده و گویی مزه‌ی خون را در دهانش احساس می‌کرد. چشمش که به شکافِ عریضی میانِ پیاده‌رو برخورد کرد، صورتِ رنگ پریده و سفید شده‌اش، با نورِ اندکی از امید درخشید که آرام‌تر از پیش، مسیرش را به سمتِ شکاف کج کرد و نهایتاً واردِ کوچه‌ای شد که جز تاریکی، چیزی در چنته نداشت.

سرفه‌ای کرده، با گام‌هایی آرام شده، به سمتِ انتهای کوچه رفت. دستش را روی قفسه‌ی سینه‌ی داغ کرده‌اش نهاد و با دَوَرانی ماساژ دادنش، سعی کرد تا دردی که به جانش افتاده بود را تسکین دهد. پاهایش که دیگر نای حرکت نداشتند و اگر بنا بر بی‌زبانی‌شان نبود، تاکنون بارها و بارها فریادِ خستگی سر می‌دادند، به لرزشی نامحسوس و ناخودآگاه دست یافتند که مجبور شد برای سر پا ایستادنش، دستش را به دیوارِ گچی‌ای که با رنگِ قرمز، خط خطی شده بود، قرار دهد. دندان بر دندان فشرده، قدری سر کج کرد و از نیم‌رُخ و زیر چشمی، پشتِ سرش را نگریست.

حرکتِ کسی را که در میدانِ دیدش ندید، دوباره نگاهش را به روبه‌رو دوخت و همین که چشمانِ تار شده‌اش صاف شده و بالاخره توانست انتهای کوچه‌ای که از بختِ بَدَش بن بست بود را ببیند، تهِ دلش خالی شده، درجا سرجایش میخکوب شد. مردمکِ چشمانش که در اثرِ تاریکی، گشاد بودند، گشادتر شدند و تک سرفه‌ای کوتاه از گلوی دردمندش رهایی یافت. بازوانش را در آغوش گرفته و سعی کرد تا خودش را از سوز و سرمای شبِ چهاردهمی که ماهِ کامل شده را به نمایش می‌گذاشت، محفوظ نگه دارد. راهش را به آرامی، دوباره ادامه داده و تنها صدای کشیده شدنِ کفِ کفش‌هایش روی آسفالتِ کوچه در آن فضای مسکوت، به گوش می‌رسید. حتی اگر موقتاً در انتهای همین کوچه به انتظارِ راه گم کردنِ مرد می‌نشست، می‌ارزید!

لبِ پایینش را به دندان گزید و همان دم که گامِ بعدی‌اش رو به جلو برداشته شد، دستِ قدرتمندی با فشار، روی دهانش نشسته، بی‌آنکه به او اجازه‌ی فریاد یا هینی کشیده را از سرِ ترس، دهد، سرش را به عقب هدایت کرده و به خاطرِ قدرتِ بدنیِ بالایی که از آن بهره می‌برد، محکم، کمرش را به دیوارِ گچیِ پشتِ سرش چسباند. چشمانِ مشکیِ مرد که در تاریکی، از طریقِ برقشان به چشم می‌آمدند، میانِ دیدگانِ نیمه باز و سبزِ او به گردش درآمدند و با زدنِ لبخندی دندان‌نما که دندان‌های زرد رنگش را به رخ می‌کشید، همانطور که فشارِ انگشتانش روی دهانِ او بیشتر می‌شد، سر جلو برده، دستِ دیگرش را بالا آورد و چاقوی ضامن‌دارش را پیشِ چشمانِ وحشت زده‌ی او گرفت.

طیِ حرکتی کوتاه، تیغه‌ی چاقو در مسیری نیم‌دایره‌ای، بیرون آمد و مرد با کمکِ تیغه، اندکی شالِ سبز رنگِ او را کنار زده و سرمای تیزیِ آن را درست، روی نبضِ شاهرگِ او نشاند که چشمانِ دختر، پایین کشیده شدند و نامحسوس، آبِ جمع شده در دهانش را پایین فرستاد. مرد شقیقه‌اش را به شقیقه‌ی عرق کرده‌ی او چسبانده، درحالی که گرمای نفس‌هایش به آتشی می‌مانست که پوستِ گندمیِ دختر را می‌سوزاند، کنارِ گوشش، ترسناک، نجوا کرد:

- ما هنوز باهم کار داریم خانم کوچولو!

دستانِ دختر مشت شدند و ناخن‌های بلندش، پوستِ نازکِ کفِ دستانش را اندکی خراش دادند و او بی‌توجه به سوزشی که گریبان‌گیرش شده بود، خصمانه و مضطرب، مرد را نگریست که سرش را به آرامی، عقب می‌کشید. مرد چشمانش را پایین آورده و چشمش به پلاکِ طلای دختر که به شکلِ قلبی کوچک و تو خالی بود، برخورد کرده، لبخندش رنگ گرفت. مسیرِ چاقو را تغییر داده و روی گردنِ ظریفِ دختر، تا پشتِ زنجیرِ نازکِ پلاک که رساند، لبانِ متوسطش را روی هم فشرده و تای ابروی پهن و مشکی‌اش که شکستگیِ اندکی را در انتهای خود داشت، بالا انداخته، همزمان که محتاطانه، دستش را از روی دهانِ او برمی‌داشت، فشارِ تیغه‌ی چاقو را رو به جلو زیاد کرده و همزمان با باز شدنِ پلاک از گردنِ دختر، با دستِ آزادش، آن را میانِ انگشتانِ بلندش گرفته و مشت کرد. تک خنده‌ای سر داده و قدمی به سوی دختر برداشت که در آنی، او اخم کرده، لبانِ بی‌رنگش را روی هم فشرد و سپس پایش را که بالا آورد، زانویش را محکم، به شکمِ مرد کوبید که مچاله شدنِ صورتِ او و نهایتاً خروجِ «آخ» دردآلودی از تهِ جنجره‌اش را در پی داشت. 

چاقو از دستِ مرد رها شده و روی زمین که نشست، دستانش را روی شکمش قرار داده و با تا شدنِ زانوانِ سستش، روی زمین نشست. دختر مقابلش ایستاده، دستش را مشت کرد و مشتش را محکم، به صورتِ مرد کوفت  که این بار تنِ مرد به خاطرِ سستی‌ای که از ضربه‌ی پیشین داشت، رو به عقب متمایل شده و بر روی زمین سقوط کرد. دختر خم شده، چاقو را برداشت و کنارِ مرد که صورتش از درد مچاله شده و قفسه‌ی سینه‌اش به تندی می‌جنبید، ایستاد. 

یک پایش را بالا آورده و نوکِ کتانیِ سفید و اسپرتش را روی گونه‌ی ضربه خورده‌ی مرد قرار داده، سرش را به سمتِ راست کج کرد و با چشم ریز کردنی، نگاهش به طرحِ عقربِ خالکوبی شده روی گردنِ او برخورد کرد. لبخندی یک طرفه زده، زیر لب با صدایی آرام، زمزمه کرد: 

- خودشه، عقرب! 

این بار نوکِ کفشش را از جهتِ مخالف، روی چانه‌ی مرد قرار داده و سرش را به سمتِ خود برگرداند. خیره به چشمانِ نیمه بازش، با تحکم، پرسید: 

- پاتوقتون کجاست؟ 

@ masoo  @ Aryana🌻  @ .Murphy.  @ Qazal  @ Ghazal  @ Roshana  @ Masi.fardi  @ MMMahdis   @ zahra.fallsgirl

  • لایک 18
  • تشکر 2
  • هاها 3
  • غمگین 8

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB

عقرب   🤍  خشاب

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت دوم» 

***
دستانش را بالا آورده و با بند کردنِ سرِ یخ زده و سرخ شده‌ی انگشتانش به لبه‌های کناریِ کلاهِ بافت و طوسی رنگش، آن را تا روی گوش‌های مخفی شده پشتِ شالِ مشکی‌اش، پایین کشید. چشمانِ قهوه‌ای و خمارش را به مسیرِ پیشِ رویش سپرده و با برداشتنِ گام‌های بلندی که از قضا به واسطه‌ی سرمای زمستانی، اندکی سست و لرزان شده بودند، خودش را به درِ آهنی و زنگ زده‌ای به رنگِ سفید که در آن تاریکی چندان نمایی از خود نداشت، رساند. با ایستادنش مقابلِ در، دستش را درونِ جیبش فرو برد و با لمسِ سرمای جسمی فلزی، آن را میانِ انگشتانش گرفت و بیرون آورد. 

محتوای جمع شده درونِ بینی‌اش که در صددِ بستنِ راهِ هوایی‌اش بود را بالا کشیده و همزمان بازدمی عمیق را به فضای باریکِ کوچه‌ای که در آن حضور داشت، چون نامش، هدیه کرد. کلید را در قفلِ در به چرخش درآورد و سپس با فشاری اندک که به آن وارد می‌کرد، در را به درگاهش کوبید. اولین گامش را به داخلِ حیاطِ کوچک و مربع شکلِ خانه نهاد و با چشمانی سرخ شده از بهرِ سرما، محیطِ آن را وارسی کرد. 

هادی و مهدی که با توپِ پلاستیکی و گِلی شده، مشغولِ فوتبال بازی کردن بودند را از نظر گذراند و با گزیدنِ لبِ گوشتی و متوسطش، قدم‌هایش را بلند، به سمت خانه‌ای که با نمای آجری و لامپِ روشن مقابلش قد علم کرده بود، برداشت. حینِ رسیدن به اتاق، سنگینیِ نگاهی را به رویش احساس کرد. گردن کج کرده و سرش را به سمتِ راست گرداند که چشمانِ تیز، مشکی و کشیده‌ی پری را نگریست که با مردمک‌هایی ریز شده و چهره‌ای آمیخته به شک، نگاهش می‌کرد. 

طلبکار، شانه‌ای بالا انداخت و سری به نشانه‌ی «چیه؟» برای او تکان داد که پری چشم از او ربوده و مشغولِ بافتنِ شالش شد. با چشم غره‌ای کوتاه، چشم از او گرفته و زیر لب «روانی»ای را حواله‌اش کرد. سه پله‌ی کوتاه و کم ارتفاعِ مقابلش را طی کرده و سپس کفِ پوتین‌های مشکی‌اش را روی تنِ خاکیِ زمین نشاند. 

این بار سرش را به سمتِ چپ چرخاند و به درِ فیروزه‌ای رنگ نگریست. مقابلِ در که ایستاد، دست دراز کرده و طبقِ عادتِ همیشه، بدونِ در زدن آن را باز کرد و وارد شد. لبش را از کنج به دندان گرفته، چشمانش درشت شدند و با کج کردنِ بدنش به سمتِ فضای هالِ کوچک چرخید. چشمش به مردِ میانسالی که چهار زانو بر روی فرشِ قرمز و زبر نشسته و مشغولِ شمارشِ اسکناس‌هایش بود، برخورد کرد. 

شانه‌اش را به دیوار تکیه داده، تای ابروی مشکی و بلندش را بالا انداخت و نیشخندی روی صورتش نشاند. حینی که حرکتِ انگشتانِ شست و اشاره‌ی او را زیرِ نظر گرفته بود، طعنه زد: 

- آروم‌تر بشمار، پاره نشن یه وقت! 

مرد که با شنیدنِ صدای او، انگشتانش ترمزِ خود را کشیدند و بی‌خیالِ گاز دادن از حرکت ایستادند، چشمانش را بالا کشیده و به صورتِ خونسردِ هدیه دوخت. اسکناس‌ها را روی زمین و کنارِ مابقی قرار داد و پس از آن با جمع کردنشان، به گوشه‌ای هدایتشان کرد. کفِ دستانش را روی زمین نهاده و از جایش که برخاست، خیره به چشمانِ هدیه گفت: 

- تو در زدن یاد نمی‌گیری؟ 

هدیه با تک خنده‌ای کوتاه، سرش را بالا انداخته و نچی را روانه‌ی گوش‌های مرد کرد. دستش را درونِ جیبِ شلوارش فرو برده و این بار، زنجیرِ نازک و نقره‌اش را بیرون آورده، مشغولِ چرخاندنِ آن به دورِ انگشتِ اشاره‌اش شد. 

- تو این همه پول داری و از اون بچه‌ها مثل اسبِ عصاری کار می‌کشی؟ 

مرد تای ابرویی بالا انداخته، دستانش را پشت سرش به یکدیگر وصل کرد. گامی به سوی هدیه برداشت و یک دور قامتِ کج شده‌ی او را از فرقِ سر، تا نوکِ پا برانداز کرد. 

- ندارم! 

هدیه خندید، تکیه‌ی شانه‌اش را از دیوار ستاند و بدنش را صاف کرد. 

- آره عمو، تو که راست میگی! اصلا جیبت خالیه که حالت عالیه؛ ولی مرگِ هِدی، این حنات دیگه واسه ما رنگی نداره! درِ اون کوزه‌ی عسلت رو وا کن، ما یه ناخنکی بزنیم لااقل نوکِ زبونمون شیرین شه! 

مرد خندیده، کنارِ هدیه ایستاد و ابروانِ مشکی و صافش را به سمتِ پیشانیِ کوتاهش هدایت کرد. هدیه با دیدنِ خنده‌ی او، خنده‌ای متقابل، گریبانش را گرفت که خندید. مرد خنده‌اش را فرو خورد و با زدودنِ فاصله‌ی میانِ ابروانش، اخمی کمرنگ را شکار کرد. 

- تا به روت می‌خندم پررو نشو... 

هدیه خنده‌اش را جمع کرده، رو از مرد گرداند و روبه‌رو را نگریست که لحنِ جدیِ مرد این بار، گوش‌هایش را به اسارت گرفت: 

- برو دخلِ این بچه‌ها رو تخلیه کن، بفهمم دو هزار تهِ جیبشون مونده خِرِ تو رو می‌چسبم هدیه! 

هدیه صدایش را صاف کرد و هردو ابرویش را بالا انداخت. زیر لب با صدایی آرام، برای اینکه به گوشِ مرد نرسد، زمزمه کرد: 

- تو کارِ هرروزت سرویس کردنِ هدیه‌ست، یه چیزی بگو تازه باشه حداقل! 

مرد که به گوشش خورد، چیزی نگفت و هدیه با حواله دادنِ پوفی کلافه، بدنش را چرخاند و دوباره راهِ در را هدف قرار داد. از درگاهِ اتاق که خارج شد، همان سه پله را پشتِ سر گذاشت. بی‌توجه به خنکای نسیمِ شبانگاهی که با گرمای پوستش به تقابل می‌پرداخت، مردمک‌هایش را عهده‌دارِ پیدا کردنِ غزاله کرد. با دیدنِ دخترکِ نه ساله در کنجِ حیاط که مشغولِ بازی کردن با عروسکِ خرسی شکل و قدیمی‌اش بود، سوتی برایش زده و خیره به او، ادا کرد: 

- هوی غزالِ تیزپا! پاشو بیا! 

غزاله که به این چنین صدا زدن‌های هدیه و القابی که جای نامِ اصلی‌شان را می‌گرفت، عادت کرده بود، از روی زمین برخاست و عروسکش را همانجا رها کرد. پری به ظاهر، مشغولِ بافتنِ شال بود؛ اما تمامِ حواسش حولِ محورِ هدیه می‌چرخید و روی صندلیِ چوبی نشسته بود. 

غزاله که مقابلِ هدیه ایستاد، او برای اینکه راحت تر بتواند با تُنِ صدایی کم، سخن بگوید، کمرش را به سوی غزاله خم کرد. خیره به دیدگانِ درشت و مشکی رنگِ او، ابتدا نیم نگاهی را روانه‌ی پری کرد و سپس غزاله را مخاطب قرار داد: 

- برو هرچی خودت و بچه‌ها درآوردین رو جمع کن و بذار گوشه‌ی حیاط تا بیام سهمِ شما رو از اون پیری جدا کنم! 

کمرش را صاف کرده، هردو دستش را درونِ جیب‌های کاپشنش فرو برد و با حرص، زمزمه کرد: 

- مرتیکه سیرمونی نداره که! انگار تهِ جیبش سوراخه؛ هرچی پول می‌اندازیم توش، از درزش درمیره. 

با احساسِ خیرگیِ نگاه و سرِ بالا گرفته‌ی غزاله، نگاهش را پایین کشید و محو، اخم کرد. 

- زیر لفظی می‌خوای؟ برو دیگه! 

غزاله با سمعِ سخنِ او، سر تکان داد و به سمتِ هادی و مهدی که همچنان مشغولِ بازی بودند، دوید. هدیه آبِ دهانش را فرو داد و با کفِ پوتین‌هایش روی زمین ضرب گرفت که باز هم سنگینیِ نگاهِ پری را به روی خودش احساس کرد. سرش را به سمتِ او که دست از کار کشیده و شالِ نیمه بافته‌اش را کنارِ صندلی و روی زمین قرار داده بود، گرداند. پری دو طرفِ بافتِ نازک و کت مانندش را گرفته و برای جلوگیری از ورودِ سرما به جانش، به هم نزدیک کرده بود. هدیه اخمش را پررنگ کرده و خیره به چشمانِ او، طلبکارانه گفت: 

- هان؟ چته؟ آدم ندیدی؟ 

پری همراه با سرش، ابروانش را هم بالا انداخت و از جایش بلند شد. 

- نه، احمق ندیدم! 

هدیه با شنیدنِ حرفِ او، تک خنده‌ای نصیبش کرد و بدنش را کامل، به سمتش چرخاند. 

- نه جونم؛ هرروز توی آینه می‌بینی، خبر نداری! 

پری مقابلِ ایستاده، دست به سینه و با حرص، چشمانش را میانِ مردمک‌های قهوه‌ای رنگِ او به گردش درآورد. 

- چشم سفید! فریبرز خان خبر داره نصفِ کاسبیش رو تیغ می‌زنی میدی به این نخاله‌ها؟ 

هدیه خونسرد، دستانش را پشتِ سرش به هم قلاب کرد و به مانندِ همیشه، نچی را تقدیمِ پری کرد. 

- نمی‌دونه! که چی؟ 

@ masoo  @ Aryana🌻  @ Mahdiye   @ zahra.fallsgirl  @ Roshana  @ Masi.fardi  @ Ghazal  @ MMMahdis  

  • لایک 15
  • تشکر 1
  • هاها 4
  • غمگین 8

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB

عقرب   🤍  خشاب

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 7 ماه بعد...
  • کاربر منتخب

«پارت سوم»

پری که از جواب‌های سر بالای هدیه حرصش گرفته بود، دو طرفِ بافتش را با یک دست نگه داشت و با دستِ دیگرش، همزمان که لبانِ باریکش را روی هم می‌فشرد و دیدگانش را ریز می‌کرد، بازوی هدیه را میانِ انگشتانش محکم گرفت. هدیه که این واکنشِ او را دید، نگاهش را از چشمانِ پری پایین کشیده و به بازوی اسیر شده‌اش نگریست. دستانِ قلاب شده‌اش در پشت سرش را از هم باز کرده و با مکث، دیده از دستِ پری که دستش را می‌فشرد، ربود. به واسطه‌ی آستینِ کاپشنش، دردی از بهرِ فشارِ پری احساس نمی‌کرد و همین باعث شده بود تا خنده، چنگال‌هایش را به روی لبانش بکشد.

لبِ پایینش را به دندان گرفته و طیِ حرکتی آنی، دستش را با ضرب، از میانِ انگشتانِ پری بیرون کشید که نگاهِ او رنگِ تعجب گرفت. هدیه پیروزمندانه و همراه با لبخندی یک طرفه، چشمکی برای پری زد. دستانش را جلو برده و با کنار زدنِ دستِ پری که لبه‌های بافتش را به دست گرفته بود، این بار خودش دست دراز کرد و دو طرفِ بافتِ خردلیِ او را میانِ انگشتانش گرفتار و به هم نزدیک کرد. زیرِ سنگینیِ نگاهِ مشکوک و منتظرِ پری، دستانش را عقب کشید و چند بار برای تکاندنِ تصنعی‌شان، آن‌ها را به هم کوبید.

- اول ببین داری با کی درمی‌افتی خاله سوسکه، بعد دور بردار!

پری با نفس‌هایی که خشم را در خود جای داده بودند و به خاطرِ قدرتی که داشتند، پره‌های بینی‌اش را تکان می‌دادند، دستانش را کنارِ بدنش مشت کرد و هدیه که این رفتارِ او را دید، با لبخندی که کم مانده بود به قهقهه مبدل شود، دستِ راستش را بالا آورده و لپِ پری را میانِ انگشتانِ شست و اشاره‌اش که گرفت، اندکی کشید و گفت:

- حرص نخور پوستت چروک میشه.

پری دستِ هدیه را با حرص پس زده و هدیه با تک خنده‌ای کوتاه گامی رو به عقب برداشت. دیدنِ پری که با خشم و سریع، روی از او گرداند و گام‌هایش را جوری محکم، چون شلاق به تنِ زمین می‌کوفت، خنده‌اش را پررنگ تر کرد و یک دستش را به کمرش گرفت. پری روی صندلی نشست و دوباره خودش را با بافتنِ شالش سرگرم کرد. همان دم، غزاله با بدو- بدو خودش را به هدیه رساند و هدیه که صدای گام‌های دوان- دوانِ او را شنید، سر به سمتش گرداند که کنار و طرفِ چپش جای گرفت. غزاله نفسی تازه کرده، آبِ دهانش را فرو داد و با بازدمی عمیق، سرش را بالا گرفت. خیره به سرِ پایین افتاده و دیدگانِ قهوه‌ای و منتظرِ هدیه گفت:

- همه رو جمع کردم خاله!

هدیه لبخندِ آرامی بر لب نشاند و قصد کرد تا با غزاله همراه شود که تنش را به سمتی دیگر متمایل کرد؛ اما با صدای در زدن‌های محکمی که درست، درِ آهنیِ خانه را نشانه گرفته بود، تمامِ نگاه‌ها به سمتِ در چرخیدند. هدیه مشکوک، ابرو درهم کشید و زیرلب، چیزی را نامفهوم زمزمه کرده، به سمتِ در گام برداشت. با ایستادنش مقابلِ در، دست دراز و آن را باز کرد که همان لحظه با دیدنِ چهره‌ی آشنا و مردانه‌ای، متعجب، یک تای ابرویش را بالا انداخت. نگاهش سر تا پای مرد که مضطرب بود و مدام با پایین فرستادنِ آبِ دهانش، سیبکِ گلویش بالا و پایین می‌شد را کاوید. احرازِ هویتش که به پایان رسید، نیشخندی زده، دستانش را مقابلِ سینه‌اش در هم گره زد و با کج کردنِ بدنش به لبه‌ی درِ آهنی تکیه داد.

- بَه کامی قالتاق! چی شده گذرت به اینجا افتاده؟ گفته بودن مرض گرفتی، تو که از من سالم‌تری.

با قرار گرفتنِ دستی روی شانه‌ی مرد و هُل دادنش به کناری، نگاهِ از پیش مشکوک شده‌ی هدیه بیشتر به شک افتاده که ابروانش یکدیگر را در آغوش کشیدند و اخمی پیشانی‌اش را چین داد. با کنار رفتنِ مرد، این بار قامتِ دخترانه‌ای مقابلش قرار گرفت که باعث شد به خاطرِ ناآشنا بودنش، هدیه با تردید، تکیه از در بگیرد و قامتِ کج شده‌اش را صاف کند. دختر چهره‌ای خونسرد داشت و برقِ نگاهِ سبز رنگش، چشمانِ هدیه را می‌زد. هدیه با کمی مکث و برانداز کردنِ هیبتِ او، گفت:

- فرمایش؟

دختر لبانش را جمع کرده و به گوشه‌ای که کشید، نگاهش را به مردِ کنارش که سر به زیر افکنده بود، دوخت. پوزخندی روی صورتش نشست و او چشم از مرد که ربود، به صورتِ هدیه خیره شد.

- شما؟

هدیه با دیدنِ نحوه‌ی برخوردِ او، با تک خنده‌ای، انگشتانِ کشیده‌اش را به لبه‌ی در متصل کرد و این بار سر کج کرده، شقیقه‌اش را به پشتِ دستش تکیه داد. خیره به چشمانِ دختر که دست به سینه زده و تکیه‌ی شانه‌اش را به درگاهِ نه چندان مستحکمِ در سپرده بود، گفت:

- چاکرِ شما، هدیه‌ام، بهم میگن هِدی شیش دونگ...

با شوخ طبعی، قدری انگلیسی را چاشنیِ کلامش کرده و با بی‌قیدی، سخنش را ادامه داد:

- اَند یو؟

دختر چشم از هدیه گرفت و سپس چشم در حیاطِ خانه چرخاند. هدیه که متوجه‌ی نگاه‌های زیر چشمیِ او به حیاط شده بود، سر چرخانده و پشتِ سرش را نگریست. با دیدنِ بچه‌ها که پشتِ سرش ایستاده بودند و گویی منتظرش بودند، ابتدا نیم نگاهی را حواله‌ی دختر کرد و سپس به سمتِ بچه‌ها بازگشت.

- شما برید تو، چرا اینجایید؟ 

بچه‌ها با شنیدنِ صدای هدیه، به عقب چرخیدند و پراکنده شدند. پری با نگاهی مشکوک و دستانی از حرکت ایستاده، نگاهش را به هدیه و دخترِ مقابلش دوخته بود و با گوش تیز کردنش، خود را برای فهمیدنِ حرف‌های میانِ آن‌ها آماده می‌کرد. هدیه چرخی به گردنش داده و دوباره صورتِ دختر را نشانه گرفت. دختر چشم در حدقه چرخاند و نفسِ عمیقی کشید. 

- با رئیست کار دارم! 

. هدیه با سمعِ لفظِ «رئیس»، هردو ابرویش را بالا انداخت. 

- اداره نیست که رئیس و کارمند داشته باشه خاله قزی؛ امرت رو بگو! 

دختر که انتظارِ چنین پاسخی را از جانبِ او نداشت، لبانِ باریک و بی‌رنگش را روی هم فشرده، دستش را بالا آورده و با قرار دادن روی شانه‌ی هدیه، سعی کرد با فشاری، او را از جلوی در به سمتی دیگر هدایت کند. 

- نشنیدی یا نشنیده گرفتی؟ 

هدیه که سخنِ او را توهین برداشت کرده بود، اخمی پررنگ بر صورتِ گندمی‌اش طراحی کرده، این بار صاف ایستاد و دستِ دیگرش را برای مانع تراشی، روی درگاه قرار داد. دختر با دیدنِ این حرکتِ او، هر واکنشی از جانبش سلب شد و هدیه خونسرد؛ اما با ته مایه عصبانیتی، گفت: 

- نه دیگه نشد! توهمِ قدرت برت داشته؟ بیا برو کنار بذار باد بیاد بابا! 

دختر که اعصاب نداشتنِ هدیه را به چشم دید، تای ابروی قهوه‌ای و نسبتاً نازکش را بالا انداخت. دندان قروچه‌ای کرد و سپس دستش را از درزِ مانتوی جلو بازِ فسفری‌اش رد کرده و چاقوی مرد که در جیبِ پشتیِ شلوارِ لی و چسبانش قرار داده بود را برداشت. مرد که نیتِ او را فهمیده بود، آبِ دهانی فرو داد و برای جلوگیری از هرگونه آسیبِ احتمالی، قدمی رو به عقب برداشت. دختر چاقو را از جیبش بیرون آورد و همانطور که دستش کنارِ بدنش آویزان بود، تیغه‌ی آن را بیرون کشید که نگاهِ پُر از تردیدِ هدیه را هم با خود همراه کرد. 

هدیه با دیدنِ چاقو، چهره‌اش حالتی شوکه، توأم با طلبکاری را به خود گرفت و ناخودآگاه، همزمان با بالا آمدنِ دستِ دختر و چاقو، گامی رو به عقب برداشت. دختر پوزخندی زده، گامِ رو به عقب برداشته‌ی او را با قدمی به سمتِ جلو جبران کرد. خیره به چشمانِ درشت شده‌ی هدیه، خونسرد، لب زد: 

- با من بازی نکن؛ من تمامِ این راه‌ها رو از سر گذروندم بچه جون! 

@ zahra.fallsgirl  

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB

عقرب   🤍  خشاب

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت چهارم»

سوی دیگر، امیر فرمان را میانِ انگشتانش محکم، گرفته و برای دور زدنِ میدان تا آخر به سمتِ چپ چرخاند. سر گردانده و در لحظه‌ای کوتاه، نیم نگاهی گذرا به حلما که آرنجش را به پایینِ شیشه تکیه داده، شقیقه‌اش را روی دستش نهاده و نفسش را کلافه و خسته بیرون می‌فرستاد، انداخت. علتِ کلافگی و نگرانیِ او برایش واضح و مُبرهن بود؛ اما سکوت را برای پشیمان نشدنِ چندین باره‌ی او ترجیح داد. لبخندِ محوی زده، یک دستش را به کناری برده و دنده را عوض کرد. از آیینه‌ی بالا، چشمانِ قهوه‌ای رنگش را به جعبه‌ی شیرینی و کادویی که روی آن قرار داشت، دوخت و خطاب به حلما گفت:

- چرا انقدر توی فکری؟

حلما دستی که زیرِ شقیقه‌اش بود را مشت کرده، لبانش را جمع کرد و با پایین انداختنِ دستش، مشغول بازی کردن با انتهای شالِ صورتی کمرنگش شد. مسیرِ نگاهش را به روبه‌رو حفظ و بدنِ کج شده‌اش به طرفی را صاف کرد. به صندلی تکیه داده و با کفِ کفش‌هایش، روی کفپوشِ مشکیِ ماشین ضرب گرفت. مردمک‌هایش را در حدقه چرخی داده و به امیر رساند.

- امیر میگم میشه برگردیم؟ به خدا ازمون استقبال نمی‌کنن که هیچ، دوباره مثل دفعه‌ی قبل بیرونمون می‌کنن!

امیر که گوشش از حرف‌های مضطربِ حلما که مدام به قصدِ ندامتش بر زبان می‌آورد، پُر بود، نگاه از مقابل ندزدید و گفت:

- گنده‌اش نکن حلما؛ من که عادت کردم ولی تو انگار...

پیش از آنکه حرفش به دنبالِ سرانجامی برای خود باشد، حلما رُخ به سمتش گرداند.

- نه اصلا مسئله این نیست امیر، بابا همینجوریش هم دلِ خوشی از پنج سالِ پیش نداره؛ دیگه وای به اینکه الان ببینتمون!

مقابلِ درِ میله‌ای و قهوه‌ای سوخته ترمز کرده و با متمایل کردنِ بدنش رو به عقب، دست دراز کرده، جعبه‌ی شیرینی و کادو را از روی صندلیِ عقب برداشت. کادو را با دستِ دیگرش از روی جعبه بلند کرده و مقابلِ حلما که گرفت، دیدگانِ او را به پایین هدایت کرد و منتظر، به انتظارِ شنیدنِ نیتِ امیر از کادو را به دستش سپردن، شد.

- شیرینی با من، کادو با تو! بهتره بدونه که هنوز به فکرشی.

حلما با تردید و آرام، نگاهش را مدام بینِ چشمانِ امیر و کادوی در دستِ او به گردش درآورد و امیر که مردد بودنِ او را به چشم دید، کادو را اندکی مقابلش تکان داد که حلما نهایتاً دستش را به آرامی بالا آورده و گوشه‌ی کاغذ کادو را به دست گرفت. امیر که این حرکتِ او را دید، لبخندی زده، کادو را رها کرد و با زدنِ چشمکی برای حلما درِ ماشین را باز کرد.

حلما لبانِ متوسط و براقش به واسطه‌ی برقِ لب را روی هم فشرده، دو طرفِ کادو را این بار، میانِ انگشتانِ هردو دستش گرفته و محکم، نگه داشت. دمِ عمیقی از اکسیژنی که در پیرامونش و فضای نسبتاً خفه‌ی ماشین بود، گرفت. دستش را به کنارش دراز کرده و با باز کردنِ درِ سمتِ شاگرد، پاشنه‌ی نیمه بلندِ پوتینِ مخمل و مشکی‌اش را روی برف‌های کم ارتفاعِ نشسته بر زمین، نشاند و با فشاری، از روی صندلی بلند شد.

امیر که جلوتر از او و مقابلِ در ایستاده بود، با نوکِ کفشش، ضربه‌ای به سنگِ کوچکِ مقابلِ پایش زده و آن را رو به جلو پرت کرد. دستِ آزادش را درونِ جیبِ شلوارِ جینش فرو برده و با شنیدنِ صدای گام‌هایی که به سمتش برداشته می‌شد، سر کج کرده و قامتِ حلما را دید که گام‌های مردد و آرام، به سمتش برمی‌داشت. گویی که قصد داشت مسیرش را تا رسیدن به درِ خانه طولانی کند؛ اما تلاشش به فرجامی دست نیافت و در انتها، زودتر از آنچه به ذهنش خطور می‌کرد، خود را مقابلِ در و کنارِ امیر دید. امیر که می‌دانست مادر و پدرِ حلما اگر او را جلوی آیفون ببینند، در را که باز نمی‌کنند، قطعا از همان جلوی در وادارشان خواهند کرد تا راهِ رفته را بازگردند، جایش را با حلما عوض کرد تا او جلوی آیفون بایستد.

حلما که مقابلِ زنگ قرار گرفت، سر چرخانده و نگاهی به امیر که سری به نشانه‌ی تاییدِ کارش برایش تکان می‌داد، انداخته، پس از کلنجار رفتن با خودش و فرضیه‌هایی در ذهنش مبنی بر هرگونه برخوردِ احتمالیِ خانواده‌اش، دستش را بالا آورده و سرِ انگشتِ اشاره‌اش را روی زنگ فشرد و یک گام رو به عقب برداشت. سیما که روی مبلِ راحتی و سبزِ تیره، کنارِ عماد نشسته و سیبِ سرخی برایش پوست می‌کَند، زیرچشمی، نگاهی به نیم‌رُخِ جدیِ او که خیره به صفحه‌ی تلویزیون و فوتبالِ درحالِ پخش بود، بخشی از سیب را با چاقو برش داده و سپس به سمتش گرفت. عماد بی‌آنکه چشم از صفحه‌ی تلویزیون بگیرد، دستش را بالا آورده و سیب را از سیما گرفت.

همین که سیب را به دهانش نزدیک کرد، صدای زنگِ آیفون بلند شده و نگاهِ سیما به ضرب، سوی آیفون کشیده شد. عماد که متوجه‌ی هول شدنِ ناگهانیِ سیما شده بود، مشکوک، ابرو درهم کشیده و همانطور که از جایش برمی‌خاست، نگاهی به او انداخت و با صدایی خش‌دار، پرسید:

- کیه این وقتِ شب؟

سیما که دستپاچه شده بود، از جایش بلند شده و بی‌آنکه اجازه‌ی برداشتنِ قدمی را به عماد دهد، در پاسخ به سوالِ همسرش، سکوت را در پیش گرفته، به سمتِ آیفون گام‌هایی بلند و سریع برداشت. مقابلِ آیفون که ایستاد، مضطرب، زیرچشمی به عماد که مقابلِ مبل‌ها با دستانی فرو رفته در جیب‌های شلوارش، با شک او را نگاه می‌کرد، نگریست. آبِ دهان فرو داده، چشم از او گرفت و گوشیِ آیفون را که برداشت، آرام پرسید: 

- کیه؟ 

حلما که به انتظار ایستاده بود و پشتش به آیفون بود، با شنیدنِ صدای مادرش، سرش به ضرب بالا آمده و نگاهش از برف‌های کم ارتفاعِ روی زمین کنده شد. به سمتِ آیفون چرخیده و با صدایی لرزان، گفت: 

- منم مامان! 

سیما که صدای حلما را شنید، دستِ دیگرش بالا آمدن و چون دلتنگی در قالبِ بغض فرو رفت، طول کشید تا گلویش به سنگینی عادت کند. زبانی به روی لبانش کشیده، نگاهِ پژمرده‌اش را به دکمه‌ای که آتش بس را پایان می‌داد، انداخته و سپس انگشتِ اشاره‌اش را که مرتعش شده بود، روی دکمه فشرد که در با تیکی باز شد. 

عماد که پی به رفتارهای مشکوکِ سیما برده بود، ابروانش را بیشتر درهم کشید و خودش را به او رساند. همان دم سیما گوشیِ آیفون را سر جایش قرار داد و آهِ سینه سوزی از نهادش برخاست. 

- کی بود پشتِ در؟ 

همین که صدای عماد از پرده‌ی گوش‌هایش گذر کرد، ترسیده، شانه‌هایش بالا پریدند و یک ضرب به عقب چرخید. 

@ masoo  @ Aryana🌻  @ Mahdiye  @ zahra.fallsgirl  @ Masi.fardi  @ Roshana  @ GHAZAL  @ MMMahdis  

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB

عقرب   🤍  خشاب

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...
  • کاربر منتخب

«پارت پنجم»

ندانست چه بگوید که پاسخِ سوالِ عماد را بدهد و از آنجا که آگاه بود دیدارِ آن‌ها با عماد، حاکی از خبرهای خوشی نیست و قطعاً امشب، شبِ سنگینی برای هر چهار نفرشان است، تنها لبِ پایینش را به دندان گزید و در پاسخ به پرسشِ عماد، دستش را رو بالا دراز کرده، روسریِ بلند و آبی‌اش را از روی جا لباسیِ چوبیِ متصل به دیوار چنگ زد. عماد که این واکنشِ او را دید و پی برد هرچه که هست، به طورِ قطع به مذاقِ او خوش نمی‌آید خواست لب به سخنِ بگشاید و این بار به تشر روی آورده، سیما را وادار به پاسخ دادن کند که سیما هم موقعیت را سنجید و خودش را طیِ حرکتی سریع به درِ چوبی و قهوه‌ای سوخته‌ی خانه رساند.

اخمِ عماد روی صورتش غلیظ تر و پررنگ تر شد و حرفش تا نوکِ زبانش بالا آمد که با باز شدنِ در و قرار گرفتنِ قامتِ امیر و حلما کنارِ هم، درحالی که حلما دستش را برای در زدن بالا آورده و به خاطرِ اقدامِ زودهنگامِ مادرش، روی هوا مانده بود، مقابلش نمایان شد. شوکه، هرسه به یکدیگر می‌نگریستند و این میان سیما بود که از خشمِ نگاهِ عماد ترسیده، سر به زیر انداخته بود. حلما دلتنگ، درحالی که بغض به گلویش چنگ انداخته بود و چانه‌اش می‌لرزید، سعی کرد دستانِ لرزانش را کنترل کند تا کادویی که به چنگ گرفته بود، روی زمین سقوط نکند.

با چشمانی که پرده‌ی نازک و شفافِ اشک مقابلشان تشکیل شده بود، جزء به جزءِ صورتِ عماد را کاوید. چقدر شکسته‌تر شده بود و بدتر از آن، چقدر موهای سفیدِ شده‌ی کنارِ شقیقه‌اش به چشم می‌آمد! خبری از آن موهای پُرپشت نبود و گویی موهایش ریزش پیدا کرده بودند. کناره‌ی چشمانِ مشکی رنگش چین خورده  و ته‌ریشِ جوگندمی‌اش، عجیب به چشم می‌آمد!

امیر که با یک قدم فاصله، پشتِ سرِ حلما ایستاده بود، دستی به ته‌ریشِ قهوه‌ای رنگش کشیده، نگاهش را میانِ مادر و پدرِ حلما به گردش درآورد و نهایتاً سری تکان داده و آرام، گفت:

- سلام.

سلام کردنِ امیر باعث شد تا عماد نگاه از حلمای بغض کرده گرفته و با قدری بالا کشیدنِ چشمانش، صورتِ امیری که سعی در حفظِ ظاهر داشت را شکار کند. حلما که تغییرِ مسیرِ نگاهِ پدرش و از سویی مشت شدنِ بیش از اندازه‌ی دستِ او را دید، گوشه‌ی لبش را گزیده و سر چرخانده، از نیم‌رُخ به امیر نگاه کرد. امیر تنها پلکِ با آرامشی برایش زده، جوابِ نگاهش را با سکوت داد. سیما که جَو را سنگین دیده و از طرفی جرئتِ نگریستن به چهره‌ی عماد را نداشت، تنها به امیر و حلما نگاه کرد و با لبخندی زورکی و تصنعی، گفت:

- بیاین داخل، چرا جلوی در وایسادین؟

انتظار داشت با این حرفش، چشمانِ تیزِ عماد به سویش بچرخد و او را زیرِ خشمِ نگاهش ذوب کند؛ اما عماد هنوز نتوانسته بود، نگاهِ عصبی، پُر کینه و دلخورش را از آن دو بگیرد. حلما با تردید، گامی رو به داخل برداشت و امیر هم به تبعیت از او، پشتِ سرش وارد شد. چون واردِ خانه شده؛ اما درست، کنارِ در ایستاده بودند، سیما نمی‌توانست در را ببندد و از این رو دستش را بندِ لبه‌ی در کرده و به آن تکیه داد. چشمانِ حلما به خاطرِ جوششِ اشک درونشان که رفته- رفته بیشتر می‌شد، دیدش را به سمتِ مات شدن، می‌کشاند. نمی‌فهمید چرا پدرش هیچ نمی‌گفت؛ سکوت کرده بود و نه سکوتش و نه حرف زدنش، هیچ کدام نمی‌توانست به تشویشِ حلما خاتمه دهد.

امیر نگاهش را میانِ حضار چرخانده و چون همه را مات دید، برای آنکه فضا را از آن حالتِ متشنج خارج کند، لبخندی تصنعی را روی لبانش نشانده، جعبه‌ی شیرینی را به سمتِ سیما که کنارش ایستاده بود، گرفته، قدری بدنش را هم به سوی او متمایل کرد و خیره شده به دیدگانِ قهوه‌ایِ او، با لحنی آرام و متین گفت:

- بابتِ مزاحمت معذرت می‌خوام؛ قصدمون از اومدن تولدِ آقای طاهری بود.

سیما شرمنده از این همه احترامی که امیر خرج می‌کرد و عماد پس می‌زد، لبخندِ زوری‌اش حفظ کرده و با نفسِ عمیقی، دستش را به سوی امیر دراز کرده و جعبه را از او گرفت.

- ممنون پسرم، لطف کردین! بیاین...

پیش از آنکه حرفش تمام شود، صدای عماد که بالاخره قصد کرده بود نگاه از حلما دزدیده و روزه‌ی سکوتش را بشکند، بلند شد که گویی هم خطاب به امیر  بود و هم خطاب به حلما:

- چرا اومدین اینجا؟

امیر با شنیدنِ صدای عماد، تای ابرویی بالا انداخته و به سمتش برگشت و همان دم، عماد گامی به سویش برداشت. از حلما که مقابلِ امیر ایستاده بود، با تنه‌ای کوتاه و ملایم، گذر کرد و این بار روبه‌روی امیر ایستاد. حلما با دیدنِ حرکتِ او، گویی برقی با ولتاژِ زیاد را به جانش وصل کردند که چشمانِ کشیده و خاکستری‌اش درشت شده، فاصله‌ای میانِ لبانش ایجاد شده و مضطرب به آن‌ها می‌نگریست. از طرفی هم صدای تیک تاکِ ساعتِ روی دیوار که به واسطه‌ی صدای صفر شده‌ی تلویزیونِ روشن به روشنی شنیده می‌شد، با کوبش‌های محکمِ قلبِ حلما هماهنگ شده بود. عماد که چشمانش را میانِ دیدگانِ امیر به گردش درآورد، امیر لبانش را روی هم فشرده و سیما ترسیده از بحثی که در صددِ پیش آمدن بود، آبِ دهانش را محکم، فرو داد. 

حلما ملتمس، به امیر نگاه کرد و از او خواست حداقل الان از پدرش فاصله گیرد، چون از هرگونه واکنشِ احتمالیِ اویی که با فاصله‌ای بسیار کم، مقابلِ امیر ایستاده بود، واهمه داشت؛ اما امیر با تکان دادنِ آرامِ سرش و پلک زدنی به نشانه‌ی اطمینان، سعی کرد او را راضی کند که نگران نباشد؛  هرچند شدنی نبود! 

به ناگه، اخمِ میانِ ابروانِ عماد که صورتش از فرطِ خشم گر گرفته بود، پررنگ تر شده و همزمان با خط افتادنِ پیشانیِ کوتاهش، دستش بالا آمده و محکم، روی نیمه‌ی راستِ صورتِ امیر فرود امد که صدای سیلی‌اش یک بار در محیطِ خانه و بارها در سرِ حلمایی که ترسیده، کادو از دستش رو به سقوط کرد و خودش هم همزمان با هینی کشیده که از انتهای حنجره‌اش خارج می‌شد، کفِ دستش را روی دهانش نهاد، اکو شد. صورتِ امیر به جهتِ مخالفِ سیلی کج شده، پلک‌هایش را روی هم قرار داد و فشرد. 

گونه‌اش به خاطرِ ضربِ دستِ سنگینِ عماد گز- گز می‌کرد، اما به روی خود نیاورده، نفسِ سنگین و محبوس شده در زندانِ ریه‌هایش را آزاد کرد و پلک از هم گشود. سرش را همزمان با دستِ چپش بالا گرفته، سرِ انگشتانش را روی ردِ سیلیِ نشسته بر صورتش به آرامی کشید و عماد را نگریست که با چشمانی ریز شده، عصبی لب باز کرد: 

- من نگفته بودم پاتون رو بذارید اینجا، قلمِ پای جفتتون رو خُرد می‌کنم؟ 

با یادآوریِ هشت سالِ پیش که باز هم همین حرف‌ها را شنیده بودند، امیر تک خنده‌ای کرده و پی برد که این مرد هیچ گاه عوض شدنی نیست و حتی حرف‌هایش هم تمِ جدیدی به خود نگرفته‌اند! او همان عمادِ همیشگی بود، همانقدر لجباز، عصبی، بدبین و بددل! 

امیر نفسِ عمیقی کشید و سعی کرد به مانندِ همیشه با حفظ کردنِ آرامشش، محترمانه پاسخ دهد که این کینه‌ی شعله‌ور شده میانشان، بیش از این دامن‌گیر نشود: 

- همون اول معذرت خواهی کردم؛ البته حضورِ منم الان، به خاطرِ حلماست، چون نمی‌خوام بیشتر از این به خاطرِ من میونِ خودش و خانواده‌اش فاصله بیفته! 

عماد تک خنده‌ای عصبی را تحویلش داد و دستش را هیستریک، روی لبانِ خشکیده و باریکش کشید و سرش را به سمتِ حلما که پشتِ سرش ایستاده بود و مات مانده، دستش را روی دهانش نهاده بود، چرخاند. حلما نگاهِ اشک باری که دو- دو می‌زد را به صورتِ عصبیِ پدرش دوخته بود و عماد گفت: 

- چطوری هنوز روتون میشه پاتون رو بذارید توی خونه‌ی من، درک نمی‌کنم! 

قطره اشکِ حلما بی آنکه پلکی بزند و یا حتی مجوزِ خروج را بخواهد، سردی‌اش را روی گرمای گونه‌ی حلما حرکت داد و حلما لبانش را که روی هم فشرد، به درونِ دهانش فرو برد و سعی کرد بغضش را خفه کند. سیما که حالِ بدِ حلما را دید، دستِ آزادش را بالا آورده و پشتِ کمرِ او را نوازش کرد و این درحالی بود که بغضِ درحالِ رشد میانِ گلویش، نقطه‌ی مشترکی با حلما بود. 

حلما بی‌توجه به نوازش‌های مادرش که قصدِ آرام کردنش را داشت، نگاهِ نم گرفته‌اش را روی صورتِ پدرش، متمرکز نگه داشت. دردِ درونِ سرش آزارش می‌داد و این پدری که حتی پس از هشت سال نسبت به خواسته‌ی قلبیِ او کوتاه نیامده بود، عجیب دلخوری‌اش را افزایش می‌داد. عماد اما... بی‌رحم شده بود و گویی با دیدنِ آن دو، تمامِ عصبانیتِ تلنبار شده‌ی چندین ساله‌اش، قصدِ رونمایی از خود را داشت: 

- واقعا شرمم میشه حلما از اینکه بگم دختری مثل تو دارم! 

قلبِ حلما ثانیه‌ای تیپدن را از یاد برد و دردِ وحشتناکی در سرش، اغتشاش به پا کرده بود. چشمانِ تازه آزاد شده‌اش از بندِ اشک، دوباره پُر شدند و نگاهِ مات شده‌اش به چهره‌ی مردی بود که چندی قبل، او را مایه‌ی شرمساری خواند! همین حرفِ عماد کافی بود تا امیر مبهوت و شوکه، حینی که انتظار نداشت پدرِ حلما تا این حد بی‌رحمانه برخورد کند، چشمانِ قهوه‌ای رنگش را میانِ رُخِ مغمومِ حلما و عمادی که با تأسف سر تکان می‌داد، به گردش درآورد. 

- یه عمر زحمت بکش، دختر بزرگ کن که توی ناز و نعمت باشه، از گل نازک تر بهش نگو که یه وقت دلش نشکنه، خانم و مثلِ دسته‌ی گل و تحصیل کرده بزرگش کن که تهش... 

نگاهِ پُر کینه و آتشینش را به امیر که دلگیر شده بابتِ حالِ حلما، هنوز نگاهش می‌کرد، دوخته و ادامه داد: 

- یه مردی که نه اصل و نسبش معلومه، نه خانواده داره و نه یه پدرِ درست و درمون و نه اینکه اصلا معلومه از کدوم تیر و طایفه‌ست، وادارش کنه برای رسیدن بهش خودکشی کنه و یه شبه به آبروی چندین ساله‌ی پدرش، چوبِ حراج بزنه! 

همبن حرف کافی بود تا امیر نگاهِ تیزش را با ابروانی که مشکوک، قدری فاصله‌ی میانشان را کم کرده بودند، به سوی عماد گردانده شود. درست که حقایقِ زندگی‌اش را بی‌رحمانه بر سرش کوفته بود؛ اما... اینکه او حلما را وادار به خودکشی کرده دیگر چه دروغی بود و از کجای ذهنِ عماد به زبانش سرازیر شده را خدا داند! عماد پوزخندی به چهره‌ی امیر زده، سرش را دوباره به سمتِ حلما که چیزی به لبریز شدنِ کاسه‌ی صبرش نمانده بود و این هم از دستانِ مشت شده‌اش هویدا بود، چرخاند. 

- شوهرت مایه‌ی شرمندگیمه؛ ولی تو که دخترمی، بیشتر! چه مُردم و چه مُردی، دیگه سمتِ اینجا نه تو بیا و نه شوهرت! 

حلما با فشردنِ دندان‌هایش روی هم و بیش از پیش چفت کردنِ انگشتانش درهم، سعی کرد بغضش را از شکستن دور سازد؛ هرچند که گلویش درد گرفته و پلک زدنی کوتاه کافی بود تا نمِ مژه‌های بلندش، بیشتر شود. امیر که واژه و درواقع لفظِ فعلِ «مُردی»  ذهنش را به آشوب کشانده بود، گره‌ی میانِ ابروانش کورتر شده، دستانش را ناخودآگاه، همانندِ حلما مشت کرد و پلک روی هم نهاد: 

- مراقبِ حرف‌هاتون باشید آقای طاهری! 

سرِ عماد به ضرب، سوی امیر چرخید و سیما حرکتِ دستش را روی کمرِ حلما متوقف کرده، خشک شده، به واکنشِ تهاجمیِ عماد نگریست. عماد با دیدگانی ریز شده، به سمتِ امیر برگشت و مقابلش که متوقف شد، دندان قروچه‌ای کرده، پوزخندی به صورتِ امیر که چشم باز می‌کرد، زده و گفت: 

- مراقبِ چی باشم؟ 

حلما که وحشت زده، به آن‌ها می‌نگریست، قدمی رو به جلو برداشت و با صدایی لرزان، ملتمسانه و مظلوم، صدا زد: 

- بابا! 

که عماد تنها نیم نگاهی را روانه‌اش کرده و با تشر، ولومِ صدایش را قدری بالا برد: 

- تو ساکت شو! 

در جایش چون مجسمه‌ای خشک شد و تنها توانست بینی‌اش را بالا بکشد و عماد دستش را بالا آورده، تختِ سینه‌ی امیری که او را خنثی می‌نگریست، نهاد و با فشاری، او را گامی رو به عقب هدایت کرد. 

- نفهمیدم! مراقبِ چی باشم؟ 

امیر نفسِ سنگینش را کلافه، رو به بیرون فوت کرد و عماد عصبی، با دستانش، یقه‌ی پیراهنِ سُرمه‌ای رنگِ امیر را مچاله کرد و او را به عقب هُل داده، داد زد: 

- با توام! میگم چی گفتی پسره‌ی احمق؟ 

حلما که با دیدنِ این صحنه قلبش به تپش افتاده و میانِ جست و خیزهای پُر سرعتش، قصدِ حفاریِ سینه‌اش را داشت، همین حرکتِ پدرش برای اینکه بغضش را فرو دهد و به خودش بیاید، کفایت می‌کرد که با گام‌هایی محکم، خودش را به پدرش و امیر رساند و با ایستادن کنارشان، لبانِ متوسطش را روی هم فشرده، اخم کرد و همزمان که دستانش را بندِ ساعدِ دستِ عماد می‌کرد، گفت: 

- بسه بابا، ولش کن! برو عقب! 

به هر  ضرب و زوری که بود و نیرویی که درک نمی‌کرد ناگهان چگونه به جانش ریخته بود، عماد را به عقب هُل داده و سرانجام توانست دستانِ او را از یقه‌ی امیر پس بزند. همین که عمادِ عصبی، قدمی رو به عقب رفت، حلما مقابلِ امیر که شوکه نگاهش می‌کرد ایستاده و زیرِ سنگینیِ نگاهِ مادرش که مبهوت، خیره به جدلِ آن‌ها بود، لحنِ محکمش به ارتعاش افتاده و همچنان که نم در نگاهش می‌رقصید، نفس زنان گفت: 

- تقصیرِ امیر نیست که فقط می‌خواد این دیوارِ سنگی‌ای که بینِ خودت و ما ساختی رو به خاطرِ من بشکنه! تو همینی بابا، تغییر نمی‌کنی؛ هرچی میاد روی سنت، از قلبت کم میشه! 

بغض به چانه‌اش لرزشی کوتاه را هدیه کرد؛ اما صلابتِ لحنش را نگه داشته، ادامه داد: 

- متاسفم از اینکه مایه‌ی شرمندگیتم و اگه امیر واسه‌ی تو دامادیه که جایی روت نمیشه بگی دخترت برای رسیدن بهش خودش رو کشته، برای من باعثِ افتخاره که بگم همسرم مَردیه که بدونِ هیچی به اینجا رسیده و روی پای خودش وایساده، از همون اول! 

عماد که با حرف‌های حلما، تنها شوکه، او را می‌نگریست و نطقش به کل، کور شده بود، سکوت کرده و بُهتش پاسخِ حلما را داد. حلما اما پشتِ دستش را روی دهانش قرار داده و پیش از آنکه صدای شکستنِ بغضش بلند شود، بدنش را چرخانده، از کنارِ امیر گذر کرد و از خانه خارج شد. امیر که مات و مبهوت، رفتنِ او را نظاره می‌کرد، مسیرِ رفتنش را با چشم دنبال کرده، سپس نیم نگاهِ گذرایی به عماد و سیما انداخت و سرد؛ اما آرام لب زد: 

- شب خوش! 

با خارج شدنِ امیر از خانه، حلما همزمان با شکستنِ پُر صدای بغضش، به درِ اصلی رسید و همین که آن را باز کرد، با دیدنِ هیبتِ آشنایی، در جایش ماند. 

@ masoo  @ Aryana  @ Mahdiye  @ GHAZAL  @ Sanaz87  @ Masi.fardi  @ Roshana

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB

عقرب   🤍  خشاب

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • کاربر منتخب

«پارت ششم» 

نگاهِ حلما از قامتِ آشنای او بالا کشیده شد و این مسیرِ برانداز کردنِ فردِ مقابلش آنقدر ادامه یافت تا دیدگانِ خاکستری‌اش روی چشمانِ مشکیِ مرد که مات برده و متعجب، دستی که برای زنگ بالا برده بود را روی هوا نگه داشت، متوقف شد. مرد که هنوز حضورِ حلما را درک نمی‌کرد و مغزش دمی برای هضم کردنِ حضورِ او زمان نیاز داشت، چشم از حلما که صورتش را اشک در بر گرفته و مبهوت مانده، مدام پشتِ دستش را به صورتش می‌کشید تا اشک‌هایش پاک شوند، برنداشته و حلما هم که دیگر وجودِ او را درک کرد، نگاهش را از مرد دزدیده و با زمزمه‌ی آرام و کوتاه «سلام» گفت، به تندی جلو رفت و پیش از آنکه مهلتی به مرد برای پاسخ دادن بدهد، با تنه‌ی کوتاه و ملایمی او را به کناری راند و از خانه خارج شد. 

مرد آبِ دهانش را فرو داده، نگاهی که هنوز گیج بود را به مادرش که کنارش ایستاده و چون خودش شوکه بود، سپرده و پس از آن، صدای قدم‌های محکمی که در حیاط برداشته می‌شد، باعث شد تا سرهایشان به سمتِ خانه بچرخند و همان دم امیر را دیدند که با عجله و کلافه به سمتِ در می‌آمد و با نگاهش حلما را که تکیه داده به کاپوت ماشین، دستش روی قفسه‌ی سینه‌اش بود و سعی داشت گریه‌اش را خفه کند، دنبال می‌کرد. همین که به درگاه رسید، چشمش به مرد و مادرش که متعجب نگاهش می‌کردند، خورد و چون آشنایی با آن‌ها نداشت، نگاهِ قهوه‌ای رنگش را میانشان به گردش درآورد و به «سلام»ای کوتاه و سرسری بسنده کرده، چون مرد به واسطه‌ی تنه‌ی حلما جسمش هنوز از درگاه فاصله داشت، امیر هم با به پهلو شدنی کوتاه، از کنارش گذشت. 

بیرون رفتنِ امیر از خانه کافی بود تا مرد سر گردانده و نگاهی به امیر که مقابلِ حلما می‌ایستاد، بیندازد. گردشِ سرِ او، مادرش را هم وادار کرد تا سر به همان سمت بچرخاند و چون برفی که آرام می‌بارید و از طرفی سرمای هوا، استخوان‌هایش را به درد می‌انداخت، دستش را روی بازوی مرد گذاشته و با نگاهی به نیم‌رخِ او گفت: 

- آبان، بیا بریم داخل! 

مردی که توسطِ مادرش آبان خطاب شده بود، برای ثانیه‌ای چشم از امیر و حلما که مشغولِ حرف زدن بودند، گرفت و به مادرش که نگریست، کوتاه سر تکان داد؛ اما بعد باز هم گردن کج کرده، نیم نگاهی گذرا را به سوی آن‌ها روانه کرد. مادرش ابتدا واردِ خانه شده، خودش هم با بی‌حواسی و در حالی که نگاهش هنوز زومِ آن دو بود، گامی رو به داخل برداشت؛ اما قبل از کامل وارد شدنش به فضای حیاط، کفِ دستش را به درگاه گرفته و نگاهش ماتِ امیر که دستانش را روی بازوانِ ظریفِ حلما گذاشته بود و با سر کج کردنش رو به شانه‌ی راستش، گویی خواهانِ نگاهی از جانبِ او بود، ماند. نفسی گرفته، به هر سختی‌ای که بود، چشم از آن قابِ دو نفره ربود و با واردِ خانه شدنش، در را آرام، پشتِ سرش بست. 

حلما که هنوز به واسطه‌ی گریه شانه‌هایش گاهی بالا می‌پریدند و با چشم گرفتن از امیر، به برف‌های کم ارتفاعِ نشسته بر زمین و ردِ کفش‌هایشان بر رویش که باهم تلفیق شده بودند، می‌نگریست، بینی‌اش را بالا کشیده، دست از نگاه کردن به زمین برداشت و این بار سرش را رو به آسمان گرفت. چشم به ماهِ کامل که با ستارگانِ اطرافش، زمینه‌ی تاریکِ آسمان را به زیبایی رنگ آمیزی کرده بود، دوخته، دستانِ امیر را که سرد شده بودند، روی دستانش احساس کرده و با حسِ نوازشِ سرِ انگشتانِ شستِ او، پشتِ دستانش، بغضش بارِ دیگر سنگین شده، چهره‌اش از زورِ بغض جمع شد و چانه‌اش لرزید. 

امیر که می‌دانست در چنین مواقعی ابتدا باید اجازه‌ی سکوت را به حلما دهد تا حرف‌های روی دلش را سبک سنگین کرده و سپس بر زبان بیاورد، تنها با همان سرِ کج شده رو به شانه‌اش که او را به پسربچه‌ای مظلوم شبیه می‌ساخت، به حلما که سرش را بالا گرفته و قفسه‌ی سینه‌اش به تندی می‌جنبید، نگریست و به نوازشِ پشتِ دستانِ او ادامه داد. حلما نفسی لرزان کشیده، نگاهِ پُر شده از اشکش را پایین آورد و روی صورتِ امیر متمرکز شد و امیر که فهمید او بالاخره قصدِ حرف زدن دارد، نوازشِ انگشتانش را متوقف کرد و حلما با بالا کشیدنِ دوباره‌ی بینی‌اش، صدای گرفته‌اش را به گوشِ امیر رساند: 

- قرار بود من افتخارِ بابام باشم! قرار بود یه روزی جلوی هرکی که نشست بگه ببین، این دخترِ منه! 

امیر نفسِ عمیقی کشیده، حلما بارِ دیگر چانه‌اش به لرزش افتاد که لبانش را هم مرتعش شد. حرکتِ تارِ موهای خرمایی تیره و بلندش را رو به جلو و درحالی که از شالِ صورتی کمرنگش بیرون زده بودند، حس کرده، این بار سرش را به سوی خانه کج کرد و با نگاهی به درِ بسته شده‌ی آن که کنارشان و با فاصله‌ای زیاد درونِ کوچه‌ی خلوت قرار داشت، نشستنِ سرمای دانه‌های ریزِ برف را روی صورتش احساس کرده، موهایش با حرکتِ باد به گونه‌ی راست و لبانش چسبیدند و او ادامه داد: 

- اما الان بهم گفت مایه‌ی شرمساریشم! من که هرکاری ازم توقع داشت رو کردم امیر، درسم رو خوندم، به شغلی که می‌خواستم رسیدم، تهِ همه‌ی این‌ها چرا آخر سر به خواسته‌ی قلبیم احترام نذاشت که به قولِ خودش نشم دختری که مایه‌ی شرمندگیشه؟ 

بغضش در صددِ شکستن بود و امیر مغموم بابتِ این حالی که از او می‌دید، دستانِ ظریفش را میانِ انگشتانش گرفته و بالا که آورد، سرش را اندکی خم کرده و لبانش را به فاصله‌ی اندکِ دستانِ چسبیده به همِ حلما میانِ دستانش رسانده و بوسه‌ای نرم و آرام را روی دستانِ او نشاند. حلما با دیدنِ این بوسه‌ی او، لبانش را روی هم فشرده، پلکی زد و قطره‌ی اشکی که روی گونه‌اش نشست و رو به پایین راه گرفت را احساس کرد. امیر به آرامی، دستانِ او را پایین آورده و با بالا گرفتنِ سرش، به قطره اشکی که روی گونه‌ی حلما تا پایین لغزید و به لبانش رسید، نگاه کرد. 

دستانِ حلما را نرم، میانِ انگشتانش فشرده، حلما لبانش را روی هم فشرد و به دهانش فرو برد؛ اما شوریِ قطره‌ی اشک را هم اندکی در دهانش مزه- مزه کرد. امیر دستانش را از دستانِ او جدا کرده و با بالا آوردنشان، صورتِ حلما را قاب گرفت. خیره به پلک‌های خیسِ او، نتوانست غم را از لحنِ مهربانِ همیشگی‌اش پاک کند و لب زد: 

- می‌دونم چقدر سخته عزیزم، خب؟ اما گریه راهش نیست! شاید اشتباه از من بود، من نمی‌تونم به زور پدرت رو مجبور کنم که ازم خوشش بیاد. 

آهِ عمیقی کشید که علاوه بر سینه‌ی خودش، قلبِ حلما را آتش زد. با انگشتِ شستش، مشغولِ پاک کردنِ ردِ اشک از گونه‌ی لطیفِ او شد و حلما دستش را بالا آورده، مچِ دستِ امیر را میانِ انگشتانِ کشیده‌اش گرفت و غرقِ آرامش از حسِ حضورِ او درست مقابلش و محبتی که در همه حال نصیبش می‌شد، چشم بسته، قدری سرش را میانِ دستانِ او و مقابلِ چشمانِ منتظر و آرامِ امیر کج کرده، لبانش را به کفِ سرد شده‌ی دستِ او چسباند. 

همانجا، در آن کوچه‌ی خلوتی که با نورِ چراغ‌های پایه بلند، روشناییِ اندکی داشت، زیرِ برفِ زمستانی و سرمای بادی که می‌وزید، بارِ دیگر پس از هشت سال، قلب‌هایشان به هم پیوند خوردند تا با ضربان‌هایی منظم و آرام، حالِ خوبشان را ثابت کنند. امیر لبخندِ کمرنگی زده، خیره به حلما که با مکث، لبانش را از کفِ دستِ او جدا می‌کرد، نگریست و چشمانِ قهوه‌ای رنگش در آن تاریکی از برقِ خود رونمایی می‌کردند. 

و این میان، نگاهی دلتنگ، غمگین، شاید هم غرق شده در حسرت، از پنجره‌ی خانه، آن‌ها را در حالی که پرده‌ی سفید و نازک را به کنار کشیده بود، نگاه می‌کرد و چشمانِ مشکی رنگی که زومِ تصویرِ آن‌ها شده، متعلق به آبانی بود که احساسِ اصلی‌اش در آن زمان، مبهم به نظر می‌رسید.

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB

عقرب   🤍  خشاب

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت هفتم» 

یک یا دو ساعتی از شب طی شد و حال، این آبان بود که پشتِ فرمانِ ماشین نشسته و مادرش هم کنارش جای گرفته بود و آبان هم نمی‌توانست لبخندش را مِن بابِ غر زدن‌های همیشگیِ مادرش پس از خروج از خانه‌ی عماد، کنار بزند و هر دم که کلمه‌ای از دهانِ او با حرص خارج می‌شد، لبخند پررنگ و پررنگ تر روی چهره‌اش جای می‌گرفت. شاید کنارِ مادرش می‌خندید و با او همراه می‌شد؛ اما ذهنش هنوز در زمانی که حلما و امیر را دیده، گیر کرده بود و تنها سعی داشت با این خندیدن‌ها، فکرش را از آن‌ها منحرف سازد. زبانی به روی لبانِ باریکش کشیده، دمی از آیینه‌ی بالا پشتِ سر را نگریست و سپس با عوض کردنِ دنده، لبخندِ پررنگش، اندکی رنگ باخت. 

مادرش که با کلافگی و حرصِ آشکارا، کیفِ چرمی و مشکی‌اش را با دو دستش گرفته بود، خسته از پُر حرفی‌اش و غرولندهایی که دیگر کم مانده بود به روتینِ روزمره‌اش تبدیل شوند، نفسِ عمیقی کشیده، آبِ دهانش را از گلوی خشکش به پایین عبور داد و از شیشه به بیرون نگریست. نشستنِ دانه‌های برف را روی شیشه‌ی صاف و شفافِ کنارش را زیر نظر گرفت و شقیقه‌اش را به سطحِ سردِ شیشه تکیه داد. آبان هم آرنجش را پایینِ شیشه‌ی کنارش نهاده، پشتِ دستش را به لبانش چسباند و متفکر، خیره شده به روبه‌رو با یک دستش فرمان را حرکت می‌داد و رانندگی می‌کرد.

فکرش آشفته شده و ذهنش تماماً بر هم ریخته بود. شاید تا پیش از دیدنِ آن‌ها هم ذهنش در آغوشِ بی‌مهرِ آشوب فشرده می‌شد؛ اما نه تا این اندازه که اکنون، تمرکز و حواسش کاملا از جسمش دور شده بودند. مادرش که سکوت را میانشان دید، موقعیت را مناسب شمرد تا حرفِ اصلی‌اش را پس از خالی کردنِ حرصِ درونی‌اش بر زبان بیاورد. از همین جهت چشم در حدقه چرخاند و نگاهش را به نیم‌رخِ آبان که اخمِ کمرنگش روی صورتش بود و با چشمانی ریز شده، غرق در فکر به رانندگی‌اش می‌پرداخت، دوخت و با جدا کردنِ سرش از شیشه، لب باز کرد: 

- اون مردی که با حلما اومده بود... 

شنیدنِ نامِ حلما کافی بود تا آبان از دنیای افکار و خیالاتش رهانیده شود و هوشیار شده، سر به سمتِ مادرش کج کند و نیم نگاهی گذرا را به او بیندازد. آبان تای ابروی مشکی‌اش را بالا انداخته، حینی که مردمک‌هایش را میانِ مسیرِ مقابل و چهره‌ی مادرش که هنوز خیره به او بود، به گردش درمی‌آورد، منتظر نگاهش کرد که مادرش با اکراه، ادامه‌ی سوالش را به زبان راند: 

- شوهرش بود؟ 

آبان حسِ بدی از وجودِ امیر نمی‌گرفت؛ اما نمی‌توانست در هر صورت منکرِ غمی که با دیدنِ او به جانش سرریز شده بود، شود و این کاملا آشکارا بود. از این رو تنها رو از مادرش گرفته، دوباره سرش را به سمتِ روبه‌رو کج کرد و در جوابِ او با سر تکان دادنی کوتاه، لب زد: 

- انگار آره! 

لبانش را روی هم فشرده و مادرش هم که از همان ابتدا حسِ خوبی نه نسبت به حلما و نه نسبت به امیر داشت، چینی به بینیِ استخوانی‌اش که هم شکلِ بینیِ آبان بود داده، نگاهش را ریز کرده و گوشه‌ی چشمانِ مشکی‌اش چین افتاد. صورتش لاغرتر از آبان و کشیده‌تر بود و گویی آبان از لحاظِ چهره به مادرش رفته بود و هرکه پدرش را می‌شناخت در آنی می‌فهمید که اخلاقش با پدرش مو نمی‌زد! مادرش دستی به نوکِ بینی‌اش کشیده، همچون آبان خیره‌ی روبه‌رو شد و با حرص از تداعیِ گذشته لب باز کرد: 

- هنوز شبِ خواستگاریِ هشت سالِ پیش یادمه که چطور سکه‌ی یه پولمون کردن و وسطِ راهی که داشتیم به خونه‌شون می‌رسیدیم، زنگ زدن گفتن دختره واسه یکی دیگه خودکشی کرده... 

ابروانِ باریک، هشتی و مشکی‌اش را بالا انداخته، بی‌توجه به اینکه یادآوریِ گذشته برای آبان، تنها اعصابش را متشنج‌تر می‌ساخت، با غیظ و حرصی که هنوز در درونش فروکش نکرده بود، ادامه داد: 

- نوبره والا! 

آبان پلکِ محکمی زده، فرمان را میانِ انگشتانش فشرد و این را تنها راه برای آرام کردنِ روانش دید. دستی به موهای مشکی و متوسطش کشیده، سعی کرد مرتبشان کند و پس از آن کفِ دستش را از موهایش که پایین آورد، به پشتِ داغ شده‌ی گردنش کشید. 

- بی‌خیال مامان، هرچی بود گذشت! 

مادرش نفسش را فوت کرده، چشم غره‌ای رفت و بحث را نبست که همین هم تیزیِ تیغه‌ای شده و مغزِ آبان را موردِ هدف قرار می‌داد. 

- گذشت؟ فکر کردی ندیدم چجوری نگاهشون می‌کردی؟ اول خودم رو زدم به خریت، گفتم شاید چون فراموشش کردی، الان دوباره دیدنش یکم اذیتت می‌کنه؛ ولی بعد دیدم نخیر... 

رو از آبان گرفته، کیفش را میانِ دستانش فشرد و از لای قفلِ دندان‌های کلید شده‌اش به هم، دنباله‌ی حرفش را گرفت: 

- آقا هنوز هم که هنوزه وقتی می‌بینتش دلش می‌ریزه! 

اخمِ آبان پررنگ تر شده، بارِ دیگر پلکِ محکمی زد و ناخودآگاه صدایش را قدری بلند کرد؛ اما نه به قدری که حرمت شکنی شود و مادرش را از خود رنجیده خاطر کند؛ هرچند مادرش هم می‌دانست که این برخوردِ او از نبودِ حالِ خوب در وجودش نشأت می‌گرفت: 

- میشه لطفا بس کنی مامان؟ 

مادرش سکوت کرده و او به خاطرِ عصبانیتِ ناگهانی‌اش به نفس زدن افتاده، حینی که مدام چشمانش را میانِ مادرش و مسیرِ پیش رویشان می‌چرخاند تا مبادا اتفاقی بیفتد، نفسش را محکم فوت کرد و این بار آرام‌تر از پیش، ادامه داد: 

- نمی‌شد زورکی دوستم داشته باشه مامان، میگی چیکار کنم؟ تنها کاری که از من برمیاد احترام گذاشتن به خواسته و انتخابشه، همین! 

سکوت کرده و باقیِ حرف‌هایی که در سینه‌اش سنگینی می‌کردند را بلعید و هوا را از طریقِ بینی به ریه‌هایش کشید و از طریقِ همان هم بیرون راند. مادرش که فهمیده بود تا چه اندازه او را با حرف زدن از حلما و همسرش به هم ریخته کرده، لب به دندان گزید و دیگر بحث را کش نداد. آبان هم آرام‌تر شده، عصبانیتش تا حدی فروکش کرده و اخمِ پررنگش کمرنگ تر شده بود. 

مادرش که داروخانه را قدری جلوتر دید، نگاهی به او انداخته و چون نفس‌هایش را آرام و منظم نگریست، با لحنی آرام گفت: 

- خیلی خب مادر! اینجا نگه دار من یه چندتا از قرص‌هام تموم شده، برم بگیرم بیام. 

نگاهِ آبان تیز شده، سرش را چرخاند و مادرش که علتِ این نگاهِ تیزِ او را فهمید، نگاه از او دزدید و به خیابان نگریست که آبان همانطور که مقابلِ داروخانه‌ی شبانه روزی با آن تابلوی زمینه مشکی و کامپیوتریِ بالایش ترمز می‌کرد، لحنش را با سرزنش درآمیخت و مهربان گفت: 

- مادرِ من، مگه نگفتم هروقت قرص‌هات تموم شد حتی اگه قله‌ی قاف هم بودم زنگ بزن تا برات بیارم؟ با خودت نه، چرا با من اینجوری می‌کنی؟ 

ماشین که از حرکت ایستاد، مادرش با شنیدنِ لحنِ مهربانِ او از تشویشش کاسته شده، لبخندِ کمرنگی زد و با دوختنِ نگاهش به آبان، پاسخ داد: 

- خوبم مادر، چیزی نشده که داری سکته می‌کنی! 

آبان پلک روی هم نهاد و نفسش را با کلافگی بیروت فرستاد که مادرش با مرتب کردنِ روسریِ لیمویی روی سرش، دستی به مانتوی مشکی و بلندش کشیده، درِ ماشین را باز کرد و همان دم که خواست پیاده شود، صدای آبان را شنید: 

- بیام باهات؟ 

لبخندش را رنگ بخشید و سرش را به نشانه‌ی نفی بالا انداخت که آبان بلعکسِ او و با نیتِ تایید سری برایش تکان داد و مادرش درِ ماشین را محکم بست که آبان در فضای نیمه گرمِ ماشین تنها ماند. از شیشه‌ی کنار و روبه‌رو خیابان را می‌دید و صدای ماشین‌ها و موتورهایی که با سرعت حرکت می‌کردند را محو، از پشتِ شیشه‌ی ماشین می‌شنید. 

با انگشتانش روی فرمان ضرب گرفته و همان دم مادرش که درونِ فضای کوچکِ داروخانه مدام داخلِ کیفش را با اخم‌هایی درهم و نگاهی مشکوک به دنبالِ کارتِ اعتباری‌اش زیر و رو می‌کرد، با پیدا نکردنِ کارت، گردنِ خم شده‌اش را صاف کرده و سرش را که بالا آورد، متفکر مانده از اینکه کارتش را جا گذاشته یا گم کرده، دست از کند و کاو کشید و به روبه‌رو نگریست. 

چشمانش ریز شدند و اخمش کمی رنگ باخته، نگاهی به فردی که پشتِ میز منتظر بود تا هزینه را بگیرد، انداخته و با فشردنِ لبانِ باریکش روی هم، چند قدمی جلو رفت و میانِ درگاه ایستاد. فضای خیابانی که با برف پوشیده شده بود، در عینِ تاریکی با نورِ نارنجیِ چراغ‌های پایه بلند و بینِ راهی رنگ آمیزی شده بود. نگاهی به ماشینِ آبان انداخته و با بالا بردنِ صدایش، او را مخاطب قرار داد. آبان که به واسطه‌ی نزدیک پارک کردن به جدول و داروخانه، توانسته بود صدای بلند مادرش را با ولومی هرچند پایین، تشخیص دهد، گوش تیز کرده، ابرو درهم کشید و چون بارِ دیگر صدایش را شنید، در را با عجله باز کرد. 

کنارِ در ایستاده و مادرش که اشاره کرد به داخل بیاید، گامی رو به جلو برداشت که همان دم شانه‌ی ظریفی آرام به شانه‌اش برخورد کرده، چشمانش درشت شدند و دختری که قصدِ گذر با سرعتی زیاد را از کنارش داشت، به سختی تعادلش را حفظ کرده، چون شوکه شده بود، هینی کشیده و نتوانست باز شدنِ قفلِ پلاکِ طلایی با زنجیرِ ظریفش و سُر خوردنِ آن از گردنش رو به پایین را تشخیص دهد. 

هول کرده، با قلبی که به تندی می‌کوبید و چشمانِ قهوه‌ای رنگی که درشت شده، با آن خطِ چشمِ مشکیِ کوتاه بیشتر به چشم می‌آمدند را همچون بدنش چرخی داده، با قفسه‌ی سینه‌ای جنبان، مقابلِ آبان قرار گرفت. آبان که نفس زدن و شوکِ او را دید، آبِ دهانش را فرو داده و نگاهی به صورتِ رنگ پریده و پوستِ مهتابیِ دختر که روشن‌تر به چشم می‌آمد، انداخته و لب زد:

- حالتون خوبه؟ 

دختر دستش را روی قفسه‌ی سینه‌اش نهاده، نفس‌هایش همراه با ضربان‌های قلبش آرام‌تر شدند و پلکِ محکمی زده، شال گردنِ بنفش و بافتِ ریزش را روی گردن مرتب و خطاب به آبان زمزمه کرد: 

- بله، واقعا شرمنده‌ام؛ عجله داشتم که اینطور شد. 

آبان لبخندی زده، سری به طرفین تکان داد و دختر با معذرت خواهیِ دوباره، از او رو گرفته و مسیرش را ادامه داد که آبان با دیدنِ دویدنِ دوباره‌ی او، لبخندش ناخودآگاه پررنگ تر شد و دندان‌های سفید و ردیفش رخ نمایان کردند. 

چشم از دختر ربوده، گامی رو به جلو برداشت که همان دم با احساس برجستگی‌ای کفِ کفشش، تای ابرویی بالا انداخته، لبانش با تعجب جمع شدند و سرش را که خم کرد، گامِ رو به جلو برداشته‌اش را به عقب راند. چشمش به برقِ پلاک طلایی روی زمینی که آن بخش کوچک و دایره‌ای شکل از آن خالی از برف بود، انداخته، نگاهِ گذرایی را روانه‌ی روبه‌رو کرد و با نشستن روی زانوانش، دست دراز کرد و سردیِ پلاک را میانِ انگشتانش گرفت. خواست به سمتِ دختر برود؛ اما چون دیگر او را ندید، در جایش مانده، کلافگی از نگاهش باریدن گرفت. 

چشمانِ مشکی‌اش به نامی که در انتها و پایینِ پلاک بود، برخورد کرده، مردمک ریز و سپس به آرامی زمزمه کرد: 

- افرا! 

@ masoo  @ Aryana  @ Mahdiye  @ GHAZAL🌻  @ Sanaz87  @ Roshana🌻  

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB

عقرب   🤍  خشاب

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...