رفتن به مطلب

غزلیات سنایی


nina4011
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ویراستار

ای ز عشقت روح را آزارها

 

بر در تو عشق را بازارها

 

ای ز شکر منت دیدار تو

 

دیده بر گردن دل بارها

 

فتنه را در عالم آشوب و شور

 

با سر زلفین تو اسرارها

 

عاشقان در خدمت زلف تواند

 

از کمر بر ساخته زنارها

 

نیستم با درد عشقت لحظه‌ای

 

خالی از غمها و از تیمارها

 

بر امید روی چون گلبرگ تو

 

می‌نهم جان را و دل را خارها

 

تا سنایی بر حدیث چرب تست

 

غره چون کفتار بر گفتارها

 

دارد از باد هوس آبی بروی

 

با خیال خاک کویت کارها

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

ای از بنفشه ساخته بر گل مثالها

در آفتاب کرده ز عنبر کلالها

 

هاروت تو ز معجزه دارد لیلها

ماروت تو ز شعبده دارد مثالها

 

هر روز بامداد برآیی و بر زنی

از مشک سوده بر سمن تازه خالها

 

ای کاشکی ز خواسته مفلس نبودمی

تا کردمی فدای جمال تو مالها

 

نی بر امید فضل گذارم همی جهان

آخر کند خدای دگرگونه حالها

 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

ما باز دگر باره برستیم ز غمها

در بادیهٔ عشق نهادیم قدمها

 

کندیم ز دل بیخ هواها و هوسها

دادیم به خود راه بلاها و المها

 

اول به تکلف بنوشتیم کتبها

و آخر ز تحیر بشکستیم قلمها

 

لبیک زدیم از سر دعوی چو سنایی

بر عقل زدیم از جهت عجز رقمها

 

اسباب صنمهاست چو احرام گرفتیم

در شرط نباشد که پرستیم صنمها

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

فریاد از آن دو چشمک جادوی دلفریب

فریاد از آن دو کافر غازی با نهیب

 

این همبر دو ترکش دلگیر جان ستان

وان پیش دو شمامهٔ کافور یا دو سیب

 

بردوش غایه کش او زهره می‌رود

چون کیقباد و قیصر پانصدش در رکیب

 

یوسف نبود هرگز چون او به نیکویی

چون سامری هزارش چاکر گه فریب

 

آسیب عاشقی و غم عشق و گمرهی

تا روی او بدید پس آن طرفه‌ها و زیب

 

غمخانه برگزید و ره عشق و گمرهی

هر روز می برآرد نوعی دگر ز جیب

 

بسترد و گفت چون که سنایی همه ز جهل

بنبشت در هوای غم عشق صد کتیب

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

از آن می خوردن عشقست دایم کار من هر شب

که بی من در خراباتست دایم یار من هر شب

 

بتم را عیش و قلاشیست بی من کار هر روزی

خروش و ناله و زاریست بی او کار من هر شب

 

من آن رهبان خود نامم من آن قلاش خود کامم

که دستوری بود ابلیس را کردار من هر شب

 

برهنه پا و سر زانم که دایم در خراباتم

همی باشد گرو هم کفش و هم دستار من هر شب

 

همه شب مست و مخمورم به عشق آن بت کافر

مغان دایم برند آتش ز بیت‌النار من هر شب

 

مرا گوید به عشق اندر چرا چندین همی نالی

نگار من چو بیند چشم گوهر بار من هر شب

 

دو صد زنار دارم بر میان بسته به روم اندر

همی بافند رهبانان مگر زنار من هر شب

 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

عاشقی گر خواهد از دیدار معشوقی نشان

گر نشان خواهی در آنجا جان و دل بیرون نشان
 

چون مجرد گشتی و تسلیم کردستی تو دل

بی گمان آنگه تو از معشوق خود یابی نشان
 

چون ز خود بی‌خود شدی معشوق خود را یافتی

ذات هستی در نشان نیستی دیدن توان
 

چون تو خود جویی مر او را کی توانی یافتن

تا نبازی هر چه داری مال و ملک و جسم و جان
 

آنگهی چون نفی خود دیدی و گشتی بی‌ثبات

گه فنا و گه بقا و گه یقین و گه گمان
 

گه سرور و گه غرور و گه حیات و گه ممات

گه نهان و گه عیان و گه بیان و گه بنان
 

حیرت اندر حیرتست و آگهی در آگهی

عاجزی در عاجزی و اندهان در اندهان
 

هر که ما را دوست دارد عاجز و حیران بود

شرط ما اینست اندر دوستی دوستان

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...