رفتن به مطلب

شعر زیبا و کلاسیک


nina4011
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ویراستار

مباد آنکه بگویی تو را خداحافظ

بگو سلام عزیزم چرا خداحافظ

 تو قول داده ای از ابتدای صبح سلام

که هیچوقت نگویی تو را خداحافظ

 نمی روم! بروم نیز باز خواهم گشت

کدام عشق به هم خورده با خداحافظ؟

 شبی که آمدم از تو اجازه نگرفتم

چگونه می روم امروز با خداحافظ؟

 اگر کسی که تو را دوست دارد آمد و گفت

درست در وسط ماجرا خداحافظ-

 و یا گذاشت و بی هیچ اشاره رفت و نگفت

خدا نگهدار بدرود یا خداحافظ-

 چه می کنی؟ نه خدایی بگو چه می گویی

خوش آمدی؟ به سلامت؟ چه؟ ها؟ خداحافظ؟

 نمی شود که بگویی به آنکه داشته ای

از او فقط سری از هم سوا خداحافظ

 در این زمان که پر است از هوای عشق سرم

چرا عزیز دلم بی هوا خداحافظ؟

 به جز سلام نمی گویم و نمی دانم

تو گفته باشی اگر بارها خداحافظ

از :  بهروز یاسمی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

در وا شد و پاشید نسیم هیجانش
تا نبض مرا تند کند با ضربانش

تقویم ورق خورد و کسی از سفر آمد
تا دامنه ها برد مرا نام ونشانش

پیشانی او روشنی آینه وآب
بوی نفس باغچه می داد دهانش

با این همه انگار غمی داشت که می ریخت
از زاویـه ی تند نــگاه نــگرانش

یک زلزله ی سخت تکانیش نمی داد
یک شعر ولی زلزله می ریخت به جانش

در واشد و اورفت همانطور که یک روز
در واشد و پاشید نسیم هیجانش

مهدی فرجی

 
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار
بی قرار چشم هایت دسته دسته سارها
طعم لب هایت شفای عاجل بیمارها

چشم هایت را نبند این بی محلی کافی است
تابگیری قدرت پرواز را از سارها

تازه از عطر نفس های تو فهمیدم چرا
کارشان رو به کسادی می رود عطار ها

جای رسم دایره گاهی مربع می کشند
عقل را پر داده عشقت از سر پرگارها

تا بماند یادگاری چهره ات را می کشم
مثل انسان نخستین بر تن دیوارها

سورنا جوکار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار
راحت بخواب ای شهر! آن دیوانه مرده است
در پیله ابریشمش پروانه مرده است

در تُنگ، دیگر شور دریا غوطه‌ ور نیست
آن ماهی دلتنگ ، خوشبختانه مرده است

یک عمر زیر پا لگد کردند او را
اکنون که می‌گیرند روی شانه ، مرده است

گنجشکها ! از شانه‌هایم برنخیزید
روزی درختی زیر این ویرانه مرده است

دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش
آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است
 
( فاضل نظری )
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

 تو آسمان آبی آرام و روشنی

 من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب

بیمار خنده های توام بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب

 فریدون مشیری

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...