رفتن به مطلب

عشق را معنا میکنم بافکر تو /fateeکاربرانجمن نودهشتیا


Fatemeh.M
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C

ارسال های توصیه شده

  • مدیر سرپرست

spacer.png

به نام خالق زیبایی.

نام رمان: عشق را معنا میکنم با فکر تو

نویسنده: فاطمه معینی 

هدف: علاقه به نویسندگی 

ژانر: عاشقانه، طنز، پلیسی

خلاصه: بین هردو نفرشون مونده بودم، بورهان یا برسام؟ اسلحه‌ام رو محکم‌تر در دست گرفتم و با چشمانی پُر از اشک به‌ هردوشون خیره شدم، کدومشون رو بزنم؟ کسی که...یاکسی که...هردوشون برام مهم بودن‌، داشتم فکر می‌کردم که یک‌دفعه‌...

 

مقدمه: لحظه-  لحظه‌ام را جستجو می‌کنم، تو چه بودی؟! چه بودی که دل آرام من تو را دید و دیوانه شد. روح من باش‌که من مرده چشمان توام، عاشقم باش که من چشمه جوشان توام.

 

ناظر: @ سِنیوریتا

ویراستار: @ SARAM

 

 

 

@ M.M☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

 

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
ویراستاری/ M.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

spacer.png

 

پارت ۱

باخنده و صورت سرخ شده نگاهش کردم. نیشش رو تا حلق مبارکش باز کرد و گفت:

- زهرا اون‌جوری به من نگاه نکن که برگام می‌ریزه.

با یک چشم غره از جام بلند شدم، یکهو از عصبانیت منفجر شدم:

- سولماز! صدبار بهت گفتم مثل آدم من رو بیدار کن، می‌دونی که بدم میاد. خدا بگم چی‌کارت نکنه سولماز.

پوکر بهش نگاهی کردم که دست‌هاش رو گذاشته بود رو گوش‌هاش و  هنوز با نیش باز به من نگاه می‌کرد،  نگاه کردم و با اشاره گفتم "دست‌هات رو بردار." آروم دست‌هاش رو آورد پایین که یکهو حمله کردم سمتش و شروع به قلقلک دادنش کردم، دیگه دیدم یکم دیگه بکشه تگری می‌زنه منم ولش کردم.

رفتم یک دوش گرفتم و اومدم بیرون.

مثل مسخ شده‌ها جلوی آینه وایستادم و به خودم نگاه کردم؛ بعد بلند گفتم:

- سلام زهرا جون خوبی؟! صبحت بخیر جیگر طلا!

با قهقهه‌های پری برگشتم سمتش، خوب که خندید و من هم تو اون مدت لباس‌هام رو پوشیدم؛ برگشت سمتم و گفت:

- زری، ناموساً تو از کجا اومدی؟! 

- از همون‌جایی که تو نی انداختی.

- تو می‌دونی  خیلی رو اعصابی؟!

- آره خوب چون تو خواهرم هستی.

پرید گیس‌هام رو بگیره و بکشه که فرار کردم.

پری وسولماز دربه‌در  دختر عمو‌های من هستن، از حق نگذریم هر سه نفرمون آروم و قرار نداریم، تا بوده همین بودیم، گاها دعواها و قهرهای زیادی داشتیم اما نه دراون حد که بین دوستیِ عمیقمون قبل از نسبت فامیلی‌مون بخواد تاثیری بذاره

با نیش باز رفتم پایین، یه نگاه به سالن خالی و یه نگاه به آشپزخونه و یه نگاه به سوییچم کردم. مونده بودم تلوزیون ببینم،    برم اداره یا برم این جیگولیه مامان رو (معده مبارک) پر کنم.

یکم  معادله رفت و برگشت رو حساب کردم و با یه موج مکزیکی رفتم به اتاق  سامیار.

ای جونم خوابه!

یوهاهاها، آخ جون! یعنی مدیون هستید اگه فکر کنید نیت شومی دارم.

رفتم بالای سرش، ای چندش بازم بدون پیرهن خوابیده، خودش میدونه من بدم میاد؛ بنده‌ی خدا هیکلش به شدت رو فرمه. داداش خُل... نه، یعنی گل من ووشو کار می‌کنه اما من چندشم میشه.

بگذریم یکم بهش نگاه کردم و بعد  از یه تصمیم ناگهانی با جیغ گفتم: 

- سامیار-سامیار! روژان اومده دم در پاشو  الان مامان می‌بینتش.

بنده خدا با یه پشتک از تخت پرید پایین.

منم الفرار، رفتم تو اتاقم و در رو قفل کردم.

بعد سه دقیقه، مشت کوبید به در اتاق و گفت:

- زهرا، گمشو از اتاق بیا بیرون.

بیخیال فرم اداره رو پوشیدم، کیفم رو  برداشتم، در رو باز کردم و قبل از اینکه یه فن روی من بزنه با یه مشت به شکمش گیجش کردم و دِ برو که رفتیم.  سوییچ رو از رو اپن برداشتم و رفتم تو حیاط؛ سوار عشق ابدیم شدم و رفتم سمت اداره...

داشتم تو دفترم با یه پرونده کلنجار میرفتم که...

@ همکار ویراستار♥️

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Fatee
ویراستاری/ M.M
  • لایک 11
  • تشکر 2
  • هاها 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت ۲

در زدن!

با جدیتی که همیشه بیرون از جمع خانواده‌ام داشتم جواب دادم:

- بله؟!

یکهو محسن سرش رو کشید تو اتاق وگفت:

- سلام جوجه رنگی.

- گمشو بیا تو.

- آخه تو چقدر به من لطف داری.

- خواهش می‌کنم برادر، خوب حالا بگو ببینم باز چته پاشدی مثل الاف‌ها اومدی دفتر من.

یکهو محسن جدی شد، عادتش بود بحث کار که می‌شد از  حالت شوخ ومسخرگیش بیرون میومد، اگه بگم به اندازه‌ی برادرم دوستش دارم، دروغ نگفتم.

- ماموریت داریم.

با هیجان بهش نگاه کردم.

- راست میگی داش محسن؟!

- آره اما خیلی متفاوته، ببین تاکید می‌کنم که به شدت متفاوته!

برو بابا توام، هربار همین رو میگی اما بعد یک هفته ماموریت تمومه.

محسن با اخم‌های درهم اومد نشست رو صندلی روبه‌روی میز من و گفت:

- زهرا، این فرق داره، الکی نیست.

- خوب حالا اون چشم‌های سگ‌دارت رو ندوز به من، بگو ببینم چطور ماموریتیه؟!

شروع کرد به توضیح دادن، با کلمه به کلمه حرفایی که محسن میزد، هم به وجد میومدم هم  هیجانم وآدرنالینم می‌رفت بالا و هم اینکه یکم خوف برم داشت، وای چه ماجرای خفن و جالبیه این دفعه.

دست‌هام رو کوبیدم بهم دیگه و با ذوق گفتم:

- کی قراره شروع کنیم؟!

محسن پوکر نگاهم کرد و گفت:

- زهرا اصلا نترسیدی؟! می‌دونی چقدر سخته این ماموریت؟! حتی ممکنه بمیری!

با اخم رو بهش کردم و گفتم:

- محسن من رو از مرگ نترسون، خودت هم می‌دونی برام مهم نیست. من هیجان رو ترجیح میدم به صامت زندگی کردن.

محسن کَف دو دستش رو کوبید به زانوهاش و حین بلند شدن گفت:

- باشه پس میگم ستوان خسروی برات پرونده رو بیاره؛ فقط یه چیزی...

- چی؟! 

بین گفتن و نگفتن دودل بود.

- بگو دیگه!

- سرگرد برسام جهانی هم هست.

با تعجب بهش نگاه کردم.

- دروغ؟! راست میگی؟! همون سرگرد جهانی که همه ازش حرف میزنن؟! همونی که میگن انقد سگ اخلاقه که مامانش هم بعضی وقت‌ها کم میاره؟! همونی که خیلی جدیه؟!  همونی که یک داداش جیگر داره که اسمش بردیاست؟! همونی که...

همین‌جوری داشتم ادامه می‌دادم که با داد محسن ساکت شدم.

- بسه دختر سرم رفت، آره همونه فقط بسه مخم سوت  کشید.

بعدش هم بهتره راجب بهش تحقیق کنی که بدونی چطوری باهاش رفتار کنی.

یک لبخند خبیث زدم و گفتم:

- از خودش که هیچی، من حتی می‌دونم اسم بچه دختر عمه‌اش که تازه به دنیا اومده چیه.

محسن با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:

- نگو که تو هم مثل بقیه‌ی دخترها تو نخشی!

با چشم‌های سرد و لحن خنثی گفتم:

- نخیر جناب محسن فلاحی، انقدر این دختر عموی من مُخ من رو خورد تا براش آمارش رو دربیارم که برای خودم هم جالب شد و زیر و بیمش رو در آوردم، خودت که می‌دونی یکم ریز بین هستم.

همون‌طور که سرش رو تکون می‌داد رفت سمت در و لحظه آخر برگشت و گفت:

- ساعت ۴ جلسه داریم، سرگرد جهانی هم هست؛ یادت نره.

- نه، راستی محسن...

- جانم جوجه رنگی؟

@ M.M☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت ۳

- میگم که... هیچی ولش کن، برو.

محسن مشکوک بهم نگاه کرد و بعد از مکث نسبتاً طولانی گفت:

- جلسه یادت نره.

سرم رو تکون دادم و بعد از رفتنش خودم رو انداختم روی صندلیم.

رفتم تو فکر...

خب، از قضا معلومه که باید یک مدت این برسام جهانی رو تحمل کنم.

از اخلاقش که نگم، اون حیوون به اون حیوونیش، اخلاقش نرمال تر از اخلاق شکوفه‌ای این جهانیه.

یک بار از دور دیدمش اما قیافش رو ندیدم درست، کلا یادم نمیاد چه ریختی بود. فقط اون هیکل لعنتی و رو فرمش خیلی خوب و تو چشم بود؛ تا امروز ببینم خود تحفش چه ریختیه.

از افکارم دور شدم و پرونده قتل رو میزم رو بررسی کردم.

یک پرونده که با دیدن صحنه‌اش حلق و روده‌ات به هم دیگه گره میخوره، اما مهم نیست چون کلاً من عاشق این چیزهای چندش و هیجان‌های قلبی و مغزی هستم.

قتل سه تا دختر و یک پسر، تو رده‌های سنیِ ۱۳ تا ۱۷.

یکی نیست بگه خدا ازت نگذره به این بچه‌ها چیکار داری آخه؟

باحالی گرفته و ناراحتی پاشدم و رفتم یه آبی به صورتم زدم.

پرونده رو بستم و دادم به ستوان نبوی تا ببرتش دادگاه.

به ساعتم نگاه کردم که ساعت سه و نیم رو نشون می‌داد و باید می‌رفتم جلسه.

بلندشدم چادرم رو درست سرم کردم و با یک اخم ریز رفتم بیرون از اتاق.

اوه چه بلبشوایه. صدام حمله کرده؟

با تعجب رفتم تو اتاق سرتیپ.

از اونجایی که فکر می‌کردم این ساعت ممکن نیست کسی باشه وسرتیپمون هم که دوست پدرم میشه،  مثل خر رفتم تو بدون نگاه به دوروبرم همون‌طور که حواسم به دکمه لباسم که گیر کرده بود به نشان آستینم بود شروع کردم تند- تند حرف زدن که ای کاش لال می‌شدم.

 

- سلام عشقم، چطوری  رادِ بزرگ؟! خوبی جیگرطلا؟ میگم عمو خبرداری رفیق شفیقت ازت شکاره؟ جون تو گله‌داره می‌گه چرا محمد نمیاد پیشمون، اون فکر کرده شما مجردی و اختیارداره خودت، نمی‌دونه سرهنگ بزرگ منزل تشریف‌دارن نمی‌زارن شما یه لحظه بی‌کار باشید، یا پرده می‌دن نصب کنی، یا ظرف بشوری!

همین‌طور که درگیر بودم یک فحش بلند دادم به دکمه وآستین لباسم: ای آدامس تو دهنت خوب اون‌جا هم جای گیر کردنه؟

و ادامه دادم:

- عمو چرا چیزی نمیگی؟

همین که سرم رو بلند کردم با دوازده جفت چشم سرخ از خنده و گرد شده از تعجب  که بهم نگاه می‌کردن، دهنم بسته شد.

با مرور حرفای چند دیقه پیشم چشم‌هام رو محکم رو هم فشار دادم و خیر سرم خواستم خراب‌کاریم رو درست کنم، گفتم:

-من... من... من چیز کنم... چیز برم... برم چیز کنم بیام... نه یعنی برم دوباره بیام.

چشم‌هام رو باز کردم و بدون نگاه به کسی برگشتم سمت در که محکم خوردم به در بسته.

تاحالا شده در این حد تو یک جمع نابود شی؟!

مثل فشنگ در رو باز  کردم و رفتم بیرون.

@ M.M☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Fatee
ویراستاری/ M.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت ۴

همین که پاهام رسید به اتاقم یک جیغ خفه از عصبانیت و خجالت زدم.

الهی دربه در شی زهرا، خدا بگم چی‌کارت نکنه، یعنی تو نمیتونی جلوی زبونت رو بگیری؟!

وای، عمو صدبار بهم گفته تو محیط کار اون هم وقتی میخوای بیایی تو اتاق من حواست به رفتارت و طرز حرف زدنت باشه.

خدایا من الان چیکار کنم؟! باچه رویی برگردم بین اون همه آدم بشینم.

خدایا نوکرتم به مولا، بیا و یک خوبی کن و من رو از این بدبختی نجات بده.

کلافه داشتم تو اتاقم قدم میزدم، می‌دونستم تا من نرم تو جلسه، جلسه‌ای برگزار نمیشه.

اگه برم آخه باچه رویی؟! 

اگه نرم نمیشه چون یکی از افراد اصلی ماموریتم.

خدایا به دادم برس، تو همین فکرها بودم که محسن مثل گاو اومد تو اتاق، اول یک نگاه به در و دیوار کرد و بعد یک نگاه به  دکمه مانتوم که سفت تو مشتم بود، با صورتی که بنفش شده بود به چشم‌هام نگاه کرد.

بابغض گفتم:

- بخند پسر مردی.

همین حرفم کافی بود تا محسن قاه- قاه بخنده.

زیر لب فحشی‌ نثارش کردم که چشم‌هاش گرد شد و بعد دوباره با شدت بیشتری خندید.

رفتم طرفش یک لگد محکم به ساق پاش زدم و گفتم:

- ببند دیگه، مثل وزغ چشم‌هات رو تا آخر گرد کردی و مثل خر عر- عر می‌کنی.

با یک سرفه به زور جلوی خندش رو گرفت و گفت:

- دختر تو خیلی خوبی.

- آره دیگه شدم دلقک، وای  جلسه چی شد؟!

- اومدم دنبالت تا با هم بریم.

- نه، من نمیام.

- چرت و پرت نگو زهرا.

- محسن! همه بچه‌های اداره بودن، آبروم رفت. تمام اون بتی که از خودم ساخته بودم در برابرشون همش خراب شد.

محسن یکم با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:

- کی گفته بچه‌های اداراه بودن؟!

- خودم دیدم. 

- خوب عزیزم تو کوری، همه کسانی که تو اتاق بودن، همه از آگاهی و جاهای دیگه اومده بودن، مثلا سرگرد رستگاری از دایره جنایی بود که تو اصلاً ندیده بودیش، یا سرگرد جهانی، خیلیا که نه اون‌ها تو رو دیدن نه ت...

نذاشتم حرفش رو ادامه بده وگفتم:

- دیگه بدتر، الان راجب به من چه فکری میکنن؟! نمیگن این چه سرگردیه؟! نمیگن هنوز بلد نیست تو محیط کاری چطور رفتار کنه؟! اون هم من، کسی که اسمش به عنوان برترین سرگرد زن وِرد زبون‌هاست.

محسن پوف کلافه‌ای کشید وگفت:

- نگران نباش، اصلاً به روی خودشون هم نمیارن.

خلاصه بعداز کلی اصرار و انکار از طرف من و محسن رفتیم جلسه.

در زدم و رفتم تو که محسن هم پشت سرم اومد.

با سر پایین احترام نظامی گذاشتم و رفتم تمرگیدم سرجای همیشگیم، درست صندلی روبه روی عمو.

زیر چشمی به اطراف نگاه کردم؛ وای ننه همه چشم‌ها رو منه.

آب دهن مبارک رو قورت دادم و گفتم: س...سل...سلام.

همه باخوش رویی جوابم رو دادن، من هم یکم یخم باز شد و با یک  اخم ریز سرم رو بلند کردم تا دنبال فرد مورد نظر یعنی شازده برسام جهانی بگردم.

حالا نه اینکه بقیه رو میشناسم که بخوابم احتمالی بگم کیه.

ای خدا، یک فرجی بشه من این لپ لپ شانسی بی‌اعصاب رو بشناسم.

باصدای تق- تق در سرها همه برگشت اون طرف.

من هم ریلکس یک عطسه ریز زدم که محسن خندش گرفت.

طرف تا اومد حرف بزنه من بازم عطسه کردم، این‌بار عمو با چشم به دستمال روی میز اشاره کرد که یعنی جلوی دهنت رو بگیر.

چون می‌دونستم کسی حواسش نیست بانیش باز یک دستمال برداشتم، عمو  لبخندش رو کنترل کرد و روبه شخصی که همه نگاه‌ها روش بود گفت:

- خوش اومدی سرگرد.

یارو سرگرده تا خواست یک حرف بزنه من باز هم عطسه کردم. دیگه چشم‌هام فکر کنم چپ شد از بس عطسه کردم، وای حساسیت  خیلی بده اون هم تو فصل پاییز.

سرگرد رو به جمع گفت:

- سلام.

عطسه‌ای کردم که عمو گفت:

- عافیت باشه.

عطسه کردم و سرگرد ادامه داد:

- بنده...

هنوز حرفش کامل نشده بود که عطسه کردم و دوباره گفت:

- سرگرد برسام جها...

عطسه‌ای کردم، دیگه کم- کم صدای اعتراض همه داشت بلند میشد، خودم هم درحد تیم ملی خنده‌ام گرفته بود.

سرگرده از این لحظه‌ی بدون عطسه من استفاده کرد و زود گفت:

- سرگرد برسام جهانی هستم.

تا خواستم بهش نگاه کنم این‌بار سرم خورد به کله محسن.

یه بلبشو‌ای بود که نگو. 

دوباره عطسه‌هام شروع شدن.

یک پوف کلافه کشیدم و اشک چشم‌هام رو پاک کردم و به بربری(برسام) نگاه کردم.

اوه جون بابا. حساسیتم یادم رفت به کل.

عجب جیگری، چه شفتالویی، الهی زنت قربونت بره جذاب لعنتی.

خلاصه بربری اومد نشست وجلسه با عطسه‌های من و توضیح‌های عمو وپیشنهاد بقیه شروع شد.

همه کسانی که توی این جلسه بودن به جز من، محسن و بربری، درجه هاشون خیلی بالاتر از ما بود.

@همکار ویراستار

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت ۵

 

با خسته نباشید عمو، چشم‌هام  که دیگه سرخ- سرخ بود رو بهش دوختم.

عمو با نگرانی بهم  نگاه می‌کرد، من تا نرم دکتر خوب بشو نیستم.

با یک لحن  جدی روبه عمو وبقیه گفتم:

- خسته نباشید.

بعدش هم بلند شدم تا از اتاق برم بیرون که باز هم عطسه کردم.

یک پوف کلافه کشیدم و زود رفتم تو اتاقم و وسایلم رو جمع کردم، کیفم رو هم برداشتم و رفتم از اداره بیرون.

زود رفتم دکتر و یک آمپول حساسیت زدم.

یکم بهتر شدم وروندم سمت خونه.

دیگه صورتم و چشم‌هام از اون سرخی دراومده بود، رفتم تو خونه.

صدام رو انداختم پشت کلم و با هوار گفتم:

- سلام  عشقتون اومده، نفستون اومده، عزیز دلتون اومده.

یکهو مامانم مثل جت نمی‌دونم از کجا اومد سمتم و دستش رو گذاشت روی دهنم و نذاشت حرف بزنم.

- اوم، ایم، ایم...

- ببند فکت رو بابا آبرمون رو بردی، چته مثل خر بلند بلند عر- عر می‌کنی؟! 

با چشم‌های گرد شده داشتم بهش نگاه می‌کردم.

بدون توجه به نفسم که داشت بند میومد باخودم گفتم یعنی دلیل این‌که مامانم این‌جوری داره بال- بال میزنه چی می‌تونه باشه؟! 

نکنه عمو اینا اومدن میخواد یک بار هم که شده آبرو داری کنم؟! 

نمیدونم والا، اما اخه عمو اینا که غریبه نیستن.

عجب بابا! عجب! مامانم دید که خفه‌خون گرفتم دستش رو برداشت و با یک لبخند ژکوند که چال لپ‌هاش  رو  نمایان می‌کرد گفت:

- گل‌دختر خرم  برو بالا لباس‌هات رو عوض کن بعدش هم گمشو بیا پایین عزیزم.

بدون حرف و با کلی علامت تعجب بالای سرم رفتم بالا تو اتاقم.

از این سامیار گور به گور هم خبری نبود، الان در حالت  طبیعی باید کشیک می‌داد تا من بیام و تلافی صبح رو سرم در بیاره؛ اما نبود، نمیدونم حالا بعداً به این‌ها فکر می‌کنم.

تند- تند لباس‌هام رو عوض کردم و یک لباس پوشیده، پوشیدم و رفتم پایین.

چه شلوغه، هه، من هم که فضول مثل فشنگ خودم رو رسوندم به سالن و با صدای بلند گفتم:

- درود و سلامی گرم همراه با لبخند به شما کسانی که منه یکی یه دونه رو تا حالا ندیدید.

خب همون اول فهمیدم عمو این‌ها فامیل وآشنا نبودن دیگه.

همه سرها برگشت سمتِ من.

بانیش باز رفتم روبه‌روشون تا به مهره‌های گردن وکمرشون فشار نیاد.

اوه! برسام جهانی اینجاست، چه جالب، چه جذاب، یک دختره جوون که فکر کنم ۲۰ سالش بود با چشم‌های درشت و خوشگلش زل زده بود به من.

نیشم رو تا آخر براش باز کردم و یک بوس رو هوا براش فرستادم.

یکهو یک جیغ زد و پرید تو بغلم.

بعدش هم یک مشت تُف مالید به گونه سمت چپم و گفت:

- تو کجا بودی؟!

با خنده از خودم جداش کردم و به سه تا پسر دیگه‌ای که تاحالا ندیده بودمشون و به یک خانم و مرد تقریبا همسن مامان و بابام نگاه کردم.

به سامیار نگاه کردم، با شیطنت ابروهاش رو برام بالا و پایین کرد.

- عزیزم اداره بودم.

یکی زد تو کمرم که نفسم یکی درمیون صلوات فرستاد وگفت:

- نه زری جونم میگم چرا من تو رو زودتر پیدا نکردم آخه؟! تو لنگه خودمی.

یک‌ تره از موهاش رو که ریخته بود تو صورتش رو یواش کشیدم و باخنده گفتم:

- من فکر می‌کردم فقط خودم مشکل روانی دارم. دختر تو که از من بدتری.

- اگه پسر بودم همین الان خواستگاریت می‌کردم.

دیگه نتونستم شدت خندم رو کنترل کنم و از پشت پرت شدم رو مبل و هار- هار خندیدم.

با خنده من همه به خنده افتادن و اون دختره که حتی اسمش هم نمی‌دونستم با لب‌های آویزوون بهم نگاه کرد که روبهش گفتم:

- چند سالته؟ 

- بیست و یک.

- اسمت چیه؟

- شراره.

- اوه پس به اسمت رفتی دیگه.

یک خنده ریز و خوشگل کرد و گفت:

- اما من همه چی رو راجب بهت می‌دونم.

- چی رو مثلا؟! 

- این‌که ۲۵ سالته، سرگردی، خیلی شیطونی وجیگر.

وایی خدا همه این تعریف‌ها از من بود‌ها.

بانیش باز گفتم:

- دوست بشیم؟!

شراره تند- تند سرش رو تکون داد و گونم رو بوسید و گفت:

- من که از خدامه، تو عشق خودمی.

هردو برگشتیم رو به جمع که از کی تا حالا داشتن به حرف‌های ما گوش می‌دادن.

باهمه سلام واحوال پرسی کردم.

@همکار ویراستار

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت ۶

لب باز کردم و گفتم:

شرمنده، یار جدید پیدا کردم حواسم پرت شد.

بابا با لبخند گفت:

- باباجون حالا ما عادت داریم، اما خانواده آقا برسام یکم تعجب کردن.

همون خانم مسن که با یک لبخند و دقت زیاد مدام بهم نگاه می‌کرد گفت:

- والا آقای  ستوده، ماهم از دست شراره به این کارها عادت داریم.

نیشم رو خواستم تا حلق مبارک باز کنم که با چشم غره مامان دهنم بسته شد.

سامیار رو به یکی از اون پسرها که نمی‌شناختم کرد و گفت:

- بردیا تو چرا انقدر با خواهرت متفاوتی؟! 

عه مگه این خواهر برسام و بردیاست؟! این‌ها که خواهر نداشتن! یا بسم الله!

رو کردم سمت شراره وگفتم:

- شراره؟

- بنال.

- تو خواهر آقا بردیا و آقا برسامی؟! 

شراره با  شیطنت گفت:

- چیه؟! تو تحقیقاتت من رو پیدا نکردی؟

پرو- پرو گفتم:

- آره، چیزی از تو پیدا نکردم.

- حالا بعداً برات تعریف میکنم.

اون دوتا پسرهای دیگه کی هستن؟!

- پسر عموهای ما.

- آها.

بابای شراره گفت:

- خوب راستین جان مزاحم شدیم، تا در رابطه با این ماموریت باهم صحبت کنیم.

- شما هم هم‌کار ما هستید؟! 

جواب داد:

بله، سرهنگ جهانی هستم از دایره جنایی.

یک خوشبختم گفتم و چشم دوختم به بابا که گفت:

والا شاهین جان بهتره صبر کنیم برادرم هم بیاد، این‌طوری بهتره.

یکم دیگه به حرف‌های متفرقه گذشت و تو اون مدت رو چهره برسام که گرم حرف زدن با سامیار و برادر و پسرعموهای خودش بود زوم کردم، خب درکل عالیه، جذاب، خوش تیپ.

نگاهم رو غافلگیر کرد، من هم بیخیال زل زدم بهش.

با یک پوزخند چشم ازم برداشت.

خواستم مورد عنایت و فحش‌های جذابم قرارش بدم که شراره دم گوشم گفت:

- همیشه همینه، خدای اعتماد به نفس. بهش عادت میکنی.

خواستم بگم من چرا باید به اخلاق تحفه‌ی داداشت عادت کنم که آیفون به صدا در اومد.

مثل پلنگ پریدم و دکمه رو زدم تا در ورودی باز بشه.

خب یک پنج دقیقه طول میکشه تا از حیاط بگذرن.

همین که عمو رسید، با جیغ پریدم سمتش و گفتم:

- چطوری جیگر؟! 

گوشم رو گرفت وگفت: سلامت کو زلزله؟

به زور خودم رو از دستش راحت کردم و با یک لحن لاتی گفتم: سامیلیکم خوشگله.

با صدای محسن برگشتم طرفش و گفتم:

- عه،سلام ژیگول، چطوری؟! 

- خوبم، توچطوری؟!

- چته؟ دوست دخترت ولت کرده؟! چرا آویزونه قیافت؟

با چشم غره عمو دهنم رو بستمو گفتم:

- خیلی خب بابا، حالا خیر سرش پلیس مملکته، بخاطر یک ماموریت آدم انقدر آویزوون میشه؟!

عمو گفت:

- زهرا!

- خوب راست میگم دیگه، دو روز  ور دل اون ساناز خانوم  نباشه چیزی نمیشه که.

- زهرا شروع نکن.

باعصبانیت گفتم:

- بعداً باید باهم حرف بزنیم.

بی‌حرف هرسه رفتیم تو.

@همکار ویراستار

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت ۷

بابا با دیدن عمو رفت سمتش و مثل همیشه مردونه هم دیگه رو بغل کردن.

بابام و عمو عاشق هم دیگه بودن و البته دو قلو.

فقط بابام سرهنگ بود و عمو سرتیپ.

با حس حسودی الکی گفتم:

- ایش، بازم شما دوتا مرد گنده به هم دیگه رسیدید.

عمو گفت:

- چیه زلزله حسودیت میشه؟! 

- نه، اصلاً، مدیونید اگه فکر کنید من یک ذره هم حسودیم شده‌ها!

باخنده رفتیم و نشستیم، کم- کم جو جدی شد.

مامان گفت:

- میگم زهره جان ما بریم آشپزخونه؟! 

زهره جون گفت:

- آره عزیزم بین این‌ها جایی برای ما نیست.

عمو شاهین گفت:

- نفرمایین زهره بانو، شما که تو دلی منی.

من و شراره هم زمان یک اوه کشیدار گفتیم و ریز- ریز خندیدیم.

مامان گفت:

- زهرا؟!

- جانم سلطان قلبم؟

- امان از دست تو.

با لحن لاتی گفتم:

- چاکرتم به مولا.

خلاصه هرچی به شراره هم اسرار کردیم که بلند شه بره؛ ممکنه با شنیدن حرف ها اذیت بشه نرفت. آخر سر هم با غر- غر  کردن زنگ زد به دوستش و بلند شد رفت.

لب باز کردم و گفتم:

- سامیار؟!

- جان؟! 

- بلند شودیگه.

- کجا؟! 

- سر کار و زندگیت، پاشو برو مطبت دیگه.

بابا گفت:

- زهرا جان بابا عیبی نداره بزار باشه.

- چشم.

عمو شاهین گفت:

- خوب همون‌طور که در جریانید یک ماموریت خیلی مهم بهمون واگذار شده؛ با انجام این عملیات خیلی چیزها تغییر می‌کنه.

این‌بار برسام گفت:

- بله درسته بابا؛ اما به همین راحتی نمیشه همه چی رو هماهنگ کرد.

عمو گفت:

- همه چی هماهنگه فقط مونده...

یکی از اون پسرها که خودش  رو بهرام  معرفی کرده بود گفت:

- همه چی هماهنگه، فقط می‌مونه یک تعهد خانوادگی فرمالیته برای ماموریت.

- خب؟! 

- خوب که باید دو  زوج، دو برادر و یک رقیب سرمایه گذاری ظاهری داشته باشیم.

- خب؟! 

برسام باجدیت روبه من گفت:

- درکش براتون خیلی سخته؟! 

- بله؟! 

- انقدر سخته که مدام میگی خب؟!خیلی واضح منظورمون رو گفتیم دیگه.

- آقای جهانی، من کاملاً متوجه منظور آقا بهرام شدم، منظور من از خب این بود که کو زوج؟! کو برادر؟! کو رقیب؟! 

بابا گفت:

- تو و سولماز؛ بردیا وبرسام؛ بهرام و باراد و درنهایت سامیار.

- چی؟! من؟! زوج؟! محاله، اصلاً امکان نداره. من قبول نمی‌کنم.

عمو با جدیت گفت: زهرا پای یک کشور در میانه!

- عمو زوج میشم؛ اما فقط ظاهری، محاله صیغه بشم.

بابا گفت:

- نمیشه.

- باباجون، من نمی‌تونم با کسی ازدواج کنم، حتی موقت.

سامیار گفت:

- تمومش کن.

- نه، نمی‌خوام.

برسام رو به بابا گفت:

آقای ستوده من بهتون گفتم نباید از ایشون(به من اشاره کرد) کمک بگیریم.

یک پوزخند زدم و گفتم:

- وقتی از موفقیت‌های کسی خبر نداری، لطف کن  سفسطه نچین.

با خشم نگاهم کرد، یک چی بهش گفتم که اخماش بیشتر رفت تو هم.

بردیا گفت: 

-  من که از خدامه ازدواج کنم.

عمو شاهین باخنده گفت:

- آره، می‌دونم که تو  هولی پسرم.

با خنده گفتم:

- حالا سولماز کو؟! 

عمو گفت:

- رفته با دوست‌هاش دربند.

- آهان، خبر داره؟! 

- آره عزیزم, بهش گفتیم.

@همکار ویراستار

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۸)

بابا: خوب پس، مبارکه؟!

- چی مبارکه؟!

بردیا بانیش باز گفت:

- اینکه زن داداشم شدی.

یه چشم غره توپ بهش رفتم و گفتم:

- عه،نه بابا، چه حرف عاقلانه‌ای.

مامان و ذهره جون با یک ظرف شیرینی و یک سینی چایی اومدن.

مامان: قبول کردی زهرا؟!

- بدون خوندن صیغه محرمیت بله.

- چی؟!

بابا رو به مامان گفت:

- ولش کن، بهش گیر نده. بعدا می‌فهمه کارش اشتباه بوده.

خواستم یک چیزی بگم که گوشیم زنگ خورد، مشکوک به شماره نگاه کردم و جواب دادم:

- بله؟بفرمایید؟!

با جیغ بنفش پری گوشی رو از گوشم فاصله دادم.

- الهی سنگ قبرت رو بشورم زهرا.

با تعجب گفتم:

- برای چی؟! جای سلام دادنته؟!

- شوهر کچل گیرت بیاد.

- فعلا که خوشگل و خوش مو گیرم میاد مدام.

- پس از قضیه برسام خبر داری.

- آره، که چی؟! حالا چرا زنگ زدی؟!

- زنگ زدم بگم اوضاع دانشگاه خرابه.

- چرا؟!

- چند روزه چند تا دانشجو نمیان، زنگ می‌زنیم به خانواده‌هاشون، اما با گریه و زاری میگن خبر نداریم، امروز هم یکی از همون گم شده‌ها توی یکی از کمدهای اساتید پیدا شد.

- کشته شده؟!

- آره، کنترل دانشجوها از دستمون خارج شده، استاد بیچاره با این سنش از ترس بیهوش شد، بردنش بیمارستان.

- تو چی؟! سالمی؟!

با بغض گفت:

- نه، ترسیدم.

- نگران نباش، الان میام اونجا.

- ممنونم، منتظرم.

بدون حرف گوشی رو قطع کردم و روبه بابا و عمو ماجرا رو تعریف کردم.

بابا:

- خوب کار کی میتونه باشه؟!

- نمی‌دونم بابا، الان هم می‌خوام برم پیش پری، مسئول دانشگاست و کاری از دستش بر نمیاد این خیلی نگرانش کرده.

سامیار:

- آبجی پری خوبه؟!

- آره.

عمو: منم میام.

- نگران نباشید عمو خودم حلش می‌کنم این مشکل رو، بهتره تا قبل از شروع عملیات شما حواستون به اکیپ و نقشه باشه.

بردیا: ماهم بیاییم؟!

 

برسام و بردیا و پسرعموهاش به علاوه سامیار بلند شدن. با تعجب بهشون نگاه کردم و گفتم:

- برم حاضر بشم و بیام!

تند تند حاضر شدم و یه تیپ برسام کش زدم و رفتم پایین. من سوار ماشین سامیار شدم و اون چهارتا هم سوار ماشین خودشون.

رسیدیم، پیاده شدم و روبه سامیار گفتم:

- میای؟!

- نه، میخوام یه چرخی بین دانشجوها بزنم شاید یه چیزهایی فهمیدم تا بهت بگم.

- قربونت برم جیگر من. پس فعلا.

رفتم سمت دفتر پری.

اوه اوه، چه شلوغه، هرکی یه لیوان آب قند دستشه.

جدی رفتم سمت دانشجوها و گفتم:اجازه میدید رد شم؟!

بعضی هاشون سریع و بعضی هاشون با اکراه کنار رفتن، رفتم تو دفتر.

پری با دیدنم زود اومد سمتم و گفت:

- خوبه که اومدی.

یه لبخند به صورت رنگ پریدش که سعی در پنهون کردنش پشت لبخند خوشگلش داشت زدم.

 

@Nava0_o

ویرایش شده توسط Nava0_o
ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۹)

یکی از آقایون توی دفتر اومد سمت من، فکر کنم یکی از استادید بود.

روبه من گفت:

- خانم بفرمایید بیرون، امروز دانشجو نمی‌پذیریم.

پوکر به پری نگاه کردم، بنده خدا هم خنده‌اش گرفته بود و هم نمی‌دونست چی بگه!

با خونسردی کارتم رو از کیفم درآوردم و بهشون نشون دادم و با یک صدای محکم و یک اخم ریز گفتم:

- سرگرد ستوده هستم.

یک کم با مکث به کارتم خیره شد، بعد با متانتی که تا دو دقیقه پیش درونش نبود گفت:

- بفرمایید بنشینید. خوشبختم خانم ستوده.

- ممنون، قضیه چیه؟

- والا خانم ستوده چند روزی هست که  یک سری از دانشجوهای دختر دانشگاه ناپدید شدن و خبری ازشون نداریم، دیروز به یکی از خانواده‌ها زنگ زدیم؛ اما متاسفانه اظهار بی اطلاعی کردن و گفتن خودشون هم به کلانتری اطلاع دادن اما خبری نیست، دقیقا همون دختری که با خانواده‌اش تماس گرفتیم امروز در کمد یکی از اساتید به حالت دو نیمه شده پیدا شد.

- چیزی در کنار جسد نبود؟

پری یکهو بی مقدمه و با صدای تقریبا بلند گفت:

- چرا- چرا یک فلش بود داخل یک پاکت.

- کجاست؟ بده به من.

تا خواستم پاکت رو بگیرم، دستی زودتر از من پیش دستی کرد و گرفتش!

با تعجب به فرد صاحب دست نگاه کردم، برسام بود.

خونسرد از جام بلند شدم.

- لطف کنید و پاکت رو پس بدید.

- نه، این دست من می‌مونه.

در یک حرکت پاکت رو از دستش کشیدم و آروم جوری که فقط خودش بشنوه گفتم:

- تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن جناب جهانی.

به وضوح رگ متورم شده‌اش رو دیدم اما به روی مبارکم نیاوردم.

روبه پری گفتم:

- پری جان، گلم! همه دانشجوها رو بفرست سر کلاس هاشون، اساتید رو هم همین‌طور. به لپ تاپ تو نیاز دارم.

- باشه باشه.

ظرف ده دقیقه، جَو تقریبا نرمال شد و همه رفتند، به جز اون آقایی که ماجرا رو برای من تعریف کرد.

رو بهش  با جدیت با دست به بیرون اشاره کردم و گفتم: بفرمایید بیرون.

پری یکهو گفت:

- آقای اخوان شماهم تشریف ببرید.

اخوان: دلیلش؟!

برسام: شما هیچ ربطی به این پرونده ندارید، تشریف ببرید.

به وضوح حس کردم یک کم دستپاچه شد، انگار مدام می‌خواست بفهمه که ته این پرونده چی میشه!

غلط نکنم یک ریگی به کفشش هست.

بعد از رفتنش سامیار، بردیا، بهرام و باراد هم اومدن.

روبه سامیار گفتم: چیزی پیدا کردی؟

- نه زهرا.

بهرام: من یه چیزی فهمیدم!

- چی؟

- اینکه آخرین بار، یکی از دانشجوها استاد اخوان رو درحال بحث با استاد فرجام دیده و فقط یک کلمه به گوشش عجیب اومده.

- چی؟! چه کلمه‌ای؟

- کلبه پشت ساختمون دانشگاه.

پری: وای! اون... اون... اون کلبه؟!

با ترس رفتم طرف پری که با بغض و عصبانیت زل زده بود به بهرام و گفتم: پری، قربونت بشم چی شد؟!

نشوندمش روی مبل و یک لیوان آب بهش دادم.

- بازم داره تکرار میشه.

برسام نشست رو مبل روبه‌ روی من و پری، رو به پری گفت:

- چی داره تکرار میشه؟!

- 7 سال پیش وقتی دانشجوی همین دانشگاه بودم، یک استاد داشتیم که ۳۹ سالش بود، نمیشه گفت خیلی جذاب  و گیرا بود، اما اونقدری خوب و ایده‌آل بود که اکثر دخترها خواهانش بودن.

- پری، خواهر قشنگم! خوبی؟ می‌خوای بعدا بگی؟

با اولین قطره‌ای که از چشم‌هاش چکید گفت: نه، میگم خوبم.

ادامه داد:

- اون سال‌ها یک دوستی داشتم که به شدت دلباخته  استاد اخوان شده بود.

طرف زن داشت؛ یک بچه ۱۱ساله داشت، اما گوش دوست من بدهکار نبود که نبود!

استادمون هم یک جورایی تعادل روانی نداشت، نمیدونم چطور، اما با این حال که مدیر دانشگاه و بقیه می‌دونستن بازم گذاشتن تو دانشگاه تدریس کنه. بعد دو سال دوستم ازدواج کرد، اما درسش رو ول نکرد، کم- کم رفتارش عوض شد، مدام از همه چی میترسید؛ تا کسی بجز من طرفش می‌رفت جیغ و داد می‌کرد. یک روز کلا غیبش زد، در طول اون مدت، شب ها نگهبان به گفته خودش صدای جیغ و گریه و التماس می‌شنید، اما بعد سه روز که دیگه صدایی نیومد دیگه بیخیال شد. کم- کم بقیه دخترهای دانشگاه هم غیبشون میزد، دیگه همه ترسیده بودن. یک روز برای یک کار گروهی که آخرش‌ هم باید پایان‌ نامه‌ام رو کامل می‌کردم، با هم گروهی‌هام قرار گذاشتیم یک زنگ از کلاسامون رو بیخیال بشیم و بریم محوطه پشت دانشگاه. کم- کم نزدیک جای مورد نظر شدیم که چشم‌هامون خورد به یک کلبه چوبی، اما دری آهنی. آروم رفتیم طرف کلبه و با کلی زور و زحمت در رو باز کردیم. از چیزی که روبه‌ رومون بود و از بوی بد حالمون به شدت بهم خورد.

(شدت گریه هاش بیشتر شده بود.)

من: پری جان، آروم باش قربونت برم.

بغلش کردم و کمرش  رو آروم نوازش کردم.

- آروم باش، هیش، دیگه گذشته.

- چی گذشته زهرا؟ چی گذشته؟! بازم گذشته تکرار شده،  اونم به دست پسرعموی همون آدم.

از خودم جداش کردم و گفتم: چی؟

باراد: پری خانم لطفا آروم باشید و ادامه ماجرا رو تعریف کنید.

یکم فین فین کرد و گفت: همه‌مون حالت تهوع داشتیم و به شدت شوک زده بودیم.

سامیار آروم گفت: مگه چی دیدی؟

پری: اونجا... اونجا...

@همکار ویراستار

@Nava0_o

 

ویرایش شده توسط Nava0_o
ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۱۰)

باکلافگی گفتم:

- پری عزیزم، آخه مجبور نیستی که بگی.

- نه- نه، میگم. اونجا چهار تا ستون بود، به هر ستون یک دختر بسته شده بود، با یک وضعیت به شدت بد. دوتاشون مرده بودن‌، اون اخوان انقدر عوضی و پست بود که حتی نبرده بود یه جا چالشون کنه، معلوم نبود چند روز هست مردن که بوی گندشون همه جارو برداشته بود، اما از همه بدتر دیدن تن بی‌ جون دوستم بود. ته کلبه افتاده بود و مر... مرده بود، رفتم سمتش و صداش زدم، جیغ زدم، التماسش کردم که بلند شه اما نشد! زهرا از همه درد آور تر می‌دونی چی بود؟!

با بغضی که تو گلوم بود گفتم: چی؟

- اینکه نامرد، یک دستش رو قطع کرده بود.

وای، خدای من! این چی داشت میگفت؟ یه آدم چقدر میتونه رذل و بی‌رحم باشه؟!

- یکی از هم‌ گروهی‌هام رفت و بقیه رو خبر کرد، هرکی می‌دید تا‌ یک ساعت تو شوک بود، هر کدوم از دخترای دیگه به یک نحوی مورد آزار قرار گرفته بودن.

- بقیشون چه بلایی سرشون اومده بود؟

اشک‌هاش رو پاک کرد و گفت:

- یکی رو تو گلوش سرب داغ ریخته بود، یکی رو با کیسه بکس اشتباه گرفته بود، یکی دیگه رو هم عضوهای بدنش رو مثل انگشت‌های پاهاش یا دستش قطع کرده بود.

- خوب، الان میگی که کار پسرعموش، همین یارو استاد اخوان؟!

سامیار که انگار عمیقا تو فکر بود گفت:

- به نظرم کار خودش نیست. باید کار  استاد فرجام باشه.

- از کجا میدونی؟

- از اونجایی که اخوان چند سال پیش یه همچین جرمی رو انجام داده صد در صد فرجام  برای اینکه باز هم تقصیرها بیفته به گردن پسرعموی همون آدم، استاد اخوان رو هم وارد ماجرا کرده.

با هیجانی که از پیدا کردن مجرم نشأت می‌گرفت گفتم:

- و این یعنی اینکه  اون آدم با جلو فرستادن اخوان می‌خواد ثابت کنه اون‌ ها خانوادگی مشکل روانی دارن تا خودش رو تبرعه کنه.

- آفرین آبجی باهوش خودم.

بهرام یکهو گفت:

- اون فلش هم می‌تونه خیلی چیز ها رو ثابت کنه.

زود حجوم بردیم سمت فلش و وصلش کردیم به لپ تاپ، پری هیچ علاقه‌ای برای دیدن فیلم توی فلش نشون نداد و ما هم حرفی نزدیم، همین‌جوریش هم حالش بد بود؛ گذاشتیم تو حال‌ و هوای خودش باشه.

نشستم روی صندلی وبقیه دورم ایستادن.

جدی- جدی نمیذاشتن تمرکز کنم، با یک داد تقریبا جیغ مانند گفتم:

- یکم فاصله بگیرید بابا، نفسای همتون رو سر و کله‌ی من پخش میشه. ای بابا! برید عقب، کیشته، پیشته، چخه...

سامیار یکی زد پس کله‌ام و گفت: آدم باش.

همون‌طور که درگیر وصل کردن فلش بودم گفتم:

- آدم باشم تو تنها میشی!

بهرام بلند زد زیر خنده که همزمان شد با صدای جیغ پری.

باصدای جیغ پری منم جیغ زدم که چون بردیا هم کنارم بود، ترسید و هوار زد.

یه هوار در هواری شده بود که نگو! با داد پری ساکت شدیم.

پری: ببندید دیگه بابا، انگار اینجا اتاق زنان و زایمان هست.

با این حرفش پوکر به همدیگه نگاه کردیم و زدیم زیر خنده.

پری: من میرم اتاق خودم، شماهم کارتون که تموم شد بیایید اونجا.

مثل بز کلمون رو تکون دادیم.

فیلم رو پلی کردم، با هر صحنه‌ای که می‌دیدم یه حس تنفر و عصبانیت از فرجام عوضی درونم رشد می‌کرد.

از عصبانیت یه جیغ زدم و از جام بلند شدم و رفتم طرف در.

سامیار: کجا؟!

- میرم سراغ فرجام، نمی‌دونه اخوان این فلش رو دست ما داده. من هم کارش رو یک سره میکنم شماهم زنگ بزنید یه تیم بفرستن.

باراد: خانم ستوده، کار خطرناکی انجام ندین.

-کاری که من می‌خوام انجام بدم حتی یک ذره از کاری که اون عوضی انجام داده نیست.

سامیار دوید دنبالم اما من سرعتم رو بیشتر کردم و از روی تابلو اعلانات کلاسش رو پیدا کردم، رفتم طبقه بالا و بدون در زدن در اتاقش رو باز کردم.

فرجام: مگه اینجا طوی...

حرفش با لگدی که تو شکمش زدم نصفه موند، همه و همه تو شوک بودن. هر چی قدرت داشتم تو مشت دستم جمع می‌کردم و همش رو به صورت این مردک عوضی فرود می‌آوردم.

هولش دادم زمین، نشستم رو قفسه سینش و حالا نزن کی بزن، با کشیده شدنم توسط دونفر داد و هوارم رفت بالا و گفتم:

- بزارید من این مرتیکه رذل رو بکشم.

برسام سعی داشت آرومم کنه.

اما من بی‌توجه تو هوا لگد می‌پروندم تا بلکه لنگای درازم بهش بخوره.

- آخه عوضی، بی‌صفت رذل، چطور تونستی این کارها رو انجام بدی؟!

بیشعور خر پرو- پرو تو صورتم نگاه کرد و با عصبانیت و نگاه پرنفرت گفت:

- بی‌جا می‌کنی دست روی من بلند می‌کنی خانم. ازت شکایت میکنم، بخاطر کدوم گناهم؟!

از اینکه بردیا و برسام دست‌هام رو محکم گرفته بودن و نمیذاشتن برم طرفش یک جیغ بلند زدم و گفتم:

- میگی چیکار کردی؟! کثافط فیلمت رو داریم که چه بلایی سر اون دخترای بیچاره آوردی، بعلاوه اون یک دونه پسر.

رنگش پرید، به لکنت افتاد و با جدیتی که سعی داشت حفظش کنه گفت:

من... من از... ازهی... ازهیچی خبر ندارم. اصلا جنابعالی کی باشی؟

جوابش رو بهرام به همراه یک پلیس دیگه وقتی داشتن دست‌هاش رو دستبند میزدن داد و گفت: سرگرد ستوده هستن.

فرجام: هرکی می‌خواد باشه، دارید بی‌گناه متهم می‌کنید.

دیگه صبرم لبریز شد، این‌ هاهم که دستای بی‌صاحاب من رو ول نمی‌کردن، لحظه‌ای که داشتن از کنار من رد می‌شدن یک پام رو بالا بردم و محکم کوبیدم پشت گردنش.

آهان، خوب شدا، بیهوش شد. همه با نگاه عصبی بهم خیره بودن که سرهنگ نادری وارد کلاس شد.

همه احترام گذاشتیم، با تعجب به فرجام پهن زمین شده و حالت دفاعی من نگاه کرد، سری از روی تاسف تکون داد و گفت: صدبار گفتم کتک نزن.

یه لبخند از روی رضایت زد اما زود پنهونش کرد و رفت.

خواستم از کلاس برم بیرون، می‌دونستم دیگه هرگز این فرجام عوضی رو نخواهم دید؛ چون به اداره ما متنقل نمی‌شد. دیدم حیف هست اگه ولش کنم، یک لگدهم به پهلوش زدم و زود جیم فنگ شدم تا توبیخم نکنن.

@همکار ویراستار

@Nava0_o

ویرایش شده توسط Nava0_o
ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۱۱)

سر‌خوش از موفقیت در پرونده یهوایم رفتم تو دفتر پری، فلش رو میزش بود، برداشتم و زود رفتم به سرهنگ تحویلش دادم.هر چند یه کوچولو دعوام کرد که زشته و به عنوان یه الگو در جامعه باید جدی باشم.

به زبون بی زبونی داشت می‌گفت آدم باش. حیف، حیف که مافوقم بود وگرنه می‌گفتم اگه آدم باشم که تو توی این دنیا تنها می‌شی.

یه پوف کلافه از نصیحت‌هایی که هیچ‌ وقت روی من اثر نمی‌زاره کشیدم و با خوشحالی رفتم سمت  دفتر پری.

پشت میزش نشسته بود و سرش رو میز بود.

- هی، پری خوشگله، دیگه چته؟ همه‌ چی که تموم شد رفت!

- آره، می‌دونم فقط یکم ناراحتم برای اون دخترهایی که چند‌ سال پیش و این چند وقت مردن.

- آره، من هم ناراحتم. اما می‌دونی چیه؟! الان که ما اون آدم رو پیدا کردیم، مطمئن باش اون‌ها هم در آرامش‌اند.

- اوم، نمیری خونه؟!

- نه بابا، باید برم اداره، کلی کار دارم.

- ماموریت جدیدت چی‌شد؟!

- وای نپرس، یه ماموریت سخت و طاقت فرسا‌است.

- خوب، بگو نمی‌تونی تو این ماموریت شرکت کنی، فکر کنم بعد از این همه افتخار کسب کردن این حق رو بهت بدن که انتخاب کنی.

- نوچ، دوست دارم باز هم خودم‌ رو بندازم تو دردسر. خیلی وقته زندگیم یک نواخت شده.

- زهرا چرت نگو، تو که تازه برگشتی، هنوز هم رد اون چاقویی که رو ساق پارت خورد هست‌ ها!

- ای بابا، پری! توام شدی مثل مامان. اونم مدام می‌خواد من‌ رو از کارم منصرف کنه، اما من منصرف نمی‌شم.

- به به پس معلوم شد اون سولماز دربه‌در به کی رفته.

با دست به خودم اشاره کردم و گفتم:

- به دختر عموی بزرگش.

همون‌طور که کیفم و گوشیم رو از رو میز بر می‌داشتم گفتم: خداحافظ جیگر.

- بای بای.

رفتم سمت پارکینگ، عجب! پس ماشین سامیار کو؟!نکنه من رو ول کرده و رفته.

به خدا دونه دونه شوید های خوشرنگ رو کله‌اش رو می‌کنم.

عه، اوناهاش! رفتم سمت ماشینیش، تو ماشین نشسته بود و تا کمر خم شده بود تو گوشی.

زدم به شیشه، کله مبارکش رو بلند کرد، یک لبخند ژکوند زد و از ماشین پیاده شد. اومد طرفم.

با تعجب گفتم:

- چته؟! بشین بریم دیگه!

- نه، بزار دوستم بیاد.

- دوستت کیه؟!

- یه آدم خوب، خوشگل، جذاب و جیگر.

ابروهام از این تعریفاتش پرید هوا. یک کم منتظر این طرف موندیم. دیدم یک دختر با عجله داره میاد طرفم.

یاابولفض، این چش شده که افسار پاره کرده؟ ناخودآگاه یک قدم به سامیار نزدیک شدم و چسبیدم به بازوش.

رد نگاهم رو دنبال کرد و اونم وقتی دید دختره با سرعت میاد طرفم یک کم خودش‌ رو کشید جلو و طوری وایساد که دختره وحشی دستش به من نرسه.

همین که رسید حیغ زد، چقدر هم بد دهن بود ها!

دختره با جیغ گفت:

- سامیار! این دختره خاک برسر آشغال کی باشن؟!

یا قرآن! حتما این همون  شخص مورد نظر سامیار بود. سامیار هم که خط قرمزش منم با داد گفت:

- حرف دهنت رو بفهم رها.

دیدین گفتم دوست دخترشه؟!

- تو، بخاطر این دختره عوضی سر من داد می‌زنی؟ ازت انتظار نداشتم روز اولی باهام اینطوری حرف بزنی!

همچین مظلوم حرف زد من بغض کردم، اما سامیار که وحشی بود، پاچه‌گیر تر شد و گفت:

- اینی که داری می‌گی عوضی و آشغال، خواهر منه.

اوپس، دختره خاک انداز لازم شده بدجور، آقا یکی بیاد دست این یه جعبه شیرینی بده فشارش افتاد.

اینکه رفتم پشت سامیار قایم‌ شدم برای این نبود که از دختره می‌ترسیدم، بخاطر این بود که دلم نمی‌خواست با دعوا و بحث من، سامیار از دوست دخترش جدا بشه، اما نگو دختره کلا بی‌شعور بازی درونش نهفته بوده.

-رها، آدم باید یاد بگیره که چطور قبل از قضاوت کردن و به چشم بد نگاه کردن به کسی فکر کنه و سوال کنه.

رها با بغض گفت: ببخشید.

ای بابا من هم که دل‌رحم از بازوی گنده سامیار گرفتم و کشیدمش این‌ طرف و گفتم: برو کنار  ببینم، چقدر گنده شدی تو!

با خنده رفت کنار، رفتم طرف دختره. برخلاف میل باطنیم که دلم می‌خواست دختره رو تیکه پاره کنم، بدون لبخند و با جدیت دستم رو طرفش دراز کردم و گفتم: سلام. اسم من زهراست، خواهر   سامیار، از سامیار کوچک‌ترم.

با فین فین دستش‌ رو آورد جلو خواست دست بده که یکهو بهرام با تعجب گفت: رها!

عه،من فکر می‌کردم این‌هاا رفتن. رها با  خوش‌ رویی با بهرام و باراد روبوسی کرد و به برسام و بردیا هم با لبخند دست داد.

سامیار که انگار خبر داشت عادی نگاه می‌کرد، اما من چشم‌هام اندازه گردو شده بود.

یکم خودم رو جمع و جور کردم گفتم: معرفی کنید.

سامیار: رها، آخرین دختر عموی این چهارتا.

- پس چرا با بهرام و باراد روبوسی کرد،بااین یکی ها نه؟!

سامیار:چ ون با این دوتا ( به بهرام وباراد اشاره کرد) یک جور هایی خواهر و برادر همدیگه‌اند.

- آها!همون که مامان یکی شیر نداشت، مامان اون یکی شیرش داد؟! 

با این حرفم رها سرخ شد و من نیشم باز‌. دختر بدی به نظر نمی‌اومد، فقط زود قضاوت می‌کرد و این یه ضعف بود تو زندگیش.

آروم دم گوش سامیار گفتم:

- خبرت، نگو که دوست دخترته وگرنه می‌زنم نصف شی به خدا.

- بود، دیگه نیست.

سری از روی تاسف و همزمان رضایت تکون دادم.

بلند گفتم: سامیار من‌ رو برسون اداره، کلی کار دارم.

بردیا: عه، کجا؟!

- من برای مراسم امشب نمیام، چون قرار نیست بین من و آقا برسام محرمیتی خونده بشه، من فقط و فقط تمرکزم برای آماده شدن این ماموریت.

بهرام: مطمئنی؟!

- صد در صد.

سامیار سوییچش رو گرفت طرفم و گفت:

- تو با این برو، من بابچه‌ها کار داریم جایی.

بی‌حرف خواستم سوار شم که رها پرید جلوم.

- دختر آرام، چته؟! 

- ببخشید، بابت حرف‌هام و ترسوندن الان.

- من که اصلا برام مهم نیست حرفات، اما یاد بگیر که قضاوت کار خوبی نیست.

- بله صحیح.

سوار شدم و رفتم سمت اداره، تا ساعت هفت شب کارم طول کشید. دیگه واقعا خیلی خسته بودم، رفتن به چندجا برای سر درآوردن از اصل ماجرا و پرس‌ و جو یک کم خستم کرده بود. یک کم که نه، به شدت خسته شده بودم، خواهان یک خواب پنج یا شش ساعته بودم.

با زنگ خوردن گوشیم سرم رو از رو میز بلند کردم. وای وای، مامان بود.

- جانم؟!

- کجایی؟!

- کارم تو اداره طول کشید.

- پاشو بیا خونه، همه منتظر تو هستن.

- میام میام. 

- خداحافظ، منتظریم.

بی‌میل وسایلم رو جمع کردم و با چشم‌هایی که نیمه باز بود رفتم.

رسیدم. در رو با ریموت باز کردم و بعد از پارک ماشین رفتم داخل.

خوب همه آشنا بودن، غریبه نبود و این جای شکر داره.

خلاصه، یه محرمیت یک ساله بین بردیا و سولماز خونده شد.

هرکاری کردن من هم قبول کنم، قبول نکردم، جالب اینجا بود برسام هم اعتراضی نداشت.

همه نشسته بودن رو مبل‌ها و گرم صحبت، من هم از فرصت استفاده کردم و دور ترین مبل رو انتخاب کردم و کم کم چشم‌هام گرم شد و خوابیدم. با پرت شدنم به زمین، سیخ نشستم و به دور و اطرافم نگاه کردم.

ای وای، آبروم رفت! نمی‌دونم چقدر بود خواب بودم اما الان، این چشم‌های گشاد و خندون نشون از یه انفجار کنترل شده‌است.

بی‌حال بلند شدم و رفتم طرف پله‌ها.

مامان: زهرا عزیزم کجا؟!

- مامان دارم از بی‌خوابی و خستگی می‌میرم.

- شام چی پس؟

- نمی‌خورم.

رفتم بالا و همین که به اتاقم رسیدم فلفور خوابم برد.

وای، چه خوابی، خدایا مرسی، خیلی خواب خوبی بود!

وقتی چشم‌هام رو باز کردم، ساعت یک ظهر بود.

و چه ناکام قرار است از دنیا بروم، وای، مامان من ‌رو نصف می‌کنه.

رفتم حموم و تند تند روباه‌ شور کردم خودم رو و اومدم بیرون. لباس‌های نظامیم رو هم پوشیدم و با چادرم که فقط برای اداره سر می‌کردم و بیرون از اداره با مانتو بودم برداشتم.

دویدم پایین. عه، هیچ کسی نبود! آخ جون.

@همکار ویراستار

@Nava0_o

ویرایش شده توسط Nava0_o
ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۱۲)

 

تند تند یهک چیزی خوردم و بدون فکر به اینکه بقیه کجا هستن این وقت روز، رفتم اداره. بعد از جواب سلام دادن به بقیه و یک کم حرف زدن با چند نفر رفتم تو اتاقم، امروز جلسه داشتیم و قرار بود همه چی رو یک بار مرور کنیم و وظیفه هر کسی مشخص بشه، الان که دارم از این زاویه به ماموریت نگاه می‌کنم،  می‌بینم اوضاع بدجور قمر در عقربه، فقط خدا رحم کنه. جالب اینجااست که قراره یک مدت همه‌مون یک جا زندگی کنیم، یعنی در طول ماموریت توی شمال، من، سولماز، برسام و بردیا، بهرام وباراد و سامیار یک جا زندگی کنیم، هر چند دیشب شراره کلی اصرار کرد که باهامون بیاد و بالاخره هم تونست بابای من و خودش و عموجون رو راضی کنه.

با چند تقه‌ای که به در خورد سرم رو از برگه‌های روی میزم درآوردم و بدون نگاه به اینکه کیه، بفرماییدی گفتم و دوباره کله‌ام رو کردم تو برگه‌ها.

با صدای برسام چند لحظه مکث کردم، اما سرم رو بلند نکردم، بی‌ حرف اومد و نشست رو مبل‌ های جلوی میز.

- کاری داشتید؟!

- اومدم یکم حرف بزنیم.

- می‌شنوم!

- چرا نخواستی محرم بشیم؟!

- چون که زیرا.

- میشه وقتی دارم باهات حرف می‌زنم به من نگاه کنی.

خونسرد سرم رو بلند کردم و خودکارم رو گذاشتم رو برگه‌ها و گفتم:اینم نگاه، حالا بفرما.

- بچه‌ بازی درنیار، ما جلوی اون آدم‌ها باید نقشه زن‌ و شوهر رو بازی کنیم، یعنی برات سخت نیست؟!

- نه!

- چی؟! یعنی انقدر آدم... استغفرالله.

- ادامه جمله‌ات رو نشنیده می‌گیرم و از حرفت می‌گذرم، اما محض اطلاع باید بگم قرار نیست همچین نقشی رو بازی کنیم.

- منظور؟!

- امروز تو جلسه می‌فهمی.

- منتظرم.

- حرف دیگه‌ای هم دارید که بزنید ؟! اگه نیست لطفا تشریف ببرید، بنده کلی کار دارم.

- انقدر جمع نبند من‌ رو!

- سعی می‌کنم.

بی‌ حرف بلند شد و رفت. آخیش، خیلی رو‌ اعصاب منه، فکر کرده من مثل اون دخترهام، بی‌تربیت! امروز به عمو ‌میگم که نمی‌خوام نقش زن و شوهر خوشبخت رو بازی کنم، زنی که عاشقه شوهرشه و بخاطر عشقش با شغل مزخرفش کاری نداره.

ساعت چهار، رفتم اتاق جلسه، یک کم به صحبت گذشت و با ورود عمو جلسه شروع شد.

عمو با یک صدای رسا و بلند گفت:

- یک بار دیگه مرور می‌کنیم.

یک عکس از روی میز برداشت و زد به تخته روبه‌رو گفت:

- این آقا اسمش کبیر و پنجاه و هفت سالشه، ده سال آلمان زندگی کرده، هر غلطی که خواسته کرده تا اینکه دیپورتش کردن و برگشته ایران، دیده کار و کاسبی برای کسب روزی حلال سخته افتاده تو کار قاچاق.

یه عکس دیگه زد به تخته و ادامه داد:

- این شازده اسمش روهام و سی و پنج سالشه و پسر همین کبیرخانه، دوتایی میرن پیش آدمی به اسم(یه عکس دیگه نشون داد اما این بار یه زن  بود) مهیا، این مهیا خانم زیر نظر یه آدمی به اسم بورهانه.

اوه، اسم‌ رو نگاه کن؛ بورهان!

عمو ادامه داد:

۱: اول از همه باید به مهیا نزدیک بشید که این کاره سامیاره.

۲: به روهام که زن و بچه داره نزدیک می‌شید، اینکه می‌گم زوج برای اینه که رفت و آمدتون شک برانگیز نباشه، با خانم روهام و خود روهام رفت و آمد می‌کنید و اما می‌مونه بورهان. این آقا بورهان خیلی زرنگه، خیلی خیلی زرنگ، وظیفه اصلی  سرگرد ستوده اینه که نقش یک خیانتکار به همسرش یعنی سرگرد جهانی رو بازی کنه و از اون طرف هم بدون اینکه روهام و همسرش بفهمن که ستوده و جهانی با بورهان درگیر هستند، به این دونفر نزدیک بشه و بشه دوست خانوادگی.

سامیار: یه سوال؟

- بفرما؟!

- پس کبیر چی می‌شه؟!

- کبیر بازنشست کرده خودش رو و رفته شیراز، درگیر مهمونی‌های شبونشه. فعلا مهره فرعی حساب میشه.

من: جناب سرهنگ، سامیار چطور باید به مهیا نزدیک شه؟! اون که تجربه‌ای در ماموریت و اقداماتش نداره.

- نگران نباش، اما تجربه در اغفال کردن داره.

در حد انفجار سرخ شده بودم، سامیار به شدت بدش میاد که یکی بهش به کنایه بگه تو دختر ها رو اغفال می‌کنی.

بهرام: جناب سرهنگ، ما چی؟!

- کنترل همه بچه‌ها به عهده تو و باراده.

- می‌گم که، نمیشه من زن سرگرد جهانی نباشم؟!

عمو همچین محکم گفت نه که دهنم کامل بسته شد. حالم گرفته شد و بد تر از همه پوزخند برسام رو مخ بود.

باراد: جناب سرهنگ حالا کار اینا چی هست؟! برای چی دنبالشونید؟!

- چون...

@همکار ویراستار

@نویسنـכهے فضایے

@Nava0_o

ویرایش شده توسط Nava0_o
ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۱۳)

- چون جون خیلی از آدم‌ها بخاطرشون گرفته شده.

باهیجان گفتم: مثلا چی‌کار می‌کنن؟!

- لولیتا.

با دهن باز به عمو نگاه کردم، نه! وای خدای من، لولیتا بدترین کابوس هر دختری.

خدا هیچ‌کسی رو گرفتار این آدم‌ها نکنه، یادم میاد یک‌ بار یکی از همکارام داشت روی یه پرونده کار   می‌کرد، ازش که پرسیدم موضوع پرونده چیه، گفت لولیتا، گفتم لولیتا چیه؟! گفت عروسک لولیتا.

بیش‌تر توضیح نداد و منم موندم تو خماریش، اما من‌ رو که می‌شناسید و می‌دونم که درجریانید  چقدر فضولم رفتم راجع بهش تحقیق کردم، تازه یواشکی پرونده همکارم رو هم کش رفتم که کسی‌ نفهمید به جز محسن.

اوخ اوخ یادم نمیره وقتی فهمید پرونده رو کش رفتم چقدر عصبی شد، می‌گفت خوب نیست همیشه دخالت کنی تو. همه‌چی، تو رو خدا نگاه چه چیز سختی هم ازم می‌خواد، دخالت نکردن تو کار بقیه، الحق الانصاف کار سختیه.

باصدای عمو به خودم اومدم.

- بله؟!

- کجایی زهرا؟ خوبی؟!

- بل... بله بله.

- داشتم می‌گفتم، بجز لولیتا، قاچاق مواد مخدر، مخصوصا گل و ترامادول...

بی‌اختیار یه یاخدای بلند گفتم و متعجب به عمو نگاه کردم، وویی خدایا من این‌ بار جون سالم به در ببرم باید نذری بدیم.

بردیا با خنده گفت:

- جناب سرهنگ می‌گم این زهرا رو بدیم دست بورهان، بشه لولیتا.

الهی کچل‌ شی بردیا، سنگ قبرت‌ رو با شیلنگ مستراب بشورم.

به‌جای من برسام و سامیار با اخم بهش نگاه کردن و عمو با جدیت گفت:

- تو این یه مورد با زهرای ما شوخی نکن که خودت‌ رو میدم به بورهان بشی لولیتا برای دخترای سادیسمی.

 با کلافگی گفتم:

- عمو حالم بد شد، بسته دیگه، میشه انقدر اسمش رو نبرید.

باراد: ترسیدی؟!

- نه، اما راستش یه جوری شدم، از تصور اینکه هویتم رو بشناسن و بیفتم دستشون ترسیدم.

بهرام: تاوقتی همه ما هستیم اتفاقی برای تو و سولماز خانم و شراره نمی‌‌افته.

 

یه پوف گفتم و با خسته نباشید عمو زود رفتم اتاقم. سامیار و محسن هم باهام اومدن، جالب بود که محسن اصلا حرفی نزد و عمیقا تو فکر بود.

اومدن تو اتاق، به محسن که دمق بود نگاه کردم.

- چته داش محسن؟

- جدا شدیم.

هرچند خوشحال شدم از جداییش اما لبخندم رو نگه داشتم و گفتم:

- پس از همین الان زندگیت شروع شده، لذت ببر از این شروع دوباره.

بی‌حرف از اتاق زد بیرون.

سامیار: با اون دختره... به‌هم زده؟!

- آره، بالاخره راحت شد.

- آره، حالاچرا انقدر دمق بود؟! خوبه حالا فقط دوست دخترش بود.

- بالاخره هرچی باشه ۲ سال بود باهم بودن، طبیعیه سخت باشه براش.

- آره، حق داره.

- خوب، دوست‌ دختر جدیدت اسمش چیه؟!

سامیار پرو پرو گفت:

- قراره با مهیا جون آشنا بشم، آماده خواهر شوهر شدن شو.

-  سامی، ببند فکت‌ رو، می‌زنم صدای عرعر خر بدی گلم!

- خیلی خب بابا، تو خودت استاد خریتی.

پوکر بهش نگاه کردم وگفتم:

- گمشو بیرون، امشب زود میام خونه تا برای فردا چمدونم رو جمع کنم.

- به من چه، بای.

زود جیم‌ فنگ شد و الفرار. هی خدا، از فردا میرم یه جای جدید بین یه مشت وحشی، عمو می‌گفت پراز محافظ، همه جا دوربین داره. حسابی باید حواسم به حرفام و حرکاتم باشه. تند تند کارام رو انجام دادم و زنگ زدم به سولماز.

- چطوری عروس خانم؟!

- ببند دهنت‌ رو زری، مگه قرار نبود امروز بیایی سمت اداره ما؟! 

- جون سولماز یادم رفت. سولماز بزنگ به شراره و پری بگو پا بشن و بیان خونه ما، خودت هم بند و بساطت رو جمع کن با چمدونت بیا خونه ما، امشب قراره همه خونه ما جمع بشن تا فردا صبح راحت راه بیفتیم.

- عه! زیادیم که.

- میگم حیف که پری رو نمی‌شه ببریم.

- کی گفته نمی‌شه؟! اونجا شراره هم تنهاست، نمی‌شه که دوتا دختر رو صبح تا شب تنها بزاریم و بریم دنبال انجام وظیفه.

- با عمو صحبت کن.

- آره باید با بابا حرف بزنم بگم شراره هم اونجا تنهاست پری هم اینجا تنهاست بزاره با ما بیاد.

- بسته زیاد زر زدی، منتظرم، خفه بای.

رفتم خونه و بعد از بستن چمدون رفتم پایین.

- مامان، مامان، ننه، عشق راستین، چراغ خونه، نفسم، بابا کجایی خب؟ حنجره برات جر دادم، کوشی؟!

مامان با جیغ گفت:

- خبرت نیاد دختر، پشت سرتم.

با ترس برگشتم و به مامانم نگاه کردم، یا بسم خدا، مامان چرا داره گریه می‌کنه.

با ترس رفتم سمتش و گفتم:

-گریه چرا؟ چی‌شده؟ اتفاقی افتاده؟!

با خنده بابا که اینبار اون پشت سرم بود گفتم:

- ای بابا چه‌ خبره؟ قبض روح شدم خب، مثل بچه خوب از روبه‌رو بیایید دیگه.

مامان: کی گریه کرد بچه؟!

بابا: داشت پیاز خورد می‌کرد گوشیش رو می‌خواست رفت بالا.

- آها، خوب به سلامتی. من گشنمه.

- بی من رو بخور.

با صدای پری با نیش باز بهش نگاه کردم و گفتم: جون، بیا بخورمت.

پری: چه هیز شدی زری!

- قربونت به شراره رفتم.

با صدای شراره از پشت سرم یه جیغ زدم و گفتم: ای لعنت!

شراره: که به من رفتی آره؟! که اینطور. عجب!

- نه بابا گفتم به بهرام جون رفتم.

خدا شاهده یه درصد هم فکر نمی‌کردم بهرام هم اینجا باشه از پایین تو سالن داد زد: شراره دختر عمو جون بزن شتکش کن.

- آقا بهرام دستم بهت برسه دهنت رو با در یکی می‌کنم.

باراد: منم کمکت می‌کنم.

- ایول.

با پس کله‌ای سولماز بهش نگاه کردم.

- عه، عشقم سلام، تویی؟! من تورو کجا دیدم، تو چقدر جذابی لعنتی!

پری: چقدر زر می‌زنی، ببند دیگه، برو لباسات رو بپوش شام بریم بیرون.

- جان من، راست میگی؟ کیا میان؟!

- همه. به جز مامان بابای تو که خونه مامان بابای برسام اینا دعوتن.

- راستی، پری فردا با  ما میایی؟!

پری که معلوم بود خیلی ذوق زده شده بلند گفت:

- آره- آره، آخ جونم، جون- جون!

- خونسرد باش.

@همکار ویراستار

@نویسنـכهے فضایے

@Nava0_o

ویرایش شده توسط Nava0_o
ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۱۴)

صبح با صدای جیغ و داد سولماز و شراره بیدار شدم، این‌ها چه زود باهم دیگه مچ شدن.

با عصبانیت گفتم: چتونه هار شدین؟ گمشید بیرون از اتاق جیغ و داد کنید بابا اه.

پری خونسرد گفت:

- فاطی پاشو یک ساعت دیگه راه میفتیم.

- خوب به جهنم، ساعت رو ببین تازه شش صبحه، مگه شمال فرار می‌کنه؟!

- نه، اما دیر می‌رسیم، اونجا کلی کار دارید.

- هوف، ای بابا، یک روز هم بدون وجود زهرا به زندگیتون برسید، اه.

با غر- غر بلند شدم و آماده شدم، چمدونم رو همون دیشب دادم به سامیار بزاره تو ماشین، محسن‌ هم دیشب همین‌جا موند.

به جز ما کلی مامور زن و مرد جوون و پیر قراره بیان به شمال برای مأموریت.

رفتم پایین، بعداز خوردن صبحونه که انگار مهمونی بود و همه از جمله پدر و مادر بهرام و باراد، برسام و بردیا و شراره، عمو و زن عمو، محسن بودن. گریه‌های مامانا شروع شد، عادت مامانم بود، بنده خدا همیشه می‌ترسید برم و یه بلایی سرم بیاد و دیگه برنگردم، همیشه میگه تو اوج جوونی برای از دست دادن شوهرم نگران بودم، الان باید هم نگران شوهرم باشم هم دخترم، بعدش هم غر میزنه که آخه دختر رو چه به  پلیس شدن. بیا ور دل خودم آشپزی و شوهرداری یاد بگیر.

با شدت گریه مامانم با تعجب نگاش کردم، با خنده‌ای که سعی داشتم کنترلش کنم با یه فاصله تقریبا بلند رفتم وایسادمو گفتم:

- مامانم؟ فدات‌بشم؟ الان بجز نگرانی برای من باید نگران سامیار هم باشی.

مامان با جیغ روبه بابا گفت:

-راستین، یک چیزی به این ور پریده بگو.

بابا: نکن دخترم، نمیبینی نگرانه؟

زهره جون با گریه گفت:

- زهراجون عزیزم، اینطوری نگو تو از دل ما مادرا خبر نداری.

با بغض رفتم طرف مامان، بابا رو رسما کشیدم اون‌طرف و مامان رو محکم از پشت بغل کردم و با بغض گفتم:

- الهی تب نکنی نمیرم برات، اگه تب کردی خودم بمیرم برات.

بهرام: شاعر بزرگوار، زهرا ستوده.

بردیا آروم گفت:

- ببند، جالبه برام این روی زری جون، زن‌داداش گلمم ببینم.

- مامانم، قربونت بره این سامیار کله پوک، چرا نگرانی؟ مگه نمی‌دونی من چه خشن و وحشی هستم؟ قول میدم از این سامیار بی‌مغز هم مواظبت کنم. الان آشتی کن، می‌خوام برم ماموریت‌ها، شاید افتادم مردم، از دستم راحت شدی.

یا قرآن، صدای اعتراض همه بلند شد، با لبخند ژکوند برای همه چشمک زدم و گونه مامانمو محکم بوس کردم و گفتم:

- بخند، بخند که خنده‌هاتم یک جون تازه می‌بخشه خوشگل خانم.

مامان با کلی ناز رضایت داد و کم کم نرم شد، محکم من و سامیار رو بغل کرد که خوب در اصل انگار سامیار من و مامان رو بغل کرد. خلاصه کم کم راهی شدیم و دخترها با یک ماشین و پسرها با دوتا ماشین، راننده نصف اول راه پری بود و نصف دومش من.

نصف اول راه رو که من فقط خوابیدم،یعنی جوری شده بود که صدای پسرها هم از اونور در اومده بود.

بعد از رسیدن هرکی یه طرف پنچر شد و خوابیدیم. نمی‌دونم چقدر خوابیده بودم که با  نوازش‌های دست یکی چشم‌هام رو باز کردم، سامیار جونم بود.

- عشق داداش چطوره؟

- چی می‌خوایی؟

- انقدر تابلو بود که چیزی می‌خوام؟!

با خنده نشستم و بعد از یه کش‌ و قوس گفتم:

- اوف، چه جورم! بگو، زود، تند، سریع.

-  من، چیزه خوب... می‌دونی؟...

- نه، بگو تا بدونم.

- میشه... میشه با شراره حرف بزنی؟

خونسرد گفتم: راجع به؟

- ازدواج.

- نه، نمی‌شه.

- آخه چرا؟! ها؟!

- چند وقته می‌شناسیش؟!

- سه سال.

با تعجب گفتم:

- بگو به خدا!

- جون زهرا راست می‌گم، هم دانشگاهی بودیم.

- خب؟!

- بهش پیشنهاد دادم که ازش سیلی خوردم.

پقی زدم زیر خنده.

- هرهرهر، نخند بابا، چی‌اش خنده داره آخه؟!

- سیلی خوردنت! فکر کن به تو، کسی که دخترها براش می‌میرن، شاتالاق سیلی زده.

- آبجی؟! جون من، لطفا باهاش حرف بزن، راضی نمی‌شه هرچی بهش میگم.

- اون حسش پاکه، نمی‌خوام اذیت بشه، تو فقط بخاطر یه مدت می‌خوایش.

پوکر بهم نگاه کرد و گفت:

- کی گفته؟! من برای آخر عمرم می‌خوامش.

- ثابت کن.

- چطور؟!

- به داداشاش بگو.

- گفتم بهشون.

- جواب؟!

- موافق‌ هستن، اما میگن با بزرگتر، اما من طاقت ندارم، این چند وقت که اینجاایم می‌خوام بیشتر باهاش آشنا بشم. میشه بهش بگی؟! لطفا. تو رو خدا، جون من!

بعد از یه مکث طولانی، همون‌طور که از روی تخت بلند می‌شدم گفتم: باشه، میگم.

یه داد بلند زد که متعجب نگاش کردم و گفتم: چته؟!

پرید طرفم و محکم بغلم کرد، یه دور چرخوندم و گذاشتم زمین و گفت:

- ای به قربونت برم جون دل داداش.

- خدانکنه عزیزم، گمشو بیرون می‌خوام لباس‌هام رو عوض کنم.

بعد از انجام عملیات رفتم پایین، خوب، توی این ویلا فقط خودمونی‌ها هستیم، ویلای بغل بقیه مأمورین، با صدای بلند گفتم:

- سلام، من اومدم.

شراره با جیغ گفت:

- عشقم، بیا پیش خودم بتمرگ.

با خنده رفتم طرفش که دیدم یک سر مبل برسام نشسته و یک سر مبل شراره. خونسرد نشستم وسطشون و گفتم:

- من گشنمه، یه فکری برا شیکم من بکنید.

سولماز: پاشو خودت یه چیزی درست کن.

خیلی عمیق فرو رفتم تو مبل و گفتم:

- مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد، لطفا بعدا بیایید سراغش‌.

@همکار ویراستار

@Nava0_o

@نویسنـכهے فضایے

ویرایش شده توسط Nava0_o
ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۱۵)

برسام با خنده‌ای که ازش توقع نداشتم نگاهم کرد و گفت:

- خوب حالا، چته؟ مبل سوراخ شد.

نیشم رو باز کردم و گفتم:

- داداشی برام غذا بخر.

اوی ننه اخماش رفت توهم، باجدیت خم شد طرفم و گفت:

-به من نگو داداش.

خبیث نگاش کردم، اوه، پس دل بستن به بنده، اما شاید هم می‌خواد عکس‌العمل من رو ببینه. من هم که عمرا سه کنم، خونسرد نگاش کردم و شونه‌هام رو انداختم بالا و گفتم: اول غذا.

به زور خنده‌ای که داشت رو لب‌هاش شکل می‌گرفت  رو جمع  کرد و گفت:

- سامیار بپر زنگ بزن برای همه پیتزا بیارن.

دست‌هام رو کوبیدم به هم دیگه و گفتم:

- برای من یه ساندویچ هم بگیر.

بدون توجه به نگاه بقیه کله‌ام رو کردم تو گوشیم و گفتم: چیه؟! گشنمه خب. شماها هم هرکدوم پیتزاتون رو نخوردین من می‌خورم. البته منظورم فقط دخترای جمع هست، به علاوه داداش جونم.

سامیار: بقیه‌تون چیزی نمی‌خواید؟!

شراره: من به‌ جای  نوش، دوغ می‌خوام.

- باشه.

سامیار رفت و زنگ زد تا سفارشامون رو برامون بیارن. منم درگیر ادیت زدن روی عکس مامان بابا بودم. بعد از تموم شدن کارم سرم رو بلند کردم و به سامیار که سفارش‌ها دستش بود نگاه کردم. بعدازخوردن شام هر کی به یه کاری مشغول شد، من که رفتم بالا و نشستم پای لپ‌تاپ، با مرور خاطرات کلافه شدم و از جام بلند شدم، آخه چرا؟! چی‌شد که اینطوری شد؟!

خودم رو پرت کردم رو تخت و بشمار سه خوابم برد.باصدای گوشیم چشم‌هام رو باز کردم.

ساعت پنج صبح بود، یه تیپ عادی زدم و رفتم پایین، حوصله صبحونه خوردن هم نداشتم، نشستم جلوی تلوزیون و به برنامه‌ای که معلوم نیست اصلا چیه نگاه کردم. باز هم؟!هوف. باز هم اومد لعنتی، دستم رو گذاشتم رو گلوم و سعی کردم محکم و عمیق نفس بکشم، اما نمی‌شد، از اون روز این حس خفگی مبهم سراغم اومد، نمی‌تونستم نفس بکشم، انگار بختک افتاده بود روم و گلوم رو فشار می‌داد. خدایا  یه کاری بکن، یکی رو بفرست، من هنوز به خواستم نرسیدم.

خواهش می‌کنم بزار به اون خواستم برسم بعدش از این نفس تنگی‌های یهویی بمیرم، با زانو افتادم روی زمین و چشم‌هام داشت سیاهی می‌رفت.

شده  تا حالا نفست رو نگه‌داری و بخوایی ببینی چقدر می‌تونی تحمل کنی؟! اما بالاخره می‌دونی هروقت بخوایی می‌تونی نفس حبس شده‌ات رو آزاد کنی؛ اما من این اراده رو از خودم نداشتم. با چشم‌های بسته کامل پهن زمین شدم، موهام کامل رو پارکت کف سالن پخش شده بود و فکر کنم جلوه زیبایی ازم ساخته شده بود.با صدای داد و بی‌داد  اطرافم با یه نفس خیلی عمیق تا آخرین حد چشم‌هام رو باز کردم.

بهرام و سامیار کنارم نشسته بودن و سامیار نبضم رو چک می‌کرد که با دیدن  چشمای بازم محکم کشیدم تو بغلش و سرشو فرو برد بین موهام و شروع کرد بلند بلند گریه کردن.

برسام و بردیا به زور ازم جداش کردن. با کمک پری و سولماز که درست مثل شراره گریه می‌کردن نشستم و تکیه دادم به مبل.

ناخواسته نفس‌های عمیق می‌کشیدم، از هیچ کس  صدایی در نمی‌اومد و انگار که تو شوک بودن. بی اختیار اشک‌هام ریخت و کم‌کم شدتش بیش‌تر شد. کشیده شدم تو بغل پری و آروم براش زمزمه کردم.

- پری، بدون رسیدن به آرزو پنج‌سالم داشتم می‌مردم.

از ماجرا فقط پری باخبر بود و چه خوب بود که درک می‌کرد.دیگه نایی برام نمونده بود.

سامیار با خشونت و عصبانیت من رو از بغل پری جدا کردو با داد گفت:

- بازم؟ آخه چرا؟ تو که خیلی وقت بود حمله نداشتی، آخه موضوع چیه؟!

با شرمندگی و چشم‌هایی که هنوز می‌باریدن چشم‌هام رو ازش دزدیم و همون‌طور که با سختی بلند می‌شدم گفتم:

- شرمندم داداش.

- شرمنده‌ای؟ معلومه تو پنج ساله چته؟!فقط سه دیقه، سه دیقه تا مرگت مونده بود میفهمی؟!

آروم گفتم: سولماز ساعت چنده؟!

شاید تو این وضعیت، تنها واژه‌ای که برای فرار پیدا کردم همین بود.

سامیار خواست حرفی بزنه که باراد بازوش رو کشید و برد‌.

سولماز اومد کنارم و گفت: 

- پنج و نیم.

- خوبه، برید بخوابید، من خوابم نمیاد.

بهرام با اخم گفت: میری استراحت می‌کنی.

تلخ گفتم: به شما مربوط نیست،تمام.

با دخترا رفتیم بالا، بخاطر من نخوابیدن و انقدر مسخره بازی در آوردن که همه چیز رو فراموش کردم.

با جیغ جیغ پری بلند گفتم:

- اومدم بابا، اومدم. حالا انگار حلوا پخش می‌کنن.

قرار بود امروز بریم جستجوی کلی از منطقه و هر چیزی که قراره توی ماموریت برامون مهم باشه.

پری و شراره تو خونه میموندن، قسم خوردن که درها رو قفل کنن و به هیچ وجه بیرون نرن و همچنین گوشیشون هم مدام در دسترس باشه.

همونطور که موقع انجام وظیفه جدی می‌شدم و از خود شوخ طبعم فاصله‌ می‌گرفتم اینبار هم شدم یه زهرای جدی و اخمو.

سوار ماشین سامیار شدم و سولماز کنارم و محسن عقب نشست. محسن دیشب رفت به مادر بزرگش که این‌جا زندگی می‌کرد سر بزنه. صبح ساعت ۶ هم اومد.

- محسن داداش دمقی!

- نه جون زری، این مامانی یک کم کلافم کرده.

- چرا؟ باز هم میگه زن بگیر؟!

- آره، مخم رو خورد به خدا، ورد زبونش شده، زن، زن، زن.

سولماز با خنده گفت:

- خوب آقا محسن زن بگیر حالا که انقدر عروس دوست‌ داره.

محسن با خنده و شیطنت خودش رو کشید جلو و گفت:

- می‌گم، دختری،چیزی تو دست و بالتون دارید؟!

هم زمان با سولماز گفتیم:

- اوه، تو بگو چندتا می‌خوایی؟!

مثل دیوونه‌ها یه بسم الله گفت و با جدیتی که مسخرگی ازش می‌بارید گفت:

- از اونجایی که دین اسلام برای هر مرد چهار زن رو مشخص کرده،بنده با زاپاسش بخوام حساب کنم پنج تا می‌خوام.

سولماز با لحن لاتی گفت: حل چشاته.

اون دوتا باهم مسخره‌بازی در‌می آوردن و من همه فکرم دور و بر بورهان میگشت، بورهان، بورهان، بورهان.

فقط خدانکنه اونی که فکر می‌کنم نباشه.

کلی زیر دست و بالادستی، کلی آدم هست که باید از این باند دستگیر بشه، امیدوارم همه‌مون سالم بمونیم.

@همکار ویراستار

@Nava0_o

@نویسنـכهے فضایے

 

 

ویرایش شده توسط Nava0_o
ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۱۶)

با رسیدن به مقصد، مثل فرفره پیاده شدم و تکیه دادم به ماشین تا بقیه هم برسن.

همینطوری برای خودم مشغول دید زدن اطراف و ویلاهای خوشگل و جیگر بودم که با کوبیده شدن ماشین دیگه‌ای به ماشین یه هین بلند کشیدم و برگشتم طرف جایی که ضربه خورده بود.

ای دل غافل،ببین چی‌شده؟بخدا سامیار من رو قورمه قورمه می‌کنه،سولماز و محسن هم مثل من تو شوک بودن.

دوتا آدم گنده از ماشین پیاده شد، اول فکر کردم ماشین برای این غول‌ بیابونی‌هاست، اما بعدش یک پسر که اول سرش پایین بود و من ندیدم پیاده شد.

در نگاه اول می‌تونستم بگم خوشتیپ، با محسن و سولماز طلبکار رفتیم سمتشون، اما همین که پسره سرش رو بلند کرد هرسه میخکوب شدیم. خودشه! بورهان، بورهان آریامنش!

خونسرد و جدی رفتم طرفش و با عصبانیت که ناشی از عوضی بودنش به‌ علاوه داغون کردن ماشین سامیار بود داد زدم و بلند بلند گفتم:

- هوی، یارو! مگه کوری؟!ا ین چه طرز رانندگیه، ببین، ببین با ماشین خوشگل داداشم چیکار کردی! بزنم صدای بز...

حرفم باکشیده شدن دستم توسط سولماز نصفه موند. بورهان که تا الان داشت فقط و فقط گوش میداد، خونسرد گفت:

- این فرقون ارزش حرص خوردن نداره، بعدش هم با من درست حرف بزن خانم.

محسن عصبی شد و گفت:

- و اگه نزنه چی میشه مثلا؟

یکی از اون محافظ هاش اومدن طرف محسن که بورهان با خشم گفت: کنار.

خودش اومد روبه‌روی محسن وایساد و گفت:

- ببین بچه، اگه بلد نیستی خودم یادت میدم که...

من: که چی؟! می‌خوایی بگی حرف اضافه نزنه؟! جنابعالی نباید چرت و پرت بگی. خسارت!

بورهان: چک میدم.

- منتظرم، زود.

یه نگاه کلی به سر تا پام انداخت و گفت: جالبی.

در حالی که خونم داشت به جوش میومد گفتم:

- خسارت. لطفا حرف بیخود نزنید.

چک رو نوشت و داد؛ به مبلغ ۲ میلیون تومان بود.

بی حرف سوار ماشین شدن و رفتن تو یک خونه. به ویلا نگاه کردم، نمای ویلا هیچ چیزش مشخص نبود، همه‌اش رو دار و درخت پوشونده بود.

محسن: مرتیکه عوضی، شیطونه می‌گفت همینجا بزن بکشش، ماموریت هم شروع نشده تموم میشه‌.

سولماز: شیطون غلط کرد، تو عاقل باش.

با اومدن بقیه و فهمیدن ماجرا دیگه اعصابی برای کسی باقی نموند دیگه.

برسام: سوتی که ندادید؟

با خباثت تمام  یک ابروم رو انداختم بالا و گفتم:

- چرا، اتفاقا من گند زدم به ماموریت.


در عرض صدم ثانیه به مرز انفجار رسید و شروع کرد هوار زدن و در عین حال گفت:

- دختره احمق، خدا بگم چیکارت نکنه، الان من چی بگم؟ هان؟!

من نیشم باز بود و برسام در حال ترکیدن، که خوب انبار باروت شده بود و واقعا ترکید.
سامیار و باراد رفتن طرفش و زدن زیر خنده و همونطوری نگهش داشتن تا طرف من نیاد.

بهرام اومد کنارم وایستاد و با خنده گفت:

- واقعا که برسام، واقعا که خنگ به تمام معنایی، اصلا از ردیف دندون های به نمایش گذاشته زهرا و خونسرد بودنش نفهمیدی سر کاری؟! واقعا که خیلی خنگی!

بعداز حرفش هم خودش قاه قاه خندید. ای مرگ، انگار بهترین جوک سال رو براش تعریف کردم، شیطونه میگه کفشات رو تا ته بکن تو حلقش‌.

برسام که کلا در هر حالتی خوی حیوون بودنش رو حفظ میکنه مثل خر عر زدو گفت:

- تو من رو دست انداختی؟ آره؟ من رو؟!

باتعجب بهش نگاه کردم و گفتم:

- نه، عمم‌ رو.


یهو خیز برداشت طرفم، می‌دونستم کاریم نداره، فقط انقدر لوسش کردن که جنبش پایین اومده. بردیا پرید طرف من و وایستاد جلوی من و روبه برسام گفت:

- خدا شاهده ناخونتم به خواهر زن و همچنین زن‌داداش آینده‌ی من بخوره می‌زنم صدای بچه گورخر بدی.

برسام غضبناک بهم نگاه  کرد و گفت: دارم برات.
مثل اسکل‌ها از کلکلمون ذوق کردم و با نیش باز گفتم:

- بی‌صبرانه منتظرم آقای لوس.

- من لوسم؟!

صدام رو کلفت کردم و گفتم: نه، من لوسم.

بهرام قهقهه زنان زد به شونه برسام و گفت:

- خیلی خوبه خدایی، الان چه حسی که داری که زده نابودت کرده؟ همیشه تو میزنی ما رو از ریشه نابود می‌کنی یک بارم این زلزله.

برسام با دندونای کلیدشده غرید: بهرام.
همه پسرها باهم گفتن:

- جان جان.


سولماز تکیه داده بود به بردیا و همزمان با خندیدن مشت می‌زد به بازوی بردیا.

بردیا کلافه شد و دستای سولماز رو گرفت و گفت: سولماز، خانم موقت، گل من، انقدر مشت نزن خوب پدر بازوم در اومد.

یه دور دعوای جانانه هم بردیا و سولماز کردن.خلاصه بعد از انجام کارها برگشتیم ویلا.
وای، عجب بوی خوبی میاد، صدام رو انداختم پس کله‌ام و بلند گفتم:

- بازم، پری جون دل‌هارو دیوونه کرده، شراره موهاشو بندری شونه کرده، رنگ غذای پری چه قشنگ و نازه، شراره چه آسون سفره رو پهن می‌کنه.

یهو پسرا همزمان یه لی‌لی‌لی بلند گفتن و منم جوگیر یه خیار از تو ظرف رو میز برداشتم و گفتم:

- شراره بده یه بشقاب به من، پری برقص با سالادات با من.


پری و شراره که در حال قهقهه بودن از آشپزخونه اومدن بیرون و با دو اومدن طرفم و مثل خر پریدن رو من که با کمر محکم فرود اومدم زمین. باجیغ جیغ گفتن: تو کاش پسر بودی.
من هم خونسرد دست‌هام رو گذاشتم زیر سرم و گفتم:

- اول اینکه از روی من بلند شید.

با زور بلند شدن که منم بلند شدم و الکی مشغول تکون دادن خاک‌های لباسم شدم و با صدای کلفت گفتم:

- برا آقاتون غذا بکشید.

بعد به پسرها اشاره کردم و ادامه دادم:

- واسه این کوچولوهام بکشید، گشنگی بهشون فشار آورده.

سولماز خول از پشت بغلم کرد و گفت: تو چقدر جذابی.

با چندش از خودم دورش کردم و گفتم:

- بیشور، گوسفند خول، روانی جذاب، صدبار گفتم من رو از پشت بغل نکن، حس بدی بهم دست میده.

 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط 𝓝𝓪𝓿𝓪𝓞_𝓸
ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۱۷)

سولماز: نفسم خوب خیلی جیگری.

همونطور که می‌رفتم سمت میز گفتم: هیز بدبخت.

بعداز ناهار خوشمزه‌ای که خوردیم هرکس رفت رد کار خودش. ساعت سه‌ و نیم بود که حاضر شدم و یه تیپ اسپرت زدم و سوییچ ماشین برسام رو برداشتم و  رفتم دور دور.

ناخوآگاه رفتم سمت خونه بورهان، رسیدم و تو همون ماشین خیره شدم به در. رفتارم و جذب شدنم به بورهان برام جالب بود، از یه طرف هم به برسام زیادی دقت می‌کنم. یعنی ته مأموریت چی‌میشه؟! والا همیشه همینه مثل این سریال‌ها و رمان‌ها شخصیت‌های پلیس می‌گن یعنی آخر این مأموریت چی می‌شه؟!

آیا ملت بسی چون من مرض تکرار کلمه دارن؟ خیر؟ بله؟ نمی‌دونم والا! خدایا خول شدم دارم با خودم حرف می‌زنم.

با کوبیده شدن یه سنگ به شیشه ماشین و شکسته شدنش یه هین از ترس کسیدم و بلند داد زدم:

- تو روح هفت نسل قبل از کسی که این‌کار رو کرد.

ملت قانقاریا گرفتن، ای خدا قلبم نمیزنه. چی می‌گی زهرا، قلبم نمی‌زنه چیه؟ پس الان داری با جورابت نفس می‌کشی؟!وا! مگه با جوراب هم نفس می‌کشن؟ نمی‌دونم شاید می‌کشن. زهرا چرا دری وری می‌گی؟ گمشو پایین ببین کی زد ماشین برسام رو به خاک داد. ای خدا، برسام من رو حلق آویز می‌کنه، هنوز عصبانیت سامیار سر ماجرای چهار ساعت پیش تو مغزمه. چقدر داد و هوار کرد، آی بچم له شد، آی ماشینم داغون شد، آی خدا بگم زهرا چیکارت نکنه، آی فلان شد، اینجوری بشی، اونجوری نشی. انقدر نفرینم کرد که فکر کنم تا آخر عمرم دیوار گیر شم، زهرا خاک تو سرت دیوار گیر نه، زمین گیر. حالا همون چه فرقی داره، فکر کنم نفرینش از همین الان گرفته! وای رو ماشین بد آدمی هم گرفته. ای خدا، بدبخت شدم، برسام من رو می‌کشه.

وای وای وای. حالا وایسا ببینم اصلا کی بود اینکار رو کرد؟! با فکر به اینکه من دو ساعته مثل اوسکل ها با چشم‌های گرد شده و فکرهای مزخرف نشستم تو ماشین، یکی کوبیدم تو سرم و از ماشین پیاده شدم. ای خاک عالم بر کمرت زهرا، دختر بدبخت شدی که! یارو فرار کرد. فرارکرد. وای ددم، با تکرار کلمه فرار کرد، یکی دیگه کوبیدم تو سرم و گفتم:

- الان من باید پاچه شلوارم رو دستم بگیرم و ببرم به عنوان خسارت بدم به برسام؟!

وای مامان من رو میکشه، صدبار بهم گفته تو کلا از ماشین کسی استفاده نکن. من تو این چند سال که گواهی نامه گرفتم دوازده باز ماشین عوض کردم. انگار طلسم دارم، با ماشین هر کس میرم یک جا، یک بلایی سر ماشین طرف میاد.

الان هم که برسام. وای برگام، برسام، برسام و برگام ریخت! یعنی برگام ریخت، برسام نریخت. آخه خنگ مگه برسام رودخونست که بریزه؟ خدایا من چرا توان این رو ندارم که یکی بکوبم تو دهن مغزم. مغزم چقدر زر می‌زنی عزیزم.

با تکون‌های دست یک نفر به خودم اومدم. عه! برسامه که. اول بیخیال نگاش کردم، بعد یهو با چشمای گشاد شده نگاهش کردم. وای بدبخت شدم، وای خدا فشارم. از ترس زبونم بند اومده بود!

برسام خونسرد نگاهم کرد  گفت: چته، چرا اینجوری نگاه می‌کنی؟!

- هی‌...هی...هی...هی...

- وای، چته خوب، هی هی هی، مثل آدم حرفت رو بزن دیگه خوب.

- چی...چی...چی...چی...

- ای خدا، بابا چته؟

- م...م...م...م...

- د بیا اینو جمعش کن، گوسفند شدی؟!

- بع...بع...بع‌...بع...

- تا کی می‌خوایی بع بع بع کنی؟!

خدایا هی می‌خوام بگم بعدا بیا، میگم بع بع، می‌خوام بگم من گناهی نداشتم، سوزنم گیر کرده م م می‌کنم. می‌خوام بگم چی شده اینجایی همش میگم چی چی چی.

من چجوری به حرف زدن بیفتم؟!

مثل بز داشتم نگاهش می‌کردم و اون هم خنثی و مثل میمون به من نگاه می‌کرد.

دوباره زبونم رو چرخوندم و گفتم: خ‌‌...خ...خ...

- چیه؟ می‌خوایی تف کنی؟!

اه، چندش، می‌خواستم بگم خوب، وای نکنه لال شدم؟!

زهرا، فکر کن فکر کن فکر کن، خدایا دمت گرم، نوکرتم به مولا، وقت دیگه‌ای برای بدبختی و تاثیر پذیری نفرین اون سامیار در به در پیدا نکردی.

با سیلی که تو صورتم خورد یکهو زبون باز کردم و بلند بلند هوار زدم و گفتم:

- جون سولماز، مرگ خودم، جون سامیار، جون پری و شراره ،من مقصر نبودم‌. یکی با سنگ زد به شیشه ماشینت و فرار کرد.

با قیافه خونسرد برسام متعجب و باترس نگاش کردم، الان آرامش قبل گردباده؟! نه اون که طوفان بود! خوب اسکل اینم مترادف همونه دیگه، ای ننم الان وقت مترادف پیدا کردن شاسگول؟!

برسام با لحنی عادی گفت:

- خودم دیدم از دور، اما وقتی دیدم عکس‌العملی نشون ندادی اومدم ببینم خودت چیزیت نشده باشه، که دیدم سالمی. الان هم مهم نیست، اما بار آخرت باشه بی‌اجازه به ماشین من دست می‌زنی، دفعه بعد اینجوری خونسرد باهات حرف نمیزنم؛ بشین تو ماشین بریم.

بی‌اختیار گفتم:

- چقدر زر میزنی بربری.

با گرفته شدن مچ دستم و فشار انگشتاش رو دستم به قیافه‌اش نگاه کردم و با نیش باز گفتم:

- بشین بریم.

بعدشم به زور دستم رو از تو دستش کشیدم بیرون و نشستم پشت فرمون. چیه؟ انتظار داره بزارم خودش بشینه؟!عمرا، مگه الاغم ماشین به این خوشگلی رو برگردونم به صاحبش؟ والا!

 

برسام: برو ساحل، بچه‌ها اونجا هستن.

- تو اینجا چیکار می‌کنی؟!

- موقع رفتن دیدمت، اومدم دنبالت.

- چه کار زشتی کردی، بار آخرت باشه.

- و تو چه کار زشتی کردی که بی‌اجازه ماشین من رو برداشتی.

- دوست داشتم.

- من هم دوست داشتم!

- دوست داری برو دوست خونه.

- آدرسش رو بلدی بیا باهم بریم.

- یه تخت خالی داره اونم تو برو.

- بی تو مزه نداره‌.

- تو واجب تری، خوش بگذره.

- حرف نباشه، توام میایی!

- کجا؟!

- خونه پدر ژپتو.

- اون آقا شجاع مجید جان.

- مهم نیته.

یهو همزمان گفتیم:که پاکه.

دو ثانیه بهم دیگه نگاه کردیم و با خنده و تاسف برای همدیگه سر تکون دادیم.

یا من خولم، یا این؛ اما هردومون شفا لازمیم و السلام.

 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط 𝓝𝓪𝓿𝓪𝓞_𝓸
ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۱۷)

با صدای گریمور پلک‌هام رو باز کردم.

- عزیزم تموم شد، فقط مواظب باش آرایشت پاک نشه‌.

یک باشه گفتم و بعداز تشکر از اتاق بیرون رفتم.

خوب دلیل اینکه گریم کردیم، اینه که رهام و مهیا دوتا دوست مشترک  داشتن به اسم‌های شبنم و آیهان‌. این دوتا باهم ازدواج می‌کنن و از ایران میرن، ما هم برای اینکه به عنوان دوست به روهام و مهیا نزدیک بشیم خودمون رو شکل اونا کردیم،من شدم شبنم و برسام هم آیهان‌. سامیار و سولماز هم از طریق ما قراره به عنوان سرمایه‌گذار وارد بشن.

امروز من و برسام به عنوان دوتا دوست قدیمی میریم خونه‌ی روهام و زنش ستاره. فقط خدا رحم کنه واقعا! یک تیپ رسمی زدم و از اتاق رفتم بیرون. اصولا موقع کار یا رفتن به جایی برای انجام مأموریت کسی شوخی نمی‌کرد.

با دیدن برسام ریز ریز خندیدم و گفتم:

- قیافت شبیه اونه، صدات چی؟!

یکهو با یک صدای دیگه حرف زد:

- اینم صدا.

- باریکلا، آفرین نابغه‌. راه بیفت بریم.

از بچه‌ها خدافظی کردیم و راه‌ افتادیم سمت خونه روهام.

با رسیدنمون برسام یک تک زد به گوشی آیهان و رفتیم تو. به جز دوتا نگهبان کس دیگه‌ای دم در نبود.

رفتیم تو، دو تا خدمه اومدن استقبال و بعدش هم روهام و ستاره. حالا وقت رفتن تو جلد زهرای وظیفه‌شناس و بازیگر بود.

خیلی گرم و صمیمی با ستاره و روهام حال احوال کردم، جوری که خودم هم از خودم پرسیدم نکنه واقعا من دوستشونم؟!

روهام معلوم بود آدم زرنگیه. چون...

ستاره:

- خوب، شبنم جون از شما همسرتون آقا آیهان زیاد شنیدم، یکم از خودتون بگید.

روهام با موزی‌گری تمام پرسید:

- راستی آیهان جان گفتی رفتین کدوم کشور.

چه ضایع داره می‌گه هنوز باورم نمیشه خودتون باشید. هه، انقدر گند بالا آورده حتی دوستای خودش هم وجودشون براش سخته.

برسام خونسرد بایک لبخند مردونه گفت:

- استرالیا روهام جان.

- آخ، آره آره یادم رفته بود، ماه پیش بهم گفتیا باز یادم رفت.

برسام با زیرکی تمام گفت:

- ماه پیش نبود، سه ماه پیش بود.

روهام که انگار دیگه خیالش راحت شده بود با ذوق گفت:

- خوب داداش از اونور چه خبر.

واقعا چه سوال مزخرفیه؟ هر کی از خارج از کشور میاد زود ازش می‌پرسن از اونور چه خبر؟! خوب چه خبری می‌خوایی واقعا؟! ملت دارن زندگی عادیشون رو می‌کنن دیگه.

روهام رو کرد طرف من و گفت:

- هنوزم عاشق هم‌دیگه‌اید؟!

خودشه، حالا وقت هنر نماییه منه.

برسام طبق هماهنگی قبلیمون زود و باهیجان گفت:

- من که هنوزم عاشقشم. (بعد دستش رو انداخت دور گردنم)

با یک لبخند مصنوعی که خیلی تلاش کردم تا مشخص بشه الکیه، دستای برسام رو از دور گردنم باز کردم و گفتم:

- آ‌...آره...آره.

ستاره با چشم‌های ریز شده به من و برسام نگاه کردو بعد رو کرد طرف روهام و خیلی نامحسوس یه تای ابروش رو انداخت بالا.

خیلی ریز برای برسام چشمک زدم و بایه لبخند به جمع نگاه کردم.

روهام:آهان،خوبه،چی بهترازاین.حالا چی‌شد برگشتید؟!

اینبار من جواب دادم و الکی با اکراه گفتم:

- دیگه خوشم نمیومد اونجا زندگی کنم، ایران بهتره‌.

ستاره:

- مطمئنی عزیزم؟!

(حالا وقت حرکت دادن مهره‌های اصلیه)

- راستش نه.

- خوب پس چرا؟!

- دنبال هیجان و کار جدید می‌گردیم، شریک هم داریم، اما کسی رو نمیشناسیم.

روهام با کنجکاوی متمایل شد سمت جلو و گفت:

- چه کاری مثلا؟!

با ابروهای بالا رفته گفتم:

- تا وقتی قطعی نشه بهتره نگیم‌.

- خوب بگید شاید تونستم کمک کنم.

 

@Seniorita-

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط 𝓝𝓪𝓿𝓪𝓞_𝓸
ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت ۱۸

ستاره رو کرد به من و گفت:

- خب شبنم جان بگید دیگه!

برسام با جدیت خاصی که تو چهره‌اش بود گفت:

- یک کاری هست که راجبش زیاد پرسیدم و همچنین دیدم می‌خوام برم تو اون کار.

شاید برسام داشت  خیلی سریع پیش می‌رفت اما به نظر من هم کار درست همین بود. هرشب مهمونی‌های کوفتی می‌گیرن و  دختر وپسرهای زیادی رو میفروشن تا بعد از چند وقت هم بشن عروسک و فرستاده بشن برای آدم‌های سادیسمی و روانی که از آزار و اذیت دیگران لذت می‌برن، و ما هرچه زودتر باید همچین آدم‌هایی رو نجات بدیم.

رهام با یک اخم ریز گفت:

- چی هست؟!

- بعداً، الان وقتش نیست.

رهام که معلوم بود یک ذره بهش برخورده خواست اعتراض کنه که ستاره مانع شد. برای یک زمینه‌ی کوچولو از سامیار و بردیا و برسام هم گفتیم، توضیح و صحبت اضافه برای الان دیگه جایز نبود.

اون روز هم گذشت، وقتی آخرشب برگشتیم حوصله حرف زدن نداشتیم. برسام به شدت سردرد داشت و قرار شد گزارش کار رو من ارسال کنم برای سرتیپ.

صبح با صدای نکره بردیا بیدار شدم، با صدای گرفته و همون لباس خواب رفتم تو راه پله و هوار زدم:

- بردیا، ببند دهنت‌رو سرصبحی چته؟!

- عه، زهرا پاشدی، من فکر کردم رفتی تو خواب ابدی‌.

دمپایی رو فرشی‌هام رو درآوردم و محکم پرت کردم سمتش که نخورد بهش و افتاد کنار پای پری.

پری با صدای بلند گفت:

- زهرا، زن‌عمو زنگ زد.

رفتم سمت اتاق و گفتم:

- خودم بعداً بهش زنگ می‌زنم!

با روشن کردن نت گوشیم سیل پیام‌ها جاری شد، اما یک ایمیل داشتم.

متعجب بازش کردم، محتوای ایمیل چیز خاصی نبود اما قشنگ معلوم بود با رمز فرستاده شده.

دوباره زود دویدم تو اتاق برسام و درنزده پریدم تو.

- هوی چه‌ خبرته؟!

- هوی تو کلات، این ایمیل رو ببین!

گوشیم رو گرفتم سمتش و با سر بهش اشاره کردم.

کلافه ازم گرفتش و گفت:

- یعنی عرضه خوندن یک ایمیل هم نداری.

- نابغه، اول خودت ببین بعد سرمن غر- غر کن.

با دقت به ایمیل نگاه کردوگفت:

- صبر کن!

گوشیش رو برداشت به یکی از بچه‌های اداره زنگ زد. ایمیل رو برای اون‌ها هم فرستادوگفت تا سه ساعت دیگه خبر می‌دن.

بی‌حرف از اتاق بربری زدم بیرون و بعداز قیافه آدم گرفتن رفتم پیش بچه‌ها، سروصداشون همه‌جا رو برداشته بود.

سولماز و شراره هم‌زمان با هم گفتند:

- چه عجب!

- گمشید بابا، دیشب تا ساعت یک به شِرووِرهای اون رهام خاک برسر و زن وسواسیش گوش می‌دادیم.خیلی رو مخ بودن اصلاً من چرا قبول کردم تو این مأموریت باشم درصورتی که می‌تونستم راحت برم برای خودم عشق‌وحال.

پری بلافاصله بعد از تموم شدن جمله‌ام گفت:

- ما که بهت گفتیم، خودت نخواستی، الان هم غر نزن چون دیگه گذشته.

باراد گفت:

- گزارش دادی دیشب؟!

- آره، همون موقع که رسیدم.

- کی می‌رید؟!

- امشب ساعت یک با سولماز.

- چرا با سولماز؟!

- چون با یک دختر راحت‌ترم، همین که بدونم خونه نباشه کافیه.

بهرام گفت:

- من نمی‌فهمم  چرا یک دختر باید بره تو اون خونه اون‌ هم این وقت شب؟

باراد در جوابش گفت:

- چون لازمه.

- خب چرا؟!

- چون چ چسبیده به را.

@ M.M☆ویژه☆

@ سِنیوریتا

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت(۱۹)

شب رأس ساعت دوازده با سولماز حاضر شدیم تا بریم خونه‌ی بورهان، البته یواشکی، سوال اینجاست که چرا یواشکی؟ چون بورهان خان ازاون‌جایی که خیلی دیر اعتماد میکنه و به شدت دیر هم وا میده ماهم که وقتی برای تلف کردن نداریم یواشکی می‌ریم تا ببینیم می‌تونیم مدرکی، چیزی پیدا کنیم یا نه.

حالا باز هم سوال پیش میاد چرا دوتا دختر؟ چون من و سولماز خیلی- خیلی زیاد در دویدن و انجام حرکات رزمی سریع هستیم.

با غر- غر سولماز رفتیم سوار ماشین شدیم، البته برسام این‌ها هم اومدن اما خوب اون‌ها می‌مونن بیرون تا ما کارمون رو انجام بدیم و برگردیم.

با صدتا صلوات و ختم قرآن گرفتن رسیدیم به در ورودی سالن، خداروشکر اینجا خونه شخصی و خصوصی بورهان گاوهِ و محافظ و سگ نداره، وگرنه من رو اگه می‌کشتن هم نمیومدم برای فضولی، والا بخدا، تو فکر کن بری انجام وظیفه و محض ارضای فضولیه خودت یکهو بشی عروسک، خاک بر سرم، زبونم لال خدانکنه، استغفرالله.

با ضربه‌ای که با کمرم خورد به خودم اومدم، سولماز با عصبانیت گفت:

- چه مرگته؟ دوساعته چرا چشم‌هات رو ریز و درشت می‌کنی، کور شدی به حمد خدا؟

- ببند فَکت رو، باز کن درو!

- کور، در بازه.

- عموت تیراندازه.

- ها- ها- ها، وای تو چقدر بامزه‌ای، دلم درد گرفت از بس خندیدم.

هردومون خفه شدیم و فقط تمرکزمون رو گذاشتیم رو انجام کارمون.

هرکدوم رفتیم طرف یک اتاق، انقدر دقیق و حساس بودیم تا زیر شامپو‌ها رو هم میگشتیم، هرچیزی ممکنه باشه، دوربین، شُنود، هرچیزی.

با زهرا گفتن سولماز برگشتم سمتش که با مغز خوردم زمین و دام صدا داد.

- چته، آروم صدام کن خب، آخ الهی پشه و مگس شی.

- با صدای هر- هر برسام تو گوشم گفتم:

- ببندا، وگرنه وقتی دیدمت به ماشین چمن زنی تبدیلت می‌کنم.

- زهرا انقدر زر نزن بیا این‌ها رو ببین!

با جدیت و بهت سولماز، متعجب رفتم سمتش، اوه، خدای من چقدر عکس!

- ببین چه کلکسیون قشنگی هم راه انداخته.

- زهرا پشتشون شماره داره.

- معنیش چیه؟

- ترتیب دوست‌دختراشه، باهرکدوم که خوش‌گذرونده تموم شده لولیتاش کرده.

- الان این‌ها رو چیکار کنیم؟ چجوری ببریم؟

سولماز یکم فکر کردوگفت:

- گوشی.

زود گوشیم رو درآوردم و تند- تند عکس گرفتم.

 - بقیه‌جاها مونده، پاشو!

فقط یک انباری تو سالن دوم مونده بود، درش خیلی ضایع و مزخرف بود. چوبی بود و نصفش شکسته.

هردو متعجب رفتیم سمتش، تو نگاه اول چیزی مشخص نبود اما دقت که می‌کردی بعد از در چوبی در آهنی داشت. چه جالب ظاهر سازی کرده‌بودن، هردو متفکر رفتیم سمت در بازش کردیم، جالب‌تر این بود که راحت باز می‌شد.

همین که خواستیم پامون رو بزاریم تو انباری، صدای داد خیلی بلند برسام پیچید تو گوشم.

سولماز شوک زده دستش رو گوشش که به دلیل داد برسام اذیت شده بود موند و خیره شد به در.

هردو با شتاب دویدیم سمت ورودی سالن و تا آخرین توان رفتیم تو کوچه، ماشین پسره به طرز فجیعی نابود شده بود.

نصفش فرو رفته بود و سامیار از پنجره اون طرف تا نیمه پرت شده بود بیرون، انقدر متعجب و بهت زده بودم قدرت انجام هیچ‌کاری رو نداشتم.

فقط می‌گفتم خدایا داداشم، چقدر بد بود و عذاب آور که قلبم ریتم تند گرفته بود برای برسام‌.

با رسیدن ماشین پسرها، بردیا و بهرام و باراد زود از ماشین پیاده شدن و دویدن سمت ماشین سامیار این‌ها.

هیچی نمیفهمیدم، تو یک دنیای وارونه بودم.   همه‌چی معلق بود، حرف‌ها، سیلی‌هایی که بهم می‌زدن هم مبهم و گنگ بود. می‌دیدم،‌ می‌شنیدم اما قدرت حرکت دادن اعضای بدنم رو نداشتم.

با شدت ضربه‌ای که به کتف خورد و هم‌زمان سیلی تو صورتم تازه به خودم اومدم و...

@همکار ویراستار

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت ۲۰

تازه به خودم اومدم و فهمیدم چه اتفاقی افتاده، واکنشم دست خودم نبود مثل دیوونه‌ها شده بودم.

محسن با تیم خودمون درگیر علت اتفاق افتادن حادثه بودن، فدای آبجیم بشم، سولماز رو بردن بیمارستان، به خاطر شوک از هوش رفته بود.

سعی کردم خودم رو جمع‌وجور کنم، رفتم سمت ماشین سامیار. 

برسام و سامیار رو برده بودن بیمارستان و الان فقط یک ماشین نیمه له شده جلوی چشم‌هام بود.

کم کم داشت خلوت می‌شد و من مثل مسخ شده‌ها خیره به ماشین بودم.

با کشیده شدن دستم توسط یک نفر برگشتم سمتش، باراد بود، مثل یک برادر کشیده شدم تو آغوشش، هق- هق گریم رو تو سینه ستبرش خفه می‌کردم.

با باراد رفتیم بیمارستان، برسام حالش خوب بود اما سامیار نه، سامیارم، داداشم، چقدر مامانم بی‌قراری می‌کرد این‌بار.

پری و شراره هم اومدن بیمارستان، سولماز هم حالش خوب شده بود و همگی منتظر بودیم. حال من و بردیا خیلی بد‌تر از بقیه بود، باز بردیا خیالش راحت شده بود که برسام حالش خوبه و تا فردا بهوش میاد اما من چی؟ داداش قشنگم زیر تیغ جراحی بود و قلب من بی‌قراری می‌کرد و اضطراب داشتم که چطور با مامان بابام می‌خوام روبه‌رو شم.

با اومدن دکتر حتی قدرت بلند شدن از روی صندلی رو نداشتم که برم سمتش، پری زود رفت سمتِ دکتر و ازش تند- تند سوال می‌پرسید.

قلبم مثل قلب یک سربازی شده بود که تو صحنه جنگ پشت یک درخت کوچیک از دست دشمن قایم شده و هرلحظه امکان پیدا شدن و دیده شدنش وجود داره.

دکتر گفت:

- آقای جهانی که حالشون خوبه، آقای ستوده هم باید منتظر باشیم تا ببینیم چی پیش میاد، عملشون موفقیت آمیز بوده، توکلتون به خدا باشه.

فقط یک لحظه نفس آسوده کشیدم و با شنیدن کلمه بعدی دکتر که گفت منتظر بهوش اومدنش باشید باز هم نفس لعنتیم گیر کرد.

بردیا از خوشحالی رو پا بند نبود، فقط اگه من باعث و بانی این مصیبت رو پیدا کنم خودم از زندگی سیرش می‌کنم.

***

سه روز بعد...

با جیغ پریدم تو بغل داداشم و شروع به قربون صدقه رفتنش شدم.

- الهی زن آیندت فدات شه جیگرکم، الهی قربونت برم داداش زشتم، من که مردم و زنده شدم. از ترس حتی نذاشتم عمو به مامان و بابا بگه، خاک تو سرت نمیگی اگه چیزیت می‌شد من می‌مردم فدات شم؟

با گریه ادامه دادم:

- سامیار خیلی بیشوری، خیلی دوست دارم داداشی، دیگه هیچ وقت مریض نشو!

شراره با فین- فین من رو از سامیار که رو تخت بیمارستان ولو بود و تازه سه ساعت بود بهوش اومده بود جدا کرد و بدون خجالت و رو درواسی در برابر چشم‌های گرد شده هممون رفت تو بغل سامیار و زار زار گریه کرد. تازه خانم خانم‌ها از دهنش پرید به عشقش هم اعتراف کرد که برسام که تخت بغلیش بود با اعتراض و عصبانیت واقعی گفت:

- شراره خانم خجالت بکش وقتی برادر و پسر عموهات اینجان بی‌جا....الله‌واکبر.

سامیار که از ذوق داشت جون می‌داد شراره‌ رو محکم‌تر بغل کرد و پیشونیش رو بوسید و روبه من با ابرو اشاره کرد یعنی خواهش می‌کنم الان بگو.

با جدیت صدام‌ رو صاف کردم و روبه برسام و بردیا گفتم:

- خواهرتون رو می‌دین به ما؟

باراد با ذوق گفت:

- با اجازه ننه و باباش بعله! لی لی لی .

برسام سرفه کنان گفت:

- نخیر، مگه کشکیه؟ 

- شرطت رو بگو حاج‌آقا.

- در مورد ازدواج این دوتا که اصل پدرومادرامونن...

- اونا که اوکی شدن، خیلی وقته.

- بعداً باید توضیح بدید، داشتم می‌گفتم من یک شرط دارم.

- چی؟ چه شرطی؟!

- توام باید زن من شی!

سامیار قاه- قاه خندیدوگفت:

- شوخیت گرفته داداش؟!

- نه اصلاً شوخی ندارم، خواهرت در ازای خواهرم.

- و اگه من قبول نکنم؟

- داداش جونت باید بره عاشق یکی دیگه شه.

- محاله، اصلاً مگه حرف برادر مهمه؟ نه اصل پدره دختره.

- تو خانواده ما تا وقتی برادر بزرگ‌تر بعد از پدر تایید نکنه ازدواج صورت نمی‌گیره.

شاید توی اون لحظه، توی اون موقعیت جوابی که دادم درست بودن یا اشتباه بودنش رو نفهمیدم اما بعده‌ها چه خوب و چه بد تاوانش رو پس دادم جوری که...

- قبوله!

سامیار شراره رو از خودش جدا کرد و شراره مبهوت زده رفت سمت بردیا و سعی داشت به بردیا بگه تا با برسام حرف بزنه.

سولماز و پری مثل بهرام و باراد فقط نظاره‌گر بودن، حق هم داشتن این موضوع اصلاً به اون‌ها مربوط نمی‌شد.

سامیار معترض و عصبی گفت:

- امکان نداره، مگه من مریضم که زندگی خواهرم رو بخاطر خودم تباه کنم؟

برسام پوزخند زد و گفت:

- اشتباه می‌کنی، ازدواج خواهرت با من یعنی نجات دادن زندگیش.

- چی؟ منظورت چیه؟!

- منظوری ندارم. خود زهرا هم که جوابش رو گفت توام که بخاطر عشقت مجبوری سکوت کنی.

رو کرد سمت همه کسانی که تو اتاق بودن و همچنین محسنی که تازه به جمعمون اضافه شده بود و ادامه داد:

- اگه فقط بشنوم حتی اشتباهاً کلمه‌ای از شرطی که گذاشتم کسی مطلع شده‌ باشه مطمعن باشید تاوان پس می‌دین.

این برسام رو واقعاً نمی‌شناختم، غریبه بود، مبهم بود.

خلاصه یک هفته بعد پدر و مادرهامون هم اومدن شمال و یک عقد موقت بین سامیار و شراره، من و برسام خونده شد بعدش هم بعد از دوروز برگشتن.

علت تصادف هم هنوز به طور دقیق مشخص نشده یا شاید هم شده و به من چیزی نمی‌گن.

تمام فکر و ذکرم شده دیدن و قراری که با بورهان گذاشتم، بورهان، بورهان، بورهان.

سامیار از مأموریت استعفا داد و قرار شد به جاش محسن به مهیا نزدیک شه، سولماز و بردیا هم که از قبل تو نخ هم بودن و دلیلی برای جدایی بعد مأموریت ندارن.

برسام کاری باهام نداره، من هم کاریش ندارم اما هنوزم شور و شوق گذشتم باقیه. 

@ همکار ویراستار♥️

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت ۲۱

با عر- عر گوشیم دست از  مسخره‌بازی با محسن برداشتم و به صفحه‌ خیره شدم، عجب، چه جالب، چه خفن، چه جذاب.

در کمال تعجب و ناباوری بورهان بود، با یک پشتک پریدم و با گوشی تو دستم بدو- بدو رفتم  پایین.

- بچه‌ها، بچه‌ها، بچه‌ها

- چته!

- بورهان زنگ می‌زنه، بیایید- بیایید!

- عه! جان من؟! الان خوشحالی؟

- برسام خان جناب‌عالی خوشت میاد من رو حرص بدی آره؟!

محسن گفت:

- زهرا گوشی رو جواب بده، اون ور خط مرد یارو.

نشستم وسط سالن  و گوشی رو گذاشتم رو اسپیکر روی میز وسط سالن.

- بله؟

همه دورم حلقه زدن و منتظر شنیدن حرف‌های  بورهان شدیم.

- زهرا خودتی عزیزم؟

 با چشم‌های از تعجب گرد شده بخاطر این صمیمیت بی‌جاش گفتم:

- عرضتون؟

- اصولاً نمیگن امرتون؟

- من از کسی دستور نمی‌گیرم شازده.

- در‌خواست چی؟ درخواست قبول می‌کنی؟!

- تا چی باشه.

با جیغ‌های خفه و خنده‌های ریز- ریز بردیا و لایک دادن‌های باراد با اعتماد به نفس ادامه دادم:

- البته اگه درخواست طرفم معقولانه باشه به درخواست فکر می‌کنم و شاید هم قبول کنم.

- الان من ازت یک درخواستی دارم.

- چی؟ یعنی چه در خواستی؟

- امشب رو با من وقت بگذرونید.

بهرام داشت نسکافه می‌خورد که با شنیدن این حرف با فشار از دهنش پاچید تو صورت برسام و پوزخند رو صورت برسام رو از بین برد، با خنده به زور کنترل شده‌ای گفتم:

- بله؟ متوجه نشدم! منظور؟!

- اوه، فکر کنم من بد پیشنهاد دادم.

- خب؟

- بهتره بگم امشب رو با من شام میل می‌فرمایید.

به شدت از این شاسگول بازیش بدم اومده بود اما الکی خجالت چاشنی لحنم کردم و گفتم:

- خب راستش چطور بگم، من اگه بیام با همسرم میام.

به وضوح میتونستم تصور کنم که چطور شوکه شده، آره، یس، همینه.

- هم...ه...همس...همسرتون؟! ام...اما من...اما من فکر می‌کردم مجرد باشید.

بابغض ساختگی و یک تای ابروی بالا رفته گفتم:

- راستش تا دوسال پیش بودم، اما سرنوشت همه چی‌رو تغیر داد. کاش هنوز هم مجرد بودم.

با لحن موزیانه‌ای گفت:

- اصلاً مشکلی نداره، اتفاقا این متأهل بودن‌ها خیلی آزادی میده.

با پوزخند گفتم:

- شب می‌بینمتون.

بدون این‌که به صدای نکرش گوش کنم قطع کردم. هه، پسره یالغوز دیلاق.

با سوت بردیا و هورای سولماز از فکر و حرص خوردن اومدم بیرون و بهشون نگاه کردم.

باراد گفت:

- عالی بود الاغ.

- مرسی چقدر هم که به من لطف داری.

- خواهش می‌کنم عزیزم!

- خب من پاشم برم حاضر شم یک زنگ هم به سامیار و بابام‌اینا بزنم، ببینم عروسی سامیار و شراره کی هستش.

بردیا گفت: زحمت نکش زن‌داداشم، بعد از مأموریتمون عروسیِ اون‌هاست، بعدش هم عروسی من و عشقم سولماز.

- مبارک!

محسن گفت:

- زهرا، از پری خبر داری؟

- نه والا از دیروز که هرسه شون برگشتن تهران من که حسش نبود بزنگم بهشون.

- اگه شد به پری زنگ بزن بگو جواب تماس‌هام رو بده.

- پری تا نخواد کسی نمی‌تونه مجبورش کنه.

- اون به حرف تو گوش میده.

- باشه، باهاش حرف می‌زنم.

- مرسی!

خواستم برم بالا که با صدای برسام سرجام وایستادم.

- بله؟

- اصلاً دلم نمی‌خواد امشب با وجود من زیاد به اون مرتیکه بچسبی.

با چشم‌های ریز شده برگشتم سمتش و گفتم: شوهر قلابی یادت که نرفته مأموریت چیه؟ پس تو کاری که من مسئولشم دخالت نکن به هیچ‌وجه.

- تو...

با صدای بهرام متوقف شد و هردو چشم دوختیم به بهرام همیشه خون‌سرد.

- بسه، یکم دیگه ادامه بدید هردوتون رو معلق می‌کنم.

با جیغ- جیغ گفتم:

- سوء استفاده‌گر.

بعدش هم با حرص پاهام رو همون‌جور که می‌کوبیدم رفتم بالا.

با غر- غر حاضر شدم و با اعصابی خراب‌تر سوار ماشین برسام شدم و هردو رفتیم رستوران مورد نظر شازده بورهان.

اوم، خوشمان آمد، عجب جایی، جون- جون.

- زشته، خودت رو کنترل کن.

- برو بابا پیر مرد به‌ تو چه!؟

با خشم اومد سمتم و مچ دستم رو گرفت و گفت:

- زهرا حدت رو بدون من رو دیوونه نکن، البته تو که خوب بلدی چجوری از ملت دل ببری، نکنه بااین رفتار و کارهات می‌خوای من رو پابند خودت کنی تا بعد از مأموریت آویزوونم شی.

 

@ همکار ویراستار♥️

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

پارت ۲۲

چی؟ این الان چی گفت به من؟ به طور غیرمستقیم گفت آویزوون؟ الان آیا من حق دارم بزنم صدار شیحه‌ی اسب بده؟ کسی جرأت اعتراض کردن داره؟ نه!

- هوی، شازده حواست به گفت‌وگویی که با من می‌کنی باشه، افتاد؟ یا خودم بندازمش؟! همیشه انقدر خونسرد جلوت واینمیستم و جوابت رو نمیدم، دفعه‌ بعد جوری وارد عمل می‌شم که تا هفت‌ جدوآبادت از بلایی که سرت آوردم بسوزه، تفهمیمه؟

با صدای یک یارو برگشتیم  سمتش و با اخم‌های ریز بهش نگاه کردیم.

- بفرمایید از این طرف لطفا.

برسام بدون این‌که نیم‌نگاهی هم به من بندازه خیلی فوری وارد نقشش شد، من هم مثل خودش بازی رو شروع کردم.

رفتیم تو، یک ویلا با نمای بیرونی خیلی شیک با ترکیب‌ رنگ‌های طلایی و سفید، باغ ویلا پر از سنگ ریزه‌ به رنگ قرمز و مشکی بود، چه جالب، چه‌طوری انقدر سنگ ریز به رنگ قرمز و مشکی گیر آوردن واقعا؟! 

پر از گل‌های نرگس و لاله بود و درخت نارنج و پرتقال، اومم دلم خواست.

با راهنمایی همون مرد گندهه به  داخل ساختمون راهنمایی شدیم، بر خلاف تصورم که فکر می‌کردم بورهان نیاد استقبال اما اومد و شگفت‌زدم کرد و با خوش‌رویی احوال پرسی کرد.

بعد از گذشتن از یک راه‌روی تقریباً کوچیک به یک سالن که به طور تقریبی میتونم بگم پانصد متر میشد وارد شدیم، ماشاالله، رسماً تو افق محو بودم که بورهان گفت:

-  پسندیدی بانو؟

- نیشم رو شل کردم و گفتم:

- ای، بگی نگی، بد نیست، قابل تحمل.

- ماشاالله روت رو برم، دوساعته زل زدی به کاخ خوشگلم بعد فاز دخترهای سخت پسند هم می‌گیری؟ 

برسام بی‌مقدمه دستش رو انداخت دور کمرم و کشید سمت خودش و روبه‌ بورهان گفت:

- خونه زیبایی دارید.

- سپاس، بفرمایید.

رفتیم و نشستیم، اون شب اتفاق خاصی نیفتاد، بحث‌های زیر زیرکی و دروغین من و برسام بود و جلب توجه بورهان برای نقشه، بعد از اجرای نقشه همچین بزنم منهدم کنم این برسام و بورهان رو که بین زرافه‌ها مثل داستان تعریف بشه.

***

- نکن، گوشیم رو پس بده.

-  نمیدم، نمیدم.

- غلط می‌کنی، پسش بده، بیشور بدش به من، اصلاً به تو چه که بورهان چی گفته؟

-  نشد دیگه، زن‌داشمی باید حواسم بهت باشه!

- فضول رو بردن اردبیل....! پسش بده، سولماز- سولماز بیا گوشیم رو از شوهر دربه‌درت بگیر، گوشیم رو نمیده.

سولماز از تو آشپزخونه داد زد:

- بردیا بده بهش گوشیش رو، اگه بدی بهش جایزه برات دارم‌ها.

- تا چی باشه!

- یک چیز خوب که تو عاشقشی اونم  بوق میدم بهت.

با تعجب داد زدم بوق می‌دی بهش؟

- رو کردم طرف بردیا مثل خنگ‌ها گفتم:

- بوق می‌خواستی به خودم می‌گفتی.

یکهو سولماز آژیر‌کش اومد تو سالن و یکی خوابوند پس کلم و دم گوشم آروم گفت منظورش چیه که کلاً با خاک باغچه و بیابون و خاک زیر شتر یکسان شدم.

سرم رو فرو کردم تو یقه‌ام  و گفتم:

- گوشی؟

گوشی رو گذاشت کف دستم که با سرعت نور از پیششون رفتم.

وای خدای من، شرفم، آبروم، حیثیتم همش رفت تو کفشم. وای خاک دوعالم برفرق سرم، خدایا من چرا انقدر شکوفه‌ای شانسم.

با صدای موبایلم از فکر اومدم بیرون و جواب دادم:

- بله؟

- کلاغم- کلاغم.

- اومدم.

زود یک تیپ مناسب و مخفی زدم و با سرعت نور با بچه‌ها رفتیم جای مورد نظر، با دیدن صحنه‌ی روبه‌روم قلبم تو دهنم می‌زد، رهام و زنش ستاره‌رو کشتن اون هم به طرز خیلی وحشیانه، اول...اول با تجاوز به ستاره جلوی رهام، بعد هم سلاخی کردن رهام جلوی ستاره اون رو کشتن و ستاره‌ رو به لولیتا تبدیل کردن و دست و پاهاش رو از سقف سالن آویزون کردن. دیدن ستاره ساکت نمیشه به گیجگاهش شلیک کردن و بعد خود ستاره و رهام رو جلوی در ورودی سالن به حالت نشسته گذاشته بودن.

اصلاً حس و حالم قابل توصیف نبود، واقعاً یک جور شوک خیلی بدی  بهم وارد شده بود، چقدر دلم سوخت براشون، من فکر نمی‌کردم در این حد عوضی و رذل باشن اما الان...!

با صدای برسام از فکر خارج شدم  و بهش خیره شدم که گفت:

- شنیدی چی گفتیم؟

- نه. 

- معلوم هست اصلاً حواست کجاست؟ 

- جناب‌عالی کفتشی یا داروغه؟

بهرام با خشم گفت:

- زهرا، درست حرف بزن!

- چیه؟ اگه درست حرف نزنم معلقم می‌کنی؟ ما چرا تا الان هیچ غلطی نکردیم؟ اومدیم تفریح یا مأموریت؟! هان؟ 

باراد گفت:

- زهرا، آروم باش، شرایطش پیش نیومده تا الان.

- چه توجیه احمقانه‌ای، آخه احمقا مگه شرایط طبق خواسته شماها جور می‌شه.؟!

- می‌گی چیکار کنیم؟

سولماز گفت:

- زهرا الان دقیقاً چی تو سرته؟

- چیزی که  با عملی شدنش همشون از بیخ نابود می‌شن.

- مثلاً؟

بی‌حرف گوشیم رو درآوردم و زنگ زدم به بورهان.

***

- خب بچه‌ها قرار دوروز دیگه اوکی شد، تو خونه‌اش قرار گذاشتیم من و اون، بدون برسام.

بهرام گفت:

- داری سرخود عمل می‌کنی، اگه لو بریم چی؟! بزار به سرهنگ و سرتیپ بگیم.

- برید بگید، اصلاً برام پشیزی ارزش نداره، من این مأموریت پنج ماهه‌ رو در عرض یک ماه تموم می‌کنم، حالا می‌بینید. 

هیچ کسی هیچی نمی‌گفت و همه عمیقاً توی فکر بودن. 

روزها می‌گذشت و من تمام تلاش و حواسم پی کسب اعتماد و راه‌یابی به قلب  چغندری به اسم بورهان بود.

رفت و آمدهام توسط بهرام بررسی می‌شد و همه  درگیر مسئولیت‌هاشون بودن.

حالا که بهرام خیلی با جدیت دنبالیه رد کوچیک از مهیا بود، اصلاً پیدا نمی‌شد. من هرچی به همه می‌گم این مهیا اصلاً وجود خارجی نداره و فقط برای گمراه کردنه باورشون نمی‌شه، باید خودم دست‌به کار شم به گردم دنبال این زنه مهیا، اگه واقعی باشه طبیعتاً پیدا کردنش هرچند سخت اما غیر ممکن نیست.

@Saba_82

@Z.mim

@نارسیس بانو.arabzade

@Torkan dori

@ M.M☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

 

ویرایش شده توسط M.M
ویراستاری/ M.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...