رفتن به مطلب

رمان‌ بازی زندگی | یخمک فروش جهنم کاربر انجمن‌ نودهشتیا


یخمک فروش جهنم
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

اسم رمان: بازی زندگی

اسم نویسنده: مبینا محبّی

هدف: کم کردن درد تمام دخترهای کشورم

ژانر: زندگی واقعی، عاشقانه، اجتماعی

خلاصه:

چرا؟

تو دنیایی به این بزرگی من چرا باید تنها باشم؟!

شاید عمه آسیه درست میگه من نحسم!

می‌دونم نباید به حرف اون‌ها گوش بدم اما رفتار بقیه مدام داخل ذهنم پژواک میشه که من کیم؟

اون‌ها درست میگن یا بابا؟

عمه درست میگه یا وصیت نامه مامان؟

شایدم من خیلی وقته مردم و تمام این‌ها ساخته ذهن مریضم باشه!

مقدمه:

کاش می‌شد برای ساعتی مرد

آن‌وقت است که می‌فهمی چه کسی

در نبودت دق می‌کند 

و

چه کسی ذوق می‌کند 

دلم ساعتی مردن می‌خواهد

ناظر: @نویسندهیفضابیـے 

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بنام خدا

پارت یک

💫ارتمیس💫

در حالی که سرم پایین بودوداشتم به نطق های عمه هام گوش میدادم تند تند پلک میزدم که اشکام نریزه.

مامان چرا منو بین یه لشکر گرگ تنها گذاشتی .میدونستم با کار های این دو تا جادوگر روح مادرم داخل گور میلرزه.من اینو ننیخواستم اما نمیخواستمم که باعث ناراحتی پدر بشم .هرچی بشه من دختر زنش بودم.

_دختره‌ی ح*ر*و*م*ز*ا*د*ه فکر میکنی نمیدونم داری از پولای داداشم خرج میکنی برای اون خواهر مریضت؟ایشالله تو ام به روزگار مادر و خواهرت می‌افتی.

صدای آتوسا از اونور در اومد:

_مامان ولش کن این دهاتی رو .فکر میکنه کیه که ما بهش توجه کنیم.ایششش

_اره دختر گلم تو خودتو ناراحت نکن.فدات بشم.

این دختر مادر نداشته که بهش توجه کنه حسرت توجه رو داره زندگیش رو دوتا از دوستاش گرفته بودن که اونا هم دارن میمی....

ادامه حرفش با تقه ای که به در خورد ادامه نداد.

با اومدن پدر و ارمین به سرعت اشکمو پاکردم و پاشدم رفتم سمت پدر و برادرم.تمام توانم رو بکار گرفتم تا صدام نلرزه:

+خوش اومدید خسته نباشید

_ممنون دختر گلم

_ممنون عشق داداش

لبخند لرزونی به بابا و ارمین زدم و رفتم سمت اشپز خونه:

+الان سفره رو میندازم.

صدای عمه منفور اومد:

_سلام داداش خسته نباشید.

مثل همیشه یه سلام خشک به ارمین داد.

اما صدای اتوسا یه عشوه ای داشت که باعث شد داخل اشپزخونه یه عق بیصدا بزنم:

_سلام دایی جون،سلام پسر دایی عزیزم.

ایششششش حالم داشت بد میشد.

 

 

 

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...