رفتن به مطلب

دلنوشته یکشنبه صورتی مبارک| Atlas _sa کاربر انجمن نود هشتیا


Atlas _sa
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

img_1664_vqur.png

 

عنوان: دلنوشته جمعه صورتی مبارک.

ژانر: ترژادی، عاشقانه، رازآلود 

مقدمه: 

‎یکشنبه صورتی مبارک!

 

اِمیلی، امروز کیف صورتی‌اش را انداخت و سرقرار رفت. کفش‌هایش هم همان رنگ شاد کیفش را داشت.

وقتی رژلب باربی رنگش را روی لبش می‌کشید؛ با‌‌ ذوق گفت که امروز یکشنبه صورتی است.  او آنقدر شاد بود که حتی یادش رفت تا به لوسی غذا بدهد.

لوسی، گربه پرشین اخم‌آلودمان است. بعضی وقت‌ها آنقدر  سرد و بی‌احساس می‌شود که دلم می‌خواهد از خانه بیرون پرتش کنم. ولی امیلی برعکس من عاشق اوست و بغلش می‌گیرد و نوازشش می‌کند. اِمیلی حتی لوسی را بوس می‌کند و من متعجب می‌شوم که چه طور چندشش نمی‌شود؟!آخر موهای گربه سیفد، همیشه در حال ریختن است.  

آهی می‌کشم. خورشید در حال غروب است و آسمان حاله‌های سرخابی و بنفش در خود دارد. امیلی رفته‌ است و این منم که تنها، همراه لوسی از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم. به این می‌اندیشم که چرا تم این یکشنبه صورتی است؛ مگر روزهای هفته هم رنگ دارند؟ 

 

@N.a25 @[email protected] 

@آیلار مومنی @آتنا بخشعلی زاد @Ismail @Hony.m @m.azimi @اوپاکاروفیل @M.gh @meliii6721 @ملسا @مالیفسنت @م_بشردوست @Bhreh_rah@ملیکا ملازاده@نارسیس بانو.arabzade @-ashob- @-Ghazal- @Gh.a29 @Gh.azal @Ghazal @Tannaz Zare @Soniya-Aslan @-Fateme-

ویرایش شده توسط Atlas _sa

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

 

چرا صورتی؟ 

 

به گربه بی‌طاقتمان نگاه می‌کنم. لوسی روی سبدش پنجول می‌کشد.ظرف  غذایش رو به  رویش است اما صبح تا دیواره‌اش را لیس زده و الان باید به لطف پرخوری صبحگاهی‌اش و فراموش‌کاری امیلی؛ گرسنگی بکشد.

شاید، رنگ جیغ و زیادی شادِ امروز، او را هم اذیت می‌کند. روی مبل‌های سفید غلت می‌زنم. انبوه کتاب‌ها روی جلو مبلی، ‌تلنبار شده و گوشی کهنه هم‌خانه‌ام، به شارژ است و مثل همیشه باتری‌اش ضعیف است. قلب من هم مثل گوشیِ قدیمی امیلی، باتری‌اش خراب شده است و خیلی زود خالی می‌شود. فرقش این است که با  هیچ سیم و شارژی  هم پر نمی‌‌شود.

این روزها قلبم، بعد از اینکه مرد زندگی‌ام رفت؛ دیگر با هیچ چیز گرم نمی‌شود. نه با خنده‌های مسخره اِمیلی، نه با نوازش کردن پشم های نرم  لوسی  و ... 

نه! حتی نمی‌خواهم به او بیندیشم. اما چه کنم؟  در این روزِ سیاه که اِمیلی صورتی‌اش می‌داند؛ هنوز هم او از ذهنم خارج نمی‌شود. کاش ذهنم هم مثل قلبم، تهی میگشت. از خاطرات، حرف‌ها، چشم‌های سیاه و از دست‌های مردانه‌ای که خوب بلد است؛ آدم را در آغوش بکشد.   

نفسی عمیق می‌کشم. کلافه سرم را در کوسن بنفش کاناپه فرو می‌کنم. غروب تمام شده و الان آسمان مشکی و یکشنبه روبه پایان است.  تیک-‌‌تاکِ ابدی ساعت در گوشم فرو می‌رود و به آن روز تعطیل و نحس،  پرت می‌شوم. همان روز، گفت که می‌خواهد؛ برود و تمام کند. تنها باشد و فکر کند. 

خوب یادم است؛ آن روز برف دانه-دانه و آرام  می‌بارید. ولی کلمات او، خیلی بی‌رحمانه تند و رگباری دختر خیال‌پرداز درون مرا به قتل می‌رساند و همه جا آیاتِ یخ‌ زده زمستان دیده می‌شد. خدا لعنتش کند! کاش حداقل می‌گذاشت و بهار می‌رفت. خودش که می‌دانست؛ من چقدر عاشق برف و زمستان هستم! پس چرا کاری کرد که دیگر نتوانم زیر برف بروم و از یخ و قندیل و هر چه منظره سفید منتفر شوم؟ 

امشب هم  درختان، لخت هستند و تقویم طبیعت زمستانی است. اما خوشبختانه برفی نیست. سر بلند می‌کنم، لوسی خرناسه می‌کشد و گشنه ‌است. خوش‌ به حالش! شکمش خالی‌است و دلش پر. حتما از امیلی دلخور است و نمی تواند به زبان بیاورد. لوسی، حداقل نفرت در قلبش دارد اما دل من از تنفر هم تهی گشته است. عشق که جای خود دارد. 

ویرایش شده توسط Atlas _sa

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

یکشنبه سیاه 

روزگاری نه چندان دور، من شاد بودم. آسمان آبی بود. بی‌خیال و سرزنده  در امتداد خیابان شانزلیزه قدم برمی‌داشتم . موهایم را بافته بودم و خوب یادم است که بلند هم بود. آن روزها هنوز ندیده بودمش. آن دقایق دور هنوز عاشق نشده بودم. تا اینکه سر راهم سبز شد و سرنوشتمان به هم تلاقی کرد.  او درست  آن سوی خیابان ایستاده بود. پالتویش بلند بود و موهایش کوتاه و مردانه.

نگاهم را دزدید. لبخندم را گرفت. قلبم را به غارت برد. او یک دزد بود. چرا دیدمش؟ چرا مثل تمام  عابران از کنارش بی توجه رد نشدم؟ چرا پاهایم ایستاد؟ زبانم گرفت و قلبم تند زد؟

خوب یادم است یکشنبه بود. برای من هم  آن روز تعطیل، رنگ شادی داشت و صورتی بود. غروب آسمانِ پاریس، سرخ و نارنجی بود. مثل همیشه حواسم پرت شد. آن روز را با یکشنبه سیاهی که فروشگاه‌ها برگزار می‌‌کنند و همه چیزشان با نرخ کم می‌فروشند؛ اشتبا گرفتم. من هم قلبم را به حراج گذاشتم و او، تند قلب و روحم را خیلی آسان مال خود کرد. 

حالا که این روزها، کنار امیلی و گربه خانگی‌امان هستم؛ غروب‌های یکشنبه، همه‌اشان سیاه و زجرآورند.

هنوز هم پشت پنجره ایستاده‌ام. آن سوی پنجره و در خیابان،  مردم این طرف و آن طرف می‌روند و مثل مورچه‌‌ ریز دیده می‌شوند. چون خانه امیلی طبقه چهارم یک آپارتمان سفید رنگ است و ارتفاع دارد این طور به نظر می‌رسند. یا شاید هم، واقعا انسان‌ها ریز و حقیرند. همه مقصدی دارند و کوچه را ترک می‌کنند. یعنی؛  او هم می تواند میان آن‌ها باشد؟ اصلا کجاست؟ چه کار می‌کند؟ این‌ها سؤالاتیاست که همیشه از خودم می‌پرسم. اما بزرگ‌ترین سؤالم را پاسخ داد و رفت.  آخرین بار که دیدمش؛ همان موقع که قصد رفتن داشت؛ پرسیدم: 

- هنوز عاشقم هستی؟

او چیزی نگفت و بی حرف تنه‌ای به من زد و رفت. در میان برف‌ها و انتهای جاده گم شد.  او چیزی بر زبان نیاورد؛ ولی من جوابم را گرفتم. پاسخم، بی‌محلی بود. پس زدن بود. آری؛ اصلا دوستم نداشت. او آمد که عاشقم کند. بعد کنارم بزند و برود. 

شاید هم من زیاده‌خواه بودم. شاید هم او، دختری با موهای طلایی و چشمان عسلی دوست نداشت و باب سلیقه‌اش نبود. اما پس چرا مرا زیبا می‌خواند و برای موهایم را ربان صورتی هدیه داد؟

از پنجره فاصله میگیرم. شب فرا رسیده است. برج ایفل از منظره پشت شیشه، با نورافشانی  زیادش مشخص است. حتما به امیلی خیلی خوش می‌گذرد. باید هم اینطور باشد؛ یک قرار عاشقانه، همیشه خوش گذشتنی است! تنها ایرادش، خاطره‌سازیش است. بعد‌ها همان خاطرات می‌تواند یقه‌ات را بگیرد و عشق را بر سرت بکوبد. 
مثل‌ همان روز که عشقم؛ به من گفته بود  که کنار بستنی فروشی منتظرش باشم. سر آخر، آمد. برایم بستنی قیفی شکلاتی گرفت و منی که آنقدر محو تماشای چشمان خندان و مژه‌های بلندش شده بودم که بستنی‌ام آب شد و روی دستم ریخت. خندید و سرش را از تأسف تکان داد. من دستپاچه گفتم:

-اشکال نداره؛ من مزه توت فرنگی‌ایش رو دوست دارم!

   دروغ گفتم.  برعکس؛ من عاشق مزه شکلاتی‌اش هستم! اما هیچ مهم نبود. آن روز؛ من صورتی لب‌های او را توت فرنگی خواندم و ترجیح دادم.  ناباور بستنی‌اش را خورد.  آرام؛ شال گردنِ سرخ رنگ مرا، بیشتر دور گردنم سفت کرد. چون پاییز بود و به اصرار من بستنی خوردیم. برگ‌ها زیر پایمان له شده بودند. بوی باگتِ تازه از مغازه بغلی، زیر دماغمان بود. شادترین پاییز و آخرین برگ ریزان قبل از جدایی و تنها شدنم.

 البته هیچ پاییزی شاد نیست اما در کنار او حتی غصه عجیب فصل خزان هم شاد بود، هست و خواهد بود. گرچه او کاری کردی که فعل‌های حال و آینده‌ام دیگر درکنار او، صرف نشوند و محال به نظر برسد. او کاری کرد که همیشه از فعل گذشته استفاده کنم. 
او کسی در گذشته و خاطراتم بود اما چرا هنوز هم از خاطرم نمی‌رود و تمام امروز و فردایم در او خلاصه می‌شود؟ ‌

@niayesh1389 @N.Sh_87 @Nadia @NAEIMEH_S @Z.A.D @E.S @yaldaw @S.malkzad @Saba_82 @Talatom @sogand_g @sogand @iamhanit @Ladan 

ویرایش شده توسط Atlas _sa

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 5 ماه بعد...

یکشنبه سرخ 

 

به سرم زده بروم. 

 گم شوم، محو شوم. درست مثل او؛ اما مگر می‌شود!

نمی‌توانم؛ محکومم به انتظار؛ مجبورم به صبر.

لوسی در سبدش خواب است. صدای موسیقی از خانه موسیو جرج به گوش می‌رسد. خانه نقلی موسیو،  درست بغل واحد کوچک  ماست. بیشتر شب‌های یکشنبه،‌موسیقی‌های بی‌کلام گوش می‌دهد. آنقدر غمگین که قلب آدم مثل تکه یخی آب می‌شود؛ در عین حال آنچنان رمانتیک که روح آدم را مثل بخاری به هوا می‌فرستد. 

 

هر از گاهی به او سر میزنم. همسایه‌پیر ما مردی‌عاشق است. چند سال پیش برایم تعریف کرده بود. 

گفته بود که سال‌ها پیش، وقتی که جوان بود؛ درست وسط بهببه‌ جنگ؛ عاشق یک دختر آلمانی شده بود. آن سال‌ها آنقدر دور بود که نه تنها من بلکه پدرم هم به دنیانیامده بود. 

 

مهم نبود که فرانسه به دست آلمانی‌ها اشغال گشته بود؛ اصلا اهمیت نداشت که ما با آلمانی‌ها درگیر جنگ بودیم. موسیو می‌گفت:

«-عشق در  همه حال عشق است. دشمن و دوست حالی‌اش نمی‌شود. مری مرا هم مثل پاریس، اشغال کرده بود

 

اوایل که ماجرایش را شنیدم؛ حالش را درک نمی‌کردم او را به خاطر چنین عشق ممنوعه‌ای سرزنش کردم  اما حالا

 

حال فرق دارد. جبر زمانه مرا هم مثل پیر مرد عصا به دستِ واحد بقلی، افسون کرد و درست وسط گودال سرنوشت انداخت. 

یکشنبه برای موسیو فرق دارد. چون مری‌اش را با یک لباس سرخ در میان دستان خونین خودش، دفن کرده بود. 

گاه پیرمرد عصبانی می‌شود با عصای چوبی‌اش به عکس سیاه و سفید دختر که لبخند تلخی به لب دارد، ضربه‌ای می‌زند. فریاد می‌کشد.

-کاش تو حماقت نمی‌کردی؛ کاش تو هم مثل من عاشقم نمی‌شدی!!

 

کدام عاشق از عشق معشوق شاکی می‌شود؟ اما ماجرا برای موسیو فرق داشت. جرم‌آنها سنگین بود. موسیو فقط یک فرانسوی دشمن نبود او یک یهودی‌هم بود. درآن دوران در چشم سرداران آلمان، یهودی بودن یک گناه نابخشودنی محسوب می‌شد. در آن دوران تاریک از بخت بد، دختر جوانی که به یک یهودی عشق بورزد، عاقبتی جز مرگ نداشت. 

گاه به این می‌‌اندیشم که آنها فقط در دوره بدی عاشق شده بودند. دورانی به تلخی جنگ آن‌هم از نوع جهانی‌اش. اگر حداقل صدسال دیر‌تر به دنیا می‌آمدند؛ اینچنین پایان غم‌انگیزی دامنگیرشان نمی‌شد.

اما عاشق‌ها همیشه بازیچه دست هرز سرنوشتند. 

 

این روز از هفته برای موسیو سرخ و خونین بود نه صورتی مثل امیلی و نه سیاه مثل من. 

 

@ فائزه اکبریان @ Ebham 4  @ R.z.eisaei  @ S.malkzad  @ سَ م آ  @ سـ.ـما موسوی-۸۷.S  @ غزل حافظ  @ m.azimi  @ maedeaghajanloo  @ Ghazal  @ GH_Mahla  @ Ghazal.  @ R.z.eisaei  @ S_614  @ Z.A.D  @ z.asheghi  @ Z.farhani  @ Z_sbt  @ K.Mobina  @ VampirE☆ویژه☆  @ Venus_m  @ Dali  @ F_MAHGOL  @ N.H  @ Bahar khani  @ Bhreh_rah  @ N.ia  @ بافنده خیال  @ G.M  @ Ebham 4  @ mah86  @ SADAT.82

#رمان ‏👑ᖵ🅕̉e͇t̉n͇ẻ ͇z̉i͇b̉a꯭͇🦋⟧  

مطمئن باش اسم تو رو شاید دیر یاد گرفته باشم؛ ولی هیچ وقت قرار نیست فراموش کنم! 

*****

- آلی‌یوش بهتره اونجور نخندی!      

آلی‌یوش بهت زده، فقط نگاه کرد. مارگارت ادامه داد. 

- داری کار خودت رو سخت تر می‌کنی، باعث میشه دیگه یه قدم‌هم پا پس نکشم برا داشتنت.

 #  رمان مـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜن کـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜه نمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜیـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ‌دانسـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜتـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜمـ◌ٜٜٜٜٜٜٜ͜͡✤ْـْٜٜٜٜ

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...