رفتن به مطلب

رمان فریاد بزن|fateکاربر انجمن نودهشتیا


fate
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

«1»

 

 

spacer.png

 

 

فصل اول_اون مامانه..؟!!

ته نیا♡

فریاد زدم_به من ربطی نداره شما چی میخوایین من رشته هنر و میخوام
حسام_صداتو نبر بالا میگم فقط پزشکی
_اقا زندگی خودمه میخوام هنر بخونم
_غلط میکنی
_میگم به توچه اقا تو چیکاره

برای بار صدم محکم بهم سیلی زد و داد زد:با بزرگ ترت درست حرف بزن
_الا دارم درست حرف میزنم اقا داداش میخوام رشته هنر و بخونم
_میگم نه
_خودکشی میکنم
_•••میخوری
دویدم سمت حموم
تیغ احسان و برداشتم
استینم رو بالا دادم
حالا وقتشه جایی که قبلا با خودکار خط کشیده بودم رو تیغ کشیدم
از عمد بلند جیغ کشیدم

«این نقطه که با خودکارش خط کشیده بوده نقطه حیاتی نیست ولی به دلیل اطلاعات عمومی پایین و نزدیک بودنش به مچ دست کسی چیزی راجبش نمیدونه»
ل*ع*ن*ت* بهش واقعا درد داره
یهو حسام با سرعت اومد توی حموم پشت بندش مامانم...

 


صدای گریه مامانم و نفرین کردنش واقعا رو مخم بود
در اتاقم باز شد و احسان با اخم وارد اتاق بیمارستان شد
احسان_مرض داری..؟!!
_نمیزارم ارزوهامو ازم بگیرید
_ارزوت چیه؟؟؟
_زندگی کنم از این طِویله دور بشم میخوام برم بهترین دانشگاه تهران میخوام بورسیه فرانسه بگیرم میخوام فرانسه درس بخونم میخوانم کنکور رتبه تک رقمی قبول شم
احسان_اینا همش خوابه
_ی دلیل بیار که نتونم
سکوت کرد
مامان_بابا ته نیا این مزون زدن درس خوندن نمیخواد خیلیا هستن بدون درس خوندن مزون زدن
_من نمیخوام بمونم تو خرم اباد من میخوام برم تهران مزون بزنم
(سوتفاهم نشه بخاطر این میخواد بره که از خانوادش دور بشه)
هیچی نگفتن
_میگم من تصمیمم قطعیه من از 13 سالگی خوابشو میدیدم حتی حاظر شدم بخاطرش خودکشی کنم
_ببین تهنیا اگه رشته هنر بخونی دیگه هیچ حمایتی از سمت ما نمیبینی

تنهایی؟!!

مشکلی نیست 

هیچوقت حمایت نکردن

این بارم روش

با قاطعیت گفتم
_خودم تنهایی ادامه میدم.
مثل معنی اسمم
تنها...
با 206 احسان رفتیم خونه
از خوشحالی سر تا پا نمیشناختم اما مجبور بودم چهرمو بی حوصله نشون بدم
تا اعصاب خانوادم از اینی که هست خورد تر نشه
رفتم تو روشویی
سه بار اب پاشیدم توی صورتم
به اینه نگاه کردم ابرو های بلند پر پخش و پلا شده بودن
موی های پشت لبمم زیر اب معلوم بودن
چیع خب مامان نمیزاره صورتمو اصلاح کنم

میگه همش 15 سالته
البته خب ما خانوادتن صورتمون زیاد مو نداشت
برای همینم وقتی قایمموشکی اصلاحشون میکردم کسی متوجه نمی شد
ابرو هامو  اصلاح نمیکردم خودشون مرتب بودن
موهامم مشکی
خیلی پرپشت و حالت دار و بلندن
چشم هام مشکین
خیلی بزرگ و کمی کشیده ان با مژه های پرپشت مشکی
دماغم از جلو معمولی  اما از نیم رخ خیلی ضایع بود
چون وقتی کلاس سوم بودم ی بار شکست
فرم لبام کوچیک اما بانمکه
پوستم سفید
صورتم گرد و خیلی پره
قدم کوتاهه اما همین بانمکم کرده
سمت گوشیم رفتم اهنگfemme like you
رو گذاشتم و دوباره مشغول طراحی لباس شدم...


 

۹سال بعد

داروین☆

با اعصاب خراب به طراحیای  طراحا نگاه کردم
همشون چرت بودن
الا دو سه تاشون
که اونام خوب بودن عالی نبودن
لیوان قهومو بالا کشیدم
اما فوری بخاطر طعمش قیافم جمع شد
خودم اعصابم خراب بود اینم روش
محکم کوبیدمش توی دیوار کناریم
در با سرعت باز شد و منشیم با سرعت وارد اتاق شد
شروع کرد به جیغ جیغ
رژ خیلی جیغ قرمزی زده
پُروتز(درستشو نمیدونم) ارزونی روی لباش انجام داده
معلومه از اون دهاتی های  تازه به دوران رسیده است
صورتمو توی دستام گرفتم تا نگاهم به لباساش نیوفته
مطمعنم لباساشم خیلی دهاتین با دیدنشون فقد اعصابم خورد تر میشه
با ارامش کنترل شده گفتم: خانم رحیمی
_جانم؟
_شما اخراجید
_چرا؟
_چون اینجا ی شرکت طراحیه لباسه و کسایی که اینجا کار میکنن باید ظاهری اراسته و مرتب داشته باشه که شما از این گزینه محرومید بفرمایید
قبل از اینکه بخواد جیغ جیغ کنه فوری گوشیمو برداشتم 
دَر رفتم...
سوییچامو از جیب پشتیه شلوار جین مشکیم در اوردم
نشستم توی ماشین کلاسیکم
کلا چیزای قدیمی رو دوست دارم
نشستم توی ماشین
همون لحظه صدای رضا از صندلی بغلیم اومد
رضا_مرض داشتی
همون لحن خشک و عصبی همیشگی جواب دادم
_اول سلام، دوم چون خیلی گیج بود
_چرا فکر میکنی گیج... اه خدا بیخیال برو کافه*** میخوام ی چیزی بهت بگم
هیچ خوبه نمیتونه با من اینطوری حرف بزنه میترسن، بایدم بترسن

تهنیا♡
شال طوسیو مشکیمو روی سرم مرتب کردم
مثل همیشه خوش لباس
با ی لبخند گرم
ی شلوار  کتان مشکی پامه
با مانتوی کوتاهه طوسی روی سر شونه هاش  نوار های مشکی  اکلیلی که روشون نوشته های انگلیسی سفید
شالمم راه راهای بزرگ مشکی وطوسی
با صندل های مشکی که روشون سه تا مثلث نقره ایی دارن
از دور فاطمه مثل اَخمَخا (احمقا) برام دست تکون میداد
سمتش رفتم
ذوق زیادی داشتم
پنج ساله ندیدمش
اجیم
شاید خواهر خونی نباشه و در اصل دختر خالم باشه
اما خب
ادم تو انتخاب خانوانده نقشی نداره
خودت باید خانوادتو پیدا کنی
چنان محکم بغلش کردم که خودش
گفت_اخ دنده هام
همیشه همه رو انقد محکم بغل میکردم همشون همین جمله رو میگفتن
بلند گفتم_عشــــــــــــــق اجی، نفس من، لاو عسلی
_اَیــــــــــــــــی حالمو بهم زدی
_اره راست میگی این جملات از من بعیده
_دو هوایی شدی خوب میشی
_اره مخصوصا هوای پاریس شهر عشق
_نیاوردی؟
_چی؟
_کوفت با عصاره زهر مار پسر پاریسی دیگه نیاوردی
_عشقم باید نه ماه صب کنی تا به دنیاش بیارم
با این حرفم بلند خندید و زمزمه کرد_احمق
بیخیال گفتم_خستم بریم ی جایی یکم حرف بزنیم
_باشه بیا بریم خونه من
_نه کسری(شوهر فاطمه) اونجاست تنها حرف بزنیم
_باشه بریم کافه****
سوار پورشه فاطمه شدیم
فلشمو سفید کوچولومو در اوردم به عروسکش وصل کردم
اهنگ سنگ از یونا  شروع شد
تو ی چیزی و میدونی ♪
که نمیدونه کسی♪
واسه همین صدام♪
فقط به گوشای تو رسید...♪
تو راه کافه کلی حرف زدیم و خندیدیم
وارد شدیم و روی یکی از میز های کنار پنجره نشستیم
هوا ابری بود
مثل اینکه روز شانسمه
من عاشق هوای ابریم...
داروین☆
روی یکی از میز های کنار پنجره نشستیم
هوا ابریه
مثل اینکه امروز ی مَزیَتی داره
من هوای ابری و سردو به هوای افتابی ترجیح میدم
مثل همیشه تلخ گفتم:
گفتم_رضا اگه میخوای شروع کنی خف شو...
رضا_هیــــــس
در واقع کسی جرعت نداره اینطوری با من حرف بزنه

جز احمقی رضا
میز پشت سریمون دو تا دختر داشتن حرف میزدن
یکیشون_هنوز جایی رو پیدا نکردم میخوام توی شرکت معروف شروع کنم
_هه وایسا تا بیان التماست کنن
_چیه عجیبه تو دانشگاه به من میگفتن نابغه مُد همه نمراتم بالای 19 بود
_نمیفهمم چرا تا این حد عاشق طراحی مدی

_نمیدونم بهم ارامش میده  از 13 سالگی هدفم بوده
یهو رضا باذوق بلند شد
کلا رضا پسر شادو احمقیه
سمت دختره رفت
رضا_سلام فضولی نباشه یهویی شنیدم اما این رفیقم رییس شرکت «داروین»اگه واقعا حرفه ایی هستین خوشحال میشم باهامون همکاری کنید
دختر که پشت به من نشسته بود سرشو سمت رضا چرخوند و دوباره به رفیقش سر چرخوند
با لحن کنجکاوی گفت:کار و بار کسری چطوره؟
خندم گرفت
رضا رو قهوه ایی کرد
با لبخند بلند شدم تا رضا رو جمع کنم
نگاهی به صورت دختره کردم
احساس کردم زمان ایستاده.

 

ویرایش شده توسط fate
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...