رفتن به مطلب

رمان از خوبی هایم به تو / دلوان کاربر نودهشتیا


delvan
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خدای عشق

نویسنده: دلوان

ژانر: عاشقانه، تراژدی، ماجراجویی

خلاصه: 

 دختری که ترس از دست دادن تنها سرپناه خود  و خواهرش   تمام وجودش رو لبریز کرده. خانواده ای که  آن ها را به سرپرستی قبول کردن  نور امیدی در دلش انداختن. غافل از این که..

 

مقدمه:

درد بی درمان که می گویند یعنی تویی

می آیی، اما نه می مانی نه می روی

خودت را جدا می کنی ز ما

نه خواهی دور باشی،  نه خواهی نزدیک

آواز قو می سراید دل من از عاشقی، بمیرم گر بیای.. گر بیای..

د.ن

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم      چه   بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی       

                                                                                                                                                                           "سعدی"

ناظر:  @m.azimi

ویراستار: @mahdiye11

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

انگار نفسم قطع شد. انقدر قلبم آروم می‌تپید، که امکان می‌دادم هر لحظه  بایسته. شالم در اثر تقلا برای آزادی از سرم افتاده بود. باد نسبتاً    سردی می‌وزید و موهای بلندم روی صورتم شلاق می‌زد.

تیزی چاقو باعث شد دست از تکون خوردن بردارم. دستام می‌لرزید. سعی می‌کردم نفس بکشم تا مغزم بتونه راه حلی برای  رها شدن از دست‌های کثیفش پیدا    کنه.   پشت   سرم وایساده بود،    با دست چپش دست چپم رو گرفته و با دست راستش چاقو رو زیر گلوم نگه داشته بود. سردی فلز چاقو روی گلوم لرزی به تنم انداخت. رو بهش فریاد زد:

- جلوتر نیا وگرنه خونش رو می‌ریزم.
از صدای بلندش لرزی به تنم نشست. دستش دور گردنم سفت کرد و با خودش منو به عقب کشید. هر از چند گاهی نگاه می‌کرد که زیاد به پرتگاه پشت بوم نزدیک نشه. نمی‌تونستم مقاومت کنم. اشک‌هام آماده جاری شدن بودن؛ ولی نمی‌خواستم بیشتر از این نگرانم بشه.

  می‌خواست با تهدید جون من، اون رو به زانو در بیاره. نمی‌خواستم اجازه بدم این کار رو بکنه، نمی‌تونستم.    جوری فریاد زد که نگران پاره شدن حنجرش شدم.
- ولش کن هرچی تو بخوای همون میشه.

دوباره از بغل گوشم داد زد:

- مدارک رو بده. بعد می‌تونی بگیریش.

صدای آژیر پلیس از پایین به گوشم رسید. خنده کریه‌ای کرد و گفت:

- شایدم نه! 

با نگرانی نگاهم می‌کرد. رنگش پریده بود. احساس می‌کردم الانه که سکته کنه.

- لعنتی، مدارک مال تو فقط ولش کن!
هیچ وقت فکر نمی‌کردم این‌جوری بخوام بالای پشت بوم این ساختمون بیست طبقه بمیرم.   بیشتر از مردن، از این که اون همه چی رو به خاطر من از دست بده می‌ترسیدم.

داد زدم:

- حق نداری مدارک و بهش بدی!

چاقو رو نزدیک‌تر کرد که خراشی زیر گلوم افتاد. آروم با حرص زیر گوشم گفت:

- دهنت رو ببد جوجه کوچولو فکر کردی شوخی می‌کنم؟

ادامه حرفش و داد زد:

- گلوت رو بیخ تا بیخ می‌برم! 

- بهتر این کار رو بکنی! نمی‌ذارم دستت به مدارک برسه.

- خفه شو. دهنت رو بند.  مدارک و میدی یا کارش رو تموم کنم؟

 به چشم‌هاش نگاه کردم. مردمک چشم‌هاش می‌لرزید و پر اشک بود. ترسیده بود و دستاش رو به عنوان تسلیم بالا گرفته بود.

- مدارک رو بهت میدم گفتم ولش کن.

نمی‌تونستم بذارم زندگیش رو بخاطر من نابود کنه. سعی کردم آرومش کنم. لبخند  زدم که نفهمه ترسیدم. نمی‌دونم موفقیت آمیز بود یا نه.
- اشکال نداره.
با خشم غرید:

- بهت میگم ولش کن لعنتی. ولش کن، منو بگیر. اون کاری نکرده.
 با حرص گفت:

- وقتی واسه من پرو بازی در می‌آوردی فکر اینجاش رو نکردی؟! 
باید چی کار می‌کردم؟! چجوری نجاتمون می‌دادم؟! نگاهم به پرتگاه افتاد که فقط چند قدم باهاش فاصله داشتم. با التماس بهم نگاه کرد:

- این کار رو نکن.
دهنم خشک شده بود دوباره تکرار کردم:

- اشکال نداره.
یک    قدم به عقب برداشتم. صدای زمختش رو بلند شد:

- تکون نخور  نمی‌خوام صورت خوشگلت خط خطی بشه!
از این همه نزدیکیش به خودم چندشم شد. به حرفش گوش ندادم باز عقب رفتم مجبور شد باهام عقب بیاد. اون نمی‌تونست الان منو بکشه، چون مدارک و می‌خواست؛    ولی من می‌تونستم!
فریاد زد:

- خواهش می کنم...   خواهش می کنم.
انگار فهمیده بود می‌خوام چی کار کنم. نمی‌خواستم آخرین لحظه‌ام این‌جوری باشه؛    ولی مگه کسی می‌تونه انتخاب کنه آخرین لحظه‌اش چطوری باشه؟

حالا پلیس‌ها به پشت بوم رسیده بودن. همه اسلحه‌ها به سمت ما بود. صدای بلندگوی پلیس بلند شد:

- خودتون رو تسلیم کنید. چاقوت رو بذار زمین.  شما محاصره شدید.
حواسش پرت شد. حالا بهترین زمان بود. محکم   به عقب هولش دادم. پاش به لبه‌ی پشت بوم گیر کرد. سعی کردم دست‌هاش و از دورم باز کنم ولی نشد. برای نگه داشتن خودش به من چنگ زد، فکر کرد من خودم رو می‌گیرم و اون هم نجات پیدا می‌کنه ولی...

 

ویرایش شده توسط mahdiye11
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

"الینا"

توی  حیاط پرورشگاه ایستاده    بودیم . جایی که از وقتی یادم میاد اینجا بزرگ شدیم. تنها سرپناهمون، حالا داره به برج‌های بزرگی تبدیل میشه و ما در  اون   جایی نداشتیم. دست کوچک لیان در دستم بود. محکم فشار می‌داد و پشت دامنِ لباس عروسکیم قایم شده بود؛    ولی نمی‌دونست که من هیچ‌وقت دست خواهر کوچولوم رو ول نمی‌کنم.

مثل مامان نیستم! حالا باید توی سن هفت سالگی، براش مادری می‌کردم. برای   همیشه پیش خودم نگهش می‌دارم. مثل غوری عروسک سبز رنگم که با اون یکی دستم محکم فشارش می‌دادم   یا حداقل استرسم رو سرش خالی می‌کردم.

قلبم تند-تند می‌زد. حالا چه بلایی سرمون می‌اومد؟! هر خانواده‌ای که می‌اومد ما رو دوتایی باهم قبول نمی‌کردن. مسئول پرورشگاه بهم نزدیک شد و گفت:

 -   الینا عزیزم. این خانواده قبول کردن لیان رو با خودشون ببرن. می‌دونم نمی‌خوای از خواهرت جدا بشی؛    ولی اگر این کارو نکنی مجبورید توی خیابون بمونید.

می‌دونستم دروغ میگه حرفاش رو شنیده بودم که فقط برای این که من رو بترسونه این‌جوری میگه. لیان  رو بیشتر به خودم فشردم. سعی کردم خیلی محکم باشم. بغضم رو قورت دادم گفتم:

-       ما از هم جدا نمی‌شیم.

لیان پشت سرم شروع کرد به گریه کردن مرتب کلمه نمی‌خوام رو تکرار می‌کرد. زبونم رو برای مسئول پرورشگاه درآوردم و گفتم:

- دیدی نمی‌خواد.

نفسش رو کلافه بیرون داد،   رفت پیش خانواده و براشون توضیح داد. این دوازدهمین خانواده‌ای بود که ما رو نخواست و رفت.      آفتاب با همه قدرتش می‌تابید انگار می‌خواست ما رو مثل دوتا تیکه کاکائو ذوب کنه.

گرمم بود. از گرما موهام که  پشت گردنم رها شده بود، از عرق خیس شده بودن. یعنی به خاطر عرق کردنم من و نمی‌خوان؟ یا لباس‌هام زشته؟ لیان فقط  پنج سالش بود. وقتی پیشش نباشم چه جوری ازش مراقبت کنم؟! دست لیان رو کشیدم. روی جدول کنار باغچه زیر سایه درخت نشستیم. صدای گرفته لیان به گوشم رسید. در حالی که از گریه زیاد سکسکه می‌کرد گفت:

-      نزالی من و ببلن. (نزاری من رو ببرن)

با دستام  صورتش و قاب گرفتم اشکاش رو پاک کردم و گفتم:

- هیچ‌وقت نمی‌ذارم!

لپ‌های نرمش و بوس کردم. دوباره گفت:

-  چلا تو گیله نمی‌تونی منو ببلن؟ (چرا تو گریه نمی‌کنی من رو ببرن؟)

 -    چون قرار نیست هیچ‌وقت ما رو از هم جدا کنن! به خاطر همین گریه نمی‌کنم. تو هم دیگه گریه نکن.

انگار که خیالش راحت شده بود،   خنده بامزه‌ای کرد. لپش رو محکم کشیدم. آخی گفت و اخم‌هاش رو درهم کشید. 

"لیان"

از در انبار که زیرزمین خونه می‌شد بیرون اومدم. گونی سیب زمینی رو که دو برابر خودم بود،   روی زمین می‌کشیدم تا از توی باغ به داخل خونه ببرم. به نفس-نفس افتاده بودم. آخه چرا من؟! آیا به جثه‌ی کوچک من توجه نکردن؟! یک    عالمه خرس گنده اونجا هست،  چرا من باید این‌ها رو با حمالی ببرم؟!

بعضی موقع‌ها می‌خوام سر همشون رو ببرم روی سینه‌اشون بذارم! حالا فعلا این دفعه رو غلاف کن. سیب زمینی‌ت رو بکش. مغز من دارم؟! به جای این که بگه حتما این کارو بکن راحت میشی طرف اون‌ها رو می‌گیره.

به پله‌های ورودی که حدود شش‌تا بودن رسیدم. نفس زنان پله‌ها رو رد کردم. از بالای پله‌ها به آب شفاف استخر وسط باغ خیره شدم. حس خوبی می‌داد. همیشه! نفسی تازه کردم. بوی نم درخت‌های داخل باغ   که تازه آبیاری شده بودن ریه‌هام رو پر کرد.

از در ورودی خونه ویلایی دو طبقه نیمه داخل رفتم. حالا چرا دو طبقه و نیمه؟ چون یک    نیم چه طبقه روی پشت بوم داشت که من غصب کرده بودم.    از در که وارد می‌شدی سمت راست، پله‌های طرح سنگ سفید که زیرشون نور مخفی کار شده بود، به طبقه‌های بالا که اتاق‌ها قرار داشتن راه داشت.

پله‌ها رو که رد می‌کردی به هال مستطیل شکل تقریبا دویست متری می‌رسیدی که با دوتا پله از فضای درب ورودی جدا می‌شد .  کف سالن مثل پله‌ها سنگ سفید براق با رگه‌های مشکی کم‌رنگ کار شده بود. انتهای سالن میز تی وی قرار داشت، با مبلمان اسپرت هفت نفره که دونفره و سه نفره‌اش طوسی کم‌رنگ و دوتا تک نفره صورتی کم‌رنگ بود.

عاشق اون خز صورتی کم‌رنگی بودم که روی مبل سه نفره جا خوش کرده بود. قسمت تی وی با پنل سه بعدی کوچکی از پذیرایی تقریباً جدا شده  و پذیرایی که با مبل نه نفره طوسی پررنگ چستر و میز پذیرایی گرد بزرگ و لوستر بالای سرش تزیین شده بود.

رو به روی پذیرایی دوتا اتاق خواب مهمان قرار داشت. از این همه راه طولانی و دراز خسته شدم. نفس پر حرصم رو بیرون دادم و  گونی سیب زمینی رو همون جا ول کردم. به دست‌هام که از سنگینیِ گونی قرمز شده بود و گز-گز می‌کردن نگاه کردم.

ویرایش شده توسط mahdiye11
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...