رفتن به مطلب

رمان امید به روز های روشن (s:n) نام کاربری :بانوی غم انجمن نودهشتیا


بانوی غم
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C+

ارسال های توصیه شده

نام رمان: امید به روز های روشن 
نویسنده: سیما ناطقی پور(s:n20)
ژانر: اجتماعی، عاشقانه، تراژدی

هدف: نویسندگی و بزرگ‌ شدن در حالی‌که  هیچکس نمی‌خواهد موفقیتت را ببیند

خلاصه داستان:  می خواهم در این جا داستان دختری را به روایت بکشم، که شاید خیلی به این سطح زندگی ها توجه نمی کردیم یا شاید هم فکرش را نمی کردیم!  و  باور نمی کردیم دختری با این سن نوجوانی بتواند در روزگاری که گرگ های آن بیش از بره ها بودن بار یک خانواده را  به دوش بکشد. و با کسانی بجنگد که که هر کسی توانایی مقابله با آن ها را نداشت . در آخر عشق بتواند با همه تند و تیزی ها و نافرجامی ها و سختی ها او را به آرامش برساند، و شاید در این جا جنگ تحمیلی هشت سال  دفاع مقدس و شرکت در جنگ شروعی دوباره برای این دختر رنج کشیده باشد.

پایانی خوش و آموزنده برای همه ما!!!

 

مقدمه: غرفه‌های خاطرم پر‌ چشمک نور و نوازش‌ها 

   موجساران زیر پایم راحت تر پل بود،

شکر‌ ها بود و شکایت ‌ها

با همه سنگین بودن و سبک بالی بخشودن

تا ترازویی که یکسان بود در آفاق عدل و عزت و عزل

و عزا رفتم؛

   چند چون ها در دلم مردند که سبوی بی چرا رفتم

 

ساعت پارت گذاری: نامعلوم

 

 

ناظر: @Negin jamali

ویراستار: @16Nian

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط بانوی غم
ویراستاری| 16Nian
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 63
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

 

 

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  ۱

صبح با صدای اذان بیدار شدم.  اولش گفتم بگذار پنج دقیقه دیگر بخوابم.  بعد  بلند می شوم. در همین فکر ها بودم  و‌ هنوز با خودم درگیری داشتم که به یاد آوردم امروز اول مهرماه و شروع اولین روز از مدرسه‌ها است. 
به سرعت در جایم نشستم و پتو را کنار زدم و از جایم بلند شدم؛
از اتاقکی که متعلق به ما بود بیرون آمدم، 

خانه ای که در آن زندگی می کنیم شامل چند اتاق شبیه همین اتاق خودمان هست، بغییر از خانه صاحب خانه که کمی متفاوت تر از مال همه ماهاست، به اتاق های این مدلی می گویند گوشواره ای! و از هر مدل آدمی در این جا زندگی می کند. وقتی از اتاق بیرون آمدم دم در اتاق که سکوی نسبتا بزرگی قرار داشت، دمپایی هایم را به پا کردم و از چند پله منتهی به حیاط پایین آمدم ! همین که پایم روی سیمان حیاط رسید سریع به اطرافم چشم دوختم تا ببینم کسی در حیاط نباشد. چون به این اهالی اعتمادی نیست، وقتی از نبودن کسی مطمعن شدم به سمت حوضچه وسط حیاط کمی بزرگ رفتم و سعی کردم با کمترین سر و صدا وضو بگیرم! کنار حوض نشستم و دستم را در خنکی آب گذاشتم و کمی از آن به صورتم پاشیدم، حس خوابالودگی ام با برخورد آب خنک به صورتم پرید و حسی خوب جایگزین شد. سریع وضو گرفتم و آستین های لباسم را مرتب کردم.

بعد از وضو سریع به داخل خانه پناه بردم.  

سجاده ‌ام را پهن کردم و نمازم را با آرامش همیشگی خواندم.  همین که نمازم تمام شد، شروع کردم به راز و نیاز با خدا، و عا برای دیگران.

از خدا خواستم پشتم باشد؛ مثل همیشه؛ فراموش نکند فاطمه ای هم  هست...

وقتی حس کردم آرام شدم جانماز را جمع کردم  و گوشه ی اتاق گذاشتم.

خواستم از جایم بلند شوم که با شنیدن صدای خش خشی متوجه  وسط اتاق شدم وقتی نگاه کردم متوجه شدم که مادر انکاری از سر و صداهای من بیدار شده است!  همین که نگاهش به من خورد سریع اخم هایش را در هم کرد.

با خودم گفتم وای! باز شروع شد؛

باز باید تاوان همه بدبختی‌ها و   بیچارگی ‌های مادرم را در طول این همه سال متحمل شوم.

با این که همیشه باخودم می گویم که عادت کردم به حرف هایش، اما دروغ چرا؟ هنوز هم با شنیدن حرف هایش بدجور دلم به درد می‌آید.

با این حال بلند شدم و خود را مشغول آماده کردن لباس مدرسه و کتاب هایم کردم.

وقتی لباس های کهنه دوران راهنمایی ام را پوشیدم لحظه ای خجالت کشیدم،

چون می‌ ترسیدم دوباره بچه‌ها بخاطر کهنه بودن لباس‌هایم مرا مورد تمسخر خود و دیگران قرار بدهند.

آخه چون دیگر رنگ و رو رفته بودند. و خیلی قابل پوشیدن نبودن،،،هیییی خدا بازم شکر!!!

ولی چون پولی برای خریدن لباس یا دوختن نداشتم مجبور به پوشیدن همین لباس ها بودم.

خیلی دوست داشتم چادر به سر کنم، اما؛ فرهنگ کشورمان به کلی برعکس شده بود. و الان دوره شاه هنشاهی   محمد رضا شاه بود.

 چون حجاب آزاد شده بود و اکثرا بی حجاب بودن یا کلاه به سر می کردند. و در مدرسه پوشیدن چادر ممنوع بود! پس مجبور بودم نپوشم.
دیگر هوا روشن شده بود. باید خواهر و برادرم را هم بیدار می کردم، که خود را آماده کنند؛ برای  به مدرسه رفتن.

به بالای  محمد و زهرا  که کنار هم دیگر خواب بودن  رفتم و با مهربانی اول محمد را صدا  کردم و گفتم:
-‌  محمد! محمد جان، بلند شو عزیزم! صبح شده! زود بلند شو.
بعد  از بالا سر محمد بلند شدم و کنار زهرا نشستم و او را هم همین گونه صدا کردم تا بیدار شوند.

هر دو چشمان زیبا‌ی‌شان را باز کردند و با چهره‌ای مملو از مظلومیت و پاکی شان به من گنگ نگاه کردند. 

آن ها هم حساب روز‌ها و ماه‌ها از دستشان خارج شده بود.


با لبخند گفتم:

- پاشین تنبلا! مگه امروز قرار نیست مدرسه برین؟  دیرتون شد هاا!!!


اولش کمی گیج زدند. و وقتی   که به خودشان آمدند، هر دو سریع در جای خود نشستم و هم زمان گفتن هوراا!!

 یک لحظه جا خوردم از این تغییر یهو‌یی این دوتا وروجک! 
-آروم! چی شده مگه؟ این چه وضع بلند شدنه؟  من اینجوری یادتون دادم آخه!!!؟


زود به خودشان آمدن و متوجه کار اشتباهشان شدند برای همین  سرهای شان را پایین انداختند
و  محمد گفت: 

- ببخش آجی! خب آخه خوش حالیم که   به مدرسه  می ریم و از شر خونه خلاص می شیم.!! و  نفس راحت و بدون دغدغه   می کشیم!. 
منی که تا آن لحظه قصد داشتم سر ‌به‌ سرشان بگذارم سریع با این حرف شان جدی شدم،

 و گفتم:

-ناراحت نباشید، این روزها هم تمام می شه! الان هم بلند شید و این حالت غم رو فراموش کنید، صورتتون رو بشورید! لباس بپوشید آماده‌ تا من سفره بندازم. با این حرفا و غصه خوردن هیچی چیزی درست نمیشه!.

@16Nian

@همکار ویراستار

 

ویرایش شده توسط بانوی غم
ویراستاری| 16Nian
  • لایک 8
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ((۲))

دلم برای این طفل معصوم‌ها خیلی می‌سوزد. نمی‌دانم گناه این دوتا چیست،

که باید این همه غم و غصه داشته‌ باشند و مدرسه را راهی برای نجات از این خانه بدانند...
محمد امسال به کلاس اول دبیرستان می رود، و کمی صدایش کلفت  شده و گاهی ادعای بزرگ بودن می کند، که کلی به این کار هایش می خندم!   و زهرا هم کلاس هشتم،

اما طفلکی ها کلی غصه خوردن، حتی بیشتر از سن شان! چه روزگار تلخیه خدا جون!!

هر دویشان خیلی وابسته شدند بهم. البته منم همیطور هستم،چون من فقط همین دونفر را دارم، که حاضر برای یک لحظه خندیدنشان، جانم را هم فدا کنم!،

بدون آن ها نمی‌توانم زندگی‌کنم و فکر ‌‌ماندن در این خانه باشم اصلا.
از فکر بیرون آمدم و رخت‌خواب‌ها را جمع کردم. و گوشه اتاق گذاشتم، هرچند اتاق کوچک بود  و گاهی با افتادن دو تکه لباس یا چیزی کلی شلخته می شد.
به آشپزخانه کوچکمان رفتم، و با دیدن نان خدا را شکر گفتم که نیازی نبود، غصه آن را بخورم. هرچند برای دو روز پیش بود فکر کنم! اما باز بهتر هیچی بود.

البته کاش غصه هایم در همین حد بودن، ای کاش!!!!
کمی پنیر از یخچال بیرون آوردم،  و آب را روی گاز گذاشتم برای چای،

تا سفره را پهن‌کردم بچه ها هم به همراه مادرم و پدر همیشه خمارم  سر سفره جمع شدند، هر دو اخم به چهر داشتن، که دلم بدجوری گرفت.زهرا و محمد مظلومم هم از ترس آن دو جرئت سر بلند کردن هم نداشتن، فقط بی صدا سر سفره نشسته بودن و خودشان را  مشغول گل های قالی رنگ و رفته امان نشان دادن، تا من همه وسایل را سر سفره بگذارم.

چای آماده شده را آوردم. خواستم بنشینم که چشمم به پدرم افتاد؛ از همه چیز نا‌امید شدم مثل همیشه!!! اما جلو خودم را گرفتم تا اخم نکنم، یا چیزی نگویم.

اما وقتی که می‌بینم چگونه، هم خودش را و هم ما را با این مواد کوفتی بدبخت کرده، دلم می‌خواهد که بمیرم.

پدرم با نادانی و کوتاه‌ فکری‌های خود همه‌ی ما را بدبخت کرد.آواره کوچه و خیابان کرد،و الان هم خودش اصلا عین خیالش هم نیست. او چند سال پیش وقتی که داخل خانه خودمان بودیم و فکر می کردیم کمی خوشبخت هستیم، البته فقط کمی! چون آن زمان هم کلی بحث و دعوا و بیخیالی ها پدر بود! ولی نه به شدت الا، خلاصه این قدر به رفیق بازی هایش ادامه داد تا آخر سری به یک رفیق ناباب برخورد کرد و باعث شد که معتاد شود! و این قدر اون مرد زیر پایش نشست تا بدبخت شدیم و خانه و زندگی امان را یک جا از دست دادیم!، و آوا ه کوچه خیابان شدیم...

البته باز جای شکرش باقیست، که توانستیم در این محله حال بهم زن یک اتاق کرایه کنیم!.و حداقل کارتون خواب نشویم، آن هم با این پاییز و زمستان های بشدت سرد و استخوان سوز،!!
مادرم هم که همه ی بدبختی‌ها وبیچارگی اش را بر سر ما سه نفر می کوبد، و هر روز را برایمان تلخ می کند! کهو چشم دیدن ما را ندارد .

از فکر کردن بیرون آمدم.
 و چای برای همه ریختم، و خودم هم شروع‌ کردم به لقمه گرفتن ،
هنوز لقمه را در دهانم نگذاشته بودم که مادر شروع کرد 

- تو که هنوز نشستی؟ پاشو برو لباس بچه‌ها رو آماده کن. بعدش هم از مدرسه که اومدی یه‌ راست برو سرکارت،   می‌ دونی که اگر بخوای بخاطر مدرسه، از زیر کار در بری، مدرسه بی مدرسه!. زندگی‌ تو  به فنا می‌دم! ناگفته نماند، که خوب می‌دونی تا به الان بخاطر من ازدواج نکردی وگرنه الان به جای مدرسه رفتن باید بچه های قد و نیم قدت رو بزرگ می‌کردی. و به شوهرت می‌رسیدی! فهمیدی؟

مادر هنوز داشت با زبان نیش دارش به من بد و بیراه می‌گفت،

اما من فکرم در جا‌های دیگر سیر میکرد.جاهای که شاید در حد من نبودن، آخه مگه سنی داشتم که بخواهم این همه بزرگانه فکر کنم!!! هی با خودم فکر می کردم، 

 می‌شود روزی از اینجا خلاص شوم؟ می شود روزی با خیال راحت و بدون این همه کنایه و طعنه و غصه، کنار هم باشیم و از ته دل بخندیم!!!

اشک در چشمانم حلقه زده بود. سرم را پایین انداختم، و هیچ نگفتم .

البته راست می‌گفت تا به حال به خاطر مادر ازدواج نکرده بودم. آن هم برای این بود، که من هم بیرون خانه کار می کردم و هم درون خانه و نان آور این خانه بی محبت بودم،

و می‌دانست اگر من بروم، دیگر هیچ کس به فکرشان نیست، پس به خاطر منفعت خودش هم که شده نمی‌گذاشت، من ازدواج کنم. و از این خانه که گویا خاک مرده بر آن پاشیده بودن بروم!،

گذاشت درس بخوانم تا راحت‌تر دستوراتش را به من ابلاغ کند. و از زیر کار در نروم.هه،،

وقتی سرم را بالا آوردم، دیدم مامان هنوز مشغول غر زدن است. و همه چیز را از زیر سر ما می بیند.

 خواهر و برادر مظلومم اشک در چشمان‌شان حلقه زده و آماده گریه بودن. بغضم را قورت دادم و بی توجه به حرف های مامان رو به محمد و زهرا  گفتم:

- بچه‌ها صبحونه‌ تون رو بخورید، مدرسه دیر شد؛ زود باشین دیگه!. واسه چی این همه طولش می دین؟!.


بعد رو به مادرم  گفتم:

- باشه مطمئن باش از زیر کار فرار نمی‌کنم، بعد از مدرسه یه راست به خیاطی می‌رم. و دوباره بر می گردم خونه.


بعد یک لقمه نسبتا بزرگ گرفتم و از جایم بلند شدم و آن را در کیفم گذاشتم، و زیپ آن را بستم.

وسایل بچه‌ها را آماده کردم.و به دستشان دادم، تا راهی شویم.

  روبه‌روی آنها ایستادم. هر دو به من نگاه کردند.
نگاهشان کردم و گفتم:

- چیزی شده؟ واسه چی قیافه هاتون این شکلیه!!. 

 

@16Nian

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط بانوی غم
ویراستاری| 16Nian
  • لایک 9
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ((۳))

با این حرفم هر دوی آن ها خود را در آغوشم انداختند،  و گریه سر دادند.

تعجب کردم! با همان تعجب ‌شت سر هم پرسیدم:

- چی شده بچه ها؟ برای چی گریه می‌کنید؟ حالتون خوبه؟
محمد با صدایی که می لرزید گفت:

- آبجی ما دلمون نمی‌خواد که تو این همه اذیت بشی ،،به خدا عذاب می کشیم که مامان با تو این  طوری حرف می زنه، و بخاطر هر چیزی الکی به تو گیر می ده، یا سرکوفت بهت می زنه.

حالا خوب بود مامان رفته بود پیش زن همسایه کارش داشت! وگرنه جنگ و جنجال  به راه می انداخت، با این حرف محمد.

با لحن مهربانی گفتم:

 _ این حرف ها چیه، اگه خدا بخواد همه چیز درست می شه. ناراحت نباشید توکلتون به خدا باشه. که خود خدا از همه ما دانا تر و عاقل تره! اینو خو دیگه میدونید، بزارید ببینیم قراره چی ‌پیش بیاد.

زهرا با بغض گفت :

- تا کی آبجی، به خدا دیگه خجالت می کشم توی صورت بقیه نگاه کنم!،،همیشه بقیه با چشم بد بهم نگاه می کنن. دوستام مسخرم می کنن که بابات معتاده! مامانت فلانه،  آبجی تو خونه هم که همیشه تو بخاطر من و محمد کتک می خوری و حرف می شنویی.،

کار کنی تا کی آخه ،؟
بگو دیگه!. تا کی باید این همه سختی بکشیم،؟ تا کی باید هی هیچی نگی و از حقت دفاع نکنی!!!
تا کی باید تو برای ما پشت و پناه باشی؟
مراقب کارهای مامان بابا باشی،؟ و نزاری کار اشتباهی بکنن؟!!.
آبجی ما بدون تو هیچ هم نیستیم.،
به خدا آبجی اگه تو نباشی ما می میریم،.


بعد هم با صدای بلند زد زیر گریه،
نمی دانستم که باید چیکار کنم ؟
زهرا را آرام کنم؟ یا بغض در گلو حلقه زده خودم را مهار کنم؟؟. ای خدا چه قدر سخته این دو راهی که پیش پایم گذاشتی!!
با هزار بدبختی بغضم را قورت دادم و موهای زهرا را نوازش کردم،
_.: آبجی جونم! غصه نخور انشالله همه چی تموم می شه‌. من هم شما ها رو خیلی دوست دارم، بس کن اگر مامان بفهمه مرگمون صد در صدیه، گریه نکنید بلند شید لباس بپوشید. بریم مدرسه که
دیر شد. و اینو بدونین قرار نیست زندگی ما همیشه همین طوری باقی بمونه،  من قول می دم که  همه چیز رو درست کنم و اجازه ندم که از پیشرفت باز بمونید، تازشم من جونمم براتون می دم کتک خوردن خو چیزی نیست!

درهمین حین صدای بابا بلند شد.
بابا:

- چتونه شماها؟سرم رفت! خفه شید، وگرنه با کمربند سیاه و کبودتون می کنم.!!

بعد سرش را روی بالشت گذاشت و خوابید.
با این حرفش سریع بچه ها را از خودم جدا کردم. و سعی کردم فعلا بیخیال شوند!
برای همین کمکشان کردم که لباس بپوشند، چون می دانستم اگر بابا شروع کند.
تمام شدنش با خداست،.
این را خود بچه ها هم می دانستن .
پس بدون حرف لباس پوشیدن و آماده رفتن شدن. و یک‌ جورایی انگار با حرف هایم آرام شده بودن، یا خودشان  این طور نشان می دادن، البته چاره ای هم نداشتن جز این کار.

من هم سفره را جمع کردم و هول هولی در آشپزخانه گذاشتم! و با یه کاسه آب همراه با قران از آشپزخانه خارج شدم تا راهی شان کنم.
وقتی  از زیر قران، رد شان کردم، و آب را پشت شان ریختم راهی شدن.
کاری که باید، مادر انجام می داد، نه من!!
اما مادر حتی درست نمی داند، که ما کلاس چندم هستیم؟...هه،،،،  فقط بلده عقده هایش را بر سر ما بزند!  از حرص این که کاری فعلا از دستم بر نمی آید بیخیال شانه ای بالا انداختم.

و با بسم الله از خانه خارج شدیم.
اول آن ها را تا نزدیکی مدرسه اشان بردم! 
بعد خودم راهی مدرسه شدم. 
خدارا شکر توانستم رشته ای که دلم خواستم بروم،
آن هم تجربی، رشته مورد علاقم، هر چند که سخته اما می دانم که از پسش بر می آیم!! 

دلم می خواهد پزشک شوم، 
تا به دیگران، کمک کنم و دستم در جیب خودم باشد. و یک زندگی خوب برای خودمان بسازیم، و کمی آرامش  خیال داشته باشیم. وقتی به خودم آمدم که دیدم به مدرسه رسیده ام و هیچی از راه نفهمیدم و متوجه اطرافم  نشده ام! 

وقتی وارد مدرسه شدم حس خوبی داشتم،

از این که می توانستم درس بخوانم، و از خیلی چیز ها لذت ببرم،
درحس و حال خوب خودم بودم که چشمم به یکی از بچه ها، که رابطه ای خوبی هم با من نداشت افتاد،

که به سمت من آید، در دلم خدا، خدا می کردم که باز شروع نکند،،
و روز اول مدرسه را زهرمارم نکند،همین که بهم رسید.

بدون این که سلامی، یا ابراز خوش آمد گویی بگوید.

پوزخندی زد و گفت:

- هه، ببین کی اینجاست؟! تو که باز با همون لباس های کهنه و بو گندت اومدی دختر جون؟ واقعا چقدر تو گدا گشنه ایی،،
خوبه، تازه اول ساله  خانم، یکم حداقل بزار بگذره از سال  بعد این شکلی می شدی، بدبخت، بی چاره.

بعد از اتمام حرفش همراه دوستان مسخره تر، از خودش شروع به خندیدن کرد. 

حرصم گرفت ، از این حرفش درسته که لباس هایم ،کهنه بودن.

اما همیشه تمیز و مرتب بودم،  و هیچ وقت لباس هایم چروک یا کثیف نبودن خدا شاهده!!.

 

@16Nian

ویرایش شده توسط بانوی غم
  • لایک 7
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ((۴))


دلم نمی خواست، جوابش را بدهم.اما،،،،

با حرفی که زد عصبانی شدم.

- چیه، جوابی نداری؟! خوبه خودت هم می دونی چقدر حال بهم زن  و  غلط انداز هستی.

دوباره با این حرفش صدای خنده  بلند شد.

با عصبانیت گفتم:

- خفه شو. تو که لباس نو پوشیدی چه چیزی بهت اضافه شد؟!

 هه. هیچی،!! همون آدم بیشعور و بی ادب  هستی که بودی! هیچ فرقی نکردی.

 شخصیت انسان به لباس نیست. به طرز رفتار!شعورشه.  که تو هیچ کدوم رو نداری. فقط به پول، مالت می نازی.

درسته من لباس نو  ندارم ولی  همیشه تمیزم،!!هیچ وقت هم بوی بد و گند نمی دم.

الان هم بار آخرت باشه با من این طور رفتار می کنی.فهمیدی!!

 

  در آخر، پوزخندی  زدم   و با نگاه تحقیر آمیزی از کنارشان گذشتم... البته لیاقت همچنین آدم هایی در همین حده، آخه مگه همه چیز فقط به پول و لباس های مارک داره!! خب اگه منم مثل آن ها بابام پول دار بود مطمعنن از این ها لباس های بهتر می پوشیدم!! 

ولی من از همه آن ها سختی  زیاد تری کشیدم! من نه دستم داخل جیب بابامه، و نه پول آن چنانی دارم!!  پس چطور می توانن این قدر  بی رحم باشن، فقط قد بلند کردن وگرنه انگار خانوده به آن ها یاد نداده که شعور و انسانیت یعنی چی!!!

 آن ها از این کارم تعجب کردن  !!
من کجا و این حرف ها  و حرکات کجا آخه؟؟!!!

البته نه این که بلد نباشم حرف بزنم  و  خجالتی باشم.بحث این چیزا نیست بحث  این است. 

که من تا  حالا این گونه با کسی حرف نزدم، مخصوصا این دختره و دوستانش.

من همیشه در مقابل حرف هایشان سکوت می کردم! یا کوتاه جواب می دادم، و دیگر محل به حرف هایشان نمی  ذاشتم.

از کنارشان گذشتم و وارد کلاسی شدم،که قرار بود در آن درس بخوانم.  همیشه پر افاده بود آن هم بخاطر پولداری پدرش و لباس های مارک دارش! هرچند قیافه چندان جالبی نداشت و خیلی به دل آدم نمی نشست

با کسانی که در کلاس بودن سلام کردم.اکثرا همان بچه های سال گذشته بودن، 

و بین آن ها چند تا جدید بود. 

روی یک میز نشستم،  دانش آموز جدیدی هم کنارم صندلی داشت. 

سلامی کردم و کیفم را روی میز گذاشتم.

 جوابم را به آرامی داد، 
گفت:
- افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم خانم خوشکله.

تعجب کردم ،،

درست است اولین کسی نیست .اما جز معدود کسایی هست که به من می گوید خوشکل.

البته نه این که زشت باشم ،

خدایی  چهره ایی جالب و تو دل برو دارم.

اما بچه های مدرسه بخاطر وضع مالی و خانواده ام 
به من می گویند که زشتم و زیبایی خواستی ندارم. 

به زحمت لبخندی بر لبانم نشاندم 

 و دستم را در دستش به نشانه ی آشنایی گذاشتم.

- ممنون از تعریفت! توهم زیبایی، فاطمه هستم!.
شما؟!.

 واقعا هم جذاب و خوشکل بود.

مخصوصا با چشمان درشت مشکی رنگش و ابروهای کلفت دخترانه  اش. و لبخند دلنشینی که زیبایش را دو ‌چندان می کرد!! 

لبخند پر مهری زد و گفت:

- لطف داری عزیزم. ممنون!، من هم ساره هستم از آشنایت خوشبختم.

وقتی لبخندش را دیدم جانی گرفتم و گفتم:

- منم عزیزم، چه اسم قشنگی! به چهره زیبات میاد.

ساره که انگار از تعریفم خوشش آمده بود.

گفت:

- وای ممنون!. اسم تو هم قشنگه.


خلاصه این قدر گرم حرف زدن شدیم که انگار سال هاست هم دیگر را می شناسیم.

ساره واقعا دختر خوبی بود.و من که تا  حال دوست صمیمی ایی نداشتم برایم غنیمتی بود.

او دختر شاد و سرزنده ایی بود! که بقیه را هم با خودش همراه می کرد.

داشتیم با هم راجب تابستان و تعطیلات حرف می زدیم، 
که معلم وارد کلاس شد.همه برپا زدیم و سلام کردیم.

بعد هرکس سر جای خود نشست.حس می کردم معلم خوبی باشد‌.  و مثل یک‌ سری از معلم ها  سخت گیر و دیکتاکتور نباشد، البته همه این ها فقط در حد یک حدس بیشتر نیست! خخخ!!

 

 

@16Nian

ویرایش شده توسط بانوی غم
  • لایک 7
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ((۵))

کلاس ها یکی پس از دیگری به خوبی به پایان رسیدن، 

دوستیم با ساره بیشتر شد. وقتی زنگ خانه به صدا در آمد، با هم از مدرسه  بزرگی که  همه نوع دانش آموز وجود داشت خارج شدیم!.

 در بین راه ساره از خاطرات سفره می گفت، که با خانواده اش رفته بود. در حالی که من، هیچ چیزی برای گفتن نداشتم.

اصلا نمی دانستم سفر چی هست، خاطرات  یعنی چه؟ 

آن هم برای من،  از وقتی یادم می آید درحال کار کردن و سرکوفت شنیدن از مادر و بقیه بودم.

اصلا مگر من خانواده ایی هم داشتم، که بخواهم یه سفری بروم.

مادرم که همیشه در حال کار خانه این و آن بود، 
پدر هم که همیشه مشغول، خوش گذرانی با دوستانش بود.

آخرش همین خوش گذرانی ها باعث معتاد شدنش شد. تازش هم، ما که مثل خانواده ساره پول دار نیستیم، که سفر برویم. باز داشتم به جلد غمگینم فرو می رفتم که،،،،

ساره مشغول تعریف خاطرهایش شد. او می گفت و من از خنده غش می کردم.!!و کم کم از جلد غمگینم فاصله گرفتم! چون  واقعا جذاب  بودن برای من تازگی داشت همچنین جاهایی و خصوصا همچنین شیطنت هایی!!!

می خندیدم، البته نه با صدای بلند! چون در شأن من نبود.
کلا ویبره می رفتم، از خنده!!
اما ساره خودش را قشنگ رها می کرد. با صدای بلند می خندید.

هیچ چیز برایش اهمیت نداشت. او اهل حجاب نبود. اما لباس هایش زننده هم نبود.دختری متوسط بود.

وقتی حرف هایش تمام شد.

 رو به من گفت:

- تو واسه چی‌ حرفی نمیزنی مثل من،!فقط از خنده به خودت می لرزی؟!

با این که حرفش خنده دار نبود،

اما حالت دستانش هنگام حرف زدن، و کج و کوله کردن قیافه اش، آدم را به خنده وا می داشت.!!

ساره با خنده گفت:

_ باز که داری به خودت می لرزی؟! خب بگو چی شده!.

به زور خنده ام را کنترل کردم. و گفتم:

_ چی بگم؟! اون قدر حرف هات دلنشین، و خاطراتت بامزه هستن. که دلم نمی خواد حرفی بزنم،
تو  خیلی شیرینی! و دوست دارم بیشتر از خودت بگی!!.

ساره با لحنی مثلا لاتی گفت:

- پ چی. کلا ذاتمه آبجی جونم.

دیگر از شدت خنده رو به موت بودم. بس که این دختر بامزه و شیرین زبان بود.
آدم اصلا از بودن در کنارش خسته نمی شود! جوری که  بغیر خودش و حرف هایش ، به چیز دیگری فکر نمی کنم و ذهنم کلا آزاد هستش.

این بار، منم همانند خودش با لحن لاتی، گفتم:

_ خیلی خوبه آبجی. پ بهتره بیشتر حواست به خودت باشه، یه وقت ندزدنت.
ببین گفته باشم! من رو تو غیرت دارم ها!!  شیر فهم شد.!!

ساره یهو بلند زد زیر خنده. چون ساره فقط ادای آن ها را در آورد. اما من واقعا لاتی حرف زدم.
هر چه نباشد. من در میان همچنین، آدم هایی بزرگ شده بودم.

چند دقیقه بعد، گفت:

_ وای فاطمه تو چطور این همه قشنگ لاتی حرف زدی. من که خودم رو بکشم هم نمی تونم، این طور حرف بزنم.!!

با غمی که در چشمانم لانه کرده بود. لبخندی زدم،گفتم:
_ خب،،، من محله پایین شهر زندگی می کنم.  پس،،،

برای چند لحظه مکث کردم و بعد دوباره گفتم:

 -  عادیه من این گونه حرف زدن رو بلد باشم. چون لات زیاد می بینم!. و با آن ها  گاهی وقتا دم خور می شم .!!

ساره اولش فکر کرد غمگینم اما، وقتی لبخند را دید خندید.

_ وای چه خوب،  باید به من هم یاد بدی!.  چون خیلی دوست دارم یاد بگیرم. 


باشه ای گفتم و بعد از آن سکوت  کردم.

دیگر نزدیک خانه ساره بودیم.  خانه آن ها در محله خیلی خوبی بود و معلوم بود که  حتما وضع خیلی خوبی دارن هر دو  رو به روی هم قرار گرفتیم!  محو صورتش شدم که در عین زیبای، مظلومیت خواستی داشت!! با تکان دادن دست ساره جلو صورتم به خودم آمدم. ساره خندید و گفت: 

- واسه چی این طوری نگام می کنی!!چیزی داخل صورتم هست!! 

خجالت زده گفتم:

- نه نه، همین طوری نگات کردم! آخه خیلی مظلومی.!!

ساره خندید و خیلی صمیمی و دوستانه بغلم کرد. 

_  فاطی جونم تو هم خیلی مظلومی من عاشق همین چهره خواستنیت شدم،!! 

- نظر لطفته ساره جان!

- میدونم عزیزم! 

بعد هم ‌خندید به این شوخی اش!

دوباره گفت:

-  حالا بیخیال گلم، فردا صبح زود بیا همین جا تا با هم بریم مدرسه. دلم می خواد از این به بعد با تو به مدرسه بروم! و اوقات بیشتری با هم باشیم!!!. 

 

این بار لبخندی از جنس شادی زدم.  و گفتم:

_ باشه حتما. من از فردا صبح زود میام این جا تا با هم بریم،! چون منم از خدامه که همراه تو باشم!! 

 با خودم گفتم خدایا شکرت که دیگه قرار نیست تنها باشم، حتی  اگه این بودن ساره هم زود گذر باشه!! اما همین که الا هست و با بودنش بهم آرامش داده و می دانم باز هم می دهد جای شکر دارد!! خدا جونم شکرت بابت همچنین دوست خوبی که نصیبم کردی!!!.

 

@16Nian

ویرایش شده توسط بانوی غم
  • لایک 7
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت((۶))

 

باهم خداحافظی کردیم.
ساره به سمت خانه خودشان رفت، من هم به سمت خیاطی رفتم.

با این که خیلی خسته بودم. اما مجبور بودم تا دیر وقت خیاطی بمانم! و سفارش های بقیه را آماده کنم، اگه به موقعه تحویل نمی دادم صاحب کارم از حقوقم کم می کرد. وقتی همه کار هایم را انجام دادم!. از خیاطی زدم بیرون و تا خانه فقط خدا خدا می کردم زودتر برسم.

وقتی که به خانه رسیدم دیگر هوا داشت رو به تاریکی می رفت. و کوچه ها رنگ وحشت و ترس به خود گرفتن و اصلا جای مناسبی برای من نبود آن هم در این محله پر از آدم های خلاف کار و آدم کش.


هنگامی که وارد خانه شدم دیگر جانی در بدن نداشتم. و اگر می توانستم همان جا می خوابیدم! 
زنان اهل خانه همه داخل حیاط بودن و با هم مشغول درست کردن چیزی بودن. که کنجکاوی نکردم.چون واقعا حوصله نداشتم با آن ها حرفی بزنم، یا سوالی بپرسم! چون سریع شروع می کردن به وراجی و کنجکاوی کردن تو زندگی من بدبخت، و هی می خواستن بگویند. کجا بودی؟! چیکار می کردی؟بنظرت دیر نیامدی و ،،،،،، کلی حرف های دیگر که واقعا در توانم نبود شنیدن شان و جواب دادن به آن ها!. 

پس فقط سلامی کردم،  وارد اتاقمان شدم.

خدا را شکر پدر خانه نبود. زهرا و محمد مشغول نوشتن مشق و تمرین هایشان بودن.
با صدای بلندی سلام کردم.

هردو یشان با دیدن من از جایشان بلند شدن، و خودشان را در آغوشم انداختن.

زهرا با صدای نازش گفت:
- سلام آبجی! خسته نباشی.   

من هم با انرژی که با دیدن آن ها بهم دست داد. گفتم:
- سلام بر خواهر گلم!. چطوری؟ خوبی؟!  تو چی؟ داداش محمد گلم.

اول زهرا جواب داد و گفت:

- آره آبجی خوبم اگه تو خوب باشی!!.

محمد هم بعد از زهرا گفت:

- سلام آبجی خسته نباشی، هی خوبم بد نیستم.

زهرا را از بغلم بیرون آوردم و به سمت محمد رفتم، بغلش کردم.  هر چند دیگر مرد بزرگی شده بود برای خودش!
اما پیشانی اش را بوسیدم!

و گفتم:

- ممنون داداش گلم، تو هم خسته نباشی! درسا خوب بودن!.

زهرا با صدای بلندی به جای محمد گفت:
- آره آبجی! خوب بود. راستی دوستای جدید هم پیدا کردم. دخترای خیلی خوبی هستن.

- آفرین خواهر نازم! مبارکت باشه. سعی کن تو‌‌ هم دختر خوبی باشی برای اونا.

باشه ایی گفت و سرش را پایین انداخت. 

رو کردم به سمت محمد و گفتم:

- تو چی محمد؟! مدرسه چطور پیش رفت!. خوش گذشت؟!

محمد با لبخندی که معلوم بود ظاهری است، گفت:

-آره! آبجی خوب بود. درسا هم که امروز فعلا چیزی نداشتیم.

بعد هم سریع به سمت  گوشه آخر اتاق رفت و خود را مشغول نشان داد.

متوجه شدم که یک جای کار می‌لنگد، اما گذاشتم برای وقت دیگر.
به سمت زهرا برگشتم.
- زهرا! مامان چیزی برای شام درست نکرده؟
- نه آبجی!، گفت نمی‌تونم آشپزی کنم. کمر و پاهام درد می‌کند. 

کمی عصبی شدم، اما چه می‌کردم که هیچ کاری از دستم بر نمی آمد.  مادر بود و  رئیس همه و من
مجبور هستم بسوزم و بسازم با این مشکلات.

لباس‌های مدرسه‌ام را با لباس خانگی عوض کردم. 
بعد چند تا سیب زمینی رنده کردم تا کوکو سیب زمینی درست کنم.

زهرا را هم با کلی خواهش اجازه دادم کمکم کند.
حدودا بعد از یک ساعت شام حاضر شد. سفره را پهن کردم، محمد را صدا کردم تا به مادر بگوید برای شام بیاید.

چند لحظه بعد همگی دور سفره جمع شدیم.
جای خالی پدر احساس می‌شد. البته اولین بار نبود، که سر سفره شام حاضر نمی‌شد. و بعضی شب ها اصلا خانه نمی آمد، و برایش هم مهم نبود چیزی برای خوردن داریم یا نه! اصلا این ها به درک ببیند زنده هستیم یا مرده!!

خدا را شکر مادر این بار حرفی به زبان نیاورد! و شامش را در سکوت خورد.

بعد از شام، مادر با کلی آه و ناله از پای سفره بلند شد.

گفت:

- خودت که می‌بینی نمی‌تونم کاری انجام بدم. پس خودت بقیه کارا رو انجام بده.

بعد بیا کمی کمر و پاهایم را ماساژ بده.که خیلی درد دارم!! نمی توانم کوچیک‌ترین کاری بکنم.

بعد از اتمام حرف هایش اخم کرد، رفت سرجایش دراز کشید، و پتویش را روی خودش مرتب کرد، و با اخم چشم هایش را روی هم گذاشت.

مادر چند سالی هست که کمر درد و پا درد دارد، 
اما پولی برای  این که به پیش دکتر برای درمان برود نداریم. حالش روز به روز بدتر می شود. منم نمی دانم از پس کدام یک از مشکلات باید بر بیایم، و همه را راضی نگه دارم،،،،،،

 

@16Nian

ویرایش شده توسط بانوی غم
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت((۷))

با این که کلی حرف بارم می‌کند، اما باز هم مادرم هست، دلم برای بی کسی و بی پناهی‌اش می‌سوزد.


آن از خانواده‌اش! که بخاطر ازدواج با پدرم طردش کرده بودند، آخه راضی به ازدواج مادر با پدر نبودن.

این هم از این که چند سال پیش پدر بزرگ و مادر بزرگ مادری فوت کردند!، حالا دیگه واقعا تنهاست.

فقط یک دایی دارم که اصلا سال تا سال خبری از خواهر بیچاره‌اش نمی‌گیرد!
اصلا هم برایش مهم نیست، که زنده هست یا مرده.

خانواده پدری‌ام را هم نگویم  بهتر است، پدر بزرگ و مادربزرگم را که اصلا ندیده‌ام،

عمه یکی بیشتر ندارم! که او هم تهران نیست و چون رابطه خوبی با پدر ندارد به ما سر نمی‌زند، و اصلا نمی دانیم که چند تا بچه دارد و شوهرش چیکاره هست!  یادم نمی آید آخرین باری که دیدمش کی بود اصلا؟؟

دوتا عمویم، هم که از وقتی بابا معتاد شده حاضر نشدند ما را برای لحظه‌ای ببینند!، همیشه به ما توهین می‌کردند، هه. تازه ادعای دین و ایمان هم دارند، و جلوی همه اظهار خدا پرسی و قرآنش را می کنند! در حالی که من مطمعنم هیچ جایگاهی پیش خدا ندارن، و همه این کارها تظاهری بیش نیست.!!

 و حالا فقط همین پنج نفر هستیم،  این اتاقک در به داغون.

مامان هم بخاطر این همه مشکل عقده‌هایش را سر ما خالی می کند!. بابا هم خود دیگر هیچ!، با معتاد شدنش و رفیق بازی اش همه ما را در باتلاقی انداخته که بیرون آمدن از آن کار آسانی نیست.

اما همه سعی خودم را می کنم بتوانم نجات پیدا کنیم.!!

نمی‌دانم! چه حکمتی در این کار ها وجود دارد.
اما می‌دانم! هنوز امید دارم، که خدا مراقبمان هست.

از فکر بیرون آمدم، سریع سفره را جمع کردم، 

ظرف‌های کثیف را  برای شستن به حیاط بردم. از پله ها به آرامی پایین رفتم و بعد وارد حیاط بزرگ شدم که چند نفری در حیاط بودن و مشغول حرف زدن بودن! محمد سریع پشت سرم روانه شد.

چون از نگاه مرد‌های این خانه به شدت متنفر هست.
به قولی، محمد بادیگارد من بود.

من هم از این فرصت بودن محمد استفاده کردم و ظرف ها را سریع شستم،

همین که خواستم از کنار حوض بلند شوم! در حیاط با صدا باز شد، 

و  مراد پسر اقدس خانم که قربانش نروم!، وارد حیاط شد.
همین که چشمش به من افتاد، چشم‌هایش برق انداخت و لبخند کریهی زد، 

آن قدر حالم بد شد که اگر می‌توانستم بالا می آوردم.

طوری  آدم را نگاه می کرد که  از حالت نگاه کردنش! کلا هیکلش حالش بهم می خورد. بس که چهره منفوری داشت، و کار هایش از خودش منفور تر بود.

با اخم رویم را برگرداندم. که متوجه اخم محمد شدم! که از مال منم بدتر بود.

سریع برای پرت کردن حواس محمد گفتم:
- محمد! عزیزم، بریم داخل که من کلی کار دارم.

اول هم خودم سریع از کنار حوض بلند شدم و خودم را  داخل اتاق انداختم
محمد هم وقتی دید،  من خودم را به کوچه علی چپ زده ام. حرفی نزد و پشت سرم وارد اتاق شد.

ظرف ها را چیدم را داخل جای ظرفی کوچکی که گوشه آشپزخانه بود گذاشتم، بعد هم به سراغ کتاب هایم رفتم، نگاهی انداختم.
چیز خواستی نبود برای خواندن، پس بیخیال شدم.

وقتی کتاب ها را جمع کردم، به سمت مادرم که سر جایش دراز کشیده بود رفتم!

و شروع کردم به ماساژ دادن کمرش، وقتی خوب کمرش را با پمادی که امروز سر راه برایش خریده بودم ماساژ دادم، 
به سراغ پاهایش رفتم.و سعی کردم آرام و خوب ماساژ بدم تا شاید کمی دردش سکوت کند!!
در حین ماساژ دادن بودم که، زهرا گونه ام را بوسید و گفت:

- شب بخیر آبجی جونم، من میرم بخوابم.

لبخندی زدم و گفتم:
- شب توهم بخیر گل نازم، خوب بخوابی.

زهرا جایش را پهن کرد.
و بعد با گفتن بسم ا... چشم هایش را بست.

من هم بعد از انجام کارم، بلند شدم تا به سمت محمد که خودش را الکی مشغول نشان می داد بروم.

مامان حتی، یک تشکر خشک خالی هم نکرد.
هر چند، این کار هم ازش بعید بود. هر چند خودم هم  توقعی نداشتم، دیگر به این کار هایش عادت کرده بودم.

کنار محمد نشستم.
محمد که متوجه من شد، نگاهم کرد و گفت:
- جانم؟! آبجی چیزی شده، چرا این مدلی نگاه می کنی.

- چه مدلی؟!.

- همین مدلی دیگه، انگار می خوای، مچ کسی رو بگیری.

با خنده گفتم:
- آهان! از اون لحاظ!  خب درس گفتی.  می خوام بدونم چرا از وقتی که من دیدمت ناراحت بودی و همش در فکرت غرق بودی.!!

 

@16Nian

ویرایش شده توسط بانوی غم
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت((۸))

محمد با لحن دست پارچه ایی گفت:
- خب راستش،،،

مکث کرد، بعد یهو گفت:

- نه  آبجی چیزی نیست.

با کمی دلخوری بخاطر دروغش گفتم:

- به من دروغ نگو. خوب می دونی که از دروغ متنفرم. پس راستش را به من بگو.

محمد با صورتی، که مطمعن بودم هر لحظه گریه اش می گیرد. گفت: 
-  چیزه.. راستش آبجی؛ نمی خوام که ناراحتت کنم. و بیشتر این درگیر مسائل ما بشی، خودت به اندازه کافی مشکل داری و درگیر ما هستی!!،

- چی می گی محمد؟! حرفت رو بزن و بیشتر این ناراحتم نکن هر چیزی که مربوط به شما میشه، برای من مهمه! اصلا هم نگران مسائل و مشکلات من نباش! من از پس خودم و بقیه مشکلات بر میام پس زود باش.

-ببخشی آبجی چشم،!

بعد از چند ثانیه گفت:

- راستش،،،! امروز داخل مدرسه، بعضی از بچه ها شروع کردن به مسخره کردن من، که تو،،،،،،.


وقتی دیدم ادامه حرفش را خورده، سرم را بلند کردم، نگاهش کردم.
با دیدن اشک های حلقه زده که آماده ریزش بودن.
قلبم به درد آمد.   محکم بغلش کردم. و گفتم:

- چی باعث شده، که اشک مرد من در بیاد؟! گریه نکن و همیشه قوی باش،  تا من بتونم روزی به تو تکیه کنم. و خیالم از بابت تو راحت باشه! 

با بغضی که در گلویش خود نمایی می کرد. گفت:
- می گفتند تو پسر مرد معتادی،! خانواده نداری. شما فقیر هستین و نمی تونید چیزی برای خوردن پیدا کنید،،،،، و خیلی حرف های دیگه.  آبجی من جواب آن ها رو دادم، اما دلم که شکست چی، چه کسی جواب این دل شکسته ام رو می تونه بده. آبجی فاطمه اگه بابا معتاد نبود و وضع مالی بهتری داشتیم، چه می شد.

- داداش عزیز من، بزار هر چه دلشون می خواد بگن، تو  توجه ای به حرف های اونا نکن، تو به فکر آینده، سرنوشت و درست باش. اون قدر قوی باش که این حرف ها مانع هدف های بزرگت نشه،  تو مرد این خانواده هستی، و من از تو انتظار دارم که همیشه قوی و استوار بمونی،  طوری باش که هیچ کس نتونه در تو نفوذ کنه.!! و اینو آویزه گوشت کن استدلال های زندگیت رو هیچ وقت با حرف های پوچ و بیهوده بقیه خراب نکن.

تو همون کسی هستی که آینده  تو   رو می سازی. مطمعن باش تا من زنده هستم، همین طور پشتت هستم، و نمی زارم جایی پات بلغزه.  ببین ما خیلی چیز ها درباره زندگی بقیه نمی دونیم، حتی از حکمت خدا هم بی خبریم، همیشه از قدیم گفتن: گر خدا ببند ز حکمت دری را.  گشاید ز رحمت در دیگری را. پس عزیز من نزار که حرف های دیگران، فلسفه زندگیت رو خراب کنه، و از مسیری که می خوای به آرزو هات برسی منحرف کنه.!!


وقتی که حرف هایم تمام شدن، نفس عمیقی کشیدم.

آخیش. چقدر حرف زدم من؟!

بعد از چند لحظه سکوتی که بین هر دویمان بر قرار شد.

محمد به حرف آمد و گفت:
- تو درست می گی خواهری. من باید اون قدر محکم و نفوذ ناپذیر شم، که کسی نتونه منو بشکنه.  من به تو قول می دم که دیگه هیچ وقت، فقط نیمه خالی لیوان رو نگاه نکنم.   
آبجی جونم، ممنونم که هستی، و با بودنت به ما قوت قلب می دی،! اگه ما تو رو نداشتیم شاید من الان این محمدی که هستم نبودم! و همین نمیچه خانواده رو هم نداشتیم.

بعد هم گونه ام را محکم بوسید.
لبخندی از روی رضایت زدم و گفتم:
- خوبه. امیدوارم که همیشه، همین قدر محکم و جدی باشی.
محمد! حرف های امشب رو همیشه به خاطرت بسپار.  هر وقت در زندگیت دچار مشکل شدی، اول به خدا توکل کن، بعد به  من و حرف هام فکر کن.

_ حتما آبجی. هیچ وقت حرف هات رو فراموش نمی کنم.

_ آفرین!. حالا هم بگیر بخواب، که صبح باید به مدرسه بری.

_ چشم. شب بخیر.

_ چشمت بی بلا. شب توهم بخیر.

 

@16Nian

ویرایش شده توسط بانوی غم
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ((۹))

بعد از گفتن این حرف بلند شدم، جایم را پهن کردم و بعد از این که چراغ را خاموش کردم سر جایم دراز کشیدم.  

وقتی دراز کشیدم مثل هر شب که تنها می شدم به فکر رفتم این که  یعنی می‌شود، روزی به همه آن‌چه که می‌خواهیم برسیم! و من شرمنده این بچه طفل معصوم نشوم! 
خدایا خودت پشت و پناهم باش. تا فراموش نکنم که هدف اصلی زندگی ام چیست؟! خدا!!!! همه امید این دو تا بچه بعد از تو، من هستم! خواهش می کنم! خواهش! که  امید این دو تا را ناامید نکن! کمکم کن بتوانم زیر پر و بال این دوتا را بگیرم.!!! و از این خانه و محله برویم، حداقل جای بهتری داشته باشیم و  بتوانم برای آن ها لباس های بهتری بگیرم تا کمتر مورد تمسخر بقیه قرار بگیرن!. بتوانم کار درست و حسابی گیر بیارم با درآمد خوب! که حداقل خورد خوراکشان بهتر شود! فکر کنم بیچاره ها سوء تغذیه گرفتن!. الهی بمیرم برای این همه مظلومیت شان  که در همه حال درک می کنن!! 

در همین فکر ها بودم که نمی‌دانم چگونه، به خواب رفتم، هر چند همه خوابم سراسر کابوس بود و حس می کردم همه آن ها واقعیتی بیش نیست!. 

صبح با سر و صدایی که از بیرون می‌آمد، متعجب از خواب بلند شدم. با خودم گفتم باز یک دردسر جدید شده حتما!.
اول از پنجره به بیرون نگاهی انداختم،  خدای من هوا هنوز کامل روشن نشده بود. پس چخبر بود این وقت صبح آفتاب نزده!!!.

لباسم را مرتب کردم، و به بیرون رفتم تا ببینم این سر و صدا ها برای چی هست.

که دیدم بله!!!!!... باز هم خودشان هستند.
همسایه روبه‌رویمان که همیشه خدا در حال دعوا هستند، 
که صبح و شب هم سرشان نمی‌شود!. و متوجه نیستن آدم های دیگری  هم داخل این خراب شده زندگی می کنن،!! و شاید نیاز به کمی استراحت و آرامش  داشته باشند.

بیخیال جدال با خودم شدم، و سعی کردم کمی  به حرف‌هایشان گوش بدهم،  وقتی کمی گوش دادم فهمیدم دعوا بخاطر این است،!!
که گویا شوهره باز هم به همسرش خیانت کرده و معلوم نبوده دیشب تا الان کجا بوده، و چیکار می کرده که الا سر و کلش پیدا شده،!!

کلا کسایی که توی این خانه زندگی می‌کنند، آدم های درستی نیستند. و همه آن‌ها دچار مشکلاتی هستن  که خدا م خوب بد آن ها را فقط می داند!!.

که  از قضا نمونه بارزش همین زن و شوهر هستند.

زن هی می گفت:

- کجا بودی تو، خجالت نمی کشی به من خیانت می کنی! مگه من چی کم دارم آخه.

مرده هم با عصبانیت گفت:

- ببین زنیکه من حوصله ندارم با تو یکی بحث کنم، یا خودت خفه می شی! یا خودم با کتک خفت می کنم!. 

با این حرفش زنش آتیش گرفت، و شروع کرد به جیغ و داد کردن! که یهو مرده یکی زد داخل صورتش که افتاد زمین، بعد با مشت و لگد افتاد به جانش! 

به زور جدایش کردن، که زن گفت:

- خدا ازت نگذره که این بلا رو سرم آوردی.

مرده هم پوزخندی زد و گفت:

- خیلی ناراحتی برو خونه همون پدر گور به گور شدت! که سال تا سال ازت خبری نمی گیره،!.

زنه هم با شنیدن این حرف های  شوهرش ساکت شد و فقط گریه می کرد، شوهرشم با دیدن این عکسل العملش دوباره پوزخندی زد و گفت:

- نه انگاری عاقل شدی!. دیگه نبینم  حرف اضافی بزنی! برو  خدا رو شکر کن من تحملت می کنم، پس دیگه نشنوم باز خواستم می کنی که زنده زنده چالت می کنم!!!، فهمیدی!!!!!!!!

مکثی کرد و دوباره گفت:

- حالا هم پاشو یه چای دم کن و چیزی برا صبحونه آماده کن، تا سیاه و کبودت نکردم  ضعیفه!.

زن هم با هق هق خواست چیز دیگری بگوید که پشیمان شد و خواست که به داخل برود،   قبل داخل رفتن، زمزمه کرد خدا ازت نگذرد که این همه بلا سرم آوردی و بخاطر تو از همه کس و همه چیزم گذشتم! و در آخر تو این گونه جوابم را می دهی! بعد گریه اش بلند تر شد و زود خودش را در اتاق انداخت تا کسی او را نبیند.

هه!! این از این ها که فقط زور بلدن بگن!!.

 و اما یکی دیگرش هم که صاحب خانه ست، که مراد پسرش هست. یعنی پدر از پسر بدتر، پسر از پدر.
یکی از یکی  بد چشم تر!!.  
مادرش هم که شکر خدا   شارلاتانی  برای خودش هست که لنگه ندارد. یک تنه همه را به دار می آویزد، و برای خودش قاضی هست که در این دنیا هیچ وکیل مدافعی  در دادگاهش وجود ندارد!.
از بقیه نگویم که بهتره است! خلاصه همه یک جور آداب ادبی دارند خخخخ!!!. تازه گاهی وقتا خودشان هم به خودشان رحم نمی کنن.


بیخیال دعوا شدم، و به  داخل رفتم و  در را هم پشت سرم بستم. تا سر و صدا کم تر به داخل بیاد، چون دیگه حوصله شنیدن صدایشان را نداشتم! اونم چی اول صبحی، که هنوز خورشید بیچاره هم در نیامده است.
 ترجیح دادم به کار های واجب خودم برسم تا فالگوش ماندن به این هایی که هیچ وقت دعوا هایشان تمامی ندارد.!!  کار‌ هایم که تمام شدن. 
بچه ها را یکی، یکی بیدار کردم. 

 

@16Nian

 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط بانوی غم
ویراستاری| 16Nian
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت((۱۰))

تا  صبحانه بخورند، بعد راهی مدرسه شوند. سفره را پهن کردم، و منتظر بچه‌ها ماندم تا سر سفره بنشینن!

بچه‌ها هم بعد از شستن دست و صورتشان، سر سفره نشستند. 

زهرا با صدای زیبایش گفت:
- صبح زیبات بخیر آبجی.

- همچنین عزیزم، زود صبحونه بخورید که دیر شد.

زهرا با  لحن اعتراض آمیزی گفت:

- آبجی! خب زودتر بیدارم می کردی، تا کمکت می‌کردم.

- نه بابا ول کن، دلم نمیومد بیدارت کنم.

این بار محمد هم در بحث شرکت کرد و گفت:
- این حرف ها برای چیه آبجی؟ از این دفعه به بعد ما هم در کارای خونه به تو کمک می کنیم. تا حداقل وقتی از سر کار میایی خونه یکم بتونی استراحت کنی.

بعد رو کرد به زهرا و گفت:

- زهرا از این به بعد هر وقت از مدرسه اومدی باید کار‌های خونه رو  تا نیومدن آبجی انجام بدی!.

- چشم داداش، ولی خودت هم باید کمکم کنی ها.

محمد با شیطنت گفت:
- باشه، خواهر کوچیکه.

- من کوچک نیستم!.

- هستی!.

- نیستم!.

دیگه داشتم از دست این دو نفر، دیوانه می‌شدم. ای خدا اول صبحی چقدر حرف می زنن، آن از اول صبح و دعوای زن و شوهری!. این هم از این دوتا که اول صبحی بازی شان گرفته!. 

با تشر گفتم:
- بسه دیگه. چه خبره  اول صبحی؟ اصلا نمی‌خوام کاری انجام بدید، فقط دعوا نکنید!  که خدایی حوصله بحث کردن شما دو تا  رو دیگه ندارم.

محمد زود تر به حرف آمد و گفت:
- ببخشید!. چشم دیگه دعوا نمی کنیم! هر چی که تو بگی ! ولی ما کارای خونه رو انجام  می دیم تا  بیایی!.

با بی‌حوصلگی گفتم:
- باشه هر کاری که دوست دارید بکنید. ولی دعوا نکنید. که سرم درد می کند!.

هر دو یک صدا گفتند:

-  چشم آبجی.

- خیلی خب آروم!. دیرتون نشه که معلم بهتون گیر بده خدای نکرده!. 

باشه ای گفتند، و مشغول خوردن شدند.

مامان شکر خدا هنوز خواب بود. من هم بیدارش نکردم، چون نمی خواستم دوباره شروع کند.
که هم اعصاب خودش خراب شود، هم من  چون دلم می خواست یک امروز بدون جدال و بحث به مدرسه برم و یکم فکرم راحت باشد! 

بخاطر همین بعد از جمع کردن سفره، و پوشیدن لباس هایم  سریع با بچه ها راهی مدرسه شدیم، با هم از خانه خارج شدیم! وقتی داشتیم از حیاط می گذشتیم خلوت بود گویا همه رفته بودن داخل اتاق های خودشان!، و بیخیال شدن.

وسط راه  بچه ها را از خودم جدا کردم و گفتم که مراقب خودتان باشید و وقتی به کلاس می روید مؤدب باشید و حرکات بد از خودتان نشان ندهید!. خلاصه به آن ها فهماندم چه رفتاری در شأن یک انسان خوب و با احترام هست.
به سمت خانه ساره رفتم، همین که سر کوچه رسیدم، متوجه ساره شدم که انگار منتظر کسی بود.
خواستم به سمتش بروم که خودش متوجه ام شد! دستی تکان دادم که او هم دستش را بالا آورد. 
به سمتم آمد، همین که رسید به من محکم بغلم کرد!.

متعجب شدم. بعد از زهرا و محمد اولین باره که کسی این گونه در آغوشم  می گیرد!. 

ساره با انرژی گفت:
- وای فاطمه!! شاید باورت نشه، اما توی همین یه روز دلم برات تنگ شده بود. و دوست داشتم هر چه زودتر صبح بشه! من دوباره ببینمت!.

با تعجبی که در صدایم هم مشهود بود گفتم:
- باورم نمی شه. 

ساره با ناراحتی از بغلم جدا شد و گفت:
- چرا؟! بخدا راست می گم.

با این حرفش متوجه شدم که او برداشت دیگری از حرف من کرده.  گویا به او بر خورده است، و باید توضیح دهم که منظور من چیز دیگری بود!. 
بخاطر همین سریع گفتم:
- نه نه، ساره جون ناراحت نشو، من منظورم این نیست، که حرف هات رو باور ندارم!.

منظور من اینه  که تا به حال کسی به جزء خواهر و برادرم دلش برام تنگ نشده، و این گونه بغلم نکرده است. و ابراز دلتنگی نکرده بود!. 

ساره که حالا متوجه حرف من شده بود دوباره با انرژی گفت:
- عیبی ندارد، عشق من از این به بعد خودم کلی بهت محبت می کنم،

چون احساس می کنم تو همون دوستی هستی که من مدت هاست به دنبال او هستم. چون هم پاک و بی ریا هستی! و هم ساده و خاکی.

با نگاهی که از آن تشکر می بارید گفتم:
- خیلی ازت ممنونم ساره. تو خیلی خوبی حتی بیشتر من، امیدوارم دوست خوبی برات باشم. و بتونم این همه محبتتو جبران کنم عزیز من!. 

@16Nian

 

@همکار ویراستار

 

 

ویرایش شده توسط بانوی غم
ویراستاری| 16Nian
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت((۱۱))

- منم قول می دم دوست خوبی باشم!. و درکنار هم به بهترین ها برسیم!.   حالا هم بریم که مدرسه دیر شده.

باشه ایی گفتم و بعد با هم به سمت مدرسه راه افتادیم. تا رسیدن به مدرسه کلی صحبت کردیم و مسخره بازی در آوردیم. اصلا با ساره متوجه مسیر مدرسه نشدم و حس می کردم خیلی زود این مسیر طولانی که همیشه خیلی برایم دیر به پایان می رسید، تمام کرده است،  از بس مشغول حرف زدن بودیم  و بگو بخندمان به راه بود!

وقتی به مدرسه رسیدیم و وارد حیاط مدرسه شدیم، همه با تعجب به ما نگاه می کردن.
 که حق داشتن چون فکرش را هم نمی کردن که من با کسی دوست باشم، یا کسی با من دوست شود. که حالا این طور با هم به مدرسه هم بیاییم!. 

ساره که متوجه تعجب آن ها و پچ پچ هایشان شد گفت:
- فاطمه تو می دونی که اینا چرا این همه تعجب کرده ند. و جوری نگاه می کنن که انگار ما شاخی، چیزی رو سرمون داریم!. 

آخر حرف ساره را به  شوخی زده بود!.

 اما من با ناراحتی گفتم:
- آره، بخاطر اینه که من در طول این همه سال هیچ دوستی نداشتم و همیشه تنها بودم، تازه کسی با من دوست نمی شد، و یا اگر هم می شد با حرف بچه ها که بد من رو می گفتن منصرف می شدن. الا هم تعجب کردن که تو رو همراه من دیدن، و با هم به مدرسه اومدیم!.

ساره با تعجب و ناراحتی که خیلی خوب در چهره اش مشخص بود و کمی به سرخی می زد گفت:
- یعنی چی!! غلط کرده هر کسی بخواد دنبال تو حرفی در بیاره. در ضمن مگه می شه تو داخل این همه سال تنها باشی،  و کسی رو نداشته باشی؟!.واقعا جای حیرت داره فاطمه!

- تو هم شاید وقتی حرف های که در مورد من می زنن بشنوی از من کناره گیری کنی. درضمن  حالا  که شده تنها باشم،

ولی تو دوران دبستان یک دوست داشتم، که چند سال پیش از این جا رفتن. و این شد که تنها شدم، هر چند همیشه تنها بودم!.

ساره با عصبانیت گفت:
- مگه خودت هم اون حرف ها رو باور داری که می گی.

- نه بخدا، من اون طور که  اونا می گن نیستم، اما،،،،،.

ساره   با چهره ای برافروخته حرفم را قطع کرد و گفت:
- اما و اگر نداریم، اگر قبول نداری پس سکوت کن، چون بهم بر می خوره  هی این طوری  حرف می زنی !.

من زمانی از تو جدا می شم که بدونم تو واقعا دختر بد و خرابی هستی، اما فکر نمی کنم به این قیافه مظلوم و پاک این حرف ها بچسبه. اگه تو همونی باشی که من در این دو روز فهمیدم، مطمئن باش اجازه نمی دم که کسی، کوچک ترین حرفی به تو بزنه!. چه برسه با این که بخواد اذیتت کنه!. 

 بعد هم با لبخندی گفت:
- حرف هامو  قبول داری یا نه؟!.

- باشه!. رفیق هر چی که تو بگی،  مطمئن باش  هیچ وقت نمی زارم تصوراتت نسبت به من تغییر کند. و تو از من ناامید شی.

- پس بزن بریم کلاس که دیر شد. و در ضمن بدون که دوست ندارم دیگه در این باره حرفی بشنوم.

سری به تایید حرف هایش تکان دادم!

 و با هم به سمت کلاس راه افتادیم.
وقتی وارد کلاس شدیم، سر جا خود نشستیم و کتابم  را در آوردم.

کم کم همه وارد کلاس شدن، بعد از چند دقیقه معلم وارد کلاس شد.

بعد از سلام و صبح بخیر، معلم مشغول درس دادن شد.
کل زنگ را یک نفس درس داد. وقتی زنگ را زدن دبیر زیست، خانم حسینی! با یک خسته نباشی از کلاس خارج شد.

همین که رفت، همه بچه ها یک نفس عمیق کشیدن و یکی، یکی از کلاس خارج شدن.
داشتم وسایلم را جمع می کردم که ساره گفت می خواهد به بیرون برود و تغذیه بگیرد.
 من هم قبول کردم، و گفتم منتظرش می مانم.

ساره بیرون رفت، وقتی رفت سرم را روی میز گذاشتم، طبق معمول به فکر رفتم.

هنوز چند لحظه ایی نگذشته بود، که دیدم کسی محکم روی میز زد. یعنی حس کردم قلبم برای  یک لحظه از کار ایستاد!.

با فکر این که ساره ست  سرم را بلند کردم، تا کمی فحش  به او بدهم، که این چه کاری بودی، نزدیک بود سکته کنم!.

 که دیدم ،،،،،،،. 

 

@16Nian

ویرایش شده توسط بانوی غم
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت((۱۲))

یکی از دوستای همان خانم قلدر، یعنی یاسمن هست.

اخمی کردم و گفتم: 
- بله! فرمایش، کاری داری که باز مزاحمم شدی!.

با صدای قلدری گفت:
- نه خوبه، می بینم که امسال زبون در آوردی،  حاضر جوابی می کنی! تو روی من و دوستام  می ایستی!. 

با لحن خودش گفتم:
- زبون که داشتم، اما هر کسی رو لیاقت دیدن اون رو نداره، چشم بصیرت می خواد که تو و اون گروه مزخرفت ندارید. شیر فهم شد؟!. بعدشم بخواین بیشتر این بهم گیر بدید بدتر هم می کنم!.

دختره که اسمش سمیه بود گفت:
- نه بابا خوشم اومد! خیلی بلبل زبون شدی، مطمعن باش که زبونت رو قطع می کنم، و اجازه نمی دم که بیشتر این خودت رو بزرگ کنی و برای من ادعای لاتی بودن بکنی!.

با آرامش گفتم: 
- چه خوشت بیاد، چه نیاد من زبونم رو دارم، و هیچ کس جرئتش ر قطع کردنش رو  نداره، چون قبلش من زبون اون رو قطع می کنم. تازه اگه  باز هم گیر بدید زبون من هم دراز تر میشه چون دیگه اجازه نمی دم یه کسایی مثل تو و رفیقات به من و خانوادم توهین کنه!.

سمیه که دیگر از این همه، حاضر جوابی من آسی شده بود شبیه یه گوجه فرنگی شد بس که عصبی شده بود با همان عصبانیت گفت:
- خفه شو، فکر کردی یه نفر حاضر شده با تو دوست شه، می تونی هر چه که دلت می خواد بگی؟ من کارم کوتاه کردن زبون آدم های بی سر و پایی مثل توعه، می دونی خو چی می گم ؟!. 

- برو بابا، حوصله تو  ندارم، می خوام کمی بخوابم. برو هر کاری که می تونی بکن، ولی مطمعن باش که من هم کوتاه نمیام!. 

بعد هم بدون توجه به او سرم را روی میز گذاشتم. صدای نفس های عصبی اش را، راحت می شنیدم. 

وای خدا چه کیفی داد که ضایعش کردم.
سمیه که دید محلش نمی دهم، لحظه ای ماند.
بعد با عصبانیت یکی دیگر روی میز کوبید. که من به جایش دستم درد گرفت!
قبل رفتنش هم گفت به حسابت می رسم.

من همان گونه که سرم روی میز بود،از این که توانسته بودن عصبانیش کنم آرام آرام خندیدم، 

در همین حال و هوا بودم، که دیدم یکی دوباره زد روی میز، به هوای این که دوباره سمیه هستش، با اخم سرم را بلند کردم تا یه حرف سنگین بهش بزنم  که دیدم،،،!!! 
باز هم اشتباه کردم این بار ساره بود. که گویا  عصبانی بود. 

تعجب کردم که چرا این همه عصبانی هست. در طول همی چند روز ندیده بودم حتی یه اخم کوچیک  بکند چه برسد به این همه عصبانیت!!

با همان تعجب پرسیدم:
-  ساره!! چی شده؟ چرا این همه عصبی هستی.  اتفاقی افتاده؟؟؟ 

جوابم را نداد فقط روی صندلی نشست، و با صدای نسبتا بلندی گفت:
- عه عه، دختره بیشعور هر چی که دلش خواسته گفته!، ولی نه من هم خوب جوابش رو دادم. نزاشتم بدون شنیدن حرفام بره و فکر کنه لالم و می تونه هر چی که دلش می خواد  بگه و من سکوت می کنم!!. 

دیگر کلافه شده بودم از حرف های بی سر و تهش، 

‌‌

برای همین با کلافگی گفتم:

-: ای بابا، خب ساره بگو ببینم، چی شده؟ چرا این همه عصبی هستی؟! جون به لبم کردی خب. دههه!!

ساره با همان حالت عصبی اش همه جریان را تعریف کرد. تازه حرکاتش خیلی با حال بود در حین تعریف کردن جریان!! هم خندم گرفته بود از آن همه حرص خوردنش.

و البته هم تعجب کرده بودم!. 

و تازه فهمیدم، که ماجرا از چه قرار است. مثل این که دوباره زیر آب مرا زده بودن.

- ولی فاطمه!!! خوب جوابش رو دادم، جوری جواب دادم که دیگه حرفی براش نیومده بود، و خودش ساکت شد رفت و فهمید نمی تونه با من کلکل کنه!.

بعد از شنیدن حرف هایش یهو زدم زیر خنده.
 با خودم گفتم عجب روزی بود امروز!. 

ساره هم با من شروع کرد به خندیدن.

در بین خنده من هم جریان را برای ساره تعریف کردم، یعنی به کلی هنگ کرده بود. که من چه خوب جواب دادم و دیگه مثل قبل نبودم.
بعد با صدای بلند فکر مرا به زبان آورد.
- عجب روزی بود، امروز.
دوباره شروع کرد به خندیدن، من هم همراهیش اش کردم.

زنگ کلاس را که زدن، همه بچه ها یکی یکی وارد کلاس شدن. و هر کس سر جای خودش می نشست و با بغل دستی اش حرف می زد یا درگیر درآوردن کتاب هایشان می کردن.

داشتم همراه ساره بسکویت می خوردم، و راجب جریان چند دقیقه پیش مذاکره می کردیم، خخ!  که گروه قلدرا وارد کلاس شدن، وقتی نگاهشان به ما افتاد،
با یک خشم و نفرت به من و ساره نگاه کردن‌. و معلوم بود که چقدر  از هر دوی ما کینه به دل دارن  و منتظر یه فرصت هستن تا حال ما را بگیرن.

 من هم محل نگذاشتم، و به ادامه بسکویت خوردنم رسیدم، و در اون بین به حرف های ساره جواب می دادم. و خودم را به  کوچه علی چپ می زدم و یک جورایی آدم حسابشان نمی کردم.

@16Nian

ویرایش شده توسط بانوی غم
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت((۱۳))

خواستن  به سمت من و ساره بیایند، که معلم وارد کلاس شد. بخاطر همین مجبور شدند با غضب تغییر جهت بدهند. و به سمت میزهای آخر کلاس که یک جورایی پاتق شان بود بروند! 

ساره با دیدن این حرکت شروع کرد به ریز،ریز خندیدن. سقلمه ای بهش زدم تا حواسش به دبیر باشه. و آتو دست معلم و بقیه ندهد.

او هم با تک سرفه ای به خنده اش پایان داد، و سعی کرد جدی باشد،  خانم رضایی دبیر فیزیک شروع به درس دادن کرد. و سعی می کرد  از فرصت به بهترین نحوه ممکن استفاده کند، و درس را همین اول سالی جلو ببرد.

من همیشه عادتم بود که موقع درس ساکت باشم!. و فقط به حرف های معلم گوش بدهم و درس را به خوبی یاد بگیرم، تا در آینده مشکلی نداشته باشم و موقع امتحان ها کاسه چکنم، چکنم  دستم نگیرم!. 

بخاطر همین!!،هر چه ساره گفت زیاد توجهی نکردم. و خودم را به نشنیدن و بی توجهی زدم، تا بفهمد که من  سر کلاس تمایلی ندارم سخنی بگویم، در کل عادت هم نداشتم به همچنین کاری.

تا این که خودش ساکت شد! و به درس گوش سپرد.!  هر چند قیافه اش داد می زد که چقدر از من دلخور شده است! آخر های زنگ دبیر اجازه استراحت داد، و گفت چون کار مهمی دارد باید سریع تر برود و ادامه درس بماند برای جلسه بعد.

بعد از خداحافظی کوتاهی کلاس را ترک کرد، قبل از رفتن هم گفت که جلسه بعد امتحان می گیرد و امتحان سخت می گیرد! وای گفتن خیلیا بلند شد، اما من عین خیالم نبود چون بنظرم بهتر هم بود برای آینده و کنکورم!.

همین که رفت، ساره با اخم برگشت سمتم و گفت:
- خیلی بیشعوری، چرا بات حرف می زنم جواب نمیدی. و سگ محلم می کنی!، هان!!!!
از این همه حرص خوردنش خندم گرفت، و گفتم:
- ساره جان!! عزیزم! من کلا خوشم نمیاد که وقت درس با کسی حرف بزنم، دلم می خواد فقط به درس گوش بدم. تا بعدا مشکلی پیش نیاد برام.

- کوفت!،مثل بچه خرخونا حرف نزن، که خیلی بدم میاد فاطمههه!!.

- ساره من و تو در طول زنگ تفریح وقت داریم تا کلی حرف بزنیم. و درباره همه چیز اظهار نظر کنیم! 
بعدشم، بعد از زنگ مدرسه هم با هم خو می ریم خونه، دیگه مشکلت چیه؟! واسه چی این طور ترش کردی گلم!.

 

- نه! سرکلاس حرف زدن یه کیف دیگه داره، آخ که نمی دونی چقدر جذابه حرف های سر کلاس و مخفی از معلم!!.  حالا بیا یه بار بخاطر من امتحانش کنیم.

بعد چهره اش را به قول خودش مظلوم کرد و گفت:

- باشه عشقم!!!.

با این که از حرکات خنده دارش خنده ام گرفته  بود اما جلو خودم را گرفتم و گفتم: 

- باشه!!. اما سر کلاسی که درسش خیلی سخت نباشه، و بتونم داخل تنهایی هم درسش رو بفهمم.

ساره با لحن مسخره ای گفت:

- باشه بابا، کشتیمون تو هم.

با حیرت گفتم:

- ساره!!!!

 با این حرفم ساره بلند زد زیر خنده، که چند تا از بچه ها برگشتن نگاهمان کردن.
بعد دوباره سرشان را برگرداندن، در حین حرف زدن بودیم که زنگ تفریح به صدا در آمد. به ساره پیشنهاد دادم برویم بیرون و کمی هوا بخوریم، او هم سریع قبول کرد.

با هم به حیاط مدرسه رفتیم، خیلی ها بی حجاب بودن، خیلی ها هم حجاب نسبی داشتن، مثل ساره،  بقیه هم مثل من با حجاب کامل بودند.

داخل حیاط آرام، آرام  راه می رفتیم، و از آینده نامعلوم صحبت می کردیم،  از تصمیم های که داشتیم.

از لا به لای حرف های ساره متوجه شدم، که او هم خیلی موافق این رژیم نیست. من خیلی اهل سیاست نبودم، اما این چیزی نبود که بشود آن را با سیاست مقایسه کرد.

زندگی ها واقعا سخت بود، هر روز افراد بی گناه زیادی کشته، یا زندانی می شد. شاه سعی می کرد با زور خواسته های، خود را بر مردم تحمیل کند. همان گونه که پدرش این کار را می کرد، 

نمی دانم که چرا شاه جدید از پدرش درس عبرت نمی گرفت، که بعد از آن همه خوش خدمتی، به خارجی ها و ظلم به مردم کشورش چه بلایی بر سرش آمد.

من، می دانم که روزی شاه هم همانند پدرش، طرد می شود.

@16Nian

ویرایش شده توسط بانوی غم
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ((۱۴))

و تا آن روز خدا می داند، که چندین نفر کشته یا تبعید می شود. و چقدر خانواده بدبخت می شود! هی خداا!!. 

بعد از این که کمی درباره، کشور و آینده صحبت کردیم،  تصمیم گرفتیم به سمت کلاس برویم.و آن جا به ادامه غیبت کردنمان برسیم!!

داخل کلاس شروع کردیم به حرف زدن، ساره  از خاطرات بچگی تعریف می کرد، اما من که بچگی زیاد جالبی نداشتم، همه آن دوران برایم فقط غم و اشک و ناله بود!! اما ساره!! آن قدر به خاطرات بچگی اش خندیم که نزدیک بود، غش کنم. از بس شیطون و بامزه بود و تازه خاطراتش از خودش بامزه تر بود!!.

بچه ها همه با تعجب نگاهم می کردن، چون سابقه نداشت که من لبخند بزنم چه برسد به این قهقه ها. که گوش همه را کر کرده است. و جلب توجه کند.

آن قدر مشغول حرف زدن بودیم، که اصلا متوجه ورود معلم نشدیم. با بر پا گفتن یکی از بچه ها، تازه متوجه شدیم. بخاطر همین زود ساکت شدیم، و توجه امان را به درس دادیم.

این زنگ هم به خوبی به پایان رسید، و شکر خدا نه کسی چیزی گفت و نه اتفاقی افتاد، بعد از خوردن زنگ آخر وسایلم را جمع کردم.

و  منتظر ساره شدم که مشغول حرف زدن با یکی از بچه ها بود.که از قضا هم دیگر را گویی از قبل می شناختن.
ساره بخاطر من که منتظر بودم  صحبتش را زود تمام کرد، به سمت من آمد‌. ببخشیدی گفت و  با هم از کلاس خارج شدیم، 
همین که بیرون آمدیم،  یهو یاسمن جلویم ظاهر شد وگفت:
- فکر نکن به این راحتی ها ولت می کنم. 
حسابت را به موقعش می رسونم. فعلا خوش باش به این که زورت به من رسیده!. 

با این که از یهویی آمدنش ترسیده بودم اما در جوابش پوزخندی زدم و گفتم:
- من نمی دونم که دشمنی تو با  من چیه؟؟ اما مطمعن باش که دیگه کوتاه نمیام. و فکر نمی کنم که زور تو‌ یکی رو دارم بلکه مطمعنم!. 

بعد هم  برای بیشتر در آوردن حرصش پوزخندی زدم. که حس کردم دود از گوش هایش بیرون می زند. و همانند یک گاو وحشی شده که پارچه قرمز جلویش گرفته اند. هواست چیزی بگوید،

که در همان لحظه ساره گفت:
- و منم مثل کوه پشتشم، و اجازه نمی دم که بیکارای مثل تو غلطی بکنن، شیر فهم شدی! یا جور دیگه ای شیرفهمت کنم؟!.

بعد هم با غرور و تکبر مخصوص به خودش  دست من را گرفت کشید،  به راه افتاد. من هم با تعجب فقط به دنبالش می رفتم.

فکرش را هم نمی کردم، روزی کسی پیدا شود که این گونه بخاطر من با کسی بحث یا دعوا کند.
به هر حال، من واقعا مدیون ساره هستم.
داخل همی دو روز به من ثابت کرد که دوست و تکیه گاه خوبی می تواند باشد.

وقتی از مدرسه خارج شدیم، دستم را بیرون کشیدم، و گفتم:
- چه خبرته بابا؟! مگه دنبالت کردن! آروم تر.

ساره با ترسی الکی گفت:
- وای آره!! می ترسم این هیولا بیاد و ما رو بخوره.
با این حرفش زدم زیر خنده و گفتم:
- خدا نکشت دختر، مردم از خنده،
ولی خدایی خیلی قشنگ جوابشو دادی، کیف کردم.

ساره با ناز گفت:
- حقش بود، باید می فهمید که تو دیگه تنها نیستی، 
نمی تونه دیگه هر چی دلش می خواد بارت کنه.

- ممنونم بخاطر همه چیز. 

- چاکریم، این حرفا چیه وظیفم بود، بلاخره یه دوست خو بیشتر نداریم.

فقط در مقابل حرفا هایش خندیدم و هیچ نگفتم. با هم به سمت مقصدمان حرکت کردیم. وسط راه یهو ایستادم.

که با ایستادن من ساره هم ایستاد و گفت: 
- چی شده؟! چرا وایسادی؟.
- می خوام برم خیاطی، اونجا کلی کار دارم.

ساره با تعجب گفت:
- مگه تو خیاطی می کنی؟!.

- خب آره.

- چند وقته که به خیاطی می ری؟؟.

- حدود چهار، پنج سالی  می شه، چطور؟؟.

- یعنی تو الا یه خیاط مهار هستی دیگه!!.
- آره یه جورایی.

- وای چه خوب، پس از این به بعد اگه لباس خواستم، میام پیش تو تا برام بدوزی.

- باشه حتما، قدمت رو چشم.

 

@16Nian

 

 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط بانوی غم
ویراستاری| 16Nian
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت((۱۵))

ساره دوباره به حرف آمد و گفت: 
- ولی چرا این وقت روز؟ و مخصوصا در طول مدارس می ری؟؟!!.

- خب، راستش ساره جون من یه جورایی خرج خونه رو می دم، بابامو خو گفتم معتاده، و هر چیم کار کنه خرج خودش می کنه،  هر چند کار نمی کنه هم،  گاهی وقتا من بهش پول می دم.
مامانمم هم که کمر درد و پا درد داره و نمی تونه زیاد کار کنه. داداش بزرگ تر از خودمم خو ندارم.
یه محمده،  که اونم بعضی وقتا می ره تعمیرگاه به عنوان دستیار، که اونم برا تابستون بود.
خودمم دیگه دوست نداشتم بره، چون رئیسش زیاد خوب نبود،  ترجیح دادم دنبال یه کار دیگه باشه. اما نه برای الان گفتم بزار برای بعد از درسات.
خواهرمم خو کوچیکه، پس مجبورم خودم به فکر کار کردن باشم، و با کلی بدبختی و قبول کردن پارچه تو خونه خرجمون رو در بیارم ، هر چنده کمه. چون کرایه خونه یه طرف، خرج خورد و خوراک یه طرف، خرج مواد بابام هم یه طرف و خیلی چیزای دیگه..... 

ساره با غمی آشکار گفت: 
- خدا راضی نیست تو این همه زحمت بکشی،  آخه چرا این همه تو عذاب می کشی و به خودت سختی می دی.
فامیلات، آشناهات چی؟؟ اونا کمکتون نمیکنن.دستتونو نمی گیرن.

- دلت خوشه ها، خانواده مادریم که کلا خبری ازشون نداریم، و اونا هم از ما خبری نمی گیرن که ببینن مرده یا  زنده یم.
خانواده پدری هم، از وقتی که بابا معتاد شده، رابطشون رو با ما قطع کردن و به ما سر نمی زنن، آشنا هم نداریم!. 
ما هیچ کس رو نداریم، پس باید خودمون به خودمو تکیه کنیم.و خرج زندگیمون رو در بیاریم.

ساره با چشمای بی فروغ و بغضی که در صدایش مشخص بود گفت:

- وای خدای من!!! چطور ممکنه اونا این همه بی رحم باشن، 
فاطمه تو و واقعا دختر قوی و محکمی هستی، من به تو حسودیم میشه!. 

چون می دونم اگه جای تو بودم، حتی یه روزم نمی تونستم این وضع رو تحمل کنم.

و بدتر همه کار کردن و نون آور بودنه. و خب تنها بودن در این شهر بزرگه!. 

- بی خیالش ساره جون، من با این وضع کنار اومدم و خودم رو با این زندگی وقف دادم.

وقتی  حرفم تمام شد سریع برای عوض کردن بحث گفتم:

- حالا هم باید برم خیاطی چون دیرم شده. 

ساره وقتی دید دلم نمی خواهد  این بحث را ادامه بدهم، 
باشه ای گفت.
بعد از هم خداحافظی کردیم. و  از همان جا راهمان را جدا کردیم.

چون دیرم شده بود قدم هایم را بلند تر بر می داشتم تا شاید کمی زودتر برسم، وقتی رسیدم بعد از سلام و احوال پرسی با کسایی که در آنجا کار می کردن.

 سریع لباس هایم را با لباس مخصوص خیاطی عوض کردم و مشغول کار شدم،  و برای این که عقب نمانم  تند تند برش و دوخت می زدم. تا نزدیکی های غروب فقط سرم خم بود و دوخت می زدم، از بس خسته بودم دیگر کمرم را حس نمی کردم.  

خیلی گرسنه بودم، از صبح تا الان فقط همان لقمه ای که داخل کیفم گذاشته بودم خورده بودم.و الان نمی دانم چطور تحمل کنم هر چند سخت بود اما مجبور بودم بیخیالی طی کنم،   وقتی کارم تمام شد، دوباره لباس هایم را عوض کردم، و بعد از خداحافظی از آن جا خارج شدم، در راه خانه به ساره فکر می کردم، که چه زندگی خوبی دارد.  ازهمه مهم تر  پدر و مادر خوب و به قول خودش وضع مالی خوب ترش.

خودش هم تک دختر و فقط یک برادر دارد، که آن هم خارج از کشور زندگی می کند! البته با همسرش.
اما من چی؟؟!!! هیی هیچی، هوففف.

یهو به خودم آمدم، این حرف ها چیه که من می زنم؟!. من خدا را که دارم، پس این حسرت خوردن درست نیست. در همین فکر و خیال ها بودم که به خانه رسیدم.

وقتی که وارد شدم، متوجه مراد شدم، که مشغول حرف زدن با یکی از دوستانش بود.

همین که متوجه من شد، نگاهش را میخکوب چشمانم کرد،  و اصلا هم به حرف های دوستش گوش نمی کرد. تا این که رفیقش رد نگاهش را گرفت تا به من رسید. از بخت بدم او هم همانند دوستش میخ من شد و چشم ازم بر نداشت.

@16Nian

 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط بانوی غم
ویراستاری| 16Nian
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ((16))

اخمی کردم و با سرعت از چند پله بالا رفتم و به سمت اتاقمان راه افتادم. تا بیشتر از این با نگاهشان مورد آزار قرار نگیرم،

 سریع خودم را به داخل پرتاب کردم، و در را محکم بستم. وقتی مطمعن شدم که دیگر قیافه های نحس شان را  نمیبینم،  وقتی دیدم راحت شدم از آن نگاه هایی که تن و بدن آدم را می لرزاند یک نفس عمیق و طولانی کشیدم،  وایی حس ‌می کردم بدون هیچ پوششی بودم که این گونه مرا با آن چشمان زشت و  بی ریخت شان  رصد می کردن!. پوففف.

در حال و هوای خودم بودم، که با صدای محمد یک متر پریدم هوا حس کردم  برای یه لحظه نفسم بالا نمی آید.

محمد گفت:
- سلام آبجی! چیزی شده؟ چرا این همه هول کردی؟!

با عصبانیت که هم ناشی از ترس و هم اتفاق چند لحظه پیش بود گفتم: 
- این چه طرز سلام کردنه! سکته کردم! هیچ،،، مگه قراره اتفاقی بیوفته! 

محمد که از رفتار تند من متعجب شده بود. با حیرت  گفت:
- ببخشی آبجی!. نمی خواستم که بترسی فقط نگرانت شدم. آخه وقتی اومدی داخل اتاق رنگت پریده بود و یه جورایی انگار هول کرده بودی!. 

از رفتار زننده خودم پشیمان شدم که چرا این گونه رفتار کردم، و با حرف های که بخاطر عصبانیت از آن ها بود محمد را ناراحت کردم.

برای همین برا دلجویی گفتم:
- ببخش محمد. یه لحظه کنترلم رو از دست دادم، نه این که یهویی سلام کردی ترسیدم، وگرنه چیزی نشده عزیزم.

بعد هم برای این که مطمعن شود چیزی نیست لپش را محکم بوسیدم.

محمد با لبخند گفت:
- این حرف ها چیه آبجی بی خیالش! خسته نباشی، امروز چطور بود!

- سلامت باشی، امروز هم کلی داخل مدرسه بهم خوش گذشت، جات خالی  خیلی  خندیدم! تو چی خوب بود؟؟.

در همان حال هم به سمت چوب لباسی رفتم، مامان خواب بود، بابا هم که طبق معمول انگار خانه نبود.

زهرا شیطونم هم داشت ما را تماشا می کرد و حرفی نمی زد.

 محمد به حرف آمد و گفت:

- به منم خوش گذشت، یه دوست خوب پیدا کردم، که هرچی ازش بگم کم گفتم بس که پسر خوب و ماهیه!.

- آفرین!! خوبه، ولی مراقب باش و ببین چطور آدمیه. و تا مطمعن نشدی خیلی باش گرم نگیر.

- باشه آجی. به قیافه و رفتارش که می خورد پسر خوبی باشه.

- همم خوبه،،،، 

بعد به سمت زهرا رفتم و گفتم:
- تو چطوری عشق ناز من.

زهرا خودش را لوس کرد و در آغوشم انداخت و گفت:
- سلام آبجی جونم. خسته نباشی،،، من الان که دیدمت خیلی عالیم!. البته اگه تو‌ خوب باشی..

- علیک سلام، ممنون سلامت باشی نفسم. من هم با دیدن تو حالم توپ شد.

بعد هم بوسیدمش و بلند شدم تا لباس هایم را عوض کنم، 

در همان حال گفتم:
- خب زهرا! تعریف کن ببینم مدرسه چطور بود، دوست پیدا کردی؟؟.
زهرا با خوش حالی گفت:
- آره آجی،،، مدرسه خیلی خوش می گذره، تازه چند تا دوست خوب هم پیدا کردم.

- آفرین گلم، چه خوب.

خواستم حرف دیگری بزنم، که زهرا پیش دستی کرد و گفت:
- آبجی!!! به نظرت اتاقمون تغییر نکرده، چیزی جا به جا نشده؟!.

با این حرفش نگاهی کلی به اتاق انداختم.
تمیز شده بود، و جای بعضی از وسایل تغییر کرده بود، و به اتاق شکل خاصی داده بود، هرچند ما وسایل زیادی داخل اتاق نداشتیم   اما بازم خوب شده بود.

با خوش حالی گفتم:
- احسنت بر خواهر و برادر گلم، دستتون درد نکنه.واقعا سوپرایز شدم!

محمد با شوق خاصی گفت:
- یعنی خوب شده آبجی؟؟!!.

با لبخند گفتم:
- آره خیلی، اتاقمون تغییر کرده و یکم جمع و جور تر شده، حتی بهتر من کار می کنین!.

بعد هم خندیدم دوباره گفتم:

- ممنون بابت این همه زحمت بچه ها.

زهرا و محمد با هم یک صدا گفتن:
- وظیفه بود!

بعد زهرا گفت:

- همیشه همه کارا با تو بود یه امروز هم با ما!

بعد محمد گفت:

- ما کار خاصی هم نکردیم دیگه هم شکست نفسی نکن ما هیچ وقت خو به پای تو نمی رسیم!  ولی گفتیم بلاخره ما هم یه کاری بکنیم. 

- باریکلا به این همه هماهنگی،

ولی بازم دستتون درد نکنه گلای من! واقعا زحمت کشیدی و معلومه کلی هم خسته شدید، الهی فداتون بشم!.

بعد گفتم:
- حالا نهار چی خوردین.

محمد زودتر به حرف آمد و گفت:
-   اولا بازم می گم خیلی کار خاصی نکردیم، ولی ممنون آبجی خوشحالی تو برای ما دنیایی ارزش داره! و خب چون کلی کار داشتیم، فقط تونستیم تخم مرغ درست کنیم بخوریم، البته چیز دیگه ای هم وجود خارجی نداشت که بخوایم درست کنیم.

@16Nian

ویرایش شده توسط بانوی غم
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ((۱۷)) 

با این حرف محمد، همه خوش حالی ام پر کشید. به جاش غمی بزرگ در دلم لانه کرد!.

راست هم می گفت بیچاره، از وقتی وضع زندگی امان شده این هنوز یک غذای درست و حسابی نخورده اند. الهی بمیرم برایشان که این همه مظلومند.

با لحن محزونی گفتم:

- بچه ها! انشالله که یه روز همه چیز درست می شه.می دونم این حرف رو خیلی زدم و شاید تکراری شده باشه! اما به من اطمینان داشته باشید، البته اول به خدا بعد من.
 سعی می کنم اگه تونستم، آخر این ماه کمی مرغ و برنج بگیرم! و یه غذای خوب درست کنم البته اگه بتونم، قول نمی دم که بعد اگه نشد بد قول بشم!. 

محمد گفت:
- آجی!!!!! من این حرفو نزدم که ناراحت بشی فقط محض شوخی گفتم، من دلم نمی خواد به خودت خیلی فشار بیاری. یا خودت رو بخاطر ما اذیت کنی و دم به دقیقه  خودت رو سرزنش کنی که  چرا این طور شد چرا اون طور شد! باشه آبجی جونم!. 

- نه بچه ها شما هم حق دارین، بابا که این جوریه! مامانم که نمی تونه کار کنه و وضع خوبی نداره.
من باید به فکر خورد و خوراک شما باشم یا نه؟ خیاطی دیگه کفاف نمی ده، باید دنبال یه کار دیگه باشم. چون یکم اوضاع خراب شده الان دستمون تنگه. 

محمد گفت:
- آبجی من می خوام خو کمکت کنم و برم سرکار. ولی آخه تو‌ چرا نمی ذاری!.

- نه!. من دوست ندارم که تو هم درگیر این مسائل بشی، ممکنه از درست عقب بیوفتی.

- خب،،،،

یکم مکث کرد بعد دوباره گفت:

- ببین من دلم نمی خواد که تو کار کنی! اما چه کنیم که مجبوریم، ولی آبجی قول می دم که نزارم به درسم لطمه ای بخوره و نمره بد بگیرم.

با تشر رو به محمد گفتم:

- محمد!!!! اصرار نکن.

اما محمد باز لجوجانه گفت:

- آجی! اصلا اگه دیدی نمراتم کم شدن نزار برم سرکار.

کمی از موضع خودم پایین آمدم بد هم نمی گفت، شاید کمی اوضاع بهتر می شد، هر چند باز ناراضی  بودم،

اما گفتم:

- چی بگم بهت، حالا کو کار؟؟.

- خدا بزرگه، دنبال کار هم می گردم.

- پوفف،،، باشه، چیکار کنم که مجبوریم، 
باید یه کاریم برا مامان بکنم هی روز به روز بدتر میشه.

محمد و زهرا هر دو پکر شدن.

زهرا با لحن غمگینی گفت:
- راست می گی آجی، با این که خیلی بد اخلاقه و ما را دوست نداره!  اما خیلی دوسش دارم! و دلم نمی خوام که این وضعشو ببینم.

محمد:
- زهرا راست می گه، من هم همین حال رو دارم.

- خب، می گید چیکار کنم!، فکر می کنید من خوش حالم از این وضعیت، اما مجبورم سکوت کنم، می بینید که سر ماه پولم کم میاریم. و محتاج نون شبیم  پس این جوری نگید که خودم کم ناراحت نیستم.

هوف ایی خداااااا،،،،،،،

کرایه خانه یک طرف! خورد و خوراک، بقیه چیزا هم طرف دیگر،،
ولی من باید بتونم،.
- حالا بیخیال این چیزا، تا منو دارین نگران هیچی نباشین.

دوباره به حرف آمد و برای این که حواس شان را کمی پرت کنم گفتم: 

- شام چیزی هست یا نه.

زهرا به حرف آمد و گفت:
- راستش،،،،

مکث کرد و بعد با ناراحتی گفت:

-آجی  نه،  البته شرمنده!.

- عیب نداره، الان یه چیزی درست می کنم بخوریم.

حالا خوب بود که خواب مامان سنگین بود! وگرنه تا حالا ما را می کشت، از بس که حرف زدیم.

هر چه که داخل یخچال را نگاه کردم چیزی پیدا نکردم،  فقط  سه تا تخم مرغ بود با دو تا گوجه،  تصمیم گرفتم با همان ها املت درست کنم.
اول نماز خواندم، بعد شام درست کردم. زهرا و محمد هم  نماز خواندن، و بعد رفتن گوشه ای نشستن و مشغول حرف زدن شدن.

من هم بعد از ده دقیقه شام را حاضر کردم.

زهرا را صدا کردم که سفره را پهن کند، محمد هم مامان را صدا کرد و از خواب بیدارش کرد. هر چهار نفر سر سفره نشستیم، و با گفتن بسم ا... شروع کردیم، سر سفره هر چهار نفرمان ساکت بودیم و هر کس در افکار خودش غرق شده بود.

شام که تمام شد، بچه ها گفتن خودشان سفره را جمع می کنن.

من هم از خدا خواسته، کمی دراز کشیدم واقعا خسته شدم و  نیاز به استراحت داشتم. هر چند خستگی ذهنم بیشتر از خستگی جسمم بود!!.

واقعا زندگی چقدر مزخرف شده همه چیز تکراری و بی معنا شده، تو این دنیا همه چیز فقط شده پول و مقام و قدرت!

دیگر هیچ کس به فکر ما آدم های بدبخت و بیچاره نیست و به جای کمک بیشتر تحقیرمان می کنن جوری که گویا ما حق آن ها را خورده اییم!.

نمی دانم دیگر چ کنم، نمی گویم کم آوردم چون این گونه فکر کردم یعنی ناامید شدن از درگاه خداوند!، اما واقعا اوضاع سخت شده و مشکلات بیشتر، باید به فکر راه و چاه باشم. و در کنار خیاطی شغل دیگری هم برای خودم دست و پا کنم.
تا شاید کمی اوضاع بهتر شود. هر چند فکر کنم با این وضع سخت باشد آن هم خیلی زیاد! بلاخره مدرسه  از یک طرف، خیاطی از طرف دیگر و اگه برم سرکار  جدید هک میشه از طرف دیگر!!  واقعا نمی دانم چیکار کنم.

خدایا به امید تو باز!! تو این دینا فقط دلم به تو و بودنت خوشه بزرگ ترین امیدم.

ویرایش شده توسط بانوی غم
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ((۱۸))

 

بهتره فردا به ساره بگویم، همراهم برای پیدا کردن  کار بیاید. تا شاید   کاری خوب بتوانم پیدا کنم هر چند غیر ممکن بود آن هم برای دختر کم سن و سالی مثل من که هیچ تجربه ای هم نداشتم!.

در همین فکر و خیال بودم که زهرا کنارم نشست و گفت:
- آجی فاطی!!! می شه اینو برام توضیح بدی، یکمی مشکل دارم!. 

چشمانم را باز کردم و بعد بلند شدم درست سر جایم نشستم. کتاب را از دستش  گرفتم و گفتم:
- کدومو میگی؟
- این چند خط رو برام یه کمی توضیح بده هر چی خودم می خونم متوجه نمی شم.

اول نگاه اجمالی به متن انداختم، وقتی فهمیدم چی به چی هست،
آن را برایش توضیح دادم!. وقتی دیدم یاد گرفته و دیگر مشکلی ندارد، کتابش را  بستم و آن را به دستش دادم.
او هم تشکری کرد! و بلند شد رفت تا به بقیه درس هایش برسد.

محمد هم مشغول دیدن زدن حیاط خانه از پنجره کوچک اتاقمان بود.

حوصله ام بدجوری سر رفته بود! بخاطر همین محمد و زهرا را صدا زدم تا بیایند کنارم، زهرا سریع کتابش را بست و آن را گوشه ای گذاشت و به سمتم آمد!. 

محمد هم از پنجره دل کند و آرام کنارم نشست.

وقتی نشستن گفتم:
- بچه ها خیلی حوصلم سر رفته!، بیاید خاطره یا جوک تعریف کنیم، تا کمی سرگرم شیم!.

هر دو قبول کردن، اول محمد شروع کرد، بعد زهرا و در آخر هم خودم.
واقعا روحیم کمی عوض شده! بس که این دوتا وروجک حرف های خنده دار می زدند!.   کلی خندیدم به مسخره بازی های هر دو تا کوچلوی روبه رویم که بد جور جانم بسته به جانشان بود!.
خدا را شکر که مادر طبق معمول همیشه رفته بود پیش زن های همسایه بیرون! وگرنه باز غر می زد، که چرا این همه حرف می زنیم!. 
بعد از کلی جک گفتن و مسخره بازی. تصمیم گرفتیم که بخوابیم. چون صبح زود بیاد هر سه بیدار  می شدیم.

دیگر دیر وقت شده بود، اما هنوز خبری از بابا نبود .
مامان، هم بعد نیم ساعت آمد و جایش را پهن کرد و گفت: 
- بکپید!! که حوصله هیچ کدومتون رو ندارم، اگه صدای شنیدم می کشمتون.

سه تایی به اجبار باشه ای گفتیم. هر چند قبلش قصد خواب داشتیم!.
هر کدام جای خود را پهن کرد، و سریع دراز کشیدن.

منم بعد از خاموش کردن لامپ دراز کشیدم.

آن قدر خسته بودم که تا سرم را روی بالشت گذاشتم سریع خوابم برد.
صبح که از خواب بیدارشدم، 
با صحنه فوق خنده داری رو به رو شدم.
پای محمد روی سر زهرا گذاشته بود! پای زهرا هم روی شکم محمد بود.
دلم می خواست دوربین می داشتم تا عکس می گرفتم، تازه دهن هر دو هم یه متر باز بود.
با همه این چیز ها بازم هم بشدت در خواب مظلوم بودن جوری که دلم برایشان ضعف رفت.
به زور جلوی خنده ام را گرفتم بلند شدم، آبی به دست و  صورتم زدم.
آب روی گاز گذاشتم، تا جوش بیاد، بعد هم با صدای نسبتا بلندی گفتم:
- بلند شید، شما چقدر تنبلید آخه، مدرسه دیر شد هاااا!!!. نکنه دوست دارین با روش دیگه ایی بیدارتون کنم؟!.

هر سه سریع بیدار شدن. مامان اخم وحشتناکی کرد و گفت:
- چه خبرته اول صبحی؟؟!!!!!! مگه سر آوردی دختره چشم سفید، یعنی چی صداتو انداختی رو سرت؟!. 

دوباره مشغول  غر زدن شد.
به غلط کردن افتادم که چرا مثل همیشه بچه ها را بیدار نکردم.
سریع ببخشیدی گفتم، و خودم را مشغول نشان دادم.
او هم بعد از غر زدن دوباره سرش را روی بالش گذاشت و خوابید، گویا بیخیال شده بود!
زهرا و محمد وقتی دعوا را دیدن سریع بدون حرف بلند شدن کارای مربوطه را انجام دادن.

منم مثل یه خدمتکار خوب همه کار ها را انجام دادم، بچه ها وقتی خواستن بنشینن سر سفره لباس پوشیده و حاضر آماده بودن!

محمد گفت:
- سلام آبجی، صبح بخیر.

پشت سرش زهرا هم سریع گفت:
- صبح بخیر آبجی! 

بعد دوباره گفت:
- ناراحتی به خاطر حرفای مامان.

 

@16Nian

ویرایش شده توسط بانوی غم
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ((۱۹)) 

 

با لبخندی تصنعی گفتم:
- سلام عزیزای من. آره خوبم و ناراحت هم نیستم،
من که دیگه عادت کردم به این حرفا! 
الانم بیخیال صبحونه بخورید.

دیگه بدون حرفی مشغول شدن، من هم بلند شدم لباس پوشیدم،

وقتی کارم تمام شد چند لقمه عجله ای خوردم، بعد هم یک لقمه  گرفتم برای ظهرم.


سفره را هم جمع کردم، ظرف ها را هم گذاشتم وقتی زهرا از مدرسه برگشت بشورد.

هر سه از خانه خارج شدیم، و به سمت مدرسه راه افتادیم.
هوا کم کم، داشت رو به سردی می رفت!!

درختان هم داشتن زرد می شدن و پاییز داشت خودش را با تمام قدرت، به ما نشان می داد!!
پاییز را زیاد دوست نداشتم، چون هوایش دل گیر است و آدم بدجوری دلتنگ می شود.

در پاییز احساس می کنم، که تمام غم های عالم! بر دوش من است!!
و هیچ راه فراری ندارم!!
در این ماه ها همیشه دلم پر از غم بی پایان می شود! که با هیچ شادی و لبخندی، خالی نمی شود.

طبق روال همیشه وسط راه از هم جدا شدیم.

وقتی تنها شدم، سر را پایین انداختم و آرام آرام، راه می رفتم، نمی دانم چرا اما دلم پیاده روی می خواست آن هم اول صبح!!

دوست داشتم دیر تر برسم.

 

همان طور که سرم پایین بود، و آهسته را می رفتم یهو محکم به چیزی بر خورد کردم،،،
سرم واقعا درد گرفته بود، 

سرم را بلند کردم ببینم به چه چیزی برخورده کرده که متوجه پسری بلند قد و لاغر اندام شدم،

که جلویم ایستاده بود کمی سرم را بالاتر گرفتی تا صورتش را ببینم، قیافه اش نسبت به لاغر زیادیش خیلی بهتر بود.


هنوز داخل شوک بودم که همان پسره گفت:
- حالت خوبه خانم؟؟!! 

سریع به خودم آمدم و عقب رفتم.
سرم را پایین انداختم وبا هول گفتم:
- ببخشید آقا!! حواسم نبود.

پسره با صدای بمی‌ گفت:
- عیب نداره! مقصر من هم هستم، حالا که احیانا چیزیتون نشده؟؟!!

با کمی استرس گفتم:
- نه نه، خوبم،،، اوممم بازم ببخشید، خدا نگهدارتون!!!
بعد هم بدون نگاه کردم به پسره، و منتظر ماندن برای گرفتن جواب از کنارش رد شدم.

همش خدا، خدا می کردم کسی  ما را ندیده باشد.

سریع خودم را به سر کوچه ساره اینا رسوندم، که متوجه شدم او هم منتظر من هستش.

وقتی دیدم به سمتم آمد و گفت:
- کجا موندی تو؟!! کلی منتظرت بودم.

- چته آروم!!  اولا سلام، دومم لابد دلیل دارم خو.

- سلام،، خب بگو ببینم دلیلت چی بود؟

- راه بیوفت تا بین راه بگم.

در طول راه همه ماجرای برخورد خودم و پسره را تعریف کردم.
وقتی سکوت کردم ساره سریع گفت:
- وای چه رمانتیک!!!! حالا بگو ببینم عاشق هم نشدین؟؟!!!!!!!.

با این حرف ساره با صدای نیم دادی گفتم:
- ساره!!!!!!!! کجاش رمانتیک بود آخه، سرم کلی درد گرفت.

- خب می خواستی مثل گاو سرتو نندازی پایین که سرت این طوری درد بگیره،
حالا هم راستشو‌ بگو فاطمه، بغلت نکرد!!!!.

بعد هم بلند زد زیر خنده..

 

@16Nian

ویرایش شده توسط بانوی غم
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ((۲۰))

 

با کمی عصبانیت گفتم:
-  ساره!!!! بس کن. ععع،،،،، دیگه بغل کردن رو از کجات در آوردی خدایی، جرئت همچنین کاری نداشت هم، می کشتمش خو.!!!!

ساره پقی زد زیر خنده و گفت:
- وای فاطمه!!!!!!!! چه جنایش کردی تو!!
خوبه همش یه تصادف کوچیک بود ها.!!

-  خب تقصیر توئه که بزرگش می کنی!.


کل حرفمان تا رسیدن به مدرسه، همین موضوع بود.
وقتی رسیده بودیم، همه رفته بودن سر کلاس، و کسی در خیاط مدرسه نبود.
از ترس سریع خودمان را به کلاس رساندیم.
بعد از در زدن و اجازه گرفتن وارد کلاس شدیم، معلم هم گفت چون اول سال و اولین بار هست مشکلی نیست بنشینید.

تند نشستیم و کتاب هایمان را باز کردیم،  و به درس گوش سپردیم و سعی کردیم آتو دیگری به دست معلم ندهیم.

وقتی زنگ تفریح خورد، انگار بچه ها از زندان آزاد شده بودن، که این همه فریاد شادی کشیدن!! و از کلاس خارج شدن.
معلم هم مثل ما تعجب کرد اما شکر خدا سکوت کرد و حرفی به زبان نیاورد.

ساره به سمتم برگشت و گفت:
- فاطی جونم،!!! راستشو بگو حالا پسره خوشکل بود،!! به دل می نشست.

- ساره نمی دونم خب،!! زیاد توجه نکردم، ولی در کل اجزای صورتش خوب بود.
ولی خیلی لاغر بود، اگه یکم دیگه  چاق تر می شد خیلی زیبا تر می شد.

ساره خندید و گفت:
- ای کلک!! نکنه دلت رو برده.

-  ساره،!! این حرفا چیه، نه به خدا من اصلا توی فکر ازدواج نیستم، 
من فقط به فکر درسمم..

- حالا چرا  این قدر قسم می خوری،،،، 
بعدشم کی از تو خواستگاری کرده، که تو بخوایی اصلا جواب رد یا مثبت بدی.

خندم گرفت، راست می گفت، 
من یکم زیادی زود حرف هایش را باور کردم.

ساره گفت:
- پاشو، پاشو که فکر کنم بدجوری عاشق شدی.!!!

با جیغ گفتم:
- ساره!!!!!!!!!! دیگه این حرفو نزن.

خواستم دنبالش کنم که دستم را زود خواند و فرار کرد، من هم به دنبالش از کلاس خارج شد.
وقتی به حیاط مدرسه رسیدیم، بیشتر دنبالش کردم.
ساره که دیگر خسته شده بود، ایستاد و گفت:
- من تسلیمم.!!!!!!!

همین که بهش رسیدم، شروع کردم به قلقلک دادنش.
ساره هم کلی به غلط کردن افتاد، وقتی خوب اذیتش کردم، ولش کردم.

تا زنگ کلاس زده شود، کلی حرف زدیم و خندیدیم.

خودمم نمی دانم چرا هر وقت با ساره هستم، تمام مشکلاتم یادم می رود.
شاید بخاطر، مهربانی و خوش خنده بودنش هست.
یا پاک و ساده بودنش، 
ولی مهم نیست، هر چه که هست خیلی دوستش دارم.


وقتی که زنگ کلاس زده شد، به طرف کلاس رفتیم و هر کدام سر جای خود نشست.

معلم که وارد شد، بچه ها همگی سکوت کردن، 
معلم هم که کمی بداخلاق بود، بدون هیچ استراحتی فقط درسش را داد، و بعد از کلاس خارج شد.

زنگ بعدی هم، بدون هیچ اتفاقی گذشت.

زنگ خانه را که زدن، وسایلمان را جمع کردیم و از مدرسه خارج شدیم.!

مشغول صحبت بودیم که یادم آمد، باید به ساره بگویم همراهم بیاید تا شاید کار پیدا کنم.
بخاطر همین سریع گفتم:
- می گم ساره،!! من می خوام یه چیزی بگم.!

- خب! بگو راحت باش.

- خب راستش،، می خوام برم دنبال کار خواستم ببینم تو هم همرام میایی.!!

- چیی!!! مگه تو داخل خیاطی کار نمی کردی؟!

 

@16Nian

ویرایش شده توسط بانوی غم
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت ((۲۱))

با کمی ناراحتی گفتم:
- چرا! اما خب کفاف زندگیمون رو نمی ده، می خوام یه کار دیگه هم پیدا کنم! شاید کمی درآمد بیشتری داشته باشیم، تازه محمد هم گفته می خواد کار پیدا کنه.
- وای! خدای من! یعنی واقعا این همه وضعتون بده، که می خوایی یه کار دیگه هم پیدا کنی؟!.
- خب،،، راستش مامن خو گفتم مریضه، باید به فکر دکتر رفتن و حالش باشیم! خیلی درد داره چه جسمی و چه روحی!  می خوام حداقل یکی از عذاب هاش رو کم کنم، روحیه اش خو با کارای بابا نابود شده! 
و با دیدن و دونستن همه این ها باز نمی تونم کاری براش بکنم! 
بدجوری بغض داشتم!  نمی دانستم دیگه باید چیکار کنم!

دوباره ادامه دادم:
- تازه نگران محمد هم هستم! اگه بره جایی که رفیق نادرست گیرش بیاد چیکار کنم؟!  
دلم نمی خواد کار کنه اما، واقعا مجبورم قبول کنم! چون تنهایی دیگه نمی کشم!.
ساره تو‌ نمی دونی که من در حال حاضر چه قدر درگیری دارم! و از همه طرف بهم فشار میاد، و نمی دونم چیکار کنم! 
از یک طرف خانواده و آینده بچه ها و از طرف دیگه خورد و خوراک و دوا درمان مامان! 

آخی کشیدم و سکوت کردم!.   برای چند لحظه بینمان سکوت شد.


هر دو گوشه پیاده‌رو ایستاده بودیم و با هم حرف می زدیم، هر کی رد می شد نگاهی به هر دویمان می انداختن!
بازار نسبتا شلوغ بود و همه در حال رفت و آمد بودن و هر کسی به دنبال کاری می رفت! 


و تنها من و ساره ایستاده بودیم و حرف می زدیم.

بعد از چند لحظه ساره با لحن خیلی غمگینی گفت:
- فاطمه! تو واقعا یک اسطوره هستی، که با این سن کم داری یه خانواده رو اداره می کنی! و تمام مشغله ذهنی تو خانواده و آینده اوناست، 
نگران نباش خدا بزرگه امیدوارم همه چیز درست بشه! 
خدا باعث و بانی کسی رو که پدرت رو معتاد کرده لعنت کنه،
که همچنین آتشی را به زندگیتون انداخته!.
فاطمع سخته زدن یه حرفا هایی چون می دونم باعث آرامشت نمی شه فقط عذابت می ده، 
ولی یه چیزی! هیچ وقت نذار که کسی تو رو کوچیک بشمره! 

@16Nian 

@آلفای نقره ای

ویرایش شده توسط بانوی غم
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت((۲۲))

هر کس این جمله را به تو بگوید، اینو‌ بدون که یه حسود و نادان به تمام عیاره، او نمی دونه که تو چه قلب بزرگی داری! تو باید همیشه خودت رو از کسایی که ادعای خود برتری نسبت به تو دارن بالاتر بدانی! 
چون واقعا هم بزرگ هستی، تو کار های را انجام می دی، که هیچ یک از دخترای اطرافت حتی نمی تونن فکرش رو بکنن! چه برسه به این که در موقعیتش باشند!  هر وقت کسی تو رو مسخره کرد، بگو شما ها نمی تونید برای یه ثانیه زندگی منو داشته باشین، چون مطمعنم اون ثانیه ها! ثانیه های پایانی زندگی شماست! 
بگو بزرگ تر و بالا تر از پولی که شما به اون می نازید! قلب بزرگ و مهربانی هست، که بتواند دل دیگران رو به دست بیاره، نه این که بشکند! و بعد از روی تکه های آن رد بشه.
بدون که نباید هیچ وقت ناامید بشی از خدا! همیشه به همه بگو من هیچ وقت با حرف های بیهوده شما هدفم رو، فراموش نمی کنم! 

با یک خوش حالی وصف نشدنی که حتی داخل صدایم هم موج‌ می زد گفتم:
- ساره جونم! تو همون کسی هستی که واقعا سال هاست، به دنبالش هستم! و خوش حالم که بالاخره پیدات کردم! 
هر چند دیر اما همین که الا هستی دنیایی برام ارزش داره! 
مطمعن باش هیچ وقت حرف ها تو فراموش نمی کنم!


بعد هم با بغضی که هر لحظه ممکن بود بشکند، محکم بغلش کردم و به خودم فشردمش! و اصلا هم به این مسأله توجه نکردم که الا داخل خیابان هستیم و بقیه به ما توجه می کنن! 
او هم مرا محکم در آغوش گرفت.
دلم گریه می خواست، اما می دونستم که نمی شود گریه کنم! ساره مرا از خودش جدا کرد و گفت:
- بسه، بسه! اشکمو در آوردی!. و تازه بدتر همه این ها مردم بد دارن نگامون می کنن!. 

 

@16Nian

@آلفای نقره ای 

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت((۲۳))

لبخندی به این همه شور و انرژی اش زدم و گفتم:
- حالا هی تو بزن تو حس آدم!.
ساره خنده ای کرد و گفت:
- بیخیال آبجی! دنیا تا بوده همین بوده! 
در ضمن تا منو داری غم نداشته باش فدای چشای قشنگت بشم!.
- باشه! ببینیم و تعریف کنیم خانم خانما!.
خواستم حرفی بزنم که ساره گفت:
- راستی فاطمه!.
- جانم!

- نمی خواد فعلا بری دنبال کار!.

با تعجب گفتم:
- چرا خب!، هر چه زودتر برم دنبال کار بگردم خو بهتره.
- تو دیگه به آن کاری نداشته باش!.
- خب بگو چرا حالا!.
- تو اجازه بده! من به وقتش برات توضیح می دم عزیز جانم!

- امم! باشه هر چی که تو بگی عزیزم!. 
مکثی کردم و گفتم:
- حالا هم خدانگهدار! باید برم خیاطی خیلی دیر شده!.

- آفرین گل دختر! برو به سلامت، مراقب خودت باش!.

خندیدم و گفتم:
- چشم! تو هم همین طور!.
بعد هم دست دادیم و از یک دیگر جدا شدیم، و هرکس به سمت مقصد خودش رفت!
داخل راه خیاطی آدم های زیادی رد می شدن و هر کسی حالت چهره اش یک شکل بود! مثلا یکی خوش حال بود! یکی دیگه ناراحت! دیگری خسته،
بعدی خشمگین عصبانی! یکی دیگه خنثی!
خلاصه هر کسی یک‌ جور از این زندگی و دنیایش برداشت می کرد.
من هم خب کلا دقیق نمی دانم کجای این دنیا قرار دارم!
وقتی به کارگاه کوچیکی که در آن کار می کردم رسیدم! اول مکثی کردم و بعد با گفتن بسم الله، وارد شدم.
حدودا پنج نفری هستیم، که داخل این کارگاه کار می کنیم، و هر کدام برای خودش مشکلاتی داشت!
من خیلی با آن ها صمیمی نبودم در واقع خیلی حوصله حرف زدن نداشتم با هر کسی! چون سعی داشتن حرف از زیر زبان آدم بکشند! و حرفی برای سرگرمی داشته باشند!
برای همین من کلا فقط سلام و خداحافظی می کنم!
مدیر کارگاه هم خدا را شکر زن نسبتا خوبی هست و خیلی گیر نمی دهد.
وقتی به داخل سالن رسید، بخاطر این که کمی دیر رسیده بودم فقط سریع سلام کردم به همه و بعد از آن لباس عوض کردم و پشت میز خیاطی ام نشستم. 

@16Nian

ویرایش شده توسط بانوی غم
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...