رفتن به مطلب

رمان بلای شکلاتی!| ملیکا یعقوبی کاربر انجمن نودوهشتیا


Melika.Y
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بسم تعالی

نام رمان: بلای شکلاتی!

نویسنده: ملیکا یعقوبی

ژانر: عاشقانه، طنز

هدف: علاقه

پارتگذاری: نامعلوم

خلاصه: سکوت کن؛ حرف نزن؛ لبخند بزن؛ آری، لب هایت را به سمت بالا ببر و بخند تا کسی نتواند درونت  را ببیند؛ تو محکوم شده ای به لبخند زدن! ثابت کن که تو، تافته جدا بافته ای از تمام کسانی که در کنار اسمت مینویسند "دهه هشتادی، گودزیلا!"

صفحه نقد:

https://forum.98ia2.ir/topic/487-نقد-و-بررسی-رمان-بلای-شکلاتی-ملیکا-یعقوبی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

 

ویراستار:  @Snowrita

ناظر:  @m.azimi

ویرایش شده توسط Melika.Y
  • لایک 13
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 7
  • هاها 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه: عشق چیست؟ مگر عشق همان وابستگی زودگذر نیست؟ اگر زودگذر است، چرا از یاد، نمی گذرد؟ چرا سالها سال میماند و با قدیمی شدن، عمیق تر میشود، اما کمرنگ نمی شود؟ عشق روح را دچار میکند و جسم را بیمار! بیمار به همه چیزِ یار! شاید بتوانم حال بگویم، من دچار و بیمار توام!

  • لایک 10
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پیش گفتار:یه روز با دیدن یه صفحه اینستاگرامی، ترغیب شدم که این رمان رو شروع کنم و همه چیز هم از دیدن تاریخ تولد اون شخص شروع شد. صاحب پیج، یه پسر خوشگل بود و متولد دهه هشتاد.

یسری پیج ها هم دیده بودم که توی پست یا استوری های خودشون نوشته بودن: "دهه هشتادی ها هم برای ما آدم شدن" "گوزیلاهای دهه هشتادی هم بیست سالشون شد" "کی گفته دهه هشتادیا آدم هستن؟"  "این بچه های دهه هشتادی هم خودشون رو دارن آدم حساب میکنن" و کلی توهین دیگه به نسلی که خودشون هم نمیدونن چیکار کردن؟

همین کسایی که دارن پشت اسمشون کلی توهین میبندن و بهشون میخندن، یا توی جمع مسخرشون میکنن وقتی میخوان جایی نظر بدن میزنن توی برجکش، واقعا از زندگی غیر از اذیت شدن هیچ چیزی از زندگیشون   نفهمیدن.

تا خواستن بچگی کنن، زدن توی سرشون و گفتن: "بشین سر جات، اذیت نکن." تا خواستن  از جوونی و نوجوونیشون لذت ببرن، هزار تا بلا سرشون نازل شد و بازم سکوت کردن. توی اوج تورم و اوضاع بد مالی زندگی کردن و جوونشون رو باخت دادن و باز هم سکوت کردن. اگه یه جایی از روی بی تجربگی، یه اشتباهی کردن، همه اون رو مثل پتک روی سرشون زدن و کلی بخاطرش مسخره شدن. 

اما با تمام این شرایط، هیچوقت نذاشتن غمشون رو کسی غیر از خودشون ببینه؛ همه جا لبخند زدن و لبخند زدن، اما بازم هیچکس نتونست درونشون رو درک کنه.

شعار نمیخوام بدم، اما دهه هشتادیا، سوخته ترین نسل بودن و بدترین لحظات رو، خودشون تنهایی تجربه کردن!

اذیتشون نکنید!

یا حق!

ویرایش شده توسط Melika.Y
  • لایک 8
  • هاها 1
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

فصل اول

"بسم رب چشمانت!"

لپ تاپ را خاموش کرد و آن را کنار پاهیش، روی تخت گذاشت. دست هایی که از تخت بیرون زده  و اسیرش کرده بود را با سختی باز کرد. اصلا نمی توانست از روی تخت بلند شود. با کرختی از اتاق خارج شد و به سمت آشپزخانه رفت، اگر فشار گرسنگی نبود به هیچ وجه راضی نمیشد تا از آن تخت گرم و نرم دل بکند؛ اوج گرما بود و چه چیزی بهتر از سرمای مطبوع کولر، آن هم در غیبت پدر که در هر حالتی با روشن بودن کولر مخالف بود، مانند تمام پدران ایرانی.

-ننه؟ کجایی ننه؟

برق شیطنت در چشمانش هویدا بود. مادرش در حالی که کفگیر چوبی را روی اُپن می کوبید، به جلو خم شد و داد زد:

-ننه؟ تو آدم نمیشی؟ هزار بار گفتم بهم بگو مامی؛ نه ننه.

خندید و روی صندلی سفیدی که در کنار میز گردش بود و دقیقا در مرکز آشپزخانه قرار داشت، نشست. یکی از خیارهای درون ظرف را برداشت و گاز زد. در حالی که با نمک پاش، روی قسمت های دیگر خیار، نمک میپاشید، لب زد:

-باشه ننه. راستی، چرا این دَدی ما اصلا موزِ کیلو شصت هزار تومن نمیخره؟ نگاه کن، شدم استخون روکش دار جون تو.

نگاه شماتت بار سمیه بانو را نادیده گرفت و چشم هایش را به سقف دوخت. منتظر یک ضربه با کفگیر، دقیقا وسط سرش بود اما بر خلاف انتظارش، یک کاسه کوچک گلدار که از قرمه سبزی در حال پخت پر شده بود، مقابل صورتش قرار گرفت.

-آخه دراز، تو خودت شصت هزار تومن ارزش داری؟ غذات رو بخور و باز برو بچپ توی همون غارِ تنهاییت.

با خنده سری تکان داد و تکه گوشت بزرگی که درون ظرف بود را در دهانش قرار داد. صورتش کم کم جمع شد و به سمت دستشویی دوید. تمام محتویات دهانش را در روشور تخلیه کرد و در حالی که دستش را تکان میداد، با صدای بلند گفت:

-ولی این منصفانه نیست ننه. لیمو عمانی به جای گوشت میدی خدایی؟

با صدای قهقهه مادرش، لبخند کمرنگی روی لب نشاند و شیر آب را باز کرد تا صورتش را بشورد و در همان حال، به غر زدن های سمیه گوش سپرد.

-حقته. تا تو باشی به مامی جونت، نگی ننه.

حوله آبی رنگ را از روی آویز برداشت و اول دست هایش و سپس صورتش را خشک کرد. کلید کولر که روی قسمت بالای کلید برق سرویس بود را  فشار داد و پیراهنش را از تن بیرون کشید و دوباره به سمت آشپزخانه رفت. در حالی که قفسه سینه های پهنش را تکان میداد، روی شکمش دست کشید.

-چی زاییدی ننه. یه مملکت انگشت به دهن موندن.

نگاه چپ چپی از سوی سمیه دریافت کرد. سمیه بانو در حالی که از ادویه کاری، مقدار تقریبا زیادی به غذا اضافه میکرد، کشدار گفت:

-ابلفضل. به جای زاییدن تو، اگه یه خر میخریدم، بیشتر سود داشت.

با قیافه ای مثلا دلخور، پیراهنش را دوباره پوشید و به اُپن تکیه داد. از شیرینی مربایی هایی که در ظرفی پایه دار چیده شده بودند، پاتک زد و به صفحه سیاه تلوزیون، که در انتهای سالن قرار داشت، خیره شد.

-ننه! نمیگی دلم میکشنه؟

@عسل ابراهیمی

ویرایش شده توسط Melika.Y
  • لایک 10
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

سمیه لب زیرنش را به حرص مکید و گفت:

-الله اکبر. بیا برو از جلو چشمم ببینم. یکم با اون دوستای بی عقل تر از خودت برو دور بزن حوصله ات رو ندارم. هی ننه، ننه، ننه.

خندید و به سمت اتاق قدم برداشت. سر جمع ده دقیقه هم نتوانسته بود از اتاق بیرون باشد.

-چشم ننه. چون تو گفتی میرم بیرون.

چیزی که پنج دقیقه قبل انتظارش را داشت رخ داد. اما به جای کفگیر، دمپایی ابری، مستقیم به سرش برخورد کرد. محل ضربه را ماساژ داد و با صدایی که تا آشپزخانه برسد، گفت:

-به نظرم تو بیا برو به جای نورا، همون دخترِ روس که تک تیرانداز داعشه، باش. محض رضای خدا یه بار هم ضربه هات خطا نمیره.

جوابی دریافت نکرد. وارد اتاق شد و مقابل کمد ایستاد. در برداشتن تیشرت سفید رنگ و پیراهن مشکی رنگ مردد بود؛ در آخر هم پولوشرت سرمه ای را به تن زد. به این جمله باور داشت که "هیچوقت نذار دعوا و رقابت پیش بیاد، حتی بین لباسات. مورد ها رو رها کن و به سمت دیگری برو."

گوشی را از روی تخت چنگ زد و با دوستانش تماس گرفت. تقریبا تا یک ربع دیگر می رسیدند. فورا مسواک زد و با خالی کردن شیشه عطر اسماعیل روی بدنش، از اتاق بیرون رفت. صدای مادرش باز هم از آشپزخانه به گوشش رسید.

-باز که عطر اسی رو زدی دراز.

شانه بالا انداخت و کتانی هایش را از جاکفشی بیرون کشید.

-چجوری بو رو از این فاصله تشخیص میدی آخه نفس؟ ولی باید بگم که زندگی خرج داره دیگه، خدا رو خوش میاد توی خرج بیافتم جونِ تو؟

منتظر جواب نماند و در حالی که گوشی اش را در جیب شلوار جینش قرار میداد، کفش هایش را پوشید و پله ها را تقریبا دوید. از آسانسور قطع امید کرده بود، چرا که از دوازده ماه سال، تقریبا سیزده ماه خراب بود.

روبه روی در ایستاد و ماسک مشکی رنگ را از جیب پشتی شلوارش بیرون کشید و بینی و دهانش را پوشاند. با صدای ترمز وحشتناک موتور محمد، سرش را بلند کرد. پشت امین نشست و با صدای بلند خوشحالی اش را ابراز کرد.

-یوقت سراغ نگیرین ها. اصلا مگه من آدمم؟

صدای خنده محمد و امین با هم بلند شد و محمد، موتور را با نهایت سرعت به حرکت انداخت.

-کجا بریم؟

جایی که امین پیشنهاد میداد، قطعا کاخ هشت بهشت یا فلافلی بود. قبل از اینکه امین چیزی بگوید، لب زد:

-برو باشگاه اسی. چند وقته نرفتم، عضلاتم خسته ست.

محمد با یک دست کنترل فرمان را در دست گرفت و گفت:

-اون که ما رو با لگد پرت میکنه بیرون. مورد بعدی؟

اینترنت همراه را روشن کرد و وارد اینستا شد و در همان حالت گفت:

-حرف گوش کن دیگه ممد. برو باشگاه خودم یه جوری وساطتتون رو میکنم.

جوابی نشنید و نفسی آسوده کشید. در قسمت استوری های پیجش، یک باکس گذاشت و تصویر خودش را هم در پس زمینه قرار داد. حتی ده دقیقه هم نگذشته بود که تعداد زیادی باکس را پر کردند. چند تا از تکراری ها را جواب داد، اما تا نگاهش به یک جوابی که از یک حساب فیک بود، خورد، قهقهه اش را نتوانست کنترل کند. باکس با مضنون "بچه پولداری؟ درسته؟" پر شده بود.

از جاده فیلم گرفت و باکس را روی فیلم قرار داد و در پاسخ، چند ایموجی قهقهه گذاشت و نوشت: "آره خیلی پولدارم. من و موتور سه ترک."

اگر بیشتر میخواند، قطعا از شدت خنده، خودش را از موتور پایین می انداخت، به همین منظور صفحه گوشی را خاموش کرد و در جیبش سر داد.

***

-جون اسی گناه دارن.

دکمه های کوچک پولوشرت را باز کرد و یکی از دمبل های پنج کیلویی را برداشت. دستش را لبه لباسش گذاشت و در حالی که از تن بیرون میکشید، به اسماعیل که با پا روی زمین ضرب گرفته بود خیره شد.

-گناه دارن؟ اینا اصلا آدمن که تو باهاشون دوست شدی؟ زدن پشت دست هرچی الاف و بی عقله.

مشغول زدن دمبل تک خم شد و از گوشه چشم به امین و محمد که برای وزنه زدن، دعوا میکردند خیره شد.

-ولشون کن اسی. همین یه دفعه.

 اسماعیل دستی به موهایش کشید و به یکی از دستگاه ها تکیه داد.

  • لایک 10
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

-آدم باشن و مثل اون دفعه کرم نریزن، مشکلی نداره. همینطوری باشگاه ها یه خط درمیون بازه، حالا بخاطر این دوتا دوباره پلمپ بشه، دیگه باید مثل تو روی تخت دراز بکشم و منتظر زخم بستر گرفتن باشم.

خندید و دمبل را روی زمین انداخت و روی نیمکت تخت نشست. ماسک را زیر بینی اش قرار داد تا نفسش بهتر شود. دوباره گوشی را از جیبش بیرون کشید و وارد اینستاگرام شد. مورفین خونش، خلاصه میشد در برنامه های مجازی و بازی های آنلاین.

چندتا از کوئسشن باکس ها را جواب داد و وارد کامنت های پست آخرش شد. کامنت های زیادی با جمله هایی مثل: "کراش."، "چقدر خوشگلی."، "سینگلی؟" و "مخ خودت رو بزنیم یا داداشت رو." وجود داشت. در جواب کامنت آخر، لبخندی شیطنت آمیز زد و درحالی که ماسک را به جای قبل برمیگرداند، نوشت: "صد در صد مخ داداشم رو."

کامنت دیگری نوشته بود: "چند تا بچه هستین؟" به اسماعیل خیره شد و در حالی که موبایلش را مقابل صورتش تکان میداد گفت:

-میگن چند تا بچه ایم؟ چی بگم؟

اسماعیل که حالا روی صندلی مدیرت نشسته بود و مشغول نوشتن رژیم غذایی بود، سرش را بلند کرد و متعجب زمزمه کرد:

-هوم؟ چیه؟

چشم هایش را در کاسه چرخاند و خم شد تا دوباره دمبل را بردارد و در همان حالت، زمزمه کرد:

-میگن چند تا داداشیم؟ چی بگم؟

اسماعیل خندید و دستی به گوشه لبش کشید؛ خودکار را روی میز انداخت و نگاهی به ساعت مچی اش کرد.

-بگو زیادیم.

جواب کامنت را داد و دوباره مشغول ورزش کردن شد. روی دستگاه اسکوات هاک، دراز کشید و درحالی که عرق از ریشه موهایش شروع میشد و در زاویه تیز فک، محو میشد، دوباره مشغول حرف زدن شد.

-اسی این خاطرخواهات بدجور دارن زیاده روی میکنن ها. کلی درخواست چت دارم با عنوان "داداشت محل نمیده." واقعا دیگه سرسام گرفتم. یه چیزی بهشون بگو خب، گناه دارن ها.

اسماعیل برنامه رژیم غذایی را به سمت مردی تقریبا هیکلی و برنزه گرفت و لبه میز لاری نشست، کمی به جلو خم شد و ابروهایش را بالا انداخت.

-خودت چرا نمیری باهاشون باشی؟ تو که کل روز رو داد میزنی کسی توی زندگیت نیست.

دست از ورزش کشید و عرقش را با پشت دست پاک کرد. نفسی عمیقی کشید و بطری آب معندی را از دست اسماعیل کشید و سر کشید و کمی از آن را روی صورتش ریخت.

-میگم من اصلا اعصاب و حوصله این رابطه ها رو ندارم جون تو. یادت نیست، با یه دختره ای، لانگ دیستنس بودم دیگه. همش بحث و دعوا. من هیچ جوره اهل این کارا نیستم جونِ اسی. بعضی وقتا حوصله خودم رو هم ندارم. تو بیا و بزرگواری کن، یا وا بده که چی توی سرته یا بیا برو با یکیشون باش.

اسماعیل خندید و بطری آب را از دستش بیرون کشید و کمی نوشید. کف دستش را روی زانویش چسباند بلند شد و در جواب او چیزی نگفت، در عوض به سمت میز بزرگ گوشه سالن رفت و اعلام کرد که پایان ساعت کار باشگاه شده است.

 در حمام باشگاه، دوش کوتاهی گرفت و یک دست از لباس های اسماعیل را پوشید و شیشه عطرش را روی بدنش خالی کرد. از رختکن بزرگ بیرون رفت تا با محمد و امین برگردد، اما غیر از اسماعیل هیچکس در باشگاه نبود.

-اسی، ممد و امین کجا رفتن؟

اسماعیل برگه های روی میز را جمع کرد و از گوشه چشم نگاهی به او انداخت و درحالی که برگه ها را برای هم تراز شدن روی میز میکوبید، لب زد:

-گفتم برن. با هم میریم دیگه؛ جایی قرار داشتی که میخواستی با اون دوتا بی خاصیت بری؟

خندید و خم شد تا بند های کتونی مشکی رنگ و اسپرتش را ببندد.

-نه بابا. خدایی منو چه به قرار داشتن؟ به قول خودت من منتظر زخم بستر گرفتنم. راستی ماسک داری؟

اسماعیل با دست به رختکن اشاره کرد و برگه ها را گوشه میز قرار داد، سوییچ را از روی میز برداشت و ماسک خودش را از کشوی میز بیرون کشید.

-برو توی کمدم رو ببین. تو که قطعا لباسام رو بهم ریختی، چطور بسته ماسک رو ندیدی؟

مثل همیشه لبخند زد و آخرین گره را به بند کفشش زد و دوباره به سمت رختکن رفت. از نظر خودش، کمد را بهم نریخته بود، فقط کمی به لباس های اتو کشیده اش، فرم و شکل های دلپذیر و خاصی داده بود. یکی از ماسک های سه لایه را از کمد بیرون کشید و با قرار دادن آن روی صورتش، قسمت بینی را کمی حالت داد و اینبار از باشگاه خارج شد.

اسماعیل سمت دیگر جاده، درون ماشین پژو پارس سفید رنگش نشسته بود و منتظر او بود. درب باشگاه را قفل کرد و با دو به سمت ماشین رفت. خودش را روی صندلی ماشین پرت کرد و درب را محکم بهم کوبید، به طوری که ماشین کمی تکان خورد.

اسماعیل به تماسش خاتمه داد و نگاهی از گوشه چشم به او انداخت؛ ماشین را راه انداخت و نجوا کرد:

@-Tehyan- @im._Atria @im._baran @im._byta @عسل ابراهیمی @Aramis.R_U @ساتیار @نوازش @آیلار مومنی @دخترخورشید @Aryana @FAR_AX @Nasim.M

  • لایک 8
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

-بابا بیست سال پیش، به جای تو خر میخرید، بیشتر سود داشت، تازه بیشترم حالیش میشد.

قهقهه زد و درحالی که ولوم دستگاه پخش را زیاد میکرد، شیشه را تا آخر پایین کشید.

-با کی حرف میزدی؟

اسماعیل دست برد و درحالی که صدای ضبط را متقابلا کم میکرد، گفت:

-مامان. میگه دوستاش هم واسه امروز ناهار خونه ما میان، زودتر بریم و...

با سماجت ولوم صدا را بیشتر کرد و جمله اسماعیل را ادامه داد:

-شیرینی تر دو کیلو؛ میوه ها رو مفت خورتموم کرده، بگیرین؛ شیرینی تر بیشتر بگیرین یه بنده خدایی خیلی میخوره؛ چیپس و پفک یادتون نره؛ پودرکیک و روغن هم تا نگیرین، خونه راهتون نمیدم.

دستی به لبش کشید و با اخمی کمرنگ و تصنعی، خندید.

-هیچکس نیست که لیست خرید سمیه بانو رو حفظ نباشه؛ آخه بگو ننهء خوشگلم، الان روغن پیدا میشه اصلا؟ از اینا گذشته، خدایی من مفت خورم؟

اسماعیل ماسکش را از روی دهان و بینی، جدا کرد و با خنده، روی فرمان ضرب گرفت.

-ببین، تو خودت رو تیکه تیکه هم بکنی، بازم بهت میگن مفت خور. اصلا چرا نمیای پیش من کار کنی، من صبح، تو عصر؛ یا اصلا برو پیش ابی، دوتا گوشی هم بفروشی، خرج ماهت در اومده.

موبالش را از جیبش بیرون کشید و با اخمی کمرنگ زمزمه کرد:

-شما برین به جای من، خر بخرین. میگم من پیش شما کار نمیکنم برادر من؛ بخوام کار کنم، از صفر شروع میکنم، ولی روی پای خودم وایمیستم.

اسماعیل موهایش را از روی پیشانی به عقب راند و شانه بالا انداخت.

-خوددانی.

***

"یک نواخت و یک نواخت تر. پوچی مطلق!"

روی تخت غلت زد و بالشت را در آغوشش فشرد. سرش را چندبار روی متکا کوبید و چشم هایش را روی هم فشرد. حتی فضای مجازی هم دیگر سرگرمش نمیکرد. سلول های تنش، هیجان را طلب میکردند، چیزی که در این اوقات، مانند گوهر، نایاب شده بود.

-یوسف.

چشم هایش را روی هم فشرد و از اتاق خارج شد، همانند مادرش، با صدای بلند گفت:

-بله ننه؟ چیشده عشق من؟

صدای شماتت بار سمیه، باعث ایجاد لبخند کمرنگی روی لبهایش شد.

-کوفتِ ننه. برو بابات و اسی و ابی رو صدا بزن بیان شام.

با آرامش، کلید سرعت کولر را فشرد و روی میز غذا خوری دوازده نفره، که کمی با اُپن فاصله داشت نشست. دو دستش را زیر صندلی گذاشت و خودش را به سمت میز کشید.

-چرا صداشون نزدی؟

از سالاد روی میز، پاتک زد و خندید. ابروهایش را بالا انداخت و با شیطنت ذاتی اش، لب زد:

-الان میان.

پیش بینی اش دقیق بود. پدرش درحالی که با پنجه خارش، کمرش را میخاراند، از اتاق بیرون آمد و شروع به غرغر و داد و بی داد کرد.

-آخه چرا خدا به جای تو، یه دختر به من نداد؟ ای کاش من به جای زحمت کشیدن، برای ساختنت، یه خر میخریدم.

با پنجه، چند ضربه به سرش خورد، اما با آرامش موهایش را درست کرد و یک تکه کاهو را، با چشمانی بسته در دهانش گذاشت. کمی بعد در اثر پس گردنی شدید پدر، سرش روی میز کوبیده شد.

-آدم شده برای من. درازِ بی عقل.

با خنده، پیشانی اش را ماساژ داد و کمی سالاد برای خودش ریخت و یکی از ظرف های سس خوری را روی آن خالی کرد.

-غر نزن دیگه ددی.

مجید خان، کولر را کلا خاموش کرد و روی یکی از صندلی ها نشست.

-هزار بار گفتم بگو بابا؛ ولی دیگه از آدم شدنت، قطع امید کردم؛ بحث کردن آدم، با خر، اون آدم رو هم خر میکنه.

دوباره خندید. اصلا مگر ممکن بود خنده از روی صورت یوسف کنار برود؛ یوسف را همه با خنده زیبایش میشناختند. بی غم نبود، فقط غم هایش را فقط خودش میدید و خدایش.

@عسل ابراهیمی @_Ghazal @_NAJIW80_ @-alAO_O- @-Madi- @-Ghazal- @-ℳAhsA- @_Mahta_ @_mona.brm_ @_Zeynab @-فرهان- @بوقلمون @آتنا شکاری @آیلار مومنی @خدانگهدار

  • لایک 8
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت پنجم

اسماعیل و ابراهیم، با غرغر از اتاق‌هایشان بیرون آمدند و با ترس به سمت کلید کولر رفتند. مجید خان، بدون برگشتن، کمی از سالادِ سسی یوسف خورد و کمرش را خارش داد.

-اگه دستتون به اون بخوره، از خونه بیرونتون می‌کنم.

ابراهیم دستی در موهایش کشید و به سمت میز آمد و گفت:

-بابا از گرما داریم هلاک میشیم.

اسماعیل هم جمله ابراهیم را تایید کرد و آنها هم دور میز، جای گرفتند. یوسف ابرو بالا انداخت و مخاطب به مادرش گفت:

-دیدی ننه. من فقط کولر رو زیاد کردم، ددی هم زحمت خاموش کردنش رو کشید؛ ببین اثر پروانه‌ای که میگن همینه ها.

اسماعیل کمی با تکان دادن لباسش، خودش را باد زد و نفسش را بیرون فرستاد.

-بابا، به خدا گرمه.

دوباره توسط پدرش، کمی سالاد از بشقابش غیب شد. دستش را زیر چانه اش گذاشت و به اسماعیل و ابراهیم خیره شد.

-پدر ما، ریشه و اصل نصَبش، برمی‌گرده به هیلتر بزرگ. شما زیاد زور نزنید؛ چهل نفر دیگه هم بیان، بابای ما پشتش رو خارش میده و میگه نه. حالا هم برین غذا رو بیارن گرسنه شدم.

ابراهیم با کف دست، ضربه محکمی به پس گردن او زد و به صندلی تکیه داد.

-تو کوچیک‌تری! ‌ بلندشو برو بیار، بچه پرو!

گردنش را ماساژ داد و خودش را به کوچه علی چپ زد. اسماعیل و ابراهیم، هردو با کلافگی، از کنار میز بلند شدند و مشغول آوردن بقیه وسایل غذا شدند.

-بابا، حضرت عباسی خیلی گرمه.

در برابر جمله ابراهیم، سرش را پایین انداخت و آرام خندید. دانه‌های عرق، از شقیقه‌های اسماعیل و ابراهیم راه گرفته بود اما مجیدخان هیچ‌وقت حرفش، دوتا نمی‌شد.

-کجاش گرمه؟ هوا بهشته، بهشت!

اسماعیل، با بی‌میلی کمی از غذایش را خورد و با قاشق و چنگال، تکه دیگری از ته چین را جدا کرد.

-اگه این بهشته، راه بده ما بریم جهنم بابا.

خودش هم از گرما در حال ذوب شدن بود، اما هیچ چیزی نمی‌گفت. ابراهیم با صدایی خشدار لب زد:

-بابا تو رو به ابلفضل قسم بذار روشنش کنیم، گرمه.

مجیدخان ابروهایش را بالا انداخت و با آرامش مشغول خوردن غذا شد. تنها کسی که این بین چیزی نمی‌گفت، مادرش بود.

-به خدا پول آب و برق رو خودم میدم.

اسماعیل بود که پس از ابراهیم، این جمله را گفت. مجید اخمی کرد و لب زد:

-من مگه برای پولش میگم؟ باید زندگی در شرایط سخت رو یاد بگیرین.

خندید و تکه‌ای گوشت را با چنگال درون دهانش انداخت و درحالی که چشمانش از شیطنت برق می‌زدند، گفت:

-زندگی در شرایط سخت؟ ما رو اگه الان توی کویر هم ول کنن، تا چهار ماه می‌تونیم زنده بمونیم به خدا. آدم نیستیم که، رسماً مثل...

پدرش با پنجه، ضربه ای به سرش زد و جمله‌اش را ادامه داد:

-خر! همتون خرین.

اسماعیل، کمی خودش را باد زد و ابرو بالا انداخت.

-حالا چرا هی میگی خر، پدرِ من؟ چرا نمیگی الاغ؟

قاشق و چنگال را در بشقابش گذاشت و به جای پدرش، جواب اسماعیل را داد.

-چون خر، الاغِ نره و الاغ، خرِ ماده.

لقمه در گلوی ابراهیم گیر کرد و سرفه‌های بلندی کرد. با مشت چند ضربه محکم به کمر ابراهیم کوبید و قهقهه زد. اسماعیل با قهقهه گفت:

-چی گفتی یوسف؟ استخون‌های ویلیام شکسپیر، توی گور لرزید که!

اشکی که گوشه چشمش را پاک کرد و دست از مشت زدن به کمر ابراهیم کشید. کمی نوشابه در لیوان ریخت و کنار بشقابش گذاشت.

-منظورم اینه که خر، نره و الاغ، ماده. انقدر حرف زدین حواسم پرت شد.

ابراهیم با نفسی کشدار، نوشابه یوسف را سرکشید.

@Snowrita @m.azimi @-Aryana- @-ashob- @-Atria- @-Baron- @-Baron- @-Byta-  @-Ghazal- @-Madi- @-MAHSA- @-Maya- @-Tehyan- @_Zeynab  @_NAJIW80_ @ببعی معتاد

 

ویرایش شده توسط Snowrita
-❁|𝒔𝒏𝒐𝒘𝒓𝒊𝒕𝒂|❁-
  • لایک 6
  • تشکر 1
  • هاها 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

-نزدیک بود به کشتنم بدی بچه.

سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت که سمیه بانو، درحالی که یک دستش را در زیر چانه اش زده بود، به صورت هر سه آنها نگاه کرد و آه بلندی کشید.

-کاش خدا به جای سه تا دراز، به من یه دختر میداد و یه کیسه پول.

چشم هایش را در کاسه چرخاند و ابروهایش را بالا انداخت.

-دختر میخوای چیکار ننه؟ سه تا پسر داری، آخری دیگه زده روی دست دوتای اولی، انقدر جذاب و نفس گیره.

خندید و کمی خودش را جلو کشید و لب زد:

-ولی دیر نیستش ها هنوز. تو و ددی الان اقدام کنید، نه ماه دیگه یکی دیگه داریم که وَنگ بزنه برامون.

مجیدخان ضربه محکمی به سرش زد و محکم صورتش در بشقابش فرو رفت. ابراهیم ظرف سس را برداشت و کاملا روی سرش خالی کرد و درحالی که سس را به خورد موهای یوسف میداد، غرید:

-ها؟ حالا بازم میگی بچه آخری زده روی دست دوتای دیگه؟

خندید و سرش را درحالی که هنوز در بشقاب بود، کمی چرخاند و مچ دست ابراهیم را گرفت.

-ولم کن بی عقل.

اسماعیل هم خودش را جلو کشید و کاسه ماست و خیارش را روی سر یوسف تخلیه کرد و همانند ابراهیم، به موهای یوسف چنگ زد تا همه مواد به موها بچسبند.

-تو دیروز به فالوورات گفتی بیان با من باشن؟ هان؟ بزنم گردنت رو بشکنم.

برای سمیه بانو و مجید خان، کارهای این سه پسر عادی بود، به طوری که ریلکس مشغول خوردن غذا و حرف زدن بودند.

-ولم کن اسی. به خدا گردنم درد گرفته.

ابراهیم سرش را بیشتر در بشقاب فشار داد.

-آخ آخ. ول کن ابی، این سرِ صاب مرده، توپ نیستش که.

کف دو دستش را به میز فشار داد تا فشاری که اسماعیل و ابراهیم به بدنش وارد میکردند را خنثی کند؛ ورزشکار بود، اما هیکل اسماعیل تقریبا دوبرابر او و ابراهیم هم، هم هیکل او بود؛ هرچقدر تلاش کرد نتوانست و در آخر به سیاه بازی متوسل شد.

-آخ، گردنم شکست، آخ.

چنان بلند داد زد که هردو عقب رفتند و پدر و مادرش نیز، نگاهی با تاسف به او انداختند. فورا از روی صندلی بلند شد و به سمت اتاقش دوید. اسماعیل با خشم یکی از قاشق ها را برداشت و به سمت او پرت کرد، اما خودش را به داخل اتاق پرت کرد و قاشق به در برخورد کرد.

-به خدا من تو رو میکشم یوسف.

صدای تشر پدرش را، مخاطب به اسماعیل شنید.

-بشین دیگه اسی.

صدایی بلند نشد، نگاهی به موهای ماستی اش انداخت و با خنده، به صورت پرشده از دانه های برنجش، دست کشید.

-آدم نیستن که؛ رسما بین یه عده آدم خوار به دنیا اومدم.

حوله و لباس را برداشت و با دیدن زدن اطراف، از اتاق خارج شد. خانه سه اتاق داشت، یکی که تقریبا اندازه متوسطی داشت، متعلق به او بود، دیگری تقریبا بزرگتر بود و به اسماعیل و ابراهیم تعلق داشت و اتاق آخر که بزرگترین اتاق بود، برای پدر و مادرش بود و تمام اتاق ها در یک راه روی کوچک بودند و در آخر راهرو، حمام و سرویس بهداشتی، به صورت مشترک اما جدا از هم بود.

با سنجیدن امن بودن فضا، فورا به سمت حمام دوید که در لحظه آخر، یک دمپایی بزرگ و مردانه، به کمرش برخورد کرد. لباس هایش را در بین انگشتانش فشرد و درب حمام را محکم بست که صدای داد ابراهیم بلند شد.

-من باهات کار دارم آقا یوسف.

خندید و با صدای بلندی گفت:

-عقده داری برادر؟ من فقط وَجَنات و حَسنه هام رو یادآوری کردم، این دلیل نمیشه که تو و اسی رسما مثل چی، من رو شکنجه کنید ها.

ابراهیم با داد، مشت به در کوبید.

-تو بیا بیرون، تو فقط بیا بیرون یوسف؛ پرپرت میکنم.

با خنده لباسهایش را روی قسمت مخصوص گذاشت و لباس های تنش را در سبد رخت چرک ها پرت کرد.

-هروقت اومدم بیرون، تو و اسی اصلا بزنین بکشین؛ تو حالا برو غذایی که به من کوفت کردی رو بخور.

@Snowrita @m.azimi

 

ویرایش شده توسط Melika.Y
  • لایک 4
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

صدایی دیگر بلند نشد. سرمست به سمت شیر آب رفت و دوش را باز کرد و درحالی که یکی از دست هایش را به دیوار چسبانده بود، مشغول آواز خواندن شد.

***

ابروهایش را بالا انداخت و به چهارچوب در تکیه داد. سنجاق سر گلبرگ را روبه روی برادرش گرفت و خندید.

-این چیه؟ هان؟

احمد خم شد و با دندان، چسب را جدا کرد.

-چی چیه؟

با لبخند روی تخت یک و نیم نفره احمد، که رنگ قهوه ای اش، با دکوراسیون سفید و نسکافه ای اتاق، هارمونی زیبایی ایجاد کرده بود، نشست و پاهایش را روی هم قرار داد و وزن بدنش را روی یکی از دست هایش انداخت.

-نگفتی احمدجان؟

احمد بی توجه به او، جعبه کتابهایش را در کنار چمدان های بزرگش قرار داد.

-ماشین رو تمیز کردی؟

بادی به غبغب انداخت و یکی از ابروهایش را بالا انداخت.

-وظیفه توعه برادرم.

احمد متقابلا خندید و سیم کامپیوترش را از برق کشید.

-من از تو آتو دارم عشقِ برادر.

دندان قروچه کرد و دستش را مقابل صورت احمد باز کرد. با خنده لب پایینش را زیر دندان کشید و به صورت جاخورده برادرش خیره شد.

-فکر کن، بابا بفهمه تو توی نبودش چیکار کردی؛ اوه اوه، گردنت رو میزنه جانِ خواهر. خب بگو شیطون، این خانوم خانوما، قراره زن داداشمون بشه یا نه؟

احمد خیز برداشت تا سنجاق سر را از دستش بگیرد، اما سریع عقب کشید و آن را از بین کش شلوارش گذاشت.

-بده به من و برو ماشین رو تمیز کن.

با خنده ابرو بالا انداخت.

-خبر نداری من ازت آتوی بدتر گرفتم؟ خودت میری ماشین رو همین الان با زبونت تمیز میکنی عشقِ خواهر...

دستش را نمادین زیر گلویش کشید و چشمانش را چپ کرد.

-وگرنه بابا پخ پخت میکنه.

قهقهه زد و کش شلوارش را در دست فشرد.

-تو خوب توی تمیزکاری تجربه داری. یه بار بابا میگفت وقتی نه ساله بود، روی میز مدرسه نقاشی میکردی، بعد معلم گفته باید با زبونت تمیز کنی و تو هم کاملا مطیع، سعی داشتی اون کار رو بکنی.

احمد نفسی از سر حرص کشید و دستش را مشت کرد. سنجاق سری که خواهرش پیدا کرده بود، حتی میتوانست موجب مرگ او، توسط پدرش شود.

-جونِ احمد بده اون رو به من.

لبخندی عریض زد؛ زد روی تخت دراز کشید و پاهایش را روی هم انداخت.

-میدونی چیه احمد جان؟ این قفلِ دهنِ من خراب شده؛ باید عوض بشه وگرنه بابا تو رو با موهای این دختره خفه میکنه.

احمد چشمانش را مظلوم کرد و خودش را روی صندلی چرخدار میز کامپیوتر رها کرد.

-ماه پیش برات لپ تاپ خریدم. یکم انصاف داشته باش نامرد، خوبه وقتی من ازت آتو میگیرم، بخوام چیزی برام بگیری؟ آخه لامروت، من هرچی در میارم رو که تو میگیری.

فورا از روی تخت پرید و به سمت در رفت.

-پس میرم به بابا بگم که پسرش، به من داروی خواب آور داده و توی نبودشون، دختر آورده خونه.

احمد از جا جهید، طوری که صندلی روی زمین پرت شد و یکی از چرخهایش، به پشت پایش خورد؛ بی توجه به دردش، مقابل او ایستاد و چشم هایش را در قهوه ای  های روشن خواهرش گرداند.

-باشه، جهنم و الضرر؛ هرچی میخوای برات میخرم.

پشت چشمی نازک کرد و روی کارتن های کنار در نشست. دست هایش را روی قفسه سینه، در هم گره زد.

-تا قبل از مخالفتت، قفلِ دهنم خیلی راحت تعویض میشد، ولی الان خرجت چند برابر شده.

@Snowrita @m.azimi

 

ویرایش شده توسط Melika.Y
  • لایک 4
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت هشتم

احمد در را بست و روی زمین نشست؛ دستش را روی سرش گذاشت و با مظلومیت به تک خواهرِ سواستفاده گر و باجگیرش زل زد.

-چی میخوای؟

ابروهایش را با شیطنت بالا انداخت و نجوا کرد:

-قبلا به یه تبلت راضی میشدم، ولی الان فقط آپید پرو میتونه دهنم رو ببنده.

از گوشه چشم به احمد که با ناچاری به او زل زده بود، نیم نگاهی انداخت و ریز خندید. هیکلِ احمد در نظرش با یک گوریل برابری داشت، اما همین گوریل، دربرابر زورگویی های او سر خم میکرد؛ در صورتی که هیچ دختری حتی نمیتوانست به راحتی یک نیم نگاه از طرف احمد را برای خود داشته باشد.

-میدونی این کار انسانی نیست دیگه؟

با خنده گل سر را از کش شلوارش جدا کرد و مقابل صورت احمد تکان داد.

-انسانی یا حیوانیش مهم نیست. من آیپد میخوام؛ تازه قیمتش که زیاد نیست، پولِ یارانهء سه ماهت رو بده و برام بخرش. حالا هم بلندشو تا برم وسایلم رو جمع کنم.

احمد از مقابل در کنار رفت و به جعبه ها تکیه داد. درب را باز کرد و قبل از خارج شدنش از اتاق لب زد:

-باید یادآوری کنم که اگه تا غروب آیپد سفید و دلبرم، توی دستام نباشه، این دهنم ناخداگاه، همه چیز رو لو میده.

منتظر جواب احمد نشد و به سمت اتاق خوابش رفت. بیشتر لباسهایش را در چند چمدان بزرگش گذاشت و وسایل شخصی اش را در کارتن های کنار اتاق جا داد. پس از چند سال میتوانستند به ایران برگردند و همین موضوع، باعث تزریق خوشحالی، در زیر پوستش شده بود.

-دلبر بابا؟

با شنیدن صدای پدرش، با خوشحالی چسب و قیچی را روی زمین پرت کرد و از اتاقش بیرون رفت. از گردن پدرش آویزان شد و جیغ کشید.

-بابا جونم!

احمد با ترس از اتاقش بیرون آمد و با برداشتن کیف پولش، سوییچ و ماسک را از گوشه اپن چنگ زد و به سمت در دوید.

-آبجیِ نازم، قربون قیافه خوشگلت بره احمد، نیم ساعت دیگه چیزی که خواستی روی میز اتاقته.

چشمکی به احمد که با رنگی پریده به او و پدرش زل زده بود، زد. گونه پدرش را محکم بوسید و نفس عمیقی از بوی عطر تنش کشید.

-باز چیشده که این اینطوری قربون صدقه ات میره شیطون؟

روی مبل ها که با پارچه سفید رنگ، پوشیده شده بود، نشست و دست پدرش را هم کشید تا در کنار خودش بنشیند.

-رازه حمید جان!

گونه اش کشیده شد و صدای خنده بلند پدرش به هوا خاست.

-شیطون منی تو. بذار منم برم به عشقم کمک برسونم.

با خنده ابروهایش را بالا انداخت و صاف نشست.

-کمک برسونی؟ در چه مورد پدرجان؟

@m.azimi 

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

حمید با خنده به سمت او خیز برداشت.

-پاشو برو پدر سوخته.

گونه پدرش را ماچ کرد و از روی مبل بلند شد. با صدای بلندی، مشغول حرف زدن با مادرش شد که در آشپزخانه بود.

-ماهده جون؟ جانِ جانانم! خودتو آماده کن که الان حمید جون میخواد بیاد اونطرف ها.

وارد اتاقش شد ولی سرش را از در بیرون برد و ادامه داد:

-راستی، من خواهر و برادر نمیخوام ها. احمد بسه.

صدای مادرش چنان بلند بود که احساس کرد، قلبش ریتم تند گرفت.

-ساکت شو کتی. ادبت کجا رفته؟

دستش را روی دهانش قرار داد و با خنده داخل اتاق شد. حتی دیدن بهم ریختگی اتاق هم، خوشحالش میکرد؛ بازگشت به ایران، جایی که از آن تنها چند عکس دیده بود و تعریف های مادر و پدرش را شنیده بود، پس از پانزده سال، تقریبا معجزه محسوب میشد.

***

وزنه ها را روی زمین انداخت و با بیحالی به سمت رختکن رفت. یک دست لباس مشکی از کمدش بیرون کشید و به تن زد. به جای عطر خودش، از عطر اسماعیل زد و از باشگاه خارج شد. خسته و بی انرژی شده بود اما مثل همیشه لبخند بر لب داشت؛ حتی زیر ماسک!

کفگیر حسابش، به ته دیگ خورده بود و هیچ پولی نداشت؛ به جای آژانس گرفتن، تصمیم گرفت تا مغازه ابراهیم پیاده روی کند و طبق عادت همیشگی، مشغول حرف زدن با خودش شد.

-زندگیم چقدر پوچ شده؟

قدم هایش را آهسته تر کرد و آهی کشید.

-دلِ مهربانِ من، جرعه ای مرگ و اندکی هیجان میخواهد!

به حرف خودش خندید و دوباره سرعت قدمهایش را افزایش داد.

-خنگ شدی ها یوسف. مرگ مگه میشه با هیجان باشه؟

-مرتیکه خود درگیری داره.

با تعجب به سمت زنی که ازکنارش عبور کرده بود، برگشت و ابروهایش را بالا انداخت. ماسکش را پایین کشید و دستش را بالا برد.

-ببخشید خانوم؟

زنی که چند لحظه پیش از کنارش عبور کرده بود، به سمتش برگشت تا با حالتی تهاجمی جوابش را بدهد، اما با دیدن صورت او، دستپاچه شد.

-بله؟

به خودش اشاره کرد و پوزخندی زد.

-به من گفتید خوددرگیر؟

زن کمی جلو آمد و با دیدن اطراف، ماسکش را زیر چانه قرار داد. با دیدن صورت زن، فقط توانست از چشم هایش عذرخواهی کند و سرش را پایین بیاندازد. موهای خانم مقابلش، رنگ صورتی جیغ بود و گونه هایش به شدت برجسته بودند، دماغش بسیار کوچک و سربالا بود و لبهایش، مانند دو سمبوسه بزرگ و مژه هایی پر.

-من قصد جسارت نداشتم جناب.

او هم قصد دعوا نداشت؛ خیلی زیاد قضاوت شده بود و در جواب هیچکدام چیزی نمیگفت، برخلاف اسماعیل و ابراهیم که همیشه با داد و فریاد خودشان را اثبات میکردند.

-فقط خواستم بگم موقع برخورد با کسایی که نمیشناسینشون، ملاحظه کنید.

ماسکش را بالا کشید و چرخید تا برود، اما دست همان خانم مجهول روی بازویش نشست. با تعجب عقب کشید و سوالی به زن مقابلش خیره شد.

-من مهشیدم، میتونم باهاتون بیشتر آشنا بشم.

@m.azimi

ویرایش شده توسط Melika.Y
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

با انزجار صورتش را جمع کرد. نه اعصاب رابطه را داشت، نه حوصله و تنهایی را به هر چیزی ترجیح میداد؛ از آن گذشته زن مقابلش حداقل ده سال بزرگتر از او بود.

-شما از برادر بزرگِ من هم بزرگترید خانم.

زن ناخن های بلند و بنفشش را روی دهانش گذاشت و ابروهایش را بالا انداخت.

-وا؟ سی- سی و پنج سالتونه حداقل، من چهار- پنج سال حداقل ازتون کوچیکترم.

چشمانش گرد شدند و سرش را بالا گرفت.

-چی؟

نتوانست نخندد. ریش هایش را فرصت نکرده بود بزند و به همین دلیل، سنش خیلی بیشتر دیده میشد. منتظر جواب زن نشد و به راهش ادامه داد.

-دنیا داره به سمت تباهی یورتمه میره. آخه اون چه قیافه ای بود؟

آنقدر با خودش حرف زد که نفهمید کی به مغازه تقریبا بزرگ ابراهیم رسید. درب شیشه ای را که در قسمت دستگیره آن نوشته شده بود "فشار دهید." را به سمت داخل هل داد و وارد مغازه شد. ولوم صدایش را با خنده بلند کرد:

-ابی؟

ابراهیم چند لحظه بعد از اتاق کوچکی در پستوی مغازه بود، در حالی که دست هایش را روی لباسش میکشید، بیرون آمد. با دیدن یوسف، ابروهایش را بالا انداخت.

-عه. خوب شد اومدی.

لب هایش پشت ماسک، به سمت پایین منحنی شدند. در باشگاه مجبور بود با تازه واردهایی که حتی اسم دستگاه ها را هم بلد نبودند، سر و کله بزند و اینجا حتما ابراهیم کار سخت تری را برای او در نظر گرفته بود. ابراهیم با دست به سمت دیگر میز شیشه ای که مشتری ها را از فروشندگان جدا میکرد، اشاره کرد و لب زد:

-بیا اینجا.

عقب گرد کرد و دستش را روی دستگیره در گذاشت. چند نفر از مشتری های مغازه، با تعجب به او و ابراهیم نگاه میکردند و بعضی ها هم پچ پچ میکردند.

-من کار دارم، یهویی یادم اومد.

ابراهیم فورا از به سمت او هجوم آورد و مچ دستش را گرفت و به سمت اتاق کشید.

-بیا بریم داداشِ خوشتیپم. بیا بریم، بیا.

دستش را کشید اما باشگاه رفتن های پی در پی ابراهیم، باعث شده بود قدرت زیادی داشته باشد. چند بار به خودش لعن فرستاد که چرا فقط تفننی به باشگاه میرود، اگر مرتب میرفت، الان راحت میتوانست از آن مغازه بیرون برود.

-ابی، جونِ تو کار دارم. سر جدت ولم کن.

ابراهیم فشار زیادی به شانه هایش وارد کرد و روی مبل دو نفره ای که به دیوار اتاق بیست متری، چسبیده بود، نشاند.

-بشین پسر خوب. آ قربونش.

دست از تلاش برداشت و درحالی که ماسکش را از روی صورتش میکند، چشم ریز کرد. اصلا سابقه نداشت که برادرانش مهربان شوند، مگر اینکه یک نقشه شوم در سر داشته باشند. انگشت اشاره اش را مقابل صورت ابراهیم تکان داد و لب زد:

-باز میخواین چیکار کنین؟ هان؟

ابراهیم به سمت آشپزخانه کوچکی که در گوشه اتاق بود رفت و از چای ساز، دو لیوان چای ریخت و به سمت او آمد؛ یکی را مقابل یوسف گذاشت و از لیوان خودش، کمی نوشید.

-میدونی از چایی، چایی ساز خوشم نمیاد دیگه. تو الان بگو میخواین چه بلایی سرم بیارین؟

ابراهیم ابروهایش را بالا انداخت و از قندان روی میز، چند حبه قند برداشت و در دهانش انداخت.

-دیشب به این نتیجه رسیدم تو، توی جذابینت همتا نداری؛ واسه همین گفتم باهات خوب باشم دیگه. رفتار قبلیِ من، رفتار درستی با یه جنتلمن نبود.

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط Melika.Y
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 5 هفته بعد...

پارت یازدهم

دستی به ریش هایش کشید و یک طرف لبش را به سمت بالا کش داد.

-موضوع بو داره.

-خوشبو کننده بزن، بوش از بین میره.

لب هایش را به سمت پایین منحنی کرد و بینی اش  را چین داد و با تمسخر خندید.

-با مزه کی بودی تو؟ حالم از شیرینی بیش از حدت بهم خورد عیزم.

ابراهیم پوکر فیس لیوانش را روی میز گذاشت و روی مبل مقابل او نشست.

-معلوم نیست به کی رفته. بی ریختِ حال بهم زن. من میخوام برم بیرون کار واجب دارم؛ وایستا تا کسی از زیر کار در نره و دله دزدی هم نکنن.

نفسی آسوده کشید، اما بازدمش کامل نبود و باعث شد به سرفه بیافتد؛ جرعه ای از چای بد مزه نوشید و با چندش لیوان را روی میز برگرداند.

-بخش اول جمله ات که شک برانگیز نبود، ولی درباره بخش دومش باید بگم، زهی خیال باطل آق ابی؛ من نمیتونم وایستم.

ابراهیم با اخم به جلو خم شد. باز هم مثل قبل شده بودند، سازش در عین دعوا، وابستگی در عین نفرت.

-غلط میکنی. باید وایستی.

یک تای ابرویش را بالا انداخت و ادامه داد:

-تازه، اگه وایستی و گوشی و موبایل هم بتونی بفروشی، هم بهت پورسانت میدم، هم یه چیز خوبی هم همینطوری میدم بهت. خبردارم توی حسابت فقط بیست هزار تومنه.

با چشمانی ریز به ابراهیم خیره شد و نوچ بلندی گفت.

-سلام گرگ بی طمع نیست، اما...

جرعه ای از چای بدمزه را نوشید تا گلویش تر شود.

-زندگی خرج داره. برو من مثل شیر هستم.

ابراهیم دستش را بلند کرد و لب زد:

-خاک بر سر پول پرستت.

ابراهیم حدودا دو ساعت بود که رفته بود و او از زمان رفتن ابراهیم، مشغول راهنمایی دادن مشتری ها بود و فروشندگان را هم مرخص کرده بود. سه گوشی با رِنج قیمت پنج تا سی میلیون فروخته بود و چند ایرپاد و اسپیکر و ده ها قاب گوشی. چرب زبانی اش به کار آمده بود و هرجنس را کامل برای مشتری شرح میداد؛ مانند فروشنده های دیگر فقط مزایای اجناس را نمیگفت، معایب را هم شرح میداد و اینگونه بیشتر افراد را که قصد گوشی و اجناس میان رده را داشتند را به خرید گوشی های پرچم دار تشویق میکرد.

-این گوشی حجم زیادی داره، اما خیلی زود باتری خالی میکنه و صفحه اش داغ میشه؛ مدل قبلی هم تاچِش خیلی هنگ میکنه.

خانم تپل مقابلش به گوشی دیگری اشاره کرد و لب زد:

-میشه اون رو ببینم؟

موبایل را از پشت شیشه برداشت و مقابل زن گذاشت.

-این گوشی وزن کمی داره اما حجمش خیلی کمه و زود هنگ میکنه.

به یکی از گوشی های پشت ویترین اشاره کرد ادامه داد:

-این یکی توی همین رِنج قیمتیه که مد نظرتونه، هم حافظه خوبی داره، هم باتریش تا دو روز میرسونه و هم داغ نمیکنه.

زن تا خواست لب به سخن باز کند، موبایلش زنگ خورد. از جیب پشت شلوارش گوشی اش را بیرون کشید و موبایلی که به زن پیشنهاد داده بود را روی میز گذاشت.

-جانم اسی؟

صدای سرفه های کشدار اسماعیل بلند شد و پس از آن صدای خش دارش، در تارهای صوتی اش پژواک شد.

-یو..سف... بیا.

@m.azimi

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

نگران گوشی ها را از روی میز جمع کرد و لب زد:

-چیشده اسی؟ کجایی؟

-بی.. بیا.

تند گفت:

-اومدم، اومدم.

گوشی را قطع کرد و درحالی که قفل مغازه را از قسمت پایینی میز روبه رویش، به همراه ریموت برمیداشت، مخاطب به مشتری ها گفت:

-ببخشید، یه مشکلی برام پیش اومده. لطفا از یه مغازه دیگه خرید کنید.

با سختی همه افرادی که در مغازه بودند را بیرون کرد و درب مغازه ر ا قفل کرد و ریموت کرکره را فشرد. دستش را برای یک موتور تکان داد و آدرسی که اسماعیل برایش فرستاده بود را به موتوری داد. آنقدر نگران بود که حتی فکر نکرد، اسماعیل اگر حالش بد است، چگونه توانسته آدرس برای او بفرستد.

***

چند صلوات بلند فرستاد و عقب عقب، دوید. دستی برای موتوری تکان داد و فریاد زد:

-صلوات برای اموات گذشته و آینده ات فرستادم. برو.

به سمت درب بزرگ و سبز رنگی که حتم داشت اسماعیل پشت آن است، دوید.

-صبر کن آقا. کرایه من رو بده.

صدایش  را بلندتر کرد و گفت:

-اللهم صل علی محمد و ال محمد. برو عمو، مال برای آخرتت جمع کن، دنیا دو روزه.

منتظر جواب موتوری نماند و درب سبز رنگ را هل داد. یک باغ بزرگ اما تقریبا خشک در مقابل چشمانش قرار داشت. شاخه درختان در هم قفل شده بود و یک راهروی بزرگ و تاریک را ساخته بود. موبایلش را از جیبش بیرون کشید و چراغ قوه اش را روشن کرد.

-اسی، اسی کجایی؟ اسی؟ اسی؟

جوابی نشنید. به قدم هایش سرعت بخشید و از بین درختان عبور کرد.

-اسی؟ داداش؟

باز هم سکوت مطلق بود. ترس نداشت، فقط نگران بود!

-اسی؟ اسی؟

از راه روی تاریک گذشت. در پایان راهرو یک باغ سبز و به شدت زیبا قرار داشت. موبایلش را دوباره در جیبش گذاشت و دو دستش را به دهانش چسباند.

-اسی؟ داداش؟ اس...

جمله اش کامل نشده بود که آب با فشار به شدت زیادی از چند جهت روی بدنش گرفته شد و روی زمین افتاد. یکی از دستهایش را به زمین زد و با دست دیگر موهای خیسش را کنار داد. قبل از اینکه بتواند عکس العملی نشان دهد، نوشابه هایی که انگار یک ساعت آن را تکان داده اند، روی صورتش تخلیه شد.

-اس.. اسی؟

به نفس نفس افتاده بود و قلبش از شدت هیجان تند میتپید. این مرحله از آب و نوشابه خیلی بدتر بود چون از تمامی جهت ها، تخم مرغ به سمتش پرتاب شد. با دستان گلی اش، تخم مرغ ها را کنار زد و فحشی نثار کسانی کرد که این بلا را سر او آورده بودند، کرد.

-کدوم نادان آدمیه؟

زده تخمی مرغی که روی مژه هایش چسبیده بود را برداشت و اطرافش را از نظر گذراند. چهار مرد که هیکل های آشنایی داشتند، با صورت پوشیده به سمت او آمدند و سطل های بزرگی که در دست داشتند را بالا بردند و روی سر او خالی کردند. با ریختن گل روی سرش، فحش های بدتری داد و کمی خودش را عقب کشید.

-تولدت مبارک!

@m.azimi

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

با صدای دادی که در گوشش پیچید، کمی تکان خورد و سرش را راست کرد. اسماعیل، ابراهیم، محمد و امین در کنار هم بدون ماسک ایستاده بودند و به او میخندیدند. موهایش را چنگ زد و خودش را با حرص روی زمین انداخت و هیستریک لرزید. تمام بزاق دهانش را با سختی جمع کرد و به بیرون تف کرد. اسماعیل و ابراهیم با نگرانی اطراف او نشستند و شانه هایش را گرفتند.

-یا خدا؟ یوسف؟

اسماعیل بود که به صورت او آهسته ضربه میزد. ابراهیم با هول گفت:

-اوردوز نکرده باشه یوقت؟

امین با مشت بر سر کوبید و پای یوسف را گرفت.

-یا جرجیس نبی. کی معتاد شد ما رو خبردار نکرد؟

محمد هم پای دیگرش را گرفت و محکم کشید.

-کوک میزنه یا شیشه؟ گل نزده باشه بدبخت بشیم؟

اگر کمی دیگر به نقشش ادامه میداد، قطعا به او صفات دیگری هم نسبت میدادند. چشم هایش را باز کرد و بلند خندید.

-خوردین؟

اسماعیل با کف دست محکم به صورتش کوبید و دستش  را گرفت و رو به ابراهیم گفت:

-دستش رو بگیر ببریمش سمت استخر.

پاهایش را محمد و امین گرفتند و دستانش را اسماعیل و ابراهیم. خودش را تکان داد و داد زد:

-ولم کنین. شما انسان نیستین. ولم کنین. ول...

دیر شده بود، چون او را بالا بردند و با شدت در استخر رهایش کردند. خودش را بالا کشید و درحالی که دستانش را تکان میداد، داد زد:

-آخه نامردا. شما که اهل تلافی نبودین. مثل خر سوپراز کردین چرا خب؟

همه خندید که ابراهیم گفت:

-یادته تولدم به من برق وصل کردی؟

محمد شکمش را فشرد و لب زد:

-من رو هم هل دادی توی کانال مترو.

امین قهقهه زد و نجوا کرد:

-من رو هم وقتی توی وان بود، یه کیسه سیمان ریختی روم و داد زدی: "!happy Birthday honey" (تولدت مبارک عزیزم!)

اسماعیل شاکی تر از همه، دستش را روی هوا تکان داد و گفت:

-من رو چی میگین؟ توی باشگاه اومدم یکم بخوابم، بستتم به نیمکت تخت و مثل خر کتکم زد.

قهقهه زد. آنقدر خندیده بود که فکش درد میکرد. دستش را لبه استخر گذاشت و بالا پرید. لباسش را از تنش بیرون کشید و با خنده چند بار تکان داد تا هرسه خیس شوند. تا خواست حرکت بعدی را انجام دهد، فکرش به سمت موبایلش رفت. فورا از جیب شلوارش بیرون کشید و دکمه پاور را پی در پی فشرد.

با روشن نشدن صفحه، روی زمین نشست و داد بلندی کشید.

-یا ابالفضل، گوشیم.

***

دستش را روی سینه اش کوبید و خودش را تکان داد.

-گوشیم بود، پاره تنم بود.

محمد در حالی که بدنش را با آهنگ "یالا چپک چپک" تکان میداد، قاشق را در لیوان آب قند تکان داد و به سمت او آمد. دستش را به سمت لیوان برد اما محمد دستش را عقب کشید و روی یکی از پاهایش مشغول پرش زدن شد و آهنگ را با صدای بلند میخواند:

-"من کوردم له وی مرده نه وه ی کاوه ی آهنگرم

هه ی ره وی او قاضیه او کیشه وه ری به رم

@m.azimi

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

رو وه ی له لا مصطفی برزامی تیپ و شه رم

من نه وه ی ا قاسم لوی دوکتوری تاجی سه رم

خاجی به چی پیش مه رگم روله تیپ و شه رم

ده خینم ار ده خینم له دوشمن ناکام شه رم"

محمد تند تند و با ریتم بالا و پایین میپرید و همزمان با تکان خوردنش، آب قند روی صورت اسماعیل که با عصبانیت خودش را در آغوش گرفته بود، میریخت. اسماعیل با ضرب از روی صندلی بلند شد و به سمت محمد یورش برد. شانه های محمد را گرفت و از روی زمین بلند کرد و متقابلا روی زمین کوبید؛ آنقدر تکرار کرد که داد محمد بلند شد.

-وای ماتحتم. ولم کن اسی... یعنی جناب بلخی. دیگه تکرار نمیشه.

اسماعیل، محمد را روی زمین انداخت و روی شکمش نشست. یقه اش را در مشت گرفت و با صورتی سرخ از خشم داد زد:

-میمون، زدی ترکوندی صورتم رو. اصلا کی گفت آب قند بیاری؟ دِ خاک بر سر یوسف با انتخاب چنین دشمنایی.

متعجب و درمانده به محمد و اسماعیل خیره بود و حتی قدرت یک کلمه حرف زدن هم نداشت. اسماعیل خم شد و قاشقی که روی زمین افتاده بود را برداشت و دم آن را در بینی محمد فشرد و سپس با زور در دهانش فرو برد.

-تو هنوز توی این دوره به سر میبری بدبخت. باید گیگیلی دماغت رو بخوری تا ضد ضربه بشی.

از روی مبل بلند شد و با دو به سمت آنها رفت. بازوی اسماعیل را کشید و لب زد:

-ولش کن اسی. بچگی کرده.

خنده اش را پشت لب هایش خفه کرده بود. اسماعیل از محمد و امین متنفر بود و این حرکت محمد، باعث شد بود فرمان عصبانیتش از دستش در برود.

-آخه نکبت، این دوسته؟ کلا فاز و نولش قاطیه.

اسماعیل را به زور کنار کشید و لبش را زیر حصار دندانهایش فشرد تا نخندد.

-امین. بیا بریم.

به محمد که این جمله  را گفته بود نگاه کرد و لب زد:

-کجا ممد؟ اسی دلش از یه جای دیگه پر بود.

محمد لباسهایش را تکاند و دلخور سرش را پایین انداخت.

-مثل اینکه آقا اسماعیل از حضور ما راضی نیستن. فردا با هم میریم بیرون.

تعارف نمیکرد، اصلا تعارف کردن بلد نبود و از کسانی که فقط تعارف میکردند، بیزار بود. واقعا دوست داشت بهترین دوستانش در روز تولدش حضور داشته باشند. چندبار اصرار کرد اما وقتی نتیجه نگرفت، پکر قبول کرد و پس از بدرقه آنها دوباره داخل ساختمان باغ که تم سنتی و دلنشینی داشت، شد.

دلخور به اسماعیل که تند تند چیزی با موبایلش تایپ میکرد، خیره شد و لب زد:

-چیکارشون داشتی خب؟

اسماعیل کمی دیگر انگشتش را روی صفحه گوشی تکان داد و پس از گذاشتن موبایلش، روی میز، به چشمان او خیره شد.

-اینا برات رفیق نمیشن یوسف. آدمای خوبی نیستن، آب زیرکاه و موذی اند. به خودت نگاه نکن که زیر و روت یکیه، اینا مثل تو نیستن، تو ظاهر رفیقم، رفیقم، میبندن بیخ ریشت و پشت سرت میرن حرف مفت میزنن.

حتی دیگر سوختن موبایلش را هم از یاد برده بود. فقط باید میفهمید اسماعیل چطور به این نتیجه رسیده است؟

-چطوری به این نتیجه رسیدی؟ هان؟

اسماعیل با حرص دستی به صورتش کشید و آهسته  لب زد:

-ول کن اینا رو دادشم. مثلا تولدته ها. انقدر خرج نکردم که همش باد هوا بشه.

@m.azimi

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

مثل همیشه زود فراموش میکرد! نگاهش را از اسماعیل گرفت و روی تاب ریلکس مشکی رنگ نشست، بالافاصله با دیدن لاشه موبایلش که پس از تلاش های مکرر ابراهیم هم، روشن نشده بود، دوباره غم به دلش سرازیر شد و سرش را گرفت و بدنش را تکان داد.

-گوشیم، وای خدای من، گوشیم!

نگاهی به اسماعیل که خودش را به کوچه علی چپ زده بود، انداخت و همانند مداحان، خودش را با ریتم تکان داد.

-گوشیم بود، نفسم بود، ریه و طهالم بود! حالا من چیکار کنم؟ قیمت گوشی شده برابر با دیه یه آدم، حالا من چه گِلی به سرم بگیرم وقتی داراییم داره رو به منفی میره.

ابراهیم کیک کوچکی که تصویر او روی آن نقش بسته بود را روی جلومبلی گذاشت و روی مبل تک نفره نشست.

-انقدر غر نزن دیگه. یه گوشی بعدا برات میارم خونه، اطلاعات این یکی رو هم یجوری تخلیه میکنم.

گل از گلش شکفت و صورتش مثل همیشه شاد و قبراق!

-آیفون ایکس بیار پس.

ابراهیم نگاهی چپ چپ به او انداخت و ابروهایش را بالا انداخت.

-امر دیگه ای اعلاء حضرت؟ دوغ؟ نوشابه؟ دسر نمیخوای یوقت؟ بیا کیکت رو ببر بچه تا پشیمون نشدم.

کف دستش را روی صورتش کشید و درحالی که روی مبل دو نفره، کنار اسماعیل می نشست، لب زد:

-خسیس الدوله. حیف کسی چون من، که برادرانم کسانی چون شمان.

اسماعیل دوباره موبایلش را در دست گرفت، اما اینبار به جای چت کردن، آن را روی یکی از مبل ها قرار داد و دوربین سلفی را روی حالت فیلم برداری گذاشت.

-انقدر حرف نزن بچه. ابی اون شمعا کجان؟

ابراهیم کیف پولش را از جیبش بیرون کشید و شمع عدد بیست را روی کیک قرار داد و با فندک زیپوی طلایی رنگش، شمع ها را روشن کرد.

-میدونم آرزوت یخورده عقله، ولی این یه بار رو یه آرزوی خاص کن.

به روبه رو زل زد. هیچ آرزویی نداشت جز اینکه خدا دستش را رها نکند! تقریبا پس از یک دوره از زندگی اش، به این نتیجه رسیده بود همه میروند جز او!

-رهام نکن، هیچوقت!

شمع ها را فوت کرد و سرش را فورا عقب برد تا اسماعیل و ابراهیم، در یک حرکت انتحاری، سرش را درون کیک فرو نبردند. اسماعیل ضربه ای آرام به گردنش زد و گفت:

-نکبت. کی ولت نکنه، هان؟ کدوم بی ریخت آدمی بود که چند روز پیش میگفت...

صدایش را کمی تغییر داد و ادای یوسف را در آورد.

-بهت میگم من اعصاب رابطه رو ندارم. با یه دختره هم که لانگ دیستنس بودم، کلا اعصاب نداشتم.

سپس دستش را در هوا تکان داد و با صدای خودش گفت:

-حالا من جمله دقیقش رو یادم نیست. اون روز اومده میگه فلان بکن، بهمان کن؛ حالا میگه ولم نکن. وات دِ فاز داداش کوچیکه؟

خندید و چیزی نگفت. ابراهیم سری به معنای تاسف تکان داد و ساعت مچی اش را چک کرد.

-اوه اوه. بچه ها زود جمع کنید تا بریم. مامان گفته وسیله بخریم، اگه دیر برسیم خونه، پدرمون رو در آورده.

اسماعیل از جیب شلوار جینش، یک جعبه کوچک بیرون کشید و به سمت او هل داد.

-از طرف من و ابی.

جعبه را باز کرد و درحالی که هنوز محتوای درونش  را ندیده بود، شروع به غر زدن کرد:

-دو نفرید، بعد یه کادو میخرین؟ این...

@m.azimi

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت شانزدهم

چشمش که به محتوای جعبه خورد، دهانش باز ماند. اسماعیل لبخندی زد و نجوا کرد:

-فکر کنم همونی بود که گفته بودی ازش خوشم میاد.

***

لبخندی لرزان زد و سرش را کج کرد.

-من پول ندارم.

احمد چند ضربه به شانه او زد که بدنش به یکطرف خم شد.

-یادته مجبورم کردی بخاطر یه گل سر، برات آیپد بخرم؟ حالا هم تو برای اینکه دهنم باز نشه، پول یه ماه یارانه ات رو میریزی به حسابم.

با حرص لگدی به کف هواپیما زد و موهای سرکشش را به زیر شال هدایت کرد.

-آخه لعنتی اون پول، اینجا خیلی به حساب میاد. تو هم که همیشه خدا پول توی حسابت هست.

دو دستش را در هم گره زد و مقابل صورتش نگاه داشت. چشمانش را مظلوم کرد و لب برچید.

-تو رو خدا! خواهش میکنم، تمنا میکنم.

احمد ابروهایش را به معنای مخالفت بالا انداخت و جرعه ای از آب معدنی درون دستش را نوشید.

-راه نداره. تازه دارم بهت لطف میکنم که میگم پول یه ماه؛ همین دفعه آخر پولِ سه ماهم رفت.

دستانش را پایین انداخت اما همان لحظه با فکر اینکه احمد هیچ مدرکی از او ندارد، دوباره شارژ شد.

-تو که اصلا از من مدرکی نداری آقا داداش.

احمد مشتش را مقابل دهانش نگاه داشت و لبخندی زد.

-اتفاقا برعکس. کلی فیلم و عکس دارم که ثابت میکنه، تو سگای شیخ عمر رو مسموم کردی و گربه اش رو دار زدی.

نتوانست نخندد، قهقهه زد و صورت خواهرش را از نظر گذراند.

-خدایی اون گربه بدبخت چیکارت کرده بود که از سقف آویزونش کردی؟

دست هایش  را روی سینه اش گره زد و به صندلی مقابلش چشم دوخت.

-خفه نمیشد، منم حالم خوب نبود، دارش زدم.

احمد سرش را به گوش تک خواهر دیوانه اش نزدیک کرد و لب زد:

-اشکال نداره عزیزم، این یه مشکلیه که همه زنا، گرفتارشن. تو حالا اون پول رو بعد از رسیدنمون برام کارت به کارت کن.

از خشم سرخ شد و با نگاه کردن کسانی که در هواپیما نشسته بودند، شرایط را سنجید و در آخر خم شد و بازوی محکم احمد را بین دندان هایش فشرد. احمد با کف دست پیشانی او را به عقب هل داد و غرید:

-چرا قبل از اومدن واکسن هاری نزدی؟ خدا لعنتت کنه کتایون!

لب برچید. هر وقت احمد او را به جای "کتی" با نام "کتایون" صدا میزد، یعنی دلخور شده بود. همیشه برادرش را آزار میداد و جیبش را به روش های مختلف خالی میکرد، اما اصلا طاقت دلخوری او را نداشت. بازوی احمد که سرش را به سمت پنجره چرخانده بود، را گرفت و پیشانی اش را به آن فشار داد.

-قهری داداشی؟

جوابی نشنید. چانه اش لرزید و چشمانش پر شدند.

-احمد جون؟ ببخشید! خب من نمیدونستم ناراحت میشی که. همیشه گازت میگرفتم، تو میخندیدی! احمد؟ داداش؟

چند قطره اشک روی صورتش لرزید و برای دل نازکش، به خودش لعن فرستاد. تا چند دقیقه در همان حالت ماند و تا گرمای دستان بزرگ احمد را روی سرش احساس نکرد، نتوانست پیشانی اش را از روی بازوی برادرش بردارد.

-ناراحت نشدم فسقلی. مامان و بابا نیستن، فکرم یکم مشغوله که چیکار باید بکنم.

نفسی آسوده کشید و با پشت دست اشک هایش را پاک کرد. دوباره شاد شد و لبخند زد.

@m.azimi 

گربه رو کشته😅

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

-بچه ننه ای دیگه. بیست و اندی سال سن داری، هنوزم میخوای دنُبِ بابا و مامان باشی؟

احمد صورتش را جمع کرد و با خم کردن انگشت اشاره اش، ضربه ای به پیشانی کتایون زد.

-توی تغییر مود دادن، استادی؛ بعدشم من فقط هشت ساله بودم که از ایران رفتیم، چیزی یادم نیست، نمیدونم باید چیکار کنم. تو هم وقتی رسیدیم، پول رو بریز به حسابم.

نفسی با حرص کشید و دستانش را مشت کرد.

-جهنم. پول رو بهت میدم چون حوصله در افتادن با شیخ عمر رو ندارم؛ راستی مگه تو اصلا توی ایران حساب داری؟

-مدارکام دست بابا بوده، بهش گفته بودم حساب باز کنه و پولام رو جابه جا کنه. میدونی من حوصله راه رفتن رو هم ندارم، چه برسه به اینور و اونور رفتن توی ایران.

نگاهی به مهمانداران هواپیما که یونیفرم کرم رنگ به تن داشتند کرد و پوست کنار ناخنش را کند.

-حالا کجا میریم؟

احمد نگاهی به مهماندار هواپیما که کنار آنها ایستاده بود کرد و با درخواست دادن یک کاپوچینو، سرش را به سمت کتایون برگرداند.

-الان میریم هتل، چند روز کار داریم صبر میکنیم تا بابا و مامان بیان، بعدش هم میریم اصفهان.

دیگر چیزی نگفت و با تکیه دادن سرش به صندلی، چشمانش را بست.

***

نگاهی به موتور مشکی رنگش که هدیه روز تولدش بود، کرد و موبایلش را در دست فشرد. دوباره موجودی حسابش با خریدن گوشی که ابراهیم از گرفتن بزرگترین بخش آن، چشم پوشی کرده بود؛ نزدیک صفر شده بود و باز هم بیکار، در خانه نشسته بود.

وارد بازی انگری برد شد و با شعف مشغول بازی کردن شد. دوباره قرنطینه شده بود و تمام مغازه ها و باشگاه ها بسته شده بودند. اسماعیل با بی حالی و موهایی ژولیده وارد پارکینگ ساختمان شد و به ماشینش تکیه داد.

-یوسف. هی، یوسف.

آخرین شلیک را هم انجام داد و به علامت سه ستاره زل زد. کمی سرش را راست کرد و با لبخند همیشگی اش به صورت اسماعیل خیره شد.

-بله؟ با این ریخت اومدی بیرون که همه بفهمن داغونی؟

اسماعیل بی حوصله مچ دستش را گرفت و دنبال خودش به سمت آسانسور کشید.

-حرف نزن بچه. بیا بریم بابا کارت داره.

رنگ از رخش پرید. بزاق دهانش را با صدا بلعید و دستش را از دست اسماعیل بیرون کشید و به دروغ گفت:

-ممد میخواد بیاد بریم بیرون.

اسماعیل چشمانش را تنگ کرد و با شک به صورت او خیره شد.

-توی قرنطینه؟ چی زدی یوسف؟ اون خرج خودش رو هم نمیتونه در بیاره، حالا بیاد پونصد تومن_ شیشصد تومن جریمه بده؟

مقابل آسانسور ایستادند اسماعیل چند بار دکمه آسانسور را فشرد.

-ای بابا. باز این خراب شد که، همین الان باهاش اومدم پایین ها.

به پله ها اشاره کرد و لب زد:

-حدودا صد و خرده ای پله داره. تو برو منم میام.

اسماعیل بی حوصله دستی میان موهای قهوه اش شده اش کشید و او را هم به دنبال خودش کشید.

-حرف نزن بچه. باز چیکار کردی که بابا انقدر از دستت عاصیه؟ از صبح یه قوری گذاشته بالای سماور و یه چیزی میده مامان بخوره. حوصله بحث ندارم واقعا، بیا دو تا پسی بخور و برو.

شک نداشت محتوای قوری، زعفران است. دستش را از دست اسماعیل بیرون کشید و در قسمت پاگرد، روی زمین نشست و بلند خندید. اسماعیل موهایش را چنگ زد و خمیازه کشید.

@m.azimi

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

-چرا میخندی؟ چه گندی زدی بچه؟

دستی به چشمان نمناکش کشید و سرش را به کنج دیوار تکیه داد.

-دیدم مامان و بابا، جفتشون علاقه زیادی به دختر داشتن دارن، منم این دو_ سه روزه هرچی گرمیجات پیدا میشه رو به خورد بابا میدم تا به مراد دلش برسه.

اسماعیل کمی به صورت او که از خنده سرخ شده بود نگاه کرد و روی پله ها نشست. حال هردو با صدای بلند میخندیدند. اسماعیل کف دستش را روی صورتش کشید و با خنده لب زد:

-پدرت در اومده یوسف. کرم داری مگه؟

فکش را کمی فشار داد و به سقف خیره شد.

-فکر کنم اون قوری زعفرون باشه. گرمی زیاد اثر گذاشته.

اسماعیل با نفس نفسی که در اثر خنده زیاد بود، از روی پله ها بلند شد و کمک کرد تا یوسف هم بلند شود و در کنار هم از پله ها بالا رفتند.

-بابای ما همیشه خدا فعالیت زیاد داره، با این کارت انگار فضایی زده دیگه.

استخوان فکش از خنده زیاد درد گرفته بود. اما باز هم لبخندش را حفظ کرد. اسماعیل با کلیدش، درب خانه را باز کرد و با مکث داخل شد. موبایلش را در کفشش گذاشت که در بین عصبانیت پدرش خرد نشود، با مکث جلو رفت و به ابراهیم که با تعجب به پدر و مادرش خیره بود، نگاه کرد.

-پیس پیس، ابی، اب...

هنوز جمله اش کامل نشده بود که کلت کمری پدرش، به سمت او آمد، سعی کرد جاخالی دهد اما دیر شده بود و کلت به شکمش برخورد کرد.

-من تو رو تیکه تیکه میکنم و دل و جیگرت رو بین در و همسایه پخش میکنم. کله پاچه ات رو هم بار میذارم و سور میدم.

با ترس تفنگ را از روی زمین برداشت و پشت مبل ها ایستاد.

-پیرمرد، من خواستم کار خیر انجام بدم؛ چرا تفنگ به سمتم پرت میکنی؟

مجیدخان با حرص پنجه خارشش را روی هوا تکان داد و به سمت او پرتاب کرد.

-میخواستم یه گلوله حرمت کنم ها، ولی دیدم ارزشش رو نداری. صبر کن بزمجه.

جاخالی داد و کوسن مبل را مقابل خودش نگاه داشت. در همین حین اسماعیل ماجرا را برای ابراهیم تعریف کرده بود و او، تقریبا روی زمین دراز کشیده بود و از شدت خنده بی هوش شده بود.

-نکبت که تو رو میگن. جرات داری وایستا.

ابروهایش را بالا انداخت و کمی به سمت راست مبل دوید تا دست پدرش به او نرسد.

-خب همیشه میگن دختر میخوایم، منم خواستم یه لطفی بکنم دیگه. بشکنه دستم که بی نمکه.

گلدان روی میز غذاخوری به سمتش پرتاب شد، اما دوباره جاخالی داد و گلدان با صدا شکست.

-دستم بهت برسه نکبت، از سقف آویزونت میکنم.

نیم نگاهی به اسماعیل که به صورت ابراهیم برای نفس کشیدن ضربه میزد، کرد و اینبار به سمت چپ دوید.

-سلاحتو غلاف کن پیرمرد.

در این بین صدای نگران اسماعیل هم بلند شد.

-یا خدا. نخند ابی، جون اسی نخند؛ نفس بکش. یوسف درد بگیری بچه.

حواستش پرتِ ابراهیم بود که یکی از دمپایی روفرشی های پدرش، به سرش برخورد کرد. محل ضربه را ماساژ داد و پشت مبل سنگر گرفت.

-سمیه، نفسم، اون ساطور رو بردار بیار.

سمیه بانو درحالی که با چندش زعفران میخورد، از کشوی کابینت ساطور بزرگ را بیرون کشید و به مجیدخان داد.

-تقاص این همه زعفرون خوردن من رو هم بگیرم مردِ من!

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط Melika.Y
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

از روی مبل پرید و به سمت در دوید.

-یا حضرت عباس. اسی، ابی، کمکم کنید کافرای بی دین.

کفش هایش را برداشت و خودش را از خانه بیرون انداخت. دوتا دوتا پله ها را پایین میرفت که در لحظه آخر، ساطور روی پله ها به زمین افتاد.

-من پدرتو در میارم. تو فقط بیا خونه.

بند کفش هایش را در مشتش فشرد و موبایلش در جیب شلوارش گذاشت.

-آخه قربونت برم پیرمرد، من الان کجا رو دارم برم؟

صدای پدرش، خیلی بلندتر از صدای خودش بود.

-همونجایی که بهت گفتن به پدرِ فرسوده و پیرت، گرمی بدی. یه هفته توی خیابون بخوابی آدم میشی.

اسماعیل در چاچوب در قرار گرفت و با پرت کرد شیء کوچکی به سمتش داد زد:

-در برو یوسف.

به سوییچ موتورش نگاه کرد و تند تند پله ها را پایین رفت، در لحظه آخر فقط صدای پدرش به گوشش رسید که بر سر اسماعیل بیچاره داد میزد.

-من تو رو دار میزنم. دیگه پشت این بی عقل در میای؟

با شک چند پله به سمت بالا رفت و با تکیه دادن دستش به نرده سرد، سرش را کمی بلند کرد تا بتواند کمی به واحد خودشان اشراف داشته باشد.

اسماعیل درحالی که گوشش را ماساژ میداد، سعی میکرد که کلت کمری مشکی رنگ را از دست پدرش بیرون بکشد.

-بیا مسالمت آمیز حلش کنیم بابا.

-فقط هیکل گنده کردین دیگه. کمی یا جرعه ای عقل و شعور ندارید که.

با احتیاط روی نوک پا قدم برداشت و به درب خانه نزدیک شد. با سر انگشتانش فشار کمی به در وارد کرد و کمی سرش را به داخل خانه برد. ابراهیم درحالی که شکمش را میفشرد، به اسماعیل و پدرش نزدیک شد و با صدایی که ته مانده ای از خنده داشت گفت:

-بابا ولش کن.

مجیدخان ضربه ای به گردن اسماعیل زد و با داد گفت:

-آخه آدمین؟ از این که بزرگترتونه تا اون...

سر مجیدخان به سمت در برگشت و ادامه داد:

-تا اون یوسف مفت خور. چی؟ یوسف؟

انگار پدرش تازه حضورش را متوجه شده بود. کلت سنگینی که در دست پدرش بود، بالا آمد و روبه روی او قرار گرفت.

-اینبار کارت تمومه.

تند به سمت پله ها دوید. دوتا دوتا نمی دوید، بلکه از هر پاگرد، به پاگرد بعدی پرش میزد و با داد به سمت پایین میدوید.

-والدي عضو في داعش. (پدر من داعشی است.)

سرش را به سمت عقب چرخاند و با دیدن پدرش، تن صدایش را بالاتر برد.

-يساعد؛ يريد قتلي. (کمک کنید؛ میخواهد مرا بکشد.)

مجیدخان با داد و بدون کفش، دنبالش میدوید و در همان حالت دست از تهدید کردن بر نمیداشت.

-صبر کن ببینم. من داعشم؟ واسه من عربی حرف میزنه. دستم بهت برسه خودم تیکه تیکه ات میکنم. آخ!

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط Melika.Y
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

با "آخ" گفتن پدرش، ایستاد و به عقب برگشت. مجیدخان روی یکی از پله ها نشسته بود و پاشنه پایش را میفشرد. با دیدن خونی که در آن محدوده ریخته بود، وحشت زده به سمت پدرش دوید و مقابلش زانو زد.

-یا ابلفضل. چیشده؟

یک تکه بزرگ شیشه، به پاشنه پای مجیدخان فرو رفته بود و خون، با شدت روی زمین میریخت. فشاری به شانه اش وارد کرد و لب زد:

-الان میام.

با دو از پله ها بالا رفت و با کفش وارد خانه شد و توجهی به غر زدن های مادرش نکرد. کابینت ها را تند تند باز میکرد تا جعبه کوچک کمک های اولیه را پیدا کند. چیزی پیدا نکرد و با کلافگی غرید:

-جعبه کمک های اولیه کجاست؟

سمیه بانو با تعجب به اتاق اسماعیل و ابراهیم اشاره کرد. بدون در زدن وارد اتاق شد و جعبه را از دست ابراهیم که درحال پانسمان کردن سوختگی روی دستش بود، گرفت و با نهایت توانش به سمت پایین دوید. روی زمین نشست و چند گاز استریل را محکم روی زخم فشرد.

-ببخشید، ببخشید، ببخشید.

عذاب وجدان تمام وجودش را در خود بلعیده بود و از شدت اضطراب میلرزید. دست پدرش روی شانه اش نشست و فشار کمی وارد کرد.

-چیزی نیست که.

توجهی نکرد و با موچین، تکه بزرگ شیشه را از پاشنه پا بیرون کشید و روی زمین انداخت. شدت خونریزی بیشتر شد و چهره اش بیشتر در هم رفت. چند گاز را به بتادین آغشته کرد و روی زخم فشرد. ضربه محکمی به سرش برخورد کرد و چهره اش جمع شد.

-کیسه که نمی کشی بی عقل.

لبخندی زد و درحالی که چسب و باند را از درون جعبه بیرون میکشید، لب زد:

-اختیار دارید سلطان! شما که نصف عمرتون وسط تیر و ترکش بودید، این حرفا رو نباید بزنین ها.

نگاهی به اسلحه پدرش کرد و لب هایش  ر ا روی هم فشرد.

-یه ساختمون از دست تو و اسلحه هات آرامش ندارن ها ددی جون.

باند را با آرامش دور پاشنه پای پدرش پیچید و سرش را پایین انداخت. صدای پا که از قسمت بالای ساختمان بلند شد، سرش را بلند کرد و به اسماعیل و ابراهیم که با دو پایین می آمدند خیره شد. اسماعیل دست هایش را روی زانویش تکیه داد و با نفس نفس گفت:

-چی..شده؟

از چسب پارچه ای تکه ای جدا کرد و روی باند زد.

-شیشه رفت توی پاش.

دستش را از زیر پهلوی مجیدخان رد کرد و یکی از دستهایش را، دور گردن خودش انداخت. اسماعیل به سمت پایین رفت تا خون ها را تمیز کند و ابراهیم هم به سمت او آمد و دست دیگر پدرشان را، دور گردنش انداخت.

-الان پام درد میکنه و خون زیاد ازم رفته؛ خوب که شد، از روی همین ساختمون پرتت میکنم پایین.

ابراهیم با خنده دستی که سوخته بود را مشت کرد و لب زد:

-روحیه ات از ریشه خشنه ها پدرِ من! حالا این یه کاری کرده، تو ببخشش.

خندید و روی پاگرد ایستاد تا نفسی تازه کنند.

-من که میگم پاپامون، یه نسبتی با هیلتر بزرگ و فرانسیسکو پیزارو و شاه لئوپلد دوم، داره.

دوباره به سمت بالا قدم برداشتند که مجیدخان با صورتی جمع شده غرید:

-الان بریم خونه، قطعا چک میکنم ببینم قیمت خر چقدره؛ هر چی باشه به نظرم من خیلی ضرر کردم.

@m.azimi

 

ویرایش شده توسط Melika.Y
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...