رفتن به مطلب

هفت‌تیری به نام قلم| نویسنده آیناز کاربر انجمن نودهشتیا


Aynaz2
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C+

ارسال های توصیه شده

نام رمان: هفت‌تیری به نام قلم 
ژانرهای رمان: جنایی_مافیایی/هیجان‌انگیز/معمایی
نویسنده‌ی رمان:آیناز
خلاصه‌ی رمان: کاترین، دختری که تمام زندگی‌اش روی گلوله چرخیده کنون دچار تحول عجیبی شده است. او میان دوراهی خوب و بد، اسلحه و قلم، گیر افتاده است. او سردرگم است و نمی‌داند چگونه این سراشیبی مملو از آشوب و دشواری را طی کند. او نمی‌داند در انتها میان اسلحه و قلم کدام را انتخاب می‌کند.

ناظر: @JGR.LARA

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Catbird:
کمی از خون جاری‌شده‌‌‌ی سر مرد به پیراهن سفید رنگ‌اش نیز رنگ قرمز بخشیده بود. مردم دور جسد خونین‌ و بی‌جان‌اش حلقه زده بودند و صدای همهمه بسیار رسا به گوش می‌رسید. مانند یک کودک خردسال سرش را روی آسفالت خیابان گذاشته و به خواب فرو رفته بود. نگاه پلیس‌ها به یکی از کرورها مقتول مشکوک در این چند ماه دوخته شده بود؛ اما هیچ سرنخی در دست نداشتند‌. دیگر نظاره کردن این سرهای خونین و این بدن‌های بی‌جان برایشان عادی شده بود؛ حتی مردم دیگر مانند قبل با دیدن یک جسد بی‌جان دیگر از هراس جیغ‌های گوش‌خراش می‌کشیدند. دیگر حتی دکه‌های رنگارنگ و شهربازی مقابل خیابان هم نمی‌توانست کمی از منفور بودن این مکان نفرت‌اگیز را کاهش دهد. حتی کودکان هم لب‌های سرخ و کوچک‌شان را نمی‌گشودند و سکوت بر فضا حکم‌فرمایی می‌کرد. چند صد متر دورتر از صحنه‌ی جرم، کاترین، درحالی که نفس نفس می‌زد کلت‌ مشکی رنگ‌اش را محکم در دستان یخ‌زده‌اش گرفته بود. قلب‌اش مثل گنجشک می‌زد و به ساختمانی قدیمی و فرسوده در یکی از کوچه پس کوچه‌های لندن تکیه داده بود. نخستین قتلی نبود که انجام می‌داد؛ اما اضطراب به جانش افتاده بود. هر چند دقیقه یک بار با ترس به عقب برمی‌گشت انگار از سایه‌ی خودش هم می‌ترسید. سرانجام با پرتوهای نور چراغ قوه در تاریکی کوچه با هراس بسیاری به عقب بازگشت و مامور پلیس را دید که با احتیاط به سمت‌اش می‌آید. نگاهی به کوچه‌ی بن‌بست انداخت و دیواری که کوچه را از پرتگاه مقابل‌اش جدا کرده بود. به پلیسی که با آن چراغ قوه‌ی لعنتی به سویش گام برمی‌داشت هم نظری انداخت‌. نفس عمیقی کشید و درحالی که میان اضطراب‌هایش سعی می‌کرد خونسرد باشد با لرزشی از هراس در صدایش زمزمه کرد:
- همیشه راه سومی هست!
زیپ کیف کمری چرم هم‌‌رنگ با کت و دامن‌اش را باز کرد؛ طناب بلندی از داخل آن برداشت و آن طرف دیوار انداخت. درحالی که پلیس چند گام با او فاصله داشت خود را به آن طرف دیوار انداخت و با سرعت وصف‌نشدنی شروع به دویدن کرد. پلیس نگاهی به بن‌بست و دیوار انداخت و با دیدن طناب روی دیوار و حواس‌پرتی کاترین از اضطراب متوجه حضورش شد. لبخندی زد؛ از طناب بالا رفت و خود را به پرتگاه پشت دیوار رساند. با دیدن پرتگاه مقابل‌اش لبخند روی لبش پررنگ‌تر شد و پیروزمندانه فریاد زد:
- می‌دونم این‌جا هستی! تسلیم شو! راه فرار ندار...
با فرود آمدن گلوله و قرمز شدن سرش از جاری شدن خون سخنان تهدیدآمیزش ناتمام ماند. پس از شلیک گلوله فضا در سکوت فرو رفت. به جز نسیم ملایم باد که در پرتگاه می‌پیچید و گیسوان بلند و فندقی رنگ‌اش را در هوا به رقص درمی‌آوردند و نفس نفس‌هایش هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید. خون مانند رودخانه از سر پلیس جاری می‌شد و بدن یخ‌زده‌اش نیز منظره‌ی حزن‌آمیزی را پدیده آورده بود. از جیب کت چرم‌اش جعبه کبریت مشکی طلایی را بیرون آورد؛ شعله‌ی یکی را به فروغ رساند و روی اثر هنری منزجرکننده‌اش انداخت. هر چه مرد مانند کاه می‌سوخت و کاملا از بین می‌رفت حال او خراب‌تر می‌شد. با چند لحظه تماشا کردن صحنه‌ی آزاردهنده‌‌اش از تحمل عاجز شد. با هراس و اضطراب آب دهان‌اش را قورت داد و با حرکاتی که انگار روی دور کند بودند به آن سوی دیوار بازگشت. به محض پایین آمدن از طناب و قرار گرفتن در کوچه‌ی تاریک مقابل‌اش با دو از منظره‌ی قتل‌اش دور شد.‌ درحالی که گیسوان‌ فندقی‌اش در هوا می‌رقصید و قلب‌اش مانند گنجشک می‌تپید؛ با رسیدن به ساختمانی به نظر عادی لبخند رضایت روی لب‌هایش جای گرفت. با گام‌های یکی و دوتا از پله‌ها بالا رفت‌. هنگامی که مقابل در ساختمان رسید؛ نفس عمیقی میان نفس‌های نامرتب‌اش کشید و زنگ در را فشرد. با صدایی بوق‌مانند که نشان از باز شدن در می‌داد؛ لبخند خوشنودی روی لب‌های سرخی که کنون به خاطر اضطراب رنگ سفید بر خود گرفته بود آمد و داخل رفت. ساختمان فضای کتاب‌خانه مانندی داشت و با چراغ‌های خاموش‌اش بیشتر به یک موزه شبیه‌اش کرده بود. قفسه‌هایی چوبی و پر از کتاب، میز پذیرش مشتریان و اتاقی میان اتاق‌های بی‌شمار که مقصد او بود. می‌توانست بگوید تنها اتاقی که در نیمه شب چراغ‌ روشن داشت‌‌. به سوی اتاق دوید و بدون در زدن در را باز کرد. کسی را در اتاق تمام چوبی نمی‌دید؛ غیر از رابرت که روی صندلی چرخ‌دارش از پنجره‌ی بزرگ اتاق به لندنی که زیر پاهایش بود نگاه می‌کرد. لبخندی زد و به آرامی گفت:
- سلام!
رابرت که تازه متوجه حضورش شده بود با حیرت و به کمک صندلی چرخ‌دارش رو برگرداند. با نگاه شک‌برانگیزی با آن چشمان قهوه‌ای که از حیرت‌ برق می‌زدند به صورت استخوانی کاترین که با آن رنگ‌پریدگی شبیه به اسکلت شده بود نظری انداخت. درحالی که از چشمان قهوه‌ای‌اش آتش می‌بارید؛ فنجان قهوه‌ی مشکی‌اش را روی میز کار چوبی_شیشه‌ای‌اش کوبید و با خشم بسیاری غرید:

- باز چه گندی زدی؟
پس از پرسیدن این سوال مجدد به نوشیدن اسپرسوی در لیوان‌اش ادامه داد و منتظر جواب کاترین ماند. کاترین درحالی که با خستگی کیف چرم‌اش را روی مبل مشکی رنگ گوشه‌ی اتاق می‌انداخت؛ خودش نیز روی یکی از مبل‌های مشکی رنگ روبه‌روی میز نشست و با صدای لرزان و پریشانی پاسخ داد:
- یه پلیس رو کشتم!
به محض اتمام جمله‌ی کاترین اسپرسو به کمک چند سرفه در گلوی رابرت پرید و تلخی‌اش در گلویش جا خوش کرد. بعد از این‌که کمی حالش جا آمد با چشم‌های از حدقه‌ درآمده از حیرت و خشم فریاد کشید:
- چی‌کار کردی؟!
کاترین با کلافگی و همان اضطراب قبلی که لرزش خاصی در صدایش ایجاد کرده بود زمزمه‌وار تکرار کرد:
- یه پلیس رو کشتم...
رابرت با خشم بیشتری که در صدایش ریخته شده بود فریاد کشید:
- هنوز شنوایی‌ام رو از دست ندادم شنیدم! پرسیدم چرا این گند رو زدی؟
کاترین نفس عمیقی کشید و با لحن گلایه‌مند و صدای نسبتا بلندی گفت:
- می‌شه یه بار هم که شده انقدر زودجوش و عصبی نباشی؟ به جای داد زدن بذار برات توضیح بدم. 
رابرت با کلافگی خود را روی صندلی چرخ‌دارش پرت کرد. درحالی که لب‌های بی‌چاره‌اش را از شدت خشم بی‌وقفه می‌جوید با طعنه‌ی خاصی در صدایش گفت:
- می‌شنوم!
کاترین نفس عمیقی کشید؛ نگاه‌اش را به شعله‌های آتش شومینه آجری گوشه‌ی اتاق کار دوخت و دفاع‌اش را با صدای لرزانی آغاز کرد:
- من... من یه نفر رو کشته بودم و خوب... اون پلیس احمق هم مثل جوجه اردک دنبالم افتاده بود... و چاره‌ای نداشتم!
رابرت با خشم فنجان اسپرسو را چنان روی میز کوبید که ته‌مانده‌هایش به صورت قطره در هوا به پرواز درآمدند. با چشم‌های آتش‌باری که نگاه تردیدآمیزی درشان جا خوش کرده بود پرسید:
- دقیقا چرا اون یه نفر رو کشتی؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ناگهان بدن کاترین یخ زد گویا در سردخانه متولد شده باشد. باید حقیقت را می‌گفت؟ لیوان مشکی_طلایی‌اش را از روی میز برداشت؛ به سمت قهوه‌جوش رفت و کمی نسکافه درون آن ریخت. با حالتی مضطرب زیر نگاه پرحیرت رابرت روی صندلی نشست و لیوان نسکافه را با قاشق طلایی داخلش روی میز قرار داد. همان‌طور که متفکر به قهوه‌ی داخل لیوان نگاه می‌کرد و با قاشق طلایی‌اش محتویات‌اش را هم می‌زد با صدایی گرفته، که تردید در آن موج می‌زد گفت:
- اون‌... جاسوس بود.
رابرت پوکر نگاه‌اش می‌کند. آب دهان‌‌اش را با اضطراب بیشتری قورت می‌دهد. از این‌که آن‌قدر تابلو و بدون فکر دروغ گفته بود صد بار در دلش به خود لعنت می‌فرستد. با بلند شدن رابرت از روی صندلی و گام برداشتن‌اش تپش قلب‌اش تندتر می‌شود. دست یخ‌زده و ظریف کاترین را می‌گیرد و او را از روی صندلی بلند می‌کند. به دلیل قد بلندش صورت رنگ‌پریده‌اش تقریبا مماس صورت خشمگین و چشمان آتش‌بار رابرت قرار گرفته با این حال، پنج شش سانتی، از او کوتاه‌تر است. سرانجام با حالتی عصبی نگاه آتشین‌اش را به پارکت‌ها می‌کوبد. درحالی که سعی می‌کند لحن‌اش تا حد امکان ملایم باشد زمزمه‌وار می‌گوید:
- چرا دروغ می‌گی کاترین؟
چیزی جز سکوت نمی‌شنود. به نگاه گیج کاترین که نمی‌داند دقیقا کجای دروغش اشتباه  است پاسخ می‌دهد:
- این ماه کسی رو استخدام نکردیم. استخدام برای ماموریت ویژه از هفته‌ی بعد شروع می‌شه. تو چطور یه جاسوس کشتی؟
در دلش به خودش و حواس‌پرتی‌اش کرورها بار لعنت می‌فرستد. اگر هنگام ورود به ساختمان کمی به اطراف‌اش دقت کرده بود به راحتی می‌توانست از نبود منشی چشم بادامی پشت میز پذیرش متوجه قضیه شود. نفس‌های گرم و خشمگین رابرت مستقیم به صورت‌اش می‌خورد. در ذهن‌اش دنبال بهترین جوابی می‌گردد که بتواند با آن خود را از این موقعیت لعنتی رهایی پیدا کند. هنگامی که هیچ بهانه‌ای نمیابد به صورت پوکر رابرت که تیله‌های آبی‌اش از شدت کلافگی و خشم آتشین و قرمز شده می‌اندازد. سرانجام رابرت نفس عمیقی می‌کشد و با گشودن لب‌هایش او را از این موقعیت مزخرف نجات می‌دهد:
- لطفا حقیقت رو بگو!
با وجود خشم تمام در صدای هشدار‌آمیزش باز کاترین سکوت را مقدم می‌داند. پوف کلافه‌ای می‌کشد؛ چانه‌ی کاترین را وحشیانه در دستش می‌گیرد و زمزمه‌وار می‌گوید:
- بسیار خوب! رابرت نیستم اگه نفهمم چه خبره!
کاترین پوزخند تمسخر‌آمیزی زد. دهان‌اش را به گوش راست رابرت نزدیک و با لحن خطرناک و مرموزی زمزمه کرد:
- الان هم برای من رابرت نیستی! هنوز هم همون پیتر اسمیت لعنتی هستی!
رابرت با حالتی خشمگین صورت‌اش را کنار می‌کشد و با حالتی عصبی کت‌ و شلوار سیاه و سفیدش را صاف می‌کند. برق کفش‌هایش از شدت تمیز بودن می‌تواند چشم‌های عسلی کاترین را کور کند. نفس عمیقی می‌کشد و درحالی که روی صندلی می‌نشیند می‌گوید:
- گمشو بیرون!
کاترین دهان‌اش را باز می‌کند تا جواب‌اش را بدهد که صدای در بلند و بالافاصله دنیز وارد می‌شود. رابرت که بی‌اندازه از دست کاترین کلافه شده است بی‌اختیار فریاد می‌زند:
- ای لعنت بر خرمگس معرکه! در می‌زنی بعد هم سرت رو می‌ندازی داخل میای! خوب در زدنت چیه؟ 
دنیز نیشخند موذیانه‌ای می‌زند و با شیطنت خاصی می‌گوید:
- اومدم عالی‌جناب رو ملاقات کنم ولی انگار سرت شلوغه. به به چه تیپ هم زدی! انگار داری می‌ری سمینار! نکنه خودت هم باورت شده نویسنده‌ای؟
رابرت سرفه‌ای عصبی از شوخی‌های او در حضور کاترین می‌کند و زیر لب می‌گوید:
- خروس بی‌محل!
دنیز می‌خندد و انگار که تازه متوجه حضور کاترین شده باشد با لبخند به او با تیله‌‌های سبز رنگش نظری می‌اندازد و با لحن شیرینی می‌گوید:
- به به خواهر جان هم که این‌جاست! اتفاقا با تو هم کار داشتم. این کلارا رو ندیدی؟ از صبح تا حالا پیداش نیست.
کاترین لبخندی به لحن شیرین برادرش می‌زند و این مسبب نمایان شدن چال روی گونه‌اش می‌شود. چتری‌های قهوه‌ای‌اش را کنار می‌زند و با لبخند ملیح روی لب‌هایش می‌گوید:
- معلوم نیست یا با آلیس بیرونه یا با دیوید. من هم از صبح ندیدمش‌.
دنیز اخمی می‌کند و ابروهای بور و طلایی‌اش را بر هم گره می‌زند. انگار که با شنیدن حرف‌های کاترین کمی عصبی شده باشد سرفه‌ای می‌کند‌. بعد سرش را بالا می‌گیرد و با لبخندی خبیث می‌گوید:
- آلیس که خونست با اون مردک بیرونه احتمالا!
کاترین ریز می‌خندد. تقریبا تمام اطرافیان دنیز می‌دانستند چقدر از دیوید تنفر دارد؛ اما دلش هم نمی‌آمد چیزی به کلارا بگوید‌. بعد انگار که از عالم حواس‌پرتی بیرون آمده باشد مجددا رو به رابرت می‌کند و درحالی که به پوشه‌ی قرمز رنگ در دستش اشاره می‌کند بی‌‌حوصله می‌گوید:
- این‌ها مواردی هستن که برای ماموریت ویژه می‌خواستی.
سپس آن‌ها را روی میز می‌گذارد و با صدایی گرفته می‌گوید:
- خیلی خوب من دیگه زحمت رو کم کنم.
و در عرض یک دقیقه، با همان سرعتی که وارد اتاق شده بود خارج می‌شود. به محض بیرون رفتن‌اش از اتاق کاترین آهی می‌کشد؛ به رابرت رو می‌کند و با نگرانی و کنجکاوی خاصی در صدایش می‌پرسد:
- به خاطر دوید ناراحت شد؟
رابرت آرام می‌خندد و درحالی که سیگاری دیگر روشن کرده و کنج لبش می‌گذارد می‌گوید:
- نه بابا. نمی‌دونم... شاید یه قسمتی‌اش به خاطر اونه ولی ظهر با آلیس بحثش شد.
کاترین درحالی که غمگین‌تر شده بود دست‌اش را به پیشانی‌اش کوبید و با لحن اندوه‌گینی گفت:
- آخه سر چی؟
رابرت سیگار را از دهان‌اش بیرون می‌آورد و خاکسترهایش را در جاسیگاری چوبی‌اش می‌ریزد. سپس بی‌حوصله رو به کاترین می‌کند و می‌گوید:
- چه می‌دونم. دختره دیوانه می‌گه دیگه کار خلاف و این‌ها نمی‌خواد.
چشم‌های کاترین ریز می‌شود و روی قامت بلند رابرت خیره می‌ماند. یعنی چه که کار خلاف نمی‌خواهد؟ درحالی که سعی می‌کند بدون لرزش در صدایش صحبت کند با لکنت‌های ریزی می‌گوید:
- مگه... مگه خودش... توی همین کار خلاف با دنیز آشنا نشده؟ مگه از اول ندیده؟ اصلا مگه خودش عضو اصلی تیم نیست؟! نکنه به نویسندگی علاقمند شده؟
رابرت بلند می‌خندد و سیگار از دستش روی کت و شلوار می‌افتد. با سرعت سیگار را از روی جامه‌اش برمی‌دارد و به سطل زباله می‌اندازد. همان‌طور که در مقابل نگاه گیج کاترین بلند بلند می‌خندد سری تکان می‌دهد و می‌گوید:
- نه بابا اون دختره هم دیوانست امروز یه چیز می‌گه فردا یه چیز. نگران نباش.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کاترین کلافه بازدمش را بیرون می‌دهد و زمزمه‌وار طوری که رابرت نشنود زیرلبی غر غر می‌کند:
- تنها نگرانی من تویی!
رابرت که جمله‌ی پرطعنه‌اش را شنیده است هیستریک می‌خندد و کاترین را متوجه فهمیدن‌اش می‌کند. بعد انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده باشد برگه‌‌ها را از پوشه‌ی قرمز رنگ بیرون می‌کشد و ورانداز می‌کند. اخمی روی صورت‌اش می‌نشیند که کاترین را کنجکاو می‌کند. همان‌طور که با اخم و دقت فراوان به برگه‌ها خیره شده است از کاترین می‌پرسد:
- پلیسی که کشتی رو چی‌کار می‌کنی؟ دو ماه دیگه ماموریت ویژه شروع می‌شه و از هفته‌ی دیگه هم نفرات برگزیده برای انتخاب میان تا دوره‌ها رو طی کنن. نمی‌خوام وسط بهترین پروژه‌ی عمرمون دستگیر بشیم!
کاترین بی‌حوصله از تشرهای رابرت فنجان قهوه را از آن طرف میز شیشه‌ای به سوی خود می‌کشد. همان‌طور که کسل محتویات قهوه‌ی سردش را هم می‌زند با صدایی گرفته می‌گوید:
- سوزوندم جسد رو امکان شناسایی‌اش پایینه.
اخم از چهره‌ی رابرت کنار نمی‌رود. پوزخندی می‌زند و طعنه‌آمیز می‌گوید:
- خوبه یادت مونده این کار رو انجام بدی!
قیافه‌ی کاترین از طعنه‌های رابر وا می‌رود. رابرت اما توجهی نمی‌کند و نگاهی سریع به ساعت مچی طلایی رنگ‌اش می‌اندازد. کت سرمه‌ای رنگ را از روی صندلی برمی‌دارد و بر تن می‌کند. نمی‌تواند خود را در مقابل نگاه پرسش‌گر کاترین بی‌تفاوت نشان دهد. نفس عمیقی می‌کشد و توضیح می‌دهد:
- امشب خیلی خسته‌ام خونه‌ی ساحلی می‌رم. در ضمن تو هم انقدر اون قهوه رو هم نزن! فولاد هم داخلش باشه تا الان حل شده!
این جمله را می‌گوید و در‌ مشکی رنگ اتاق را محکم پشت سرش می‌بندد. کاترین دست از هم زدن قهوه‌ می‌کشد و به سوی پنجره‌ی عظیم اتاق گام برمی‌دارد. ماشین‌ها، انسان‌ها، ساختمان‌ها و تمام لندن زیر پاهایش خودنمایی می‌کنند؛ اما حتی یک نفر از آن‌ها هم خبر ندارد که قاتل کابوس‌هایشان در یک ساختمان عجیب با تضاد کامل ظاهر و باطن به سر می‌برد. سرش را به عقب برمی‌گرداند و نگاه‌اش به پوشه قرمز رنگ برخورد می‌کند. روی صندلی پشت میز می‌نشیند و از سر بی‌حوصلگی هم که شده به مطالعه‌ی برگه‌های مربوط به ماموریت ویژه مشغول می‌شود. می‌توانست از اطلاعات دوره‌هایی که برای افراد برگزیده برگزار می‌شد یک فهرست بلندبالا درست کند و شاید این به خاطر فراوان بودن بار بود. بارها شده بود که مقدار بیشتری از مواد مخدر را جا به جا کنند؛ اما رابرت برای این ماموریت اضطراب فراوانی داشت و محض احتیاط برگزاری این دوره‌ها را ترتیب داده بود. کاترین احساس می‌کرد این نگرانی زیاد رابرت از بابت این است که مشخصات خاصی از فرد گیرنده‌ی بار ندارند؛ اما چه لزومی داشت از نام و نام خانوادگی گرفته تا غذای موردعلاقه‌ی طرف مقابل‌اش را بداند؟ حتی کاترین هم خود را به افراد خارج از باند معرفی نمی‌کرد و دیگران او را با لقب "فرشته‌ی مرگ" صدا می‌زدند. دلیلش را نمی‌دانست؛ اما این فرد برای خودش هم تا حدی مرموز به نظر می‌آمد. پس از مدتی مطالعه‌ی برگه‌ها خمیازه‌ای کشید؛ برگه‌ها را همان‌طور روی میز رها کرد و همان جا به خواب فرو رفت.
***
به گردنبند صلیب نقره‌ای که بر گردن انداخته بود؛ دستی می‌کشد. جام نوشیدنی را روی لب‌هایش می‌گذارد و محتویات‌اش را سر می‌کشد. در این لحظه، روکو، در اتاق مخفی جولین را در کلیسا باز می‌کند و نگاه‌اش قبل از هر چیزی، به لیوان نوشیدنی برخورد می‌کند. قهقهه‌ای سر می‌دهد و با سرخوشی خاصی در آوایش می‌گوید:
مرتیکه‌ی عوضی! حداقل از اون صلیب خجالت بکش!
با شوخی بی‌نمک روکو صورت جولین پوکرتر از قبل می‌شود. بطری نوشیدنی را برمی‌دارد و لیوان هشتم را مملو از محتویات آن می‌کند. روکو صندلی کنار میز سنگی او را به سمت عقب می‌کشد و کنارش می‌نشیند. بطری نیمه‌خالی را از کنار دست او برمی‌دارد و نظری به ته‌مانده‌ی باقی آن می‌اندازد. چشمان آبی‌اش گرد می‌شوند و حیرت‌زده فریاد می‌زند:
- اوه پسر تو داری با خودت چی‌کار می‌کنی؟!
جولین بی‌توجه به حرف‌هایش و گیج، انگار که در هپروت غرق شده باشد؛ بطری را از دستش می‌گیرد و ته‌مانده‌ی باقی محتویات‌اش را در لیوان می‌ریزد. روکو آهسته موهای آشفته و طلایی او را از روی چشمان عسلی‌اش کنار می‌زند و زمزمه‌وار می‌پرسد:
- چی شده؟ چرا کشتی‌هات غرق شده؟
جولین جعبه سیگاری از جیبش درمی‌آورد و یک نخ برمی‌دارد. همان‌طور که سیگار را با فندک نارنجی رنگ‌اش روشن کرده و کنج لب می‌گذارد؛ با صدایی گرفته و خش‌دار بدون مقدمه می‌گوید:
- طرف زنه!
چشمان آبی روکو از حیرت چهارتا می‌شوند. سرش را چند بار به چپ و راست تکان‌ می‌دهد؛ عبای بلندش را صاف می‌کند و با تردید می‌پرسد:
- یعنی چی زنه؟!
جولین کلافه نفس عمیقی می‌کشد و با خشم بسیاری در آوایش می‌گوید:
- یعنی زنه دیگه! وقتی به اون پسره‌ی احمق کار می‌سپری همین می‌شه دیگه! بفرما تا عمر داشتیم به زن کار ندادیم حالا اومده برای مهم‌ترین پروژه زن اورده! کودن!
روکو نفس عمیقی برای حفظ آرامش‌اش می‌کشد. یعنی نمی‌شد مایکل یک کار را درست انجام دهد؟ با چه فکری برای مهم‌ترین پروژه‌ای که تا به حال به عمر خود دیده بودند زن انتخاب کرده است؟ خودش را روی صندلی جا به جا می‌کند و با لحنی گرفته می‌گوید:
- حالا اسمش چیه؟
جولین که در حال و هوای خود نیست با این سوال گیج می‌شود و بالافاصله و بدون تامل حواس‌پرتی‌اش را بیان می‌کند:
- مگه اسمشون رو هم به ما می‌گن؟
روکو کلافه از گیجی جولین دستش را بر پیشانی‌اش می‌کوبد. به ناچار توضیح می‌دهد:
- منظورم نام مستعار، لقب یا هر کوفت و زهرمار دیگه‌ای که برای کار به شما داده هست.
جولین بلند و بی‌پروا به حواس‌پرتی خود می‌خندد. میان خنده‌هایش با صدایی نسبتا بلند پاسخ می‌دهد:
- آهان! فرشته‌ی مرگ!
روکو حیرت‌زده‌تر از قبل به او خیره می‌شود. فرشته‌ی مرگ؟ نام صاحب این لقب وحشتناک بدجور بر سر زبان‌ها افتاده بود. تمام همکاران او حسرت کار با او را داشتند حتی روکو حاضر بود جانش را بدهد تا او را یک بار ببیند؛ اما مگر می‌شود؟ صاحب این لقب لعنتی یک زن بود؟ نمی‌دانست باید از شادمانی بال دربیاورد یا از نومیدی این‌که فرد مورد‌نظرشان زن است به گریه و زاری مشغول شود.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوب می‌دانست جولین از همکارهای زن هیچ خوشش نمی‌آید. آخرین بار که نزدیک بود به خاطر یک دختر گیج و تازه‌کار تمام گروه با خاک یکسان شود تا آن موقع دیگر حتی اگر جانش را هم می‌گرفتند تن به کار با زن‌ها نمی‌داد. دستش را روی دست‌های یخ‌زده و سرد جولین قرار داد و سعی کرد به او دلداری دهد:
- ببین این دختره کارش درسته. همه آرزو دارن باهاش کار کنن. این یکی فرق داره.
این‌ها را می‌گوید؛ اما لب‌های کبود جولین، باز نمی‌شوند. نفس عمیقی می‌کشد و سعی می‌کند از راه دیگری او را از این حال و هوای دمق‌اش بیرون بکشد:
- حالا تو چه اسمی بهشون دادی؟
جولین با این سوال قهقهه‌ می‌زند و کمی روکو را گیج می‌کند؛ با این حال از این قهقهه‌ی او که نشان از شادمانی می‌دهد؛ خوشنود می‌شود. لیوان خالی را میان سرگیجه‌ها و قهقهه‌هایش روی میز می‌کوبد و پرخنده می‌گوید:
- ادوارد دست قیچی!
روکو دست‌اش را بر پیشانی‌اش می‌کوبد. نمی‌فهمد چرا جولین حتی وسط کار هم، دست از بچه‌بازی‌ها و مسخره‌بازی‌هایش برنمی‌دارد. بیشتر حیرت‌زدگی‌اش به این خاطر است که اغلب تیم‌ها او را با نام جولی می‌شناختند و این‌که نام واقعی‌اش را به این گروه نگفته بود؛ نشان از شکاکی و تردیدهایش می‌داد. خنده‌ای عصبی کرد و با صدای نسبتا بلندی تشر زد:
-  همین که با این اسم مسخره راضی شدن باهات کار کنن باید خدا رو شکر کنی! آخه این چه اسمیه پسر؟
جولین بلند قهقهه زد و روکو برایش تاسف خورد. کم کم چشم‌های جولین روی هم گرم شد و به خواب فرو رفت.
*** 
خورشید در حال طلوع بود که با سر و صدا از بیرون بیدار شد و خود را روی میز رابرت پیدا کرد. بدن ظریف‌اش را کش و قوسی داد و دستی میان گیسوان آشفته و قهوه‌ای‌اش کشید. همان‌طور که چشمان پف‌کرده و قهوه‌ای‌اش را می‌مالید بیرون رفت و دنبال عامل صداها گشت. به سالن که رسید در کمال حیرت منشی عینکی و کک‌مکی‌ را پشت میز پذیرش دید که با لبخند روی صندلی مقابل صدها نفر نشسته بود. چشمان قهوه‌ای‌اش را اطراف سالن چرخاند و نگاه‌اش رو رابرتی که چیزی را برای مردی سیاه‌پوست توضیح می‌داد افتاد. ابروهای قهوه‌ای‌اش درهم و کلافگی از چهره‌اش پیدا بود. روی زمین سنگی به سویش دوید و همان‌طور که نفس نفس می‌زد با صدای بلندی پرسید:
- این‌جا چه خبره رابرت؟
رابرت که متوجه حضور کاترین شده بود چشم از مرد سیاه‌پوست برداشت و نگاه‌اش را به او دوخت. کروات سرمه‌ای رنگ‌اش را روی پیراهن سفید صاف کرد و با ابروهای در هم‌ رفته پرسید:
- تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟
کاترین همان‌طور که چشم‌هایش را می‌مالید و خمیازه می‌کشید توضیح داد:
- ظاهرا دیشب این‌جا خوابم برده. این‌جا چه خبره؟
رابرت نفس عمیقی کشید؛ با اشاره به مرد فهماند که برود و رو به کاترین کرد. چشمان‌ عسلی‌اش را بست و با اشاره به اتاق گفت:
- تو برو توی اتاق من هم الان میام.
کاترین سر تکان داد و بدون حرف داخل اتاق رفت. روی صندلی مشکی رنگ نشست و پس از دو سه دقیقه در باز و سر و کله‌ی رابرت پیدا شد. نخست به سوی قهوه جوش رفت و برای خودش نسکافه‌ای در فنجان طلایی محبوب‌اش ریخت. فنجان را روی میز گذاشت و خود نیز با آرامش روی صندلی نشست و مشغول هم زدن محتویات آن شد. کاترین کلافه از سکوت او دست به سینه شد و بی‌حوصله پرسید:
- نمی‌خوای بگی چه خبره؟ فکر می‌کردم از هفته‌ی بعد دوره‌ها شروع می‌شن.
رابرت زیرچشمی نگاه به او انداخت و پوزخند روی لب‌های باریک‌اش نشست. دستی به چانه‌ی تیزش کشید و متفکر پاسخ داد:
-  بله اون مال قبل بود. قبل از این‌که...
لبخند خبیثی روی لب‌هایش رنگ گرفت و با طعنه گفت:
- قبل از این‌که طرف بفهمه رئیس باند زنه!
از لحن پر طعنه‌ی رابرت جا خورد و لب‌های ترک‌خورده و بی‌رنگ‌اش را جوید. درحالی که چتری‌های قهوه‌ای‌اش را از روی پیشانی صاف‌اش کنار می‌زد تا رابرت را واضح‌تر ببیند با گیجی پرسید:
- یعنی چی؟ مگه نمی‌دونست؟
لبخند کم‌رنگی، به دلیل حواس‌پرتی کاترین روی لب‌های رابرت نمایان شد. خودش هم می‌دانست کاترینی که در نوع خودش بهترین پدرخوانده‌ی زن بوده است لایق این سخنان طعنه‌آمیز نیست؛ اما بدجوری اعصاب‌اش از دست آن مرد ادوارد‌نام خرد بود. این‌که مدت زمان کار را کمتر کند؛ تنها به این خاطر که رئیس باند زن است تنها یک بی‌عدالتی نبود؛ بلکه رابرت دوست داشت او را به جای ادوارد دست‌قیچی، شخصیت محبوب‌اش، بی‌شعور اعظم خطاب کند. دست‌های سفید رنگ‌اش را بر هم قفل و با لبخندی ملیح شروع به توضیح می‌کند:
این مردک نمی‌دونه تو کی هستی که. وقتی هم بهش گفتی فرشته‌ی مرگ توی ذهن‌اش یه مرد چهارشونه‌ی هیکلی رو تصور کرده نه یه دختر صد و هفتاد و پنج سانتی ظریف! الان هم آمار گرفتم فقط هویتش رو برای ما ناشناس باقی گذاشته همه‌ی گروه‌ها از رنگ موردعلاقه‌اش گرفته تا اسم گربه‌اش رو می‌دونن و به خاطر تو به کار این گروه شک داره! به همین خاطر زمان اتمام پروژه رو هم کم کرده پس اگه نمی‌خوایم این پروژه با‌ این سود کلان‌اش رو از دست بدیم باید دست بجنبونیم!
ابروهای قهوه‌ای و پرپشت کاترین در هم می‌رود و اخمی روی صورت‌اش می‌نشیند. درحالی که آستین‌های مشکی کت‌چرم‌اش را روی پوست سفیدش صاف می‌کند با تردید و اخم لب می‌زند:
- یعنی فقط به خاطر چهار تا تار سبیل داره این بلاها سرمون میاد؟ همه آرزو دارن با فرشته‌ی مرگ کار کنن!
رابرت از خودشیفتگی و لحن گیج او می‌خندد. به قول او این مردک تنها به خاطر چهار تار سبیل شرایط را آن‌قدر برایشان دشوار کرده است. احساس می‌کند بیشتر تا این‌که به چشم یک همکار به کاترین نگاه کند به چشم یک رقیب نگاه می‌کند. رقیبی که بدون هیچ دلیلی و بهانه‌های بچگانه، سعی در شکست‌اش داشت. لبخند خبیثی روی لب‌های رابرت می‌نشیند و می‌گوید:
- به هر حال من نمی‌ذارم این پروژه از دست بره! تو هم بلند شو! باید از همین الان کارها رو شروع کنیم.
کاترین لب‌های سرخ‌اش را جوید و سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. رابرت با لبخند کم‌رنگی خوبه‌ای گفت و از اتاق بیرون رفت. بلافاصله پس از بیرون رفتن رابرت دستکش‌های چرم‌اش را پوشید به سمت میز رفت و قبل از بیرون رفتن یک برگه از پوشه‌ی قرمز رنگ را برداشت و در جیبش گذاشت. لبخندی شیطانی روی لب‌هایش جای گرفت و دنبال رابرت راه افتاد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در سالن عظیم ساختمان غوغا برپا بود. افراد برگزیده‌ پنجاه الی صد نفر بودند و همگی در چند صف منظم مقابل میز پذیرش ایستاده بودند. طبق معمول رابرت، پشت میز پذیرش ایستاد و به منشی گفت می‌تواند برود. حدس این‌که دوباره می‌خواهد سخنرانی کند زیاد دشوار نبود. میکروفون را که صاف کرد؛ کاترین به حدسیات‌اش ایمان آورد و لبخندی روی لب‌های شرابی‌ای که رنگ‌اش اثر رژ لب بود نمایان شد. رابرت از کودکی در خیال‌بافی‌هایش صحنه‌های سمینار و سخنرانی‌هایی بود که با کت و شلواری شیک پشت میکروفون ایستاده و برای مردم قصه می‌بافت. این فانتزی چندان هم احمقانه نبود؛ اما در این شرایط بحرانی، پدید آوردن رویاهایش به هر قیمتی کار مزخرفی بود و این‌که به دلیل جنسیت کاترین مدیریت دوره‌ها و باقی چیزها را بر عهده گرفته مزخرف‌تر بود. حتی کاترین می‌توانست بگوید تا حدی به مزاج‌اش خوش آمده که به این بهانه می‌تواند مدیریت تیم را بر عهده بگیرد. رفتارهایش مانند کودکان خردسال بود؛ درست مانند هفت سالگی‌اش که برای مبصر شدن، جانش را هم می‌داد‌. سرانجام موفق شد میکروفون را به صورت صحیح تنظیم کند و صدای بم و رسایش در فضای بزرگ سالن طنین‌انداز شد:
- بسیار خوب. همه‌ی شما می‌دونید که برخلاف نمای ساختمان برای چه چیزی این‌جا هستید. شما صد و بیست و سه نفر برگزیده‌ای هستید که قرار هست تنها یازده نفر از شما در نقش‌هایی متفاوت با کاری که می‌خواید انجام بدید انتخاب بشن. ما برای شما چهار دوره در نظر گرفتیم که عمده‌ی مهارت‌های این کار رو تشکیل می‌دن. در آخر چهار مسابقه برای تخصص‌های مختلف دارید. کسانی که باقی بمونن برای کار انتخاب می‌شن و کسانی که در مسابقات پیروز نشن...
کمی مکث کرد. برایش سخت بود این جمله را تکمیل کند. انگار هنگامی که به این جمله می‌رسید عذاب وجدان تمام این سال‌ها در دلش زنده می‌شد. کاترین با خراب شدن حال او با رسیدن به این جمله لبخند تحقیرآمیزی زد. هنوز هم پس از ده سال کار نمی‌توانست به سادگی این جمله را تکمیل کند. درحالی که با دندان‌های خرگوشی‌اش، به جان لب‌های بیچاره‌اش افتاده بود ادامه داد:
- و کسانی که در مسابقه پیروز نشن حذف می‌شن!
واژه‌ی "حذف" را با افسوس و تاکید خاصی ادا کرد. چند نفر که فهمیده بودند منظورش چیست با هراس به یکدیگر نگاه کردند و آب دهان‌شان را قورت دادند. با این حال، همگی سرشان را به نشانه‌ی تایید تکان دادند. رابرت نفس عمیقی کشید؛ دستش را لا به لای گیسوان طلایی‌اش چرخاند و آن یکی دست را روی دکمه‌ی قرمز رنگ بزرگی که روی میز پذیرش بود گذاشت. نور قرمز رنگی در سرتاسر اتاق با صدای آژیر خطرناکی مخلوط شد و با بسته شدن درها به اتمام رسید.  گلویش را صاف کرد؛ نظری به اطراف انداخت و سخنرانی‌اش را ادامه داد:
- از این لحظه به بعد شما حق بیرون رفتن از این ساختمان رو ندارید. تمام راه‌ها به بیرون مسدود شدن و شما تا پایان دوره‌ها و مسابقات به خوابگاه اصلی می‌رید که اون‌جا تمام امکانات رفاهی براتون فراهمه. دوره‌ها از فردا شروع می‌شن...
با انگشت‌ اشاره‌اش چند تقه‌ای به میکروفون زد و با نفسی عمیق سخنرانی‌اش را به پایان رساند:
- بسیار خوب، می‌تونید برید.
این را گفت و از میز پذیرش به سوی اتاق‌اش روانه شد. کاترین بلافاصله مانند جوجه اردک دنبال‌اش راه افتاد. جمعیت نخست با گیجی به یکدیگر خیره شدند و بعد با راهنمایی منشی خندان به سوی خوابگاه اصلی روانه شدند. رابرت در اتاق را محکم به عقب هل داد که کاترین مانع بسته شدن‌اش شد. نفس عمیقی کشید و بی‌توجه به کاترین روی صندلی چوبی پشت میز نشست. کاترین، با خم عظیمی میان ابروان قهوه‌ای‌اش که نشان از نارضایتی پرسید:
- چرا گفتی حذف می‌شن؟ اگه یه نفر نفهمه منظورت چیه چی؟!
با شنیدن حرف‌های احمقانه‌ی کاترین، صدای قهقهه‌ی بی‌رحمانه‌اش در اتاق طنین‌انداز شد. از روی صندلی چوبی برخاست و به سوی کاترین رفت. چشمان عسلی‌اش را ریز کرد و با تردید خاصی در آوایش پرسید:
- تو واقعا فکر کردی اگه یه احمق منظورم رو نفهمه چقدر مهمه؟ به هر حال با جونش بازی کرده که توی نفرات برگزیده ثبت شده و این‌که نفهمه حذف یعنی مرگ توی همچین کاری تقصیر من نیست. در ضمن اصلا برام مهم نیست که یه آدم احمق بمیره! آدم‌های بی‌ارزش را نابود کنید! این جمله رو من نمی‌گم هیتلر می‌گه!
این‌ها را گفت و در مقابل نگاه پرحیرت و هاج و واج کاترین روی صندلی نشست. در نگاه کاترین نفرت خاصی موج می‌زد انگار که خودش قاتل نبود و تمام قتل‌هایی که انجام می‌شد در یک لحظه، بر گردن رابرت بیچاره آویخته شده بود. نمی‌دانست از چه زمانی آن‌قدر عادل و دلسوز شده است. نفس عمیقی کشید؛ درحالی که سعی در کنترل خود داشت به سوی در مشکی رنگ اتاق رفت. رابرت درحالی که با خودکار روی کاغذ چیزی می‌نوشت و سعی می‌کرد خود را مشغول کار نشان دهد گفت:
- راستی! کلارا هم منتظرته توی رستوران همیشگی. گفت می‌خواد باهات حرف بزنه.
کاترین با شنیدن جمله آخر عسلی‌هایش را بست؛ سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و از ساختمان بیرون رفت. خیابان شلوغ بود و مردم مانند مور و ملخ در خیابان‌ها ریخته بودند. چند قدمی جلوتر از ساختمان لامبورگینی نارنجی رنگ‌اش پارک شده بود. دانه‌های عرق از گرمای تابستان و خورشید سوزان روی پیشانی صاف‌اش جا خوش کرده بود و دانه دانه از چانه‌ی تیز و زاویه‌دارش چکه می‌کرد. خود را روی صندلی راننده‌ی ماشین پرت کرد و بالافصله پس از ورودش، بوی اسانس قهوه در بینی‌اش پیچید. درحالی که با کلافگی خود را از شدت گرما باد می‌زد کولر را روشن کرد و ماشین را به حرکت درآورد. در خیابان‌ها، به طرز عجیبی ترافیک راه افتاده بود. ماشین‌های رنگارنگ پشت سر هم صف بسته و منتظر باز شدن راه بودند. از شدت کلافگی دلش می‌خواست تمام ماشین‌ها، را در دست‌های سفید رنگ‌‌اش خرد کند و از طرفی هم بسیار کنجکاو بود که کلارا چرا می‌خواهد با او صحبت کند‌. سعی می‌کرد هیچ به این فکر نکند موضوع انتخابی‌اش درباره‌ی دیوید یا آن ماموریت ویژه‌ی لعنتی است. در مورد باقی موضوعات پاسخ‌های بسیاری داشت؛ اما در این دو موضوع خودش هم درمانده بود. سرانجام به کافه‌ی محبوب‌شان رسید و توقف کرد. از ماشین پیاده شد و کیف دستی چرم‌اش را برداشت‌. گلدان‌های کاکتو‌س‌ و دیگر گیاه‌هایی که مقابل در کاشته بودند بدجور به فضای تمام چوب کافه می‌آمد. هنگامی که پاهایش را روی پله‌های چوبی گذاشت تا بالا برود و به در ورودی برسد صدای جیر جیر آزاردهنده‌ای شنید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دکوراسیون ملایم و زیبای کافه کمی از اضطراب‌اش کاست. تمام فضا مملو از گلدان‌ها و گیاه‌های داخل‌شان بود. موزیک بی‌کلام و آرامش‌بخشی پخش می‌شد که او را یاد اپرا می‌انداخت. گیج به اطراف‌اش نگاه می‌کرد تا سرانجام کلارا را دید که با خوشحالی از پشت میز چوبی همیشگی‌شان دست تکان می‌دهد. روی صندلی چوبی می‌نشیند و با خوشرویی، با کلارا سلام و احوال‌پرسی می‌کند. گارسون، با کت و شلوار شیک و اتوکشیده‌ای مقابل میزشان می‌آید و درحالی که دفترچه یادداشت‌اش را در دست گرفته می‌پرسد:
- سفارشتون چیه؟
کاترین کمی فکر می‌کند و بدون آن‌که نظر کلارا را بپرسد می‌گوید:
- دو تا اسپرسو با کیک هویج.
ابروی طلایی رنگ کلارا بالا می‌رود و با تیله‌های آبی‌اش روی کاترین زوم می‌کند. این‌که نظرش را نپرسیده چندان عجیب نیست؛ اما او چطور فراموش کرده که خواهرش از کیک هویج متنفر است؟ گارسون پس از نوشتن سفارش‌ها رو به دو خواهر می‌‌کند و با چشمک می‌پرسد:
- خانم‌ها بار ندارید؟
لبخندی شیطانی روی لب‌های کاترین نمایان می‌شود؛ کلت مشکی رنگ را از جیب راستی کت چرم‌اش درمی‌آورد و به گارسون می‌دهد. گارسون با خوشرویی کلت را در کیسه می‌اندازد و لبخند بر لب خداحافظی می‌کند. سرانجام کاترین نگاهی به کلارا می‌اندازد و در نگاه نخست نظرش به لکه‌ی خون روی پیراهن نارنجی رنگ او که تقریبا پشت کت مشکی‌اش پنهان شده جلب می‌شود. چشمان‌ عسلی‌اش با تردید بسیاری روی لکه‌ی خون خیره می‌ماند و پرسش‌گر به کلارا نگاه می‌کند. کلارا نفس عمیقی می‌کشد؛ انگشت‌های سفیدش را که در تضاد با لاک سیاه رنگ‌اش است را در هم فرو می‌برد و با اضطراب بسیاری در آوایش می‌گوید:
- توضیح می‌دم.
کاترین، درحالی که پوست سفیدش در حال مور مور شدن است سرش را به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهد. گارسون اسپرسو و کیک را می‌آورد و روی میز می‌گذارد. کاترین زیر لب تشکری می‌کند و به او یک سکه‌ی بیست و پنج سنتی انعام می‌دهد. گارسون که می‌رود کلارا  با بی‌حوصلگی مشغول هم زدن اسپرسو می‌شود. کاترین درحالی که بی‌وقفه از استرس بسیار با انگشتان یخ‌زده‌اش بازی می‌کند ته مانده‌ی آوایش را در گلو می‌ریزد و می‌گوید:
- نمی‌خوای بگی چی شده؟
کلارا دست از هم زدن اسپرسو می‌کشد. نفس‌های عمیق‌اش بی‌وقفه در تارهای صوتی کاترین می‌پیچد. حواس‌اش را به تیله‌های عسلی کاترین می‌دهد و مضطرب و با لکنت می‌گوید:
- من... من.... من یکی از نوچه‌هاش رو کشتم کاترین!
ابروهای قهوه‌ای کاترین از شدت کلافگی در هم می‌رود و روی پیشانی‌اش می‌کوبد. آخر چرا میان این همه موقعیت دقیقا زمانی که رابرت به او بی‌اعتماد شده و می‌خواهد کارها روی نظم پیش برود را برای قتل‌های انتقام‌خیزش انتخاب کرده است. فنجان را نزدیک لب‌هایش می‌برد و جرئه‌ای از قهوه می‌خورد تا لب‌هایش از ترک‌خوردگی دربیایند. برق اضطراب در چشمان آبی کلارا به وضوح آشکار است. چنگال را در کیک هویج فرو می‌برد و با صدای گرفته‌ای از خواهر اخم‌آلودش می‌پرسد:
- کار اشتباهی کردم؟
کاترین پوف کلافه‌ای می‌کشد. بی‌حوصله، اما شمرده شمرده با طعنه می‌گوید:
- نمی‌شد یه‌خرده برنامه‌‌ی قتل‌های انتقام‌خیزت رو عقب می‌نداختی؟!
کلارا بالافاصله از لحن پرطعنه‌ی کاترین متوجه می‌شود اتفاق ناگواری برایش افتاده است. او در حالت عادی هیچ گاه جواب تک‌خواهرش را با  نیش و کنایه نمی‌دهد. زیرچشمی با عسلی‌هایش نگاهی به کلارای پریشان می‌اندازد و آهی می‌کشد. دست‌هایش را روی دست‌های کلارا می‌گذارد و با لحن آزرده‌ای می‌گوید:
- موقعیت ماموریت ویژه عوض شده و رابرت نگرانه. اگه وسط این هیاهو بهش بگم دومین آدم رو هم کشتیم حتما عصبی می‌شه...
چشمان آبی کلارا گرد می‌شوند و حیرت‌زده سخنان کاترین را قطع می‌کند:
- چرا شرایط‌اش تغییر کرده؟!
پوزخندی روی لب‌های شرابی کاترین می‌نشیند. بگوید به خاطر جنسیت من است که زمان ماموریت را به اندک رساندند؟ نمی‌خواست بحث‌شان به این موضوع لعنتی که بابت‌اش احساس شرمندگی شدیدی می‌کند کشیده شود. کمی از کیک هویج را در دهان‌اش می‌چپاند و با لپ‌های بادکرده از پر بودن دهان‌اش نامفهوم و پرخنده می‌گوید:
- به خاطر این‌که من دخترم!
ابروهای طلایی کلارا از احساس گیجی شدید در هم می‌رود. درحالی که چنگال طلایی رنگ را در کیک هویج فرو می‌کند و آن را با جرئه‌ای از اسپرسو قورت می‌دهد می‌پرسد:
- یعنی چی؟
کاترین قهقهه‌ی تمسخرآمیزی سر می‌دهد. شاید اگر بگوید عصر با یک شترمرغ چای و کلوچه خورده است کمتر از این‌که بگوید به خاطر دختر بودن‌اش او را پدرخوانده‌ی خوبی فرض نکرده‌اند مسخره باشد. اسپرسو را یک‌سره سر کشید؛ فنجان را بر میز کوبید و میان قهقهه‌هایش گفت:
- نمی‌دونستن پدرخوانده که من باشم یه دختر بیست و هشت سالست! حالا اون رئیس لعنتی‌شون به دلیل بی‌اعتمادی از مهلت کم و شرایط رو سخت کردن.
کلارا لیوان را با خشم روی میز چوبی کوبید و با خشم بسیاری در آوایش زمزمه‌وار گفت:
- لعنت به همشون! 
لبخندی روی لب‌های شرابی کاترین نمایان می‌شود. از روی صندلی برمی‌خیزد و با لبخندی ملیح رو به کلارا می‌گوید:
- خیلی خوب اگه کاری نداری من برم کلی کار سرم ریخته. تو هم تا ساعت هشت ساختمان بیا.
کلارا سرش را به نشانه‌ی تایید تکان و دستش را به نشانه‌ی خداحافظی در هوا تکان می‌دهد. کاترین به سوی پله‌ها می‌دود و علی‌رغم جیر جیر رواعصاب‌شان از آن‌ها پایین می‌رود. در لامبورگینی را باز می‌کند و پشت فرمان می‌نشیند. با راه افتادن ماشین به فکر گوش کردن یک موسیقی می‌افتد و فلش دنیز را از داشبورد برمی‌دارد. اولین آهنگ را انتخاب و صدای را بلند می‌کند؛ اما بلافاصله با شنیدن موزیک‌های راک و بلند که برخلاف سلیقه‌ی بی‌کلام و اپرامانند او است ضبط را خاموش می‌کند. چند باری به دنیز گفته بود این موزیک‌های راک را کنار بگذارد و موسیقی‌های بی‌کلام او را گوش دهد تا کمی از آهنگ لذت ببرد؛ اما جز لقب "پیرزن بدسلیقه" چیز دیگری نصیب‌اش نشده بود. سرانجام پس از بدشانسی‌های مکررش به ساختمان رسید و کلافه وارد آن شد. چیزی از ورودش نگذشته بود که سر و صدایی که از خوابگاه اصلی می‌آمد توجه‌اش را جلب کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با دو و اضطراب شدیدی به سوی در خوابگاه رفت. با نگاه گیجی نظاره‌گر گلاویز شدن افراد برگزیده و تشرها و تلاش‌های رابرت در‌ جدا کردن‌شان بود. گوشه‌ی لب یک دختر جوان خونی شده و از چشمان زمردین‌اش آتش می‌بارید. مردی قوی‌هیکل بالا سرش ایستاده بود و با کفش‌های مشکی و براق‌اش به او لگدهای ریزی می‌زد. رابرت با بی‌حوصلگی جلو رفت و دختر را از روی زمین بلند کرد. سپس با خشم و صدای نسبتا بلندی به مرد قوی‌هیکل و چشم و ابرو مشکی مقابل‌اش تشر زد:
- چرا مثل سگ و گربه به جون هم افتادید؟ چه اتفاقی افتاده؟
مرد پوزخندی زد و با صدایی که احتمالاً به خاطر سیگار کشیدن‌های مکررش خش‌دار شده بود پاسخ داد:
- این عوضی نهصد هزار دلار به من بدهکاره. یا پولم رو می‌دین یا همین الان با دست‌های خودم می‌کشمش. 
رابرت نگاهی به دختر ظریف‌اندام مقابل‌اش که از درد مشت و لگد‌های مرد ناله می‌کرد انداخت. نهایتاً به او می‌خورد بیست سال داشته باشد شاید هم کمی جوان‌تر. ترکیب خون لبش و چشمان زمردین او رابرت را مجذوب خود کرده بود. گیسوان طلایی و آشفته‌ی او در صورت سفید و گلگون‌اش ریخته بود و سعی در مرتب کردن آن داشت. کاترین نفس عمیقی کشید؛ موهای فندقی‌اش را پشت گوش داد و با آرامش خاصی در آوایش تشر زد:
- تا وقتی این‌‌جا هستید باید نظم رو در هر شرایطی رعایت کنید وگرنه حذف می‌شید!
حذف را چنان عادی کنار نظم آورده بود که انگار به معنی مرگ نیست. همچنان خون از لب دخترک می‌چکید و با خشم و نفرت خاصی به مرد قوی‌هیکل بالای سرش نظر می‌انداخت. مرد نظری خشمگین به کاترین انداخت و سکوت کرد. رابرت نفس عمیقی کشید؛ دخترک را روی یکی از کرورها تخت چوبی خوابگاه قرار داد تا استراحت کند. با نظاره کردن کمک‌ها و خیره شدن‌های رابرت به دخترک برای کاترین بسیار سهل بود که بفهمد کم و بیش مجذوب‌اش شده است. نمی‌دانست جز زیبایی خیره‌کننده‌ی چهره‌اش چه چیز مجذوب‌کننده‌ای دارد؛ اما هر چه بود بدجور رابرت را تحت تاثیر خود قرار داده بود. پوف کلافه‌ای کشید؛ دست رابرت را گرفت و او را همراه خودش از خوابگاه بیرون برد. بیرون خوابگاه که رسید در را بست؛ دست رابرت را ول کرد و با طعنه و تشر خاصی در آوایش گفت:
- اون دختر هنوز خیلی کوچیکه پسرعمو!
اخم میان ابروهای طلایی رابرت نقش بست. کاترین، چگونه به این فکر افتاده بود که رابرت یک دختر بچه‌ی بیست ساله را دوست دارد؟ شاید کمی مجذوب مهارت‌هایش شده بود؛ اما عاشق شدن هرگز. پوف کلافه‌ای کشید؛ دستش را لا به لای موهای طلایی‌ و کوتاه‌اش چرخاند و با کلافگی در آوایش گفت:
- اون‌طوری نیست که تو فکر می‌کنی کاترین!
کاترین نگاهی زیرچشمی به او می‌اندازد. خودش هم می‌داند حرفی که زد چقدر احمقانه است؛ اما این مجذوب شدن و کمک کردن ناگهانی رابرت برایش طعم عجیبی با چاشنی شک و تردید دارد. لبخند پرتردیدی می‌زند و هم‌زمان با بالا انداختن یکی از ابروهای پرپشت و قهوه‌ای‌‌اش می‌گوید:
- بسیار خب. اما امیدوارم توی انتخاب با احساس عمل نکنی چون من نمی‌خوام حتی اون عوضی‌ها بدون انصاف جونشون رو از دست بدن!
این را گفت و به جهت مخالف گام برداشت. رابرت پوکر بیرون رفتن کاترین از ساختمان را تماشا می‌کند و میان افکار از هم گسیخته‌اش غلت می‌زند. نمی‌داند به چه دلیلی آن‌قدر مجذوب این دخترک شده است؛ اما یک چیز را می‌داند که این احساس عشق نیست. از این دختر احساس آشنایی عجیبی می‌گیرد؛ اما دلیلش را نمی‌داند. انگار قبل از این کرورها بار او را ملاقات کرده است. خوب می‌داند در این شرایط، که آن ادواردنام ابله برایشان تعیین کرده است نباید احساسی تصمیم بگیرد؛ اما این را هم می‌داند که به هیچ وجه چه عادلانه و چه غیرعادلانه نمی‌تواند بگذارد این دخترک جزء آن یازده نفر نباشد. نفس عمیقی می‌کشد؛ دستش را روی دیوار قرار می‌دهد و بلند می‌شود. صد بار در دلش به خود لعنت می‌فرستد که دارد احساساتی می‌شود و سعی می‌کند به صورت جدی و دور از احساس روی این پروژه کار کند.
سرانجام به دفتر کار مجلل‌اش می‌رسد و در طلایی اتاق را پشت سرش قفل می‌کند. خود را روی مبل زیتونی رنگ کنج اتاق بزرگ می‌اندازد؛ برگه را از جیب بیرون آورده و روی میز طلایی رنگ می‌گذارد. با دقت زیادی برگه با چند برگه‌ی کوچک و رنگی منگنه‌شده به آن را ورانداز می‌کند. تمام چیزهایی که در برگه نوشته شده شامل علایق احمقانه‌ی آن ادواردنام است تا چشمان قهوه‌ای‌اش به یک اسم برمی‌خورد و مسبب این می‌شود شانه‌های ظریف‌اش از هیجان بلرزد. کاترین درحالی که با دیدن مخفف اسم ادوارد‌نام بی‌اندازه هیجان‌زده است زمزمه‌وار و زیرلبی می‌گوید:
- جولی؟ یعنی اسمش چیه؟
با اخم و گره در ابروان قهوه‌ای‌اش تمام برگه را زیر و رو می‌کند؛ اما اطلاعات بیشتری از اسم حقیقی آن ادواردنام پیدا نمی‌کند. با این حال خوشحال است که کنون به اندازه‌ی باقی گروه‌ها و همچنین رابرت از او اطلاعات کسب کرده است. برگه را دستش می‌گیرد و پاروچین پاورچین به سوی اتاق رابرت که چند متری با اتاق کار عظیم خودش فاصله داشت. نخست چند تقه به در زد؛ با شنیدن سکوت متوجه نبود رابرت در اتاق شده و وارد شد. هنگامی که پوشه‌ی قرمز رنگ را روی میز کارش دید نزدیک بود از شادمانی بالا دربیاورد. کاغذ را با احتیاط و مرتب در پوشه قرار داد و با دو از اتاق وارد شد. نمی‌دانست به چه دلیلی، اما به شدت درباره‌ی هویت حقیقی آن ادواردنام عوضی که به تازگی متوجه جولی مخفف نامش شده بود کنجکاوی می‌کرد. به نظرش آدم مرموزی می‌آمد و این بیشتر ذهن‌اش را برای فهمیدن هویت‌اش قلقلک می‌داد. کارد اتاق‌اش شد و قبل از هر کاری به سوی یخچال هتلی مشکی رنگ‌اش رفت. در یخچال را باز کرد و بطری آب پرتقال را برداشت. کمی از آن را درون لیوان طوسی رنگ‌اش ریخت و آن را روی میز شیشه‌ای‌اش گذاشت. برگه‌های دوره‌ها و مسابقات ماموریت ویژه را از کشوی میز کار چوبی رنگ‌اش بیرون آورد تا به مطالعه‌ی آن‌ها مشغول شود که چند تقه به در چوبی اتاق خورد. بیا داخلی زیر لب گفت و شانه‌های افتاده و صورت گرفته‌ی دنیز در چهارچوب در نمایان شد. با دیدن چهره‌‌ی اندوهگین اخمی میان ابروان قهوه‌ای رنگ‌اش جا خوش کرد و درحالی که جرئه‌ای از آب پرتقال می‌نوشید پرسید:
- این چه قیافه‌ایه؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اخم میان ابروان طلایی دنیز کنار نمی‌رود. چشمان سبط رنگ‌اش از فروغ افتاده و چهره‌ی همیشه خندان‌اش وارفته و بی‌حوصله است. جلو می‌آید و روی یکی از صندلی‌های مشکی-طلایی اتاق می‌نشیند. دور چشمان درشت‌اش کمی خیس است که نشان از گریه می‌دهد؛ اما به چه دلیلی باید گریه کرده باشد؟ کاترین با نگرانی به سمت او گام برمی‌دارد و مقابل‌اش زانو می‌زند. کت سرمه‌ای رنگ‌اش کمی خاکی شده و از حالت چهره‌اش خستگی می‌بارد. با دیدن حال و روز برادرش، اخم غلیظش پررنگ‌تر می‌شود و با نگرانی خاصی در آوایش می‌پرسد:
- چی شده؟
با این سوال چهره‌اش بیشتر از قبل رنگ غم به خود می‌گیرد. سخت پریشان است؛ انگار که بخواهد چیزی بگوید اما از عاقبت گفتارش هراس داشته باشد. درحالی که چانه‌اش از شدت اضطراب واکنش کاترین می‌لرزد با بغض پاسخ می‌دهد:
- آلیس...
با شنیدن نام آلیس از زبان برادرش به خود می‌لرزد. چشمان قهوه‌ای و نگرانش دو دو می‌زنند و به دهان او جهت شنیدن ادامه‌ی ماجرا خیره می‌مانند. انگار نمی‌داند چگونه حرف‌اش را ادامه بدهد و کلافه است. این کلافگی و پریشانی بیش از اندازه‌ی او کاترین را از شنیدن ادامه‌ی موضوع می‌ترساند. آب دهان‌ خشک‌شده‌اش را به سختی قورت می‌دهد و با لکنت و اضطراب زبان باز می‌کند:
- آلیس... مرده!
با این سخن کاترین ناخودآگاه از جا می‌پرد‌. چشمان‌اش از حیرت و هراس گشاد شده و مات و مبهوت مانده است. نمی‌تواند حرف دنیز را باور کند. در آن لحظه ترجیح می‌دهد به این اندیشه کند که اون دیوانه شده است تا این‌که حقیقت مزخرف و لعنتی‌ای را که می‌گفت بپذیرد. بغض دنیز به هق هق تبدیل می‌شود و قطره‌های اشک رو گونه‌هایش می‌رقصند‌. با دست‌های‌ تنومند و مردانه‌اش پیراهن مشکی رنگ کاترین را چنگ زده و میان هق‌‌هق‌هایش فریاد می‌کشد:
- دیگه نفس نمی‌کشه! دیگه نیست!
با حرف‌هایش هر لحظه بدن کاترین را بیشتر به یخ‌زدگی دعوت می‌کند. کرورها پرسش در گوشه‌ای از ذهن‌اش جا خوش کرده است؛ اما توان بر زبان آوردن حتی یکی از آن‌ها را ندارد. سرانجام درحالی که دست‌های یخ‌زده و سفید رنگ‌اش می‌لرزد با لکنت در آوای لرزان‌اش زمزمه‌وار می‌پرسد:
- یع... یعنی چی؟! یعنی چی مرده؟!
با این پرسش ناگهان نفرت و خشم در دل دنیز جمع شده و فوران می‌کند. دست‌های یخ‌زده‌اش را مشت می‌کند و درحالی که از چشمان اشکی‌اش آتش می‌بارد فریاد می‌کشد:
- روزگارشون رو سیاه می‌کنم! دنیا رو براشون جهنم می‌کنم!
همان‌طور با فریاد جملات را ادا می‌کرد و کاترین نمی‌دانست درباره‌ی چه چیزی صحبت می‌کند. نگاه گیج‌اش را به چشمان اشکی و آتش‌بار او می‌دوزد و با نگرانی خاصی می‌پرسد:
- چی؟
دنیز طوری که انگار سوال او را نشنیده باشد از روی صندلی برمی‌خیزد؛ به بیرون از اتاق می‌دود‌ و کاترین گیج را با کرورها پرسش بی‌جواب تنها می‌گذارد. کاترین با نگرانی در تیله‌های قهوه‌ای‌اش به تلفن طلایی رنگ روی میز چشم می‌دوزد. به سمت آن می‌دود؛ اعداد را به ترتیب فشار می‌دهد و صدای بوق‌های مکرر تلفن در تارهای صوتی‌اش می‌پیچد. سرانجام با بوق هشتم تلفن برداشته می‌شود و صدای ظریف و نازک کلارا در گوش‌های کوچک‌اش می‌پیچد:
- الو؟
یعنی کلارا می‌دانست؟ باید از او می‌پرسید؟ گزینه‌ای بهتر از کلارا پیدا نمی‌کرد. اگر به رابرت می‌گفت نه تنها به جوابی نمی‌رسید؛ بلکه غوغا بر پا می‌شد. دسته طلایی تلفن را در دست‌های لرزان‌اش بالا و پایین می‌کند و سرانجام با صدای لرزانی می‌گوید:
- آلیس مرده!
با شنیدن این جمله و سکوت کلارا، متوجه می‌شود از قضیه بی‌خبر است. حدسش دشوار نبود که خواهرش آن سوی خط تلفن ماتش برده است‌. پشیمان بود که با خیال بچگانه‌اش که به او ندا می‌داد از مرگ آلیس خبردار است بدون مقدمه این خبر را به گوشش رسانده است. چند دقیقه‌ای زبان‌اش از کنار هم گذاشتن واژه‌ها قاصر است و سرانجام با لکنت می‌پرسد:
- چی؟
سخت پشیمان است که به کلارا این حرف را گفته است؛ اما پشیمانی‌اش سودی ندارد. هنگامی که می‌بیند نمی‌تواند قضیه را جمع کند با کلافگی و صدای گرفته‌ای توضیح می‌دهد:
- دنیز خیلی پریشون این‌جا اومد. گفت آلیس مرده. گفت روزگارشون رو سیاه می‌کنم و چند جمله‌ی نامفهوم‌. بعد هم رفت.
صدای کلارا پشت تلفن قطع و وصل می‌شود. کاترین با اضطراب شدید سیم مشکی رنگ تلفن را دور انگشت‌های ظریف‌اش می‌پیچاند و انتظار پاسخ کلارا را می‌کشد. سرانجام صدا وصل می‌شود و صدای لرزان کلارا بلند می‌شود:
- تو کجایی الان؟
کاترین با پریشانی پاسخ می‌دهد:
- دفتر کار.
کلارا همان‌طور که کیف دستی قهوه‌ای رنگ‌اش را از روی مبل مشکی رنگ خانه‌اش برمی‌دارد با لحن آرامش‌دهنده‌ای می‌گوید:
- بسیار خب. همون جا بمون تا من بیام.
این را می‌گوید و بوق آزاد را برای کاترین به ارمغان می‌آورد. کاترین با دستان لرزان‌اش تلفن را می‌گذارد. رنگ از رخسارش پریده پوست سفید رنگ‌اش مانند یک مرده شده است. به جملات نامفهوم دنیز اندیشه می‌کند: می‌خواست روزگار چه کسی را سیاه کند؟ هر قدر به این موضوع می‌اندیشد باز هم به این جواب می‌رسد که اخیرا دشمنی نداشته‌اند. چگونه مرگ آلیس عمدی بود؟ گیج و پریشان است. هزاران سوال در ذهن‌اش جوانه زده است؛ اما هیچ پاسخی، نمی‌یابد. در افکار از هم گسیخته‌اش غرق شده است که در توسط کلارا باز و قامت بلندش در چهارچوب در نمایان می‌شود. گونه‌هایش از شدت دویدن سرخ شده و عرق به خاطر گرما از پیشانی برآمده‌اش می‌چکد. کاترین با دیدن کلارا حیرت‌زده به ساعت دیواری طلایی رنگ گوشه‌ی اتاق نظریی می‌اندازد. این نیم ساعت عجیب برایش زود گذشته است. کلارا، دستکش‌های چرم‌اش را درمی‌آورد و روی مبل سرمه‌ای وسط اتاق می‌اندازد. درحالی که نفس نفس می‌زند زمزمه‌وار می‌گوید: 
- نفهمیدم چطور خودم رو به این‌جا رسوندم. دنیز کجاست؟
کاترین نگاه به موبایل‌اش انداخته و برای سی و ششمین بار روی موبایل دنیز میسکال می‌اندازد؛ اما باز هم جواب نمی‌دهد. نفس عمیقی می‌کشد و مضطرب می‌گوید:
- از اون موقع غیب شده. موبایلش هم خاموشه.
اخمی میان ابروهای طلایی کلارا جا خوش می‌کند. درحالی که تیله‌های آبی‌اش از خشم زیاد برق می‌زنند با صدای نسبتا بلند دستور می‌دهد:
- من می‌رم ماشین رو بیارم تو هم دم در وایستا‌.
کاترین به ناچار سرش را به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهد و رفتن کلارا، را تماشا می‌کند. با نفس عمیقی کیف کمری چرم را از روی میز برمی‌دارد و از اتاق بیرون می‌رود.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نیمه شب شده و خوابگاه غرق سکوت بود. نور مهتاب از پنجره‌های شیشه‌ای طلایی رنگ به داخل می‌تابید و عامل فروغ کمی در فضای تاریک خوابگاه شده بود. تمام افراد در رویاهای شیرین‌شان به سر می‌بردند؛ اما دو جفت چشم هنوز باز بود. دو جفت چشم زمردین مرموز که در ظلمت فضا برق می‌زدند. نور موبایل پتویی که روی خود انداخته بود را نورانی کرد و این نشان از زنگ خوردن‌اش می‌داد. موبایل را برداشت؛ پاورچین پاورچین، گوشه‌ای از خوابگاه کمی دورتر از تخت‌ها نشست و دکمه‌ی سبز رنگ روی صفحه‌ی نمایش را فشرد. برای این‌که کسی از کارش بویی نبرد؛ سعی کرد به زمزمه‌وارترین حالت ممکن صحبت کند. با نجوایی آرام و کمی مضطرب پاسخ داد:
- الو؟
صدای گلو صاف کردنی قبل از شروع صحبت آمد که نشان از این می‌داد که رئیس پشت خط است. لبخندی شیطانی روی لب‌های سرخ و زخمی‌اش نشست و آماده‌ی شنیدن سوالات او شد:
- اوضاع چطور پیش می‌ره؟
ناخوداگاه با این پرسش لبخند رضایتی روی لب‌هایش آمد و چهره‌اش از هم باز شد. موبایل را تا حد امکان مقابل دهان‌اش گرفت تا صدایش راحت شنیده شود و زمزمه‌وار پاسخ داد:
- هنوز کسی مشکوک نشده. اوضاع خوب پیش می‌ره.
در آن سوی خط لبخند رضایت روی صورت مرد نقاب‌دار جا خوش کرد. خوشنود بود که از اعتماد کردن به او زیان نکرده است. صدای بم و نسبتا سالخورده‌اش را صاف کرد و با خشم و کینه‌ی خاصی که از رضایت آوایش می‌کاست گفت:
کارولین! یادت باشه تک پسرم به دست اون شیطان کشته شده! اگه نتونی به من کمک کنی سر از تنش جدا کنم سر خودت رو می‌برم و می‌ذارم روی سینه‌ات! هر اطلاعاتی که به دست آوردی سریع بدون این‌که حتی توی مغز پوک و کوچولوت به چیزی ذره‌ای تامل کنی‌ به من می‌دی؟ فهمیدی یا نه؟
صورت کارولین با شنیدن هشدارهای تهدید‌آمیزش وا رفت. چرا یک بار یک سخن رضایت‌مند از دهان این پیرمرد غرغرو بیرون نمی‌آمد؟ با این حال افکارش را برای خودش نگه داشت و سعی کرد با گفتار زیرکانه‌اش اعتماد او را جلب کند:
- نگران نباشید رئیس همه چیز تحت کنترله. دارید به سر بریده و بدن بی‌جون اون شیطان بزرگ نزدیک می‌شید. از انتخاب کردن‌ام پشیمونتون نمی‌کنم.
سرانجام لبخند رضایت عمیقی روی لب‌های پیرمرد آمد و صورت چروکیده‌اش از هم باز شد. دستی به موهای سفید رنگش کشید؛ زیر لب خوبه‌ای گفت و بدون خداحافظی تلفن را قطع کرد. در تراس پنت هواس خانه‌ی عظیم‌اش نشسته و از طراواتی که باران به آب و هوا بخشیده بود؛ لذت می‌برد. همیشه آخر هفته‌ها، همراه چارلی، پسر جوان‌اش در این تراس بزرگ می‌نشست و شام می‌خورد. کنون دیگر چارلی نبود که با یک‌دیگر از این هوای دل‌پذیر و پر طراوت لذت ببرند‌. تیله‌های عسلی‌اش پر از اشک شده بود و عصا به دست از تراس به سوی دفتر کارش راه افتاد‌. از وقتی آن اتفاق شوم رخ داد و مسبب هرگز دوباره ندیدن چهره‌ی وسیم چارلی، آن دندان‌های خرگوشی و چشمان عسلی‌اش شده  تمام فکر و ذکرش از بین بردن آن شیطان بزرگ بود. از لفظ تک‌پسر کمی پشیمان شده بود؛ اما هنگامی که یادش می‌افتاد کسی که مثلاً پسرش بود چگونه ترکش کرد و نزد آن شیطان بزرگ رفت؛ دیگر لزومی نمی‌دید پشیمان باشد‌. پشت میز فلزی روی آن صندلی چرخ‌دار که همین چند روز پیش چارلی روی آن نشسته بود و با تلفن صحبت می‌کرد می‌نشیند. لبخندش چند بار در ذهن‌اش تداعی می‌شود و آزارش می‌دهد. به سرعت وسایل‌اش را جمع می‌کند؛ چتر آبی رنگ‌اش را برمی‌دارد و از آن آشیانه‌ی شوم به زیر تازیانه‌های باران نقل مکان می‌کند.
به محض قطع شدن موبایل، نفس عمیقی می‌کشد و رویش را به پشت سر برمی‌گرداند که با دیدن دختری که رو‌به‌رویش است با هراس بسیاری از جا می‌پرد؟ یعنی صحبت‌هایش را شنیده بود؟ تیله‌های آبی دختر شیطنت‌آمیز برق می‌زند و چینی از لباس خواب سفید رنگش را بالا می‌دهد. چتری‌هایش را از مقابل چشمان درشت‌اش کنار می‌زند و با لحن خطرناکی زمزمه‌ می‌کند:
- چی می‌گفت؟
کارولین خوب منظورش را متوجه شده است. از این‌که بالافاصله پس از گفتن جمله‌ی " از انتخاب کردن‌ام پیشمانتان نمی‌کنم" لو رفته پوکر می‌شود. با نگاه تردیدآمیزی به دخترک نگاه می‌کند. دخترک از نگاه تردیدآمیز کارولین جلوی خنده‌اش را می‌گیرد و با لحن خطرناک و مرموزی می‌گوید:
- واقعا فکر کردی انقدر احمق هستم که کارهات رو لو بدم و تمام؟ چی به من می‌رسه؟ حذف فقط یک رقیب؟
کارولین گیج نگاه‌اش می‌کند و معنی حرف‌هایش را نمی‌فهمد‌. پس می‌خواست چه کاری انجام دهد. از نگاه شیطانی او که روی حرکات‌ بدن‌اش خیره مانده است به خود می‌لرزد. لبخند شیطانی دختر، پررنگ‌تر می‌شود و درحالی که قسمتی از گیسوان طلایی‌اش را دور انگشت ظریفش می‌پیچاند؛ پرخنده به نگاه گیج کارولین پاسخ می‌دهد:
- اگه توی مسابقات کمکم کنی می‌تونم تمام چیزهایی رو که شنیدم فراموش کنم. بعدش هم نه من تو رو می‌شناسم نه تو من رو‌. قبوله؟
نگاه کارولین رنگ تردید می‌گیرد. توقع این حجم از منطق و این پیشنهاد عالی را ندارد. با این می‌داند لو رفته و این بد از بدتر بهتر است. به ناچار سرش را به نشانه‌ی تایید تکان می‌‌دهد. از طرفی صدبار در دلش به خود لعنت می‌فرستد که چرا هنگامی که بحث مرگ و زندگی‌اش پیش آمده چنین پیشنهادی را قبول کرده است. تنها یازده نفر انتخاب می‌شدند و او کنون پیشنهاد همکاری با یکی از رقیب‌هایش را قبول کرده بود. لبخند رضایت روی لب‌های دخترک جای می‌گیرد و او را آزار می‌دهد. مقابل جسم ترسیده‌ی او زانو می‌زند و با لحن بچگانه‌ای، انگار که همکلاسی‌اش را ملاقات کرده باشد زمزمه می‌کند:
- من آنا هستم.
از آرامش دختر مقابل‌اش که ظاهرا آنا نام داشت حیرت می‌کند. شاید هم برای او که در این موقعیت وحشتناک گیر افتاده است معرفی مضحک به نظر می‌رسد. با این حال سرش را تکان می‌دهد و با اخم تردیدآمیزی در چهره‌اش زمزمه می‌کند:
- من هم کارولین هستم.
باز هم لبخند ملیحی روی صورت آنا جا خوش می‌کند. حرکات‌اش کارولین را یاد بچه‌ها می‌اندازد و از طرفی هم رفتارهایش بسیار مرموز به نظر می‌رسد. صورت کارولین
را مقابل دهان‌اش می‌آورد و درحالی که نفس‌های گرمش گونه‌های او را قلقلک می‌دهد زمزمه‌وار هشدار می‌دهد:
- و اگه سر حرفت نمونی با خودم پایین می‌کشمت!
حدسش سهل بود که تازه‌کار است. انگار که بسیار از مرگ می‌ترسید. با این حال بسیار زیرک و حیله‌کار به نظر می‌رسید. مانند روباهی که با زیرکی‌اش در مقابل شیرها پیروز می‌شود. نظری به اندام ظریف و نحیف دخترک می‌اندازد. به سادگی می‌توان متوجه شد که قدرت بدنی‌اش برای شرکت در مسابقات از مردهای قوی‌هیکل و دختران بلندقامت اطراف‌اش بسیار پایین‌تر است. این کمی خیالش را راحت می‌کند. آنا، درحالی که لبخند مرموزش از روی صورت وسیم‌اش کنار نمی‌رود؛ با لحن خطرناکی زمزمه می‌کند:
- همه آدم‌ها مثل من اهل معامله نیستن. بقیه‌ صحبت‌هات واسه‌ی صبح!                                 ‌‌              این را می‌گوید و با کشیدن دست او به سوی تخت‌های فلزی می‌رود. با رسیدن به تخت‌اش کارولین را گوشه‌ای می‌اندازد و بسیار آرام روی آن دراز می‌کشد. کارولین آب دهان‌اش را قورت می‌دهد و پاورچین پاورچین به تختش برمی‌گردد؛ اما تا سحر از شدت اضطراب چشم بر هم نمی‌گذارد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کلارا با کلافگی مقابل چراغ قرمز ایستاده بود و بی‌دلیل بوق را فشار می‌داد؛ انگار که با فشار دادن بوق چراغ سبز می‌شد. از این‌که هنوز برادرش را پیدا نکرده بود نگران و پریشان بود و سعی می‌کرد افکار منفی‌اش را پس بزند. هنگامی که برای چهلمین بار بوق را فشار داد سرانجام صدای معترض کاترین درآمد:
- بسه دیگه! کر شدم!
با تیله‌های آبی‌اش که از خشم و نگرانی برق می‌زدند نگاه نفرت‌انگیزی به کاترین کلافه می‌اندازد. توجه‌ای به تشرش نمی‌کند و مجدد دستش را محکم‌تر از دفعات قبل روی بوق فشار می‌دهد. کاترین کلافه و خواب‌آلود است. دور چشمان درشت‌اش پف کرده و خستگی از سر صورت‌اش می‌بارد. ریملی که با آن به مژه‌های پرپشت و بلندش زینت بخشیده بود؛ دور چشمان‌اش‌ پخش شده و او را شبیه یک خرس پاندای اندوهگین کرده است. هر دو خواهر به شدت پریشان و نگران‌ هستند. هر دو خوب می‌دانند دنیز سابقه‌ی این‌طور غیب شدن و نگران کردن آن‌ها را ندارد؛ پس بر حتم دلیل محکمی پشت این ماجرا است. سرانجام چراغ راهنمایی قرمز می‌شود و کلارا با خشمی که قصد دارد آن را سر ماشین خالی کند ویراژ می‌دهد. با رانندگی وحشیانه‌اش، کاترین ناگهان به جلو پرتاب می‌شود و می‌توان گفت اگر کمربند نبسته بود؛ کلارا می‌توانست سر خونین‌اش را در شیشه‌های جلوی ماشین نظاره کند. کلافه و خشمگین، با آن عسلی‌های آتش‌بار به کلارای پریشان نظر می‌اندازد و با لحنی بسیار معترض‌تر از پیش فریاد می‌زند:
- می‌خوای من رو به کشتن بدی؟
کلارا اما توجه‌ای نمی‌کند؛ انگار که در هپروت و عالم اندیشه و خیال غرق شده است و هیچ صدایی نمی‌شنود. سرانجام کاترین چند بار دست یخ‌زده‌اش را مقابل صورت رنگ‌پریده‌ی او تکان می‌دهد تا به خود می‌آید. سپس با کلافگی خود را روی صندلی ماشین تکان می‌دهد و بی‌حوصله می‌گوید:
- پیدا نمی‌شه دیگر پسره‌ی دیوونه! بیا برگردیم. اگه تا فردا صبح پیدا نشد یه کاری می‌کنیم.
کلارا از شدت کلافگی بغض می‌کند انگار که هر لحظه امکان دارد مانند کودکان زار زار گریه کند. از طرفی کاترین هم راست می‌گوید. اگر تا صبح هم در این خیابان‌ها این‌طور و بی هیچ سرنخی پرسه بزند ردی از برادر لجبازش پیدا نمی‌کند. با این فکر مسیرش را عوض می‌کند و ماشین را به سوی ساختمان می‌راند. کاترین همان‌طور که با انگشتان لاک مشکی‌اش بازی می‌کرد با پریشانی از کلارا پرسید:
- به نظرت به رابرت زنگ نزنم؟ اون بهتر می‌تونه کمک‌مون کنه.
کلارا با شنیدن نام رابرت آهی کشید. داشبورد را باز کرد؛ آب معدنی گرم درون آن را برداشت و چند جرئه از آن نوشید که گرم بودن‌اش، مسبب در هم رفتن چهره‌ی اخم‌آلودش شد. نگاهی کلافه به ترافیک مقابل‌اش انداخت و بی‌حوصله پاسخ داد:
- هر جور میلته!
با این پاسخ بی‌سر‌و‌ته‌اش اخمی میان ابروان قهوه‌ای‌ کاترین نشست. موبایل قاب مشکی اکلیلی‌اش را از کیف چرم بیرون کشید و شماره‌ی رابرت را گرفت‌. پس از شنیدن بوق هشتم، خواست تلفن را قطع کند؛ که صدای بم و خش‌دار رابرت، در تارهای صوتی‌اش طنین‌انداز شد:
- الو؟
کاترین از این‌که یک بار هم که شده پاسخ تماس‌هایش را به موقع داده بود لبخندی روی لب‌های شرابی‌اش جا خوش کرد. اغلب باید دو سه بار به او زنگ می‌زد تا موبایل را بردارد. سعی کرد بدون نگرانی و لکنت صحبت کند گرچه چندان  هم موفق نبود. بدون مقدمه و پراسترس گفت:
- رابرت... تو دنیز... دنیز رو ندیدی؟
صدای سرفه‌های عصبی رابرت پی در پی به گوشش می‌رسید و او را نگران‌تر می‌کرد. یک لحظه به این اندیشه افتاد که چه اشتباهی کرده که به او زنگ زده است؛ تا این‌که پاسخ رابرت کمی دلش را گرم کرد:
- زود بیا ساختمون. توضیح می‌دم.
این را گفت و بوق‌های آزاد و پی در پی قطع تماس را برای کاترین به ارمغان آورد. موبایل را در داشبورد پرت کرد و به صندلی ماشین تکیه داد. کلارا درحالی که با آن چشمان آسمانی نگاه کلافه‌ای به او می‌انداخت بی‌حوصله پرسید:
- چی گفت؟
کاترین بی‌توجه به درخت‌ها، ماشین‌ها و ساختمان‌های بیرون از ماشین نگاه کرد و این رفتار به کلارا فهماند اصلا دلش نمی‌خواهد درباره‌ی این موضوع توضیح دهد. با حرکت ماشین، درخت‌های کنار خیابان، تیرهای چراغ برق، ساختمان‌ها و حتی مردم به سرعت از مقابل چشمان‌اش می‌گذشتند انگار یک فیلم سینمایی را روی دور تند می‌دید. تمام فکر خیالش نزد دنیز و حرف‌هایش بود؛ این‌که چرا آلیس مرد؟ قرار بود روزگار چه کسی را سیاه کند؟ چه چیزی او را تا این حد خشمگین کرده بود؟ تمام سوال‌ها بی‌جواب در ذهن‌اش جا خوش کرده بودند و گیج بود. برای نخستین بار در زندگی بیست و هشت ساله‌اش تا این حد گیج بود و طعم اضطراب حقیقی را تجربه می‌کرد. استرسی که برای دنیز داشت. استرسی که به اون ندا می‌داد برادر عزیزتر از جانش را از دست می‌دهد. به کلارای کلافه نظری انداخت. آن تیشرت خرگوشی رنگ صورتی که با آن کت چرمی که رویش پوشیده در تضاد بود و بامزه‌اش کرده بود. گیسوان طلایی‌اش آشفته شده و در هوا معلق بودند. چشمان آبی رنگ‌اش از شدت اظطراب از فروغ افتاده و رنگش پریده بود‌. دلش برایش سخت می‌سوخت؛ تا به حال او را تا این حد مضطرب و پریشان، ندیده بود. هوای بارانی بیرون نیز فضا را دلگیر کرده و سرمایش باعث شده بود کاترین پالتوی چرم‌اش را دور خودش بپیچد و از سرما بلرزد. سرانجام کلارا ماشین را مقابل ساختمان تسخیر‌شده‌شان متوقف کرد؛ از آن پیاده شد و در را بسیار محکم پشت سرش بست. کاترین نیز چتر بنفش رنگ‌اش را از روی صندلی‌های عقب ماشین برداشت؛ آن را باز کرد و زیر باران، مانند یک جوجه اردک دنبال کلارا راه افتاد. به دلیل دیرتر پیاده شدن‌اش کلارا قبل از او به اتاق رابرت رسیده بود و این را از نیمه باز بودن در مشکی رنگ اتاق متوجه شد. از در نیمه باز اندام ظریف‌اش را به داخل انداخت و کلارا را دست به سینه، روی صندلی سیاه رنگ یافت. خواست کنارش بنشیند که بالافاصله، به طرز حیرت‌انگیزی رابرت همراه دنیز خسته و درب و داغان وارد اتاق شد. گیسوان طلایی دنیز به طرز آشفته‌ای در صورت‌ مچاله‌اش پخش شده و آن چشمان خون‌بار آبی سرخ شده بود.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حالش بسیار آشفته بود. از گیسوان پریشان در هوا تا چشمان سرخ و صورت مچاله‌اش این موضوع را اثبات می‌کردند. معلوم بود ساعات زیادی را به گریه و زاری مشغول بوده است؛ اما مگر می‌شد؟ کاترین و کلارا تا به امروز ندیده بودند از صورت شادمان برادرشان قطره اشکی بریزد و این کاترین را بیشتر از آلیس مرده متنفر می‌کرد. زیر چشمان زمردین دنیز، به اندازه‌ی یک چاله‌ی عظیم گود افتاده بود و اشک‌هایش مانند قطره‌های باران، این چاله را مملو از آب می‌کرد. رابرت اما به حال و هوای بارانی و جانسوزانه‌ی دنیز توجه‌ای نمی‌کند و او را با بی‌رحمی، روی یکی از صندلی‌های مشکی رنگ پرت می‌کند. با پرت شدن دنیز به گوشه‌ای از میز شیشه‌ای و برخورد سرش با آن که عاقبت‌اش خونین شدن سرش بود کلارا هین بلندی می‌کشد و به سوی برادرش می‌دود. مقابل برادر درب و داغان‌اش روی آن جوراب شلواری‌های آبی زانو می‌زند و با دلسوزی و نگرانی او را وارسی می‌کند. گوشه‌ی ابروی طلایی‌اش بر اثر برخورد به لبه‌ی میز زخم شده است و کمی خون‌ریزی دارد. لبه‌ی پایینی تیشرت صورتی رنگ‌اش را بالا می‌آورد و با آن ردی از خون که گوشه‌ی شقیقه‌های دنیز نمایان شده را تمیز می‌کند. نگاه نفرت‌آمیز کلارا و کاترین روی صورت پر کینه‌ی رابرت سنگینی می‌کند؛ اما رابرت تنها پوزخند نثارشان می‌کند.‌ سیگاری از جیب کت و شلوار خاکی‌اش بیرون می‌آورد و درحالی که آن را کنج لب‌های خشک و ترک‌خورده‌اش می‌گذارد؛ با طعنه و صدای نسبتا بلندی می‌گوید:
- باید هر روز خراب‌کاری‌های یکی‌تون رو جمع کنم! هیچی دیگه از این به بعد باید پسرعمومون رو هم گوشه‌ی خیابون پیدا کنم! چرا؟! چون همسر عزیزش که هر روز با جونش بازی می‌کنه افتاده مرده! بالاخره هر چیزی یه تاوانی هم داره دیگه! 
دست‌های کاترین با سخنان بی‌رحمانه و صریحانه‌ی او از خشم مشت شده و صورت سفید و رنگ‌پریده‌اش رنگ قرمز به خود می‌گیرد. دنیز درحالی که آن‌قدر حالش بد است که حتی قدرت پاسخ دادن به طعنه‌های او را هم ندارد؛ همان جا با خستگی، روی پارکت‌های سخت اتاق دراز می‌کشد. کلارا با چشم‌غره‌ای به رابرت پوف کلافه‌ای می‌کشد؛ به سوی برادرش خم می‌شود و با لحن آرام و پر آرامشی زمزمه می‌کند:
- چی شده؟
با این‌که زمزمه‌ی کلارا بسیار آرام است و حتی در شنیده شدن‌اش توسط خود دنیز تردید دارد؛ اما از گوش‌های تیز دابرت، پنهان نمی‌ماند. پوزخندی می‌زند و درحالی که دندان‌های خرگوشی، سفید و مرتب‌اش را بر هم می‌ساید؛ با طعنه می‌‌پرسد:
- بهتر نبود از من بپرسی تا یه مرده‌ی متحرک؟
کلارا دیگر نمی‌تواند به خاطر نیمچه نسبتی که با رابرت دارد خشم‌اش را کنترل کند. بدون این‌که صورت وسیم و خوش‌ترکیب‌اش را به سوی رابرت بازگرداند؛ با طعنه و صدای نسبتا بلندی می‌گوید:
کسی که یه انسان رو توی این حال می‌بینه و باز هم اون کینه‌های نفرت‌انگیز باعث بی‌رحمی‌اش می‌شن اندازه‌ی یه مرده هم ارزش نداره!
این را گفت و دهان رابرت با چهره‌ای پوکر فیس بسته شد. کاترین سرش را پایین آورد و بسیار آرام خنده‌ی شدیدی را مهمان لب‌های شرابی‌اش کرد. همان‌طور که رابرت با حرص شدیدی به کاترین خندان نظر می‌انداخت؛ کلارا با ملایمت خاصی از برادر عزیز و آشفته‌اش پرسید:
- چی شد؟ چرا مرد؟
دنیز آرام از لبه‌ی تیز، میز گرفت و روی زانوان استوارش برخاست. نگاه نفرت‌انگیز و خشمگین‌اش را برای رابرت به ارمغان آورد و درحالی که حتی با آن حال خراب، انگشت اتهام به سوی او می‌گرفت؛ با نفس نفسی بغض‌آلود فریاد کشید:
- عوضی... همه‌اش تقصیر تو عوضیه! گفتی اهمیت نده توجه نکن! هر روز زمزمه‌ی لب‌های لعنتی‌ات بود! هر روز! عوضی! هر دفعه گفتی گوش نکن! الان آرومی؟! آرومی؟! 
با جملات پر فریادش ناگهان کاترین از جا پرید. چرا باید برای مرگ آلیس خطاب به رابرت فریاد می‌زد؟ او چه تقصیری داشت؟ گیج شده و سوالات بی‌جواب در ذهن‌اش به دوبرابر رسیده بود. رابرت با خشم سیگارش را خاموش کرد و بر زمین انداخت. جلو رفت و مماس صورت دنیز قرار گرفت. یقه‌ی پیراهن سفید و خاکی‌اش را با دستان مردانه و تنومندش که کنون رگ‌هایش بیرون زده بودند چنگ زد و با صدای لرزان از خشم فریاد کشید:
- چی‌کار می‌کردم؟ تهدید شده بود که شده بود! می‌خواستی هممون رو با هم بندازی تو چاه به خاطر یه دختر بی‌ارز... 
آخرین واژه‌‌ی نحسی که داشت بر زبان کثیف‌اش می‌آورد با مشت محکم و پرت قدرت دنیز که مسبب خونی شدن بینی فندقی و دهان‌اش شد ناتمام ماند. با نفرت و افسوس نگاه بر دنیز خشمگین انداخت و با گوشه‌ی پیراهن سفیدش لب خونین‌اش را پاک کرد. کاترین و کلارا شوک‌زده ایستاده بودند؛ به نبرد دنیز و رابرت نگاه می‌کردند و بدن‌‌هایشان اجازه‌ی هیچ واکنش دیگری را نمی‌دادند. رابرت لب خونین‌اش را با یقه‌ی خال خالی سفید-قرمزش که اثر هنری دنیز بود پاک کرد؛ پوزخندی زد و با طعنه گفت:
- بیا! گریه‌هاش رو واسه اون دختره‌ی احمق کرده سیلی‌هاش مال ماست!
با این طعنه ناگهان قدرت به بدن دنیز بی‌نوا برگشت. از روی زمین بلندش کرد و مشت پر قدرت‌ترش را درست وسط آن بینی فندقی‌ای که آلیس همیشه می‌گفت بسیار بامزه است رها کرد. با مجدد خونین شدن بینی فندقی رابرت کلارا هینی کشید؛ اما کاترین تنها با حالتی پر کینه و انتقام‌خیز پوزخند تحقیرآمیزی زد. اگر می‌خواست راستش را بگوید حتی بر زمین افتادن رابرت روی آن زانوها که با کت‌ و شلوار خاکی‌اش پوشانده شده هم برایش جذاب و بامزه بود. سرانجام قفل بدن یخ‌زده‌ی کلارا باز شد و به جلو گام برداشت. نگاه نفرت‌آمیزی به رابرت بی‌جان انداخت و با کلافگی رو به برادرش کرد. با هق هق خاصی در صدایش پرسید:
- این‌جا چه خبره؟ چی شده دنیز؟ چرا هیچ‌کس هیچی نمی‌گه؟!
دنیز، اما از شدت خشم، نمی‌توانست میان نفس نفس‌های عصبی‌اش پاسخ کلارا را بدهد. خواست دوباره به جان رابرت بیوفتد که این بار کلارا دست مردانه و خونین‌اش را گرفت و او را آرام به عقب هل داد. سپس او را روی صندلی مشکی رنگ نشاند و مقابل‌اش زانو زد. درحالی نفس نفس‌های گرم‌اش که مستقیم به صورت وسیم‌اش می‌خورد؛ پوست لطیف و سفیدش را قلقلک می‌داد؛ با بغض خاصی در صدایش پرسید:
- این‌جا چه خبره؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رابرت با این سوال به جان ناخن‌های بی‌چاره‌اش می‌افتد. آن‌قدر آن‌ها را جویده، کنون پوست‌های انگشتان باریک‌اش را می‌کند و شاهکار حزن‌آمیزی را ایجاد می‌کند. آن‌قدر این کار را انجام داده که نوک انگشتان‌اش شبیه بیماران جذامی شده است. دنیز با لبخند به اضطراب گرفتن او نظری می‌اندازد. انگار با این کار  از رابرت درخواست کرده است خودش از شاهکارهایش تعریف کند. رابرت انگشت پوست پوست شده‌اش را از دهان بیرون می‌آورد و به چشمان دریایی کلارا که به دنبال پاسخی برای سوالات بی‌جواب‌اش است خیره می‌شود. نفس عمیقی می‌کشد؛ با کمک گرفتن از دیوار روی پاهایش برمی‌خیزد و با صدای گرفته‌ای می‌گوید:
- خانم عزیزتر از جان این آقا رو تهدید کردن و سر این با هم دعواشون شد! که از کار خلاف بیرون بیان! بد کردم؟! بد کردم گذاشتم حداقل تهدیدشون رو یه آدم بی‌ارزش تاثیر بذاره و زندگی چندین نفر رو تحت تاثیر...
سیلی‌ای که توسط دست یخ‌زده و پر قدرت کاترین روی گونه‌اش کاشته می‌شود آینده‌ی ادامه‌ی سخنان‌اش را تحت تاثیر قرار می‌دهد. آستین مشکی رنگ پیراهن‌اش از کنار بینی خونین‌اش رد می‌شود و صاف روی گونه‌های سرخ‌اش فرود می‌آید‌. دست‌اش را روی گونه‌اش می‌گذارد و با نگاه پر بغضی به کاترین نظری می‌اندازد. لبخندی تحقیرآمیز روی لب‌های شرابی‌اش جا خوش می‌کند و حتی برای سیلی‌اش هم توضیح ارائه می‌دهد:
- این رو برای این زدم که جایگاه خودت رو بدونی! روزی که توی تیم اومدی نگفتی جون ما برات باارزش نیست!
این را می‌گوید و با صورتی اخم‌آلود کیف چرم‌اش را از روی میز برمی‌دارد. به سوی قفسه‌های گردویی رنگ مملو از کتاب گوشه‌ی اتاق عظیم می‌رود. یکی از کتاب‌ها را برمی‌دارد؛ کتابی که درونش پر از حروف پندآموز نیست؛ بلکه کلت مشکی رنگی به آن رنگ خطر داده است. درحالی که کلت را در جیب پالتوی چرم‌اش می‌گذارد با تحقیر خاصی در آوایش، بدون این‌که حتی رویش را برگرداند به رابرت می‌گوید:
- بعد این ماموریت هم اخراجی! کلارا تو هم دنیز رو پایین بیار توی ماشین منتظرتون هستم.
این را می‌گوید و جمع را هاج و واج تنها می‌گذارد. چه می‌گفت؟ رابرت جدا از هر گونه نسبتی ویژه‌ترین عضو این باند بود. چگونه حتی فکر اخراج او به سرش زده بود؟ از طرفی معنی اخراج در این کار عادی نبود. همیشه هنگامی که یک پدرخوانده واژه‌ی اخراج را بر زبان می‌آورد همه‌ی حضار از جا می‌پریدند؛ زیرا واژه‌ی اخراج مفهوم عادی نداشت. اخراج واژه‌ی قرمز رنگی بود به معنای مرگ! به معنای خون! به معنای از یاد رفتن ابدی! به کار بردن این واژه‌ی قرمز کنار نام رابرت به هیچ وجه عادی نبود. گرچه در ذهن کلارا، دنیز و رابرت هفتاد درصد یک اخراج عادی پدید آمده، اما حتی آن یک درصد هم لرزه به تن هر سه می‌انداخت. سرانجام صدای پاشنه‌های کفش مشکی رنگ کلارا که به سوی دنیز گام برمی‌داشت سکوت را شکست. دست برادرش را در دست یخ‌زده‌اش گرفت و او را از خیره شدن به رابرت بی‌چاره محروم کرد. بیرون رفتند و رابرت تنها شد. به محض بر هم خوردن در چوبی توسط کلارا رابرت با زانو روی پارکت‌ها فرود آمد. هر دری را که قصد گشودن‌اش را داشت بسته می‌شد. به هر گلی دست می‌زد و لمس‌اش می‌کرد؛ پژمرده می‌شد. همه چیز با یک لمس ساده‌ی او از بین می‌رفت‌. کاترین کلمه‌ی اخراج را کنار اسم او آورده بود؟ نمی‌دانست چگونه با این واژه‌ی خونین کنار بیاید. حتی جان راه رفتن هم نداشت تا به خانه‌ی ساحلی‌ای که کنون در آن جایی نداشت برود. آرام روی زمین به سوی یخچال هتلی مشکی گوشه‌ی اتاق خزید و در آن را گشود. درحالی که چشمان‌اش همه چیز را به جز بطری نوشیدنی تار می‌دید؛ دستان لرزان‌اش را به سویش دراز کرد و آن را همراه لیوان روی درش برداشت. دو سوم لیوان را از محتویات نوشیدنی پر کرد و آن را بر لب‌های خشکیده‌اش قرار داد. لیوان را بالا برد و سر کشید. با ناگهان سر کشیدن طعم تلخ نوشیدنی را سخت احساس کرد و از نوشیدن آن پشیمان شد. در یخچال را باز و بطری و لیوان را همان جا رها کرد. با دشواری بسیاری خود را به سوی صندلی چرخ‌دارش کشید و از آن بالا رفت. دیگر این صندلی برایش ابهت قبلی را نداشت. این صندلی عامل خوار و ذلیل شدن‌اش شده بود. حتی دیگر این صندلی لعنتی متعلق به او نبود. سرش را با خستگی روی میز شیشه‌ای گذاشت و بالافاصله پلک‌های دردمندش روی هم سنگین شد.
***
سرانجام توانست از کلیسا بیرون بیاید و از اعتراف‌های زن‌های گریانی که نزد او می‌آمدند خلاص شود. در یکی از کوچه پس کوچه‌های روسیه انتظار روکو را می‌کشید. سرانجام روکو را درحالی که صورت سفیدش از شدت دو سرخ شده بود را دید که از سر کوچه به سویش می‌دود. نفس نفس‌زنان مقابل‌اش از حرکت ایستاد و نفس گرفت. جولین نگاه کلافه‌ای به سر تا پایش انداخت و با طعنه گفت:
- چه عجب! بالاخره اومدی!
روکو درحالی که بی‌وقفه نفس نفس می‌زد دستش را سمت چپ عبای سفیدش، روی قلبش گذاشت و با حالی پریشان پاسخ داد:
- جولین... یه خبری برات دارم!
ابروهای طلایی جولین در هم می‌رود. متفکر با آن عسلی‌های شکاک به روکوی پریشان نظری می‌اندازد و با اخم می‌گوید:
- لطفا اگه بده خفه شو! حوصله‌ی خبر بد ندارم!
سرانجام نفس نفس‌های روکو به اتمام رسید و با پریشانی خاصی در آوایش و کمی لکنت از اضطراب واکنش جولین گفت:
- جولی... یکی از اعضا... اعضای اصلی این بانده که داریم باهاشون کار می‌کنیم... .
ابروی جولین بالا می‌رود و پر اضطراب می‌گوید:
- خوب؟
از نخست هم احساس خوبی نسبت به این گروه لعنتی نداشت چه برسد که روکو بخواهد خبر بدی از آن به گوشش برساند؛ به همین خاطر اضطراب به جانش افتاده بود. روکو نگاه پر اضظراب‌اش را به زمین دوخت و ناخودآگاه با افسوس ادامه داد:
- مرده!
با این واژه، جولین ناخوداگاه از جا پرید. مرگ قبل از تحویل بارهایش همیشه عاقبت‌های وحشتناکی برایش به ارمغان آورده بود. آن هم از اعضای اصلی این گروه لعنتی! اخم میان ابروان طلایی‌اش از بین نمی‌رفت و از اضطراب لکنت گرفته بود. درحالی که سعی می‌کرد بدون لکنت و استرس در آوایش صحبت کند پرسید:
- یعنی چی مرده؟ کی کشته؟ چرا مرده؟ مرگش مشکوکه؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روکو با لبخند کش‌داری به جولین نگران نگاه می‌اندازد. همیشه هنگامی که اضطراب می‌گرفت با سرعت وصف‌نشدنی‌ای سوال می‌پرسید. انگار که می‌خواست با این سوال‌ها ذهن‌اش را از حقیقت وحشتناکی که پیش رویش است؛ کمی دور کند. به دیوار ساختمان فرسوده‌ی کنارش تکیه می‌دهد و پاکت سیگاری از جیبش بیرون می‌کشد. سیگار را روشن می‌کند؛ بر کنج لبش می‌گذارد و همان‌طور که دودش را به صورت حلقه‌مانند به نمایش می‌گذارد به سوالات ناتمام جولین پاسخ می‌دهد:
- هنوز معلوم نیست. یه گروه مشکوک چند روز قبل از قتل تهدیدش کرده بودن و با اسلحه کشته شده پس قطعا مرگش مشکوکه. ولی این قتل اختلالی توی پروژه ایجاد نمی‌کنه؛ پس نزنه به سرت کنسلش کنی.
جولین با جمله‌ی آخر روکو نفس آسوده‌ای می‌کشد. حداقل از این‌که مجبور نیست پروژه را کنسل کند و آسیبی به آن وارد نشده خوشحال است‌. برای نخستین بار لبخند پر رضایتی می‌زند و با خوشرویی می‌گوید:
- بسیار خب. من می‌رم به کارها رسیدگی کنم امروز سرم شلوغه. کاری نداری؟
روکو ناباور به جولین خوشنود نگاه می‌کند. شاید جمله‌ی آخرش کمی رضایت‌بخش بود؛ اما از این‌که توانسته لبخندی روی لب‌های کبود او بیاورد و گره‌های کور ابروان طلایی‌اش را باز کند؛ بسیار حیرت‌زده است. درحالی که ناباوری و حیرت کمی من من به آوایش افزوده است پاسخ می‌دهد:
- نه... .
با پاسخ او جولین لبخند می‌زند و کلاه مشکی رنگ رنگ‌اش را جلو می‌کشد. کت سرمه‌ای رنگ‌اش را صاف می‌کند و به جلو گام برمی‌دارد. همان‌طور که روکو کمی گیج به رفتن‌اش نگاه می‌کند؛ دستی به نشانه‌ی وداع تکان می‌دهد و در افق محو می‌شود.
***
کارولین روی تخت نشسته و زانوان‌اش را بغل کرده است که با، بانگ گشوده شدن در خوابگاه از جا می‌پرد. امروز اولین دوره شروع می‌شد؛ اما او بسیار خسته و کسل بود. دیشب تا صبح از اضطراب چشم بر هم نگذاشته و چشمان زمردین‌اش با سرخی‌ای که بی‌خوابی به ارمغان آورده بود؛ شبیه به یک درخت سیب، شده بود‌. بدن ظریف‌اش را کش و قوسی می‌دهد و خمیازه‌ای می‌کشد. کاترین و کلارا وارد خوابگاه می‌شوند؛ اما خبری از رابرت نیست. چشم‌غره‌ی زمردین‌اش را از روی دو خواهر برمی‌دارد و نگاهی به آنا می‌اندازد که لبخندزنان به گیسوان طلایی‌اش خیره شده است. چرا این شیطان بزرگ همیشه لبخند بر لب داشت؟ آرام از تختش به سوی تخت او می‌آید و دم گوش‌هایش خم می‌شود. زمزمه‌وار، با لحن خطرناکی زیر لب می‌گوید:
- بعد این‌که این‌ احمق‌ها سخنرانی کردن با هم صحبت می‌کنیم!
این را می‌گوید و مجدداً به سوی تختش گام برمی‌دارد و روی آن می‌نشیند. کلارا چینی از لباس مشکی رنگ مدل ماهی‌اش را از زیر کفش‌های پاشنه پنج سانتی سرمه‌ای‌اش بیرون می‌کشد و برگه‌های مربوط به سخنرانی و توضیحات دوره‌ها را به کاترین تحویل می‌دهد. امروز، صورت کاترین، کمی پژمرده است. حتی خودش هم از سخنان و تهدیدهای دیشب‌اش احساس پشیمانی می‌کند؛ اما غرورش اجازه نمی‌دهد که این را به این زودی به رابرت بگوید. لب‌های شرابی‌اش خشک شده و فروغ از عسلی‌های زیبایش رفته است. با بی‌حوصلگی برگه‌ها را ورانداز و مرتب می‌کند. کلارا که متوجه حال خراب او شده است و کم و بیش هم می‌داند به خاطر چیست؛ آبی‌های نگران‌اش را به حرکات عصبی‌اش می‌دوزد و با دلسوزی خاصی در آوایش می‌پرسد:
- کاترین؟ حالت خوبه؟ بی‌حوصله به نظر میای‌.
درحالی که اخم از میان ابروان قهوه‌ای‌اش کنار نمی‌رود و گره کور خورده است؛ بی‌حوصله و سریع می‌گوید:
- خوبم!
دروغ است و حتی بر نگرانی‌های ناتمام کلارا اضافه می‌کند. این نگرانی و دلسوزی خاص او کاترین را یاد مادرشان می‌انداخت. مادری که حتی اگر یک خراش کوچک به سراغ‌شان می‌آمده مرده و زنده می‌شد. با مرور خاطرات و پدید آمدن چهره‌ی وسیم مادرش، مونیکا، مقابل عسلی‌هایش دردمند آن‌ها را بست. انگار تلخی این چند سال مانند یک جرئه اسپرسوی تلخ در مغزش سرازیر شده بود. با حالتی عصبی سعی کرد افکار منفی‌اش را پس بزند و با آغاز سخنرانی‌اش آن‌ها را از یاد ببرد. میکروفون را تنظیم می‌کند و برگه به دست صحبت‌هایش را آغاز می‌کند:
- بسیار خب. قبل‌ها درباره‌ی دوره‌ها و مسابقات برای شما توضیح دادیم و الان می‌ریم سراغ قوانین که موضوع خیلی مهمی هست. شما صد و بیست سه نفر به یازده گروه تقسیم می‌شید و یه گروه دو نفره. اون دو نفر حرفه‌ای‌ترین عضوها هستن و از بینشون فقط یک نفر انتخاب می‌شه. از هر گروه تنها یک نفر انتخاب می‌شه و باقی حذف می‌شن!
گلویش را صاف می‌کند و تمام اعضا را در گروه‌های A B C D E F G H I J تقسیم‌بندی می‌کند. کارولین که گیج از این‌که چرا اسم‌اش خوانده نشده است؛ سرانجام با جمله‌ی آخر کاترین بدنش یخ می‌زند:
- آنا و کارولین اعضای افتخاری هستن. این دو در گروه +A با هم دیگه رقابت می‌کنن و یکی از اون‌ها انتخاب می‌شه. روز همگی خوش!
این را می‌گوید و کارولین را شوک‌زده و آنا را با آن لبخند شیطانی معروف روی لب‌های سرخش تنها می‌گذارد‌. کارولین بی‌چاره که از شدت شوک‌زدگی زبان‌اش بند آمده است در سکوت به آنای خندان نگاه می‌کند. آنا به سوی تخت او گام برمی‌دارد و روی آن می‌نشیند. لب‌های خشک‌اش را مقابل گوش‌های او قرار می‌دهد و با لحن مرموزی می‌پرسد:
- چیه؟ خیلی دوست داری زیر قولت بزنی نه؟ عوضی!
قهقهه‌ای جنون‌آمیز را برای کارولین گیج به ارمغان می‌آورد و دو نخ سیگار از جیب پیراهن سفیدش بیرون می‌آورد. اولی را به فروغ می‌رساند؛ دومی را به کارولین نشان می‌دهد و می‌پرسد:
- می‌خوای؟
می‌خواهد قبول کند؛ اما با به یاد آوردن سرفه‌های مادرش دم مرگ که عامل‌اش آن سرطان ریه‌ی لعنتی بود پشیمان می‌شود و دست رد به سینه‌ی آنا می‌زند. آنا پوزخندی را مهمان لب‌های سرخ‌اش می‌کند و با لبخند می‌گوید:
- به جهنم!
درحالی که با آرامش عجیبی که مطمئناً نمایشی نبود از سیگار کام می‌گیرد؛ ابروی طلایی‌اش را بالا می‌اندازد و با آن آبی‌های ریز‌شده از کارولین می‌پرسد:
- تو نقشه‌ای برای زنده موندنت داری؟ هر راهی رو می‌خوای انتخاب کن برای مرگت ولی بدون من دستم توی کارهای خیر نیست!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این را گفت و سیگارش را خاموش کرد. چهره‌ی کارولین بسیار پریشان بود و نمی‌دانست چه کند. چه قبول می‌کرد و چه نمی‌کرد با جانش بازی کرده‌ بود. انگشت‌هایش را در هم قفل می‌کرد؛ عرق از پیشانی برآمده‌اش می‌چکید و زخم گوشه‌ی چانه‌ی تیزش را می‌سوزاند. اگر به تنها رقیب‌اش کمک می‌کرد؛ خودش چگونه زنده می‌ماند؟ می‌دانست آنا از آدم‌های بدقول تنفر دارد و اگر به قول عمل نکند؛ طولی نمی‌کشد که همه چیز را کف دست کاترین بگذارد. نمی‌دانست می‌خواهد چه کاری انجام دهد؛ فقط می‌خواست از آنا دور شود تا ذهن‌اش آزاد باشد.
***
نیمه شب و نور ماه به جلوه‌ی دریای جلوی خانه‌ی ساحلی زینت داده بود. ستاره‌ها یک به یک در آسمان تاریک شب نمایان می‌شدند و خورشید به خواب رفته بود. رابرت مقابل خانه رسیده بود و بیرون از سرمای شدید لرز می‌کرد. دندان‌هایش از شدت لرزش بر هم کوبیده می‌شد و گونه‌هایش سرخ شده بود. سرانجام پس از مدتی لرز کردن، با رسیدن به این نتیجه که جز خانه‌ی ساحلی جایی برای ماندن ندارد؛ زنگ طلایی در گردویی رنگ را به صدا درآورد. کاترین که از سر شب، از پنجره‌ی دور طلایی اتاق‌اش شاهد لرز کردن‌های او بود دلش به رحم آمد. حتی اگر می‌خواست او را اخراج کند نباید یک دفعه و ناگهانی این کار را انجام دهد. او آن‌قدر‌ها هم سنگدل نبود. از تخت مخمل سرمه‌ای رنگ‌اش پایین آمد و به سوی درب چوبی اتاق‌اش روی پارکت‌ها، گام برداشت. در اتاق را با صدای قیژمانندی گشود و به سوی پله‌های پیچ در پیچ سفید-قهوه‌ای رفت که به طبقه‌ی پایین ختم می‌شد. از پله‌ها پایین رفت؛ مقابل درب ورودی رسید و در را باز کرد. چهره‌ی مچاله‌ی رابرت از سرما را که دید دلش بیشتر به رحم آمد. کفش‌های سیاه همیشه براق و کت و شلوار سرمه‌ای‌ شیک‌اش خاکی شده بود و وضعیت داغانی داشت. سریع در را باز و او را به داخل دعوت کرد. به سمت آشپزخانه‌ی تمام مشکی‌اش گام برداشت و پودر کاکائو را از کابینت چوبی‌اش بیرون آورد؛ تا یکی از هات‌چالت‌های محبوب‌اش را به خورد رابرت یخ‌زده بدهد. همیشه رابرت با دیدن هات‌چاکلت، مارشمالو، اسپرسو، پیتزا و فیلم‌ها و سریال‌های کمدی بی‌سر‌و‌ته به یاد کاترین می‌افتاد. دختر عجیبی بود با سلیقه‌ی عجیب‌تر و این را نخستین بار هنگام صرف کردن پیتزاهایش فهمید. او در پیتزاها به مقدار بسیار زیادی فلفل ریخته و از آن‌ها پپرونی نه چندان دلچسبی خلق کرده بود‌. بیشترین چیزی که به چشم می‌آمد؛ این بود که دنیز و کلارا نتوانستند پیتزا را تا آخر تناول کنند و حالشان بد شد. البته تا آن‌جایی که رابرت یادش می‌آمد؛ پدر کاترین، ویلیام، شیفته‌ی فلفل و تندی بود. سرانجام سر و کله‌ی کاترین با یک هات‌چاکلت پیدا شد و آن را دست رابرت داد که روی کاناپه‌ی راحتی سرمه‌ای رنگ مقابل تلویزیون نشسته بود. خواست به اتاق‌اش برود که صدای خش‌دار رابرت او را سر جایش میخ‌کوب کرد:
- می‌شه با هم حرف بزنیم؟
لبخندی روی لب‌های شرابی کاترین جا خوش کرد. سرش را به نشانه‌ی موافقت تکان داد و با خوشرویی عجیبی گفت:
- البته!
گوشه‌ای از کاناپه‌ی سرمه‌ای رنگ نشست و با عسلی‌های مشتاق‌اش به لب‌های کبود رابرت خیره شد. خودش از خدا خواسته بود که درباره‌ی جریانات دیشب صحبتی با او بکند؛ اما غرورش اجازه نمی‌داد آغازکننده باشد. سرانجام رابرت با من من‌های همیشگی‌اش که هنگام اضطراب به سراغ‌اش می‌آمدند لب ورچید:
- می‌دونی می‌خواستم درباره قضیه دیشب صحبت کنیم و... .
صحبت‌اش توسط آوای با نشاط کاترین قطع شد:
- می‌دونی می‌تونیم فراموشش کنیم. البته اگه... .
ابروی قهوه‌ای‌اش بالا رفت و با اخمی میان لب‌های شرابی‌اش ادامه داد:
- البته اگه دوباره قوانین رو یادت نره!
از خوشنودی و هیجان زیاد فروغ شدیدی به عسلی‌های رابرت هجوم آورد. کاترین چه می‌گفت؟ واقعاً خطای او را بخشیده بود؟ هنگامی که کاترین حرفی می‌زد چه به نعفش بود و چه نبود تا آخر پای حرف‌اش می‌ایستاد و این رابرت را حیرت‌زده‌تر می‌کرد. درحالی که زبان‌اش بند آمده بود با من من پرسید:
- واقعا؟
کاترین با خنده و خوشرویی سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. درحالی که رابرت می‌خواست از شدت هیجان و خوشحالی هورا بکشد کلارا با اخمی در چهره‌اش مانند یک روح سرگردان با آن لباس خواب خرگوشی پایین پله‌ها ظاهر شد. درحالی که آبی‌های خواب‌آلودش را از شدت خستگی می‌مالید با خشم زیادی در آوایش گفت:
- چه خبره؟! سرم رفت! دو نصف شبه! این سر و صداها چیه؟!
بعد انگار که نگاه خواب‌آلودش تازه به رابرت خوشحال و هیجان‌زده افتاده باشد هینی کشید. نگاه خسته‌اش را به عسلی‌های ذوق‌زده‌ی کاترین دوخت و زمزمه‌ی خسته‌ای کرد:
کاترین؟! رابرت این‌جا چی‌کار می‌کنه؟!
ابروان قهوه‌ای کاترین و رابرت هم‌زمان با یکدیگر بالا پرید. چرا کلارا توقع نداشت رابرت را در خانه‌ی خودش ببیند. خنده‌ی عصبی‌ای را مهمان لب‌های شرابی‌اش کرد و گفت:
- چون خونه‌ی خودشه و این‌جا زندگی می‌کنه!
کلارا انگار که راضی شده باشد آهانی زیر لب گفت و در کمال حیرت خود را میان آن‌ها روی کاناپه‌ی سرمه‌‌ای رنگ انداخت. بدون توجه به نگاه‌های حیرت‌زده‌ی آن‌ها با لحن شیطنت‌آمیزی زمزمه کرد:
- خواب که از سرم پرید. حداقل یه فیلمی چیزی بذارید!
نگاه متعجب کاترین روی صورت خواب‌آلود او دوخته شد. می‌دانست کلارا شوخی نمی‌کند؛ اما توقع نداشت هنگامی که بدخواب می‌شود از او درخواست تماشای فیلم کند. خنده‌ی ریزی کرد و پر خنده گفت:
- مگه این‌جا سینماست؟ پاشو فردا کلی کار داریم.
رابرت با این‌که جرئت نداشت پس از اتفاقات دیشب نظری درباره‌ی انجام کارها بدهد سری تکان داد و با لحن بسیار مظلومانه‌ای گفت:
- حالا یه فیلم که ضرر نداره کاترین. فردا هم زیاد کار نداریم.
کاترین با تعجب بیشتری به رابرت چشم دوخت. از او توقع نداشت موافقت خود را با درخواست کلارا اعلام کند. اغلب او آدم جدی و بداخلاقی بود که به جز غر زدن و دستور دادن هیچ کاری نمی‌کرد. این احساس در دل کاترین زنده شده بود که با اتفاق دیشب، تحول عجیبی در اخلاق‌‌های رابرت ظاهر شده است. نمی‌دانست این تحول موقت است یا دائم، اما حتی اگر قرار بود یک تنوع ساده باشد هم دوستش داشت. با خوشرویی سری تکان داد و لپ‌تاپ نقره‌ای رنگ‌اش را باز کرد تا فیلمی پیدا کند. اولین فیلم کمدی‌ای که پیدا کرد را گذاشت و پاپ‌کرن‌ها را برای تماشای فیلم آماده کرد. سرانجام هنوز به اواسط فیلم نرسیده پلک‌هایشان روی هم گرم شد و هیچ چیز از ادامه‌ی فیلم نفهمیدند.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نزدیکی‌های ظهر بود و خورشید وسط آسمان آبی لندن، می‌درخشید. دست کاترین تا آرنج در پاکت پاپ‌کرن فرو رفته و آب دهان‌اش روی مبل سرمه‌ای رنگ ریخته بود؛ که با صدای شکستن شیشه شوک‌زده از جا پرید. دستش را سمت چپ پیراهن مشکی رنگ‌اش گذاشت و نفس نفس زد. نگاهی به اطراف انداخت و کلارا، را دید که در آشپزخانه مشغول درست کردن صبحانه است و با افسوس به ظرف و تخم‌مرغ‌هایش که شکسته و منظره‌ی منزجرکننده‌ای ایجاد کرده بود نگاه می‌کند. با خشم و بانگ کوبش بلند کفش‌های سرمه‌ای رنگ‌اش روی پارکت‌های چوبی به سوی آشپزخانه گام برمی‌دارد. درحالی که با عسلی‌های براق از خشم‌اش به کلارا نگاه می‌کند؛ با حالتی کسل و عصبی می‌گوید:
- زهر ترک شدم!
کلارا نگاه‌اش را از ظرف و تخم‌مرغ‌ها می‌گیرد و به سوی آب‌چکان می‌رود. ظرف شیشه‌ای دیگری از آب چکان بیرون می‌آورد و روی اوپن می‌گذارد. درحالی که مشغول شکستن تخم‌مرغ‌‌های باقی‌مانده در ظرف شیشه‌ای جدید است لبخندی روی لب‌های سرخ‌اش می‌آید و با خوشرویی می‌گوید:
- صبح بخیر خانم بداخلاق! دارم پن‌کیک درست می‌کنم. یک ساعت دیگه باید برای آموزش اولین دوره بریم. پس امروز سرحال و خوش‌خلاق باش!
کاترین نفس عمیقی کشید و به کلارایی نگاه کرد که مایع پن‌کیک را در ماهیتابه‌ی فلزی‌اش فرم می‌داد. بی‌حوصله در اتاق‌ها را باز کرد و با ندیدن هیچ‌کس به جز خودش و کلارا در خانه گیج پرسید:
- رابرت و دنیز کجان؟
کلارا نفس عمیقی کشید. بی‌وقفه ظرف‌ها را از این کابینت به آن کابینت جا به جا می‌کرد و فضای آشپزخانه وضع آشفته‌ای داشت. درحالی که تیله‌های آبی‌اش را ریز کرده بود و پنکیک‌ها را با دقت از ماهیتابه برداشته و در بشقاب‌های طلایی رنگ‌اش می‌گذاشت؛ با صدای گرفته‌ای پاسخ داد:
- دنیز تا صبح داشت کابوس می‌دید. چند بار هم اسم آلیس رو صدا زد. بهش قرص دادم توی اتاق پایینی خوابه. رابرت هم صبح زود ساختمون رفت. من می‌ترسم دنیز رو تنها بذارم می‌ترسم بلایی سر خودش بیاره. تو برو لطفا.
با سخنان تاسف‌بار کلارا، چهره‌ی کاترین رنگ غم گرفت. یک رنگ مشکی با هاله‌های خاکستری رنگ که مانند نقابی بر صورت وسیم‌اش نشسته بود. باورش نمی‌شد برادر قوی‌اش با مرگ آلیس تا این حد ضربه خورده است. کابوس برای انسان قوی‌ای مانند دنیز مفهومی نداشت. یعنی برای دوره‌ی اول از دنیز هم خبری نبود؟ باید زودتر به این بحران روحی وخیم‌اش خاتمه می‌داد. نمی‌توانست در این پروژه حاضر نباشد. رابرت نمی‌توانست برخی کارها مانند تیراندازی که تنها آلیس و دنیز مهارت ویژه‌ای در آن داشتند را به درستی انجام دهد. با بی‌حوصلگی کاپشن خزدار قهوه‌ای‌اش را از روی چوب لباسی چوبی برداشت. آن را روی پیراهن مشکی رنگ‌اش پوشید و کلاه طوسی‌اش را بر سر گذاشت. خواست از خانه بیرون برود که ندای پرمحبت کلارا در تارهای صوتی‌اش طنین‌انداز شد:
- مراقب خودت باش!
اخمی میان ابروان‌ قهوه‌ای رنگ‌اش نشست و بدون پاسخ به این دستور مملو از نگرانی در گردویی رنگ خانه را بست. هوا آفتابی بود و خورشید مستقیماً به چهره‌اش درخشش می‌بخشید؛ با این حال، محض احتیاط هم که شده چتر بنفش رنگ‌اش را از کنار جاکفشی برداشت. از دو پله‌ی چوبی و فرسوده‌ی جلوی خانه خود را به پایین پرت کرد و به سوی ماشین‌اش که کمی دورتر از خیابان پارک شده بود گام برداشت. با نزدیک شدن به پاییز هوا کم کم داشت خنک می‌شد و میان تابش مستقیم و سوزان آفتاب نسیم‌هایی هم در هوا می‌دوید. این ماه، سپتامبر، ماه موردعلاقه‌ی رابرت بود چرا که فکر می‌کرد بهترین آب و هوا را میان ماه‌ها دارد. به خاطر گرمایی بودن‌اش هیچ‌وقت ماه‌های گرم را دوست نداشت. معمولا در این ماه‌ها غر‌غرهایش شروع می‌شد و با نزدیک شدن به سپتامبر خاتمه‌ میافت. خردسال که بودند این‌طور نبود. مدارس در تابستان تعطیل می‌شدند؛ به خانه‌ی کاترین این‌ها می‌رفت و از سحر تا شب گرم بازی بودند. اما کنون دنیای قشنگ‌شان رنگ‌های دیگری گرفته بود. رنگ قرمز مثل خون، رنگ خاکستری مانند غم و اندوه و رنگ سیاه مثل مرگ! مرگ واژه‌ای بود که هر قدر هم آشنایی کسب می‌کرد باز هم گنگ و غریب بودن‌اش از بین نرفته و بوی تعفن‌‌آمیزش همچنان احساس می‌شد. غرق در افکار از هم گسیخته‌اش سوار فولکس قرمز رنگ و قدیمی آلیس شد. این ماشین تنها یک ماشین نبود؛ بلکه بسیاری از خاطرات را برای تمام اعضای این خانواده زنده می‌کرد. کاترین، کلارا و رابرت چندان از آلیس خوششان نمی‌آمد؛ خصوصا از نظر کاترین، آلیس همیشه زن منفور و مرموزی بود. حتی گاهی اوقات فکر می‌کرد او جادوگری که برادرش را با استفاده از سِحر و جادو برای خودش کرده است. بیشترین چیزی که به چشم می‌آمد این بود که رابرت او را استخدام کرده بود نه کاترین. می‌شد گفت در عمل انجام شده قرار گرفته بود. سرانجام بیخیال افکارش شد و بی‌حوصله فولکس را به حرکت درآورد. خیابان‌ها خلوت بود و این مسبب‌ شد که بیست دقیقه به ساختمان برسد. نفس عمیقی کشید که تمام بوی اسانس توت‌فرنگی‌ای که آلیس در ماشین‌اش می‌زد وارد ریه‌هایش شد‌. از فولکس پیاده شد و در را محکم بست. به سوی ساختمان گام برداشت و زنگ طلایی رنگ‌اش را به صدا درآورد. به کفش‌های عروسکی‌ سرمه‌ای رنگ‌اش چشم دوخت که رابرت در چهارچوب در نمایان شد. با دیدن کاترین لبخند عمیقی روی لب‌هایش نشست و با خوشرویی گفت:
- خوش اومدی!
کاترین اما جوابی نداد و با خستگی به داخل قدم برداشت. کت خزدار را از تن درآورده و روی یکی از مبل‌های لابی ساختمان انداخت. رابرت که حال و روز دمق‌اش را دید با ابروان گره‌خورده در هم پرسید:
- چی شده؟
کاترین پوزخندی زد. رابرت امروز در کمال حیرت خوش‌‌اخلاق بود؛ اما او کنون حوصله‌ی خودش را هم نداشت:
- چه زود توی رفتارهات تحول ایجاد شد! کاش زودتر تهدیدت می‌کردم!
یک ابروی طلایی رابرت بالا رفت. او دوست داشت مهربان باشد؛ اما نمی‌توانست بیش از این شاهد خرد شدن شخصیت‌اش باشد. پوزخندی زد و با طعنه‌ی خاصی در آوایش گفت:
- مسلما در خانواده‌ای که کلی بیمار روانی داره تغییر چیز معمولیه! نمونه‌اش برادر جناب‌عالی!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ابروهای قهوه‌ای کاترین با طعنه‌ی رابرت در هم گره می‌خورد. یعنی این بشر بیست و چهار ساعت هم نمی‌توانست اخلاق‌اش را خوب نشان دهد؟ عسلی‌هایش از خشم برق می‌زدند و به رابرت مغرور مقابل‌اش چشم دوخته بود. یعنی نمی‌توانست حتی در این حال خراب کاترین یک بار هم که شده خرد شدن شخصیت فولادین‌اش را تحمل کند؟ علی‌رغم خراب شدن حال کاترین با طعنه‌ی قبلی‌اش، باز با بی‌رحمی ادامه می‌دهد:
- دیشب تا صبح جیغ و داد می‌کرد. خواب رو ازمون گرفت‌‌. البته شما که با صدای انفجار هم بیدار نمی‌شی!
با غرغرهایش اخم کاترین غلیظ‌تر شد. چگونه می‌توانست تا این حد بی‌رحم و سنگدل باشد؟ یعنی درک نمی‌کرد بد بودن حال برادرش به خاطر از دست دادن آلیس، زنی که شش سال از زندگی‌اش را با او سپری کرده بود؛ بیش از حد طبیعی است؟ آخرین باری که دنیز بابت مرگ عزیزی واکنش نشان‌ داده متعلق به سال‌ها پیش بود‌. چهارده سال پیش، هنگامی که رابرت تنها شانزده سال داشت؛ ویکتوریا مادرش، به طرز مرموزی جان باخت و علی‌رغم این‌که هیچ گاه دلیلش را نفهمید؛ پدرش را مقصر دانست. کم کم اشک در تیله‌های قهوه‌ای کاترین جمع شد و دیدش را تار کرد. دلش برای برادر بی‌چاره‌اش می‌سوخت و احساس می‌کرد باید از مرگ آلیس سر در بیاورد. باید بفهمد چه کسی تهدیدش کرده است‌. باید این بار به موقع انتقام می‌گرفت. نگاه نفرت‌آمیزی به رابرت کرد و با اخم پرسید:
- همه برای دوره‌ی اول آماده‌ان‌؟
با این پرسش کاترین، رابرت بالافاصله دفترچه‌ی لیست و کاغذهای مربوط به دوره‌ها را از روی میز شیشه‌ای لابی برداشت. نگاهی سرسری به کاغذها انداخت و درحالی که عسلی‌هایش را ریز کرده بود توضیح داد:
- امروز شروع می‌شه. برای گروه‌های معمولی یک سانس دو ساعته و برای گروه +A دو سانس سه ساعته. آموزش گروه +A با من و تو و گروه‌های دیگه با دیوید هست.
کاترین دستش را با کلافگی روی پیشانی‌اش کوبید. با نبود آلیس، دنیز و کلارا اوضاع به هم ریخته و آموزش‌ها برای سه نفر سنگین بود. اخمی میان ابروهای قهوه‌ای‌اش نشست و درحالی که لب‌های سرخ‌اش را می‌جوید بی‌حوصله گفت:
- به کلارا زنگ می‌زنم‌. باید بیاد! نمی‌تونیم سه نفری به صد و خرده‌ای نفر آموزش بدیم!
این را گفت و بی این‌که نظر رابرت را بپرسد؛ موبایل قاب طلایی‌اش را بیرون آورد و شماره‌ی کلارا را گرفت. گیسوان قهوه‌ای و لخت‌اش را با حرکت سر از مقابل گوش‌هایش کنار زد و تلفن را مقابل گوش‌هایش گرفت. بوق‌های پی در پی در تارهای صوتی‌اش می‌پیچید که صدای نازک و پرانرژی کلارا طنین‌انداز شد:
- جانم کاترین؟
کاترین عرق پیشانی‌اش را با آستین پالتوی خزدارش پاک و گلویش را صاف می‌کند. درحالی که با عسلی‌هایش، زیرچشمی، رابرت مضطرب را زیر نظر گرفته است با صدایی رسا پاسخ می‌دهد:
نیرو کم داریم... . باید بیای.
صدای کلارا لحظه‌ای قطع و وصل می‌شود و صدای خش‌خش می‌آید‌‌. کاترین که از شرایط پیش آمده بسیار کلافه است؛ نفس عمیقی می‌کشد تا خشم‌اش را سر کلارا خالی نکند. سرانجام آوای کلارا وصل می‌شود و درحالی که صدای بسته شدن در می‌آید؛ سریع می‌گوید:
- دارم میام!
و تلفن را قطع می‌کند. کاترین پوف کلافه‌ای می‌کشد و گوشی را روی مبل قهوه‌ای رنگ لابی می‌اندازد. رابرت نگاهی به سرتاپای او نظر پر تردیدی می‌اندازد و با کنجکاوی بسیاری در صدایش می‌پرسد:
- چی شد؟
کاترین به او چشم‌غره‌ای می‌رود. سیگاری از جیب بیرون می‌آورد؛ با فندک طلایی رنگ‌اش که حرف R روی آن حک شده بود روشن‌اش کرد و آن را کنج لب‌های سرخ‌اش گذاشت. این فندک را رابرت در روز تولدش هدیه داده و برای خودش هم ست K را خریده بود. کاترین از این فندک مانند طلا نگهداری می‌کرد و این‌که کنون آن را در جیب‌اش رها کرده بود و در جعبه‌ی مخصوص و مخملی‌اش نگهداری نمی‌کرد؛ نشان از این می‌داد که اواخر، کمی از رابرت تنفر پیدا کرده بود. درحالی که دود سیگار را از دهان‌اش بیرون می‌داد با بی‌حوصلگی پوفی کشید و گفت:
- داره میاد بدبخت. شانس بیاریم اون دیوونه بلایی سر خودش نیاره!
رابرت پوزخندی زد و به سوی در ورودی سالن که به خوابگاه ختم می‌شد رفت. کاترین درحالی که مثل جوجه اردک دنبال‌‌اش راه افتاده بود؛ با صدای نسبتا بلندی پرسید:
- حالا کی شروع می‌شه این مراسم لعنتی؟!
رابرت در سالن را گشود و داخل رفت؛ به کفش‌های براق و مشکی‌اش چشم دوخت و کلافه پاسخ داد:
- یک ساعت دیگه... زیاد وقت نداریم.
کاترین نگاهی به ساعت دیواری طلایی رنگ گوشه‌ی سالن انداخت. ساعت دقیقاً دوازده ظهر بود. اگر آموزش از ساعت یک هم شروع می‌شد تا ساعت هفت شب با رابرت مشغول آموزش بودند. کارهایشان بسیار عقب افتاده و تلنگری برای یادآوری بی‌اعتمادی‌های آن ادواردنام شده بود. انگار همه چیز دست بر دست هم داده بود که او را مقابل آن مرد مرموز و لعنتی ضایع کند. کاترین اما نمی‌توانست این گونه دست رو دست بگذارد. نمی‌توانست هیچ کاری انجام ندهد. نمی‌توانست بگذارد کوته‌فکری‌های آن مردک لعنتی عملی شود. حتی شده خودش را بکشد باید این ماموریت را بدون هیچ نقص و ایرادی انجام دهد. نمی‌توانست به این سادگی خود را یک بازنده‌ی تسلیم‌شده معرفی کند. افکارش را پس زد و دنبال رابرت که به سوی اتاق کارش می‌رفت گام برداشت.
***
با طنین‌انداز شدن بوق آزاد در تارهای صوتی‌اش گوشی را با کلافگی به سوی دیوار پرت کرد و شاهد هزار تکه شدن‌اش شد. روکو با این کارش از جا پرید و درحالی که آبی‌هایش از هراس برق می‌زد با لحنی حیرت‌زده و عصبی پرسید:
- زهرترک شدم! چه مرگته‌؟
جولین توجه‌ای به او نمی‌کند و با حرکتی وحشیانه لیوان شیشه‌ای که روی میز عسلی بغل صندلی سرمه‌ای رنگ‌اش بود را بر زمین می‌زند. روکو نگاهی پر تردید به سرتاپای او می‌اندازد و آرام زمزمه می‌کند:
- نه انگار واقعا از دست رفته!
جولین با کلافگی به او چشم‌غره‌ای می‌رود و با آوای ناله‌واری می‌گوید:
- دختره‌ی گیجِ خنگِ عوضی اون تلفن بی‌صاحب‌اش رو جواب نمی‌ده! 
روکو با این حرف جولین به قهقهه‌ می‌افتد و صورت پژمرده‌ی او را پوکرتر می‌کند. درحالی که سعی می‌کند جلوی قهقهه‌ی بلندش را بگیرد پرخنده می‌گوید:
- خوب آخه کدوم صاحب کاری دیدی برای راستی‌آزمایی جاسوس بفرسته؟ این چه کاریه پسر خوب؟

جولین چشم‌غره‌ی سنگینی می‌رود که روکو ناخودآگاه دهان‌اش بسته می‌شود.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تنها آوایی که سکوت اتاق عظیم جولین را خراش می‌دهد؛ صدای بوق‌های تلفن است. پس از هشت بار زنگ زدن و پاسخ نشنیدن از آن جاسوس لعنتی‌ بیخیال شد. تلفن را سر جایش گذاشت و از اتاق بیرون رفت.

***
بیست و دو سال قبل
سال هزار و نهصد و هشتاد و سه
روسیه_مسکو
عقربه‌های ساعت دیواری طلایی رنگ، هر دو ساعت دوازده را نشان می‌دادند؛ اما پدرش دیوید و مادرش لارا، از مغازه به خانه برنگشته بودند. ماه درخشان در آسمان خودنمایی می‌کرد و ستارگان کوچک یک به یک به درخشش درمی‌آمدند‌. هوا تاریک و دیروقت بود و این او را نگران‌تر می‌کرد. صبح که به مغازه می‌رفتند گفته بودند امکان دارد کمی دیرتر به خانه بازگردند؛ اما کنون نمی‌توانست خود را با این بهانه‌ها گول بزند. امکان نداشت مغازه‌ی آب‌میوه‌فروشی خانم مارتا تا این وقت شب باز باشد. هر قدر عقربه‌های ساعت جلوتر می‌رفت و مادر و پدرش با آن چهره‌ی در چهارچوب در ظاهر نمی‌شد؛ قلبش تندتر می‌تپید و اضطراب بیشتری به جانش می‌افتاد. سرانجام دلش را به دریا زد. بارانی و چتر صورتی رنگ و کوچک‌اش را از روی چوب لباسی چوبی گوشه‌ی هال خانه‌ی نقلی‌شان برداشت و زیر تازیانه‌های باران به بیرون گام برداشت. باران شدید و هوا سرد بود. کلاه پلاستیکی بارانی صورتی رنگ‌‌اش را روی سرش گرفت تا کمی گرم شود‌. چشم‌های زمردین‌اش از شدت سرما سرخ شده و لب‌های سرخ‌اش یخ زده بودند. سرانجام از چاله‌های آب، آسفالت خیس خیابان و درخت‌هایی که با قطره‌های باران طراوت گرفته بودند گذشت و به مغازه‌ی آب‌میوه‌فروشی رسید. در باز مغازه و چراغ‌های روشن را که دید کمی دلش گرم شد؛ اما هنگامی که داخل رفت و مغازه را خالی دید؛ اضطراب به جانش افتاد. به فضای سکوت‌بار مغازه نظری انداخت و با نومیدی و اضطراب شدیدی از مغازه بیرون آمد. خواست به سمت خانه‌شان راه بی‌افتد که با صدای گرم و بغض‌آلود مادرش لارا، سر جایش میخ‌کوب شد:
- کارولینا!
به عقب بازگشت و چهره‌ی پریشان و رنگ‌پریده مادرش را دید. نفس نفس می‌زد و گیسوان زنجبیلی‌اش در باد می‌جنبید. لب‌های سرخ‌اش سفید شده بودند و چشمان زمردین‌اش رد اشک داشت. با مشاهده‌ی حال پریشان مادرش، در دامان صورتی پیراهن‌اش پرید و میان هق‌هق‌هایش، با لحن مظلومانه و کودکانه‌ای پرسید:
- مامان چی... چی شده؟ بابا کجاست؟ کجا بودین؟
لارا درحالی که سعی داشت هق‌هق‌اش را خفه کند؛ دختر عزیزش را به سینه‌اش چسباند و با لحن بغض‌آلودی که سعی می‌کرد آن را به صورت نمایشی خوب جلوه دهد گفت:
- بابا... رفته سفر... من هم رفته بودم بدرقه‌اش طول کشید... .
با این دلگرمی دروغین مادر لبخند عمیقی روی لب‌های سرخ و کوچک کارولین آمد و صورت نسیم‌اش بشاش و با‌نشاط شد‌. خود را از آغوش مادر جدا کرد و با ذوق و شوق خاصی در لحن کودکانه‌اش پرسید:
- کجا رفته مامان؟ کدوم شهر رفته سفر؟
مادرش لبخندی تلخ به افکار کودکانه‌اش زد. حتی اگر برایش می‌گفت، توضیح می‌داد، او مفهوم سفر پدرش را نمی‌فهمید. او نمی‌فهمید سفر به هیچ با کشتی مرگ یعنی چه. این چیزها به عقل کوچک و کودکانه‌ی او قد نمی‌داد. سر و گیسوان طلایی دخترش دا مجدداً در سینه فرو برد و با بغض زمزمه کرد:
- یه جای خوب دخترم. یه جای خوب... .
کارولین نخست ذوق کرد؛ اما چندی بعد انگار که چیزی یادش افتاده باشد شانه‌هایش افتاد و تیله‌های زمردین‌اش کمی بی‌فروغ شد. درحالی که اخم ریزی میان ابروان طلایی و کم‌پشت‌اش جا خوش کرده بود با صدای گرفته‌ای پرسید:
- کی برمی‌گرده مامان؟
با این پرسش غم بزرگی بر دل خون لارا نشست‌. سر کوچک دخترک مظلوم‌اش را در سینه‌اش فرو برد و کمی از اشک‌های گرم‌اش روی گیسوان دخترک ریخت. با آستین پیراهن صورتی‌اش، اشک‌هایش را پاک کرد و زمزمه‌وار گفت:
- نمی‌دونم دخترم... . نمی‌دونم.... .

***
زمان حال
سال دو هزار و سه
انگلیس_لندن
ساعت دوازده و نیم بود که کلارا در لابی را گشود  و نفس‌نفس‌زنان وارد شد. کاترین با آمدن‌اش به سرعت از سالن خارج شد و به سوی لابی دوید. آستین سفید رنگ پیراهن خواهرش را چنگ زد و او را به سوی خود کشید. با این حرکت وحشیانه‌ی او یکی از ابروان طلایی کلارا به بالا پرید و حیرت‌زده پرسید:
- چته کاترین؟
کاترین نگاهی به سرتاپای کلارای شوک‌زده انداخت و آسین‌اش را ول کرد. نظری به پشت سرش نیز انداخت و پر اظطراب و زمزمه‌وار گفت:
- رابرت خیلی عصبیه. فقط نیم ساعت به شروع آموزش مونده. بدو که دیره.
این را گفت؛ دست کلارا را گرفت و او را دوان دوان دنبال خود کشید. در سالن را گشود و با چهره‌ی خشمگین رابرت که داشت به سوی در لابی گام برمی‌داشت روبه‌رو شدند. با عسلی‌های خشمگین‌اش نظری به سرتاپای کلارا انداخت و با بی‌حوصلگی غرید:
- کجایی تو؟ ساعت دوازده و نیمه!
این را گفت؛ اما با چشم‌غره‌ی سنگین کلارا روبه‌‌رو و دهان‌اش بسته شد. کلارا به آرامی دست کاترین را رها کرد ک خود را به رابرت رساند. قدش بسیار کوتاه‌تر از کاترین بود و این مسبب می‌شد در مقابل رابرت صد و هشتاد سانتی هم بسیار کوتاه باشد‌. درحالی که کمی روی پاشنه‌هایش می‌ایستاد تا در مماس صورت رابرت قرار بگیرد با اخم گفت:
- چون ترافیک بود. حالا هم به جای غرغر تقسیم کار لعنتی‌مون رو بگو!
رابرت، خواست دهان باز کند که درب سالن گشوده و دیوید وارد شد. به محض ورود دیوید، رابرت با روی گشاده و خوش به استقبال‌اش رفت. پیش خود اندیشه می‌کرد اگر این کار را انجام دهد؛ به دلیل تنفر دنیز از او کلارا و کاترین را خشمگین می‌کند. کاترین پوزخندی به این رفتار بچگانه‌ی او زد؛ کلارا اما تنها حیرت‌زده نگاه می‌کرد. تا به حال ندیده بود رابرت تا این حد با کسی خوش‌برخورد باشد خصوصا همسر او. پس از سلام و احوالپرسی در کمال حیرت‌ روبوسی‌ای کردند و رابرت او را روی یکی از مبل‌های سالن نشاند‌. پس از نشستن کاترین و کلارا روی دو مبل سرمه‌ای سالن، سخنرانی‌های رابرت آغاز گردید:
- خوب برنامه ساده‌ست. آموزش گروه +A با من و کاترینه و باقی گروه‌ها با تو و کلارا. درباره‌ی خاص بودن آموزش گروه +A هم که خودمون می‌دونیم. سوالی هست؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با این سوال رابرت هر سه سرشان را به نشانه‌ی خیر تکان دادند. رابرت نفس آسوده‌ای کشید؛ زیر لب خوبه‌ای گفت و در خوابگاه عظیم را گشود‌. دیگران نیز دنبال‌اش راه افتادند و به داخل خوابگاه گام برداشتند. کارولین گوشه‌ای از خوابگاه نشسته بود و از اضطراب ناخن‌های بیچاره‌اش را می‌جوید‌. آنا نیز با چهره‌ای پر از طعنه به او نظر می‌انداخت؛ طوری که کارولین به این اندیشه می‌کرد که باید دار فانی را وداع گوید. سرانجام طبق انتظار تماشاگران، رابرت، به سوی میکروفون سخنرانی‌اش رفت. نفس عمیقی کشید؛ گلویش را صاف کرد و لب ورچید:
- به دروه‌ی اول خوش اومدید! گروه +A از در راست داخل و باقی گروه‌ها از در چپ داخل برن. ممنون!
این را گفت و شرکت‌کنندگان را به محل آموزش راهنمایی کرد.
***
بیست و دو سال قبل
سال هزار نهصد و هشتاد و سه
روسیه_مسکو
مرد نقاب‌دار درحالی که آلت قتاله، یک کلت نقره‌ای رنگ را در دستان‌ یخ‌زده‌اش آرام خود را به دیوار روبه‌روی آب‌میوه‌ فروشی رساند و گوشه‌ای زانو زد. سپس به صورت پنهانی به تماشاس مادر و دختر گیس طلایی نشست و جانش کباب شد. گیسوان زیبای دخترک به پدرش رفته بود. پدری که کنون در این جهان جایی نداشت. پدری که به دست این مرد مرموز کشته شده و تنها جسدش برای همسر و دخترک‌اش مانده بود. با هر نوازش مادر بر گیسوان طلایی دخترک بیشتر از پیش دلش کباب می‌شد. سرانجام زمزمه‌های پر بغض دخترک تیر خلاص را بر سینه‌ی زخم‌خورده‌ی او فرود آورد:
- چرا ما رو نبرد مامان؟ تازه بابا که پول سفر نداره! 
با این سخن کودکانه، اما پر مفهوم او گویا تیری بر سینه‌ی مرد و لارا فرود آمد. دخترک آن‌قدر کوچک بود که نمی‌دانست این سفر چنان گران‌بها برای انسان تمام می‌شود که واحد و اندازه‌ی پول‌اش در هیچ فرهنگ لغتی یافته نمی‌شود. لارا، دردمند، سر دخترک را به سینه‌اش چسباند و حقیقتی را در قالب دروغ به او هدیه کرد:
- بابا نمیاد پیشمون اما... اما ما... یه روزی پیشش می‌ریم... .
با این حرف لارا نهال امید در دل دخترک شکفته و پس از مدتی به یک چنار تنومند بدل شد؛ اما اگر مفهوم حقیقی دروغ‌های لارا را می‌فهمید؛ تبدیل به یک گل سرخ پژمرده می‌شد. سرانجام با رضایت دست به دست مادر غم‌زده‌اش داد و به سوی خانه‌ی نقلی راه افتادند. مرد، اما هنوز پشت دیوار هق هق می‌کرد. دیگر ثروت کلانی که پس از این قتل به دست می‌آورد برایش ذره‌ای ارزش نداشت. جان آن مرد و گریه‌های زن جوان چندان ارزشی نداشت؛ اما لحن مظلومانه و کودکانه‌ی دخترک دلش را به رحم آورده بود. سرش را بر زانوان‌اش گذاشت و برخلاف چهره‌ی بی‌رحم‌اش بر قدرت فرازمینی عذاب وجدان تسلیم شد و مانند یک کودک زار زد. اشک‌هایش مانند بارانی که بر سرش فرو می‌ریخت تند بود و تنها دماشان فرق می‌کرد. اشک‌ها گرم و سوزان بودند و باران سرد و بی‌رحم. سرانجام میان اشک ریختن‌ها و هق‌هق‌های بی‌وقفه‌اش، چشم‌های عسلی‌اش بسته و خوابش برد.
***
صبح با لگدی بر شکم‌اش از خواب پرید و نقاب سیاه رنگ‌اش بر زمین افتاد. با هراس نگاهی به بالای سرش کرد و چهره‌ی آن مردک قصی‌القلب اخمی را میان ابروان طلایی رنگ‌اش نشاند. خواست از جا بلند شود که بار دیگر لگدی به شکم‌اش خورد که از شدت درد اشک را در چشمان عسلی او به رقص درآورد. مرد پوزخند پرطعنه‌ای زد و سرانجام اجازه‌ی برخاستن به او داد. مرد نقاب‌دار با ضعف زیادی و به اجبار غرور از جا برخاست. صورت‌اش تقریبا مماس صورت آن قصی‌القلب قرار گرفته بود. با دستان لرزان و زخمی‌اش یقه‌ی پیراهن سفید و شیک پیرمرد را گرفت و با صدای خش‌داری از شدت گریه گفت:
- مگه قرار نبود بعد کشتن این مرد دیگه با اون چهره‌ی نحست جلوم سبز نشی؟ هوم؟
پیرمرد پوزخندی زد و یقه‌اش را از چنگ مرد هجده‌ ساله‌‌ی نقاب‌دارش بیرون کشید. نگاه تحقیرآمیزی به سرتاپای زخمی او و عسلی‌های پف‌کرده‌اش از گریه انداخت و با قهقهه‌ی تمسخرآمیز و آزاردهنده‌ای طعنه‌هایش را آغاز کرد:
- نکشیمون بچه! می‌بینم گریه می‌کنی ولی زبونت دراز شده! اون دختره‌ی بی پدر و مادر این چیزها رو یادت... .
دست مرد پرقدرت سیلی‌ای محکم را برای گونه‌هایش به ارمغان آورد و سخنان تحقیرآمیزش را ناتمام باقی گذاشت. با خشم، مانند یک گاو وحشی نفس نفس می‌زد و با نگاهی پر از نفرت و تحقیر به پیرمرد نگاه می‌کرد که با سیلی‌اش خوار و ذلیل روی آسفالت‌های خیابان افتاده است و دست یخ‌زده‌اش را بر روی گونه‌ی سرخ‌اش که اثر هنری سیلی بود؛ قرار داده است. نگاه‌اش را از روی او برمی‌دارد و بی‌رحمانه پاشنه‌ی کفش مشکی رنگ و براق خود را روی شکم‌اش فشار می‌دهد که باعث فریادهای او و چروک و خاکی شدن کت و شلوار مشکی رنگ‌اش می‌شود. از درد کشیدن او لذت می‌برد و با قدرت‌طلبی خاصی، کمی بر قدرت فشار می‌افزاید. سرانجام با تحقیرآمیزترین حالت ممکن کفش را از روی شکم پیرمرد برمی‌دارد و فریاد می‌زند:
- مردک خوب گوش‌های لعنتی‌ات رو وا کن ببین چی می‌گم! از این به بعد بفهمم دور بر خودم و خانواده‌ام چرخیدی؛ نازک‌تر از گل بهشون گفتی یا هر غلط دیگه‌ای کردی تیکه بزرگت گوشت می‌شه! رابطه‌ی من و تو همین جا تموم شده!
***
زمان حال
روسیه_مسکو
سال دو هزار و سه
خاطره‌ها مانند یک فیلم از مقابل چشمان عسلی پیرمرد می‌گذرد. این‌که پسرش چطور تحقیرش کرد. چطور او را خانواده‌اش نخواند و دست بر دست دشمنان خونی او گذاشت. بارها به او فرصت برگشت داده بود و همین باعث می‌شد کنون در کشتن این کینه از پسرش در دل خود، موفق نباشد. نمی‌خواست خودش را گول بزند یا به خویش دروغ بگوید. خودش بهتر از هر کسی می‌دانست چقدر دلتنگ پسر عزیزدردانه‌اش است و او را دوست دارد. اما چه کاری از دستش برمی‌آمد هنگامی که پسرش، پاره‌ی تنش، تکه‌ای از وجودش او را نمی‌خواست؟ مقابل‌اش زانو می‌زد؛ غرور خود را می‌شکست و عذرخواهی می‌کرد؟ اصلاً اگر این کار را می‌کرد فایده‌ای هم داشت؟ چرا پسرش کمی او را درک نمی‌کرد؟ به چه دلیلی هر کاری او انجام می‌داد؛ از دید پسرش عمل شیطان بود؛ اما همان کار برای دیگران عمل صالح؟
اصلاً مگر کار او چقدر وحشتناک بوده و چه زیانی به پسرش رسانده است. همان‌طور در فکر بود که در اتاق کارش گشوده و دخترش راشل وارد شد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پیرمرد با دیدن راشل بسیار خوشنود گردید و به استقبال‌اش از جا برخاست. به سوی تک دخترش گام برداشت و او را گرم و صمیمی در آغوش گرفت. هنگامی که چارلی پسرش به قتل رسید؛ ضربه‌ی مهلکی به روحیه‌ی لطیف راشل وارد شد و  او وظیفه‌ی خودش می‌دانست که بیشتر مواظب‌اش باشد. پس از مدتی دخترش خود را از آغوش او رها کرد و روی صندلی آبی رنگ جلوی میز کار او نشست. پیرمرد خواست بنشیند که رد اشک در تیله‌های سبز رنگ راشل نظرش را جلب کرد. گیسوان زنجبیلی او به طرز آشفته‌ای مقابل صورت‌اش ریخته بودند و حال پریشانی داشت. پیرمرد بار دیگر به سوی او بازگشت و با نگرانی و دلهره‌ی خاصی در آوایش پرسید:
- چی شده دخترم؟ حالت آشفته‌ست... .
راشل با حالتی بی‌روح پیراهن صورتی رنگ‌اش را صاف کرد. دستمال سفید رنگ‌ دور طلایی‌اش را بیرون آورد و برای این‌که پدرش نگران نشود؛ سریع اشک‌های بیرون نیامده‌اش را پاک کرد. دست راست‌اش را روی میز قرار داد و با لحن بغض‌آلود و اندوه‌گینی گفت:
- ویکتور...
با نام ویکتور ابروهای سفید رنگ پدر بالا پرید. از هنگامی که چارلی به قتل رسیده بود دیگر او را با نام پدر خطاب نمی‌کرد. با این حال ویکتور می‌دانست راشل به خاطر مرگ چارلی بسیار ضربه خورده است؛ بنابرین نمی‌توانست در این موقعیت هولناک، روی احترام به بزرگ‌تر سخت‌گیری کند. درحالی که اشکی از زمردهایش روی گونه‌های سرخ‌اش می‌چید؛ با لحن گرفته‌ای، لب ورچید:
- یعنی چارلز دیگه پیشمون نیست؟
ابروان سپید رنگ ویکتور با این حرف دخترش بالا رفت. خودش هم باور نمی‌کرد دیگر به جز آن پسر خودسر که کنون رهایش کرده بود پسری ندارد. خودش هم باورش نمی‌شد؛ دیگر سر میز شام صورت بامزه و گرد چارلی را نمی‌بیند. خودش هم باورش نمی‌شد دیگر نمی‌تواند او را در آغوش بگیرد. مقابل دختر کوچک و اندوه‌گین‌اش زانو زد و گیسوان زنجبیلی او را نوازش کرد. رد اشک را از گوشه‌ی زمردهای دخترک پاک کرد و با لحن مهربانی که اندوه خاصی در آن موج می‌زد دلداری‌اش داد:
- چارلز الان یه جای خوبه... . یه جای خیلی خوب! اون... الان راحته و اگه ما این‌طور خودمون رو ناراحت کنیم اون هم ناراحت می‌شه.
راشل نظری مملو از اندوه و نفرت به پدرش انداخت. نمی‌دانست چرا پس از مرگ چارلی تا این حد به این پیرمرد بیچاره مشکوک شده بود. انگار تمام حرف‌های برادرش پیتر که در مورد او بدگویی می‌کرد در ذهن‌اش تکرار می‌شد. این‌که در آخر پیتر او را ترک کرد؛ بی‌نهایت راشل را به هراس می‌انداخت‌. اما مگر می‌شد پدرش که جانش به چارلی وابسته بود در قتل‌اش دستی داشته باشد؟ با تردید زمردهای مکارش را ریز کرد و با لحنی پر از ظن و گمان پرسید:
- هنوز نمی‌دونی کی چارلز رو کشته؟
ابروان سفید رنگ پیرمرد بار دیگر بالا پرید و چشمان قهوه‌ای‌اش از حیرت برق زد. مگر چندین بار به این دختر نگفته بود برادرش خودکشی کرده است؟ او از کجا مسئله‌ی قتل را فهمیده بود؟ علاقه‌ای نداشت کنون که دخترش در بحران روحی شدیدی از اندوه مرگ برادرش قرار گرفته است به او بگوید برادرش به قتل رسیده است و ذهن‌اش را مشغول کند. دوست داشت زمانی که توانست شیشه‌ی قطره‌های خون آن شیطان بزرگ را به دخترش تحویل دهد حقیقت رو بگوید. با من من و اضطراب خاصی در آوایش پاسخ داد:
- دخترم... برادر... برادرت خودکشی کرده. این رو قبلا هم بهت گفتم.
دخترک لبخندی را مهمان لب‌های سرخ‌اش کرد و گوش‌هایش را گرفت‌. نگاه نفرت‌آمیزی به پدرش انداخت و بعد آن نگاه را بر زمین کوبید. یعنی نمی‌توانست حداقل درست دروغ بگوید؟ طوری که او متوجه حقیقت هولناکی که پشت این دروغ‌ها پنهان شده است نشود؟ درحالی که گوش‌هایش را گرفته بود و لبخند می‌زد؛ با آوای گرفته‌ای گفت:
- پدر! بهم دروغ نگو! حقیقت رو می‌خوام هر چقدر هم که سیاه باشه! چون یه روز دروغت رو می‌فهمم و از حقیقت هم سیاه‌تره!
پیرمرد نخست از شنیدن نام پدر خوشنود اما هنگامی که جمله‌ی دخترک کامل شد؛ با تردید خاصی به او نگاه انداخت. نکند هنگام پرسش‌هایش به او دروغ‌سنج وصل کرده بود؟ از کجا می‌توانست این دروغ را تشخیص دهد؟ مگر او در صحنه‌ی قتل چارلی حضور داشته است؟ راشل به نگاه پرسش‌گر پدرش لبخندی زد و توضیح داد:
- بابا...
نفس عمیقی کشید و آب دهان‌اش را بسیار دشوار قورت داد. حتی مطمئن نبود می‌تواند به پدرش اعتماد کند و جریانی که می‌دانست را توضیح دهد. سرانجام به امید این‌که کمی از دلیل مرگ برادرش سر در بیاورد پر تردید ادامه داد:
- چارلی بالاخره تصمیم گرفته بود با سوفیا ازدواج کنه. حلقه‌اش هم همون شب به دست من رسید چون خودش نبود. امکان نداره کسی که همون روز حلقه‌ی ازدواج سفارش داده خودش رو بکشه! لطفا هر چقدر هم که حقیقت تلخ و ناراحت‌کننده‌ست راستش رو بهم بگو! 
پیرمرد با شنیدن کلمه‌ی ازدواج در شوک بزرگی فرو رفت. یعنی پسرش حتی آن‌قدر با او صمیمی نبود که تصمیم‌اش در مورد موضوع مهمی مانند ازدواج را به او بگوید‌؟ یعنی فرزندان‌اش تا این حد با او غریبه بودند؟ آن از پیتر که به خاطر آن شیطان بزرگ رهایش کرد؛ آن از راشل که کنون از او درمورد مرگ برادرش بازجویی می‌کرد و این هم از چارلی... . مگر او چه گناهی کرده بود که فرزندان‌اش نباید ذره‌ای اعتماد را برایش به ارمغان می‌آوردند؟ گویا با مشاهده‌ی این حجم از بی‌اعتمادی آن هم از سوی فرزندان‌اش، تیر بزرگی بر سینه‌اش فرود آمده است. سرانجام با لحنی پر از افسوس و شرمندگی پاسخ دخترک‌اش را داد:
- دخترم همه چیز رو بهت می‌گم فقط... وقتی زمانش برسه.
راشل با شنیدن این حرف کلافه از جا برخاست‌. دیگر از شنیدن این بهانه خسته شده بود. پس به چه هنگام زمان‌اش می‌رسید؟لحظه‌ی مرگ او؟ با خشم و کلافگی به سوی چوب لباسی چوبی گوشه‌ی اتاق گام و پالتوی مشکی رنگ‌اش را برداشت. نگاه‌اش به نگاه پرسش‌گر پدرش افتاد و با بی‌رحمی خاصی و صدای نسبتا بلندی به آن پاسخ داد:
- باشه پدر! خودت این رو انتخاب کردی! من هم می‌رم تا زمانش برسه! هر وقت زمان‌اش رسید حتما خبرم کن!
این را گفت و از اتاق بیرون رفت و در را محکم کوبید. ویکتور با پریشانی و شوک‌زدگی خاصی به دنبال‌اش راه افتاد. اما زمانی که به در ورودی عمارت بزرگ‌اش رسید؛ دخترش در باران نیمه شب محو شده بود و تنها توانست از ستون پیچ در پیچ و سفید رنگ دم در سر بخورد و همان جا بیوفتد. بر زانوان‌اش روی فرش قرمز روبه‌روی در ورودی فرود آمد و با افسوس و اندوه به هوای بارانی‌ نگاه کرد‌.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زمان حال
سال دو هزار و سه
انگلیس_لندن
درحالی که عرق از پیشانی صاف‌اش می‌چکید؛ دستکش‌هایش را از دست درآورد و روی صندلی آبی رنگ گوشه‌ی اتاق انداخت. پس از شش ساعت آموزش گروه +A به اتمام رسیده و این تازه، دوره‌ی اول بود. رابرت پشت سر او از خوابگاه بیرون آمد و با خستگی بسیاری خود را روی یک صندلی آبی‌رنگ انداخت. با بی‌حوصلگی دستی میان گیسوان طلایی و آشفته‌اش کشید و عسلی‌های مجذوب‌کننده‌اش را مالاند. می‌توانست به سادگی بگوید در تمام وقتی که گرم آموزش بودند؛ تنها به آن دخترک کارولین‌نام نگاه می‌کرد و کنون هم فکر و ذکرش از ذهن‌اش بیرون نمی‌رفت. خودش بهتر از همه می‌دانست که این احساس عشق نیست؛ بلکه احساس آشنایی عجیبی به این دخترک مرموز داشت‌. انگار که چندین بار او را ملاقات کرده و این برایش بدجور عجیب بود. در آن طرف سالن، کاترین، همان‌طور که مشغول آب از بطری آب معدنی‌اش بود؛ زنگ موبایل‌ مشکی رنگ‌اش نظرش را جلب کرد. با مکثی کوتاه به تلفن نیم نگاهی انداخت و با دیدن نام کلارا لبخند ملیحی روی لب‌های سرخ‌اش آمد. به راستی که در این لحظه‌ی مزخرف، تنها صحبت با کلارا می‌توانست حالش را را خوب کند. درحالی که عسلی‌هایش از شادمانی برق می‌زدند؛ تلفن را برداشت و با صدای پر شوقی به تماس پاسخ داد:
- جانم کلارا؟
نخست صدای خش‌خش و قطع و وصل شدن صدای کلارا بذری از نگرانی را در دلش پاشید. با این حال انتظار کشید؛ اما زمانی که آوای کلارا به گوشش رسید و آن کلمات نحس در تارهای صوتی‌اش پیچید؛ بذرها تبدیل به صد نهال در دل کوچک او شدند. چه می‌شنید؟ کلارا با او شوخی می‌کرد؟ شوک‌زده شده و دستان‌اش یخ‌زده‌ بود. مقداری از آب در گلویش پرید و سرفه‌اش نظر رابرت را به خود جلب کرد. با عجله‌ به سویش دوید و با دست به پشت‌اش زد تا کمی حالش جا بیاید. سپس موبایل را از دستان یخ‌زده‌ی او گرفت و با پریشانی خاصی گفت:
- الو کلارا تویی؟ چرا کاترین این‌طوری می‌کنه؟ چی بهش گفتی؟
همان‌طور که حواس‌اش به کاترین شوک‌زده بود ناگهان با شنیدن حرف‌های کلارا او نیز در شوک فرو رفت و زبان‌اش از کنار هم گذاشتن کلمات حتی برای یک پرسش ساده، قاصر شد. سرانجام با مکثی کوتاه، درحالی که سعی می‌کرد بدون لکنت صحبت کند؛ با من‌من نگرانی در آوایش پرسید:
- چی؟ د...دنیز؟ الان... الان کجاست؟ کجایین؟
کلارا درحالی که آن سوی خط درحالی پر پر کردن خویش بود و مثل مرغ پر کنده، از این‌جا به آن‌‌جا می‌پرید؛ با آوای لرزان و گرفته‌ای که اثر گریه‌هایش بود زمزمه‌وار گفت:
- آدرس رو برات پیامک می‌کنم.
رابرت خواست باشه‌ای بگوید که تلفن قطع شد. با کلافگی تلفن را در جیب کت قهوه‌ای رنگ‌اش انداخت و کاترین بیچاره و پریشان که مقابل‌اش روی زانوان‌اش فرود آمده بود نظرش را جلب کرد. با دیدن حال خراب کاترین احساس گناه عجیبی در سرتاسر قلب‌اش پخش شد. اگر او اصرار نمی‌کرد که کلارا برای کمک بیاید این پدیده‌ی ناگوار اتفاق نمی‌افتاد. مقابل کاترین که عسلی‌هایش مملو از اشک و بغض بود زانو زد؛ در کمال حیرت گیسوان قهوه‌ رنگ او را نوازش کرد و او را در آغوش گرفت. علی‌رغم اخلاق عجیب و مزخرفش، جای حیرت کردن داشت که شرایط بحرانی کاترین را درک کرده بود. دستان سفید رنگ‌اش یخ زده بودند و رنگ از صورت‌اش پریده بود. سرانجام هنگامی که توانست با لکنت کمی صحبت کند با صدای لرزانی که نشان از شوک‌زدگی‌اش پرسید:
- راب... رابرت... کلارا... کلارا چی می‌گه؟
رابرت با خجالت و شرم خاصی نگاه‌اش را به کفش‌های مشکی، شیک و همیشه براق‌اش دوخت. چه پاسخی به کاترین می‌داد؟ می‌گفت حقیقت این است که برادرت خودکشی کرده است درحالی که کلارا این را پیش‌بینی کرده بود؛ اما من به دلایل مزخرف اجازه‌ی ماندن و مراقبت کردن از او را ندادم؟ یعنی نمی‌توانست این دوره‌ی مزخرف را دو روز عقب و جلو کند؟ کنون شرایط دنیز پس از مرگ آلیس برایش بسیار مضحک به نظر می‌آمد؛ اما کنون به نظرش تنها چیز مزخرف در جهان آن دوره‌ی لعنتی بود. سرانجام قدرت عذاب وجدان بر او‌ نیز چیره شده و رد اشکی میان عسلی‌هایش نمایان شد.‌ کم کم بغض کاترین به هق‌هق بلندی بدل شد و با هر اشک احساس گناه بیشتری در بدن رابرت ترشح می‌شد. میان هق‌هق‌هایش اشک روی بینی فندقی‌اش را با آستین مشکی رنگ پیراهن‌اش پاک کرد و با هق‌هق و لرزش بیشتری در آوایش پرسید:
- اگه... اگه... اگه بلایی سر برادرم بیاد چی؟! چطور تنهاش گذاشتم؟! چطور؟! 
هر قدر اشک‌های کاترین بیشتر می‌شد جان رابرت بیشتر آتش می‌گرفت. تا جایی که او می‌دانست کاترین به راحتی گریه نمی‌کرد. آخرین باری که اشک را روی گونه‌های گلگون و سرخ او دیده بود مربوط به مرگ پدرش می‌شد. از آن روز به بعد حتی یک قطره از مرواریدهایش هم از چشمان عسلی‌اش به بیرون نریخته بود و این نشان از افتضاح بودن حالش می‌داد. با مهربانی و دلسوزی عجیبی که نشان از عذاب وجدان غیرقابل تحمل‌اش می‌داد دست‌های یخ‌زده‌ی کاترین را در دستان‌اش فشرد و با لحن پر امیدی دلداری‌اش داد:
- بلایی سرش نمیاد کاترین. ارتفاع پنجره مگه چقدر بوده؟ نهایتش یه شکستگی ساده‌ست.
نگاه مملو از نفرت کاترین روی رابرتی که سعی می‌کرد مهربان باشد حکم‌فرمایی می‌کرد. چرا این بشر حتی هنگامی که می‌خواست مهربان باشد از همیشه حال‌به‌هم‌زن‌تر به نظر می‌رسید؟ دلش می‌خواست یقه‌ی ژاکت سرمه‌ای رنگ‌اش را بگیرد و با جنون تمام او را خفه کند. میان نگاه‌های نفرت‌آمیز و سنگین‌اش با لحنی پر از نفرت؛ کینه و لرزش زمزمه‌ کرد:
- تو... تو... تو نمی‌تونی یه لحظه هم که شده از یه چیز خوب حرف بزنی؟ حتی نذاشتی کلارا پیشش بمونه با این‌که وضعیتش رو می‌دونستی!
رابرت با این حرف کاترین ناخواسته کلافه شد. درست است که مقصر بود و کلارا پیش‌بینی می‌کرد برادرش ممکن است دست به کار احمقانه‌ای بزند؛ اما پیشگویی به او نگفته بود دنیز قرار است خود را از پنجره به بیرون بیندازد! با این حال کلافگی‌اش را در آن حال خراب کاترین بروز نداد و با صبوری عجیبی گفت:
- الان بحث فایده نداره کاترین. میای بریم یا نه؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با نگاه نفرت‌آمیز و سکوت کاترین جان رابرت به لبش رسید. دیگر نمی‌توانست لجبازی‌های او را تحمل کند. اصلاً مگر هنگام تلفن زدن به کلارا و فرا خواندن‌اش نظر او را پرسیده بود؟ این بار نتوانست حال خراب کاترین را درک و این کوله‌بار مقصر بودن را تحمل کند. بیش از این سرزنش شدن علی‌رغم روحیه‌ی عجیب‌اش، او را از پا درمی‌آورد. سرانجام نتوانست با مالاندن شقیقه‌ها و دست کردن در گیسوان طلایی‌اش خود را آرام کند و خشم‌ و کلافگی‌اش را با صدای نسبتا بلندی بروز داد:
- کاترین مگه من گفتم به کلارا زنگ بزنی؟! مگه من گفتم؟!
هر چه بحث بیشتر ادامه نیافت کاترین از رابرت تنفر بیشتری پیدا می‌کرد. یعنی این بشر نمی‌توانست دو دقیقه، آن هم در این شرایط بحرانی، کوله‌بار تقصیر‌ها را به دوش بکشد؟ حتی نمی‌توانست یک عذرخواهی ساده بابت سخنان زننده‌ای که برای دنیز بیچاره به ارمغان آورده بود بکند؟ یعنی دو دقیقه نمی‌توانست مانند یک فرشته مظلوم و بی‌گناه باشد؟ پوزخندی روی لب‌های ترک‌خورده و بی‌رنگ کاترین خودنمایی کرد و با طعنه و دلخوری خاصی در آوای گرفته‌اش پاسخ داد:
- چی‌کار می‌کردم وقتی به برادرم اون‌طوری گفتی‌؟! گفتی روانی! روش اسم گذاشتی! باید خود کثیفت رو می‌کشتم نه؟!
رابرت خواست دهان باز کند و پاسخ کاترین را بدهد؛ که با آوای گشوده شدن در سالن توجه هر دو به دیویدی که دوان دوان و کلافه به سوی آن‌ها گام برمی‌داشت جلب شد. سرانجام پس از مدتی دویدن مقابل آن‌ها رسید و درحالی که نفس نفس می‌زد با تشر خاصی در آوایش شمرده شمرده گفت:
- مگه کلارا نگفت بیمارستان بیاین؟ چرا عین سگ و گربه به جون هم افتادین ساختمون رو گذاشتین رو سرتون؟ بابا به جهنم که کی مقصره! مگه بچه شدین شما؟ کلارا داره خودش رو از نگرانی می‌کشه شما به فکر این چیزهای احمقانه‌این؟ پایین منتظرتونم!
این را گفت و دوان دوان به سوی لابی دوید و در را محکم پشت سر خود بست. نگاه پر نفرت کاترین نخست روی رابرت قفل شد؛ اما هنگامی که یادش افتاد پای جان برادرش در میان است؛ پالتوی مشکی رنگ‌اش را از روی صندلی برداشت و از اتاق بیرون رفت. رابرت نیز با خوشنودی از این‌که کاترین سرانجام دست از بحث کشیده است دنبال‌اش راه افتاد‌. هنگامی که به لابی رسیدند با عجله از پله‌های پیچ در پیچ و سفید رنگ ورودی پایین رفتند و به فراری سبز رنگ دیوید رسیدند. کاترین در صندلی عقب را گشود و به محض ورودش بوی عطر کلارا در بینی‌اش پیچید. رابرت پشت سرش وارد شد و روی صندلی جلو نشست. موسیقی بی‌کلام ضبط دیوید کمی به کلارا آرامش می‌بخشید و در آن لحظه کم‌تر از قبل، از او تنفر داشت. دیوید از آینه‌ی جلو نگاهی به هر دو انداخت و خوشحال از این‌که بالاخره آن‌ها را راضی کرده است. سوئیچ را در ماشین چرخاند؛ ماشین را به حرکت درآورد و به سوی بیمارستان راه افتاد. تقریباً نیمه شب بود و ستارگان یک به یک در آسمان تاریک شب ظاهر می‌شدند. ماه، پشت ابرها پنهان شده و درخشش همیشگی‌اش از فروغ افتاده بود. رابرت که از موقع سوار شدن تا به حال به بیرون چشم دوخته بود؛ نیم‌نگاهی به کاترین بیچاره‌ی کنارش انداخت. با دشواری تمام سعی می‌کرد عسلی‌های پف‌کرده‌اش، از گریه را باز نگه دارد. لب‌هایش ترک خورده، خشک و بی‌رنگ بود و صورت‌اش رنگی نداشت. موسیقی بی‌کلام دیوید، به سنگین شدن پلک‌هایش کمک شایانی می‌کرد؛ تا این‌که سرانجام سرش روی شانه‌های رابرت افتاده و خوابش برد. وضعیت جانسوزانه‌ای داشت و این دل رابرت را بیشتر به رحم می‌آورد. او را از غرغرها و صفاتی که برای برادر بیچاره‌اش به کار برده بود پشیمان می‌کرد و عذاب وجدان به جانش می‌انداخت. نکته‌ی قابل توجه و ترسناک موضوع این بود که این احساسات گناه و دل‌رحمی احساس ترحمی بیش نبود و هنگامی که حال دنیز خوب می‌شد؛ بدرفتاری‌های رابرت نیز از نو آغاز می‌گردید. همان‌طور که به کاترین خفته و بیچاره‌ی کنارش نگاه می‌کرد سرانجام پلک‌های او نیز سنگین و عسلی‌هایش بسته شد.
***
روسیه_مسکو
چهل و سه سال قبل
سال هزار و نهصد و شصت
یک روز بارانی بود و ویکتوریا مانند هر روز از کافه‌ی فرانک به خانه برمی‌گشت. چتر آبی رنگ‌اش را از روی یکی از صندلی‌های قهوه‌ای رنگ کافه برداشت و به سوی خیابان‌های خیس و بارانی بیرون گام برداشت. امروز پس از مدت‌ها به ملاقات مادر و پدرش می‌رفت. ماه‌ها به خاطر حجم زیاد کار کافه برای درآوردن هزینه‌ی زندگی از آن‌ها دور بود. چند ماه پیش که بیکار شده و در شهر در به در دنبال کار می‌گشت با فرانک، دوستان‌اش و این کافه آشنا شده بود. روزی که از طریق یک آگهی کار معمولی به دفتر کارش رفته و او را با یک پیراهن خردلی ملاقات کرده بود. هیچ‌گاه آن روز خاطره‌انگیز را یادش نمی‌رفت. کنون که به اندازه‌ی کافی پس‌انداز کرده بود می‌توانست به زادگاه‌اش انگلیس_لندن بازگردد و چند ماه به راحتی با مادر و پدرش زندگی کند. همان‌طور در چاله‌های پر از آب خیابان قدم برمی‌داشت و رویاپردازی می‌کرد؛ که به چیزی یا کسی برخورد کرد و باعث افتادن‌اش توی چاله‌ای نسبتا عمیق و پر آب شد. شوک‌زده، درحالی که زبان‌اش بند آمده بود؛ آرام آخ نامفهومی گفت. سنگ‌ریزه‌های آسفالت در چانه‌ی گردش فرو رفته و آن را قرمز کرده بود. پیراهن مشکی‌اش خیس شده و دست راست‌اش کمی خراش برداشته بود. با درد نگاهی به بالای سرش کرد و مردی اخم‌آلود را که دستش را به نشانه‌ی کمک دراز کرده بود دید. ابروان قهوه‌ای مرد در هم گره خورده بود و بیشتر به نظر می‌آمد از ویکتوریا طلبکار است؛ تا این‌که خواستار کمک و عذرخواهی از او باشد. به کاچار، دست مرد را گرفت و با دشواری روی پاهای نیمه زخمی‌اش ایستاد. چند دقیقه‌ای به چشمان عسلی مرد خیره شد؛ اما عذرخواهی‌ای از زبان او بیرون نیامد. سرانجام نگاهی به سرتاپای مرد گستاخ انداخت و با خجالت خاصی در صدایش گفت:
- عذر می‌خوام. یه خرده عجله داشتم.
با واژه‌ی "عجله" یکی از ابروان قهوه‌ای مرد بالا رفت. چشمان آبی ویکتوریا از خجالت برق می‌زد و گیسوان زنجبیلی خیس‌اش در هوا تکان می‌خورد. مرد با نفس عمیقی به ماشین قدیمی و قرمز  رنگ گوشه‌ی خیابان اشاره کرد و بی‌حوصله و تحکم‌آمیز گفت:
- می‌رسونمتون!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ویکتوریا آب دهان‌اش را از شنیدن این لحن دستوری قورت می‌دهد. با نگاه تحکم‌آمیز مرد سرش را با تردید به علامت تایید تکان می‌دهد و دنبال‌اش، به سمت ماشین راه می‌افتد.
***
 هنگامی که چشم باز می‌کند خود را دست و پا بسته به یک صندلی وسط بیشه‌ای پیدا می‌کند. دستان‌اش با طناب‌های کهنه و فرسوده‌ای بسته شده و زبان‌اش قادر به فریاد زدن و درخواست کمک نیست. روی صندلی تکان تکان می‌خورد و جیغ‌های خفه‌ای می‌کشد؛ اما کسی صدایش را نمی‌شنود. عرق روی پیشانی سفید رنگ و صاف‌اش نشسته و چشمان عسلی‌اش از هراس و اضطراب برق می‌زند. احساس تنهایی و پریشانی عجیبی کرده و سعی می‌کند خود را آزاد کند. هوای بیشه سوزان بود؛ گویا در آتش جهنم قرار گرفته است. نگاهی به اطراف می‌کند؛ با صدای دو گلوله از جا می‌پرد و جیغ می‌کشد. بوی سوختگی را بسیار واضح احساس می‌کند و بعد مردی خونین و آتش‌گرفته را دست و پا بسته روی صندلی دیگری می‌بیند. مانند بید به خود می‌لرزد و دستان‌اش یخ زده است. نگاه‌اش به سوی دیگری کشیده می‌شود و سقوط مرد آشنای دیگری را می‌بیند. با سقوط مرد ناگهان چشمان‌اش از هم باز می‌شود و نفس نفس می‌زند. بدن وحشت‌زده و بی‌جان‌اش را روی صندلی آهنی بیمارستان جا به جا می‌کند و جیغ می‌کشد. گویا تازه قادر به بروز وحشت‌اش شده است. رابرت صدای جیغ او را می‌شنود و به سوی صندلی‌اش می‌دود‌. چشمان‌ عسلی‌اش از شدت هراس برق می‌زند و گیسوان قهوه‌ای‌اش آشفته در هوا مانده است. رابرت مقابل او زانو می‌زند و با عجله بطری آب معدنی را دستش می‌دهد. بطری را می‌گیرد؛ چند جرئه از آن می‌نوشد و آن را مجدداً دست رابرت می‌دهد. رابرت نگاهی به سرتاپای وحشت‌زده‌ی کاترین می‌کند و با نگرانی خاصی در آوایش می‌پرسد:
- حالت خوبه؟
کاترین آرام سرش را تکان می‌دهد و نفس‌نفس می‌زند‌. درحالی که خدا را شکر می‌کند که این کابوس تنها یک خواب بوده است؛ با نگرانی و پریشانی خاصی و چند لکنت ریز از رابرت می‌پرسد:
- دنیز... دنیز حالش... حالش خوبه؟
رابرت نفس عمیقی کشید و با بی‌حوصلگی سری تکان داد. کاترین، اما هنوز پریشان و نگران بود و انتظار پاسخ کامل‌تری از سوی رابرت را می‌کشید. رابرت نگاهی به نگاه بغض‌آلود و پرسش‌گر کاترین کرد و با نفس عمیقی توضیح داد:
- ضربه‌ی زیادی ندیده. فقط دست راستش شکسته. چون ارتفاع کم بوده آسیب جدی وارد نشده. خوشبختانه سرش هم آسیب ندیده.
با توضیحات کامل رابرت دل کاترین گرم شد و نفس آسوده‌ای کشید. دلش می‌خواست از خوشحالی بال دربیاورد که پروردگار بار دیگر جان برادر عزیزش را به آن‌ها بخشیده است. در هر حال چه می‌خواست به سادگی قبول کند و چه قبولی‌اش برایش دشوار بود؛ رابرت باید تحت یک روان‌درمانی جدی قرار می‌گرفت تا با سرعت بیشتری با مرگ آلیس کنار بیاید. رابرت درحالی که پاکت سیگار طلایی رنگ‌اش را از جیب کت مشکی رنگ‌اش بیرون می‌آورد؛ با صدای خش‌داری گفت:
- روانشناس می‌خواد باهاش صحبت کنه. قبلش تو یه صحبتی باهاش بکن. شاید یه چیزی بهت گفت.
کاترین درحالی که بینی فندقی‌اش را با آستین مشکی پالتویش پاک می‌کرد؛ با صدای گرفته‌ای پرسید:
- اتاقش کجاست؟
رابرت درحالی که فندک ست‌اش با کاترین را به سیگار نزدیک می‌کرد تا آن را به فروغ برساند؛ بی‌حوصله پاسخ داد:
- طبقه‌ی بالا اولین راهرو سمت راست.
کاترین از جا برخاست و با سرعت به سوی پله‌های سفید و آهنی بیمارستان دوید. بوی الکل و دارو در بیمارستان پیچیده و آن دیوارهای تمام سفید و یک‌نواخت تصویر تعفن‌آمیزی از درمان‌گاه ساخته بود. از کودکی مانند بسیاری از خردسالان از بوی الکل و دارو تنفر داشت و از آمپول می‌ترسید. سرانجام پس از مدتی بالا رفتن از پله‌های سفید رنگ بیمارستان به طبقه بالا رسید و به سوی اتاق دنیز دوید. در را با سرعت باز کرد و وارد شد؛ اما هنگامی که صورت پژمرده و دست گچ‌گرفته‌ی دنیز را که دید آرزو کرد کاش هیچ‌گاه به این اتاق نحس وارد نمی‌شد. گیسوان طلایی‌اش به طرز آشفته‌ای روی چشمان سبز و از فروغ‌افتاده‌اش ریخته بود. چشمان‌اش را هر چند دقیقه یک‌بار از درد می‌بست و آرام و بی‌صدا، مانند یک پسر بچه‌ی خردسال اشک می‌ریخت. با دیدن حال و روز خراب‌اش ابروان قهوه‌ای کاترین در هم رفت و با دلسوزی خاصی در چهره‌ی نگران‌اش به او نزدیک شد. دستش را روی شانه‌ی او گذاشت و آرام پیراهن مشکی رنگ او را کشید. توجه دنیز به او جلب شد؛ اما سخنی نگفت و سکوت را مقدم دانست. کاترین با اندوه خاصی روی تخت فلزی و سفید رنگ بیمارستان نشست و این مسبب شد کمی از ملحفه‌ی سفید رنگ روی تخت جمع شود. گیسوان آشفته‌ی برادرش را از مقابل چشمان زمردین‌اش کنار زد و بغض‌آلود صدایش کرد:
- دنیز؟
تمام اطرافیان کاترین می‌دانستند او انسان بی‌روح و بی‌احساسی است؛ اما در مقابل خانواده‌اش این خصلت را به دست فراموشی می‌سپارد. با این حال می‌دانست دنیز علاقه‌ای به بروز احساسات‌اش ندارد و با شوخی‌ها و خون‌گرمی‌هایش قصد دارد این خصلت را پنهان کند. نفس عمیقی کشید؛ نگاهی به صورت پژمرده‌ی دنیز کرد و با افسوس خاصی در آوایش لب زد:
- دنیز؟ چرا این کار رو کردی؟ مگه تو... تو قوی نبودی؟
لبخندی گوشه‌ی لب‌های ترک‌خورده و بی‌رنگ دنیز جا خوش می‌کند. نفس عمیقی می‌کشد و سرانجام با زمزمه‌ای بسیار ضعیف به زبان می‌آید:
- تا وقتی که نفهمم کدوم عوضی‌ای جرئت کرده شعشعه‌ی الماسم رو خاموش کنه قوی نیستم.
با این حرف دنیز ابروان قهوه‌ای کاترین به سمت پایین می‌آید و عسلی‌هایش از فروغ می‌افتد. از چه زمانی برادرش به این سادگی در برابر مشکلات زانو می‌زد و تسلیم می‌شد؟ دست بی‌جان دنیز را در دستش فشرد و با ملایمت دلسوزی پرسید:
- مگه راهش اینه؟
دنیز با بغض به چشمان عسلی کاترین خیره می‌شود. درحالی که صدای به خاطر بغضی که گلویش را به اسارت گرفته است کمی لرز دارد؛ اندوه‌وار لب می‌زند:
- پس راهش چیه کاترین؟ 
کاترین نفس عمیقی می‌کشد و برادر بیچاره‌اش را در آغوش گرم‌اش می‌گیرد. درحالی که گیسوان طلایی او را نوازش می‌کند آهسته و زمزمه‌وار لب می‌زند:
- پیداش می‌کنم! قول می‌دم! پیداش می‌کنم و بطری خونش رو برات میارم! قول می‌دم!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 7 ماه بعد...

پانزده روز پیش
انگلیس_لندن
خواست جیغ بکشد که محکم به دیوار کوبیده شد. از بینی بامزه و گردش خون می‌بارید و گیسوان طلایی‌اش به طرز آشفته روی صورت گرد و رنگ‌پریده‌‌اش ریخته بود. خواست از جا بلند شود که مرد نقاب‌دار چانه‌ی گردش را در دست گرفت و فشار داد. می‌خواست از هراس و درد آهی بکشد که با برخورد مشتی پرقدرت دیگر بر بینی گردش جیغ گوش‌خراش‌اش بلند شد. همان‌طور که بر اثر ضربه‌ها تمام بدن‌اش زخم می‌شد؛ زیرچشمی با آبی‌های کبودش پیرمردی را نظاره کرد که از لیموزین سفید رنگی پیاده شد. پیرمرد درحالی که کت و شلوار مشکی رنگ‌اش را صاف می‌کرد با عصای مشکی رنگ‌اش به سوی او راه افتاد. مردی تنومند او را از زمین بلند کرد؛ به دیوار رو‌به‌رو کوبید و ایستاده نگه‌اش داشت. سرانجام پیرمرد به انتهای بن‌بست باریک و خلوت رسید و مقابل آلیس ایستاد. سنگ‌ریزه‌های آسفالت در صورت وسیم او فرو رفته و باعث کثیف و زخمی شدن‌اش شده بود. پیرمرد با لبخندی تعفن‌آمیزی به آلیس نگاه تحقیرآمیزی انداخت. کمی بعد آوای قهقهه‌ی تمسخرآمیزش بلند شد. لگدی به تن ظریف آلیس زد که مسبب بلند شدن جیغ‌اش شد. برای این‌که کمی بیشتر اذیت‌اش کند؛ کفش مشکی، شیک و براق‌اش را روی گیسوان طلایی او قرار داد و بدن‌اش را به جلو کشید. آلیس تنها از درد نفس‌نفس می‌زد و جیغ می‌کشید؛ اما صدایش به گوش هیچکس نمی‌کشد. تا فرسنگ‌ها دور از بن‌بست خلوت پرنده پر نمی‌زد و این باعث می‌شد فریادهایش بیهوده باشد‌‌. پیرمرد با این‌که خواهان زجر کشیدن بیشتر او بود؛ اما به دلیل زمان اندک دست از زجرکش کردن‌اش رسید. تن بی‌جان و ظریف او را مماس صورت پر چروک‌اش بالا آورد؛ نگاهی مملو از نفرت و کینه به صورت وسیم او انداخت و با بی‌رحمی فریاد کشید:
- خوب گوش‌هات رو باز کن و مغز پوکت رو راه بنداز ببین چی می‌گم! به اون گروه لعنتی‌ات می‌گی یک هفته فرصت دارن کارهاشون رو تموم کنن وگرنه دفعه‌ی بعدی جنازه‌ات رو تحویل می‌گیرن! فهمیدی یا نه؟!
در این لحظه کرورها سوال ذهن آلیس را به اسارت گرفته بود. این مرد چه کسی بود؟ یک پلیس یا یکی از رقیب‌های کاری؟ آخر اگر یک پلیس آن‌ها را ردیابی می‌کرد به چه دلیل باید اخطار می‌داد؟ منظورش چه کاری بود؟ علی‌رغم این‌که حتی اندکی از سخنان‌اش را متوجه نشد با هراس سرش را به علامت تایید تکان داد. تیله‌های آبی‌اش از هراس برق می‌زدند و گیسوان طلایی‌اش در هوا تاب می‌خورد. لبخندی کثیف روی لب‌های پیرمرد جولان داد و با لحنی طعنه‌آمیز گفت:
- خوبه!
با گفتن این حرف یقه‌ی پیراهن مشکی رنگ و توری آلیس را رها کرد و او با سر روی آسفالت‌ها پرت شد. دستیارهای پیرمرد نیز دنبال‌اش راه افتادند و این مسبب شد او نفس آسوده‌ای بکشد. با آخ کوچکی و به دشواری دستش را به سوی تلفن همراه شکسته‌اش که گوشه‌ای از آسفالت‌ها پرت شده بود دراز کرد. تلفن را در دست گرفت؛ شماره‌ی دنیز را پیدا کرد و انگشت زخمی‌اش را با سختی روی دکمه‌ی تماس فشار داد. موبایل را مقابل دهان خونی‌اش قرار داد و بوق‌های پی در پی تلفن در تارهای صوتی‌اش پیچید. سرانجام پس از هشتمین بوق آوای گرم دنیز مهمان گوش‌هایش شد:
- سلام عزیزدلم. چرا گوشی‌ات رو جواب نمی‌دی؟ نگران شدم.
با درد کمی خود را روی آسفالت تکان داد. از شدت درد در تمام بدن‌اش نمی‌توانست صحبت کند. سرانجام به اجبار و با صدایی ناله‌مانند و ضعیف پاسخ کوتاهی داد:
- بیا.‌.. بیا دنبال‌ام!
با شنیدن این لحن ضعیف و ناخوش ابروان طلایی دنیز در هم رفت. یعنی بلایی سر الماس عزیزش آمده بود؟ درحالی که لحن‌اش پر از اضطراب و دلشوره شده بود پریشان پرسید:
- آلیس کجایی؟ حالت خوبه؟ کجا بیام؟ چه اتفاقی افتاده‌؟ چرا صدات این‌جوریه؟
پرسش‌هایش فراوان بود؛ اما آلیس نهایتا‌ً جان پاسخ دادن به یکی دو تا از آن‌ها را داشت. درحالی که با درد روی آسفالت‌ها می‌خزید تا نام کوچه‌ را ببیند؛ گویا نام کوچه برایش آشنا باشد لبخند پر رضایت و نشاطی زد. با آسودگی روی آسفالت دراز کشید؛ گیسوان طلایی‌اش را به دست نسیم ملایم سپارد و با لحن ضعیفی زمزمه‌ کرد:
- آدرس رو برات پیامک می‌کنم.
این را گفت و تلفن بر دنیز دل‌نگران و پریشان قطع کرد. با درد و دشواری حروف روی صفحه‌ی کیبورد را به ترتیب فشار داد و پس از ده دقیقه موفق شد آدرسی را برای دنیز پیامک کند. دنیز به محض صدای اعلان پیامک از سوی آلیس گوشی را از روی میز شیشه‌ای دفتر کارش به طرز وحشیانه‌ای قاپید و نگاهی به آدرس انداخت. با عجله وسایل و سوئیچ ماشین‌اش را از روی میز برداشت و از اتاق بیرون رفت. پله‌ها را یکی دو تا گذراند و مقابل در ورودی رسید. در ساختمان را گشود و پر عجله به سوی بنز آلبالویی‌اش دوید. ماشین را با سرعت باد روشن کرد و به حرکت درآورد. حتی خودش هم نفهمید چگونه با ویراژهای پر خطرش خود را بیست دقیقه‌ای به بن‌بست رساند. با عجله از ماشین نیمه ایستاده پایین پرید و به انتهای کوچه دوید؛ اما ناگهان با دیدن آلیس زخمی و بی‌جان از فاصله‌ی دور ایستاد. چه می‌دید؟ روی الماس‌ درخشان‌اش زخم‌ها و کبودی‌ها خودنمایی و جانش را به آتشی سوزان دعوت می‌کردند. درحالی که عرق از پیشانی برآمده‌اش می‌چکید به سوی آلیسی دوید که روی آسفالت‌های خیس خیابان زخمی و درمانده رها شده بود. تن بی‌جان او را در آغوش گرفت و گیسوان طلایی‌اش را از چهره‌ی وسیم‌اش که زخم‌ها از زیبایی‌اش کاسته بود کنار زد. زیر چشمان آبی‌اش پر از کبودی بود؛ از لب‌های سرخ‌اش خون فوران می‌کرد و سنگریزه‌ها به پوست سفید و لطیف‌اش چسبیده بود. در ذهن‌اش هزاران پرسش چرخ می‌زد؛ اما موقعیت را برای بیان‌شان مناسب ندید. از جا برخاست و همراه با آلیس به سوی بنز آلبالویی دوید. با احتیاط او را روی صندلی عقب گذاشت و خودش پشت فرمان نشست. درحالی که سوئیچ را می‌چرخاند با پریشانی پرسید:
- احساس شکستگی داری؟ بیمارستان بریم؟
آلیس درحالی که آبی‌های کبودش را می‌بست با احساس دردی در سرش لب زد:
- نه. لازم نیست.
دنیز نفس عمیقی کشید و ماشین را به سوی خانه حرکت داد‌. یعنی چه کسی جرئت کرده بود این بلای وحشتناک را سر عزیزترین‌اش بیاورد؟ دلش می‌خواست تمام سوالاتی که ذهن‌اش را تسخیر کرده بود به زبان بیاورد؛ اما از بیان حتی یکی از آن‌ها قاصر بود. گذشته از این خوب می‌دانست آلیس کنون جان تنفس هم ندارد. با رسیدن مقابل خانه‌ی ساحلی ماشین را خاموش کرد و از آن بیرون پرید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...