رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان کاسپین | فاطیما دی اچ کاربر نودهشتیا


Fatima
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نویسنده :فاطیما  دیناشی(فاطیما دی اچ)

نام اثر :رمان کاسپین

ژانر :عاشقانه

هدف: ترویج  مستقل بودن دخترا

ساعت پارت گذاری:عصر

خلاصه:پسری به اسم  اهورا  برادرش رو تو سانحه کشتی از دست میده  و ضربه سهمگینی میخوره و همه چیزو میریزه تو خودش  ورق بر میگرده  و اهورا دوباره سر از کشتی در میارن دوم نمیاره و همه چیز رو به ارسلان میگه... 

ناظر:  @_Zeynab

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#کاسپین
#نویسنده :@faatiimaa_dh 
#پارت_1 
#لایک_کامنت_یادت_نره❤💎 
 بند کفش‌هامو باز کردم و وارد خونه نقلی مون شدم 
با صدای بلند گفتم
_ ترلان؟
از بین آشپز خونه اومد بیرون
_ بله ؟
_سلام .. غذا چی داریم ؟
_ماکارونی 
_ترلان گفتم سلام
_ خب سلام چته اعصاب نداری؟
_ میدونستی ما تا یه ماه دیگه بیشتر نمی تونیم بریم دانشگاه؟
 طرلان با تعجب پرسید
_ چرا ؟
_چون دیگه پول واسمون نمونده ..پول غذامون به زور در میاد دانشگاه آزاد که سهله..
 صدای در خونه که یکی با سنگ محکم بهش میزد بلند شد 
من که درحال صحبت کردن بودم از این صدای بلند شکه شدم
طرلان نگاهم کرد و گفت
_ ترسا در رو باز میکنی؟
 کیفم رو دادم دستش
_ خیل خب 
و آروم دم در رفتم 
در زنگ زده رو با فشار زیادی باز کردم با بدبختی به کسی که روبروم بودی و عامل بدبختیامون بود زل زدم 
لبخند چندش آوری زد و اومد داخل حیاط فسقلی خونه
ترلان که داشت دمپایی می پوشید و به پایین نگاه می‌کرد و حواسش پرت بود گفت
_ کیه ترسا ؟
چشماشو کشید بالا و به ثانیه نکشید که برگشت  توی خونه
حالا هرکی ،باید اینجوری بیای بیرون؟
 رضایی خندید و با شهوت گفت
_ ماشالا دوتا دختر جوون خوشگل و خوش هیکل من که با هیکلتون حال میکنم فکر کنید چقدر پول توش خواییده 
 زدم تخته سینش
_ مرتیکه آشغال دهنتو ببند چرت و پرت نگو گمشو بیرون از خونمون
 رضایی_ عاشق این اخلاق سگی و پر ابهتتم 
حلش دادم بیرون که با یه حرکت به عقب حلم داد که پخش زمین شدم
ترلان پیشم نشست و بغلم کرد 
حالا روسری نازکی سر کرده بود

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#کاسپین
#نویسنده :@faatiimaa_dh 
#پارت_2
رضایی بدون اینکه به داخل دعوتش کنیم رفت تو خونه
 چند ثانیه ایی تو حیاط موندیم و نگاهی به هم انداختیم
وقت تلف کردن چیزی رو عوض نمی کرد
 رفتم داخل
 نشسته بود و سیبی که روی میز بود رو گاز می زد 
گفت
_ پول من چی شد؟
_ هنوز یه هفته نشده!
 رضایی_ ولی من الان به پولم نیاز دارم
ترلان_  تو که این پول واست چیزی نیست 
با اخم بهش نگاه کردم که کمتر با این مرد نفهم حرف بزنه 
 رضایی از سرجاش بلند شد 
_ تا عصر پول من آماده باشه وگرنه بعدش من واستون تصمیم می گیرم !
از جا بلند شد و به سمت در خونه رفت
 با درد روی مبل اوار شدم پیشونیم رو مالیدم 
طرلان هم عصبی کنارم نشست و سیبی که رضایی گاز زده بود رو به سمت دری که چند ثانیه ایی میشد رضایی ازش بیرون رفته بود پرت کرد 
سیب نزدیک در فرود اومد و علط کوچیکی خورد
نفس عمیقی کشیدم
ترلان آروم گفت
_ وسایل خونه رو بفروشیم ؟
پوفی کشیدم
_مگه وسایل خونه چقدر میشه؟خودمون کم بدبختی داشتیم اینم بختک شد
_ خب حالا هر چقدر بالاخره یه گوششو میگیره یانه؟
 همون لحظه صدای وانتی که همه چیز رو میخرید اومد
سریع بیرون رفتیم و از اون خواستیم که بیاد و وسایلارو چک کنه
با نا امید کننده ترین حرف ممکن گفت
 _ قالی رو میبرم و میز و اون میز تحریر چوبی و این چند دونه مبل
همینا به دردم میخورن۵۵۰ برمیدارم 
محکم تو پیشونیم کوبیدم ۴۵۰ دیگه کم داشتیم
 پولش یه میلیون بود
 برای اون چیزی نبود چرک کف دستش بود 
ولی برای ما یک میلیون خیلی بود و همه کار می شد باش کرد

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#کاسپین
#نویسنده :@faatiimaa_dh 
#پارت_3
 رضایی سر ساعت ۶ خونه ما بود 
الوعده وفا !
روبروم نشسته بود و لبخند حرص دراریم به لب داشت
 سر تکون داد و گفت
_ خونتون خالی شد!
 دندونامو رو هم ساییدم
 آره خب انتظار داشتی چجوری پول تو بهت پس بدیم؟
 گفتم
_ ۵۵۰ تومن خوبه؟ بیشتر از این نداریم
 بشکنی زد که دو مردی که همراهش اومده بودن وارد شدن و دو دست لباس جشن انداختن وسط اتاق 
 با یه باکس لوازم آرایش 
چیزهایی که منو ترلان به عمرمونم ندیده بودیم
زد زیر خنده
_ برای امشب و خداحافظی از دخترانه گیتون آماده باشید.. یه جشن درست حسابی تو راهه.. به هر پسری که بهتون درخواست داد باید باهاش برید
 آب گلوم رو قورت دادم 
_نمیشه از ما بگذری ؟
 از سر جاش بلند شد و گفت
_ نه نمیشه مگه پدرتون به خواهرم رحم کرد ؟
_خوب ماهم خواهرت فرض کن تو بیرحم نباش
 خندید
_ اِلای داره میاد آرایشتون کنه
 اروم  گفتم
_ منو ترلان امشب جایی نمیایم 
برگشت نگاهم کرد و گفت 
_جدی؟؟ باشه چشم پس تو خونه من بیشتر حال میکنید!
جیغ کشیدم و گفتم
_ روباه صفت.. گرگ از تو بیشتر غیرت داره به درد سطل آشغال میخوری خدا چرا تو رو آفرید که بشی آفت جون من و این دختر.. از من این مظلوم تر پیدا نکردی بهش گیر بدی؟
 صورتش رنگ باخت
 لبخنده کثیف روی لبش رفت
 یکم نگاهمون کرد و بعد از در بیرون زد

کسی چه میدونست؟

شاید امروز که  به نظرم بد ترین روز زندگیم  بود چند سال بعد که بهش فکر میکنم بگم چقدر خوب که این اتفاق افتاد و من چقدر پخته تر شدم؟ یا چقدر زندگیم با سختیایی که گذروندم قشنگ تر شد؟ 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#کاسپین
#نویسنده :@faatiimaa_dh 
#پارت_4
#لایک_کامنت_یادت_نره❤💎
 به پشت خودمو روی زمین پهن کردم
ترلان گفت
_ این از کجا پیدا شد؟
_ از اونجایی که بابامون سرشو گذاشت  زمین ما بی صحاب شدیم هرکی هرجور دلش خواست بامون رفتار کردن ..
وای ترلان بدبخت شدیم چهار سال با آبرو زندگی کردیم الان باید واسه دو قرون پول خودمون رو بفروشیم
 کنارم نشست
_ الان چیکار کنیم ؟
عصبی چشام و بستم
_ولم کن اعصاب ندارم چرا من باید فکر کنم تو بگو چیکار کنیم؟
_ فرار کنیم؟
_ زرشک.. بریم تو زمینم درمون میاره یه پدرسگی 
_برای چی اومده؟
_قبلا  بهت گفته بودم یه مردی هست که خیلی پولداره 
بابا از اون پول گرفته
 بعد خواهرش عاشق بابا شده 
بابام ازش سوء استفاده کرد 
ما که مامان نداشتیم بهترم که با بابامون مرد
 بدبختمون کرد رفت واسه خودش راحت خوابید
حالا این مرد پولدار طلب کار که پولشو میخواد رضائیه
 میگه پول نمیدی ؟باشه بیا تو این کلوپ اون کلوپ تن فروشی کن
_ یه کاری کنیم ؟
خسته نگاهش کردم..هیچ کاری از دستمون بر نمیومد
_چیکار؟
 _بریم بگیم کاری بهمون نداشته باشن
خندیدم
 _خواهر تو چقدر ساده ایی
 اونام میگن چشم 
_شاید یه آدم خوب به پستمون خورد
_چه دل خوشی داری .. حالا یه درصدم این باشه اگه نخورد؟
_ میریم گور به گور میشیم تا جشن تمام بشه بعد میگیم نتونستیم طنازی کنیم کسی رو به سمت خودمون بکشیم
_ برو بابا دیگه اب از سر ما گذشته برو غذا بیار کوفت کنیم
 ترلان که پاشد یه خانمی اومد داخل و با مهربونی گفت
_ سلام من اِلای ام ..رضایی گفت بیام آرایشتون کنم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#کاسپین
#نویسنده :@faatiimaa_dh 
#پارت_5
#لایک_کامنت_یادت_نره❤💎 
آروم نشستم و سر تکون دادم و گفتم
_ فعلا بیا بشین روی سفره یه چیزی بخور ته دل تو بگیره
_ ممنون گشنم نیست
_ الان که اومدی تو باید یه چیزی بخوری کسی از خونه ما گشنه بیرون نرفته
_ خداروشکر پر برکتید
_  خداروشکر اندازه شکم و دانشگاه داریم ولی برکت اندازه اون بی صاحاب نه
 الای_ منظورت رضایی؟
_اسم‌شو نیار نفرینش کنم دهنم آلوده شه
الای_ تو که انقدر خوبی چرا افتادی تو این کار ؟
چپ چپ نگاهش کردم
_ انگار مثلا ما از خدامونه و دلمون میخواد دخترانگیمونو از دست بدیم اون بی سواد بی عقل ازمون اینو میخاد چون پول زورشو زیاد کرده
ترلان سفر رو پهن کرد و لبخندی به الای زد .....
......
به خودم نگاهی کردم 
یکم پیش مثل عروسک از زیر دست الای اومدم بیرون و حسابی بزک شده بودم
تو عمرم خودمو انقدر خوشگل ندیده بودم ولی چه فایده!
چشمای درشتم بی حس شده بود
بخاطر بالا بستن موهای بلندم چشمام کشیده شده بود و حالت خمار گرفته بود
اینقدری که رو چشمام وقت گذاشته بود برای جای دیگه نزاشته بود
داشتیم سلاخی میشدیم 
به همین راحتی
بخاطر پول نداشتن

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#کاسپین
#نویسنده :@faatiimaa_dh 
#پارت_6
#لایک_کامنت_یادت_نره❤💎 
لب های نازکم حساب خوشگل شده بود 
 موهای لختمو فر کرده بود اینقدر محکم بسته بود که احساس کردم سرم داره میپکه 
اروم لباسامونو پوشیدیم
انگار وقت تلف کردن چیزی رو تغیر میداد
 به ترلان نگاه کردم
 بغض کرده بود
 اون رو که دیدم خیلی از قبل ناراحتتر شدم
 با سختی رسیده بودیم به اینجا
 تا اینجا با چنگ و دندون همو نگه داشته بودیم
 خواهر خیلی خوبی بود الان هم به خاطر من فداکاری می کرد
موهای صافش رو مثل من بالا بسته بود و فرش کرده بود
خوشکل شده بود ولی ما این خوشگلی رو نمیخواستم
 چشمای مشکی خمارش نیاز به بیشتر خمار شدن نداشت لب های کوچولوش که سرخی آتیش شده بودند و با رنگ لباسش هارمونی جالبی داشت
تقریباً لباس و آرایشامون و شکل هم بود و بیشتر از قبل شبیه هم شده بودیم رضایی اومد داخل و کف دو دستش کوبید بهم 
اونم حسابی به خودش رسیده بود
 با نفرت نگاهش کردم که با خوشحالی گفت
_ بفرمایید مادمازلا..باید زود برسیم..وای که چقدر خوشگل شدین 
اخمی کردم که عصبی گفت
_ چرا راه نمیوفتید؟ سرکشی نکنید اعصاب درست حسابی ندارم
 خم شدم و مانتو رو روی لباسام پوشیدم و راه افتادیم ....
.....
پسر از اول مهمونی حواسش پرت من بود 
یه پسر با موهای مشکی پر با چشم های درشت که تقریباً مژه های بلندی داشت
 دماغ مردونه ای که به صورتش می اومد و لبهای قلوه ایی که با لجبازی از زیر ته ریش نه چندان بلندش خودنمایی می کردن 
فهمید که دارم دیدش میزنم از جا پاشد و با قدم هایی آروم به سمتم اومد
قد بلندی داشت و ورزیده بود اینو از رگ های بر آمده دستش میشد فهمید که ورزش میکنه
اون کت و شلوار مشکی واقعا برازندش بود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#کاسپین
#نویسنده :@faatiimaa_dh 
#پارت_7
#لایک_کامنت_یادت_نره❤💎 
نگاه توروخدا لباشو از لبهای منی که دخترم خوشگل تر و خوش فرم تر بود
 کنارم جاگرفت 
 نفسم برید
 داشتم به لحظات ملکوتی بدبخت شدم نزدیک میشدم اینا چه فکرایی بودن؟
 گفت
_ افتخار یه رقص به منو میدین ؟
با بدبختی نگاهش کردم 
یاد حرفای ترلان افتادم که میگفت بهشون میگیم کاری بمون نداشته باشن  برای یه لحظه بهش اعتماد کردم و با استرس تند تند گفتم
_ آقا میشه به من کمک کنی؟ میشه به من کاری نداشته باشی؟ به خدا من دلم نمیخواد اتفاقی برای من و خواهرم بیفته..اون مرده منو به زور وارد اینجا چون من بچه پایین شهرم و پول غذامو به زور در میارم اونم تصمیم گرفته هر جور که دلش میخواد باهام رفتار کنه ..پدر من از این آقای مثلا محترم پول گرفته و برنگردونده الان این یارو یقه منه بدبختو گرفته
 هر بار که حرف میزدم اخماش بیشتر می رفت تو هم
 گفت 
_اگه بهم اعتماد میکنی کمکت کنم؟
 تو چشمام اشک جمع شده بود
من تو این لحظه به هر ریسمانی چنگ میزدم
با بغض سر تکون دادم 
_دارم بخدا دارم فقط کاری با من نداشته باش
 ناخنشو به لبش کشید و گفت 
_اولین دختری هستی ک میبینم به زور میاد یه همچین جایی
_من که با اراده خودم نیومدم  تنها ام نیستم اجیمم هست 
از سر جاش بلند شد و گفت
_ تو بیا بریم یه فکری واسه اون می کنم 
اشکم ریخت
_اقا  تو خیلی مردی چطور ازت تشکرکنم؟
 خندید
_ به موقش بهت میگم چطوری
 اشک زیر چشمم رو پاک کردم و با ترس چند قدمی که اومده بودمو عقب گرد کردم که گفت
_ گفتم بهم اعتماد کن نه ازم بترس الان بام میای نه ؟
_پس خواهرم؟ برم دنبالش بیارمش؟
_ نه وقت نیست.. اسمش چیه ؟
_ترلان ..مثل خودم لباس پوشیده 
_میگم داداشم هواشو داشته باشه.. اون مرده که آورد توی اینجا کیه؟
_ رضایی چطور؟
پقی زیر خنده 
_ رضایی از کی ادم شده؟ خودم حسابشو می‌رسم تا دیگه از این غلطا نکنه.. تو و خواهرتم نترسید تو که پیش من جات راحته اما اونو کنار اهورا مطمئن نیستم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#کاسپین
#نویسنده :@faatiimaa_dh 
#پارت_8
#لایک_کامنت_یادت_نره❤💎 
 من در حالی که چند حس متفاوته ترسو هیجان و شادی و با هم داشتم عین یه دخترسبک باذوق وصف نشدنی گفتم
_ میشه بغلت کنم ؟
خندید و قفل ماشینشو زد 
_آره می تونی 
تو بغلش جا خوش کردم 
انگار منو از تو یه چاه عمیق و تاریک در اورده بود
_ مرسی، ممنون، متشکرم
_بشین تا بریم
  _کجا ؟
_این رضایی میاد میبرت من زودتر ببرمت دستش بهت نمیرسه ..اونقدری که باید بهش پول بدین چقدره ؟
تو ماشین نشستم ماشین خوشگلی بود
 تو خوابم هم همچین چیزی نمی دیدم
 خجالت زده اروم گفتم 
_یه میلیون
 نمیدونست به حالم گریه کنه یا بخنده
 نگاهم کرد و استارت زد 
_رضایی بی انصاف پست فطرت بی‌غیرت ..دارم براش....
....
در اتاقش رو آروم بستم و لبمو گاز گرفتم 
عین واقعی خودم رو به روش قرار گرفته بودم
ساده ساده
پشتم به در بود 
دستامو به در تکیه داده بودم و پشتم رو زده بودم به در
حضورمو حس کرد که اروم سرشو رو آورد بالا و نگاهم کرد
 عینکه مطالعه اش رو از چشمش برداشت و روی موهاش گذاشت
 کتاب رو اروم بست و روی میز تحریرش گذاشت 
با دست به صندلی روبرو اشاره کرد و روی صندلیش لش کرد
از جا کنده شدم و به سمتش را افتادم روی صندلی مقابلش جا گرفتم و با حترام گفتم
_ امری داشتین ؟
 سر تکون داد گوشیشو در آورد و عکس ترلانو نشونم داد 
_خواهرت اینه ؟
سر تکون دادم
_بله خودشه
_ الان پیش اهوراست.. برادرم
 بینیم رو کشیدم بالا
_ جاش امنه؟
 جعبه دستمال کاغذی رو به سمتم گرفت 
_امنه 
دستمالی در آوردم 
_ممنون ..میتونم ببینمش؟
_ من به تو آزادی کامل دادم اما اهورا همچین آدمی نیست که اجازه ورود خروج راحت رو به هر کسی داخل ویلاش بده!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#کاسپین
#نویسنده :@faatiimaa_dh 
#پارت_9
#لایک_کامنت_یادت_نره❤💎 
_بیچاره ترلان
 _ترسا؟
حواس پرتمو جمع کردم
_جانم آقا ؟
_یکم دیگه می خوام برم حمام خدمتکار مخصوصم هم نیستش یعنی  یه مدت نمیتونه بیاد یه لطفی کن واسم آب گرم کن
 سر جام بلند شدم
_ بله چشم
 به صندلیش تکیه داد صندلی چرخ دارش تکونی خورد و دستشو به ته ریشش کشید
_ ممنونم
_ خواهش می کنم وظیفمه
به میزش خیره شد و تو فکر رفت 
اروم بیرون اومدم و رفتم توی حموم مخصوصش که بهم گوش زد کرده بودن
  آب داغو باز کردم و اسپری خوشبو کننده زدم
 آب داغ که تا نصف پر شد آب سرد و باز کردم و شاپو بدن ریختم تا کف کنه و اومدم بیرون تا حولش رو بیارم و در همون حال یه دست لباس هم براش گذاشتم روی تختش
 حولش رو برداشتم و به طرف حمام رفتم
 همین که درو باز کردم با دیدنش جیغ کوتاهی زدم
چشامو بستم که صدای خندش  بلند شد
 داخل آب کف نشسته بود بی خیال و آروم گفت
_ ماساژ دادن بلدی؟
درحالی که سر به زیر بودم گفتم
_حولتون رو آوردم
_ بزنش به چوب لباس ..نگفتی؟
_ یه چیزیای 
_زود بیا گردنم خیلی درد میکنه
حوله رو به چوب لباس اویزون کردم و پشت سرش ایستادم
 دستمو نزدیک گردنش بردم که گفت
_روغن جفتته.. دستتو چرب کن
وا مثلاً چشماشو بسته بود؟پشت سرش چشم داره؟
دستی که نرفته بود برگشت 
 روغن و کف دستم ریختم و پنج مین ماساژش دادم
عجب گردنی داره

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#کاسپین
#نویسنده :@faatiimaa_dh 
#پارت_10
#لایک_کامنت_یادت_نره❤💎 
 یهو دست منو که تو حال خودم بودم و درگیر گردنش بودم که چه شکلیه رو گرفت و گفت
_ خوب بلدی ماساژ بدی بیزحمت این شامپو هم بردار بزن به سرم خودم حوصله ندارم امروز، بعد حمام صدات میزنم بیای دوباره ماساژم بدی
 آروم به سرش با دوش اب گرفتم بعد شامپو زدم به دستمو آروم سرشو ماساژ دادم 
 دوباره آب ریختم رو سرش که شامپو از روی سرش رفت
_ خوبه مرسی برو بیرون
_ خواهش می کنم
 سریع رفتم توی اتاقم و لباسم که کمی خیس شده بود رو عوض کردم
 بی حوصله به سمت پنجره اتاقم رفتم و پرده رو کنار زدم
 دوست داشتم ویلای بزرگ شو بگردم
 خیلی قشنگ بود
 با دقت به اون ور نگاه کردم 
یه ویلای دیگه بود که با یه بوته گل یاس از ویلای ارسلان جدا میشد 
اسم ویلای اهورا تو سرم بالا پایین شد
 یعنی مال داداششه؟
 پنجره رو باز کردم که باد سردی اومد 
با دقت نگاه کردم
 چراغ اتاق بالایی روشن شد
 یکم بعد هم پایینش
 دست کشیدم تو موهام و عقب دادمشون
 از پشت پرده مرد هیکلی معلوم شد کلافه دستی موهاشو کشید جایی نشست و از دیدم خارج شد
 به پنجره بالا نگاه کردم پرده اتاق کنار رفت
 من ترلان رو از ۱۰ فرسخی هم تشخیص می‌دادم
 با اینکه خیلی دور بود اما مشخص بود که این خواهرمنه
با حرص لب گزیدم
اینجا خودمو خفه می‌کردم صدام بهش نمی رسید 
باد سردی باز هم اومد 
ترلان کم پیش می اومد که انقدر عصبی راه بره 
دستی بالا سرم اومد روی پنجره و پنجره رو بست‌..

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#کاسپین
#نویسنده :@faatiimaa_dh 
#پارت_11
#لایک_کامنت_یادت_نره✳️ 
به پشت سرم نگاه کردم
ارسلان بود
 لباس پوشیده بود ولی موهاشو خشک نکرده بود
باغم از روی پنجره دست گذاشتم رو نقش ترلان
_ ترلانه؟ 
دستشو پایین تر دستم گذاشت
_ اهوراست
_ ترلان خیلی عصبیه!
_تو هم دو دقیقه کنار اهورا باشی عصبی میشی
 نگاهش کردم که گفت
_ الان سرما میخوری
خندیدم
_ تو حمام کردی تو سرتو خوشک نکردی تو سرما میخوری!
_ حوصله ندارم بیخیال
_بیا من واست خشکشون کنم
 آروم دستشو گرفتم و دنبال خودم کشیدمش و
گفتم
_ یه اعترافی بکنم ؟
_بگو؟
 به چشمای مشکیش نگاه کردم
_ پیش تو بیشتر میخندم از خدا ممنونم که توروآفرید و اگرنه من بدبخت بودم
_پس منم یه اعترافی کنم .. از وقتی که اومدی توی این خونه با اینکه چن روز بیشتر نیس اما این خونه جون گرفته.. من و اهورا دخترایی که مجبورشون به همچین کاری می‌کنن کمک می‌کنیم.. برای بی پناه هاشو یه خونه ساختیم واسه اونایی هم که خونه دارن کمک مالی کردیم ولی ما مجبور شدیم شما رو بیاریم اینجا بخاطر رضایی..!
_ از بس مهربونی 
_اهورا هم کمک میکنه ..بیشتر کارا گردنه اونه
_من که اهورا رو ندیدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#کاسپین
#نویسنده :@faatiimaa_dh 
#پارت_12
#لایک_کامنت_یادت_نره✳️ 
به شونه هاش فشار آوردم و آروم روی تخت نشوندمش 
_خب لباس بپوش ببرمت ویلاش
بی توجه به حرفش سوالی که مغزمو سوراخ کرده بود رو پرسیدم 
_ چرا منو اوردی پیش خودت؟
بدون زره ایی فکر کردن جواب داد
 انگار پیش بینی میکرد این سوال رو بپرسم که جواب نه چندان قانع کننده ایی داد
_ نسبت به دخترای دیگه خیلی مظلوم تر و ساده تر بودی قوی و جنگنده ! خوشم اومد ازت.. تازه خدمتکار منم رفته دیدم به کمکت نیاز دارم 
_یعنی اگه برگرده منو ول می کنی؟
_نه.. این رضایی زخم خورده که من دیدم ولت کنم می‌کشت ..مرد قوی اما نه به قدرت مندی اهورا 
_ببخشید فضولی می کنم ولی چیکارش کردی؟
_پولی که از تون میخواست رو اهورا داد و حسابی باشه برخورد کرد
سر تکون دادم و ترجیح دادم با سوالاتم عصبیش نکنم
سشوار رو زدم تو پریز برق و روشنش کردم و به سرش گرفتم
 دستمو آروم بردم توی موهاشو و تکون دادم تا زودتر خشک شه
 گوشیش که کنارش بود صفحش خاموش روشن شد
 برش داشت و آروم در گوشش گذاشت
سشوار رو خاموش کردم تا مزاحم تلفنی صحبت کردنش نباشم 
به سمت میزم رفتم و شونه رو برداشتم
موهام لجبازانه اومد توی صورتم 
عقب دادمشو و شونه رو کشیدم تو سر ارسلان
 انگار بچه ست 
اصلاً دوست نداشتم به مکالمش گوش کنم 
موهاش تقریبا خشک شده بود 
خواستم برم بیرون که گفت
_ اهورا گفت برم خونش شام بخورم آماده شو باهم بریم 
_اخه شما رو دعوت کرده
 خیره نگاهم کرد و با نگاه نافذش جدی گفت
_ گفتم آماده شو

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#کاسپین
#نویسنده :@faatiimaa_dh 
#پارت_13
#لایک_کامنت_یادت_نره✳️ 
سرم رو پایین انداختم
_ بله
 بلند شد و از در رفت بیرون تا راحت باشم
 فقط شالی روی سرم انداختم
 بدو پله هارو واسه اینکه دیر نکنم دوتا یکی پایین رفتم
خبری ازش نبود
 توی حال روی مبل نشستم که صداش از توی آشپزخونه اومد
_ شما شامتون رو بخورید منتظر من نمونید من میرم پیش داداشم
 صدای چشم چشم گفتن هاشون بلند شد
 یک هفته هست پیش ارسلان  زندگی می کنم 
جدا واسم زندگیه !
همیشه با خدمتکارهاش شام میخورد چون واقعا یه مرد واقعی و مهربونو دوس داشتنی و خاکی بود
جذاب دست کرد توی جیب گرمکنش
_ الا یخ میزنی!
_ نه ....
اومدم حرفم رو ادامه بدم که بریدش
_ برو سریع یه چیزی بپوش!
_اخه دو قدم راهه
 اخمی کرد 
_بلند شو و بگو چشم بعد برو بالا لباس بپوش !
خندیدم بلند شدم و چشمی گفتم و سریع بالا رفتم
  سویشرتم رو آوردم و با همون سرعت پایین اومدم تا معطلش نکنم
 بین را هم سویشرتم رو پوشیدم همونطور که زیپ سویشرتم رو بالا میکشیدم محکم بهش برخوردم 
 جلوی پله ها ایستاده بود و من ندیده بودمش
لب گزیدم
_ببخشید**♡
ترلان
 محکم زدم توی سرم
مرتیکه سگ اخلاق 
من شانس ندارم که 
صدای نکرش اومد 
_ مگه من نگفتم تابلو رو کج نچسبون؟ کاری رو که بلد نیستی بگو بلد نیستم!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#کاسپین
#نویسنده :@faatiimaa_dh 
#پارت_14
#لایک_کامنت_یادت_نره❤💎
 _ اقا من که گفتم قدم نمیرسه و خیلی بالاست 
عصبی گفت
_دهنت رو باز می کنی ببین داری با کی حرف میزنی .. الانم اینو صاف کن 
با بغض گفتم
_اخه من نمیتونم ..
دستشو برد بالا که بکوبه تو صورتم
چشام و با ترس روی هم فشار دادم اما خبری نشد 
آروم لای یکی از چشمام رو باز کردم
 کسی دستشو گرفته بود و  با اخم نگاش می کرد 
طرف سر تکون داد و گفت
_ اهورا اصلا ازت انتظار نداشتم !
پسره به من نگاه کرد و گفت 
_ترسا تو پذیراییه برو پیشش من تابلو رو صاف می کنم
 اهورا _ترسا دیگه چه خریه ؟کی به تو گفته با خودت مهمان دعوت کنی تو خونم؟اصلا این دختره ام از اینجا ببر اعصابشو ندارم 
نگاهم کرد و با تشر ادامه داد
_پس چرا گم نمیشی تو حال؟ 
کثافت بیشعور با اون حرف های ضد و نقیضت
اصلا تو کسی رو داری که اون روت رو نشونش بدی همیشه بد اخلاقی؟
پسره آروم اهورا رو کنار کشید
_ بد صحبت میکنی
 اهورا_ من مثل تو بلد نیستم باشم دوست هم ندارم ..!
آروم راه افتادم و رفتم توی حال و بقیه حرفاشون رو نشنیدم
ترسا داشت اطراف رو با کنجکاوی نگاه می کرد 
آروم گفتم
_ ترسا؟
 برگشت طرفم و آغوشش رو باز کرد
  پریدم توی بغلش و به حال خودم زار زدم **♡
ترسا*
خیره خیره به دیوونه بازی های اهورا نگاه کردم
 انگار برای ارسلان کاملا این اخلاق اهورا عادی بود
 ترلان تو بغلم جمع شده بود و مُف بالا میکشید
همیشه از صدای بلند و روانی بودن کسی واهمه داشت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#کاسپین
#نویسنده :@faatiimaa_dh 
#پارت_15
#لایک_کامنت_یادت_نره❤💎 
ارسلان خندید و گفت
_ اهورا خب این کارمونه 
 اهورا داد کشید
_  ولم کن.. میزنم لهت می کنم ارسلان .. گفتم بیای با هم شام بخوریم دلم هواتو کرده بود مثل قبلنا نگفتم اینارو برداری بیاری مگه خاله بازیه؟ اصلا این دخترا رو ببر تو خونه یی که واسشون درست کردیم..
و حرف ارسلانو تکرار کرد
_مگه این کارمون نیست؟ ..همتون بلدید گند بزنید به اعصابم 
ارسلان ریلکس پا رو پا انداخت و مثل همیشه با آرامش گفت
_ رضایی اگه پیداشون کنه زنده شون نمیذاره تو که خودت میدونی !
اهورا_ من چیکار کنم؟مگه من به رضایی پول ندادم این دخترا رو خریدم؟ دیگه حق نداره کاری به کارشون داشته باشه..مگه از اول همینو نمیخواست؟که یه عروسک بیشتر نباشن؟
_ تو که رضایی رو میشناسی تا پدر اینا رو در نیاره که ولشون نمی کنه .. قصد و نیتش چیز دیگه ست عروسک کردنشونو میخواست اما نه پیش ما قطعا!مشکل اصلیش این دوتا دخترن
ترلان با صدای بلندتری گریه کرد 
اهورا عصبی گفت
_از وقتی که تو اومدی همش صدات عین مته تو سرمه هی آبغوره میگیری ..مدام میگفتی می خوام اجیمو ببینم الان که دیدی دیگه چه مرگته؟گریت برا چیه ؟میزنم دهنت با دلیل گریه کنی!
 مثل همیشه پر ابهت جلوی ستمگری کم نیاوردم ترلانو محکم‌تر تو آغوشم گرفتم و به اهورا گفتم
_ از صدای بلند میترسه ..وقتی داد میزنی و ظلم می کنی چرا گریه نکنه؟ وقتی تنها دفاعش همینه تا دلت به رحم بیاد اما نمیاد!
 اهورا با اخم وحشتناکی نگاهم کرد
واقعا از نگاهش حساب بردم 
عصبی گفت 
_بیا دوتا بچه فسقلی اومدن تو خونمون زبون درازی هم میکنن 
_من که زبون درازی نکردم آقا حرف بدی هم نزدم فقط مثل شما دلم سنگ نیست اشکش رو ببینم و حرفی نزنم!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#کاسپین
#نویسنده :@faatiimaa_dh 
#پارت_16
#لایک_کامنت_یادت_نره❤💎 
اهورا با چشمای وحشیش نگاهم کرد منم سعی کردم بیخیال بهش زل بزنم
 اومد سمتم 
تقریباً گرخیده بودم
 بازوهای ترلانو گرفت و از آغوش من جداش کرد و انداختش روی مبل
انگار داشت با عروسک بازی میکرد یا گونی برنج بود!
 به ترلان نگاه کردم صورتش از گریه قرمز شده بود
 اهورا روبه روم قرار گرفت و زل زد بهم
 به در خونه اشاره کرد و با صدای آرومی گفت
_ همین حالا از خونه من برو بیرون
 لبخندی زدم و پایین لباسم رو گرفتم و کمی خم شدم و با حرص گفتم
_چشممممممم آقا 
قبل از اینکه کتکی چیزی ازش بخورم تند اومدم بیرون
 صدای بلند اهورا رو شنیدم که به ترلان می گفت
_ ببین دختر تو الان خدمتکار منی اگه بخوای مثل این خواهر بنجلت رفتار کنی قطعاً جات تو خیابونه.. نه آبغوره الکی میگیری نه زر اضافه میزنی نه تو کارهای من دخالت می‌کنی.. الان هم پاشو برو تو اتاقت
 از در خونه زدم بیرون
صدای ارسلان از پشت سرم اومد
_ ترسا ؟
وایسادم و سرمو پایین انداختم
_من..من واقعا متاسفم از اینکه اینجوری حرف زدم.. ناراحت نیست اما از اینکه شما ناراحت شدی ناراحت میشم.. واقعا متاسفم منو ببخشید
لپم رو دوستانه کشید و گفت 
_من میمونم پیش اهورا امروز اعصابم معصابش تعطیله آرومش می کنم میام.. برو به سانازخانم بگو واست شام بکشه من یکم دیگه میام 
با ناراحتی گفتم
_اتفاقی واسه ترلان نمیافته؟
 دست کرد تو جیبش
_ نه نمیفته نگرانش نباش
_ واسه تو هم غذا بکشم ؟
_اگه اهورا شام بخور من هم می خورم اگر که نه میام خودم یه چیزی برمی دارم میخورم دیگه ..الانم برو تو ویلام
 عقب عقب رفتم و واسش دستی تکون دادم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#کاسپین
#نویسنده :@faatiimaa_dh 
#پارت_17
#لایک_کامنت_یادت_نره❤💎 
 بقیه راه رو تا ویلا دویدم و یه راست رفتم توی آشپزخونه
 خبری از کسی نبود 
غذا واسه خودم کشیدم و واسه ارسلان هم کنار گذاشتم تا بیاد**♤
ارسلان**
 اهورا _تو هم برو بیرون حوصلتو ندارم
 رو به روش نشستم
_ منما نامرد 
چشماشد کشید بالا و نگاهم کرد 
_خیلی نابودم ارسلان!
_میدونم دار و ندارم فدای قلب مهربونت که پشت این دادهای الکیت قایم شده 
سرشو مالید
_کاش اندازه تو مهربون بودم
_ کی به تو گفته مهربون نیستی؟
عصبی دستی تو موهای توی پیشونیش کشید و فرستادشون بالا
_ انگار مریضم همه رو آزار می دم 
_کی گفته همه رو آزار میدی؟ اگه منو آزار داده بودی پات میموندم ؟میدونی که من بخاطر آزار اذیت از هرکسی بریدم
 نفس عمیقی کشید و سر تکون داد 
_با این دختره چیکار کنم ؟
_همون کاری که من می کنم
_ من به این دختره مثل اون دختر رو نمیدما
و اهورا چه خوب میشناختم!
 اهورا بهترین داداشی بود که واسه من هر کاری کرده بود
یکیش این!
بخاطر من که فقط یه دختر رو تو جشن دیدم و از رفتار و اخلاقش خوشم اومد این دوتا رو نگه داشته و سعی میکنه صبوری کنه 
_ چرا اینجوری می کنی؟ بذار راحتت کنم ..ترلان و ترسا.. این دختر اون دختر چیه میگی؟
 نگاهم کرد و خونسرد گفت 
_برو از اتاقم بیرون، برو ویلای خودت، برو نبینمت ارسلان!
آرامش قبل طوفان بود این حرف زدن از سر جام بلند شدم که گفت
_ اگه خواستی فردا بیا پیشم صبحانه بخوریم..البته اگه اون دختر رو نمیاری

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#کاسپین
#نویسنده :@faatiimaa_dh 
#پارت_18
#لایک_کامنت_یادت_نره❤💎
به سمتش رفتم و سرش رو توی آغوشم گرفتم بوسیدم
 صندلی چرخدارش تکون خورد
ازش جدا شدم و آروم به طرف در قدم برداشتم
اهورا کتابشو از روی میز برداشت و به صندلیش تکیه داد 
اتاق نیمه خاموش بود
 در رو که باز کردم برم بیرون توی اتاق نسبتا روشن شد
اهورا عصبی با صدای بلند گفت
_ ببند اون درو 
  سریع از اتاق بیرون زدم و در رو بستم
 دستمو تو موهام کشیدم و بعد دستمو توی جیب گرم کنم بردم
  به طرف ویلام قدم بر داشتم
 احساس گشنگی می کردم 
دلم نمی اومد ساناز خانم رو بیدار کنم واسم غذا بکشه
رفتم توی آشپزخونه تا یه چیزی برای خوردن جور کنم
ترسا اینجا بود و پشتش به من بود 
به چارچوب در تکیه دادم و بهش خیره شدم
چقدر ظریفه
 موهام لجوجانه اومد تو صورتم 
یکی از دستام رو از جیبم در آوردم و توی موهام کشیدم
ترسا به عقب برگشت و با دیدنم دست ظریف و کشیدشو گذاشت روی قلبش و آروم گفت
_ ترسیدم آقا 
_گشنمه
_ چشم بشینید غذاتون رو کنار گذاشتم الان گرمش میکنم
 روی میز نشستم
_ خودت خوردی؟
_ آره ظرفارو هم شستم
 ظرف رو توی مایکروفر گذاشت و به سمت در یخچال رفت
تمام حرکاتشو زیر نظر داشتم
 آب میوای ریخت توی لیوان و با یه تیکه کیک کوچولو گذاشت جلوم
_  بخورد ته دلتو بگیر تا غذا گرم بشه
 نگاهش کردم 
_ممنون
لبخند مهربونی زد
_ خواهش می کنم 
و به سمت مایکروفر رفت
 انقدر کوچولو موچولو ریزه میزه بود که با یه انگشت می‌شد بلندش
سرمو چپ و راست کردم و فکرهای اشتباه رو کنار زدم
  آبمیوه رو عصبی یه کله و سر کشیدم و از سر  جام بلند شدم و گفتم
_ چیزی نمی خورم
 و به سمت اتاقم رفتم***♡

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#کاسپین
#نویسنده :@faatiimaa_dh 
#پارت_19
#لایک_کامنت_یادت_نره❤💎 
ترسا**
صورتم رو کج کردم
وا چش شد؟
 من مطمئنم گشنشه
 سینی ایی برداشتم و غذا رو توش گذاشتم و به سمت اتاقش رفتم 
در کوتاهی زدم و بدون اینکه اجازه صادر کنه یا چیزی بگه رفتم تو
غذاشو رو نزدیک ترین میز که جفت در بود گذاشتم 
نگاهم به تنش گره خورد
 با بالا تنه برهنه روی تخت دراز کشیده بود
خجالت زده سرمو پایین انداختم و گفتم
_ لطفاً غذاتون رو بخورید
 _ ترسا برو بیرون!
لبو لوچم اویزوم شد و دلم گرفت
اروم در رو که نیمه بسته شده بود باز کردم و گفتم
_منو ببخشید
 و رفتم سمت اتاقم 
روی تخت نشسته بودم و موهام رو شونه میکردم که یهو در اتاق باز شد
ارسلان گفت
_ هنوز گردنم درد میکنه بیا ماساژم بده
و رفت بیرون!
بع زده به جای خالیش نگاه کردم
 الا هرچی بود حرف حرف اون بود اون رئیس بود هر حرف و حرکتش هم درست بود!
آروم راه افتادم 
به شکم روی تخت خوابیده بود
_با پا بیا تو کمرم
با لحن بچه گونه ای گفتم
_ آخه کمرت میشکنه 
خندش گرفت
_ حرف نزن جوجه فسقلی.. آخه وزن تو مگه چقدره واسه من که کمرم بشکنه؟ بیا بالا 
از تخت رفتم بالا و آروم رفتم روی کمر داغش
تنش کوره آتیش بود
_ فکر کنم داری سرما میخوری
 خندید انگار منظورمو گرفته بود
_نه تن من همیشه همینه 
تکون کوچیکی خورد که پام لیز خورد و به صورت نشسته افتادم توی گودی کمرش
 با لوسی گفتم
_ من متاسفانم 
خندید و گفت
_ چیزی نشده کوچولوی ریز
 یکم خم شدم و با دست گردنش رو ماساژ دادم
ماساژ دادنم زیاد طول نکشید ولی حس کردم خوابش برده
آروم از روی تن داغش بلند شدم و سعی کردم آروم حرکت کنم تا بیدار نشه
خواستم از تخت برم پایین اما پام به چیز سفتی گیر کرد و تپ افتادم کنار ارسلان
ای خدا این آروم حرکت کردنم بود یعنی؟
خسته نباشم از حلزون بی صدا تر بودم
ارسلان سرش رو به سمت من چرخوند و مچ پام رو که روی پاش بود رو به سمت خودش کشید
لب گزیدم....

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#کاسپین
#نویسنده :@faatiimaa_dh 
#پارت_20
#لایک_کامنت_یادت_نره❤💎 
پس بیدار بود
 و؛ وقتی میخواستم برم پام به جایی گیر نکرده بود ارسلان پامو کشیده بود
 خواستم بلند شم و برم که پشتشو کرد به من و گفت
_ همین جا بخواب
سر جام نشستم
 _نه من برم اقا 
و بلند شدم
 اما زودتر از من بلند شد و به سمت در رفت 
قفلش کرد وکیلید هم در آورد 
 با بدجنسی و شیطنت گفت 
_گفتم همین جا بخواب 
و کنارم دراز کشید 
گوشه ترین جای تخت جا گرفتم تا بخوابه و کلید رو بردارم برم
 ولی خیلی سریع به خاطر بوی عطر بالشتش به خواب رفتم **♡
اهورا **
دستامو به مبل تکیه دادم و به مردهای روبروم خونسرد گفتم 
_از خونم برید بیرون !
فرزام_ کاپیتان مهمان حبیب خداست 
با اخم گفتم 
_من که دعوتتون نکردم که حبیبم باشید .قصدش هم ندارم. پس بفرمایید بیرون من با شما کاملاً روراستم 
اشکان _ولی کاپیتان ما قصد داریم شما برگردی رو عرشه
فعلا آروم بودم
اما کم کم داشت اعصابم خورد میشد
 _اما من همچین قصدی ندارم ..پس
 با صدای بلند تری ادامه دادم 
_هر سه نفرتون بیرووون !
رهام _کاپیتان شما باید برای بردن این محموله باشید 
_من دیگه پام رو توی این کشتی های داغون شما نمیزارم 
 فرزام_اهورا بیخیال شو دیگه اون یه اتفاق بود
 داد کشیدم 
_از دست دادن برادرم یک اتفاق نبود! 
حماقت شما بود!
 اگر ارسلانم با قایق نمی فرستادم شاید این داداشم هم از دست میدادم به خاطر شماها
 همین الان از خونه من گمشید بیرون دارید اعصابمو خراب میکنید

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#کاسپین
#نویسنده :@faatiimaa_dh 
#پارت_21
#لایک_کامنت_یادت_نره💋🐰 
رهام_کاپیتان گذشته ها گذشته
عصبی از سرجام بلند شدم و یقش رو گرفتم 
 از بین دندون های چفت شدم غریدم
_ولی برادرم هنوز برای من نگذشته ..برو خدا رو شکر کن ارسلان سالمه و اون جا نبود که اون اتفاقات رو ببینه 
و به عقب هلش دادم
 اشکان_ کاپیتان ما از شما شکایت میکنیم
 به در اشاره کردم
_ خب بفرمایید بیرون!
اصلا چی میگی تو؟؟ از چی منو میترسونی؟؟مگه من چیزیم برای از دست دادن دارم؟؟
 شما منو چون سهل انگار بودم اخراج کردید ولی هیچ خوبه به این توجه نکرد که ملوان جاسوس فرستادید تو کشتی بعد می‌خواستین که من بفهمم؟؟ 
آقا بیا برو بیرون گند زدی به اول صبحم!
ارسلان اومد تو
اخمی کردم و نفس عمیقی کشیدم
قرار بود قبل اینکه بیاد اینا رفته باشن اما نقشه به هم خورد
 درحالی که خوشتیپ کرده بود با تعجب به بچه ها نگاه میکرد سلام رسایی داد
 فرزام به طرفش رفت و در آغوش گرفتش 
ارسلان_فرزام تو اینجا چیکار می کنی؟
فرزام_افسر روابط عمومی برای خدمت به کشورت  آماده‌ای؟
ارسلان چشماشو ریز کرد و گفت
_ یعنی چی؟منظورت چیه؟
رهام_ یعنی برگردی روی عرشه!
 با قدم های بلند به سمتشون رفتم و ارسلان رو از بین دست های فرزام جدا کردم گفتم 
_نه متاسفانه من به عنوان یه برادر بزرگتر این اجازه رو به داداشم نمیدم
 اشکان_ولی خودش میتونه برای خودش تصمیم بگیره
با اخم نگاهش کردم
_ارسلان رو حرف من حرف نمیزنه
رهام نگاهش کرد
_ آره ارسلان؟
_امر امر کاپیتان بوده و هست ..من رو حرف داداشم حرف نمیزنم
 اشکان به فرزام نگاه کرد و گفت
_ خوردیم به بن بست.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#کاسپین
#نویسنده :@faatiimaa_dh 
#پارت_22
#لایک_کامنت_یادت_نره❤💎 
ارسلان_بفرمایید یه چیزی بخوریم اهورا خیلی مهمان نوازه !
با تشر گفتم 
_داداشم بندگان خدا کار دارند ..مگه‌نه آقایون ؟
ارسلان که فهمیده بود چه خبره آروم خندید و گفت
_ من متاسفم بفرمایید تو ویلای من با هم صحبت می کنیم !
سریع با اخم گفتم
_ آقایون دیرشون شده!!!
 فرزام سعی کرد آخرین تمناهاشو بکنه تا شاید چیزی تغییر کنه
_کاپیتان خواهش می کنم برگرد رو عرشه 
پوزخندی زدم
_ لابد با ارسلان
_بله لطفا
_ حتی فکرشم از سرت بکن بیرون
ارسلان یهو دور از تصورم گفت
_ شما که نمی خواید اهورا رو از من بگیرید ؟
با عشق زل زده بودم بهش 
برادرم میترسید از اتفاقا که معلوم نبود چی بودن و چجوری بمون حمله میکردن
رهام_ اون یه اتفاق بود.. تو قرن یه بار می افته قشنگ خِر ما رو گرفت
ارسلان با عصبانیت گفت
_ ممکنه بازم این اتفاق بیفته ! سر همون اتفاق اعصاب واسه اهورا نمونده..و دیگه داداش من برنمی گرده!کی جواب گوعه؟
 اشکان_ به خدا این محموله اصلاً خطرناک نیست
ارسلان_ من به خطرناکی یا بی خطریش کاری ندارم ؛اهورا دیگه نمیخواد !!این مهمه نه چیزای دیگه..بیشتر از این با حرفا اذیتش نکنید که پرت بشه به گذشته تلخمون!
اشکان _فقط برای آخرین بار کاپیتان..ما هیچ وقت دوست نداشتیم یه کار بلدی مثل شما از پیش ما بره 
_بفرمایید بیرون 
ارسلان_بعدن با شما صحبت می کنم و با اهورا یه تصمیمی می گیریم
 فرزان با درد یه نگاهی به من کرد 
_اهورا لطفاً 
بعد رو به ارسلان ادامه داد
_فقط تو میتونی راضیش کنی
بیخیال به طرف آشپزخونه قدم برداشتم و بلند گفتم 
_ صبحانه من چی شد؟
 ترلان از چارچوب آشپزخونه اومد بیرون و گفت 
_بفرمایید آمادست 
با قدم های آروم ولی استوار راه افتادم**♡
ترسا**
ارسلان اول صبح که بیدار شدم گفت: تو اتاق نگه داشتم که کراواتم رو ببندی
 یعنی قبل از من هیچ وقت کراواتشو نمیبست؟
 واقعا نمیدونم چی بگم
 قبل از اینکه من بیدار شم بیدار شده بود و داشت موهای پرکلاغیشو درست می کرد 
 از توی آینه دید که بیدار شدم و گفت خوب شد زود بیدار شدی و گرنه باید بیدارت می کردم که کراواتمو ببندی!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#کاسپین
#نویسنده :@faatiimaa_dh 
#پارت_23
#لایک_کامنت_یادت_نره💋🐰
الانم رفته بود پیش اهورا 
ای کاش تو خونه بود که ازش اجازه می گرفتم یک کتاب از توی کتاب خونش بردارم و بخوندم .
من که چیزی نداشتم و حوصلم سر رفته بود اطراف رو دید میزدم که برم پایین ولی یه تابلو خوشکل چشممو گرفت
 یه پسر نسبتا خوشگل بود که از نگاه کردن بهش سیر نمی شدم
ته ریش های مرتبی داشت و یه تاج نازک روی سرش بود
هرکی بود نیم رخش رو نقاشیش کرده بودن 
عجب نیم رخ دافیییی!
 سرش رو یکم بالا داده بود و دود سیگارش از دهن نیمه بازش بیرون زده بود
 چشمای درشتش روی هم بسته بود و مژه های بلندش رو به رخ می کشید 
با لب های قلوه ای که تو نقاشی از قرمزی انگار آلبالو بودن 
کسی کنارم قرار گرفت 
متوجه شدم ولی انقدر که این عکس قشنگ بود دوست نداشتم ازش چشم بردارم و به کسی که جفتم بود نگاه کنم
_داداشمه!
به ارسلان نگاه کردم
_اهورا؟
ابرو بالا انداخت و خندید
_معلومه که نه شبیهش نیس
گنگ نگاهش کردم
_احساس می کنم اینو تو خونه اهورا هم دیدم؟!!
 سر تکون داد 
_آره بالای در ورودیش سنگ کاری شده
_اما این داداشت کجاست؟
 لبخند تلخی زد
_ نمیدونم شاید هزاران متر زیر آب!
 متوجه نشدم ولی دیگه هم دوست نداشتم ازش چیزی بپرسم که ناراحت شه
 دوباره زل زدم به عکس که گفت 
_می خوام برم اصطبل اسب بام میای ؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...