رفتن به مطلب

رمان گره سرنوشت | eli_hoseini کاربر انجمن‌ نودهشتیا


Elsa__f4_a
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: گره سرنوشت 

نام نویسنده: eli_hoseini

ژانر: عاشقانه، 

خلاصه:

السا تک‌دخترِ 

 

خانواده‌ی مهرآرا ،

 

 یک دختر بیست ساله

 

 در هفده سالگی خانه‌ی 

 

کودکی هایش را برای

 

 عشقی واهی ترک می‌کند

 

 ، حال زندگی در حالِ است

 

، تکراری از جنسِ گذشته‌ای 

 

تلخ ولی این میان دخترکِ ساده 

 

شیطنت هایش رنگ می‌بازد.

 

 

مقدمه: 

 

پسرک، قلب شیشه‌ای

 

 را برداشت، خواست

 

 ترمیمَش کند اما افسوس

 

 که کسی ناجوانمردانه

 

  این قلبِ شیشه‌ایِ حساس

 

 را تکه-تکه کرده بود،

 

 پسرک همین که فهمید 

 

این قلب درست نمی‌شود،

 

 اشکهایش سرازیر شد

 

 آخر او به این قلبِ شیشه‌ای 

 

دلبسته بود.

پارت1

 

 

تازه از خواب بیدار شده بودم 

بعد یه دوش ده دقیقه ای رفتم 

جلو اینه موهامو شونه کردم

 بعدش یه مانتو چارخونه 

با شلوار جین شال مشکی تنم کردم 

 رفتم از اتاق بیرون 

عه درسا بیداره 

السا: سلام درسا چه زود بیدار شدی 

_ عه سلام ابجی خانوم 

چه عجب شما از خواب نازتون بیدارشدین

_ دختر الهی کور شی 

چشم نداری ببینی یه ساعت ازت بیشتر خوابیدم

درسا باخنده _ اختیار داری 

خواهر این چ حرفیه شما ده سال بخواب کیه

 ک بزاره.

بعدش زبونشو برام دراورد 

جواب دادم

کوفت بچه ننه بابات بهت ادب یاد ندادن 

خندید عاشقه خنده هاش بودم 

درسا دوستمه که سه سال پیش

 وقتی از شیراز رفتم باهاش دوست شدم

 چشای سبز گربه ایی داره با مژه های بلند

 لباش کوچولوعه دماغشم عملیه 

موهاش برعکس من کوتاهه کوتاه پسرونه 

نه یکم پایین تر از چونشه

 درکل قیافش با مزه و زیباس

 قدشم از من بلندتره تقصیره اون نیس

 من زیادی کوتاهم خخ 

بعد اینکه بهش گفتم ادب نداری

 گفتم بیا یچی بخوریم من برم سرکار

 توام بری ب درست برسی

راه افتادم ب سمت اشپزخونه 

میز صبونه ام ک مث همیشه درسا زحمتشو کشیده بود

 واسه خودمو درسا دوتا چای ریختم

 نشستم پشت میز شروع کردم ب لقمه گرفتن 

برا خودم لقمه اولو نجوییده

 با جیغ درسا پرید تو گلوم

درسا: السااا

من. چ مرگته روانیی

_ اجی اخه من

_اخه تو چی؟!

_اجی میشه امروز نرم سرکلاس

_چرا؟

_چرا نداره اجیی خو میخوام برم خرید

_خرید چی؟

 _ السااا چقد سوال میکنی 

خو خرید دیگه

عصبی گفتم باشه برو ولی قبله ظهر باید خونه باشی

بعدش چاییمو سر کشیدم

 از جام بلند شدم سویچ ماشینو برداشتم 

براش بوسی تو هوا فرستادم _ فعلنت کوچولو

 قبله ظهر میزنگم خونه نباشی بیچارت میکنما 

خنده ای دندون نمایی کرد _ چشم قبل از ظهر میام

از خونه اومدم بیرون سوار ماشین شدم 

راه افتادم ب سمت ارایشگاه همونجوری ام

 ب فکر فرو رفتم

من السا تک دختره خانواده مهر آرا

 دارم کار میکنم هه اونم واسه چی 

برای اینکه با عاشق احسان شدن

 خانوادم ولم کردن گفتن تو دختر ما نیستی 

من احمق فک میکردم اگه خانوادم ولم کنن

 حداقل احسان باهام میمونه 

ولی اونم باهام نموند سه سال پیش

 با بی رحمی ولم کرد

 اگه سه سال پیش با درسا اشنا نمیشدم 

شاید تا الا مرده بودم 

درسا الا تنها کسیه ک دارمش

 شاید بهتره بگم همه کس منه چون

 ازم کوچیکتره همش باید حواسم بهش باشه 

هرچند سخته اون تا سه سال قبل 

تنها تو ایران زندگی میکرد خوشش نمیومد 

با خانوادش بره کانادا 

هه وقتی احسان ولم کرد 

ن پول داشتم ن خونه ن چیزی برا خوردن

 ولی بعد اشناییم با درسا هم تونستم 

تو ی ارایشگاه شروع ب کار کنم هم اینکه 

ازم خواست تو خونه اون زندگی کنم 

هرچند الا سه دنگ خونه رو ازش خریدم

 تا راحت باشم بدون هیچ خجالت یا چیزه دیگه

 تو همون لحظه یاده اشناییم با احسان افتادم

 5سال پیش وقتی دوستم ساناز بر اثر تصادف از دست دادم

 حالم خیلی بد بود دوماه تموم حرف نزدم

 بعد دوماه رفتم به روستایی که عمه ای بابام

 اونجا زندگی میکرد همونجا باهاش اشنا شدم 

انگار خاله ای اونم تو همون روستا بود 

اولش که باهم رفیق بودیم بعدش دوست شدیم

 وقتی ام اومد خاستگاریم جواب رد شنید

 ولی از رو نرفت خانواده منم همش ردش میکردن 

تا اینکه من فرار کردم الان عین سگ پشیمونم

 ولی چه میشه کرد هوف از فکر اومدم بیرون رسیده بودم 

به ارایشگاه از ماشین پیاده شدم رفتم 

ب سمت ارایشگاه به محظ وارد شدنم

 نگین دوید سمتم_ سلام السا جون خوبی گلم زودی بیا که واست مشتری اومده بعد

 بوسی کاشت رو لپم خندم گرفته بود 

خشک شده دستمو گذاشتم رو جای بوسش

 از بوس متنفرم جاشو پاک کردم

 رفتم لباسامو عوض کردم از مائده سراغ نگین رو گرفتم 

گفت تو سالن عروس منتظرمه 

اه باید ناخنای عروسیو مانیکور کنم

 درسته عاشقه شغلمم ولی از درس کردن

 عروس بدم میاد همش ادم میترسه گند بزنه ایی 

 

درسا.

 

بعد رفتن السا زودی چندلقمه صبونه خوردم

 نباید وقتو از دس میدادم

 زیرا السا مطمئنن میزنگه خونه ببینه اومدم یا نه

 رفتم تو اتاقم مانتو لی ابی ب همراه شلوار جین ابی

 یخی و شال مشکی پوشیدم کفشامم پام کردم

 سویچ ماشینو برداشتم دویدم به سمت ماشین

 تا سوارش شدم پامو گذاشتم رو گاز 

تا زودتر برسم

 اونجایی ک من میخواستم خرید کنم تو کرج بود 

باید زود میرسیدم اخه با این ترافیک 

تهران مگه زود هم ادم میرسه

 خندم گرفت خم شدم تا ی اهنگ خوب پیدا کنم بزارم

 همیجوری ک داشتم دنباله اهنگ میگشتم 

یهو با صدای وحشناک برخورد ی ماشین ب ماشینم

 سرمو اوردم بالا

 دهنم وا موند وای خاک ب سرم

 من الا چ غلطی کنم خشک شده 

از ماشین پیاده شدم السا منو میکشه

پارت 2

 

 

با ترسو لرز راه افتادم

 

 ب سمت ماشینی ک باهاش تصادف کرده بودم

 

 ی پسره ازش پیاده شد 

 

سرمو اوردم بالا نگاش کنم 

 

تا سرم اومد بالا

 

گررررخیدم این چقد ترسناکه

 

 صدای جیغم بالا رفت

 

 یاخدااااااا تو کیییی چقد گنده اییی

 

پسره پکر نگام کرد باز جیغ زدم 

 

برررررو غلط کردم فقط بروووو

 

صدای خنده ای پسره بلند شد 

 

از جیغ کشیدن دست کشیدم 

 

بهش نگاه کردم

 

پسره باخنده. 

وایی قیافشو واییی خدا

 

بلند بلند خندید 

حرصم دراومد زشت اورانگتون 

 

درسته باهاش تصادف کردم 

 

قرار نیس ک بهم بخنده

 

 با چشای غضبناک نگاش کردم

 

 بلندتر خندید

 

 بدجور حرصم دراومد

 

 رفتم جلوش وایسادم

 

 با چشای پر سوال نگام کرد 

 

رو پاشنه ای پا وایسادم

 

 هنوز داشت نگام میکرد 

 

با زانوم محکم زدم وسط پاهاش

 

 با جیغ گفت آااااااااااااخ 

 

 که من خودم ریختم پرام موند 

 

اخه مگه پسرم جیغ میزنه عجباا 

 

خندمم گرفته بود وای چه باحال گفت

 

 اخ چقد قشنگ جیغ میزنه از خنده خم شده بودم 

 

که پاهای یکی رو جلوم دیدم سرمو اوردم

 

 بالا با دیدنه پسره خودمو خیس کردم 

 

وحشتناک نگام میکرد تا دستشو اورد بالا بزنه

 

 بهم دو پا داشتم چهل تا دیگه قرض کردم 

 

پریدم تو ماشین قفل مرکزی رو زدم وحشتناک زد

 

 به شیشه خیلی عصبی بود

 

 تنها راهش اینه به السا بگم بیادش کمکم

 

 زودی شماره شو گرفتم

 

 اه از شانس گند من جواب نمیداد 

 

بعد سال ها بالاخره جواب داد

 

 _ جانم درسا چیزی شده قشنگم

 

میگم که السا میشه بیای کرج

 

چرا بیام کرج؟

 

نکنه تو راه تصادف کردی؟

 

سکوت کردم ک با داد 

 

السا. درسااا با توام میگم تصادف کردی دختر؟!!

 

اروم گفتم اره اجی

 

_اه چرا گذاشتم بری حالا حالت خوبه؟

 

اره اجی من خوبم ولی خو اینی ک 

 

باهاش تصادف کردم خیلی ترسناکه

 

صدا خنده السا رفت رو مخم باخنده

 

 _باشه دختر الا خودمو میرسونم

 

بعد گوشیو قطع کرد سرمو اوردم 

 

بالا با دیدن نگاه پرتمسخره پسره اخمام پررنگ تر شد

 

 پسره با صدای پرتمسخری _اخی زنگ زدی

 

 بزرگترت بیاد

 

حرصی گفتم خفه

پارت3

 

 

پسره وحشتناک نگام کرد 

 

و با صدای وحشتناکتری 

 

_ تووووو چی زر زدی 

 

یعنی ب معنای واقعیه کلمه 

 

داشتم خودمو خیس میکردم 

 

خاک ب سرم ترسوام

 

 پسره محکم زد ب شیشه

 

 ولی بازش نکردم منتظر السا بودم

 

 اه چرا دیر کرد نمیگه منو این بکشه 

 

همونجوری داشتم تو دلم ب السا بد و بیراه میگفتم 

 

ک چرا دیر کرده یهو ماشین السا رو دیدم

 

 چشام برق زد اومدش ب سمتم اروم زد 

 

ب شیشه شیشه رو کشیدم پایین 

 

_درسا بیا پایین از ماشین پیاده شدم 

 

رفتم کنار السا وایسادم 

 

حالا ک اون اومده بود دلو جرت پیدا کرده بودم

 

 خندم گرفت ن به چند دقیقه پیش

 

 ک داشتم خودمو خراب میکردم ن ب الان

 

 السا با صدایی رسا ب پسره _ مشکلی پیش اومده

 

 هنوز پسره رو ندیده بود تا پسره برگشت

 

 جواب السا رو بده هم چشا اجیم گرد شد چشا پسره

 

 صدای اروم پسره چشا منم گرد کرد 

 

با صدایی اروم _السام 

 

ولی قیافه اجیم بدجور توهم رفته بود 

 

_ جناب خسارتتون 

 

چقد شد تقدیم کنم 

 

پسره _ السا منو یادت نیست 

 

ابجی کلا ب رو خودش نیاورد 

 

بعد دسته چکشو برداشت و

 

 خسارت اونو نوشت حتی فک کنم زیاد نوشته بود

 

 چکو گرفت ب سمت پسره

 

 ولی اون کلا چشاش رو السا خیره بود و اصا حواسش ب چیزه دیگه نبود 

 

چشای السا عصبی شد چکو گذاشتش زیر برف پاک کنه ماشینه پسره 

 

سویچ ماشینشو داد بهم _با ماشین من برو خودم میبرم ماشینتو میدم تعمیرش کنن 

 

اروم گفتم ببخشید اجو

 

_ فدای سرت عزیزدلم

 

  راه افتادم ب سمت ماشین ابجی سوارش شدم

 

السا

 

سوار ماشین درسا شدم

 

 هه ابجیم با احسان تصادف کرده بود

 

 رفتم تو فکر تا شب تو خیابونا پرسه زدم

 

 اشک ریختم بعد سه سال دیدمش

 

 بایدم اشک بریزم فک نمیکردم بیاد کرج 

 

اونکه شیراز بود هرچند خود منم شیرازیم

 

 ولی از سه سال پیش ک اومدم اینجا دیگه برنگشتم 

 

ب شیراز هه چند روز پیش فهمیدم

 

 خانوادم از ایران رفتن ب درسا چیزی نگفتم

 

 ولی بدجور دلم گرفته از زمونه

 

 من دلتنگ خانوادمم

پارت_4

 

یهو با صدای زنگ گوشیم از فکر اومدم بیرون 

 

بهش نگاه کردم با دیدن شماره ای درسا

 

 زودی جواب دادم

 

السا. جانم ابجی

 

درسا. کجایی تو دختر نمیگی میمیرم از نگرانی ـ

 

واقعا خجالت کشیدم

 

 از بس تا الا ک نزدیکای شبه 

 

درسا رو نگران کرده بودم

.

من. ببخشید شرمندتم خواهری الا میام عزیزدلم

 

درسا. دشمنت عشقم باشه پس منتظرتم

 

من. فعلا میبینمت عشقم

.

گوشیو قطع کردم راه افتادم

 

 ب سمت ماشین سوارش شدم 

 

حتی حوصله اهنگ هم نداشتم براهمین

 

 فقط گازشو گرفتم ب سمت تهران 

 

بعد دوساعت بلاخره رسیدم 

 

ماشینو پارک کردم راه افتادم ب سمت در خونه.

 

احسان

 

با فرار السا واقعا اعصابم ریخت بهم 

 

این دوست اسکلشم ک نذاشت ببینمش

 

 هووف چقد با این دوستش دعوام شد

 

 دوستشم ک از خودش پرروتر و زبون دراز تر بود

 

 کلی رو مخم راه رفت با اعصابی خراب رفتم خونه 

 

تو خونه هم ک با الهام ابجیم دعوام شده

 

الا مثلا باهام قهری

 

 بدرک قهره ک قهره اون

 

 جلو السا واسم پشیزی ارزش نداره 

 

ک الا واسم فاز قهر گرفته

 

 خوبه خودش باعث بانیه جداییه من السا بود

 

پارت_5

 

ساعت ها ب دیوار اتاق زل زدم

 

 و یاد و خاطره هام رو مرور میکنم

 

 چرا بعد اینهمه وقت الان باید ببینمش 

 

ذهنم توان نداره و 

 

ی کتاب از کتابخونه برمیدارم 

 

شاید بتونم ذهن اشفته ام رو اروم کنم

 

 اما فقط صفحات رو نگاه و چیزی نمیبینم

 

 بازم ب فکر میرم ب روزای خوبی ک با السا داشتم

 

 ب خنده هامون شادیامون فکر نداشتنش 

 

داره روانیم میکنه چرا اینجوری شد اخه

 

 با صدای باز شدن در اتاق از فکر اومدم

 

 بیرون

 

مادر به قربونت چرا امروز کسلی 

 

هرچی صدات کردم واسه نهار نیومدی

 

هیچی نداشتم بگم من صدایی نشنیده بودم 

 

غرق در خودم بودم دوست داشتم سرمو بزارم

 

 روی دامن مادرم شاید ارامشی ک چندساله ازم

 

 دور شده دوباره برگرده 

 

مادر دستمو گرفت و من فقط تو چشماش نگاه کردم

 

 نمیدونم حاله نزارمو فهمید یا نه

 

 ولی بوسه ای محبت امیزی به پیشونیم زد 

 

گفت بیا نهار امادس پسرم

 

رفتم پایین فقط منو مادرم بودیم

 

 بابا ک سرکار بود الهامم طبق معمول رفته بود ولگردی

 

بوی غذا مستم کرد از صبح هیچی نخورده بودم 

 

و فقط ب فکرو خیال سپری کرده بودم 

 

مادر دوباره نشست کنارم و هیچ نگفت 

 

شاید منتظر بود من حرفی بزنم

 

 اما من روز خوبی نداشتم

 

 گفت اتفاقی افتاده عزیزدل مادر

 

گفتم ن صبح ی تصادف کوچیک داشتم

 

 الا حالم زیاد مساعد نیست فقط همین

 

با نگرانی گفت چیزیت ک نشده

 

ن مادر من خوبم

 

فدای سرت عزیزمادر ماله دنیا ارزش نداره

 

 همینکه خودت خوبی الهی صدهزار مرتبه شکر

 

اما نمیدونس تصادف من تصادف روحم بود 

 

ک داره ازارم میده

پارت_6

 

غذا از گلوم پایین نمیرفت 

 

بزور دو لقمه خوردم واقعا حالم بد بود

 

 بعد سه سال دیدن دختری 

 

ک دیوانه وار عاشقش بودم

 

 بایدم حالمو بد میکرد

 

 مخصوصا اینکه کلا حسابم نکرد

 

 انگار منی وجود نداشتم

 

 قلبم بدجور درد میکرد بازم دردی 

 

ک تو این سه سال اروم قرار واسم نذاشته بود

 

 اومد سراغم از جام بلند شدم 

 

دستت درد کنه مادر خیلی خوشمزه بو

د

تو ک چیزی نخوردی مادر

 

نه سیر شدم اخه اشتها ندارم

 

راه افتادم ب سمت پله ها 

 

وارد اتاقم شدم باید میرفتم سرکار 

 

ولی حالم بد بود لباسامو عوض کردم

 

 سوار ماشین شدم راه افتادم ب سمت شرکت

 

السا

 

تا رسیدم خونه زودی دویدم ب سمت اتاقم

 

 لباسامو کندم رفتم زیر دوش اب سرد 

 

خیلی سرد بود ولی حال من بد بود سرد بودن

 

 اب اصلا برام مهم نبود بعد ده دقیقه از حموم

 

 اومدم بیرون لباس پوشیدم رفتم تو پذیرایی 

 

درسا داشت کتاب میخوند نشستم کنارش

 

 _ خوبی ابجی

 

اروم گفتم اهوم

 

درسا میشه برام ی فنجون قهوه بیاری 

 

سرم درد میکنه

 

باشه 

راه افتاد ب سمت اشپزخونه

 

 کتابی ک داشت میخوند رو برداشتم 

 

بازش کردم 

 

رفتم همون صفحه ای ک اون داشت میخوند

 

 با دیدن صفحه چشام گرد شد 

 

عکس علیرضا تو کتاب اون چیکار میکرد 

 

چرا باید عکس داداش من تو کتاب اون باشه

 

 میخواستم صداش کنم و سرش داد بزنمو

 

 بگم عکس داداشم دست تو چیکار میکنه 

 

ولی جلو خودمو گرفتم باید اروم میشدم 

 

کتاب رو گذاشتم سرجاش

 

 ولی اخه درسا علی رو از کجا میشناخت 

 

منی ک خواهرشم سه ساله ندیدمش 

 

بعد درسا از کجا عکسشو اورده یادم اومد

 

 اون شبی ک زنگ زدم ب علی و حرف نزدم

 

 فقط ب صداش گوش کردم

 

 بعد ک قطع کرد زار زدم 

 

اره من اون شب عکس علی رو ب درسا نشون دادم

 

 بهش گفتم داداشمه مخالف سرسخت احسان 

 

هه کاش ب حرف یدونه داداشم گوش کرده بودم 

 

علی ب من خرر گفت احسان خوشبختم نمیکنه 

 

ولی من از همشون گذشتم خودم کردم

 

 ک لعنت برخودم باد

پارت_7

 

اشکم رو گونم غلتید 

 

همون لحظه صدای درسا اومد 

 

ابجی بیا اینم قهوه ات 

 

از دستش گرفتم اومد کنارم نشست 

 

واسه خودشم قهوه ریخته بود

 

 همونجور ک ب بخار قهوه خیره شده بود 

 

حرف زد میدونم ک عکس داداشتو 

 

لای کتابم دیدی

 

 السا من سه ساله عاشقه داداشت شدم 

 

تو از داداشت تعریف کردی حرف زدی 

 

جلو چشم بهش زنگ زدی تا صداشو بشنوی

 

 دله منم لرزید براش خو خودتم میدونی 

 

ک صدای داداشت خیلی قشنگه 

 

حتی اینستاشو بهم نشون دادی منم دیدمش

 

 هروقت عکس از خودش گذاشت دله منم لرزید

 

 صداش بغض دار شد نمیخواستم عاشقش بشم

 

 ولی شدم منو ببخش ابجی 

 

اشکاش با سرعت بیشتری ریخت

 

 پس دله درسا واسه داداشه من لرزیده 

 

باورم نمیشد درسا اروم 

 

_السا میدونم ک داداشت هیچوقت منو دوست نخواهد

 

 داشت ولی اخه فراموش کردنش خیلی سخته

 

_ اجو میخوای صداشو بشنویی 

 

با چشای پر ذوق نگام کرد بهش لبخند تلخی زدم

 

 فقط خداکنه علی با مامان اینا نرفته باشه خارج

 

 وگرنه تموم ذوق درسا کور میشه 

 

گوشیمو برداشتم شمارش ک تو گوشیم سیوش کرده بودم

 

 یدونه ای ابجیش بهش زنگ زدم 

 

شروع کرد ب بوق خوردن بعد سه تا بوق 

 

صدای خسته ای داداشم تو گوشم پیچید 

 

اشکام روان شد

 

الو الو چرا حرف نمیزنی.

 

مررض دارری هی میزنگی حرف نمیزنی.

 

با صدای ارومی گفتم علی

 

 صدام اونقد اروم بود ک خودم نشنیدم چ برسه ب اون

 

 ولی شنید صدای ناباورش اومد

.

السااااااا خووودتی بی معرفت 

 

صداش گریون شد

 

 اخه بی معرفت نمیگی علی بدون من میمیره

 

 نمیگی من ک نفس داداشمم اون چطوررری بدوون من نفس بکشه

 

باگریه گفتم داداشیییی

 

جوون دل داداشیی

 

 کجایی عزیزدل داداشیی

 

 سه ساله رفتی بدون هیچ خبری

 

 نفس داداشیی نمیگی داداشم 

 

نگران میشه

 

ببخشید داداشی غلط کردم.

 

 کجایی الساا فقط بگوو 

 

همین الان خودمو میرسونم تورو خدا بگوو کجایی

 

علی من شیراز نیستم.

 

میدونم تموم شیرازو یا شاید بهتره بگم تموم فارس

 

 رو زیرو رو کردیم ازت خبری نبود 

 

اون احسان عوضی هم بی خبر بود ازت 

 

السااا مردیم تو این سه سال کمر بابا شکست مامان پیر شد 

 

الساااا

 

داداشی بیا اینجاا

 

کجایی فقط بگوو همین الان میاام.

 

من تهرانم

پارت_8

 

 

علیرضا داداش السا

 

 

 

تازه رسیده بودم خونه

 

 واقعا خسته شده بودم 

 

رفتم حموم ی دوش بگیرم بعدش بخوابم

 

 تو حموم بودم ک صدا گوشیمو شنیدم

 

 اولش گفتم بیخیال هرکیه باز میزنگه

 

 نمیدونم چرا ی حسی میگفت برو جواب بده

 

 حوله پیچ وارد اتاقم شدم

 

 چشمم افتاد ب عکس خودمو السا ک رو دیوار بود

 

 چشام پره اشک شد چقد دلم براش تنگ شده 

 

اخه نامرد با خودش نمیگه داداشم دلش تنگ میشه

 

 نگرانم میشه الان سه ساله ازش بی خبرم

 

 تموم فارسو زیر پا گذاشتم تا بتونم پیداش کنم

 

 دوستاش گفتن 

 

السا از ایران رفته

 

 وقتی مامان بابا فهمیدن پیر شدن دوتاشون

 

. بدجور بهش وابسته بودیم

 

 رفتنش بدجور شکست مارو

 

 مامان بابا همش میگفتن السا فقط برگرده 

 

خودمون براش عروسی میگیریم 

 

ولی اون رفته سه ساله ک نیست

 

 چشامو از عکس برداشتم گوشیو جواب دادم

 

الو الو چرا حرف نمیزنی 

 

مرض داری میزنگی نمیحرفی

 

صداش اومد

 علی. 

باورم نشد خودش باشه

 

خشکم زد 

 

صدا السااا بود 

 

اررره صدا خودش بود

 

 صدای قشنگ خواهرم بود

 

 بعد سه سال صداشو شنیدم 

 

صدا خوده خودشه السااا خودتیی

 

بعد نیم ساعت حرف زدن باهاش 

 

ازش پرسیدم کجاس گفت کرجه

 

 گوشیو قطع کردم لباس پوشیده نپوشیده

 

 سویچ ماشینو برداشتم 

 

دویدم ب سمت پارکینگ 

 

ماشینو روشن کردم و گاز دادم 

 

ب سمت فرودگاه باید هرچه زودتر میرفتم پیشش

پارت_9

 

نگرانشم واقعا

 

 اعصابمم خورده

 

 تو این سه سال کجا خوابیده 

 

چی خورده همشون داشتن

 

 داغونم میکردن

 

 جلوی فرودگاه پارک کردم

 

 رفتم بلیت بخرم

 

سلام ی بلیت میخواستم واسه تهران.

 

واسه چ ساعتی. هرچه زودتر بهتر.

 

ی بلیت داریم از شانس شما 

 

پروازش ده دقیقه دیگه اس 

 

بلیتو خریدم نشستم تو سالن انتظار

 

 بعد اینکه تو بلندگو اعلام شد 

 

ک باید بریم سوار هواپیما شدم 

 

سرمو ب صندلی تکیه دادم چشامو بستم

 

 شاید واسه چند دقیقه هم شده بخوابم 

 

خیلی خسته بودم خیلی زیاد

 

 کار امروزمون زیاد بود نمیدونم کی چطوری خوابم برد

 

 با صدای مهماندار چشامو باز کردم

 

 اقا رسیدیم 

 

اروم از جام بلندشدم 

 

من ک چیزی همرام نداشتم

 

 براهمین از هواپیما اومدم پایین

 

 یکم حالم خوب نبود رفتم ب طرف

 

 تاکسی های پارک شده جلو فرودگاه

 

 اقا بفرمایید برسونمتون 

 

نگاش کردم

 

یه پیرمرد 50 60 ساله بود

 

باشه 

 

اقا بیاید سوارشید 

 

تو ماشین نشسته بودم یادم افتاد 

 

من ک ادرس خونه السا رو نمیدونم

 

 گوشیمو دراوردم

 

 بهش زنگ زدم ی بوق نخورده 

 

صدای قشنگش تو گوشم پیچید سلام داداشی

 

ابجی ادرسو بفرس برام من الا تهرانم

 

 چشم داداشی

 

با صدای اس مس گوشیو نگاه کردم 

 

ادرسو نشونه راننده دادم _منو ببرید اونجا

پارت_10

 

راننده _ اقا رسیدیم

 

 کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم 

 

ب خونه ای جلو روم نگاه کردم 

 

ی خونه شبیه خونه ویلایی بود

 

 ولی کوچیک زنگو فشار دادم صدای

 

 ی دختر اومد کیه 

 

سلام ببخشید اینجا خونه ای السا هست

 

بله بله بفرمایید درو باز کرد رفتم

 

 تو خونه ی نگاه ب حیاط کوچیکش انداختم

 

 قشنگ بود بایدم قشنگ باشه

 

جلو دره خونه ی دختره وایساده بود

 

 رفتم نزدیکش دستشو ب سمتم دراز کرد

 

 ی نگاه ب دستش انداختم و باهاش دست دادم 

 

سلام من درسا هستم دوست و همخونه ای السا

 

 از اشناییتون خوشبختم

 

سلام همچنین. 

 

دستشو گرفت سمت در 

 

بفرمایید رفتم تو خونه تا پامو گذاشتم

 

 داخل یچی پرید بغلم سرمو اوردم پایین 

 

با دیدن ابجیم بغضم گرفت

 

 السااااا ابجی خوووبی

 

محکم بغلش کردم دلم براش خیلی تنگ شده بود

 

 باورم نمیشد بعد سه سال خواهرمه ک بغلش کردم

 

 صداشو شنیدم داداشی خودتی باورم نمیشه

 

 بعد اینهمه سال تو بغلتم 

 

اشکاش پیراهنمو خیس کرد سرشو اوردم

 

 بالا اشکاشو پاک کردم 

 

نبینم گریه کنی ابجی

 

_باشه داداشی بوسی رو گونم کاشت 

 

خندیدم پیشونیشو بوسیدم 

 

خیلی خوشحالم بعد سه سال

 

 دیدن السا بدجور خوشحام کرده

 

 رفتیم تو پذیرایی نشستیم 

 

من_خب خب السا خانوم تعریف کن 

 

ببینم چطوری سر از اینجا در اوردی.

 

 با لبای خندون _تیام رو یادته علی 

 

همونکه نامزد دوستم تانیا بود من بهش

 

 میگفتم دادا تیام

 

 _اره ابجی یادمه چطور

 

_هیچی دیگه اون کمکم کرد از شیراز برم 

 

اومدم تهران میخواست برام خونه بخره 

 

که با درسا اشنا شدم و دیگه اومدم اینجا

 

 الانم خیلی مدیون درسام راستی

 

 تو آرایشگاه خاله ای تیام کار میکنم 

 

_السا چرا تانیا رفیق فابت 

 

به همه مون گفت ازایران رفتی؟! 

 

_خب علی من ازش خواستم 

 

هرچند میگفت اونقد که علی اومده 

 

پیشم خواهش التماس کرده کم مونده 

 

لو بدم جا تو ولی اینکارو نکردم 

 

_اهان

 

تو پذیرایی نشسته بودیم دوستش برامون

 

 شربت اورد ی لیوان برداشتم 

 

السا واسم اتفاقای این سه سالو تعریف کرد

 

 باورم نمیشد خواهرم اینهمه سختی کشیده باشه

 

 ولی خم ب ابروش نیاد. 

 

میدونستم السا قویه ولی تا اینحدشو دیگه ن

 

 ساعت 12شب بود بالاخره پاشدیم بریم بخوابیم

 

 خونشون سه خوابه بود اتاق سوم رو السا داد بهم

 

 گفت ک برم اونجا بخوابم.

 

السا

 

باورم نمیشد علی پیشم باشه 

 

خیلی ذوق کردم داداشم پیشمه 

 

بعد اینهمه وقت هرچقد سعی کردم بخوابم خوابم نبرد 

 

تا صب پلک روهم نزاشتم 

 

ب محض طلوع افتاد از اتاق رفتم 

 

بیرون صبونه خورده نخورده رفتم سرکار

 

 دیروزم ک نرفته بودم ساعت 4عصر بود

 

 از سرکار داشتم برمیگشتم خونه یادم افتاد 

 

ماشین درسا رو باید برم تحویل بگیرم

 

 صبم ک پیاده اومده بودم پس الا باید برم 

 

تحویلش بگیرم هووف تاکسی گرفتم

 

 بهش گفتم بره کرج ادرس تعمیرکاره رو دادم 

 

بعد دوساعت رسیدم ساعت شده بود 6

 

تا برگردم خونه میشه 8 خیلی ام خسته ام

 

 خمیازه ای کشیدم ماشینو تحویل گرفتم

 

 استارت زدم تا رسیدم ب خروجیه تعمیرگاه

پارت_11

 

با دیدن احسان چشام گرد شد

 

 اون جلو تعمیرگاه چیکار میکرد 

 

داشت نگام میکرد

 

السا خواهش میکنم ب حرفام گوش کن.

 

اعصابم ریخت بهم پامو رو گاز گذاشتم 

 

پشت سرمو نگاه کردم اونم داشت با ماشینش دنبالم

 

 میومد نباید میذاشتم ادرسمو بفهمه

 

 نمیدونم چی میخواد بهم بگه

 

 نمیخوامم بدونم حرفای اون روز 

 

هنوزم تو گوشم میپیچه از حماقتم بدجور پشیمونم

 

حرفاش تو سرم تکرار شد

 

دختری ک بخاطره من خانوادشو ول کرد

 

 ی روز منو هم ول میکنه برو گمشو دختره ای خیابونی

 

اونروز مردم

 

 از هرچی پسر بود متنفر شدم 

 

حتی از شهرمم بدم اومد

 

 اومدم تهران حالا بعد سه سال چیو میخواد

 

 بهم بگه من ازش متنفرم ب خودم ک اومدم

 

 دیدم اشک ریختم پوزخندی رو لبام نشست

 

 رسیده بودم جلو خونه ماشینو پارک کردم

 

 رفتم تو 

 

سلاام

 

سلاام ابجی معلومه از صب کجایی تو 

 

چرا گوشیتو جواب نمیدی مردم از نگرانی

 

ببخشید داداش شارژم ته کشید

 

سلام السا خوبی عشقم

 

خوبم فداتشم تو خوبی درسا جانم

 

 من برم لباس عوض کنم بریم بیرون شمام برید

 

 حاضر شید

 

چشم خواهری

 

علی تو چرا نرفتی

 

الساا تا نفهمم کجا بودی نمیرم

 

پاشو انداخت رو اون یکی پاش نشست

 

با دهن باز نگاش کردم

 

حرصی گفتم اقا علی سرکار بودم 

 

حالام برو

 

بعد حموم لباس پوشیده جلو اینه وایسادم 

 

ب چشام نگاه کردم چقد بی روح بودن

 

اخرای شب برگشتیم خونه 

 

خیلی خوش گذشته بود 

 

وای وای چقد درسا ب علی نگاه کرد 

 

مرده بودم از خنده دختره ای هیز 

 

ی لحظم چشاشو از رو داداشم برنداشت 

 

هرچقد بیش گونش گرفتم کارساز نبود

 

 باز ک یاده سوتیش افتادم خندم گرفت 

 

خل چل کم مونده بود غذا بزاره دهن علی 

 

پارت_12

 

علی هم مونده بود چیکارش کنه این کنه رو

 

 موقع برگشت من رو صندلی شاگرد نشستم

 

 علی رانندگی میکرد

 

 بهم گف دوستت چشه چرا اینقد خودشو 

 

میچسبونه ب ادم منم الکی خندیدم 

 

گفتم جوگیر شد بعد این همه وقت 

 

ی پسر خوشگل و خوشتیپ دیده

 

هووف چقد خوابم میاد چشامو بستم 

 

پشت پلکای بستم ی سایه دیدم چشامو باز کردم

 

 با دیدن اجیم اروم گفتم جونم خواهری کاری

 

 داشتی کنارم نشست سرشو گذاشت رو شونم

 

 دستمو انداختم دورش صدای بغضدارش

 

 ب قلبم چنگ زد

 

السا علی عشق داره؟!

 

خشک شدم پس بالاخره فهمید

 

 نمیدونستم چی بگم

 

امشب دیدم تو گوشی ب عکس یکی نگاه میکرد

 

 چرا بهم نگفتی اون عشق داره.

 

متاسفم فقط همینو تونستم ب زبون بیارم

 

 اشکاش شونمو خیس کرده بود.

 

اروم باش اون خیلی وقته داداشمو ول کرده

 

 اون داداشمو نخواس مطمئن باش

 

 اگه بخوای میتونی اونو عاشقش کنی

 

اخهههه چطوری اون عاشقهههه

 

منم بغضم گرفته بود ولی نباید گریه کنم 

 

چشم امید ابجیم ب منه تو بغلم بعد 

 

ی ساعت ارومش کردم سرمو بردم پایین 

 

ببینم خوابه یا بیدار چشاش بسته بود

 

 ولی هنوز رد اشکاش رو صورتش بود

 

پارت_13

 

اشکاشو پاک کردم سرشو گذاشتم 

 

رو بالش تا بخوابه خودم

 

 ک خوابم پریده بود گوشیمو برداشتم 

 

و رفتم تو تراس رو صندلی نشسته بودم 

 

باز ذهنم کشیده شد ب غروب

 

 اعصابم ریخت بهم اخه این چ شانسیه 

 

من دارم چرا باید همش جلو چشام ظاهرشه

 

 با دستم چشامو مالیدم تا شاید خسته شن بخوابم

 

 هووف رفتم تو فایلی از عکسای گوشیم

 

 ک برا گوشیم قبلیم بود برا این گوشی فرستاده

 

 بودمشون روشون رمز گذاشته بودم 

 

هه رمزی ک سه سال پیش رو این عکسا بود اسمه

 

 احسان بود دیگه فرست نکرده بودم عوضش کنم

 

 رفتم داخلش بعد اینهمه سال چشم خورد 

 

ب عکسی ک سرم رو سینه اش بود اشکم 

 

ریخت یاده اونروز افتادم سرمو گذاشته بود 

 

رو سینش میگفت تو تپش قلب منی

 

 لعنتی چطور سه سال بدون من قلبش باز تپش گرفت

 

 اخه؟!!!!

 

خندمم گرفته بود همه حرفاش بهم دروغ بود 

 

بازیم داد عوضی ولی من دیگه ازش متنفرم 

 

حتی بهش فکرم نمیکنم دیگه 

 

الانم از نفرت زیاد ذهنم مشغولش شده 

 

از جام پاشدم برم بخوابم فردا باید زود برم 

 

سرکار

صب با صدای گوشیم بیدار شدم درسا نبود 

 

تعجب کردم از من زودتر بیدار شده 

 

بعد گرفتن ی دوش لباس پوشیده رفتم تو سالن

 

 صداشون میومد

 

علیییی نکن ای نکن بیشور

 

یعنی چخبره چرا درسا داره جیغ میکشه

 

 دویدم تو اشپزخونه با دیدنشون پهن شدم

 

 کف زمین لعنتا این چ وضعشه

 

 باصدای بلند و خندون گفتم

 

اینجااا چخبره؟!!

 

ابجی بیا این داداشتو جمع کن داره موهامو میکنه

 

درسا رو شونه های علی بود علی هم داشت موهاشو

 

 میکشید تا بیاردش پایین

 

الساااا بهش بگو از رو شونم بیاد پایین

 

من که پهن شده بودم کف زمین با جیغ جیغ درسا

 بلندتر خندیدم

پارت_14

 

اونا با دیدن خندم تعجب کردن 

 

درسام از رو شونه داداشم اومد پایین

 

 بهه تازه یادش افتاده خجالت بکشه 

 

علی هم دستی ب موهاش کشیدو 

 

گفت السا فردا برمیگردیم شیراز

 

من نمیام.

 

یعنی چی ابجی سه ساله نیومدی هنوز نمیخوای

 

 برگردی ب شهرت؟؟!!!

 

علی تو میخوای باز حالم بد بشه؟

 

 نمیام چون یاده گذشته میوفتم 

 

و من اصلا اینو نمیخوام

 

اخه ابجی حداقل بزار ب مامان بابا بگم 

 

اونا سه ساله چشم انتظارتن

 

حرصی گفتم علی بیخیالشو 

 

الا هیچی نمیدونم اه اه

 

بدون صبونه از اشپزخونه رفتم بیرون 

 

صدای پای درسا رو شنیدم داشت دنبالم میومد

 

 میخواستم چیزی بارش کنم بدجور حرصی بودم 

 

ک دستشو انداخت رو شونم

 

صب کن منم برسون دانشگاه برگشتم نگاش کردم

 

 چشاشو مظلوم کرد میدونستم فقط برا اینکه حواسش

 

 بهم باشه تو راه تصادف نکنم میاد

 

تو ماشین منتظرش بودم بعد چند دقیقه پیداش شد

 

 سوار شد راه افتادم ک ی ساندویچ نون پنیری گرفت

 

 رو صورتم نگاش کردم 

 

اینجوری نگام نکن یالا بگیر بخورش

 

 از دستش گرفتم ی گاز ریز زدمش ولی واقعا از گلوم

 

 پایین نمیرفت

 

السا ابجی منتظرم تعریف کن

 

من. هن؟ چیو تعریف کنم

 

از دیشب ک اومدی خونه تو فکری

 

 حالت خوب نیس من تورو سه ساله میشناسم 

 

میدونم چیزی شده ک ذهنتو مشغول کرده 

 

دیشبم یادم رفت بپرسم الا منتظرم 

 

عشقم بگو چی ناراحتت کرده

 

 میدونی اگه نگی اونقد کنه میشم 

 

تا اخرش بگی پس خودت مث ادم تعریف کن

 

تو تعمیرگاه دیدمش

 

 خیلی سعی کرد یچی بهم بگه نمیدونم 

 

چی دیشب اعصابم بهم ریخته بود الانم بیخیالش

 

ابجی

 

جان

 

هنوز دوسش داری

 

پکر نگاش کردم

 

درساا حالت خوبه؟!

 

 من ازش متنفرم یادت رفته.

 

ن ابجی ولی ممکنه هنوز فراموش نکرده باشی

 

 وقتی ک نمیخوای گذشته یادت بیاد وقتی از گذشته

 

 فرار میکنی پس مطمئنن هنوز دوسش داری تو السا

 

پارت_15

 

اه درسا میگم نه یعنی ولم کن باو.

 

پامو رو گاز فشار دادم 

 

اصا اعصابم نزاشتن امروز 

 

اون از علی اینم از درسا

 

 اه بعد ده دقیقه رسیدم جلو دانشگاش از ماشین پیاده

 

 شد

خدافظ.

 

تنها نرو خونه میام دنبالت مواظب خودت باش 

 

فعلا

دستی براش تکون دادم گازشو گرفتم

 

صدای اهنگو زیاد کردم

 

 

از زبان احسان

 

هرچقد خواهش کردم 

 

ب حرفام گوش نکرد بدجور داغونم اخه

 

 بی معرفت چرا نمیزاره براش توضیح بدم 

 

وقتی رفتم تعمیرگاه ماشینمو بیارم دیدمش 

 

اومده بود دنبال ماشین دوستش خیلی سعی کردم

 

 باهاش حرف بزنم حتی تعقیبش کردم ولی از دستم در

 

 رف حالا ک فهمیدم تهرانه ادرسشو زیر سنگم باشه

 

 پیدا میکنم هرجور ک شده ب خیلیا سپردم برام

 

 پیداش کنن اون تمومه دنیامه عین سگ پشیمون شدم

 

 سه سال پیش وقتی اون حرفارو بهش زدم 

 

الهام بهم دروغ گفته بود فقط بخاطره دخترخالم

 

 ازشون متنفر شدم ولی دیر فهمیده بودم 

 

ک اون دروغ گفته السا رفته بود الهام بهم گفت

 

 السا با پسرهمسایه شون وقتی ک با من بوده با اونم

 

 رل زده بهم گفت حتی باهم قول قرار ازدواج گذاشتن

 

 من یادم رفته بود ک عشقم برای من بود ن کس دیگه

 

 ای همه چیو یادم رفته بود انروز

 

 هه فرداش فهمیدم از حرفاشون ولی دیگه السایی نبود

 

 ک براش توضیح بدم تمومه فارسو زیرپا گذاشتم نبود

 

 ک نبود حتی ب ذهنمم نمیرسید اون اومده باشه تهران

 

 همون سه سال پیش اومدیم کرج

 

 وقتی ک رفیق فاب السا به هممون گفت اون از ایران

 

 رفته هنوز نفهمیدم چرا بهمون دروغ گفت

 

 چرا نذاشت بیشتر دنبالش بگردیم از خریت خودم

 

 خجالت میکشم چرا ب حرف دوستش گوش کردم

 

 شاید خودم دنباله رفتن السا بودم ک تلاش نکردم

 

 برا پیدا کردنش گوشیم زنگ خورد نگاش کردم

 

 دوستم بود جانم داداش

 

سلام احسان جان خوبی داداش خبر مهمی دارم برات

 

خوبم داداش زودباش بگو پیداش کردی؟

 

ارره داداش احسااان مژده گونی بده بالاخره

 

 پیدا کردم عشقتوووووو

 

ذوق زده گفتم خدایاااااااااا شکررررررررت عشقمووو

 

 پیدا کرررررد خدایا شکررررررت

 

صدای خنده ای دوستم اومد

 

 باخنده احسان نمیری از ذوق زیاد

 

کامران خفشو فقط ادرسو بفرس برام بای

 

گوشیو قطع کردم ذوق زده همش میخندیدم

 

پارت_16

 

برا دیدنش نقشه ها داشتم 

 

با صدا اس مس گوشی نگاهی بهش انداختم 

 

کامران برام ادرسو فرستاده بود 

 

پامو رو گاز گذاشتم راه افتادم ب سمت تهران

 

 خیلی تند میروندم سرعتم خیلی بالا بود

 

 بعد دو ساعت بالاخره رسیدم ب ادرس موردنظر 

 

جلو خونشون پارک کردم از بیرون

 

 خونه خیلی شیک و قشنگی بود 

 

تو ماشین منتظر بودم تا یکی از خونه بیاد بیرون

 

 یا بره تو خونه رو فرمون ضرب گرفته بودم 

 

ی ماشین رد شد رفت تو خونه خیلی سرعت داشت

 

 نتونستم داخلشو ببینم نکنه السا بود باید میرفتم دم

 

 در تنها راهش همین بود اگع دوست زبون درازشم باشه

 

 مهم نیست پیاده شدم رفتم از جلو ایفون رفتم کنار

 

 زنگو فشار دادم بعد چند ثانیه صدا یکی اومد

 

کیه؟

 

صدای علی بود 

وایی اون اینجاس پس من چرا هیچ خبری نداشتم

 

 مهم نیس اینجاس ک اینجاس من با السا کار دارم

 

سلام من با الساخانوم کار دارم میشه بگید بیان دم در

 

 صداش اومد پر از تعجب بود صداش

 

احسان خودتی تو اینجاااا چ غلطی میکنی

 

ب تو ربطی نداره ب السا بگو بیاد کارش دارم

 

دیدم جواب نداد همون لحظه در باز شد 

 

یکی پرید بیرون هنوز طرفو ندیده بودم

 

 ی مشت محکم خورد ب صورتم منگ سرمو اوردم 

 

بالا داداش السا بود دستمو بردم بالا محکم زدم بهش

 

 همینجوری داشتیم جلو در هم دیگرو میزدیم

 

 باصدای جیغ یکی نگاش کردم دوست السا بود داشت

 

 جیغ میزد یک هو از هوش رفتم

 

از زبان السا

 

بعد ظهر از سرکار برگشتیم

 

 درسارم با خودم اوردم خیلی خسته بودم

 

 تا رسیدیم پریدم تو حموم تازه از حموم اومده بودم

 

 بیرون شلوار و تیشرت تنم کردم داشتم موهامو

 

 سشوار میکشیدم با جیغ درسا دویدم بیرون

 

درسااا چیشده چرا جیغ میزنیی 

 

با گریه گف الساا اونجاا رو

 

 سرمو برگردوندم ولی دیر شده بود چون 

 

علی با چوب محکم زد ب سر احسان 

 

دویدم ب سمتشون من قبلا پزشکی خونده بودم 

 

چند ترم یکم حالیم میشد رفتم نبضشو گرفتم 

 

کند میزد با داد ب علی گفتم بره ماشینو بیاره 

 

ببریمش بیمارستان بعد اوردن ماشین با کمک هم سوارش کردیم 

 

درسا برام مانتو شال اورده بود تنم کردم

 

 بهش گفتم برو تو خونه خودم پشت فرمون نشستم 

 

با سرعت زیاد روندم ب نزدیکترین بیمارستان 

 

هی از احسان خون میرفت واقعا ترسیده بودم

 

پارت_17

 

بعد ی ربع رسیدیم 

 

ماشینو پارک کرده نکرده علی پرید پایین

 

 دوید ب سمت بیمارستان

 

 بعد چند لحظه با چندتا پرستار و برانکارد

 

 اومدش احسان رو گذاشتن روش با سرعت راه افتادن

 

 ب سمت ورودیه بیمارستان 

 

دنبالش رفتم خیلی استرس داشتم 

 

چرا اون از هوش رفت یعنی بخاطره ی چوب این همه

 

 خون ازش رفت واقعا گیجم زودی بردنش اتاق عمل

 

 پشت در وایساده بودم علی کنارم ایستاد نگاش کردم

 

 دستمو گرف برد رو صندلی ته راه رو نشوندم با

 

 استرس پاهامو تکون تکون میدادم

 

 گوشیم زنگ خورد از کیفم اوردمش بیرون نگاش کردم

 

 شماره ناشناس بود تعجب کردم ولی خو جواب دادم

 

الو الو چرا حرف نمیزنی

 

سلام السا

 

این صدا صدای الهام بود گوشیو قطع کردم

 

 من حرفی نداشتم با اون بزنم عصبی دستامو گذاشتم

 

 رو شقیقه هام ماساژشون دادم 

 

بعد 1ساعت دکتر از اتاق عمل اومد

 

 بیرون رفتم سمتش چیشده اقای دکتر چرا اون از

 

 هوش رفت چرا بردینش اتاق عمل

 

خانوم شما باهاش چ نسبتی دارید 

 

نمیدوستم چی بگم یهو از دهنم پرید

 

نامزدشم

 

خودمم گیج شدم علی با دهن باز نگام کرد

 

 دکتر ی نگاهی بهم انداخت و گفت خانوم نامزدتون

 

 بخاطره ضربه ای که ب سرش وارد شده از هوش

 

 رفتن اون خون ریزیم بخاطره ضربه بوده و اینکه الا

 

 حالش خوبه هروقت ب هوش اومد میتونید بر

 

ببینینش

پارت_18

 

رو صندلی نشستم گوشیمو در اوردم 

 

ب درسا زنگ بزنم بگمش

 

 پرستاری اومد کنارم وایساد 

 

خانوم ب خانوادش اطلاع بدید

 

میشه خودتون بهشون زنگ بزنید بگیدپسرشون اینجاس؟

 

چرا خودتون زنگ نمیزنید ایشون نامزدتون 

 

هستن پس باید شما زنگ بزنید

 

لطفا من واقعا از خانوادش خوشم نمیاد

 

چشامو مظلوم کردم بهم نگاهی انداخت و 

 

گفت باشه بعد چند دقیقه

 

 گفت ک زنگ زده اطلاع داده 

 

ی ساعت گذشت پدر و مادرشو دیدم 

 

مادرش داشت زار میزد

 

 هه بره پیش کسی زار بزنه ک نشناستش

 

 من اونو خیلی خوب میشناسم

 

 مثلا الان احسان خیلی براش مهمه 

 

شایدم تو این سه سال براشون مهم شده

 

 نیشخندی کنج لبم نشست از جام بلند شدم

 

 رفتم سمت ایستگاه پرستاری ازشون 

 

پرسیدم هنوز به هوش نیومده گفتن 

 

چرا و میتونم برم ببینمش اتاقش طبقه بالا بود

 

 از پله ها رفتم بالا رسیدم جلو در اتاق در زدم 

 

صدای خستش ب گوشم خورد بفرمایید

 

 اروم درو باز کردم وارد اتاق شدم چشماش گرد شد

 

 بهم خیره شده بود

 

 بهش گفتم خوبی

 

با صدای پر ذوقی گفت حالا ک دیدمت عاااالی شدم

 

خداروشکر 

رفتم رو صندلی کنار تختش نشستم 

 

بهم خیره خیره نگاه میکرد

 

میشه اینجوری نگام نکنی

 

باشه باشه فقط تو رو خدا نرو قول میدم 

 

خیره نگات نکنم 

خندم گرفت چقد اذیت شده 

 

ک میگه تو نرو قول میدم نگات نکنم 

 

خندیدم به چال لپم خیره شد 

 

یهو خندم ناپدید شد اروم 

 

گفتم چی میخواستی بگی الان بگو گوش میدم 

 

با ذوق گفت جون من 

 

فقط نگاش کردم چشای پر ذوقشو دوخت ب در

 

 شروع کرد ب گفتن هرچیزی ک سه سال 

 

پیش اتفاق افتاده بود

 

روزی ک علیرضا داداشت فهمید الهام بهش خیانت کرده

 

 و باهاش بهم زد الهام هی سعی میکرد بین منو تو رو

 

 بهم بزنه تا اینکه با اون حرفا موفق شد

 

پارت_19

با دهن باز نگاش کردم 

 

باورم نمیشد الهام بخاطره کینه

 

 و انتقام اون همه بلا سرم اورد

 

 اخه مگه من چیکارش کرده بودم

 

 ک رفت پشتم حرف زد اون دوست من بود

 

 چون ب داداشم بد کرده بود 

 

باید اینهمه بلا سر من بیاره اروم گفتم

 

 چطوری فهمیدی اون دروغ گفته

 

ی روز ک داشت با دوستش حرف میزد شنیدم

 

 خیلی خوشحال بود باورم نمیشد اون عکسا اون فیلما

 

 همچی فتوشاپ بود اینکارارو کرد 

 

فقط و فقط بخاطره اینکه تو رو از من دور کنه

 

 هرچند موفق شد از اون روز ازش متنفر شدم 

 

هرکاری میکرد باهاش حرف بزنم ببخشمش

 

 مخصوصا اینکه دوستش رفت همچیو 

 

ب علی گفت بهش گفت ک اون باعثه بانیه

 

 رفتن تو بوده

پارت_20

 

علی هم ک داشت 

 

حرفاشو باور میکرد

 

 این دفعه دیگه واقعا ازش متنفر شد

 

پس چرا هنوز ب عکسش نگاه میکنه؟

 

نمیدونم فقط میدونم

 

 علی اون رو جلو مامان بابا خورد کرد 

 

بهش گفت حالم ازت بهم میخوره 

 

علی بهش گفت تو میدونستی

 

 من خواهرمو خیلی دوست دارم

 

 باز اونو از ما گرفتی جوری ک ازش هیچ خبری نداریم

 

 همش تقصیره توعه 

 

دو بار دست ب خودکشی زد 

 

ولی خو باز نجات پیدا کرد مث دیوونه ها شده بود

 

 همش خودشو از ی جا پرت میکرد خودشو زخمی

 

 میکرد میگفت من اجیمو میخوام بردنش پیش روان

 

 شناس دکتر گفت ک فقط دیدن دوباره ای تو حالشو

 

 خوب میکنه ولی تو نبودی

 

سرشو اورد بالا چشاش پر اشک بود

 

 به چشاش خیره شدم ی قطره از چشاش چکید 

 

سریع پاکش کرد تا من نبینم ولی دیدم چشای منم

 

 بارونی شد باز قلبم براش لرزید حالا ک فهمیده بودم

 

 چرا ولم کرده باز دوستش داشتم من این عشقو

 

 نمیخوام ولی خودمم میدونسم دارم خودمو گول

 

 میزنم باز شروع کرد ب حرف زدن

 

دلم براش میسوخت اونهمه بلا سرت اورده بود

 

 حالا فقط دیدن تو خوبش میکرد 

 

اون لحظه بود ک فهمیدم خدا جواب تموم بدیاشو داده

 

 فهمیدم ک اینا تاوان دله شکسته ای توعه

پارت 21

 

بهش لبخندی زدمو گفتم 

 

احسان

 

جووونم

 

بهش زنگ بزن میخوام باهاش حرف بزنم 

 

با تعجب نگام کرد چشاش برق زد 

 

گوشیشو ب سمتش گرفتم

 

 از دستم گرفت شروع کرد ب شماره گرفتن

 

 بعد دو تا بوق صدای الهام تو گوشم پیچید 

 

سلام داداشییی

 

گفتم علیک سلام با صدای گیجی گفت 

 

السا ابجی تویی 

 

بله الهام خانوم شنیدم میخواستید 

 

بامن حرف بزنید حرفی دارید بگید باید برم 

 

السا منو ببخش ابجی 

 

من احسان رو ازت گرفتم من کاری کردم تنها بمونی

 

 همش تقصیره منه ک تو ناپدید شدی تقصیره منه ک

 

 داداشت داغون شد همش تقصیره من ک مامانت قرص

 

 مصرف میکنه 

 

با دهن باز داشتم ب حرفای الهام پشت گوشی گوش

 

 میکردم باورم نمیشد اینهمه بلا سره خانوادم اومده

 

 بعد من ازشون هیچ خبری نداشتم با نفرت گفتم 

 

ازت متنفرم گوشیو قطع کردم ب احسان نگاه کردم

 

با بغض گفت السا دیگه دوستم نداری 

 

اروم با پاهای لرزون ب تختش نزدیک شدم

 

 روش نشستم با صدای اروم تری گفتم

 

 خیلی دوست دارم بی معرفت 

 

صدای دادش خجالتمو از بین برد با داد 

 

گفت الساااا نوووکرتم 

 

با داد اون علی پرید تو اتاق 

 

با دیدن من تو بغل احسان هم خندش گرفت 

 

هم خجالت کشید مثلا میخواس نشون نده 

 

اخم کرد ولی با دیدن اخم احسان از خنده ترکید

 

 احسان گفت فک کنم این درو واسه زدن گذاشتن 

 

مگه ن اقا علی داداشم لبخنده دندونمایی زد و گفت 

 

عه جدی فک کردم واسه گند زدن ب روز عاشقای

 

 مث تو هس 

 

حرص احسان بدجور دراومد 

 

از جاش پاشد بره علی رو کتک بزنه داداشم اومد

 

 خودشو پشتم مخفی کرد و گفت 

 

وای السا منو از دس این بربر (یعنی وحشی) 

 

نجات بده

 

 وایی من ک کلا کف زمین پهن شده بودم 

 

این دوتا چشونه چرا اینجوری میکنن 

 

دکتر اومد تو اتاق با دیدن احسان گفت 

 

عه بچه چرا پاشدی برو بخواب وگرنه مرخصت نمیکنما

 

 اونم چشاشو مظلوم کرد گفت

 

 دکی جون احسان بزار برم اخه قراره همین روزا

 

 دامادشم دکتر رو میشناختم داداش تیامم بود 

 

بهم نگاهی انداخت و گفت مبارک باشه بدون خبر

 

 میخوای عروسشی هان؟!!  

 

خندیدم گفتم

 

 عه داداش این چ حرفیه هنوز مامان بابا 

 

ازم هیچ خبری ندارن بزار اول اونا بیان ایران 

 

حالا بعد عروس میشم تو که نیازی ب دعوت نداری

 

 مگه ن دادا بعد دندونامو ب نمایش گذاشتم 

 

خندید گفت ارره ناسلامتی یدونه ابجیمی ها

 

 احسان بعد چند ساعت مرخص شد 

 

رفتیم خونه ما مجبور شد بره اتاق علی

 

 نمیخواستم فعلا بزارم بره پیش خانوادش

 

 مخصوصا اینکه اونا منو تو بیمارستان دیدن

 

 فهمیدن برگشتم پیش احسان

 

 فقط حالشو پرسیدن دیگه نگفتن بیا خونه چون

 

 میدونستن عمرا بزارم بره فرداش 

 

علی زنگ زد ب مامان اینا همه چیو گفت

 

 بهشون اونا اول باور نکردن ولی خو کلی

 

 هم گریه کردیم با مامان از پشت گوشی 

 

ی روز بعدش اومدن ایران تو فرودگاه

 

 بابا زد زیرگوشم درکش کردم بعد اینکه 

 

بهم سیلی زد محکم بغلم کرد میدونستم

 

 اون سیلی حقمه من سه سال

 

 اونا رو بی خبر گذاشته بودم خو

 

 مامان بابای احسان اومدن خاستگاریم

 

 همچی خیلی خوب بود و اینکه علی درسا رو

 

 خواستگاری کرد فردا عروسی دوتامونه هم من هم

 

 درسا خیلی خوشحالم ی ماه پیش مامان بابای درسا

 

 اومدن ایران رفتیم خواستگاری اونام 

 

تا دیدن علی پسره خوبیه قبول کردن 

 

خیلی ذوق دارم هم من هم درسا 

 

اخه قراره فردا عروسشیم ایوول

 

پارت22

 

 خیلی خوشحال بودن

 

 امروز قرار بود بعد اینهمه سال بهم برسن

 

 احسان جلو ارایشگاه منتظر عروسش بود 

 

سرشو اورد بالا با دیدن السا چشاش برق زد

 

 هرچند صورت عروس پوشیده بود

 

 ولی بازم حس میکرد ک اون خیلی خوشگل شده

 

 السا برا رفتن ب سمت ماشین باید از خیابون 

 

رد میشد فقط چند قدم با ماشین فاصله داشت

 

 درحالیکه داماد ب ماشینش تکیه داد بود

 

 و عروسش رو تماشا میکرد درس تو همون

 

 لحظه ی ماشین با سرعت خیلی بالا محکم کوبید 

 

ب عروسش چشای داماد بود ک دید عروسش 

 

چند متر جلوتر پرت شده بود 

 

خبری از لباس سفید عروسی نبود تماما قرمز شده بود

 

پاهای داماد لرزید ب زمین افتاد 

 

باورش نمیشد این همون عروس قشنگش باشه

 

 صدای داد دوستا و خانوادی عروس داماد 

 

تو سر احسان می پیچید چیزی رو ک میدید 

 

باور نمیکرد دوست و مادر عروس از هوش رفتن 

 

داماد راه افتاد با پاهای لرزون نشست کنار

 

 السا با دستش تکونش داد

 

 پاشو السا پاشو الان ک وقت خواب نیست

 

 ببین مهمونا منتظرمونن 

 

اشکاشو با دستش کنار زد با داد گفت 

 

پاشو لعنتی تو حق نداری ولم کنی الساااا 

 

تو رو مرگ من پاشو

 

 زار میزد التماس ی جسد پر خون میکرد 

 

جسدی ک ن دیگه قلبش میزد ن دیگه نفس میکشید 

 

ن دیگه حسی داشت ولی اون این حرفا حالیش نبود

 

 که اون فقط میخواست بازم چشای عشقشو ببینه

 

 چندتا از فامیلا و دوستا اومدن بلندش کردن

 

 اون دیگه پاهاش هیچ حسی نداشت باز افتاد 

 

کشون کشون خودشو رسوند ب جسم بی روح عشقش

 

 دست السا رو گرفت تو دستش چشماش بسته شد

 

 دوتاشون باهم ب خواب فرو رفتن ولی خواب السا

 

 عمیق بود خوابی بود ک دیگر بیدار شدنی توش نبود

 

 همه تو بهشت زهرا زار میدن اشک میریختن میزدن

 

 ب سر و صورت هم میزدن حالشون بد بود

 

 دخترک خیلی زود رفت از پیششون و این باورش

 

 امکان پذیر نبود عاشق وقتی ب هوش اومد 

 

با اصرار زیادی ک کرد بردنش تا برای اخرین

 

 بار عشقشو ببینه وقتی ک السا 

 

رو داشتن میزاشتن تو قبر 

 

احسان زار میزد نمیخواست بزاره اونو بزارن

 

 اون تو میگفت اون از تنهایی میترسه میگفت

 

 اون کوچیکه برا تنها بودن با التماس ازشون 

 

میخواست بیارنش بیرون ولی گوش کسی

 

 بدهکار حرفای اون نبود روش خاک ریختن 

 

ب همین راحتی السا رفت دیگه اخرای شب بود

 

 هنوز احسان رو قبر عشقش بود سرمو گذاشت 

 

رو قبر جوری ک انگار سرش رو سینه ای السا 

 

هست با بغض صداش کرد

 

 چطوری تونستی بری مگه قول ندادی تا اخرش 

 

با همیم اونقد گریه کرده بود ک اشکاش خشک شده بود

 

 نفسش لحظه ب لحظه تنگ تر میشد 

 

بیشتر خودشو کشید رو قبر و چشاشو بست

 

پایان

part/akhar

ناظر: @نویسندهیفضابیـے

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۹/۲۱ در 15:26، Gh.a29 گفته است:

 

 

در ۱۴۰۰/۹/۲۰ در 09:14، elsa_a گفته است:

 

 

ویرایش شده توسط Eli_hoseini
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۹/۲۱ در 17:05، elsa_a گفته است:

 

پارت 2

 

 

با ترسو لرز راه افتادم

 

 ب سمت ماشینی ک باهاش تصادف کرده بودم

 

 ی پسره ازش پیاده شد 

 

سرمو اوردم بالا نگاش کنم 

 

تا سرم اومد بالا

 

گررررخیدم این چقد ترسناکه

 

 صدای جیغم بالا رفت

 

 یاخدااااااا تو کیییی چقد گنده اییی

 

پسره پکر نگام کرد باز جیغ زدم 

 

برررررو غلط کردم فقط بروووو

 

صدای خنده ای پسره بلند شد 

 

از جیغ کشیدن دست کشیدم 

 

بهش نگاه کردم

 

پسره باخنده. 

وایی قیافشو واییی خدا

 

بلند بلند خندید 

حرصم دراومد زشت اورانگتون 

 

درسته باهاش تصادف کردم 

 

قرار نیس ک بهم بخنده

 

 با چشای غضبناک نگاش کردم

 

 بلندتر خندید

 

 بدجور حرصم دراومد

 

 رفتم جلوش وایسادم

 

 با چشای پر سوال نگام کرد 

 

رو پاشنه ای پا وایسادم

 

 هنوز داشت نگام میکرد 

 

با زانوم محکم زدم وسط پاهاش

 

 با جیغ گفت آااااااااااااخ 

 

 که من خودم ریختم پرام موند 

 

اخه مگه پسرم جیغ میزنه عجباا 

 

خندمم گرفته بود وای چه باحال گفت

 

 اخ چقد قشنگ جیغ میزنه از خنده خم شده بودم 

 

که پاهای یکی رو جلوم دیدم سرمو اوردم

 

 بالا با دیدنه پسره خودمو خیس کردم 

 

وحشتناک نگام میکرد تا دستشو اورد بالا بزنه

 

 بهم دو پا داشتم چهل تا دیگه قرض کردم 

 

پریدم تو ماشین قفل مرکزی رو زدم وحشتناک زد

 

 به شیشه خیلی عصبی بود

 

 تنها راهش اینه به السا بگم بیادش کمکم

 

 زودی شماره شو گرفتم

 

 اه از شانس گند من جواب نمیداد 

 

بعد سال ها بالاخره جواب داد

 

 _ جانم درسا چیزی شده قشنگم

 

میگم که السا میشه بیای کرج

 

چرا بیام کرج؟

 

نکنه تو راه تصادف کردی؟

 

سکوت کردم ک با داد 

 

السا. درسااا با توام میگم تصادف کردی دختر؟!!

 

اروم گفتم اره اجی

 

_اه چرا گذاشتم بری حالا حالت خوبه؟

 

اره اجی من خوبم ولی خو اینی ک 

 

باهاش تصادف کردم خیلی ترسناکه

 

صدا خنده السا رفت رو مخم باخنده

 

 _باشه دختر الا خودمو میرسونم

 

بعد گوشیو قطع کرد سرمو اوردم 

 

بالا با دیدن نگاه پرتمسخره پسره اخمام پررنگ تر شد

 

 پسره با صدای پرتمسخری _اخی زنگ زدی

 

 بزرگترت بیاد

 

حرصی گفتم خفه

 

 

پارت3

 

 

پسره وحشتناک نگام کرد 

 

و با صدای وحشتناکتری 

 

_ تووووو چی زر زدی 

 

یعنی ب معنای واقعیه کلمه 

 

داشتم خودمو خیس میکردم 

 

خاک ب سرم ترسوام

 

 پسره محکم زد ب شیشه

 

 ولی بازش نکردم منتظر السا بودم

 

 اه چرا دیر کرد نمیگه منو این بکشه 

 

همونجوری داشتم تو دلم ب السا بد و بیراه میگفتم 

 

ک چرا دیر کرده یهو ماشین السا رو دیدم

 

 چشام برق زد اومدش ب سمتم اروم زد 

 

ب شیشه شیشه رو کشیدم پایین 

 

_درسا بیا پایین از ماشین پیاده شدم 

 

رفتم کنار السا وایسادم 

 

حالا ک اون اومده بود دلو جرت پیدا کرده بودم

 

 خندم گرفت ن به چند دقیقه پیش

 

 ک داشتم خودمو خراب میکردم ن ب الان

 

 السا با صدایی رسا ب پسره _ مشکلی پیش اومده

 

 هنوز پسره رو ندیده بود تا پسره برگشت

 

 جواب السا رو بده هم چشا اجیم گرد شد چشا پسره

 

 صدای اروم پسره چشا منم گرد کرد 

 

با صدایی اروم _السام 

 

ولی قیافه اجیم بدجور توهم رفته بود 

 

_ جناب خسارتتون 

 

چقد شد تقدیم کنم 

 

پسره _ السا منو یادت نیست 

 

ابجی کلا ب رو خودش نیاورد 

 

بعد دسته چکشو برداشت و

 

 خسارت اونو نوشت حتی فک کنم زیاد نوشته بود

 

 چکو گرفت ب سمت پسره

 

 ولی اون کلا چشاش رو السا خیره بود و اصا حواسش ب چیزه دیگه نبود 

 

چشای السا عصبی شد چکو گذاشتش زیر برف پاک کنه ماشینه پسره 

 

سویچ ماشینشو داد بهم _با ماشین من برو خودم میبرم ماشینتو میدم تعمیرش کنن 

 

اروم گفتم ببخشید اجو

 

_ فدای سرت عزیزدلم

 

  راه افتادم ب سمت ماشین ابجی سوارش شدم

 

السا

 

سوار ماشین درسا شدم

 

 هه ابجیم با احسان تصادف کرده بود

 

 رفتم تو فکر تا شب تو خیابونا پرسه زدم

 

 اشک ریختم بعد سه سال دیدمش

 

 بایدم اشک بریزم فک نمیکردم بیاد کرج 

 

اونکه شیراز بود هرچند خود منم شیرازیم

 

 ولی از سه سال پیش ک اومدم اینجا دیگه برنگشتم 

 

ب شیراز هه چند روز پیش فهمیدم

 

 خانوادم از ایران رفتن ب درسا چیزی نگفتم

 

 ولی بدجور دلم گرفته از زمونه

 

 من دلتنگ خانوادمم

 

پارت_4

 

یهو با صدای زنگ گوشیم از فکر اومدم بیرون 

 

بهش نگاه کردم با دیدن شماره ای درسا

 

 زودی جواب دادم

 

السا. جانم ابجی

 

درسا. کجایی تو دختر نمیگی میمیرم از نگرانی ـ

 

واقعا خجالت کشیدم

 

 از بس تا الا ک نزدیکای شبه 

 

درسا رو نگران کرده بودم

.

من. ببخشید شرمندتم خواهری الا میام عزیزدلم

 

درسا. دشمنت عشقم باشه پس منتظرتم

 

من. فعلا میبینمت عشقم

.

گوشیو قطع کردم راه افتادم

 

 ب سمت ماشین سوارش شدم 

 

حتی حوصله اهنگ هم نداشتم براهمین

 

 فقط گازشو گرفتم ب سمت تهران 

 

بعد دوساعت بلاخره رسیدم 

 

ماشینو پارک کردم راه افتادم ب سمت در خونه.

 

احسان

 

با فرار السا واقعا اعصابم ریخت بهم 

 

این دوست اسکلشم ک نذاشت ببینمش

 

 هووف چقد با این دوستش دعوام شد

 

 دوستشم ک از خودش پرروتر و زبون دراز تر بود

 

 کلی رو مخم راه رفت با اعصابی خراب رفتم خونه 

 

تو خونه هم ک با الهام ابجیم دعوام شده

 

الا مثلا باهام قهری

 

 بدرک قهره ک قهره اون

 

 جلو السا واسم پشیزی ارزش نداره 

 

ک الا واسم فاز قهر گرفته

 

 خوبه خودش باعث بانیه جداییه من السا بود

 

پارت_5

 

ساعت ها ب دیوار اتاق زل زدم

 

 و یاد و خاطره هام رو مرور میکنم

 

 چرا بعد اینهمه وقت الان باید ببینمش 

 

ذهنم توان نداره و 

 

ی کتاب از کتابخونه برمیدارم 

 

شاید بتونم ذهن اشفته ام رو اروم کنم

 

 اما فقط صفحات رو نگاه و چیزی نمیبینم

 

 بازم ب فکر میرم ب روزای خوبی ک با السا داشتم

 

 ب خنده هامون شادیامون فکر نداشتنش 

 

داره روانیم میکنه چرا اینجوری شد اخه

 

 با صدای باز شدن در اتاق از فکر اومدم

 

 بیرون

 

مادر به قربونت چرا امروز کسلی 

 

هرچی صدات کردم واسه نهار نیومدی

 

هیچی نداشتم بگم من صدایی نشنیده بودم 

 

غرق در خودم بودم دوست داشتم سرمو بزارم

 

 روی دامن مادرم شاید ارامشی ک چندساله ازم

 

 دور شده دوباره برگرده 

 

مادر دستمو گرفت و من فقط تو چشماش نگاه کردم

 

 نمیدونم حاله نزارمو فهمید یا نه

 

 ولی بوسه ای محبت امیزی به پیشونیم زد 

 

گفت بیا نهار امادس پسرم

 

رفتم پایین فقط منو مادرم بودیم

 

 بابا ک سرکار بود الهامم طبق معمول رفته بود ولگردی

 

بوی غذا مستم کرد از صبح هیچی نخورده بودم 

 

و فقط ب فکرو خیال سپری کرده بودم 

 

مادر دوباره نشست کنارم و هیچ نگفت 

 

شاید منتظر بود من حرفی بزنم

 

 اما من روز خوبی نداشتم

 

 گفت اتفاقی افتاده عزیزدل مادر

 

گفتم ن صبح ی تصادف کوچیک داشتم

 

 الا حالم زیاد مساعد نیست فقط همین

 

با نگرانی گفت چیزیت ک نشده

 

ن مادر من خوبم

 

فدای سرت عزیزمادر ماله دنیا ارزش نداره

 

 همینکه خودت خوبی الهی صدهزار مرتبه شکر

 

اما نمیدونس تصادف من تصادف روحم بود 

 

ک داره ازارم میده

 

پارت_6

 

غذا از گلوم پایین نمیرفت 

 

بزور دو لقمه خوردم واقعا حالم بد بود

 

 بعد سه سال دیدن دختری 

 

ک دیوانه وار عاشقش بودم

 

 بایدم حالمو بد میکرد

 

 مخصوصا اینکه کلا حسابم نکرد

 

 انگار منی وجود نداشتم

 

 قلبم بدجور درد میکرد بازم دردی 

 

ک تو این سه سال اروم قرار واسم نذاشته بود

 

 اومد سراغم از جام بلند شدم 

 

دستت درد کنه مادر خیلی خوشمزه بو

د

تو ک چیزی نخوردی مادر

 

نه سیر شدم اخه اشتها ندارم

 

راه افتادم ب سمت پله ها 

 

وارد اتاقم شدم باید میرفتم سرکار 

 

ولی حالم بد بود لباسامو عوض کردم

 

 سوار ماشین شدم راه افتادم ب سمت شرکت

 

السا

 

تا رسیدم خونه زودی دویدم ب سمت اتاقم

 

 لباسامو کندم رفتم زیر دوش اب سرد 

 

خیلی سرد بود ولی حال من بد بود سرد بودن

 

 اب اصلا برام مهم نبود بعد ده دقیقه از حموم

 

 اومدم بیرون لباس پوشیدم رفتم تو پذیرایی 

 

درسا داشت کتاب میخوند نشستم کنارش

 

 _ خوبی ابجی

 

اروم گفتم اهوم

 

درسا میشه برام ی فنجون قهوه بیاری 

 

سرم درد میکنه

 

باشه 

راه افتاد ب سمت اشپزخونه

 

 کتابی ک داشت میخوند رو برداشتم 

 

بازش کردم 

 

رفتم همون صفحه ای ک اون داشت میخوند

 

 با دیدن صفحه چشام گرد شد 

 

عکس علیرضا تو کتاب اون چیکار میکرد 

 

چرا باید عکس داداش من تو کتاب اون باشه

 

 میخواستم صداش کنم و سرش داد بزنمو

 

 بگم عکس داداشم دست تو چیکار میکنه 

 

ولی جلو خودمو گرفتم باید اروم میشدم 

 

کتاب رو گذاشتم سرجاش

 

 ولی اخه درسا علی رو از کجا میشناخت 

 

منی ک خواهرشم سه ساله ندیدمش 

 

بعد درسا از کجا عکسشو اورده یادم اومد

 

 اون شبی ک زنگ زدم ب علی و حرف نزدم

 

 فقط ب صداش گوش کردم

 

 بعد ک قطع کرد زار زدم 

 

اره من اون شب عکس علی رو ب درسا نشون دادم

 

 بهش گفتم داداشمه مخالف سرسخت احسان 

 

هه کاش ب حرف یدونه داداشم گوش کرده بودم 

 

علی ب من خرر گفت احسان خوشبختم نمیکنه 

 

ولی من از همشون گذشتم خودم کردم

 

 ک لعنت برخودم باد

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...