رفتن به مطلب

داستان کوتاه غرور وموفقیت(s.n)کاربر انجمن نودهشتیا


بانوی غم
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

داستان:غرور وموفقیت  

نویسنده: سیما ناطقی پور 

ژانر: دلنوشته

مقدمه:

نمیدانیم میخواهیم به کجا برویم وسرانجام به کجا میرسیم، 

اما میدانم هرچه به جلوتر حرکت میکنم لبخندهایم بیشتر شبیه بغض های ته گرفته درگلویم می شود.

این روزها بیشتر معنای تنها وتنها سفر کردن را می فهمم.

چیزی که شاید درکودکیم هیچگاه به نظر نمی آمد.

هیچکس از فردای خود خبر ندارد. 

شاید های زیادی هست. که تا لحظه نرسیدن به  انتهای داستان مطمعن نمی شویم .

گاهی خسته می شویم از کردار روزگار وآدم هایش،

اما این حس های مختلف وشناخت اطرافیان است که لذت مبازه وجنگیدن را در ما بیشتر می کند.

واشتیاق رسیدن به ناممکن ها را افزایش می دهد.

خلاصه: از کسی مینویسم که همیش حس تحقیر همیشه همراهش بود.

وفکر می کرد نمی تواند، به جای برسد که آمال وآرزوی هر روزاش بود.

از کسی که همیشه تنها بود در عین حالی که اطرافش را آدم های زیادی پر کرده بود.

اما دست سرنوشت، او را به جای رساند، که همه مبهوت او ماندن، خود خودش.

سخت نیست فهمیدن دختری از جنس درد، ولی با بی توجهی خودمان سختش می کنیم.

دختر داستان ما  با سختی های  زیادی روبه رو شده بود وامیدی نداشت موفق بشه .

وبه انچه که می خواست برسه.

اما دست سرنوشت واستقامت وتحمل سختی های زیاد تونست به جایی برسد که هیچکس فکرش را نمی کرد.

وامروز همه مطیع او بودن.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غرور و موفقیت_-پارت((۱))

حالا که به آن روز ها فکر می کنم. می فهمم که روزگار چه زود می‌گذرد.
حالا چه خوب، چه بد می‌گذرد.

 اتفاق های جدیدی، رقم می زند.

با این که هنوز با مرور گذشته اشک در چشمانم حلقه می زند، 
اما با خودم می گویم، اگر می دانستم پایانش، این روزهای پر از حس  خوب می شود.

هیچ گاه در تنهایی هایم بغض نمی کردم.
 در دفتر خاطراتم از درد ها،  بغض هایم نمی نوشتم.

هیچ وقت، از خدایم گله نمی کردم که چرا همیشه، تنها هستم.

چرا این همه تحقیر، تمسخر.
الان که فکر می کنم، می بینم، اگر آن روز ها نبودن، شاید من جایی که  هستم، نبودم.

با خود می گویم آدم تا سختی نکشد. هیچ گاه، قدر لحظه، لحظه روز های خوش را نمی داند.
یا هیچ تلاشی نمی کند، تا به موفقیت برسد.

و خودش را موفق ببیند.
گاهی سری به دفترم می زنم، تا همیشه یادم بماند، که چه بودم، چه شدم.
من رسیدم...، به آرزو هایی که فکرش، هم نمی کردم، روزی به آن ها دست یابم.

درس خواندن در دانشگاه، رفتن سرکار، انجام دادن کار هایی که روزی آرزویم بود.


واما......

حالا من دیگر آن دختر بی اهمیت دیروز نیستم، که همه او را نادیده می گرفتند.

ویرایش شده توسط بانوی غم
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غرور و موفقیت_-پارت((۲))


حالا من کسی بودم که همه، بهم احترام می گذارند.
 از من درخواست می کنند.

اما با همه، این حس های خوب گاهی، دلم می گیرد.
 می فهمم که تمام این ها بخاطر جایگاهم هست.

من همیشه می نویسم، نوشتن را دوست دارم. 
بهم آرامش می دهد.
اما هیچ گاه از کلمات سخت و اغراق آمیز استفاده نمی کنم.
سعی می کنم، از ته دل حرف بزنم.
ساده سخن بگویم. تا درک حالم ساده تر باشد.

درجایی خوانده بودم که:
(خوش به سعادت انسان های که از گذشته خود، درس می آموزند و برای آینده خود طراحی می کنند.)

عاشق این جمله شدم.
خیلی تلاش کردم به این جمله عمل کنم.
اما همیشه در یک جا های از حال شکست خوردم، و نتوانستم درحال زندگی کنم.


چون همیشه، هر وقت در عین بغض داشتن شادی کردم، با خودم می گفتم، بی خیال.
ناگهان چنان در ذوقم می زدند،  که تمام کلمات دنیا را گم می کردم...
تا برای لحظه ایی خودم را آرام کنم.
ساده می نویسم و ساده حرف میزنم، چون ساده بودن را دوست دارم.
با این که شکست های زیادی بخاطر ساده بودنم خوردم.
اما همیشه، حداقل پیش خودم و وجدانم آرام بودم، چون هیچ وقت دو رو و ریاکار نبودم.

ویرایش شده توسط بانوی غم
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غرور و موفقیت_ پارت((۳))

دفتر خاطراتم را باز می کنم، یادی می کنم، از گذشته ایی که هیچ نقطه شادی، که از ته دل باشد در آن پیدا نمی شود.

نگاهی به اولین دل نوشته ام می اندازم، آن را با صدای کمی بلند برای خود زمزمه می کنم.


((خند هایم!! گاه همانند آخر بهار، شکوفه های بی روحی است، که دیگر حقیقت، بهار را ندارد.
بلکه، فقط نامی از او را بر دوش می کشد.
اما تابستانی! داغ است.  که دل، جانم را به آتش، بی پایانی  زبانه می زند.
در پشت قهقه هایم، زمستانی ست، که مه، در آن بیداد می کند. گاهی، در پشت لبخند هایم!، هزاران، هزار غم غوغا می کند.  
بعضی روزها، شاد بودن!، شادی کردن  اجبار کشنده است. هم چون زمستانی!، سرد، بی روح و بدون لباس، در خیابان ها آوارگی کشیدن. 

خند هایم را دوست ندارم!، چون در پشت آن همه قه قه دلم همانند، چادری سیاه است، که رنگ دیگری در آن وجود ندارد. گاه به خدایم! می گویم: خدایا!!، دیگر خند هایم را دوست ندارم. دیگر سال هاست، رنگ و بوی، خند را نمی دهد، بلکه رنگ بوی، رنگ سیاهی وبار سنگینی جهان را می دهد. خدایا!!، جهان را نگشته ام. اما، گاهی احساس می کنم، جای تو بار تمام جهان بر دوش من است.!)


دیگر ادامه اش را نمی خوانم، یعنی نمی توانم که بخوانم. به هق هق افتادم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غرور و موفقیت_ پارت((۴))

برای هزارمین!، بار در خود می شکنم. 
یاد آن روز ها داغونم! می کند.


این که، همیشه مرا تحقیر می کردند، برایم هیچ اهمیتی قائل نبودن، 


این که هر گاه!، با مهربانی پا پیش گذاشتم، با بی رحمی پس می زدند و قلبم را می شکستن.


همیشه در حین این که، دورم خیلی شلوغ بود. اما خیلی تنها بودم.


آرام! بغض می کردم، و خیلی آرام تر! اشک می ریختم. 
من بار ها، بارها شکستم.


همه جا، در میان همه. 


اما هیچ گاه نگذاشتم، خورد شدنم را ببیند. 


همیشه در تنهایی خودم، بغضم را شکستم، گریه کردم و نوشتم! 


نوشته هایی که گاهی، کم می آوردم. 

نمی دانستم!. دیگر چه بگویم، چگونه گله کنم.

یادم می آید، در برگی از دفترم نوشته بودم. 

((هی خدا!! دیگر سخنی، برای گفتن ندارم.
دلم فقط. تنهایی، اشک، بغض را می خواهد.
اما حیف، که گریه کردن هم گویا، گناهی شده که اگر، انجامش بدهی به حکم ابدی، حبس می شویی.))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غرور و موفقیت_-پارت((۵))

وقتی برگ زدم، متنی دیگر توجه ام را جلب کرد.
((زبانم بند آمده،،،،،، دیگر نمی دانم، که چه بگویم.
آن قدر به در گاه خدا، شکایت کرده ام، که دیگر چیز تازه ایی، برای تکرار شکایت های هر روز ام  پیدا نمی کنم.))

هر وقت دیدید، که ظاهر زندگی کسی خیلی زیباست،  بدانید! که باطن آن، ویرانه ایی بیش نیست.
که سعی دارد با ساختن ظاهر زیبا درون آن را بپوشاند، تا کسی نداند چه بر او می گذرد.

حال، زندگی من همان گونه شده، 
اما با کمی تفاوت، زندگی من  حتی ظاهر آن هم  گاهی ریزش می کند. به گونه ایی که بخشی از باطن آن به نمایش دیگران در می آید.

من، هیچ وقت فکر نمی کردم، که بدبخت ترین آدم دنیا هستم، 
گاهی زندگی دیگران را می دیدم، می فهمیدم زندگی من کمی، بهتر از آن هاست.
این را هم خوب می دانستم که خداوند، هر کس را به هوای توانش امتحان می کند.

بخاطر همین زندگی کردم، تا در امتحانی که خدا برایم در نظر گرفته است، سربلند بیرون بیایم.
بلاخره هم بیرون آمدم. 
 از آن همه پوزخند، تمسخر، تحقیر و طعنه شنیدن.
حالا زندگی خوبی دارم و شاد زندگی می کنم، با این که، گاهی غم سراغم را می گیرد.

من سال ها همیشه تنها بودم، هیچ کس، هیچ وقت نتوانست، خود واقعی ام را بشناسد و درکم کند،
با این که، اطرافم شلوغ بود.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غرور و موفقیت_- پارت((۶))

حال رسیدم به آن جمله ایی که می گفت: ( فرق بزرگیست، میان کسی که تنها ماند، با کسی که تنهایی را انتخاب کرد.)

من! همه آن روز ها را با تمام سختی ها، فراز و نشیب هایش، پشت سر گذاشتم تا بلاخره رسیدم، به جایی که،

هیچ کس از اطرافیانم فکرش را هم نمی کرد.
من کسی هستم، که حالا پر از غرور و موفقیت، احترام هست.


خیلی ها به من که، روزی فکر می کردند به آن ها حسودی می کنم، حسودی می کنن.

این جمله ها  هرچند تکراری،  هرچند پر از غصه و درد، نا امیدی هست، اما درد دل های دختری است، که بد ترین موانع زندگی اش، را پشت سر گذاشت است.

تا یه جایگاه والایی که آرزویش بود برسد.
من نوشته ام، چیز هایی که از ته دل هست.

با این که ساده نوشتم، اما همه از ته دل، جانم هست.
چون همیشه گفته اند، هر چه از دل بر آید، بر دل نشیند.


من!، از از زندگی دختری نوشته ام که، با وجود تمام سختی های گذشته اش، بالاخره توانست برسد، به رویا هایش و بشکند، افکار دیگرانی که فکر می کردن، او احمقی بیش نیست.


این دختر فقط با یک پشتوانه، به همه آن چه خواست رسید..
آن هم یاد خدا و پنهان کردن بغض هایش،،،

پایان..

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...