رفتن به مطلب

معرفی‌و‌نقدِ داستانِ مَنشور | نوازش و فلر کاربران انجمن نودهشتیا


Nava
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

°•به‌نامِ‌آفریننده‌قلم•°

•داستانِ‌مَنشور•

°•ژانر: فانتزی - عاشقانه•°

هدف: اگر بنا به صداقت باشد، هدفمان از همان ابتدا از برای به‌تحریر در آوردن این داستان، سنجش سطح قلممان، محک زدن صبر، تواناییِ همکاری تیمی، و همواره ایجادِ پُلی برای همکاری، نوشتن، و به‌تحریر در آوردن داستان‌هایی دیگر    در آینده بوده است.

خلاصه:

نورِ تابیده بر منشورِ نگاهش تنها یک‌کلمه منعکس نموده: بی‌هویت.

بی‌هویتی که پیِ هویتِ خود، هویتِ حقیقی را کشف می‌کند و نمی‌داند باید بداند که همه‌چیز را نداند! دانسته‌ها و جهل؛ در دو کفه‌ی ترازو، متوازن نیستند! اکنون که دانستید، به او بیاموزید.

مقدمه:


در پیچ‌و‌تاب‌های روزگاران سپری شده؛ در پستوی نامه‌های نگاشته نشده، و در عمق ژرف‌ترین چاله‌ی چشمانش، سایه‌ی سیاهی خودنمایی می‌کند. نگاهش که می‌کنی، شکل انسانی آکنده به بوی خاک، و انتظاری که از قرن‌ها پیش رویش ماسیده، همچو سرزمینی که از دل نفس‌هایش بیرون می‌جهد، انگارِ منشور هویدا می‌شود. او نمی‌فهمدش؛ شما بهش بفهمانید‌.  

@Flare

لینکِ‌صفحه‌اصلیِ‌داستانِ‌مَنشور

نکته: تمامی نقد‌ها را در صورتِ منطقی‌بودن، می‌پذیریم. چراکه تنها و تنها، نسخه‌ی ویرایش‌نشده‌ی منشور پیشِ روی شماست.

ویرایش شده توسط Nava
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هلو به دو نویسنده ی جبران کننده.

نقد و بررسی خلاصه و مقدمه ی منشور:

عنوان داستان: منشور به وسیله ای گفته میشه که نور های سفید خورشید رو به هفت رنگ اصلی تجزیه میکنه . عنولن تک کلمه ای بود و من از اینجور عنوان ها خوشم میاد، به نظر میرسه که منشور استعاره از شخصیت اصلی باشه. خوب بود. 

°•ژانر: فانتزی - عاشقانه•° 

در بخش ژانر پیشنهاد میدم علمی تخیلی رو هم اضافه کنید خانم ها، فانتزی نویسی همون تخیلی نویسی بر حسب علمه یا ذهن

هدف: اگر بنا به صداقت باشد، هدفمان از همان ابتدا از برای به‌تحریر در آوردن این داستان، سنجش سطح قلممان، محک زدن صبر، تواناییِ همکاری تیمی، و همواره ایجادِ پُلی برای همکاری، نوشتن، و به‌تحریر در آوردن داستان‌هایی دیگر  ( این تیکه فاصله ی زیادی گذاشته بودید.)  در آینده بوده است.

خلاصه:

نورِ تابیده بر منشورِ نگاهش تنها یک‌کلمه منعکس نموده: بی‌هویت.( تنها یک کلمه منعکس نمود بهتره ها، خودتون یه دور بخونین) 

بی‌هویتی که پیِ هویتِ خود، هویتِ حقیقی را کشف می‌کند و نمی‌داند باید بداند که همه‌چیز را نداند! دانسته‌ها و جهل؛ در دو کفه‌ی ترازو، متوازن نیستند! اکنون که دانستید، به او بیاموزید.

بازی با کلمات در خلاصه نویسی گنگی خاصی رو ایجاد کرده بود به طوری که من خواننده سه بار خوندمش تا فهمیدم چی میگید، خلاصه رو بر حسب تجربیات خودم میگم که روان تر بنویسید چون خواننده خیلی باید فکر کنه تا بفهمه اصلا چکیده و خلاصه ی رمان چی بود و چی قراره بشه، در کل خوب بود ولی میتونست عالی تر هم بشه، حس میکنم خلاصه کمه، یه کوچولو بیشتر بنویسید. 

مقدمه:


در پیچ‌و‌تاب‌های روزگاران سپری شده؛ در پستوی نامه‌های نگاشته نشده، و در عمق ژرف‌ترین چاله‌ی چشمانش، سایه‌ی سیاهی خودنمایی می‌کند. نگاهش که می‌کنی، شکل انسانی آکنده به بوی خاک، و انتظاری که از قرن‌ها پیش رویش ماسیده، همچو سرزمینی که از دل نفس‌هایش بیرون می‌جهد، انگارِ منشور هویدا می‌شود. او نمی‌فهمدش؛ شما  بهش ( شما به او بفهمانید ادبی تر به نظر میرسه البته اگه سبک نگارشیتون فرق میکنه حرفی ندارم)  بفهمانید. 

مقدمه هم با آرایه های ادبی ای که داشت موجب شد قشنگ تر به نظر برسه ولی هنوز اون حس عمیق لازم رو به من خواننده منتقل نکرد و در کل میتونه خیلی بهتر هم بشه، شما میتونید دخترا.

موفق باشید بوس. 

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

20 ساعت قبل، Night Shadow گفته است:

هلو به دو نویسنده ی جبران کننده.

نقد و بررسی خلاصه و مقدمه ی منشور:

عنوان داستان: منشور به وسیله ای گفته میشه که نور های سفید خورشید رو به هفت رنگ اصلی تجزیه میکنه . عنولن تک کلمه ای بود و من از اینجور عنوان ها خوشم میاد، به نظر میرسه که منشور استعاره از شخصیت اصلی باشه. خوب بود. 

°•ژانر: فانتزی - عاشقانه•° 

در بخش ژانر پیشنهاد میدم علمی تخیلی رو هم اضافه کنید خانم ها، فانتزی نویسی همون تخیلی نویسی بر حسب علمه یا ذهن

هدف: اگر بنا به صداقت باشد، هدفمان از همان ابتدا از برای به‌تحریر در آوردن این داستان، سنجش سطح قلممان، محک زدن صبر، تواناییِ همکاری تیمی، و همواره ایجادِ پُلی برای همکاری، نوشتن، و به‌تحریر در آوردن داستان‌هایی دیگر  ( این تیکه فاصله ی زیادی گذاشته بودید.)  در آینده بوده است.

خلاصه:

نورِ تابیده بر منشورِ نگاهش تنها یک‌کلمه منعکس نموده: بی‌هویت.( تنها یک کلمه منعکس نمود بهتره ها، خودتون یه دور بخونین) 

بی‌هویتی که پیِ هویتِ خود، هویتِ حقیقی را کشف می‌کند و نمی‌داند باید بداند که همه‌چیز را نداند! دانسته‌ها و جهل؛ در دو کفه‌ی ترازو، متوازن نیستند! اکنون که دانستید، به او بیاموزید.

بازی با کلمات در خلاصه نویسی گنگی خاصی رو ایجاد کرده بود به طوری که من خواننده سه بار خوندمش تا فهمیدم چی میگید، خلاصه رو بر حسب تجربیات خودم میگم که روان تر بنویسید چون خواننده خیلی باید فکر کنه تا بفهمه اصلا چکیده و خلاصه ی رمان چی بود و چی قراره بشه، در کل خوب بود ولی میتونست عالی تر هم بشه، حس میکنم خلاصه کمه، یه کوچولو بیشتر بنویسید. 

مقدمه:


در پیچ‌و‌تاب‌های روزگاران سپری شده؛ در پستوی نامه‌های نگاشته نشده، و در عمق ژرف‌ترین چاله‌ی چشمانش، سایه‌ی سیاهی خودنمایی می‌کند. نگاهش که می‌کنی، شکل انسانی آکنده به بوی خاک، و انتظاری که از قرن‌ها پیش رویش ماسیده، همچو سرزمینی که از دل نفس‌هایش بیرون می‌جهد، انگارِ منشور هویدا می‌شود. او نمی‌فهمدش؛ شما  بهش ( شما به او بفهمانید ادبی تر به نظر میرسه البته اگه سبک نگارشیتون فرق میکنه حرفی ندارم)  بفهمانید. 

مقدمه هم با آرایه های ادبی ای که داشت موجب شد قشنگ تر به نظر برسه ولی هنوز اون حس عمیق لازم رو به من خواننده منتقل نکرد و در کل میتونه خیلی بهتر هم بشه، شما میتونید دخترا.

موفق باشید بوس. 

 ممنون بابت اینکه وقت می‌ذاری، درباره‌ی خلاصه و مقدمه حقیقتاً من و نوازش قراره تغییرش بدیم، اما چون فعلاً محتوا مد نظرمون هست نه ساختار؛ گذاشتیمش اون آخرها.

درباره‌ی ژانر:) علمی-تخیلی آثاری مثل آثار آسیموف هستن که واقعاً بخوان یک علم رو توی قالب داستان نمایان کنن؛ اما منشور فقط یک فانتزیه که قراره تنها از تخیل داخلش استفاده بشه. علمی-تخیلی یه جورایی واقعیت‌ها هستن، اما منشور نه...

ویرایش شده توسط Flare

جام خود را خالی کنید تا پر شود؛ تمامیت شما را فاسد خواهد کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ورود به نقد پارت یک:

 

تَک تَک تَک...
دستش را به چانه زده و قاشقش را به ملامین ظرفِ سوپ مانده‌ی روبرویش می‌زند.( ظرف سوپ مانده معنی نداد، یه جورایی معنی قشنگی رو نرسوند و حالت رو به درستی آشکار نکرد، من مثلا یه نمونه ویرایش میکنم شما خودتون یه نگاهی بهش بندازین و با همدیگه و با تصمیم خودتون عوضش کنید:

دستش را به چانه زده و قاشقش را درون ظرف ملامینی با محتویات سوپ جو میبرد) 


از پنجره‌‌های زنگ‌زده‌ی پرورشگاه، باد هو کشیده، سوز می‌آید و اشک‌های تازه حلول کرده‌ی چشمانش، چون قندیل‌های سوزان بر روی گونه‌اش می‌لغزد؛ همان لایه‌ی غمِ زلال است که شوریده‌های اشک را باری دیگر رنگ می‌زند و جان می‌بخشد.
ردِ لکِّ تیرهِ‌خشم به‌روی پیشانی، انگارِ کهیر پخش شده و تمامِ جانش را می‌سوزاند. (این تیکه کهیر پخش شده، اینجا رو هم نفهمیدم یعنی چی، به نظرم یه کلمه ی مثل، مانند، همچون و هر چیزی که مانند بودن رو نشون بده رو بعد از انگار اضافه کن، مثال:

انگار همچون کهیری پخش شدن و تمام جانش را می سوزاند، این فقط مثال بود) 

نمی‌داند از چه؛ از تمامِ دنیا عاصی‌ست. احساس می‌کند از درون مانند سوپ مقابلش وا رفته و متزلزل است، احساس می‌کند تا لحظاتی دیگر پوستش شکافته شده و تمامش می‌بارد!
تک‌خندی زده و سپس، لبش را گاز می‌گیرد تا تلخیِ گزنده‌ی خون. ( جمله چرا فعل نداره؟ بدون فعل اون تایی که آووردین معنی نمیده، جمله بی مفهوم باقی مونده، من نمیدونم الان تا تلخی گزنده ی خون... خب چیکارش میکنه؟) 


[کاش آدم برای چند‌سالی می‌مرد؛ تا قشنگ می‌تونست زندگی کنه!]

لب می‌گزد. ( بالا تر گفتین که لبش رو گاز میگیره، لب گزیدن همون گاز گرفتن لبه دیگه، چرا با تغییر فعل دوباره نوشتیش؟ چندی پیش گریه می کردا، بعد اون بااا گفتی تک خنده کرد، مثلا اشاره کن که تلخنده نه تک خنده) 

[یعنی چی؟ چجوری یه آدم می‌تونه انقدر زیبا باشه؟ دست بردار بی‌نامِ احمق! دست بردار! باید جلوش عاقل باشی... فهمیدی؟ عاقل و جذاب! باید کندو باشی، کندو!]

خانم ها این تیکه، اینایی که توی پرانتزه داره با خودش حرف میزنه؟ 
***
با صدای بلندی، شانه‌هایش می‌پرد و پوست نازک لبش، نخ‌کش می‌شود. به دست گوشتالودی که انگشتر در انگشت کوچکش به اجبار جا شده است، خیره می‌شود. نگاهش را بالاتر می‌کشد، بالاتر... زن سبزه‌چرده‌ای ( منظورتون چهره است درسته؟ حس کردم غلط تایپیه) با خال سیاه بالای لب‌ها. اخم‌هایش خط خطی شده‌اند؛ سیاه، تیره، ترسناک!
فریادش گویا از تونل عبور می‌کند؛ تکرار، تکرار، تکرار:
- هِی بی‌عرضه! عرضه‌ی غذا کوفت کردن هم نداری؟ لباسش رو نگاه کن! باید دهنت رو هم پوشک کنیم؟! عرضه‌ی...
کلمه‌ی "عرضه" در مغزش می‌جهد، به این طرف می‌خورد، به آن طرف می‌خورد؛ این عرضه چیست؟ چه طلسمی بر آن حاکم است؟ عین، ر، ضاد، ه! نه، فرمولش پیچیده‌تر از این‌هاست؛ رسوخ می‌کند، می‌سوزاند، برمی‌گردد.
- عرضه نداری، نباید وجود می‌داشتی،( ابن تیکه حس می کنم جمله بندی غلطه.)  بی‌عرضه‌ی...
سرش از ضربِ کوبنده حرف‌های زن پیچ می‌خورد. دلش می‌خواهد تمامِ او و تمام آن مکانِ کزایی که در آن گیر کرده را یک‌جا، بالا بیاورد.
فریاد می‌زند:
- من بی‌عرضه نیستم!
صدای برخورد ظرف با زمین و نیستیِ خاموشِ دخترک بی‌نام.
هنوز هم آن کلمه، انگار که شکل و شمایل داشته باشد در ذهنش تصویر می‌شود؛ سایه‌های سردی که هیچ‌گاه گرمای "دوست داشته شدن" را به دخترک بی‌نام نچشاندند، کوچه‌های تاریک مه‌آلود و جثه‌هایی که از مشکلاتشان فرار می‌کردند و تا سپیده دم، ناله‌های عاجزانه‌ی نوزادی در زوزه‌های گرگ گم می‌شد.
چشمانش را می‌فشارد، شلیک اطلاعات تلخ سرش را به دواره می‌اندازد. دستش را به دیوار سیمان‌ریخته‌ی اتاقک می‌گیرد و نفس نفس می‌زند. اگر دلش به دل او کوک نزده شده بود، اگر رام آن عسلی‌های غلیظِ ذوب کننده نبود، اگر آن "رویا" قبله‌گاه تنهایی‌هایش نبود؛ خود را با تمام بودن‌هایش دار می‌زد!

خود را بر روی تختش می‌اندازد؛ همان تخت با ملحفه‌ی پاره شده و همیشه نم‌دارِ از اشک‌ که تداعی‌گر تقلا برای یک ثانیه بیشتر خوابیدن بود. پوزخندی می‌زند و تلخ فکر می‌کند:

[اگه مُردن به معنای یه خواب ابدی بود، به مرده‌ها حسودیم می‌شد.]

بر روی تخت غلتی می‌زند، چشم‌هایش را بسته و شروع به شمارش می‌کند؛ باید بخوابد، روحش نیاز به تغذیه و مغزش نیاز به تخلیه دارد!
تا خموشی چیزی نمانده، روحش انگارِ پروانه‌های مخملی و اصوات معطرِ روزهای شیرین، جست می‌زند.
- عه، چشم عسلی، عقب موندیا! چرا دنبال پروانه نمیای؟
- پروانه‌ی من تویی.
و خنده‌های دلبرانه که بی هیچ حد و مرزی اوج می‌گرفت تا لغزش شکوفه‌های بهاری.
سرعت شمردنش نامنظم می‌شود، قلبش بی‌قراری  می‌کند و تمام وجودش برای وجود دوباره‌ی او می‌لرزد. خاطرات با سرعت برق آسایی می‌گذرند و عطر مدهوش‌کننده‌ی خود را جا می‌گذارند. نفس-نفس زدن‌های تند و بی‌قرارش به دم و بازدم‌هایی آرام و منظم بدل می‌شود. انگشت‌های چسبیده به پتو به جای آغوش او، نرم نرمک جدا می‌شود.

*** 

خب بقیه ی پارت عالی بود، تشبیه ها، خیالات درونی، مونولوگ ها، منتهی، فضا سازی کم بود، پرورشگاه رو بیشتر به تصویر بکشید خانم ها، چهره ی زنه، مشخصات ظاهری زن رو بیشتر نمایان کنید، زنه فرم خاصی داشت؟ مانتو پوشیده بود؟ با تیشرت بود که نشون بده اینجا خارج از ایرانه؟ و ... 

این پارت تراژدی بود و من هیچ اثری از فانتزی ندیدم. عاشقانه شاید باشه ولی فعلا که خبری از فانتزی نبود.

راستی پارت ها رو به نظرم راست چین کن، یه کوچولو سخته وسط گذاشتیش. بازم تصمیم خودته. 

بوس بای. 

ویرایش شده توسط Night Shadow

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱۱ دقیقه قبل، Night Shadow گفته است:

هلو به دو نویسنده ی جبران کننده.

نقد و بررسی خلاصه و مقدمه ی منشور:

عنوان داستان: منشور به وسیله ای گفته میشه که نور های سفید خورشید رو به هفت رنگ اصلی تجزیه میکنه . عنولن تک کلمه ای بود و من از اینجور عنوان ها خوشم میاد، به نظر میرسه که منشور استعاره از شخصیت اصلی باشه. خوب بود. 

°•ژانر: فانتزی - عاشقانه•° 

در بخش ژانر پیشنهاد میدم علمی تخیلی رو هم اضافه کنید خانم ها، فانتزی نویسی همون تخیلی نویسی بر حسب علمه یا ذهن

هدف: اگر بنا به صداقت باشد، هدفمان از همان ابتدا از برای به‌تحریر در آوردن این داستان، سنجش سطح قلممان، محک زدن صبر، تواناییِ همکاری تیمی، و همواره ایجادِ پُلی برای همکاری، نوشتن، و به‌تحریر در آوردن داستان‌هایی دیگر  ( این تیکه فاصله ی زیادی گذاشته بودید.)  در آینده بوده است.

خلاصه:

نورِ تابیده بر منشورِ نگاهش تنها یک‌کلمه منعکس نموده: بی‌هویت.( تنها یک کلمه منعکس نمود بهتره ها، خودتون یه دور بخونین) 

بی‌هویتی که پیِ هویتِ خود، هویتِ حقیقی را کشف می‌کند و نمی‌داند باید بداند که همه‌چیز را نداند! دانسته‌ها و جهل؛ در دو کفه‌ی ترازو، متوازن نیستند! اکنون که دانستید، به او بیاموزید.

بازی با کلمات در خلاصه نویسی گنگی خاصی رو ایجاد کرده بود به طوری که من خواننده سه بار خوندمش تا فهمیدم چی میگید، خلاصه رو بر حسب تجربیات خودم میگم که روان تر بنویسید چون خواننده خیلی باید فکر کنه تا بفهمه اصلا چکیده و خلاصه ی رمان چی بود و چی قراره بشه، در کل خوب بود ولی میتونست عالی تر هم بشه، حس میکنم خلاصه کمه، یه کوچولو بیشتر بنویسید. 

مقدمه:


در پیچ‌و‌تاب‌های روزگاران سپری شده؛ در پستوی نامه‌های نگاشته نشده، و در عمق ژرف‌ترین چاله‌ی چشمانش، سایه‌ی سیاهی خودنمایی می‌کند. نگاهش که می‌کنی، شکل انسانی آکنده به بوی خاک، و انتظاری که از قرن‌ها پیش رویش ماسیده، همچو سرزمینی که از دل نفس‌هایش بیرون می‌جهد، انگارِ منشور هویدا می‌شود. او نمی‌فهمدش؛ شما  بهش ( شما به او بفهمانید ادبی تر به نظر میرسه البته اگه سبک نگارشیتون فرق میکنه حرفی ندارم)  بفهمانید. 

مقدمه هم با آرایه های ادبی ای که داشت موجب شد قشنگ تر به نظر برسه ولی هنوز اون حس عمیق لازم رو به من خواننده منتقل نکرد و در کل میتونه خیلی بهتر هم بشه، شما میتونید دخترا.

موفق باشید بوس. 

هلو نایتی.

می‌بینم  که صفحه نقد رو با حضورت سبز و باطراوت کردی:classic_love:

در دفاع باید بگم که:

ژانر منشور شامل  "علمی"  نمیشه نایت، چون براساس علمِ ثابت شده نوشته نمی‌شه؛ صرفا توی تخیلاتِ من و فلر به شدت وجود داره.

و اینکه مقدمه و خلاصه هنوز ویرایش نشده؛ از وقتی شروع کردیم به تایپ منشور همونجوری مونده پس، قطعا جاهاییش جای بهتر شدن داره.

مرسی از وقتی که گذاشتی،

ماچ.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

7 دقیقه قبل، Night Shadow گفته است:

ورود به نقد پارت یک:

 

تَک تَک تَک...
دستش را به چانه زده و قاشقش را به ملامین ظرفِ سوپ مانده‌ی روبرویش می‌زند.( ظرف سوپ مانده معنی نداد، یه جورایی معنی قشنگی رو نرسوند و حالت رو به درستی آشکار نکرد، من مثلا یه نمونه ویرایش میکنم شما خودتون یه نگاهی بهش بندازین و با همدیگه و با تصمیم خودتون عوضش کنید:

دستش را به چانه زده و قاشقش را درون ظرف ملامینی با محتویات سوپ جو میبرد) 


از پنجره‌‌های زنگ‌زده‌ی پرورشگاه، باد هو کشیده، سوز می‌آید و اشک‌های تازه حلول کرده‌ی چشمانش، چون قندیل‌های سوزان بر روی گونه‌اش می‌لغزد؛ همان لایه‌ی غمِ زلال است که شوریده‌های اشک را باری دیگر رنگ می‌زند و جان می‌بخشد.
ردِ لکِّ تیرهِ‌خشم به‌روی پیشانی، انگارِ کهیر پخش شده و تمامِ جانش را می‌سوزاند. (این تیکه کهیر پخش شده، اینجا رو هم نفهمیدم یعنی چی، به نظرم یه کلمه ی مثل، مانند، همچون و هر چیزی که مانند بودن رو نشون بده رو بعد از انگار اضافه کن، مثال:

انگار همچون کهیری پخش شدن و تمام جانش را می سوزاند، این فقط مثال بود) 

نمی‌داند از چه؛ از تمامِ دنیا عاصی‌ست. احساس می‌کند از درون مانند سوپ مقابلش وا رفته و متزلزل است، احساس می‌کند تا لحظاتی دیگر پوستش شکافته شده و تمامش می‌بارد!
تک‌خندی زده و سپس، لبش را گاز می‌گیرد تا تلخیِ گزنده‌ی خون. ( جمله چرا فعل نداره؟ بدون فعل اون تایی که آووردین معنی نمیده، جمله بی مفهوم باقی مونده، من نمیدونم الان تا تلخی گزنده ی خون... خب چیکارش میکنه؟) 


[کاش آدم برای چند‌سالی می‌مرد؛ تا قشنگ می‌تونست زندگی کنه!]

لب می‌گزد. ( بالا تر گفتین که لبش رو گاز میگیره، لب گزیدن همون گاز گرفتن لبه دیگه، چرا با تغییر فعل دوباره نوشتیش؟ چندی پیش گریه می کردا، بعد اون بااا گفتی تک خنده کرد، مثلا اشاره کن که تلخنده نه تک خنده) 

[یعنی چی؟ چجوری یه آدم می‌تونه انقدر زیبا باشه؟ دست بردار بی‌نامِ احمق! دست بردار! باید جلوش عاقل باشی... فهمیدی؟ عاقل و جذاب! باید کندو باشی، کندو!]

خانم ها این تیکه، اینایی که توی پرانتزه داره با خودش حرف میزنه؟ 
***
با صدای بلندی، شانه‌هایش می‌پرد و پوست نازک لبش، نخ‌کش می‌شود. به دست گوشتالودی که انگشتر در انگشت کوچکش به اجبار جا شده است، خیره می‌شود. نگاهش را بالاتر می‌کشد، بالاتر... زن سبزه‌چرده‌ای ( منظورتون چهره است درسته؟ حس کردم غلط تایپیه) با خال سیاه بالای لب‌ها. اخم‌هایش خط خطی شده‌اند؛ سیاه، تیره، ترسناک!
فریادش گویا از تونل عبور می‌کند؛ تکرار، تکرار، تکرار:
- هِی بی‌عرضه! عرضه‌ی غذا کوفت کردن هم نداری؟ لباسش رو نگاه کن! باید دهنت رو هم پوشک کنیم؟! عرضه‌ی...
کلمه‌ی "عرضه" در مغزش می‌جهد، به این طرف می‌خورد، به آن طرف می‌خورد؛ این عرضه چیست؟ چه طلسمی بر آن حاکم است؟ عین، ر، ضاد، ه! نه، فرمولش پیچیده‌تر از این‌هاست؛ رسوخ می‌کند، می‌سوزاند، برمی‌گردد.
- عرضه نداری، نباید وجود می‌داشتی،( ابن تیکه حس می کنم جمله بندی غلطه.)  بی‌عرضه‌ی...
سرش از ضربِ کوبنده حرف‌های زن پیچ می‌خورد. دلش می‌خواهد تمامِ او و تمام آن مکانِ کزایی که در آن گیر کرده را یک‌جا، بالا بیاورد.
فریاد می‌زند:
- من بی‌عرضه نیستم!
صدای برخورد ظرف با زمین و نیستیِ خاموشِ دخترک بی‌نام.
هنوز هم آن کلمه، انگار که شکل و شمایل داشته باشد در ذهنش تصویر می‌شود؛ سایه‌های سردی که هیچ‌گاه گرمای "دوست داشته شدن" را به دخترک بی‌نام نچشاندند، کوچه‌های تاریک مه‌آلود و جثه‌هایی که از مشکلاتشان فرار می‌کردند و تا سپیده دم، ناله‌های عاجزانه‌ی نوزادی در زوزه‌های گرگ گم می‌شد.
چشمانش را می‌فشارد، شلیک اطلاعات تلخ سرش را به دواره می‌اندازد. دستش را به دیوار سیمان‌ریخته‌ی اتاقک می‌گیرد و نفس نفس می‌زند. اگر دلش به دل او کوک نزده شده بود، اگر رام آن عسلی‌های غلیظِ ذوب کننده نبود، اگر آن "رویا" قبله‌گاه تنهایی‌هایش نبود؛ خود را با تمام بودن‌هایش دار می‌زد!

خود را بر روی تختش می‌اندازد؛ همان تخت با ملحفه‌ی پاره شده و همیشه نم‌دارِ از اشک‌ که تداعی‌گر تقلا برای یک ثانیه بیشتر خوابیدن بود. پوزخندی می‌زند و تلخ فکر می‌کند:

[اگه مُردن به معنای یه خواب ابدی بود، به مرده‌ها حسودیم می‌شد.]

بر روی تخت غلتی می‌زند، چشم‌هایش را بسته و شروع به شمارش می‌کند؛ باید بخوابد، روحش نیاز به تغذیه و مغزش نیاز به تخلیه دارد!
تا خموشی چیزی نمانده، روحش انگارِ پروانه‌های مخملی و اصوات معطرِ روزهای شیرین، جست می‌زند.
- عه، چشم عسلی، عقب موندیا! چرا دنبال پروانه نمیای؟
- پروانه‌ی من تویی.
و خنده‌های دلبرانه که بی هیچ حد و مرزی اوج می‌گرفت تا لغزش شکوفه‌های بهاری.
سرعت شمردنش نامنظم می‌شود، قلبش بی‌قراری  می‌کند و تمام وجودش برای وجود دوباره‌ی او می‌لرزد. خاطرات با سرعت برق آسایی می‌گذرند و عطر مدهوش‌کننده‌ی خود را جا می‌گذارند. نفس-نفس زدن‌های تند و بی‌قرارش به دم و بازدم‌هایی آرام و منظم بدل می‌شود. انگشت‌های چسبیده به پتو به جای آغوش او، نرم نرمک جدا می‌شود.

*** 

خب بقیه ی پارت عالی بود، تشبیه ها، خیالات درونی، مونولوگ ها، منتهی، فضا سازی کم بود، پرورشگاه رو بیشتر به تصویر بکشید خانم ها، چهره ی زنه، مشخصات ظاهری زن رو بیشتر نمایان کنید، زنه فرم خاصی داشت؟ مانتو پوشیده بود؟ با تیشرت بود که نشون بده اینجا خارج از ایرانه؟ و ... 

این پارت تراژدی بود و من هیچ اثری از فانتزی ندیدم. عاشقانه شاید باشه ولی فعلا که خبری از فانتزی نبود.

راستی پارت ها رو به نظرم راست چین کن، یه کوچولو سخته وسط گذاشتیش. بازم تصمیم خودته. 

بوس بای. 

اشکالات جمله‌بندی‌ها توی ویرایش تصحیح میشن، مرسی نایت*-* فقط چرده، به معنی "رنگ، فام" هست؛ معمولا میگن مثلاً سیاه چرده. یجورایی پیش‌زمینه هستن واسه‌ی پارت بعدی که وارد رویا میشن و حتی جملات هم کابوس‌وار میشن.

شاید چون پرورشگاه اصلاً مد نظر ما نیست، توی پی‌رنگمون، این پارت فقط زمینه و معرفی شخصیته؛ با اینکه داستانه، مفاهیمش پیچیدست و بنابراین این یک پارتمون مقدمه‌ای هست برای شروع فانتزی. فقط با پایان داستان، دلیل این‌ها مشخص میشه و مجدداً تنک‌توی فراوون.

 

جام خود را خالی کنید تا پر شود؛ تمامیت شما را فاسد خواهد کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱۱ دقیقه قبل، Night Shadow گفته است:

ورود به نقد پارت یک:

 

تَک تَک تَک...
دستش را به چانه زده و قاشقش را به ملامین ظرفِ سوپ مانده‌ی روبرویش می‌زند.( ظرف سوپ مانده معنی نداد، یه جورایی معنی قشنگی رو نرسوند و حالت رو به درستی آشکار نکرد، من مثلا یه نمونه ویرایش میکنم شما خودتون یه نگاهی بهش بندازین و با همدیگه و با تصمیم خودتون عوضش کنید:

دستش را به چانه زده و قاشقش را درون ظرف ملامینی با محتویات سوپ جو میبرد) 


از پنجره‌‌های زنگ‌زده‌ی پرورشگاه، باد هو کشیده، سوز می‌آید و اشک‌های تازه حلول کرده‌ی چشمانش، چون قندیل‌های سوزان بر روی گونه‌اش می‌لغزد؛ همان لایه‌ی غمِ زلال است که شوریده‌های اشک را باری دیگر رنگ می‌زند و جان می‌بخشد.
ردِ لکِّ تیرهِ‌خشم به‌روی پیشانی، انگارِ کهیر پخش شده و تمامِ جانش را می‌سوزاند. (این تیکه کهیر پخش شده، اینجا رو هم نفهمیدم یعنی چی، به نظرم یه کلمه ی مثل، مانند، همچون و هر چیزی که مانند بودن رو نشون بده رو بعد از انگار اضافه کن، مثال:

انگار همچون کهیری پخش شدن و تمام جانش را می سوزاند، این فقط مثال بود) 

نمی‌داند از چه؛ از تمامِ دنیا عاصی‌ست. احساس می‌کند از درون مانند سوپ مقابلش وا رفته و متزلزل است، احساس می‌کند تا لحظاتی دیگر پوستش شکافته شده و تمامش می‌بارد!
تک‌خندی زده و سپس، لبش را گاز می‌گیرد تا تلخیِ گزنده‌ی خون. ( جمله چرا فعل نداره؟ بدون فعل اون تایی که آووردین معنی نمیده، جمله بی مفهوم باقی مونده، من نمیدونم الان تا تلخی گزنده ی خون... خب چیکارش میکنه؟) 


[کاش آدم برای چند‌سالی می‌مرد؛ تا قشنگ می‌تونست زندگی کنه!]

لب می‌گزد. ( بالا تر گفتین که لبش رو گاز میگیره، لب گزیدن همون گاز گرفتن لبه دیگه، چرا با تغییر فعل دوباره نوشتیش؟ چندی پیش گریه می کردا، بعد اون بااا گفتی تک خنده کرد، مثلا اشاره کن که تلخنده نه تک خنده) 

[یعنی چی؟ چجوری یه آدم می‌تونه انقدر زیبا باشه؟ دست بردار بی‌نامِ احمق! دست بردار! باید جلوش عاقل باشی... فهمیدی؟ عاقل و جذاب! باید کندو باشی، کندو!]

خانم ها این تیکه، اینایی که توی پرانتزه داره با خودش حرف میزنه؟ 
***
با صدای بلندی، شانه‌هایش می‌پرد و پوست نازک لبش، نخ‌کش می‌شود. به دست گوشتالودی که انگشتر در انگشت کوچکش به اجبار جا شده است، خیره می‌شود. نگاهش را بالاتر می‌کشد، بالاتر... زن سبزه‌چرده‌ای ( منظورتون چهره است درسته؟ حس کردم غلط تایپیه) با خال سیاه بالای لب‌ها. اخم‌هایش خط خطی شده‌اند؛ سیاه، تیره، ترسناک!
فریادش گویا از تونل عبور می‌کند؛ تکرار، تکرار، تکرار:
- هِی بی‌عرضه! عرضه‌ی غذا کوفت کردن هم نداری؟ لباسش رو نگاه کن! باید دهنت رو هم پوشک کنیم؟! عرضه‌ی...
کلمه‌ی "عرضه" در مغزش می‌جهد، به این طرف می‌خورد، به آن طرف می‌خورد؛ این عرضه چیست؟ چه طلسمی بر آن حاکم است؟ عین، ر، ضاد، ه! نه، فرمولش پیچیده‌تر از این‌هاست؛ رسوخ می‌کند، می‌سوزاند، برمی‌گردد.
- عرضه نداری، نباید وجود می‌داشتی،( ابن تیکه حس می کنم جمله بندی غلطه.)  بی‌عرضه‌ی...
سرش از ضربِ کوبنده حرف‌های زن پیچ می‌خورد. دلش می‌خواهد تمامِ او و تمام آن مکانِ کزایی که در آن گیر کرده را یک‌جا، بالا بیاورد.
فریاد می‌زند:
- من بی‌عرضه نیستم!
صدای برخورد ظرف با زمین و نیستیِ خاموشِ دخترک بی‌نام.
هنوز هم آن کلمه، انگار که شکل و شمایل داشته باشد در ذهنش تصویر می‌شود؛ سایه‌های سردی که هیچ‌گاه گرمای "دوست داشته شدن" را به دخترک بی‌نام نچشاندند، کوچه‌های تاریک مه‌آلود و جثه‌هایی که از مشکلاتشان فرار می‌کردند و تا سپیده دم، ناله‌های عاجزانه‌ی نوزادی در زوزه‌های گرگ گم می‌شد.
چشمانش را می‌فشارد، شلیک اطلاعات تلخ سرش را به دواره می‌اندازد. دستش را به دیوار سیمان‌ریخته‌ی اتاقک می‌گیرد و نفس نفس می‌زند. اگر دلش به دل او کوک نزده شده بود، اگر رام آن عسلی‌های غلیظِ ذوب کننده نبود، اگر آن "رویا" قبله‌گاه تنهایی‌هایش نبود؛ خود را با تمام بودن‌هایش دار می‌زد!

خود را بر روی تختش می‌اندازد؛ همان تخت با ملحفه‌ی پاره شده و همیشه نم‌دارِ از اشک‌ که تداعی‌گر تقلا برای یک ثانیه بیشتر خوابیدن بود. پوزخندی می‌زند و تلخ فکر می‌کند:

[اگه مُردن به معنای یه خواب ابدی بود، به مرده‌ها حسودیم می‌شد.]

بر روی تخت غلتی می‌زند، چشم‌هایش را بسته و شروع به شمارش می‌کند؛ باید بخوابد، روحش نیاز به تغذیه و مغزش نیاز به تخلیه دارد!
تا خموشی چیزی نمانده، روحش انگارِ پروانه‌های مخملی و اصوات معطرِ روزهای شیرین، جست می‌زند.
- عه، چشم عسلی، عقب موندیا! چرا دنبال پروانه نمیای؟
- پروانه‌ی من تویی.
و خنده‌های دلبرانه که بی هیچ حد و مرزی اوج می‌گرفت تا لغزش شکوفه‌های بهاری.
سرعت شمردنش نامنظم می‌شود، قلبش بی‌قراری  می‌کند و تمام وجودش برای وجود دوباره‌ی او می‌لرزد. خاطرات با سرعت برق آسایی می‌گذرند و عطر مدهوش‌کننده‌ی خود را جا می‌گذارند. نفس-نفس زدن‌های تند و بی‌قرارش به دم و بازدم‌هایی آرام و منظم بدل می‌شود. انگشت‌های چسبیده به پتو به جای آغوش او، نرم نرمک جدا می‌شود.

*** 

خب بقیه ی پارت عالی بود، تشبیه ها، خیالات درونی، مونولوگ ها، منتهی، فضا سازی کم بود، پرورشگاه رو بیشتر به تصویر بکشید خانم ها، چهره ی زنه، مشخصات ظاهری زن رو بیشتر نمایان کنید، زنه فرم خاصی داشت؟ مانتو پوشیده بود؟ با تیشرت بود که نشون بده اینجا خارج از ایرانه؟ و ... 

این پارت تراژدی بود و من هیچ اثری از فانتزی ندیدم. عاشقانه شاید باشه ولی فعلا که خبری از فانتزی نبود.

راستی پارت ها رو به نظرم راست چین کن، یه کوچولو سخته وسط گذاشتیش. بازم تصمیم خودته. 

بوس بای. 

 

منظور به سوپیه که توی ظرفِ باقی مونده.

زیرِ "انگار" یه عه کوچیک اومده که میشه "انگارِ" و همون معنیِ همچو و مثل رو میده.

"چرده" به معنی  رنگ، فام.

بقیه چیزایی که اشاره کردی رو توی ویرایش درست میکنیم.

دبل‌ماچ.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

8 دقیقه قبل، Flare گفته است:

اشکالات جمله‌بندی‌ها توی ویرایش تصحیح میشن، مرسی نایت*-* فقط چرده، به معنی "رنگ، فام" هست؛ معمولا میگن مثلاً سیاه چرده. یجورایی پیش‌زمینه هستن واسه‌ی پارت بعدی که وارد رویا میشن و حتی جملات هم کابوس‌وار میشن.

شاید چون پرورشگاه اصلاً مد نظر ما نیست، توی پی‌رنگمون، این پارت فقط زمینه و معرفی شخصیته؛ با اینکه داستانه، مفاهیمش پیچیدست و بنابراین این یک پارتمون مقدمه‌ای هست برای شروع فانتزی. فقط با پایان داستان، دلیل این‌ها مشخص میشه و مجدداً تنک‌توی فراوون.

 

اوکی مرسی.

1 دقیقه قبل، Nava گفته است:

 

منظور به سوپیه که توی ظرفِ باقی مونده.

زیرِ "انگار" یه عه کوچیک اومده که میشه "انگارِ" و همون معنیِ همچو و مثل رو میده.

"چرده" به معنی  رنگ، فام.

بقیه چیزایی که اشاره کردی رو توی ویرایش درست میکنیم.

دبل‌ماچ.

اوکی ولی خوانش سختی داشت.

بوس بای خانم ها. 

رمان‌ها: 

رافلزیا

سیگنال پنج

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب خب

بنده به جهت نقد نیومدم چون چیزی بارم نیست متاسفانه😂

 انقدری کاردرست هستین که نیازی به نقد نداشته باشین.

تنها کاری که ازم برمیاد انرژی دادن و دنبال کردن اثر قشنگتونه:>

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

9 دقیقه قبل، helia گفته است:

خب خب

بنده به جهت نقد نیومدم چون چیزی بارم نیست متاسفانه😂

 انقدری کاردرست هستین که نیازی به نقد نداشته باشین.

تنها کاری که ازم برمیاد انرژی دادن و دنبال کردن اثر قشنگتونه:>

ماچ به کله‌ت.

^^

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...