رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان سنگسار | سونیا جهانبخشی کاربر انجمن نودهشتیا


SONIYA_M
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:  سنگسار

نویسنده:  سونیا جهانبخشی

ژانر:  اجتماعی،  پلیسی،  عاشقانه

هدف:  اشتراک گذاری عقاید با خواننده 

خلاصه:   رگبار  جماد مشکلات،  روان شیشه مانند سهیل را در هم می‌شکاند  و  چیزی جز  گس بودن باقی زندگانی‌‌اش عایدش نمی‌شود.  آنگاه که شعله‌های فروزان آتش تیر خلاص  را  از کمان رها می‌کند، سوز و عطش  انتقام  سرتا پایش را در بر می‌گیرد و حال تنها چیزی که غلبه‌ی دوران و عبور از سنگسار می‌شود؛ دلدادگیست... .  

 

 نقد کاربران رمان سنگسار

ویراستار: @reyyan

ناظر: @نویسندهیفضابیـے

ویرایش شده توسط SONIYA_M
  • لایک 26
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

ناتوانی، میان اخگر‌ و غبار وزین شده زندگانی‌ اوی که جز نیران، روزنه‌ی امیدی در سرنوشتش مشاهده نشد. همان که در پی انفجارات مغزی و دردهای مهلک سرنوشت، برقرار ماند و نقاط سیاه زندگانی‌اش را در دستان خود محبوس نمود. 

 

«بسم الله الرحمن الرحیم» 

«سنگسار» 

دست‌‌های کشیده و لاغرش را   مشت می‌کند و ضربه‌های پر از دردش را بر روی در زنگ زده‌ و زرشکی رنگ فرود می‌آورد.  قلبش درون قفسه‌ی سینه‌اش  به رقص در می‌آید و قطرات عرق از زلف‌های مشکی‌ و بلندش جاری می‌شود.  آب دهانش را پایین می‌فرستد و  فکر فرار از آن مهلکه‌ی طاقت فرسا ذهنش را به بازی می‌گیرد. برای هزارمین بار بر در می‌کوبد و صدای دورگه‌اش که ناشی از بلوغش است درون  کوچه‌ی تنگ  و باریکشان طنین می‌اندازد:

- ننه توروخدا درو باز کن؛ باز کن درو تا بدبخت نشدم ننه!

نفس‌هایش به شماره   می‌افتد و مدام برای دیدن انتهای کوچه  و برسی وضعیت اضطراری‌اش سرش را بر می‌گرداند.  با دست آزادش محکم جیب شلوار ارتشی‌اش را می‌فشارد تا دست کسی به محتوی درون جیبش اصابت نکند.  قلبش همچنان با تمام قوا خود را به آب و آتش می‌زند تا سینه‌اش را بشکافد.  لب‌های باریک و خشک شده‌اش می‌لرزند و صدای به هم خوردن دندان‌هایش استرسش را دو چندان می‌کند.  برای چندمین بار نگاهش بین در و انتهای کوچه رد و بدل می‌شود و استرسش آشکارا به وجودش چنگ می‌‌اندازد. بازهم با تمام توانش مشت‌هایش را حواله‌ی در حیاط خانه‌یشان  می‌‌کند و زیر لب   به راز و نیاز کردن متوصل می‌شود: 

- خدا، توروخدا فقط این یه بار رو کمکم کن من خودم... خودم نوکرتم اصلاً هر چی نماز قضا شده دارم رو می‌خونم،  به شرفم قول میدم دیگه پامو داخل دکون مشتی رحمت نذارم! 

خودش بیشتر از هرکسی می‌دانست که هیچ گاه به این وعده‌های سر خرمنش عمل نمی‌کند و پس از فرار از هر مشکلی باز هم روز از نو و روزی از نو! صدای وعده وعید‌های پوچش زمزمه‌وار از گلویش خارج می‌شود و با بند‌های انگشتانش  دانه به دانه صلوات می‌فرستند تا بلکه فرجی حاصل شود.

- هوی یابو؛ چه خبرته مگه سر آوردی؟ کی هستی که امون نمیدی؟

  با شنیدن صدای اکرم کورسوی امیدی در دلش روشن می‌شود و با شوقی آمیخته شده با رعب و وحشتی که در وجودش رخنه کرده است،  دوباره بر در می‌کوباند و به حرف در می‌آید: 

- ننه درو باز کن،  منم!  من به تصدقت توروخدا درو باز کن  تا اینا نیومدن سرم رو ببرن و بذارن کف سینه‌ام! 

در حیاط به سه ثانیه نکشیده باز می‌شود و به محض باز شدنش، سهیلِ چسبیده به در، تعادلش به هم می‌خورد و تقریباً به داخل حیاط پرت می‌شود.  همزمان با بسته شدن در  بر روی کف سیمانی حیاط رها می‌شود.  نفس‌ حبس شده‌اش را به بیرون می‌فرستد و اکسیژن موجود در هوا را سنگین می‌بلعد تا از شدت کوبش قلبش بکاهد.  تمام خلاف‌ها و خرابکاری‌هایش را به راحتی پیچانده بود و این‌بار راستی راستی می‌خواست  گیر آن مردک لندهور بیفتد. استرسش با بارهای قبل فرق می‌کند؛ به خدا که فرق می‌کند... .

به نفس ‌نفس زدن افتاده است و سرفه‌های پیاپی‌اش خبر از خشک شدن گلویش را می‌دهد.  طولی نمی‌کشد که اکرم همانند علم بالای سرش  می‌ایستد و دست به پهلوی گوشتینش  می‌نهد.

سر سهیل  صد و هشتاد درجه به سمت بالا می‌رود و نگاهش به چهره‌ی اخم‌آلود و ابروهای هشتی گره‌ خورده‌ی مادرش می‌افتد. آب دهانش  را به سختی قورت می‌دهد و به خوبی می‌داند اوضاع حسابی قاراش میش است و ننه اکرمش قرار است شام به جای عدس پلو کتک نوش جانش کند و جریانات جالبی انتظارش را نمی‌کشد. می‌خواهد از کف زمین بلند شود که   انگار تحمل نزدیکی‌اش را ندارد.  تخت سینه‌اش می‌کوبد  و دوباره پخش زمینش می‌کند: 

- پسره‌ی بی صاحاب ولگرد!  کدوم گوری بودی؟  باز رفته بودی سر وقت مشتی رحمت؟  یا باز رفتی غلام سیاه رو کتک زدی که اینجوری از ترس خودت رو خیس کردی؟ 

 

ویرایش شده توسط SONIYA_M
  • لایک 25
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دماغش را با  گوشه‌ی آستین پیراهن  قهوه‌ای رنگش بالا می‌کشد. حال در جوابش باید چه   پاسخی می‌داد؟ با کمال پرویی می‌گفت که جیب دختر حاج نعمت را خالی کرده است؟ ناخودآگاه جیبش را دوباره سفت می‌چسبد و با پایین فرستادن بزاق دهانش سیبک گلویش آشکارا تکان می‌خورد.  نگاه لرزانش همچنان بر روی چهره‌ی درهم فرو رفته از خشم مادرش ساکن است و سکوت پیشه می‌کند. نه نه؛ بگذار فکر کند باز هم در دکان مشتی رحمت دسته گل به آب داده  یا فکر کند آن غلام سیاه و چاق و چله را به باد کتک گرفته است.

اکرم با دیدن سکوتش  زیر لب ناسزایی به پسر نوجوان و کله خرابش می‌گوید و در یک لحظه تمام حرص و خشمش را سر گوشش خالی می‌کند.  گوشش را می‌پیچاند و بی توجه به صدای آخ و اوخش از پشت دندان‌های کلید شده‌اش می‌غرد: 

- باز چیکار کردی ذلیل مرده؟ من اگه تو رو نشناسم باید برم کف سینه قبرستون سرم رو بذارم زمین بمیرم!  د بنال ببینم باز چه شکری خوردی پسرک دو هزاری! 

خوب می‌داند که این بار راه فراری ندارد. مدام درون مغزش به دنبال  ردیف کردن کلماتی برای توجیه خود می‌گردد و هر بار با بن بست مواجه می‌شود. خوب می‌داند که دیگر حنایش نزد اکرم رنگی ندارد. در حالی که سعی می‌کند دست اکرم را از حصار گوشش پس بزند؛ صدای ناله مانند و دو رگه‌اش بلند می‌شود: 

- آی آی،  گوشمو ول کن ننه؛  بخدا کاری نکردم... آخ آخ نپیچون لامصب درد می‌کنه! بخدا  که... . 

نطقش با صدای باریک و بلند  مادرش در گلویش خفه می‌شود و در حالی که زیر دستش تقلا می‌کند لال مانی می‌گیرد: 

- خفه شو پسر!  ای خدا بزنه تو اون کمرت؛  لابد من بودم پشت در روضه ابلفضل گرفته بودم  آره خر خودتی!  تا نگی باز چه غلطی کردی گوشتو ول نمی‌کنم! 

عاجز از پیچش گوشش توسط اکرم دلش را به دریا می‌زند و با صدای بلندی که نشانگر نداشتن تاب و تحملش  است  به حرف می‌آید: 

- آی آی... باشه  باشه غلط کردم... ول کن توروخدا کنده شد! 

به شدت گوشش را رها می‌کند که تعادلش را از دست می‌دهد و  باز هم پخش زمین می‌شود.  اکرم با تکان دادن سرش به طرفین نچ نچی می‌کند و غرولند کنان زمزمه‌اش از دهانش بیرون می‌پرد:

- حیف نون!

باید با این پسرک سر به هوا و الکی خوش چه کار کند؟ خودش خوب می‌داند که مشغله‌ها و کارهای روتینش باعث شده مدتی از این پسرک نوجوان که باد در کله‌اش می‌چرخد، غافل شود. از عاطفه که گذشته است؛ ولی باید بیشتر از این‌ها برای تربیت پسرهای کوچکش وقت  بگذارد تا بیشتر از این چوب حراج به آبرویش نزنند.

سهیل یک تای ابرویش  را از درد بالا  می‌دهد و با عجز دستش را بر  گوشش  می‌کشد تا مقداری از درد آن بکاهد.  خوب می‌دانست که ننه اکرمش با کسی شوخی ندارد. انگار کسی در گوشش زنگ خطر  می‌زند.  عاطفه  سراسیمه  از دستشویی گوشه‌ی حیاط نقلی‌یشان  بیرون می‌آید و تند تند دست‌هایش را می‌شورد و در همان حین لب به سخن باز می‌کند:

- باز چیشده افتادین به جون همدیگه؟ این‌بار دیگه چه آتیشی سوزوندی؟

سهیل بی توجه به غرغرهای اکرم و لحن کنجکاو عاطفه به فکری  که مثل برق از سرش می‌گذرد، بدون درنگ  عمل می‌کند.  زبانی برای  اکرم بیرون می‌آورد و  به قصد فرار به طرف در خیز بر می‌دارد که اکرم از پشت یقه‌ شل و ولش را در زندان انگشتانش حبس می‌کند و بدون توجه به صدای جر خوردن یقه‌اش عاطفه را مخاطب قرار می‌دهد: 

- عاطفه بگیرش!  درو قفل کن نتونه در بره! 

عاطفه سری از روی تأسف تکان می‌دهد و بدون لحظه‌ای مکث برای قفل کردن در حیاط پا تند می‌کند و این‌بار  تیر حرف‌های اکرم خانم سهیل را نشانه  گرفته است: 

- که برای من زبون درازی می‌کنی؟  وقتی با سیخ اون زبون درازتو سوراخ کردم می‌فهمی یه من ماست چقدر کره داره! 

ویرایش شده توسط SOWNY_122
  • لایک 23
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با شنیدن این حرف اکرم  نفس در سینه‌اش حبس می‌شود و  رعب و وحشت به سمتش هجوم می‌آورد.  قبلش  تند تند بالا و پایین می‌پرد و مغزش  سوتی به معنای «فاتحه‌ات خوانده است»  می‌کشد.  آب دهنش را قورت می‌دهد و برای رهایی از دستان گوشتین اکرم  بیشتر از قبل تقلا می‌کند.  اما اکرم بیدی نیست که به این بادها بلرزد آنقدر اضافه وزن  و ضرب دست محکمی دارد که تانک هم نمی‌تواند اورا در این مواقع از پا در بیاورد چه برسد به تکان‌ خوردن‌های سوسکی سهیل و دست و پا زدنش در هوا.  آن جسه‌ی لاغر مردنی و باریکش در برابر هیبت  عظیم اکرم خانم مورچه است.

  احساس می‌کند در هوا معلق مانده است و اگر نیروی دست مادرش نباشد پخش زمین می‌شود.  نگاهش به سمت عاطفه کشیده می‌شود که بی توجه به ضربان تند قلبش بریده بریده به حرف می‌آید:

- عاطی کمک کن، قول میدم دو هفته جوراباتو بشورم! کمک کن تا مامانت منو کتلت نکرده!

از چهره‌ی متأسف و سر به زیر عاطفه می‌تواند حدس بزند که اوضاع خراب‌تر از این حرف‌هاست و حتماً صورت پر و غبغب  دار مادرش از زور خشم همانند گوجه فرنگی سرخ شده است و حتی باد خنکی که در حال بازی کردن با موهایشان است نمی‌تواند از خشمش بکاهد.  اکرم خانم اما قصد ندارد از موضع خودش کنار بکشد و با همان صدای لرزان ناشی از خشمش  نطق می‌کند: 

- ورپریده‌ی  آسمون جل!  معلوم نیست چیکار کرده که  اینجور از زیر دست من در میره بلبل زبونی می‌کنه!  اندازه‌ی گوریل هیکل داری و مغزت  اندازه‌ی مغز مگس هم بار فکری و علمی نداره!  

نفس‌های تند اکرم با پوست  سبزه‌ی  گردنش  بازی می‌کند و می‌تواند میزان خشمش را به راحتی تخمین بزند.  همچنان عرق همانند تمام وقت ‌هایی که استرس سرتاسر وجودش را در بر می‌گیرد،  از دم کفتری موهایش جاری می‌شود و نم عرق به روی موهای پر کلاغی ‌اش  می‌نشیند.  اکرم همانطور غر می‌زند و همچنان سهیل در پی راهیست که از زیر چنگالش فرار کند و تقلاهایش هر سری بی نتیجه می‌ماند.

به ناگاه کیف پول صورتی رنگ، از جیب شلوار ارتشی‌اش به روی زمین می‌افتد و صدای برخورد گیره‌ی فلزی رنگ کیف پول با  کف سیمانی حیاط در گوش اکرم زنگ می‌زند.  نگاه متعجب عاطفه و  چشمان فلفلی و آتشین  اکرم به روی کیف پول صورتی می‌افتند.  اکرم با تردید یقه‌ی دریده شده‌ی  پیراهنش را رها می‌کند.  از آنجایی که سهیل دست و پا چلفتی‌تر از این حرف‌هاست باز هم تعادل خودش را از دست می‌دهد و با زانو به روی زمین می‌افتد و تازه می‌فهمد که گندش حسابی بالا آمده است.  به آرامی از سر جایش بلند می‌شود و خاک روی زانو‌هایش را می‌تکاند و درون ذهنش بلند بلند فریاد می‌زند و شانس مزخرفش را به فحش می‌کشد. 

عاطقه زودتر از اکرم به حرف می‌آید و با چشمانی از حدقه بیرون آمده  سوالی که ذهنش را به چالش کشیده است را به زبان می‌آورد: 

-  این دیگه چیه؟  کیف پول من و مامان که نیست! 

اکرم خانم سرش را بالا می‌آورد و با نگاهی تهدید آمیز که بدتر از صد تا فحش است خیره‌ی حرکات دستپاچه‌ی سهیل می‌شود. نگاه عاطفه این‌بار رنگ نگرانی به خود می‌گیرد  و با دیدن چهره‌ی عصبانی اکرم دعا دعا می‌کند برادر خنگ و بی عرضه‌اش جان سالم به در ببرد.  همچنان سکوت رعب‌انگیری درون فضای‌ حیاط حاکم است و عاطفه و سهیل بهتر از هر کسی می‌دانند که این آرامش قبل طوفان است. 

سهیل  عقب عقب می‌رود و سرش را با ترس بالا می‌گیرد.  سکوت ایجاد شده بینشان آنقدر سنگین است که صدای کوبش قلب سهیل به دیواره‌ی سینه‌اش  به وضوح به گوش می‌رسد و کم مانده است همه جا را آبیاری کند.  آب دهانش را قورت می‌دهد که اکرم خانم با لحنی که سعی در کنترل کردنش را دارد به حرف می‌آید: 

- اینو از کجا برداشتی؟  دزدی کردی آره؟ 

دوباره قدمی به سمت عقب برمی‌دارد و چیزی نمی‌گوید.  از راه دهانش تند تند  دم و بازدم می‌کند.  عاطفه نیز طبق عادت همیشگی‌اش گوشه‌ی روسری‌اش را می‌جود و آن را ریش می‌کند.  می‌داند که امشب هم قرار است به بدترین نهو ممکن زهرمارشان شود. 

اما اکرم انگار نمی‌تواند باور کند پسری که با نان حلال و هزاران بدبختی بزرگ کرده است دست به جیب مردم بزند. گویا نمک بر زخمش پاشیده‌اند که خشم و درندگی‌اش صد برابر می‌شود.   صدای دویدن اکرم  به گوش عاطفه می‌رسد  و چشم‌های فراخ سهیل روی مادرش که به سرعت برق به سمتش می‌آید میخکوب می‌شود!  عاطفه با دو  به سویش می‌شتابد و  دو دستش را بند بازوهای پهن مادرش می‌کند و با حیرت به حرف در می‌آید: 

-  آروم باش مامان... داری چیکار می‌کنی؟ 

ویرایش شده توسط SOWNY_122
  • لایک 22
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بی توجه به عاطفه و بازوهایش حصار شده‌اش با تن صدایی لبریز از خشم می‌غرد:

- پسره‌ی نمک نشناس!  چه غلطی کردی؟ دزدی می‌کنی واسه من؟  این چیه؟  کیف پول کیه؟  از کجا برش داشتی؟

چشم‌های سیاهش پر از تنفر می‌شوند و شقیقه‌اش از شدت عصبانیت نبض می‌زند. دلش می، خواهد زمین دهان باز کند و او را ببلعد.  دلش می‌خواهد زمین و زمان را به هم بریزد و پسر بی مغزش را تا جایی که می‌خورد کتک بزند و خشمش را خالی کند.

  ناخن‌های بلندش را در پوست دست‌های گوشتینش فرو می‌برد و  از فشار آن دست‌هایش به سفیدی می‌زند.  حق دارد چنین  تلخ باشد و  دلش می‌خواهد تمام دق و دلی این چند سال زندگی شومش را  بر  سر سهیل در بیاورد و همه جا را با خاک یکسان کند.  تمام اتفاقات زندگی‌اش همچون نوار فیلمی از جلوی رویش  رد  می‌شوند و برای رهایی از حصار دستان عاطفه تقلا می‌کند. 

عاطفه با تمام قوایش سعی دارد او را به عقب بکشد و جو آشفته  را بخواباند؛  اما ذهی خیال باطل!  اکرم گویا کور و کر شده بود و فقط و فقط  زندگی حال همسرش را در آینده‌ی پسرک  ناخلفش مشاهده می‌کند و تمام زندگی  در یک لحظه بر سرش آوار می‌شود. تمام امیدش را از دست داده  است و همین اورا می‌سوزاند و اسفند روی خاکستر فعال وجودش  می‌شود. 

از فکر اینکه پسرش  خواسته یا ناخواسته می‌خواهد در کصافت غرق شود خونِ درون رگ‌هایش به جوشش در می‌آید.   به این راحتی‌ها آرام نمی‌شود؛  نمکی که بر زخم‌های کهنه‌اش پاشیده شده است بیش از اینها سوز دارد.  چه فکر می‌کرد و چه شد؟  چه خواب‌هایی که برای آینده‌ی فرزندش ندیده  است  و چه امیدهایی که اکنون تمامش دود می‌شود!  همه و همه را باید با خود به گور ببرد یا تمامش درس عبرت می‌شود؟ 

محکم‌تر از قبل دست‌های عاطفه را پس می‌زند که عاطفه به پشت روی زمین‌ می‌افتد و نگاهش مبهوتش خیره‌‌ی اکرمی می‌شود که تمام هیکل بزرگش از خشم می‌لرزد و اکرم به سمت سهیلی که اکنون گوشه‌ی حیاط کز کرده است و با ترس طبق عادت همیشگی‌اش  صلوات می‌فرستد حمله ور می‌شود، با کشیده‌ی محکمی که زیر گوشش می‌خواباند  صدای هین وحشت زده‌ی عاطفه درون حیاط طنین می‌اندازد. 

می‌خواهد سیلی دوم را  بزند که اشک جاری شده از چشمان سهیل و صدای هق هق دورگه‌اش  دستش را در هوا خشک می‌کند.  انگار به خودش می‌آید و در عرض ثانیه‌ای تمام غم‌های عالم بر سرش آوار می‌شوند. بغض آشکارا به گلویش چنگ می‌زند و دست خشک شده‌اش در هوا مشت می‌شود و پلک‌هایش بر روی هم می‌افتند. اشکش ناخودآگاه بر روی گونه‌های درشت و برجسته‌اش غلت می‌خورد و می‌گرید برای غرور   شکسته شده‌ی پسر نوجوانش که خودش باعث و بانی‌اش است. حقش است؛  بیشتر از اینها باید بخورد که تا همیشه در خاطرش حک شود مال حرام  اخر و عاقبت ندارد!  یک قدم به سمتش بر می‌دارد و دستش را بالا می‌برد که سهیل سریع واکنش نشان می‌دهد، دستانش را جلوی صورتش سپر می‌کند و با  صدایی آلوده به بغض و گریه بریده بریده به حرف می‌آید: 

- غلط کردم ننه توروخدا نزن؛  شکر خوردم... دیگه از این غلطا نمی‌کنم،  فقط می‌خواستم... یه جفت کفش بخرم... پول نداشتم؛  تورو به ابلفضل قسم نزن دیگه تکرار نمی‌کنم...به شرفم قول میدم! 

اشک‌هایش به پهنا روی صورت و ریش ‌های کرک مانند  فکش می‌ریزند و بر موهای‌های سبز شده‌‌ی  پشت لبش نم عرق نشسته است. قلبش ناموزون می‌رقصد و جسه‌ی لاغر مردنی و مچاله‌ شده‌اش از ترس  به لرزه در می‌آید. 

قلب  اکرم از دیدن چهره‌ی وحشت زده‌اش به درد می‌آید و در کسری از ثانیه دست بالا آمده‌اش بر روی صورت خودش می‌نشیند و سنگینی نگاه حیرت زده و غمناک عاطفه را به رویش می‌اندازد.  به ناگاه هق‌هق سهیل در گلویش خفه می‌شود و اینبار صدای مویه‌های اکرم گوش‌هایشان را به بازی می‌گیرد.

چه به روز این زن آمده است؟  زنی که هیچ گاه جلوی بچه‌هایش  گریه سر نمی‌داد، اکنون صدای  گریه‌هایش دل سنگ را هم آب می‌کند... .

  می‌گرید و می‌گرید  برای بخت و اقبال  مسخره‌اش،  برای وضعیت بچه‌هایش، برای خودش و برای این دنیایی که یک اپسیلوم خوشی نشانش نداده است.  رو به روی پسرک ترسیده‌اش زانو می‌زند و دو دست بزرگش را قاب  بازوهای استخوانی‌اش می‌کند و محکم  و با اشک تکانش می‌دهد: 

-  فکر آبروی من نیستی به فکر اینده خودت باش بدبخت! من کی به تو یاد دادم دزدی کنی؟  من کی نون حروم به خوردت دادم بی صاحاب؟ کی بهت گفتم اگه پول نداشتی بری کیف مردم رو بزنی؟ 

ویرایش شده توسط SONIYA_M
  • لایک 19
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

 دستش را  از روی بازویش بر می‌دارد و چندین بار بر روی صورت سرخ و سفیدش می‌کوبد و ادامه می‌دهد: 

- من این صورتمو با سیلی سرخ نگه داشتم. با هزار بدبختی بزرگتون کردم. این همه سال با آبرو رفتم و اومدم که تو یه شبه آتیش بزنی به ابروی من اره؟ 

عاطفه با چشمانی که اشک در آنها قل قل می‌کند، جلوتر می‌‌آید و قصد دارد مادرش را آرام کند و آبی باشد بر روی آتش خشمش.  با صدایی آمیخته شده با گریه بازوی درشت اکرم را درون دستش می‌فشارد و به حرف می‌آید: 

-  مامان؛  به خاطر منم که شده گریه نکن! 

اکرم، آرام بازوهای سهیل را رها  می‌کند  و به سرعت برق به سمتش بر می‌گردد و تیز، نگاه مشکی‌اش را به او می‌اندازد: 

- تو هم یک خری مثل سهیل دیگه! 

عاطفه که انتظار این حرف را ندارد با چشمانی گرد شده عقب می‌رود.

اکرم اب بینی‌اش را بالا می‌کشد و با پشت دست رد اشک‌هایش را پاک می‌کند. دوباره به سمت سهیلی که هنوز از  ترس مثل بید می‌لرزد، بر می‌گردد و با نفسی که بیرون می‌دهد سعی می‌کند  بر خودش مسلط‌تر باشد: 

- با زبون  آدمیزاد بگو این کیف پول رو از کدوم بدبخت و حواس پرتی برداشتی که برم بهش پسش بده خدا هزار بار لعنتت کنه ایشالله!  خدا  از رو زمین برت داره که انقدر منو زجر ندی!  آخه چرا انقدر شری پسر؟ 

با دستش  روی چند ضربه بر روی شکم  برآمده و گوشتینش می‌زند و با عجز ادامه می‌دهد: 

- چرا  وقتی از خونه بیرون میری این تن و بدن من باید بلرزه؟  د مگه اون زبون کیلومتریت رو  موش خورده که جیکت در نمیاد؟  لال نمیری یه وقت!  زبون وا کن ببینم کیف کی رو زدی؟  خدا ازت نگذره سهیل؛ خدا ازت نگذره که با این لنگای درازت  قد سوسک مغز نداری و حلال حروم سرت نمیشه! 

سهیل با لرز نگاهش را به خواهر آشفته و نگرانش می‌دوزد که با چشم غره‌ی عاطفه آب دهانش را صدا دار قورت می‌دهد.  این چشم و ابرو امدن عاطفه همیشه به این معنی است که باید دو پا قرض بگیرد و فلنگ را ببندد.  آرام از سر جایش بلند می‌شود و خیلی آرام به میان  شماتت‌های مادرش می‌پرد: 

- کیف...کیف مال... یاسمن خانم... دختر  نعمت آقا،  همون  نعمت آقا که عطاری داره!  

نگاه بهت زده‌ی عاطفه و مادرش به او می‌فهماند که طبق معمول حسابی گند زده است.  خودش این را به خوبی می‌داند که تا لحظاتی دیگر خانه تبدیل به میدان جنگ می‌شود و بیش از این ماندن  جایز نیست.  دست پاچه دستی میان موهای بلند و به هم ریخته‌اش می‌کشد و می‌خواهد قبل از اینکه از بهت بیرون بیایند حرفی برای توجیه کردنشان  بزند: 

- به خدا کیفش افتاد روی زمین،  اول نمی‌دونستم مال اونه!  وقتی یاسر و محمدعلی افتادن دنبالم فهمیدم چه غلطی کردم!  به قران به ولای علی نمی‌دونستم به شکر خوردن افتادم ببخشید دیگه تکرار نمی‌کنم قول میدم! 

چه دل خجسته‌ای دارد سهیل که فکر می‌کند اکرم به این راحتی ها از موضع خودش کنار می‌آید.  چطور فکر می‌کند که وقتی خشمش فروکش کند اورا خواهد بخشید؟  اصلاً چرا باید ببخشد وقتی که بارها به او دروغ گفته است  و سابقه‌ی افتضاحی که نزدش دارد، روز به روز افتضاح ‌تر می‌شود؟ 

در این لحظه  اکرم دنیا بر سرش اوارد می‌شود و ناباور برای آبروی بر باد رفته و پسر ناخلفش سینه، اش به خس‌خس کردن میفتد. فقط از خدا می‌خواهد که سکته نکند تا توانایی خورد کردن قلم پای سهیل را  داشته باشد و تمام دق و دلی‌ چندین ساله‌اش را بر سرش در بیاورد.  دیگر در این زندگی چه  چیزی دارد که دلش را به آنها خوش کند؟  به دختر دم بختش که مهمان یکی دو روزه‌ی خانه‌اش است یا پسر نوجوانش که تمام امیدش را به باد داده است؟

  به ناگاه صورتش را چنگ می‌زند، خیلی سریع از سر جایش بلند می‌شود و به سمت سهیل یورش می‌برد.  سهیل هم انگار خطر را حس می‌کند که  با  دو خودش را به عاطفه می‌رساند و  پشتش جبهه می‌گیرد که صدای جیغش با هوارهای اکرم مخلوط می‌شود: 

-بخدا که خونت حلاله!  تا نکشمت اروم نمیشم!   آبروی منو میبری؟ دیگه با چه رویی برم  دکون حاج نعمت؟  چطور تو چشماش نگاه کنم؟  فکر کردی نشناختنت؟ الانه که  بیان با مامور در خونه رو از جا در بیارن!  ایشالله که جیز جیگر بگیری یه ملت از دستت رها شن! بیا این ور تا اون روی سگم بالا نیومده! 

- غلط کردم ننه!  به خدا غلط کردم!  جون ننه مهری  کاری باهام نداشته!  غلط کردم بخدا

 

@Seniorita-

 

 

ویرایش شده توسط SOWNY_122
  • لایک 19
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلاح و یار همیشگی‌اش،  دمپایی آبی رنگ و پلاستیکی‌اش را از جا در می‌آورد و  سعی می‌کند سهیلی را که مدام وول می‌خورد و دور آرزو می‌چرخد تا از تیر نگاهش در  امان باشد، نشانه می‌گیرد.   حرف‌‌های سهیل جوری  زغال فعالش را شعله ‌ور کرده بود که نمی‌توانست مانع لعن و نفرین کردنش بشود. 

قلب سهیل همانند گنجشک درون سینه‌اش می‌تپد و رنگ به رخساره ندارد.  اکرم دمپایی‌اش را اشتباهی محکم به پای عاطفه می‌کوبد که  صدای آخش درون  محیط نقلی حیاط اکو می‌شود.  انگار همسایه‌ها نیز به صدای داد و بیدادشان عادت کرده‌اند که هیچ کدام اعتراضی به  هوارهایشان ندارند.  اکرم می‌خواهد دشنام‌هایش را از سر بگیرد که صدای محکم عاطفه  همانند آتش بس عمل می‌کند: 

- تمومش کنید دیگه! 

صدایشان به سرعت می‌خوابد و نگاه هر دو به سمت عاطفه کشیده می‌شود. ترس، ضعف، بدحالی و اضطراب و تمام احساسات بد با هم قاطی شده‌اند و  سهیل به مرز مردن می‌رسانند. 

و اکرم این‌بار دستش را بر قلبش که محکم به لرزه درآمده است  می‌گذارد و همان‌جا بر روی زمین می‌نشیند.  عاطفه با دیدن حالش بُل می‌گیرید و  چنگال های سهیل که تونیک سبز رنگش را درون خود محبوس کرده‌اند،   پس می‌زند و سراسیمه و با شتاب برای درست کردن آب قند به سمت در هال روانه می‌شود. 

سهیل عقب‌تر می‌رود و گوشه‌ی حیاط کنار آهن‌پاره‌هایی که لبه‌ی تیزشان گوشت می‌برد،  می‌ایستد و از ترس اینکه مبادا مادرش با ان هیبت و هیکل درشت رم کند،  لام تا کام سخن نمی‌گوید.  سکوت میانشان را فقط اکرمی می‌شکند که ظاهراً در خفا اشک  می‌ریزد و نگاهش نا امیدانه خیره به کیف پول صورتی رنگ دختر حاج نعمت است. 

چگونه پسش بدهد که نه سیخ بسوزد و نه کباب؟  حال جای سیخ و کباب، دلش برای پسرکش می‌سوزد!  خودش خیلی خوب می‌داند که حسابی تند رفته است،  اما شوکی که دزدی‌ سهیل به او وارد کرده است به ولله برای اویی که یک عمر شرافتمندانه زندگی‌اش را چرخانده، درد دارد!  دلش نمی‌خواهد زندگی پسرش همانند یزدان که باعث و بانی تمام بدبختی‌هایش است، به تباهی کشیده شود.  کجای راه را اشتباه رفته بود که اکنون باید شاهد جیب بری فرزندش باشد!  

صدای قدم‌های تند و سریع عاطفه  اکرم و سهیل را به خود می‌آورد.  اکرم سریع با پشت دست رد اشک‌هایش را پاک می‌کند و با چشمان پف کرده‌ و سرخی که میان گوشت‌های صورتش فقط دو تیله‌ی مشکی رنگ و ریز هستند خیره‌ی عاطفه می‌شود.  حالش زارتر از همیشه است و به یاد حرف‌های پدر مرحومش که همیشه باخدا بودنش ورد زبان‌ها بود می‌افتد« آدم دو شب گرسنگی بکشه ولی نون حروم نیاره سر سفره زن و بچه‌اش»... اما چیزی در درونش با افکارش تبانی می‌کند.  آن از محسن برادرش که راه خودش را می‌رود و  این هم از یزدان و کاکل پسرش سهیل که دست هر چه دزد و بیچاره است را از پشت بسته‌اند. 

عاطفه لیوان آب  قند را به دست اکرم می‌دهد و همانطور که نگاهش  به سهیل  است، مشغول ماساژ دادن به شانه‌هایش می‌شود که  اکرم عاطفه را خطاب قرار می‌دهد و  لب به سخن می‌گشاید، صدایش انگار از ته چاه به گوش می‌رسد: 

-  این پسره امشب سر سفره شام نمی‌خوره من با یه دزد همسفره نمی‌شم!   تو هم این کیف رو بردار الان که اذون رو میگه هوا تاریک میشه، فردا میرم میدم به نعمت آقا!  خدا از رو زمین ورت داره حیف نون که اینجوری خار و خفیف نشم دیگه جلوی دیگران!  تا حالا همش میگفتن شوهرت مفنگیه حالا  باید خودمو آماده کنم  برای جمله‌ی «پسر دزدت!» 

عاطفه نگاهش به چانه‌ی لرزان سهیل می‌افتد. حرف‌های مادرش بیشتر از گلوله قدرت و ضربه دارند و غرور کودکانه‌اش را خورد می‌کند. شاید اگر با ملایمت با او برخورد می‌کرد هر دو می‌توانستند با هم کنار بیایند. ناخودآگاه فشار محکمی به  شانه‌ی اکرم وارد می‌کند که اکرم محکم دستش را پس می‌زند  و می‌گوید: 

- دستتو بکش نی قلیون!  جون نداره ماساژ بده ویشکون می‌گیره! 

دست  درشت و گوشینش را  کنار پهلویش تکیه‌گاهش می‌کند و با فشاری که به دستش می‌دهد به سختی از سر جایش بلند می‌شود. با خودش فکر می‌کند که باید رژیم بگیرد واگرنه این شکم و این وزن بالایش چند سال دیگر  عامل زمین‌گیری‌اش می‌شود. 

@SeNIoRiTA

 

ویرایش شده توسط SONIYA_M
  • لایک 18
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بی‌توجه به سهیل و عاطفه  معرکه‌ی به وجود آمده را ترک می‌کند.  انگار کمرش در برار آن همه سختی خم شده است و نای زندگی کردن ندارد.  چه زود  پیر و شکسته شده است؛  خیلی وقت است که ترس از شکستگی قیافه‌اش به او اجازه‌ی نگاه کردن خود در آینه را نمی‌دهد. 

می‌ترسد از دیدن چین چروک‌های گوشه‌ی چشمش  و خطوط عمیق روی پیشانی‌اش!  می‌ترسد از دیدن تارموهای سپیدی که در کودکی‌اش از آنها  بیم داشت.  زیبایی‌هایش را فدای  زندگی و آرزوهایش را از همان سنین کم به گورستان سپرده بود!  حال تنها امیدش به آینده‌ی فرزندانی است که در بیست سالگی بخاطر آنها سوخت و ساخت تا حداقل آنها از این غم‌کده رهایی یابند و خود را از مرداب بدبختی بیرون بکشند. 

از درد سکوت می‌کند و  اکرم و سهیل سکوتش  را به پای قهر کردنش می‌گذراند.  بگذار فکر کنند قهر کرده‌است... بگذار حداقل از سوی آنها ناز کردنش خریدار داشته باشد،  بگذار پی نبرند به پشت پرده‌های زن محکمِ پیش رویشان که بر روی خرابه‌های زندگی‌اش زندگی می‌کند.  بگذار از همه جا بی‌خبر باشند  تا در نظرشان حقیر و تباه به نظر نرسد و ذهنیتشان تغییر نکند...  . 

به محض  شنیدن صدای کوبیده شدن در عاطفه بر سر سهیل خراب می‌شود و نوبت اوست که غرغرهایش را نثارش کند: 

- بی عرضه!  لا اقل دزدی می‌کنی  درست دزدی کن!  باور کن الان نعمت اقا فهمیده!  این یاسمن مارمولک با اون داداشای قلچماقش رو که من میشناسم   تیزتر از این حرف‌هان!  اوضاع خیلی خیطه بهتره قبل اینکه گندش دراد خودت درستش کنی! 

متعجب بینی‌اش را بالا می‌کشد و با گره زدن ابروهایش درهم به حرف می‌آید: 

- چجوری آخه؟  من روم نمیشه! 

صدای نچ نچی از دهان عاطفه بیرون می‌آید و گره کش موی موهای دم اسبی ‌اش را محکم ‌تر می‌کند و می‌گوید: 

- اون موقع که دزدی می‌کردی خوب روت بود والا الان برای درست کردنش روت نمیشه؟  نوبره والا!  مثل یه پسر خوب  میری کیف پول رو تحویل حاج نعمت میدی، فوقش یکی دو تا سیلی هم نوش جون  می‌کنی  بر می‌گردی خونه! 

سرش را پایین می‌اندازد و حرفی نمی‌زند.  مگر جز سکوت چه کاری می‌توانست انجام دهد؟ شرمنده‌تر از آن بود که  بر روی حرفش حرف بیاورد و بگوید  که از حاج نعمت و پسران اخمالواش متنفر است و حتماً سر به تنش نمی‌گذارند.  عاطفه  سرش را بالا می‌برد و به سهیلی که نگاهش شرمنده به روی زمین است خیره می‌شود.  مثلا فکر می‌کند عاطفه نمی‌تواند چهره‌ی آلوده به اشکش را از این پایین ببیند!  اما زهی خیال باطل او درازتر از این حرف‌ها بود!  در دلش برای برادر کوچک و درازش افسوس می‌خورد.  دستی بر روی شانه‌ی استخوانی‌اش می‌گذارد و دوباره نطق می‌کند: 

- تو فکر نباش؛  مامان همیشه موقع عصبانیت افسارش از دستش در میره نمیتونه خودش رو کنترل کنه!  اما این حرفم به این معنی نیست که کار تو خیلی خوب بوده! اتفاقاً تو  زیادی بی‌جا کردی!  ولی فعلا کاری باهات ندارم چون مامان حسابی ترور شخصیتیت کرده دیگه  کوپنت حسابی پره! 

سهیل سرش را بالا می‌اورد و لبخند محوی کنج لب‌های نسبتاً قلوه‌ای اش  می‌نشاند که با اخم عاطفه دهنش را می‌بندد: 

- نیشت رو جمع کن سیبیلات سیخ میشه!  ضمناً...  ـ

نگاهی به شلوار خیسش می‌اندازد و سرش را خیلی نامحسوس و با تأسف  تکان می‌دهد و بدون توجه به چهره‌ی کنجکاو و منتظر سهیل با تأخیر می‌گوید: 

_ برو شلوارت رو هم عوض کن!  یا نه اصلاً یه دوش بگیر خواهشاً واگرنه اینجور نجستی، راهت نمیدم داخل خونه!  آب حمامم گرمه!  برو حمام کن حوله‌ات رو واست میارم! 

 

@SeNIoRiTA

 

 

 

ویرایش شده توسط SONIYA_M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سهیل به هنگام شنیدن این حرفش لب می‌گزد و  خجالت زده چند قدم از عاطفه فاصله می‌گیرد.  انگار استرس زیادی به او فشار اورده است و حس می‌‌کند آبرویش نزد خواهرش به باد رفته است.  تمام خون‌های بدنش به صورتش هجوم می‌آورند و دلش می‌خواهد زمین دهان باز کند و اورا با اعماق خود فرو ببرد تا چشمانش به چشمان عاطفه و مادرش اصابت نکند.  دست‌هایش را به صورت ضربدری جلویش قرار می‌دهد که عاطفه از آن حالتش  لبخندی محو می‌زند و برای آنکه بیش از این برادر کوچکش را خجالت زده نکند،  رو بر می‌گرداند: 

- برو داخل حموم  وسایلت رو...  . 

نطقش با سنگینی وزن یک نفر برو روی  کولش و دستان حلقه شده دور گردنش، در گلو خفه  می‌شود و پشت بندش صدای سهیل در گوشش هجی می‌شود: 

- خیلی خفنی عاطی یه دونه‌ای به مولا! 

عاطفه میل عجیبی به لبخند زدن درونش ایجاد می‌شود؛  اما شرایط  اجازه این را به او نمی‌دهد که به این راحتی با او صلح کند،  حداقل تا زمانی که اشتباهش را جبران نکرده است نمی‌تواند با او سر سنگین نباشد.  لب‌های کش آمده‌اش را به سرعت می‌بندد و با پس زدن دست‌هایش خودش را از قفس بازوهای لاغرش آزاد می‌کند و می‌گوید: 

- نزدیک من نشو تو نجستی!  چرکولک!  بدو برو تو حموم باز بهت رو دادم دم درآوردی! 

سهیل با ناخن‌های  نسبتاً بلندش کف سرش را می‌خاراند و به بستن نیشش بسنده می‌کند.  حرف زدن با عاطفه و مادرش زیاد نمی‌تواند در این لحظه خوش‌آیند باشد.  باید بگذارد تا آب‌ها از آسیاب بیفتند و آرام شوند و بعد برای تکان دادن پرچم سفید اقدام کند.  چشمی زیر لب زمزمه  می‌کند  و در همان حین  لباسش را از سرش بیرون می‌کشد و  در حالی که به سمت حمام که کنار توالت است راه کج می‌کند: 

- سیکس پکا رو حال می‌کنی آبجی؟ 

بلافاصله بعد از این حرفش عاطفه  با حرکتی جدی در عین حال شوخ  دستش را مشت می‌کند و   می‌خواهد به سمتش برود که سهیل سریع  خودش را درون  حمام می‌اندازد و صدای خنده‌‌اش  درون حمام  اکو می‌شود.   با بلند شدن صدای دوش عاطفه نیز تکانی به خودش می‌خورد و برای  آوردن حوله‌اش پاتند می‌کند و  تمام فکر و ذهنش به برادری است که  نمی‌داند گردون و فلک چه خواب‌هایی برایش دیده‌اند...  . 

***

کف دستش  را بالای  سرش می‌گذارد و  با حرکتی نمایشی  باد می‌زند و می‌گوید: 

- تموم کن اون افکار کثیفتو!  ببین می‌تونی کاری کنی گیرمون بندازن؟ 

سهیل اخمی می‌کند و  بدون اهمیت دادن به حرفش،  بِراش آغشته به واکس  را  بر روی کفش چرمی درون دستش می‌کشد و سعی می‌کند لحنش کمی جدی  و تأثیر گذار باشد: 

- خفه شو بابا؛  من دیگه با تو هیچ ناکجا آبادی نمیام!  همین هفته پیش قرار بود سرم به باد بره برای این مسخره بازیا،  بهتره تو هم فراموشش کنی!  هنوز که بهش فکر می‌کنم جای کتکای  محمدعلی روی صورتم درد می‌گیره!  بی‌خیال من شو! 

 

@Seniorita

 

ویرایش شده توسط SONIYA_M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماهان  چشمانش را در حدقه می‌چرخاند و نگاهش به روی تک تک اجزای صورتِ سیاه شده و کثیف سهیل در حال گردش است.  لب پایینش به سمت جلو کش می‌آید و پوفی که می‌کشد موهای رها شده بر  پیشانی‌اش را  به بالا می‌فرستد. نمی‌تواند  تسلطی بر روی ذهن‌ پرتلاطمش داشته باشد. سوالاتی حس کنجکاوی‌اش را قلقلک می‌دهد، که جوابش نزد سهیل است.   نمی‌داند که اکنون باید اخم کند یا به خاطر بی‌پولی‌اش بگرید.  خوب می‌داند که حق با سهیل است؛ اما شرایط به او اجازه درست زندگی کردن را نمی‌دهد. نفس عمیقی  می‌کشد و  همچنان سعی در قانع کردن او را دارد: 

- ببین فقط چند روزه هر وقت پولدار بشیم، صدقه میدیم یا به جاش  به نیازمندا کمک می‌کنیم.  ها نظرت چیه؟  ببین تو خواهرت برا جهیزیه لنگ مونده،  منم داداشم سرطان داره!  مجبوریم!  این پولدارای مرفه که نمیان کار خیر کنن برای ما بدبخت بیچاره‌ها،  کی به فکر ماست اصلاً؟  با یکی دو بار دزدی و جنس بردن برای  این و اون که چیزی نمیشه!  ته تهش توبه می‌کنیم و...  . 

مغزش از شنیدن این حرف‌ها سوت می‌کشد و فلفل درونش فعال می‌شود.  بِراش درون دستش را محکم به روی سبد میوه‌ی چوبی می‌کوبد ونطق ماهان خاموش می‌شود.   می‌ترسد،  می‌ترسد که اراده‌اش در هم بشکند و حرف‌های ماهان مانند همیشه تأثیر خودش را بر روی او بگذارد.  چشم‌های درشتش را محکم  بر روی هم می‌فشارد و زیر لب بر شیطان و نفس‌های ناپسندش لعنت می‌فرستد.  احساس می‌کند همانند خر در گِل فرو رفته است و نمی‌تواند از پس اِسی چهار چشمکی و رفیق‌های نابابش بر بیاید.  ماهان  انگار تحمل سکوتش را ندارد که  خودش دوباره به حرف می‌آید:

- چته باز رَم کردی!  خوشی‌هات برا بقیه‌اس؛ اخم و تَخمِت برای ما! بابا اگه تو بری منم می‌ندازن بیرون تازشم، اِسی بیچارمون می‌کنه!  دست از سر کَچَلمون برنمی‌داره. 

گره اخم‌هایش پر رنگ‌تر می‌شود و در حالی که وسایلش را درون کیسه برنج رنگ و رو رفته‌ای می‌چپاند به حرف در می‌آید: 

- برام مهم نیست!  دیگه بیشتر از این دلم نمی‌خواد داخل کصافت غرق بشم حتی اگه بدبخت‌ترین آدم روی دنیا باشم یا خواهرم بدون جهیزیه بخواد عروسی بگیره! 

دهان نیمه باز ماهان و چشم‌های گرد شده‌اش به وضوح تعجبش را به تصویر می‌کشد و گویا  این همه تغییر طی یک هفته او را شگفت زده کرده است.  لبش را با زبانش تر می‌کند و دهانش چندین بار باز و بسته می‌شود بدون آنکه کلامی از آن بیرون بپرد.  انگار جواب‌هایش تمام شده‌اند و نمی‌داند چگونه باید  پاسخ دهد.  انگار سر سهیل بد جور به سنگ خورده است که هیچ جوره از موضع خویش کوتاه نمی‌آید!  انگار به خوبی توانسته است ترسش را مهار کند و  عقلش را به کار بیندازد. 

سهیل کیسه‌ی مخصوصش را بر روی کولش می‌اندازد و بی‌توجه به ماهان بهت زده سعی می‌کند دلشوره‌هایش را پس بزند و بر خود مسلط بشود.  استرسش لحظه به لحظه زیاد می‌شود و  انگار استرسش به پوست و استخوانش نفوذ کرده است. 

دلشوره از صبح امروز همانند بختک به جانش افتاده و گویا به این زودی‌ها قصد رها کردنش را ندارد.  حرف‌های بی سر و ته ماهان نیز مزید بر علت  شده و تمرکزش را  نیز از او می‌دزدد.   ماهان چه استعدادی در دزدی پیدا کرده است که علاوه بر پول و طلا، دزد  آرامش و آسایش او نیز شده است.

نمی‌تواند با این وضع کارش را به خوبی انجام دهد  و از ترس آنکه سوزن کفاشی بخاطر لرزش صریح دستانش، جایی از او را زخم نزند،  بند و بساطش را جمع کرده است.  سکوت بینشان را ماهانی می‌شکند که سنگ ریزه‌های زیر پایش را لگد می‌کند. دست به جیب عمیقاً در فکر فرو رفته است. که صدای سهیل باعث می‌شود که سرش را بالا بگیرد: 

-   من... من باید برم به خونه زنگ بزنم ماهان!  احساس خوبی ندارم! 

نگاه ماهان مدام بر روی دستان  لرزان سهیل و چهره‌ی آلوده به اخمش  در خال گردش است.   به خوبی او را می‌شناسد. می‌داند که اخمش سر پوشیست برای استرسش!  ترجیح می‌دهد تنهایش نگذارد و دنبالش برود چون تجربه به او ثابت کرده است این دلشوره‌های سهیل اکثراً به عاقبت‌های خوش ختم نمی‌شوند. 

 

 

@سِنیوریتا

ویرایش شده توسط SONIYA_M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

آهنگ باد، موهای پر  کلاغی‌اش را  در هوا می‌رقصاند و سوز آن چهارستون  بدنش را به لرزه در می‌آورد؛ ولی همچنان در سکوت کنار ماهان قدم بر می‌دارد و سعی  می‌کند به گام‌هایش  تسریع ببخشد.  پیاده رو و مسیر  داغان شهر، مدام به او دهن کجی می‌کند و می‌گوید که باید دست بجنباند.   مسیر نسبتاً کوتاهی که هر روز پنج تا ده دقیقه وقتش را می‌گیرد، انگار  امروز از روزهای قبل طولانی‌تر شده است.   نمی‌داند دلیل تپش‌های قلبش و عرق جاری شده از ستون فقراتش چه دلیلی می‌تواند داشته باشد،  فقط در ذهن کوچکش نوای  منحوسی پخش می‌شود و  به روانش خدشه می‌اندازد. 

میم،  نون،  ح،  واو،  سین... منحوس!  مترادف  نحس،  هم معنی منفور؛  نه  او نمی‌تواند نحس باشد،  افکارش زیادی همه چیز را شلوغ می‌کنند.  این دلشوره‌هایش این بار بی‌جا هستند، بخدا که بیجا هستند.  قلبش انقدر تند می‌تپد که احساس می‌کند از روی لباس هم کوبشش حاشا است.  

رنگ نگاه ماهان  تغییر کرده است و این‌بار با نگرانی خیره‌ی چهره‌ی درهم سهیلی است که کیسه برنجش را بر سر کولش نهاده و  با اخم‌های گره خورده‌اش زیر لب با خود حرف می‌زند.  دستش را درون جیب پلیور آبی نفتی‌اش فرو می‌برد و  دست آزادش  را بر کله‌ی کچلش می‌کشد و دلش می‌خواهد آرام کند سهیلی را که درگیر و دار با چیزی شده، چیزی نشده‌های  درون مغزش است.   انگار طاقش طاق می‌شود که  به تبعیت از او اخمی می‌کند و با  لحن تیز و تندش به حرف می‌آید: 

- حالا  انقدر برو توی فضا  و فقط با اون ابروهای گره خوردت،  منظومه‌ی شمسی رو هم بزن،  بلکه اون وسط  مسطاش یه سیاره‌ی جدید کشف کردی! 

سهیل به دنبال حرفش از حرکت می‌ایستد که ماهان از ترس قدمی به سمت عقب بر‌میدارد. به سمتش بر می‌گردد و بی توجه به  حرف ماهان تند تند کلماتش را به زبان می‌آورد: 

- کارت تلفن باهات هست؟  

گیج شده از رفتار ضد و نقیض سهیل،  ابروهایش بالا می‌پرند.  این  رفتارهایش در هنگام آشفتگی‌اش هیچ گاه به مزاج ماهان خوش نمی‌آید و گویا از دنده چپ بلند شده است.  تکانی به سرش می‌دهد و در حالی  که با دستش درون خرت و پرت‌های جیب شلوار مشکی‌اش دنبال کارت تلفن می‌گردد نطق می‌کند: 

- برا چی می‌خوای؟ 

- می‌خوام به خونه زنگ بزنم؛  سریع باش! 

سرش را مجدد تکان می‌دهد و کارت تلفن را  درون کف دستش جای می‌دهد.  سهیل  با حرکتی سریع و غیر منتظره کیسه‌اش را  درون دست‌های بالا امده ماهان رها می‌کند و بدون توجه به چهره‌ی بهت زده‌اش به سمت تلفن عمومی می‌شتابد.  نمی‌تواند صبر کند، نمی‌تواند دست روی دست بگذارد  تا به خانه برسد.  

با هول و ولا کارت را درون جایگاهش قرار می‌دهد و انگشتان لرزانش را بر روی دکمه‌های تلفن می‌لغزاند و به انها فشار وارد می‌کند. انگار زمان در این لحظه متوقف شده است   و ضربات ریتمیک  قلبش، نامنظم‌تر از همیشه هستند.  نه گویا این دلشوره‌ها قصد ندارند به این سادگی‌ها یقه‌اش را ول کنند. درآن لحظه آوای  بوق ممتدد درون گوشش،  به سوت کر کننده‌ای  تبدیل می‌شود،  در آنی قامت بلند و هیکل استخوانی‌اش به رعشه می‌افتد.  باد خنکی که در حال وزیدن است  انگار خاکستر فعال درونش را شعله‌‌ور تر  از قبل می‌کند. 

دوباره  با  امید جواب دادن مادرش یا عاطفه یا حتی برادر کوچکش، شماره‌‌ی مورد نظرش را وارد می‌کند.  این انتظار را دوست ندارد. احساس می‌کند قرار است به نقطه‌ی سیاهی منتهی شود.  با صدای بوق پشت تلفن اهی از نهادش بلند می‌شود و چشمانش را بر روی هم می‌بندد. می‌تواند چهره‌ی برافروخته‌ی مادرش و نگاه همیشه مهربان عاطفه با آن گیسوان بلند و خرمایی  و نگاه نافذش را پشت پلک‌هایش به تصویر بکشد.  می‌تواند صدای گریه‌های  سیاوش چشم‌ دریایی‌اش را بشنود و چهره‌ی همیشه خسته  و خمار، با ان  چین و چروک‌های عمیقش را تجسم کند.  آری می‌ترسد،  با یادآوری‌ همه‌ی اینها ترس برش می‌دارد. چرا جواب نمی‌دهند؟  نکند اتفاقی افتاده باشد؟

به خودش نهیب می‌زند.  او نباید برای مسائل پیش پا افتاده اینگونه در هم بریزد آن هم در حالی که فقط یه دلشوره‌ی بی اساس و پایه مثل خوره به جانش افتاده‌است. 

با صدای نفس_نفس زدن  شخصی تلفن را بر سر جایش می‌گذارد و  خیره‌‌اش می‌شود که ماهان  بریده بریده می‌گوید: 

- خدا... لعنتت کنه...پسرک سرتق! نفسم برید، یکم صبر کن. 

 

@سِنیوریتا

 

 

ویرایش شده توسط SONIYA_M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

اخم‌هایش بر حرف زدنش پیشی می‌گیرندو در هم فرو می‌روند.  بی توجه به ماهانِ از نفس افتاده،  بر می‌گردد و پا تند می‌کند.  هیچ وقت خانه را خالی نمی‌گذاشتند،  پس چرا عاطفه و مادرش قصد جواب دادن به تلفن را نداشتند؟  همین بر ترسش افزوده است.  حال استرس بر پرستیژ اخمالو و جدی‌اش غلبه می‌کند و نگرانی درون چهره‌اش حاشا می‌شود. بگذار همه بفهمند درونش ولوله‌ای به پا شده که آن سرش ناپیداست. 

صدای قدم‌های خودش و ماهان و لگدمال شدن سنگ‌های زیر پاهایشان  همانند مته در مُخش فرو می‌رود و ای کاش این راه نزدیک لحظه به لحظه طولانی‌تر نشود.  با رسیدن به کوچه‌یشان برای لحظه‌ای ایست می‌کند.  سرش را بالا می‌گیرد و به آسمان کدر و تیره رنگ می‌نگرد و عنبیه چشم‌هایش در حدقه می‌لرزد.  همزمان نگاه ماهان نیز به  مه‌های غلیظ و تیره‌ای که مسیرشان به سمت آسمان است، خیره می‌ماند.  انگار همه  چیز توقف کرده است،  انگار مغز هیچ کدام نمی‌تواند هیچ چیز را تحلیل کند. نه!  مثل اینکه برای  یک لحظه مغزش به او گواه بد می‌دهد و با یک تلنگر به خودش می‌آید.   حرکات قلبش از حالت نامنظم نیز فراتر رفته است و هیچ تلاشی برای آرام کردن خودش نمی‌کند.  با قدم‌هایی لرزان و نا مطمئن وارد کوچه‌ی  کوچکشان می‌شود  و حال ناباور و بهت زده خیره‌ی مردمی است که  جلوی در خانه‌ای تجمع کرده‌اند و چراغ ماشین آتش‌نشانی  بدجور به او چشمک می‌زند.  چشمک؟  هه!  احساس می‌کند درها و دیوار‌های   اجری و شوره زده‌ی کوچه به رویش پوزخند می‌پاشند و مغزش بانگ مرگ سر می‌دهد. 

نه،  نمی‌تواند آن خانه‌ی نقلی‌شان باشد!  خانه‌ی آنها با اینکه کوچک است،  صفا دارد،  رنگ دارد و مهم‌تر از آن خانواده دارد!  عاطفه  را دارد که با ان انگشتان ظریف و کشیده‌اش بر سر همه دست محبت می‌کشد،  مادرش را دارد که صبح تا شب آموزش آشپزی می‌دهد و همیشه با محبت‌های زیر پوستی‌اش علاقه‌اش را ابراز می‌کند!  نه،  جدیدا چشم‌ها دروغ می‌گویند،  چشم‌ها دروغ می‌بینند،  چشم‌ها به دروغ اشک می‌ریزند!  نه،  خانه‌ی آنها برادر کوچکترش را دارد که با خنده‌های زیبا و کودکانه‌اش در و دیوار آن خانه‌ی نقلی را به لرزه در می‌آورد و بر سرشان آوار می‌کند!  خانه‌ی آنها عشق دارد،  خانه‌ی آنها انسان که نه،  فرشته دارد و نمی‌تواند باور کند که آن دود و مه غلیظ و  غلغله‌ی جلوی آن در کوچک و زنگ زده،   برای خانه‌ی آنها باشد. 

ماهان بهت زده نگاهش را از خانه‌ی غرق در دود می‌گیرد و به سمت سهیلی که مات و مبهوت صحنه را می‌نگرد،  سوق می‌دهد.  او هم نمی‌تواند  باور کند.  مگر دردها همیشه باید فیزیکی باشد؟   باید گِل گرفت دهان آن کسی را که می‌گوید،  زندگی درد ندارد!  

سویشرت آبی نفتی‌اش را در یک  در لحظه از تنش در می‌اورد و بر روی زمین می‌اندازد،  گرمش است،  دارد می‌سوزد در تب بی قراری‌های نوجوانانه‌اش!  به سمت آن معرکه می‌دود و ماهان به دنبالش دو می‌زند تا مهارش کند!  اما مگر این درد با این چیزها مهار شدنی است؟  مگر می‌شود ساکت ماند و دست روی دست گذاشت؟ 

ماهان خودش را سریع به آن می‌رساند  و محکم دست‌هایش را دور کمر استخوانی  و نحیفش حلقه می‌کند و سعی دارد مانع جنبش‌ها و بی قراری‌هایش بشود و حال توجه مردم حاضر در آن معرکه نیز به او جلب می‌شود و چند نفر برای  مهار کردنش به کمک ماهان می‌آیند.  صدای مردمان در گوشش زنگ می‌زند و لحظه به لحظه تقلاهایش بیشتر می‌شود.  اشک در کاسه‌ی چشمانش می‌جوشد و به پهنا روی صورتش می‌ریزد و حرف‌های زنانی که در گوش هم پچ‌پچ می‌کنند،  گویا نمک بر زخمش می‌پاشند: 

- این پسرشه؟ 

- بیچاره چقدر گناه داره! 

- میگن هنوز اثری از خانوادشون پیدا نکردن! 

- خدا مرگم بده،  بمیرم برای دلش، زبون بسته! 

انگار کر شده‌ است،  صداها دیگر به گوشش نمی‌رسند و رفته رفته همه چیز محو می‌شود!  داد می‌زند،  شیون به راه می‌اندازد و خودش را به این و آن می‌کوبد تا راه رفتنش باز شود!  می‌خواهد برود!  برود و به انها ثابت کند اکرم و عاطفه‌اش هنوز نفس می‌کشند!   می‌خواهد به انها ثابت کند تا برادر کوچکش هنوز هم می‌تواند نغمه‌ی شادی سر بدهد و همچنان با خنده‌هایش قلبش را دیوانه وار به تپش بی‌اندازد.

  آتش،  زبانه می‌کشد و شعله‌ها پی در پی،  با  یکدیگر کورس گذاشته و بیش از قبل خودشان را به رخ می‌کشند.  و می‌سوزد،  آن خانه با تمام داشته‌ها و نداشته‌هایش جزغاله می‌شود،  با تمام افرادش پودر می‌شود و به همراهش انگار آتش قلب سهیل را نیز احاطه می‌کند.  نفس‌ها در سینه حبس می‌شود،  قلب‌ها گر می‌گیرد و آتش و انفجارات مهیبش کارش را یکسره می‌کند.  قلبش اکنده از اندوه،  چهره‌ی مردمان بهت زده و مملوء از ترحم و سهیل... سهیل... سهیلی که دیگر  سهیل نیست و دل سنگ نیز مذاب می‌شود از نگاه آلوده به اشکش، هرچند درون مغزش صدای نازک و ریتم وار مادرش همچنان طنین می‌اندازد: 

 

لا لا لا لا گل مریم فدای تو میشم هر دم... 

لا لا لا لا گل نازم خودم رو من فدات سازم... 

لا لا لا لا گل یاسم تموم عمر به پات وایسم... 

لا لا لا لا گلم هستی عزیز این دلم هستی...

***

@reyyan

@سِنیوریتا

بچه ها خوشحال میشم نظراتتون رو توی تاپیک نقد سنگسار با بنده به اشتراک بذارید😍

 

ویرایش شده توسط SONIYA_M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

با پشت انگشتش چند ضربه به در چوبی می‌زند و سرکی به داخل مسجد می‌کشد. حاج محسن با دیدنش نفسش را رها می‌کند و از سر جایش بر می‌خیزد. خوب می‌داند برای چه به اینجا آمده است. دستی به عمامه‌اش کشیده و درحالی که به سمتش گام بر می‌دارد لب به سخن می‌گشاید: 

- سلام نوری جان، احوال شما؟ 

لبخند می‌زند و همان لبخند محزونش هر لحظه بیش از پیش به حاج محسن دهن کجی می‌کند. نوری دست‌پاچه و سر به زیر، با اجازه‌ای پا به روی قالی‌های گل‌گلی مسجد نهاده و به محض ورودش هوای آلوده به عطر گلاب و محمدی را به درون ریه‌هاش می‌فرستد. 

دستانش را در هم قلاب می‌کند و بدنش را همانند گربه‌ای به سمت بالا می‌کشد. خیره به انگشتر عقیق درون دستش؛ مشغول احوال پرسی با حاج محسن می‌شود. دلش می‌خواهد این تعارفات را به گوشه‌ای انداخته و بدون مقدمه برود سر اصل مطلب؛ اما مشکل این است که نمی‌داند چگونه باید بحث را پیش بکشد. انگار سکوتش زیادی طولانی می‌شود که با حرف حاج محسن به خودش می‌آید و سر پایین افتاده‌اش را بالا می‌گیرد، گویا سعی دارد آرامش خود را حفظ کند: 

- چیزی شده آقا محمد؟ 

می‌پرسد و می‌پرسد؛ می‌پرسد در حالی که می‌داند نوری چه بحثی را می‌خواهد به زبان بیاورد. می‌داند و باز هم می‌پرسد تا حدسیاتش را درون ذهنش به کرسی بنشاند. نمی‌دانست چه کمکی از دستش بر می‌آید درحالی که پس از صحبت‌های دیشب ساره کل شب خواب از او فرار کرده و بیداری او را در دستان خویش محبوس نموده بود! 

نوری گره ابروانش را مقداری محکم‌تر می‌کند تا آشفتگی درونی‌اش حاشا نشود. نمی‌خواهد با قورت دادن آب دهانش، تکان خوردن سیبک گلویش توجه حاجی را به خود جلب کند. دستی به کت مشکی و رنک و رو رفته‌اش می‌کشد و خیره به حاج محسنی که مهره‌های تسبیحش را یکی یکی با انگشت شصتش از نخ عبور می‌دهد، نطق می‌کند: 

- چیزی نشده حاج آقا، اومدم یه سری به شما بزنم! 

ابروهای پهن و کوتاه حاح محسن برای لحظه‌ای بالا می‌پرند و زیر لب «الله اکبری» زمزمه می‌کند. نگاهی معنا دار به او می‌اندازد و چیزی نمی‌گوید. به وضوح متوجه پیچاندن موضوع توسط نوری شده بود، نمی‌خواست این را به رویش بیاورد. 

نمی‌خواست بگوید که همسرش ساره با مرضیه قبلا صحبت کرده است و در جریان همه چیز قرار دارد. شاید هم از عکس العمل و واکنش نوری بیم دارد. یا شاید هم چون نمی‌دانست چه باید بکند، ترجیح می‌دهد مدتی زمان بخرد و پیش کشیدن خرفش را به تعویق بکشد. دستی به ریش بلند و مشکی‌اش می‌کشد و مقداری روی زمین جا به جا می‌شود. خیره به نوری که نگاهش به گل‌های قرمز و آبی قالی رنگ و رو رفته‌ است، دهان باز می‌کند: 

- شکر خدا، کار و بار چطوره نوری جان؟ 

با بالا انداختن شانه‌های فربه‌اش هوای آلوده به عطر محمدی را استشمام می‌کند و می‌گوید: 

- چی بگم حاج آقا؟ خرج و مخارج زندگی یه طرف، مدرسه بچه‌ها هم یه طرف، حجره سبزی فروشی هم یه طرف؛ فعلا هم درگیر خانواده امیریانیم. 

به خوبی متوجه شده بود که نوری برای بازکردن سر صحبت، بهانه جور کرده است. پس همانطور که حاشا بود، می‌خواست حرف پسرک خانواده امیریان را پیش بکشد! هرچند خود نیز در چاه سردرگمی فرو رفته است. با انگشت اشاره‌اش عینکش را بالاتر می‌برد و آن را بر روی چشمانش فیکس می‌کند و تصمیمش این است که دنباله‌ی حرفش را بگیرد: 

- حادثه آتش سوزی دیگه؟ 

نگاهش را به سمت نوری سوق می‌دهد و تک‌تک حالاتش را از زیر نگاه تیز خود می‌گذراند. انگار برای گفتن همان چیزی که حاج محسن، فکرش را در ذهن خود می‌پروراند، تردید دارد! تردید دارد و برای گفتن حرفش این پا و آن پا می‌کند و حاج محسن به خوبی متوجه عکس‌العمل‌هایش می‌شود. 

@ سِنیوریتا

@ reyyan☆ویژه☆

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلش را به دریا می‌زند و با راست کردن قامت تنومند خود تصمیم می‌گیرد برود سر اصل مطلب: 

- آره حاجی؛ از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، تا الان درگیر مراسم مادر و دختره بودیم، جسد دو نفر دیگه‌اشون هم پیدا نشده! معلوم نیست زندن، مردن، دچار جراحت شدن؟! 

حاج محسن زیر لب ذکر آخرش را می‌گوید و تسبیح دانه درشت فیروزه‌ای رنگش را بر روی قرآنی که روی رحل قرار دارد می‌گذارد. نوری نیز همانند تمام وقت‌هایی که ذهنش درگیر است، با انگشتر عقیق درون دستش بازی می‌کند. گویا با این کار دریچه اذهان خویش را برای یافتن چاره‌ای، به روی اتفاقات و مشکلات باز نگاه می‌دارد. حاج محسن خودش را جلو می‌کشد و به حرف در می‌آید: 

-اوضاع اون بدبختا هم حسابی قنر در عقربه! بنده‌های خدا دودمانشون یه شبه دود شد و رفت به هوا! 

نوری نگاهش را نا امیدانه به حاج محسن می‌دوزد و نفس حبس شده‌اش را خلاص می‌کند. بر روی زلف‌های جوگندمی‌اش نم عرق به چشم می‌آید، خاکستریِ چشمانش به سرخی می‌گراید و خستگی و بی‌خوابی‌اش را بانگ می‌زند: 

- نه حاجی! پسر کله خرابشون زندس، معلوم نیست چیکار می‌کنه و کجا میره! 

محسن نگاهش را به پنکه‌ی بالا‌ی سرش که از سقف مسجد آویزان شده، می‌اندازد و ذکر «استغفرلله‌اش» درون محیط مسجد، طنین می‌شود. نگاهش دوباره به روی نوری سُر می‌خورد. این‌بار اخم است که بر چهره حاج محسن سایه می‌اندازد و جدیت صورتش را پررنک‌تر از قبل به رخ می‌کشد: 

- اون بنده خدای یتیم هم جایی رو نداره که بره! عزادار مادر و خواهرشه! شاید هم پی پدر و برادرش کوچه‌ها رو زیر و رو می‌کنه، کسی چمیدونه نوری جان؟ 

نوری دستی به صورتش می‌کشد، همان صثرت چروکیده و سبزه رنگش که در برابر نور خورشید تیره شده‌ است، درست همانند روزگار تیره و تارش! آوای صدایش خسته‌تر از قبل به گوش حاج محسن می‌رسد: 

- کلام شما درسته حاجی؛ اما به ولله که منم گرفتار زندگی‌ام... به حرمت نون و نمکی که زن و بچه‌هام با اون خدابیامرزا خورده بودن، کفن و دفنشون کردیم که خق همسایگی رو به جا آورده باشیم. از اون طرف پدره معلوم نیست کجای شهرو برای جنس زیر و رو می‌کنه؛ پسر کوچیکه هم که معلوم نیست کجا گم و گور شده! از اون خونه خرابه هم که به جز چند تا تیر و تخته و آهن پاره چیزی باقی نمونده! 

گره اخم‌های حاج محسن کورتر می‌شود، مانند همان مواقعی که وقتی سخن و گلایه‌ای از زبان کسی راجع به فرد غایب زده می‌شد، خونش به غلغله در می‌آمد. پوفی می‌کشد و سری از روی تاسف تکان می‌دهد. خوب می‌داند که اگر حاج نوری بخواهد صحبت کند، دیگر ترمز نمی‌گیرد و موتورش همچنان کار می‌کند و با خود می‌گوید «پیشگیری بِه از هر عملی». بیش از این نمی‌گذارد جملات بعدی‌اش پشت سر هم ردیف شوند و خودش شروع به صحبت می‌کند: 

- آقا محمد، دستتون درد نکنه! آقایی کردی، بزرگواری در حقش انجام دادی؛ گله و شکایتت چیه دیگه؟ 

دماغ گوشتینش را با انگشت شصتش می‌خاراند و لحنش این بار با دلخوری همراه است: 

- حاجی من خودم کار و زندگی دارم، بچه دارم، من تو خرج همین دو بزغاله‌ی خودم موندم! پسره هم خرجش بالاس نمی‌شه که نه بگیم! هر وقتم میاد یا در حال اخم کردنه یا یه گوشه کز کرده؛ والا بیشتر پلم برای خودش خون میشه! فکر می‌کنی اگه داشتم بدم می‌اومد زیر پر و بالش رو بگیرم؟ نه والا! 

 

 

@ سِنیوریتا

@ reyyan☆ویژه☆

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حاج محسن دست‌هایش را میان هم قلاب می‌کند و خیره می‌شود به کتابخانه‌ی مملوء از قرآنی که بالای سر محمد است. نوری بیجا نمی‌گفت؛ اما چاره چه بود؟ وقتی که خودش چاره‌ای برای بیچارگی پسرک سیاوش امیریان نداشت و دست و بالش برای کمک کردن به او بسته بود... با اندکی مکث، نفسش را خارج می‌کند و دمی عمیق می‌کشد و این بار صدای نسبتاً آرام اوست که در محیط بزرگ مسجد اِکو می‌شود: 

- مهمون حبیب خداست نوری جان؛ یک مقدار دیگه صبر کن، با چند تا از خیرین حرف می‌زنم کمک کنن یه جایی فراهم شه برای این زبون بسته که روزگارشو بگذرونه! یه چند روز دیگه هم بهش پناه بده تا ببینیم چی پیش میاد! 

محمد دستش را ستون بدنش می‌کند و با یک یا علی از سر جایش بر می‌خیزد و باعث فراخ شدن چشمان ریز و زغالی و حاج آقا می‌شود. حاج آقایی که اکنون متعجب به حرف‌های خودش می‌اندیشد و در جست و جوی این است که چه چیزی موجب ناراحتی محمد شده است. به طبعیت از نوری می‌ایستد و عبایش را می‌تکاند تا صاف شود. می‌خواهد حرف بزند که نوری پیش دستی می‌کند و می‌گوید: 

- مهمون یکی دو روزه حاج محسن؛ نه چهل روز و خورده‌ای! اگه پسر خودم بود می‌تونستم بهش بگم امشب گرسنه بخواب تا فردا هم خدا کریمه! ولی نمی‌تونم شرمنده مهمون بشم! یه سبزی فروش بیش نیستم حاجی! خیلی زور بزنم توی روز بیست تومن سبزی بفروشم! والا که نمی‌رسم... به هر حال اگه فامیل و آشنا داشتن یه فکری می‌کردیم براش این بچه درمونده و آواره نشه! 

حاج محسن سری از روی تأسف تکان می‌دهد و به سکوت بسنده می‌کند، اصلا چه داشت که بگوید وقتی تمام حرف‌های نوری را قبول داشت و جای حرفی باقی نمانده بود! خوب دانست که وضع نوری اگر بدتر از خانواده امیریان نباشد، بهتر از آنان هم نیست! وضع انان نیز نا به سامان‌تر از چیزی است که بخواهند مهمان‌داری کنند. 

لبش را از اندوهی که وجودش را پر کرده بود می گزد و سعی می‌کند به جای غصه خوردن چاره‌ای برایش بی‌اندیشد. به اندازه کافی آوازه‌ی دست کج بودن سهیل در آن خرابه پیچیده است و اگر به حال خود رها شود اوضاع از چیزی که هست قاراش میش‌تر خواهد شد و این چیزیست که اکنون ذهن حاج محسن را به بازی گرفته است. نگاهش را از زمین می‌گیرد و خیره‌ی محمد فربه می‌شود. حالت نگران و خسته‌‌‌ی صورتش به او دهن کجی می‌کند. حتما با خود می‌اندیشد که حاج محسن هم نمی‌تواند کاری پیش ببرد.

 محسن عینکش را از روی چشمانش بر می‌دارد و در حالی که با دو انگشتش مابین ابروانش را مقداری مالش می‌دهد به حرف می‌آید: 

- می‌دونم نوری جان! باور کن در جریانم، خودمم به فکرش هستم. نگران نباش؛ بهش بگو وسایلش رو جمع کنه! 

یک تای ابروهای نازک نوری بالا نی‌پرد و در آنی گوشه‌ی لب‌های گوشتینش و قهوه‌ای رنگش به خنده کج می‌شود. انگار در این لحظه دنیا را به او تقدیم کرده‌اند که اینگونه برای رهایی از مسئولیتی که به گردنش افتاده، در دلش نغمه‌ی شادی به پاست. 

نمی‌خواست بپرسد چرا و نمی‌خواست بپرسد کجا می‌خواهد او را بفرستد؛ فقط می‌خواهد ذهنش را از آن پسرک دردسر ساز آزاد کند. چون خوب می‌داند که پسر اکرم و سیاوش شَر است و نگه داشتنش مسئولیت سنگینی را در پی دارد. 

 

@ سِنیوریتا

@ reyyan☆ویژه☆

 

 

ویرایش شده توسط SONIYA_M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

***
ساک کوچکش را درون دستش جا به جا می‌کند و برای آخرین بار هوای شیراز را به درون ریه‌هایش می‌فرستد. هنوز نرفته دلتنگی‌اش سر باز کرده و بغض همانند سنگی بزرگ راه گلویش را سد کرده است. دلش تنگ می‌شود برای این شهر و آبادی و خرابه‌ی کوچکشان. برای نان‌های سنگک احمد بقال، برای صدای خُر و پُف پدرش، خوردن شربت لیمو‌های اکرم جلوی باد گرم کولر آبی، برای سیب زمینی‌های پخته و آتشی در دورهمی‌های شبانه و زمستانی، دلش برای عزیزترین کسانی که از دستشان داده است و داغشان هنوز قلب کوچکش را آکنده از اندوه می‌کند و جانش را به آتش می‌کشد. آتش، همان آتشی که زندگانی‌اش را بر سر ویران کرده و کمرش را در سنین کودکی‌اش خم نموده است. 
بغضش را قورت می‌دهد و نگاه از منظره‌ی بیرون ایستگاه می‌گیرد. گویا همه چیز عوض شده است و نمی‌خواهد بگرید و صحنه‌ی طنزی برای آدمان اطرافش ایجاد کند، خوب می‌داند که گردون روزی بر وفق او می‌گردد و روی خوشش را حواله‌اش می‌کند. لبخندی بر روی لب‌های پُرش می‌نشاند و خودش تنها پی به گس بودن آن می‌برد. 
سنگینی نگاه بقیه را هنوز روی خودش احساس می‌کند. به آرامی عقب گرد می‌کند و با نگاهش سعی می‌کند نهایت تشکر را از آنان بکند. نفس عمیقش را رها می‌کند، انگار که این لحظه پرمفهوم‌ترین سکوتی است که در تمام زندگی‌اش تجربه می‌کند. گویا وقت خداحافظی فرا رسیده است. خداحافظی از شهر و تمام خاطرات خوب و بد زندگی‌اش و خداخافظی از خودِ ثابقش. انگار جدی جدی همه چیز را همانجا و در همان نقطه رها کند و خاطراتش را به دست خاک بسپارد. 
نوری با دلتنگی و عشق قدمی بر می‌دارد و باکم کردن فاصله میانشان سهیل را مردانه در آغوش می‌کشد. همان مرد محترم و متدینی که گرد پیری عجیب چهره‌اش را جلا داده است و رنگ نگاهش پر از مهر و محبت پدرانه است. خدا می‌داند که اگر هشتش در گروی نُهش نبود، هیچ گاه نمی‌گذاشت این‌گونه شیراز را ترک کند و در غربت به سر ببرد. سهیل را از آغوش خود جدا می‌کند و با مهری پدرانه به حرف می‌آید: 
- مراقب خودت باش پسرم، تو هم مثل ماهان! مشکلی داشتی حتما با ما تماس بگیر. 
سهیل مؤدبانه خم می‌شود تا دستش را ببوسد که نوری مانع شده و بر روی موهایش دستی می‌کشد. انگار او هم پی برده است که دیگر خبری از آن سهیل شَر و شیطان نیست و جایش را پسری سر به زیر و متین پر کرده است و چقدر این تغییر ناگهانی‌اش درد دارد، بخدا که درد دارد...  . 
حاج محسن و ماهان هنوز هم خیره آن دو را می‌نگرند. سهیل سرش را بالا می‌گیرد  و این بار نگاهش ماهان را هدف قرار می‌دهد. به وضوح می‌تواند پرده‌ی نازک اشکی که چشمان ماهان را پوشانده است ببیند. لبخندش همچنان طعم زهرمار می‌دهد و دستش به خاطر گرفتن دسته‌ی چرم ساک قهوه‌ای رنگش عرق کرده است. سهیل نزدیکش می‌شود و بوی عطر محمدی پیراهنش را استشمام می‌کند. وقتش رسیده در دلش به خود بگوید که دلش حتی برای خرابکاری‌هایش با ماهان نیز تنگ می‌شود. 

@ سِنیوریتا

@ reyyan☆ویژه☆

 

 


 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دستانش را برای به آغوش کشیدن ماهان می‌گشاید که ماهان بی معطلی در آغوشش مچاله می‌شود. قطره اشکی سمج، از چشم سهیل می‌چکد و روی شانه و پیراهن آبی نفتی ماهان دفن می‌شود. به روی خودش نمی‌آورد تا آنچه در دلش است حاشا نشود. نم اشک چشمان ماهان را نیز تر می‌کند و سهیل خوب می‌داند دوری دلتنگی می‌آورد. با دستش آرام چند ضربه به پشت کمرش می‌زند که در همان حین سهیل به حرف می‌آید: 
- سهیل... نری حاجی حاجی مکه! روی اومدنت حساب باز کردم پسر! 
سهیل بغضش را قورت می‌دهد و چه کسی می‌داند مغز و قلبش هم‌زمان با هم زار می‌زنند و درونش شیون به پا شده است. 
همچنان نگاه حاج محسن سنگینی می‌کند و حاجی با سری که برای نوری تکان می‌دهد به او می‌فهماند که بگذار به حال خودشان باشند. این لحظات آخر درد و غم ملتمسانه به دامان سهیل چنگ می‌زنند و سهیل در حالی که سعی می‌کند لرزش صدایش را کنترل کند، نطق می‌کند: 
- به جای من اون کفشای چرمی رو بپوش، توی خرابه‌ها جا گذاشتمشون! 
ماهان دست‌های لاغرش را از دوز شانه‌هایش بر می‌دارد و بی توجه به حرفش با لحن زاری به حرف می‌آید: 
- بازم همدیگه رو می‌بینیم؟ 
نامطمئن سری برایش تکان می‌دهد و لبخند مصنوعی‌اش هنوز بر روی لب‌هایش حکم می‌کند: 
- قول میدم؛ قول مردونه! 
قولش و کلامش آنقدر سفت و محکم نبود که دل ماهان را قرص کند و لرزش صدایش به ماهان می‌فهماند که سهیل نیز امیدی به دیدار دوباره ندارد. گویا اینجا نقطه‌ی پایانی است برای دوستی چندین ساله‌یشان. نقطه‌ای فراموش نکردنی و پایان تلخی که زندگی اینجا برایشان به ارمغان می‌آورد. 
سهیل دستی میان موهای پر پشت و بلندش می‌کشد، موهایی که برخلاف همیشه مرتب هستند و با ان کت و شلوار قهوه، ای و خط دار چهره‌اش را مردانه‌تر نشان می‌دهد.  کجاست آن مادری که آرزوی دیدن پسرش در این لباس را داشت و و کجاست آن خواهری که اسفند بیاورد و بالای سرش بچرخاند که چشم بد از او دور باشد؟ 
به سمت حاج محسن که می‌رود، صدای مردانه‌اش در گوشش می‌پیچد: 
- وقت رفتنه سهیل، قطار منتظر نمی‌مونه!  بجنب پسر، سوار شو! 
بغض همچنان ته گلویش لنگر انداخته و سنگ شده است. انگار این بغض مزاحم راستی راستی نمی‌خواهد دست از سرش بردارد. هرچند می‌داند دوای درد هیچ مسافری اشک ریختن نیست. سری برای حاج محسن، ناجی و حمایتگرش تکان می‌دهد که حاح محسن در ادامه‌ی حرف‌هایش می‌گوید: 
- دیگه سفارش نکنم؛ وقتی رسیدی اونجا، یه تاکسی می‌گیری و میری به اون آدرسی که توی ورقه برات نوشتم. مردی به اسم مهدی شکوهی رو پیدا کن و بهش بگو از طرف من اومدی!  خودش می‌دونه و کمکت می‌کنه، مراقب خودت باش! 
نگاه سهیل بوی قدردانی می‌دهد و از خدا می‌خواهد که محسن از نگاهش بخواند که چقدر ممنون و متشکر این مرد است. 

 

@ سِنیوریتا

@ reyyan☆ویژه☆

 


 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

- چاکرتم حاج محسن، امیدوارم دیدار دیگه‌‌ای باشه و برات جبران کنم! 

محسن با دستش چند ضربه روی شانه‌اش

- چاکرتم حاج محسن، امیدوارم دیدار دیگه‌‌ای باشه و برات جبران کنم! 

محسن با دستش چند ضربه روی شانه‌اش می‌زند و با لحنی سرشار از آرامش نطق می‌کند: 

- کاری نکردم پسر، برو خدا به همراهت! 

سری تکان می‌دهد و به سمت قطار می‌رود. دلش نمی‌خواهد به عقب برگردد؛ تضمین نمی‌کند که با دیدن چهره‌هایشان پشیمان نشده و بر نگردد. پایش را روی پله‌ی اول قطار می‌گذارد و خودش را بالا می‌کشد... ولی نه انگار دلش برای نگاه ءخر طاقت نمی‌آورد که به سرعت سرش را می‌چرخاند و با همان بغضی که در گلویش چنبره زده است صدایش را بلند می‌کند: 

- به امید دیدار؛ هیچ وقت فراموشتون نمی‌کنم! 

می‌گوید و می‌رود. حتی نمی‌ماند که جواب بگیرد، فقط می‌خواهد برود و نبیند اشک‌های مردانه‌ای را که به روی گونه‌های ماهان و نوری می‌غلتند. به روی صندلی می‌نشیند و نگاهش را به پنجره نمی‌اندازد. می‌داند که دارند نگاهش می‌کنند. سرش را پایین می‌اندازد و صدای سوت بلند قطار همچون ناقوس مرگ در گوشش می‌نشیند. 

صدای ضعیف سهیل گفتن ماهان همچنان در گوشش طنین می‌اندازد و لجوجانه نمی‌خواهد سرش را بالا ببرد و ماهان را دلخوش کند و حسرت نگاه اخر را در دلش نیندازد. 

قطار راه می‌افتد و ماهان، سهیل گویان به دنبال قطار بر روی ایستگاه می‌دود و زار می‌زند و نمی‌بیند قطره اشکی را که سهیل در خفا برای شهر و زندگی تیره و تارش می‌ریزد و مقاومتش پودر می‌شود. 

می‌رود؛ به همین سادگی می‌رود! می‌رود به امید دیدار دوباره‌ای که مشخص نیست کِی برایشان رقم می‌خورد.  می‌رود در پی خواب‌هایی که فلک برایش دیده است و تعبیر مجهولش چه اتفاقاتی برایش دیده است، خدا می‌داند! 

می‌رود و قسم می‌خورد باز می‌گردد؛ باز می‌گردد تا با دستان خود، در سینه محبوس کند نفس‌هایشان را. همانانی که اکنون از شادی در پوست خود نمی‌گنجند و قهقهه‌های گوش خراششان دل سهیل را کباب می‌کند. آری! او می‌رود تا بتواند دوباره به میدان باز گردد و جان بگیرد از آنانی که در سنین نوجوانی، روح از او و جان از داشته‌هایش گرفتند...  . 

 

 

 

***

 

@ سِنیوریتا

@ reyyan☆ویژه☆

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...