رفتن به مطلب

گلی خفته|کیمیارنجبر|کاربرانجمن‌نودوهشتیا


kimiya
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: گلی خفته

نام نویسنده:  کیمیا رنجبر

ژانر: عاشقانه، تاریخی، سیاسی

خلاصه: دختری که بی خبر از سرنوشت رقم خورده برایش  با پدرش  از انگیلیس به ایران می آید ، و این سفر می‌شود شیرین ترین و تلخ ترین و آخرین سفرش...

مقدمه: چشمان سبزش ، گونه‌های سرخش از تمام اینها چشم بست فقط به درونش نگاه کرد، غم ریشه دوانده بود به سرتاسر وجودش  آخر شهزاده‌ها طاقت درد را ندارند که. چشمانت برایم از عشق حرف می‌زنند حتی بهتر از لب هایت

ساعت پارت گذاری: نامعلوم 

ناظر:  @mahshidasdy

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

~'بہ‌نـام‌پـرودگـارجهانـیان'~

 

»پـارت‌اول«

 

به نام آنکه عشقت را در وجودم پدیدار ساخت!

می خواهم در واپسین لحظات خویش برایت چند خطی از سرگذشت دخترک انگلیسی عاشق بنویسم؛

قصه ی ما زمانی شروع شد که من همراه کت دامن یشمی رنگ مارک Rouff پاریس، همراه پدرم از انگلیس رهسپار وطنت ایران زمین شدیم؛

بعدها که واقعیت قصه ی این تفریح پدر دختری را از ندیمه های عمارت شنیدم، فرو ریختم! 

من نه از سیاست می دانم نه از کشور داری و نه چون تو، جانم برای کشورم می رود! اما، وقتی شنیدم پدرم به ماموریت آمده است تا حق را ناحق کند، که ظلم را بیداد کند که ساده لوحی مردمی را عروسک خیمه شب بازی هایش کند، که قرار دادی را به کشورت تحمیل کند که امضاء پای ان یعنی امضاءسند نابودی، شکستم!

می دانم که دنیایت بود اروند، رویایت بود کشور، می دانم که با ان که با پادشاه کشورت مخالف بودی ولی به سربازی نظام درآمدی برای ملت!

از آن قرارداد شنیدم که اروند رود را ازتان گرفتندبا زور و حیله، شنیدم که چطور وحشیانه ایرانی های مهاجر را زدند در کشور غریبه، نمی دانم این سرجنگ از کجا نشات گرفت! صفویه، هخامنشیان و...

راستی می بینی چگونه به عشقت مبتلا شده ام! به قول پدر تاریخ ایران را قورت داده ای الیزابت جان، شهزاده ی سرکنسولگر انگلیسی.

 

نویـسنده:کیمیارنجبر 

رمان:گلی‌خفته

@Aryana    @Snowrita  @Banoo.Alashi @janan @G.Ha @hadis Hs @Laleh

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

~'بہ‌نـام‌پـرودگـارجهانـیان'~

 

»پـارت‌آخر«

 

بگذریم از کوچه ها، هوا گرفته ست! برویم به خانه ی عشق، مهرت زمانی به کرسی دلم تکیه زد که به جای نگاه به گونه های سرخم و چشمان سبزم به موزاییک های سفارت چشم دوختی! تو مانند بقیه نبودی و هیچ یک به مانند تو نبودن، تو نخستین انسانی بودی که به جای به رخ کشیدن دندان هایت، گره ابروانت را مقابلم به رقص در اوردی! و من آنجا عاشق پسرک نظامی شدم!

آیا کافه نادری معروف را بخاطر داری؟! یاد سمانه بخیر دختر ایرونی خدمتکارمان، پدر چگونه اورا بخاطر کمک به من در دیدار یار کتک زد و او به زندگی اش خاتمه داد! و من بی خبر از این اتفاق ناگوار، آن روز مسرور به عشقت اعتراف کردم و عشقم گرچه برای من طعم شیرینی داشت ولی تو را به جهنم پدرم دچار کرد! خوش بودیم گرچه کوتاه...

می دانم چقدر بخاطر من در زیر شکنجه ها درد کشیدی اما، بدان هر ضربه ی شلاقی که بر بدن تو فرود می آمد من درد می کشیدم و کنج این اتاق مسموم جان می دادم!

زندگی مارا سوار بر قطارهایی جدا کرد و من هر کار کردم نتوانستم قطار را نگه دارم!

نمی توانم زندگی بی تورا تحمل کنم، نمی توانم بی رحمی پدر را که حاضر شد شهزاده ی عمارتش را ارزونی شهزاده ی عراقی بصره کند برای منافع خودش و هم سفره هایش ببخشم! 

مگر این مشرق زمین کجاست؟ مگر ایران چه بود؟ مگر اسلام چه می گفت؟ اصلا نفت چیست؟! نمی دانم ولی این را خوب میدانم مرا به همه اینها فروخت!

فردا شب من به عقد سلمان بن العزیز در خواهم آمد، اما کاری میکنم جنازه ام را به عقدش در بیاورند و جسدم رخت سفید بر تن کند!

ومن امشب این نامه را با اشک هایم موم می کنم و به سرایدار عمارت زرد رنگ انگیلیسی می سپارم که بدست معشوق فتاده در محبس برساند و سپس از طعم گس سیانور می نوشم...

نویـسنده:کیمیارنجبر

رمان: گلی خفته

@Aryana @Snowrita @G.Ha @hadis Hs @unknown @K.Mobina @lady m @Banoo.Alashi @N.a25 @M.gh

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...