رفتن به مطلب

رمان پادشاه دیاکو و اغواگر مرموز / سپیده ملک زاد کاربرانجمن نودهشتیا


S.malkzad
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

تقدیم به صمیمی ترین رفیقم  فریبا. معشوقه بچگی‌هایم، عزیزترین دارایی زندگی‌ام .

                                             * * *

 

ژانر: معمایی ،  تاریخی  ، عاشقانه 

پارت گذاری: هر روز سه پارت 

هدف :  توصیف یک عشق اصیل و آریایی  و  آشنایی مخاطب با تاریخ فراموش شده.

 

                                  * * *

 

خلاصه :

گینا کبیری  دختری باهوش، زیبا، با استعداد و استقلال طلب است که  در خانواده فوق ثروتمند، اصیل، اشرافی و سیاسی  زیر دست مادربزرگ مستبد و سخت گیرش آموزش‌های سختی  دیده است  تا به عنوان یک زن قدرتمند و به نوعی بزرگ خاندان ادامه دهنده راه او باشد.

گینا اما خسته از محدودیت‌هایی که زندگی پُر تجمل اشرافی برایش ایجاد کرده است، دلش یک زندگی ساده و آرام به دور از افراط‌های زندگی اشرافی می‌خواهد. اما زندگی او زمانی دگرگون می‌شود که پای تابلوی مرموز و عجیبی از قرن‌ها پیش به زندگیش باز می‌شود.

چه میشود  که گینا این دختر  مغرور  و آزادی  طلب  سر  ناگهان به طرز مشکوکی سر از  کاروان سرای دزدی به نام تخشا در 2700 سال پیش در می آورد  و مسیر زندگی اش به یکباره دچار تحول بزرگی میشود.

 

"پادشاه دیاکو و اغواگر مرموز": روایت‌گر وقوع  عشق میان دو فرد از دو دنیای کاملاً متفاوت است. دنیای آینده و گذشته. عشقی جنجالی میان پادشاه جدی و مستبد  و دخترک مرموزی که هیچ‌ خوبه نمی‌داند او کیست و   از کجا آمده است.

  * * * 

این رمان دارای هیجان بالایی است. داستانی مهیج با عاشقانه‌هایی خاص و ناب  و معماهایی که ذهن را به چالش کشیده و مخاطب را به طرز عجیبی با خود همراه می‌کند.~♡.~.

 

 

ناظر ویراستار: @Mahshi


 

 

@Otayehs

ویرایش شده توسط S.malkzad
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 8/6/2021 در 3:23 AM، S.malkzad گفته است:

 

 

مقدمه:

 

من‌‌ و تو، متولد شدیم‌ در دو دنیای جداگانه!

تو در گذشته ایی دور و‌من در آینده ایی دور تر!

تو زاده شدی تا‌ به میزان قرن ها فاصله پرورش دهی عشقی عجیب و ناغافل را درون خود..!

در حالی که معشوقه ات عاشق تو نیست؛ نزدیک تو نیست و اهل دنیای تو نیست..!

و من، آری من زاده شدم تا پای به تو دنیا بگذارم و برهم بریزم تمام معادلات را..!

اهالی دنیای من و تو مرا اغواگر میخوانند!

اغوامیکند مغرورترین و سرد ترین هارا، برق چشمان شب رنگم، موج موهای بلندم و نقش زیبای لبخندم.

آری به راستی که من اغواگرم!

همان اغواگری که تو نمیدانی کیست و از کجا آمده است و این راز من است..!

من برای دست یافتن به هدفم اغوا میکنم تو و تمام آدم های دنیایت را، غافل از اینکه هدف تویی..!

و تو باوجود تمام غرورت، صادقانه عشق میورزی که حفظ کنی دخترک افسارگسیخته ایی را در نزد خود..!

سرانجام پیروزی از آن چه کسی است؟!

من با هدفی پوچ؟!

یا تو با هدفی والا به نام عشق؟!

                                  ****

 

پادشاه دیاکو واغواگر مرموز

فصل اول

@m.azimi

ویرایش شده توسط S.malkzad
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پادشاه دیاکو و اغواگر مرموز

‌فصل اول

 

پارت یک

 

 

بی توجه به صحبت‌های استاد شکوهی که ظاهراً داشت راجع به  موضوع مهمی با بچه‌ها حرف می‌زد، تخته شاسی کوچیکم و که اندازه یه دفتر بود از داخل کیفم و لای جزوه‌هام بیرون کشیدم؛ ورق آ چهاری روش گذاشتم و زیر گیره تخته محکمش کردم و با مداد HB (مداد مخصوص نقاشی سیاه قلم) که از تو کیف کشیده بودم بیرون، نقطه سیاه خیلی ریزی وسط کاغذ گذاشتم.   چشمام و برای چند لحظه کوتاه روی هم گذاشتم تا به ذهنم مجال بدم برای پیدا کردن سوژه‌ایی مناسب و بتونم با کشیدنش چهل دقیقه وقت باقی مونده کلاس رو بگذرونم.

چشمام و باز کردم و با دقت شروع کردم به زدن طرح اولیه کاریکاتور استاد شکوهی که هم‌چنان درحال تدریس بود.

خیلی عجیب نبود اگه من وسط کلاس  تاریخ باستان، بی توجه به تدریس استاد مشغول نقاشی کشیدن بودم و هیچ‌خوبه هیچ چیز بهم نمی‌گفت  چون من به قول خودشون تافته جدا بافته بودم و کسی جرأت نداشت که حتی من و "تو" خطاب کنه، چه برسه به اینکه به نقاشی کشیدنم هم گیر بده یا بگه به تدریس گوش بده! اینجا خاندان من بود که حرف اول و می‌زد کوچکترین حرکتی در قبال من سخت ترین پیامدها رو پشت سر داشت.

گاهی وقتی این   قدرت مطلق خاندانم به اندازه چند ساعت به نفعم می‌شد، کمی نظرم نسبت به قدرت و سیاست عوض می‌شد و به نظر میومد اونقدر ها هم بد نباشه.
حدأقلش مجبور نبودم به این چرندیات تاریخی گوش بدم و عوضش با عشق از این یک ساعت وقت طلایی برای کشیدن که یکی از مهم ترین علاقه‌هام بود استفاده می‌کردم.

تو این یک ساعت هرچیزی می‌شد که بکشم از طبیعت و گل و بلبل گرفته تا صورت سرما زده و بینی سرخ شده در قاب روسری چرک دخترکی گل فروش یا شاید هم مثل امروز سوژه نقاشیم کاریکاتور کسی بود که به دلایلی ازش خوشم نمی‌اومد.

@Otayehs

ویرایش شده توسط Mahshi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل اول
 

پارت دو

 

با دقت هرچه تمام‌تر حواسم رو داده بودم به نقاشی زیر دستم و تند و بی‌وقفه کاغذ سفید رو سیاه می‌کردم.

صدایی که من و خطاب قرار داد؛ باعث شد حرکت تند مدادم کاهش پیدا کنه و گوشه ابروم ناخودآگاه بالا بپره، سابقه نداشت کسی تو این کلاس با من کار داشته باشه.
درسته به روی خودشون نمی‌آوردن ولی میدونم که همه‌شون می‌دونستن من از تاریخ هیچ خوشم نمیاد؛ برای همین هیچ وقت تو هیچ بحثی شرکت نمی‌کردم و اونا هم این رو خوب می‌دونستن، چون هیچ وقت ازم انتظار مداخله تو بحث‌هاشون رو نداشتن و حالا همین باعث تعجبم شد که چرا باید منو خطاب کنه و سوالی بپرسه که من به دلیل پرتی حواسم به کاغذ سیاه کاری شده‌ام نشنوم.

سرم و بالا گرفتم و با کمی شک و تردید از این‌که درست شنیدم یا نه، به صورت مرد پنجاه ساله روبه‌روم نگاه کردم و با صدای محکم ولی آرومی با شک پرسیدم:

- با من بودید؟!
 لبخند مهربونی که زد، صدق بر این شد که با من بوده. مداد و تخته شاسی رو روی دسته صندلیم رها کردم و با بی حوصلگی و لبخند مسخره‌ایی که از صد فرسخی داد می‌زد: (آهای! من واقعی نیستم) زل زدم بهش و گفتم:

- متأسفم   اما من  حواسم نبود و    سوالتون رو نشنیدم، اگه امکانش هست دوباره بپرسید.

اگه الان من و با تیپا پرت می‌کرد بیرون حق نداشت؟  حق داشت اما،  جرأت نه؛ پس مثل همیشه سکوت کرد و هیچی نگفت؛ انگاری تو ذهنش حلاجی می‌کرد حرفایی رو که می‌خواست بزنه و کمی بعد با لبخندی نیمه جونی هزار برابر مسخره‌تر از لبخند من گفت:

-  علاقه‌تون به نقاشی و تابلو اونقدری هست که دنبال ریشه‌اش تو تاریخ باشین؟

@Mahshi

ویرایش شده توسط Mahshi
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل اول 


پارت سه

 

صامت نگاهش کردم؛ حدس اینکه هدفش از گفتن این حرف چیه سخت نبود اما برخلاف تصور،   من از هر چیزی مربوط به نقاشی به وجد میومدم حتی اگه اون چیز ربطی به تاریخ داشت.

کمی تو جام جابه‌جا شدم و آرنجم رو روی دسته صندلی،  کنار تخته شاسی گذاشتم و چونه‌ام رو به دست حائل دستهٔ صندلی تکیه دادم.

با خونسردی و تسلط گفتم:

- علاقه‌ام به نقاشی کور کورانه نیست؛ چندسالِ دنبالشم و اون تاریخی رو که ازش حرف می‌زنید با وجود تمام تنفرم نسبت بهش،   به دنبال کوچک‌ترین اثری از قدیمی ترین‌هاش الک کردم،    انقدری که بدونم قدیمی ترینش مال سی و دو هزارسال پیشِ.
کلاس در سکوت کامل بود؛  همیشه همین بود، تا من حرف می‌زدم همه سکوت می‌کردن و سرتاپا وجودشون گوش می‌شد و دقیقاً چند ثانیه بعد از سکوتم، درست مثل الان صدای چندتاشون میومد که آروم پچ میزدن: (چقدر مغرور حرف میزنه، چرا انقدر خودش و می‌گیره؟ چقدر از بالا نگاه میکنه، دخترهٔ نکبت دلیل نمیشه چون دانشگاه مال پدر بزرگشه عین زیر دستش با استاد رفتار کنه و...)  جملاتی از این قبیل.
 و من مثل همیشه ناخودآگاه پوزخند می‌زدم به حرص خوردن‌های بی پایانشون با اینکه موقعیت و جایگاهم و می‌دونستن اما بازهم ازم انتظار این‌طور حرف زدن رو نداشتن؛ گرچه من فقط و فقط از روی اجبار تحمیل شده و قوانین خشک زندگی اشرافی،  مجبور بودم    این‌طور رفتار کنم.
استاد شکوهی از حرفم ابرویی بالا انداخت و با لحن مرموزی گفت:

- مطمئنم چیزی که می‌خوام بگم خیلی به وجدتون میاره.

منتظر نگاهش کردم که ادامه داد:

- تو کاوش‌های اخیر یه گروه پژوهشگر، اون‌ها موفق شدن  از دل هگمتانه صندوقچه مهر و موم شده از طلای خالص کشف کنن،   بعد از تفحص تونستن  در صندوقچه رو باز کنن و از درونش    تابلویی کشف کنن که قدمتش به دو هزار و هفتصد سال پیش بر می‌گرده؛ دقیق تر بگم به دوره مادها و حکومت پادشاه دیاکو اولین حکم ران مادها.

نقاشی به سبک رئالیسم (نقاشی که به سبک واقعی و طبیعی از روی عکس یا خود فرد کشیده شده باشد.) کشیده شده و یک   اثر  فوق العاده است.

@Otayehs  @همکار ویراستار

ویرایش پارت اول تا سوم.

@Mahshi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل اول 


پارت4

بی‌حرف نگاهش کردم، حالا دیگه کلاس ساکت نبود و صدای دانشجوهایی که مثل من تعجب کرده بودن، به گوش می‌رسید.

استاد شکوهی دست‌هاش رو تو جیب شلوارش فرو کرد و منتظر عکس‌العمل من شد، انتظار داشت من این رو باور کنم؟!

 وقتی نگاه منتظرش رو دیدم ناباور گفتم:

- دست بردارین استاد! انتظار نداشته باشین همچین مورد مضحکی رو باور کنم، آخه رئالیسم؟! دو هزار  و هفتصد سال پیش؟ رئالیسم حتی نیم قرن هم نیست مورد استفاده قرار گرفته، بعد شما انتظار دارید من باور کنم بیست و هفت قرن پیش یکی به این سبک نقاشی کشیده؟ اون هم لابد روی کاغذی که اون زمان وجود نداشته.

پوزخندی زدم  و با حرص پنهانی لب زدم:

- واقعاً با چه منطقی چنین چیزی رو باید باور کنیم؟

استاد اما با همون لبخند که حالا کمی کم‌رنگ‌تر شده بود و می‌رفت که به پوزخند نامحسوسی تبدیل بشه،    قدمی جلو اومد و گفت:

- خانم کبیری عزیز پوزش می‌خوام اگر با حرفم باعث شدم فکر کنید به تمسخر گرفته شدین! اما باید بگم که من گفتم واقعیت رو گفتم،  نقاشی با سبک رئالیسم از هزاره سوم که ظاهراً پرتره صورت اولین پادشاه ماد هست کشف شده، اما اینکه چطور همچین چیزی امکان داره، سوالیِ که ذهن تمام مورخان و باستان شناسان و پژوهشگران رو به بازی گرفته.

 این‌که شما میگین فتورئالیسم فقط سه دهه‌است مورد استفاده قرار گرفته، درسته و این‌که بر اساس تحقیقات قبلی کاغذ تقریباً بیست قرن پیش اختراع شده هم درسته اما حقیقت اینِ‌که وجود این تابلو همه محاسبات قبلی تاریخ رو به هم ریخته.

چشم‌های ریز شده‌ام رو تو صورتش دوختم و موشکافانه نگاهش کردم، به قیافه کاملاً جدیش نمی‌اومد که بخواد من رو دست بندازه، که البته اگه دلش هم می‌خواست اینکار رو بکنه هم جرأتش رو نداشت.

 

@m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل اول 


پارت 5

چون شوخی با من و رفتن رو اعصاب من مساوی می‌شد با بلافاصله از کار بی‌کار شدنش،   نه اینکه من بخوام، نه  اما در کمال تأسف جاسوس‌های خانم بزرگ سر این کلاس نشسته بودن تا لحظه به لحظه آمارم رو به اون بدن و این رو نه تنها من، بلکه همه می‌دونستن.

صدای متعجب بچه‌ها یکی- یکی  بلند شد و بعد از اون، پرسیدن سوالات به صورت رگباری از استاد، اما من مثلاً بی‌تفاوت به هول‌ولای اون‌ها چشم دوختم.

تو این زندگی اولین چیزی که بهم یاده داده بودن؛ حفظ ظاهر بود، یاد گرفته بودم تحت هیچ شرایطی نباید کسی از ظاهرت بفهمه درونت چه خبره،  اینقدر این زو تکرار کرده بودن که شده بود یکی از اصلی ترین اخلاقیاتم و الان با اینکه به شدت کنجکاو و متعجب بودم، اما با نگاه بی‌تفاوت و سردی که انگار این مسئله اصلاً برام مهم نیست، به صورت بی‌خیال به حرف‌هاشون گوش می‌دادم.

استاد که ظاهراً توقع   توجه بیشتری از من داشت و تیرش به سنگ خورده بود، با صدای تحلیل رفته یکی- یکی به سوالات بچه‌ها جواب می‌داد.

طبق معمول بچه درس خون کلاس، سپهر دستیاری از همه پیش دستی کرد و با اجازه استاد شروع کرد به حرف زدن:

-  استاد این به دور از منطقه که بخوایم بگیم نقاشی که با سبک رئالیسم کشیده شده مربوط به دوهزار و هفتصد سال پیش،  اصلاً با عقل جور در نمیاد، رئالیسم همون‌طور که خانم کبیری گفتن یه سبکِ که از سال هزار و نهصد و هفتاد به بعد مورد استفاده قرار گرفته، الان شما میگید یه نقاشی پیدا شده که رو کاغذ کشیده شده، اون هم به این سبک، ولی پژوهشگران میگن مال اون موقع است، یه همچین چیزی رو چطور میشه باور کرد درحالی‌که کاغذ اولین بار دوهزارسال پیش توسط چینی ها ساخته شده دوهزار و هفتصد سال پیش از پوست حیوانات  فقط برا نوشتن استفاده می‌کردن، اصلاً بگیم همون کاغذ، اون چه نوع کاغذی بود که دوهزار و هفتصد سال دووم آورده؟!اصلاً این ماجرا هیچ جوره تو کتم نمیره،   داره به همه باور‌هام دهن کجی می‌کنه.

 

@m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

فصل اول


پارت 6

 حق داشت؛ حتی من هم از شنیدن این ماجرا خیلی تعجب کرده بودم، فکرش رو بکن!  نقاشی با سبک رئالیسم از جدیدترین سبک‌های دنیا روی کاغذ؟   از دوهزار  و هفتصدسال پیش، اون هم تو ایران؟  همچین چیزی اصلاً قابل درک نبود،  اصلاً امکان نداشت  هیچ‌کدوم از این توصیفات باهم،   همخوانی نداشت و نمی‌شد کنار هم گذاشتشون.


نگاهم به  استاد شکوهی بود که کلافه از این بحث پیچیده با انگشت گوشه پیشونیش رو خاروند،  کاملاً مشخص بود می‌خواد برای چیزی که خودش هنوز قانع نشده،    دلیل قانع کننده بیاره و این کلافه‌اش کرده بود، از جاش بلند شد و دستش و تو جیب شلوارش فرو کرد،    سعی کردم با دقت به حرف‌هاش گوش بدم، به هرحال  این سری می‌خواست از نقاشی صحبت کنه،    چیزی که من عاشقش بودم، اون هم همچین نقاشی عجیب و شگفت انگیزی، البته اگه واقعیت داشته باشه.

استاد شکوهی:

- سپهرجان! قطعاً تو اولین نفری نیستی که این نقاشی و حقیقت وجودش به باورهاش دهن کجی می‌کنه، بلکه هزاران پژوهشگر و محقق از سراسر دنیا در حیرت هستن و تمام اطلاعاتی که یک عمر با تحقیقات زیاد به‌دستشون آوردن زیر سوال رفته، همون‌طور که خودت هم میدونی، این نقاشی به سبک رئالیسم و روی کاغذ کشیده شده،  بهترین محقق‌ها، پژوهشگران و کارشناسان تاریخ روی این اثر تحقیق کردن و همه به این باور رسیدن که این نقاشی و مابقی شیئ‌هایی که همراه باهاش کشف شدن، متعلق به هزاره سوم و دوره ماد و هفت قرن پیش از میلادِ و از اون زمان تو دل خاک مونده.

 اما جالب‌تر اینه که صاحب این نقاشی اصرار زیادی روی سالم موندنش و به دست آیندگان رسیدنش داشته چون اون و در چندین پارچه زخیم پیچیده و درون صندوقچه‌ایی از جنس طلای خالص با وزن سی کیلوگرم که دیواره‌هاش هر کدوم چیزی حدود پانزده سانتی‌متر زخامت داره گذاشته و ده متر زیر زمین نزدیک‌های تپه هگمتانه دفن کرده.

@همکار ویراستار ویرایش پارت چهارم تا ششم.

@m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...