رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان‌ من همونم... | آرس کاربر انجمن‌ نودهشتیا


آرس
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: من همونم... 

نام نویسنده: آرس

ژانر:

هدف:

ساعات پارت گذاری:

خلاصه:

ماجرا از اونجایی شروع میشه که دختر فقیر قصه  به نام  آفرین به خاطر نجات دوستش که چاقو خورده خودش رو جلوی یک ماشین گرون قیمت می‌‌اندازه تا برسونتشون بیمارستان ولی پسر قصه به خاطر وضعشون بهش تهمت میزنه و  تحقیرش می‌کنه اما نمی‌دونه قرار یک روز به شکل دیگه‌ای رو به‌ روی هم قرار بگیرن. 

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

من همانم 

مرا به یاد می آوری ؟

همانکه  صدایت می کرد و نگاهی سرد تحویل می گرفت ...

همانکه  بارها او را شکستی ولی باز هم با شکسته هایش محبت کرد ...باز هم صبر کرد ...باز رنجید اما به روی تو نیاورد...

آری همانم ...

به یاد می اوری؟

 

*1

تران صدامو میشنوی؟ترو خدا چشماتو باز کن...آخ خدایا ...خودت کمک کن ...من الان ماشین از کجا پیدا کنم اونم توی این جاده که روزش پرنده پر نمی زنه ...

-تران خواهری...حداقل چشماتو باز کن دلم خوش باشه...

هر ده دقیقه فقط دو تا ماشین رد میشه ...هرچه قدر فریاد میزنم هیچکدوم نمی ایستن...یک نور داره میاد این سمت ...توی یک لحظه خودمو انداختم جلوی ماشینو چشمامو از ترس بستم ...خدایا بهم نزنه... کاش منو ببینه  آخ خدایا خودت کمک کن ...صدای کشیده شدن لاستیک رو جاده رو میشنیدم پس داره ترمز میکنه ...ولی الان ...هیچ صدایی نمیاد...آروم چشمامو باز کردم .

-آهای خانوم اگه میخوای خودکشی کنی چرا  یکیو هم بدبخت می کنی این همه راه واسه خودکشی هست  ...

صدا از مرد جوونی بود که رو صندلی کمک راننده نشسته بود و همینطور ادامه می داد  .سریع به سمتش رفتم:

-آقا تروخدا ...حال خواهرم بده میشه مارو برسونید بیمارستان؟

-برو خانم...برو دنبال یکی دیگه بگرد..ما از اوناش نیستیم .

اینکه نمی فهمید بذار حداقل به  راننده ماشین بگم   چشمامو به سمتش چرخوندم ..اما اونم بدتر از این پسره با پوزخند به روبه رو نگاه می کرد .

-اصلا اگه حرفمو باور نمی کنید ...بیاید خودتون نگاه کنید ...ترو خدا عجله کنید خواهرم داره میمیره ...

راننده:اگر نقشتون باشه چی ؟اصلا چرا جلو پراید نپریدی ؟صاف اومدی جلوی  یک بنز؟ببین خانم ما خودمون سریالیم برو نقشاتو واسه یک نفر دیگه بازی کن ..الانم برو کنار عجله داریم.

خون خونمو میخورد ... نفهما حال زارمو نمیبینن ...فکر کردن کین که با من اینطوری حرف میزنن؟برادر من صد تا مثل اینا رو میخره و میفروشه.

-مطمِن باشید اگه جون خواهرم وسط نبود هیچوقت از آدمایی مثل شما خواهش نمی کردم ...برید شاید  کسایی که پراید نشینن انسانیتشون از شما بنز سوارا  بیشتر باشه...

پسر اولیه یک نگاه مشکوک بهم انداخت و پیاده شد...

پسر اولیه:وای به حالت اگه نقشه باشه.

راننده :سپهر خریت نکن...

پسری که حالا فهمیدم اسمش سپهره:صبر کن الان میام..

از ماشین پیاده شد و من  جلوتر به سمت تران رفتم...پسره تا تران رو دید جلو اومد و گفت:

چه اتفاقی براش افتاده؟

-خورد روی زمین و بازوش ...با لبه ی میز پاره شد

نزدیک تران شد و بازوشو گرفت

-آهای چیکار میکنی...بکش دستتو...

دستشو گرفتو با یک پوزخند خیره شد بهم:مطمئنی؟نکنه لبه میزتون به تیزی  چاقو بوده ؟

خدایا ...از کجا فهمید ... نباید می فهمید ترسیدم...

-حالا که باور کردید میشه مارو برسونید بیمارستان؟

-اسکل گیر آوردی ...که اونوقت اگه چیزیش شد بندازی گردن ما؟

ناله های تران رو اعصابم بود.

-نه باور کنید اینطور نیست تلفن اینجا آنتن نمیده وگرنه  به خانواده اش زنگ میزدم.

یک نگاه مشکوک بهم کرد و به سمت پسری که تو ماشین بود  رفتو باهاش حرف زد .بعدم  به سمت تران رفت و بلندش کرد وداخل ماشین گذاشتش  سوار  شدمو سر تران رو روی پاهام گذاشتم.

راننده:وای به حالت نقشه باشه  یا بخوای ما رو بندازی تو دردسر اونموقع  من میدونمو تو.

هر وضعیتی غیر از الان داشتم می شستمشو رو بند پهنش میکردم اما الان تنها نگرانیم تران بود اگه لج میکرد مارو نمیبرد.

نزدیک  شهر که بودیم   داخل کیفمو گشتم اه گوشیم کجا بود...وای  حواسم کجاست...اونو که توراه انداختم.

-ببخشید میتونم با...گو... گوشیتون به برادرم  زنگ بزنم؟

-نه

همین ...بغض کرده بیرونو نگاه کردم.ببین کارم به کجا کشیده...به سرعت مارو دم بیمارستان پیاده کرد و وقتی پرستارا تران رو رو ی تخت بردند با تشکر سرسری از اونا تشکر کردم .انقدر استرس داشتم که حتی نگاهی به چهره هاشونم ننداختم... 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...