رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان این‌ دفعه‌ از ته‌ قلبم | KiMiA.Ran.K کاربر انجمن نودهشتیا


kimiya
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: این دفعه از ته قلبم
نام نویسنده: KiMiA.Ra.K
ژانر: عاشقانه، طنز

 
مقدمه:
دستت را به من بده تا بگیرم نبض اضطرابت را…
تا آرام کنم پریشانی احوالت را…
بامن باش و فراموش کن غم از دست دادن دیروزت را…
آینده دستان من و توست که در هم گره خورده‌اند…
خلاصه‌:
داستان در مورد دختری به اسم رها هست که بخاطر دلایل به نظر خودش عاقلانه، می‌خواد بره خارج در حالی که خانواده این اجازه رو بهش نمی‌دن و با صحبت‌های دوستش قدم بر راهی میزاره که خودش تهش رو نمی‌دونه و حالا در این بین شاگرد اول کلاس وارد می‌شود واتفاقات غیر منتظره پیش میاد در حالی که رها نمی‌دونه اینا همش ...
 
 
ناظر ویراستار: @_Zeynab
 
ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول 
 
به نام آفریدگار احوالات عشق.
سریع از خونه بیرون اومدم و بی‌توجه به حرف‌های مامان در رو محکم بستم، آخه من چه قدر باید تحمل کنم، چه قدر باید به این‌ها بگم؟
من بایدبرم؛ باید برم پیشش؛ اون منتظرمه، ای خدا دیگه مغزم قد نمی‌ده باید چی‌کار کنم؟
وقتی به همه جا نگاه می‌کنم، وقتی داخل پارک‌ها راه میرم، وقتی کسی ازدواج می‌کنه همه‌اش یادش می‌افتم!
خسته شدم از این که وقتی همه شاد هستند و کنار کسی که دوستش دارن زندگی می‌کنند و من با دیدن‌شون فقط باید یک لبخند بزنم و به خودم بگم نوبت تو هم میشه! یاد تمام روزهایی که با هم بودیم دیوونه‌ام می‌کنه، روز اولی که هم دیگه رو دیدیم... .
***
از پله ها پایین اومدم و رو به مامان گفتم:
-مامان جان من دیگه رفتم خداحافظ.
مامان همونطور که از روی صندلی بلند می‌شد گفت:
- دختر جون وایسا تو که هنوز هیچی نخوردی، روز اول یک چیز بخور تا حرف‌های استادت رو بفهمی.
رها: نه خوردم سیر شدم. من رفتم نجمه هم منتظرمه، خداحافظ.
بابا همونطور که لقمه شو می‌حوید گفت:
  ماشین رو نمی‌بری؟
رها: بنزین نداره، جلوی خونه اتوبوس سوار میشم، میدون پیاده می‌کنه، دیگه بقیه راه رو تا دانشگاه پیاده میرم، خداحافظ.
در همین بین روهام از اتاقش خارج شد و گفت:
-اِ، موش کوچولو داری میری؟
رها: اگه اجازه بدین.
همین طور که از پله ها پایین می‌اومد و چشمانش را می‌مالید گفت:
-اجازه ما هم دست شماست، بفرمایین.
رها: اوف از دست تو خدافظ همگی.
همگی: خدافظ.
سریع بیرون اومدم، به ایستگاه اتوبوس رسیدم و سوار شدم. بعد از یک ربع بالاخره تو دهن این و اون بودن و خفه شدن از بوی گند عرق که معلوم نیست چند وقته حموم نرفتن از اتوبوس پیاده شدم و پیش به سوی اولین روز در دانشگاه. هم چنان داشتم قدم می‌زدم تا از مسیر جنگل مانند دانشگاه لذت ببرم که یاد نجمه افتادم نگاهی به ساعتم کردم و وقتی دیدم نیم ساعت دیگه وقت دارم با آرامش به قدم زدنم ادامه دادم با توجه به سابقه رفیق شفیقم حتماً اون هم هنوز به دانشگاه نرسیده که بخواد علاف من بشه پس نیاز نیست مثل پلنگ بدوم. داشتم قدم می‌زدم که یهو یک ماشین کنارم ترمز زد، فقط همین رو کم داشتم. بی‌اراده برگشتم که همین جور موندم
ویرایش شده توسط kimiya
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت دوم

نگاهم با نگاهش گره خورد. خدا مرگت بده. حالم بهم خورد. خجالتم خوب چیزیه، این‌ها دخترن یا پسر؟ ولی عجب آرایشگری بوده که انقدر خوب برداشته. ایش خیر سرشون این‌ها می‌خوان اینده مملکت رو بسازن مثلاً!
پسر اول: به- به  خانم خانم‌ها افتخار می‌دین سوارتون کنیم یک  دوری بزنیم؟
رها: تا چیزی نگفتم برو گورت رو  گم کن سریع.
پسر اول: اوه بابا اعصاب نداری‌ها، مگه چی گفتم خوشگل خانم؟ خودت افتخار میدی یا ما افتخار بدیم؟!
نه مثل اینکه این‌ها زبان آدمی‌زاد حالیشون نیست، کوله‌‌م رو در آوردم که فکر کرد می‌خوام سوار شم. تا چشمش رفت رو در ماشین محکم کوبوندم تو سرش و الفرار! اولش فکر کنم هنگ بود بعد به خودش اومد که سریع از ماشین پیاده شد و افتاد دنبالم.
پسر دوم: سروش ولش کن بیا بریم.
سروش: وایستا نیما، تا من این جوجه رو آدم نکنم ول نمیکنم که! اگه جرئت دا… .
چی‌ شد؟ این‌که داشت هوار می‌زد! برگشتم دیدم نیست! آها اون‌جاست! یه پسر داشت مثل چی می‌زدش رفتم جلو. حقش بود هیچی نگم ولی مردم داشتن جمع می‌شدن.
رها: آقا؛ آقا بسه ولش کنید. حیف انرژی که بخواین واسه زدن این هدر بدین. ولش کنین!
پسر: بدو زود باش برو گمشو فقط به‌خاطر این خانم هیچی بهت نمی‌گم!
سروش هم بدون اینکه چیزی بگه سریع با سر و صورت خونی رفت سمت ماشین دوستشم که از ترس همون تو ماشین خشکش زده بود. سریع گاز گرفتن و رفتن.
- خیلی ازتون ممنونم نمی‌دونم چجوری ازتون تشکر کنم!
پسر: خواهش می‌کنم وظیفه بود!
سرم رو آوردم بالا که متوجه شدم گوشه‌ی لبش پاره شده. سریع دستمال رو از تو کیفم در آوردم و دادم بهش.
- گوشه‌ی لبتون.
پسر: اوه، ممنونم. جایی می‌.  برسونمتون.

 نه ممنون خودم میرم دیگه راهی نمونده.
- تعارف می‌کنین؟ می‌خواید دوباره مزاحمتون بشن؟!
- آخه زحمت میشه.
- نه بابا چه زحمتی بفرمایید.
-  ببخشید ها!
درِ ماشین رو باز کردم و رفتم جلو نشستم. «حالا حتماً باید جلو بشینی؟ ایش خب من از قدیم جلو نشستن و دوس داشتم.»
- کجا برسونمتون؟
-  همین دانشگاه ایران.
- اوه؛ اوه پس باهم هم دانشگاهی هم هستیم!
رها: اِ! چه بامزه. سال چندمین؟
پسر: خب؛ اول معرفی کنم. من سامان نیک‌نژاد هستم. دانشجوی سال سوم، خوبه  بازرگانی. البته؛ قبلاً  دانشجو انصرافی پزشکی بودم و شما؟
-  من رها سعادت هستم. سال اول پزشکی.
سامان: خوشبختم. اگر  توی درس‌هاتون مشکلی داشتین؛ روی من یک سر سوزن حساب کنید.
- بله؛ حتماً که به مشکل بر می‌خورم! ممنون از حس انسان دوستانه‌تون.
سامان: خواهش می‌کنم. رسیدیم.
-  ممنون خدافظ.
-  این شماره منه حوشحال میشم با هم بیشتر آشنا بشیم.
- آها؛ بله، ببخشید. دیگه من برم خداحافظ. (مثلاً خجالت کشیدم!)
سریع از ماشین دور شدم و  سمت دانشگاه رفتم.  قربون خودم با دانشگاهم  از پله‌های در ورودی  بالا رفتم. یک در آبی رنگ میله‌ایی شکل بود. قسمت اول دانشگاه که پر درخت بود و ته این خیابون پر دار و درخت منتهی  می‌شد به ساختمان دانشگاه که با آجرهای سفید و مشکی بهش رنگ و رو داده بودن. داشتم تو کیفم رو می‌گشتم که گوشیم و پیدا کنم زنگ بزنم به نجمه که خود حلال‌زاده‌اش مثل عجل معلق ظاهر شد!
نجمه: هوی؛ رها خانم چه عجب اومدین. جنگل آمازون زیر پای ما سبز شد. تا شما بیاین.
- هوی؛ بی‌ادب سلامت کو؟ کار داشتم تو راه یک مشکلی پیش اومد واسه همین دیر رسیدم.
نجمه: خیلی‌ خب سلام. نیشش رو نگاه! بیشتر بازش کن. نگاه نگاه  چرا نیشت تا بنا گوشت بازه؟
- مفصله. چقدر تا کلاس مونده؟
نجمه: ده دقیقه.
- خب بشین واست تعریف کنم.

@همکار ویراستار ویرایش شد.

@شاخ شمشاد @_Zeynab @Ariana @Darya_22 @K.A

ویرایش شده توسط _Zeynab
ویراستاری Zeynab_
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سوم

- خب بشین واست تعریف کنم.
نشستم و از اول تا آخرش رو برای نجمه تعریف کردم که یکهو  مثل اسب آبی دهنش باز کرد و شروع کرد مثل خرس خرناس کشیدن!
نجمه: نه بابا عجب خرشانسی، تو هنوز پات به دانشگاه نرسیده خاطرخواه پیدا کردی! حالا این بدبختی که خر مغزش رو  گاز گرفته کی هست؟ چه شکلیه؟ نشونم بده.
- ایش بیشعور، جنبه نداری آخه.  من رو بگو چه با ذوق واست تعریف می‌کردم. پاشو تا نشونت بدم، فکر کنم همین جاها باشه.
-  باشه، من‌که الان دارم سکته می‌کنم زودتر ببینمش.
رها: اوه- اوه نجمه، هوی باتوام اوناهاش ببینش پیش اون درخته.
نجمه: رها آفرین خوشم اومد نگاه کن خدایی، خدا هر چی هنر داشته رو این هوار کرده.
-  راست میگی ها. قربون خودم با این انتخابم.
موهای خرمایی با چشمای درشت مشکی و پوست برنزه، قدش دوبرابر من بود. هعی این خیلی بلنده یا من خیلی کوتوله‌‌م؟!
- نجمه من رو نگاه، من چاق شدم نه! ببین با من راحت باش بگو...  بگو!
همین جور تکونش می‌داد یک خرده بیشتر تکونش می‌دادم روم بالا می‌آورد.
نجمه: وای رها ولم کن سر گیجه گرفتم. ایش تو چت شد نه بابا کجات چاقه.
- نجمه راست میگی ببین چقدر لاغره بالاخره ما باید بهم بیایم نمیشه اون لاغر باشه، من چاق. چاق شدم می‌دونم.
-  وا خیلی‌ خب خدا شفا بده بیا بریم الان کلاس شروع میشه تو اشتباهی اومدی دانشگاه باید می‌رفتی کودکستان.
کل کلاس سعی کردم حواسم به درس باشه؛ ولی بازم ذهنم کشیده می‌شد به اون، اتفاق، بعد از اون تلفن‌های ما شروع شد. اول فقط واقعاً درمورد درس بود؛ ولی کم- کم  به حرفای احساسی و به بیرون رفتن و کادو گرفتن ختم شد. خیلی راحت صمیمی شدیم به هر حال من فقط هجده سالم بود و پرت بودم از وجود حقیقت!  دو سال به همین منوال گذشت، هر روز وابستگیم بیشتر می‌شد، تا اینکه یک روز بعد از امتحانات پایان ترم بهم زنگ زد و قرار گذاشت توی کافه، قشنگ ترین لباسم رو پوشیدم، فکر می‌کردم حتماً می‌خواد بهم بگه که می‌خواد رابطمون رو جدی کنه؛ ولی همه چیز خلاف این بود!
"رویای من، می‌شود هرشب به خوابم بیایی؟ آخر دلتنگتم، دلتنگ خنده‌هایت، چشم‌هایت، دوست داشتن‌هایت، باورت می‌شود، هنوز می‌دانم چه رنگی را دوست داری!
آخر روز جداییمان آن رنگ بلوز را پوشیدم. تا شاید راه برگشتی بود اما،  نبود."
- به- به سلام آقا سامان چه عجب یادی از ما کردین خوب هستین انشاالله؟!
- اوه- اوه معلومه که توپت حسابی پره، بابا من گفتم زنگ نزنم ذهنت درگیر نباشه برای امتحان‌ها، بد کردم؟ ای بشکن این دست که نمک نداره.
- خب- خب بسه همش مثل این پیر زنا نق- نق میکنی.
گارسون: چی میل دارین؟
-  یه شیک نوتلا.
سامان: من چیزی نمی‌خوام.
- چرا خب یه چی سفارش بده.
آهسته سرش رو بالا آورد و به چشم‌هام خیره شد یک جور حس اضطراب و تشویش توی چشم‌هاش بود.
سامان: رها ما باید باهم صحبت کنیم.
- می‌شنوم.
- رها راستش، من دارم میرم فرانسه.
همین جور موندم. چی گفت؟
- چی؟!
گارسون: بفرمایین.
- ممنون.
سامان: می‌دونم عزیزم که خیلی شوکه شدی؛ اما یکهویی شد رها، جان من ساز مخالف نزن. من می‌خوام برم که یک زندگی خوب برات بسازم، این‌جا نمی‌تونم موفق باشم!
- سامان سر خودت کلاه نذار، چرا این‌جا نمی‌تونیم موفق بشیم؟ هیچ جا کشور خود آدم نمیشه، بگو می‌خوام برم خوش گذرونی!
سامان: رها جان، من همچین آدمی هستم؟ تو من رو این‌جوری شناختی؟ خواهش می‌کنم؛ بهم اعتماد کن. می‌خوام یک زندگی خوب برات بسازم می‌خوام تو آرامش باشیم! رها این‌جوری بهم زل نزن قول میدم بهت زنگ بزنم.
- خیلی‌خب چقدر طول می‌کشه؟
سامان: رها جان من می‌خوام اون‌جا برات زندگی بسازم. یک  چند سالی طول می‌کشه من اون‌جا منتظرت هستم تا بیای.
رها: خیلی ممنون که منتظرم می‌مونی. واقعا؛ ممنون! باشه، برو چیکارت کنم؟ همه‌ی کارهات رو کردی تازه داری به من خبر میدی! من کار دارم؛ باید برم خداحافظ.
سریع از جام و بلند شدم و از کافه اومدم بیرون و فقط صدای بلند شدن صندلی و داد سامان بود که شنیدم. سریع اومدم خونه تمام وسایلم رو ریختم یک طرف خودم و انداختم رو تخت من چی فکر می‌کردم چی شد! آن‌قدر گریه کردم که چشم‌هام پف کرد. مثل  این چشم بادومی‌ها شده بودم. نمی‌تونستم تحمل کنم. گوشیم رو برداشتم بهش اس‌ام‌اس دادم که کی می‌خواد بره؟ هه  نامرد همین فردا هم می‌خواست بره! آن‌قدر ارزش نداشتم زودتر بهم بگه؛  بازم قلبم بر عقلم پیروز شد! صبح زود از خواب بیدار شدم و رفتم سمت فرودگاه. ساعت نه پرواز داشت.
رفتم برای بدرقه کردنش. برای آخرین بار دیدنش. بعد از اون باهم در تماس بودیم ولی خب هر بار فقط من بودم که زنگ می‌زدم اون فقط چند بار زنگ زد که اون هم یا خسته بود یا سرش درد می‌کرد.
نمی‌دونم رهام  به بابام چی گفت؟ که یک بار که سامان زنگ زده بود هر چی از دهنش در اومد بهش گفت من نفهمیدم حتی سر چی؟ چی شد اصلاً؟! چون  بابا رفت بیرون حرف زد. ولی صدای دادش ناواضح می‌اومد.
@_Zeynab  
@همکار ویراستار ویرایش شد.
 
ویرایش شده توسط _Zeynab
ویراستاری Zeynab_
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت‌_چهارم

بعد از اون دیگه نه من زنگ زدم نه اون! فقط منتظر شدم که هر چه زودتر کارهام درست بشه و برم فرانسه؛ ولی نمی‌زارن  برم! به هر راهی فکر کردم ولی نشده! آخه من چی‌کار کنم؟
بوق، بوق، بوق، بوق… .
رها: اوه چراغ سبز شد!
خب بابا رفتم، چه خبرتونه؟
اشک‌هام رو از صورتم پاک‌ کردم و دنده رو جا به جا کردم، اون موقع من بیست  سالم بود و الان بیست و چهار سالمه! دیگه دارم لیسانسمم می‌گیرم، چهار سال از رفتنش می‌گذره و سه  سالِ که ازش خبر ندارم!
رسیدم دم  دانشگاه ماشین و پارک کردم و پیاده شدم.
نجمه: سلام خانم خانم‌ها چرا دمقی؟ تو باز بابا از دست تو من افسردگی گرفتم بازم گفتن نه؟
-  اوهوم.
نجمه: داداشت چیزی نمی‌گه؟
رها: اون‌ که بیشتر سرش گرمه الهه‌ست ولی میگه من دخالت نمی‌کنم تو این موضوع. هرچی ازشون می‌پرسم چرا نه؟ میگن به خودمون ربط داره. اَه اصلاً  حالم نمی‌بینن که این جوری دارم بال- بال می‌زنم!
نجمه: اوف تو کی حالت خوبه؟ من بدبخت با تو چی‌کار دارم که ولت کنم؟ ایش اون طرف  رو نگاه الان کی حال اون علیان خر خون رو داره؟
- نجمه من به سامان قول دادم، شاگرد اول باشم؛ ولی این علیان بیشعور از وقتی اومده همش رو اعصاب من دراز نشست میره. کلاً تو کتابه، استادها هم‌ از وقتی اومده همش تحویلش می‌گیرن پسره‌ی چلغوز رو مثل دایناسور می‌مونه!
نجمه: اوی خوبه همین جور ولت کنم؟ به پسر بدبخت هر لقبی رو میگی به قول نازنین چرا پسر به اون خوشگلی! تو هم خب از این فاز بیا بیرون درس بخون تا تو رو هم استادها تحویل بگیرن. چی بگم دیگه؟

آه! نه، نه. خیلی خب!
رفتیم سر کلاس و درو باز کردم طبق عادت همیشه بلند داد زدم:

 سلام بر نوادگان پروفسور سمیعی!
همه‌ی بچه‌ها باهم سلام کردن بجز اون علیان بیشعور کلاً  تو کتابه. به خدا اگه می‌تونست کتاب رو  می‌خورد! نمی‌دونم این دخترها چی تو این دیدن این‌جوری واسش بال- بال می‌زنن! فقط قیافه داره اخلاق صفره! ولی چشم‌هاش آدم رو می‌گیره‌ها!  لعنتی از سگ هم گذشته چشم‌هاش معلوم نیست سبزه یا آبی؟ تو آفتاب سبز می‌زنه تو سایه آبی! موهاشم که خرمایی مد روز! هر روز مثل دخترها یه ور میده! لاغرو قد بلنده مثل نی قلیون با پوست سفید، دماغ که دیگه اون متناسب صورتش بود!
نجمه: بسه بچه مردم رو خوردی!

 ساکت شو!
نجمه خندید.
با نجمه رفتیم توی یکی از ردیف‌ها نشستیم که استاد اومد و همه به احترامش بلند شدیم.
استاد: خب بچه‌ها! سلام؛ بفرمایید اول یک  حاضری بزنیم بعد بریم سر درسمون. آرش احمدی؟
- حاضر.
- علی امینیان؟
- حاضر.
- غزل آذرنژاد؟
- حاضر.
- الهام باهنر؟
- گوجه بینا؟
- حاضر.
- رها سعادت؟
- حاضرم استاد.
- نجمه شیرازی؟
- من‌هم  همین‌طور استاد.
رها: نجمه خدایی اسم این بینا چقدر خزه گوجه هم اسمه؟ حتماً  اسم شوهرش‌ هم خیاره! بچه شونم سالاد خیار و گوجه است، خخ.
نجمه:  کوفت خجالت بکش اگه بشنوه زندت نمی‌زاره.
استاد: امید علیان؟
- حاضر.
- زهرا شاهرخی؟
- حاضر.
- نسترن فریدی؟
- حاضر.
- زهرا قاسمی؟
- حاضر.
- علیرضا نعیمی؟
- حاضر.
استاد: خب خداروشکر همه حاضرند درس رو شروع می کنیم.
درسمون در مورد بیماری‌های عفونی بود، استاد تا یک  چیز می‌گفت این علیان بیشعور یه چی می‌گفت؛ مثلاً خیلی بلده جون عمه‌اش، دیگه نمی‌تونم تحمل کنم اون هی وِر- وِر کنه من هی حرص بخورم درستش می‌کنم  این چاپلوس رو.
رها: نجمه منو داشته باش.
نجمه: می‌خوای چیکار کنی جان من ول کن باز شروع نکن اوف.
استاد یه   چی می‌گفت من یه چی می‌گفتم امید یه چی می‌گفت همین جوری داشت مثلث وار پیش می‌رفت که نزدیک بود با امید دعوام بشه سر یه بحث در مورد عامل بیماری پالاسمی که استاد آتش بس اعلام کرد!
استاد: خیلی خب خانم سعادت آقای علیان فهمیدم که همتون یک پا پروفسورید حالا اجازه می‌دید به ادامه‌ی درس برسیم؟
همه‌ی بچه‌ها زدن زیر خنده.
علیان: خواهش استاد اجازه‌ی ما دست شماست.
اَیی خودشیرین، نشستم رو صندلی که...  .

 @_Zeynab  @همکار ویراستار ویرایش شد.

@ارغوان @لاله @بابانوئل 

ویرایش شده توسط _Zeynab
ویراستاری Zeynab_
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پنجم

نشستم روی صندلی که دیدم این نجمه همین جوری داره بال- بال می‌زنه، برگشتم طرفش و گفتم:
- هان چته چی میگی؟
- خوب ضایعه شدی خب استاد راست میگه دیگه مغزمون رو خوردین.
محکم کوبوندم تو پاش که آخش بلند شد و دیگه نخندید. بعد از تموم شدن کلاس رفتیم سوار ماشین شدیم. نجمه رو رسوندم دم در  خونشون. قیافه‌ام رو ملتمس کردم و گفتم:
- نجمه اشکال نداره من بیام خونتون یه چند روز مهمونتون باشم؟
لبخند ملایمی به صورتم زد و گفت:
- نه عزیزم تو که همیشه تو خونه‌ی ما پلاسی حالا هم بیا دیگه عادت کردیم.
یه دونه زدم پس کلش و گفتم:
- اگه ناراحتی نمیام.
نجمه همون جور که سعی می‌کرد اخم بکنه مثلاً گفت:
- جدیداً خیلی بی‌جنبه شدی ها!
- عین تو.
از ماشین پیاده شدیم و رفتیم توی خونه، یه خونه صد  متری با نمای  اجری و ساده.
- سلام خاله نسرین، مزاحم همیشگی دوباره مزاحم شد.
خاله از تو اتاق به هال اومد و گفت:
- سلام دختر گل این حرفا چیه شما مراحمی
نجمه کنارم ایستاد و همون‌طور که دکمه‌های مانتوش رو باز می‌کرد گفت:
- سلام مامان.
- سلام نجمه جان برو دست و صورتت رو بشور واسه رها جان میوه ببر.
- نمی خواد نمی‌خوره ما رفتیم بالا.
محکم زدم به شانه‌اش و گفتم:
- هوی دیگه از جانب من حرف نزنی ها!
- خیلی خب؛ ولی چقدر لاغر شدی.
قیافه‌ام را گرفتم و گفتم:
- اهوم اصلاً  هیچی میلم نمیشه.
نجمه پقی زد زیر خنده و گفت:
- اوی مامانم این ها!
بعد از اینکه شام رو خوردیم رو تخت دراز کشیدم. نجمه هم بغلم دراز کشید و همین جور در مورد این عتیقه‌های کلاس داشت حرف می‌زد
- درها یه چیزی بهت بگم.
چشم‌هام رو مالوندم و گفتم:
- هوم بگو.
- یکی ازم خواستگاری کرده.
یهو رو تخت نشستم که نجمه دو متر پرید هوا
- چی؟
دستش رو، رو قلبش گذاشت و گفت:
- ای کوفت قلبم ریخت مگه چی گفتم.
یه لبخند بزرگ زدم و گفتم:
- خب حالا این خری که مغز خر خورده اومده ازت خواستگاری کرده کی هست؟
نجمه از عصبانیت عین لبو شده بود و من باز می‌خندیدم که با متکا افتاد دنبالم و باز قهقه‌های من. آخرش هم هر دوتامون خسته شدیم افتادیم روی تخت. تازه داشت خوابم می‌برد که نجمه‌ی بیشعور یهو داد زد.
- رها یه راه هست که بتونی بری.
عصبانی گفتم:
- رها و مرگ، رها و درد تازه داشت خوابم می‌برد چته تو روانی کجا برم.
نجمه مظلوم گفت:
- فرانسه مگه نمیگی می‌خوای بری پیش سامان خب من یه راه میدونم.
کنجکاو گفتم:
- چه راهی خب جون بکن دیگه.
- ازدواج کن.
پوزخندی زدم   و گفتم:
- اِ، ازدواج کنم؟ خوب شد گفتی من می‌خوام برم فرانسه پیش اون با اون ازدواج کنم اون وقت تو میگی... .
- خب بابا ازدواج الکی با یه نفر ازدواج کن تو شرط‌هات رو بگو مثلاً حق طلاق و خروج از کشور رو بهت بده، بعد از ازدواج هم برو اون ور طلاق غیابی بگیر!
آروم گفتم:
- آخه مگه میشه کی قبول میکنه.
- نمیگیم به کسی، این هم تنها راهه حالا به بقیشم فکر می‌کنیم.
- باشه فکر می‌کنم بهش حالا هم بگیر بخواب که دارم از بی‌خوابی می‌میرم.
- شب بخیر.
- واسه توام بخیر.
صبح با آلارم گوشیم از خواب بلند شدیم و لباس پوشیدیم که بریم دانشگاه رفتیم پایین که با صدای خاله نسرین وایستادیم.

«نجمه»
از صبح این رها دمق بود اصلاً معلوم نیس چشه این دختر، صدبار خواستم بگم از فکرش بیا بیرون،ولی ترسیدم آخه اون الان سه  سال یه پیام بهت نداده. اون وقت تو چه جوری سنگش رو به سینه  می‌زنی؛ اما نمی‌فهمم چرا تو دانشگاه که میاد شنگول میشه و غم‌هاشو یادش میره؟ انگار فقط پیش من گرفته است!
رفتیم سر کلاس که استاد اومد چند روز همش این نعیمی میخ منه. خودم می‌دونم خیلی خوشگلم، باوقارم ولی این یه جوری نگاه می‌کنه آدم معذب میشه. هی میاد میگه میشه وقتتون رو بگیرم بعد هنوز حرف نزده میره! من موندم این با چه عقلی دکتری قبول شده همچین شیرین می‌زنه! بعد از حضور و غیاب استاد درس رو شروع کرد که مصادف شد با سوالات و نظرات پی در پی این علیان و حرص خوردن رهای بدبخت، از حرص کل مدادش رو داشت می‌خورد، اومدم بگم ولش کن تموم شد که یهو عین جت پرید. اوف دوباره شروع کردن تا استاد یه چیزی می‌گفت این علیان یه چیز دیگه می‌گفت از این ور رها که ور- ور بغل گوش من حرف می‌زد. آخر هم استاد عصبانی شد و زد ضایعه‌شون کرد که کلاس رفت رو هوا! من هم داشتم می‌خندیدم که این رهای بیشعور یه لگدی زد که خنده یادم رفت.
داشتم از کلاس میرفتم بیرون این رها که عین گاو سرش رو انداخت رفت فقط من موندم داشتم می‌رفتم که یهو... .
 
ویرایش شده توسط _Zeynab
ویراستاری Zeynab_
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_ششم

این نعیمی ظاهر شد و گفت:
- خانم شیرازی
حرصی گفتم:
- اقای نعیمی یه اهانی اوهونی قلبم ریخت اروم گفت:
- بله ببخشید، سلام.
- سلام خوب هستین با من کاری داشتید حالا؟
سرشو پایین انداخت و گفت:
- ممنون شما خوبین، راستش یه چند روزی یه چیزی میخوام بهتون بگم ولی هرموقع اومدم بگم نشده الان راستش می خواستم بگم...
خب بزار یه خرده عشوه بیایم آه الان که قلبم بیاید جلوه دهنم یعنی چه می خواهی بگویی، نمیدونم چرا نمیتونم الان دست از مسخره بازی بردارم.
ادامه داد و گفت:
- می‌خواستم بگم که اگه اجازه بدید با خانواده مزاحمتون بشیم.
-برای چی می خوا...
او الان دیگه واقعا قلبم داره میاد تو دهنم نه وای رها کجایی این روز رو ببینی دوستت داره عروس میشه. ای ضایعه شدی هی میگفتی مطمئنم شوهرت کچله حالا بیا ببین چه اقایی داره شوهرم میشه.
متعجب به من که داشتم نگاش میکردم نگاه کرد و گفت:
- خانم شیرازی حالتون خوبه؟
-هان، هیچی،. راستش من باید فکر کنم اوم خب من دو روز دیگه بهتون میگم.
تو دلم گفتم اگه دست خودم بود همین الان جواب می‌دادم ولی خب کمی عشوه و وقار و متانت لازمه دیگه.
- باشه اشکال نداره من منتظر میمونم.
- ممنون خدافظ.
اومدم سوار ماشین شدم که رها خانم فرمودند امشب خونه‌ی ما تشیف میارند خب یه دفعه‌ایی یه شناسنامشو عوض کنه با نام مامان و بابا من شناسنامه بگیره منم خواهردار میشم تازه واسشم خوبه دیگه نیازی نیس هی از من اجازه بگیره، رفتیم تو خونه بعد از کلی متکا بازی رو تخت دراز کشیدیم.
رها داشت چرت میزد، منم به خودم فکر میکردم، به علیرضا نعیمی به رها اما الان به رها.
بعد از کلی فکر کردن یاد یکی از فامیلامون‌ افتادم زنش بعد از ازدواج رفت خارج و طلاق غیابی گرفت. چرا زود تر به ذهنم نرسید!؟ سریع رها رو از خواب نازش بلند کردم و بهش گفتم که چه جوری میتونه بره اونم گفت درموردش فکر میکنه بعدش گرفتیم خوابیدیم.
صبح هم با آلارم مزخرف گوشی رها از خواب بلند شدیم، اخه آلارم از این مزخرف تر صداشو ضبط کرده گذاشته آلارم گوشیش! پاشو خرگوشی، پاشو موش موشی، وقت بیدار شدن وقت رفتن پی شیطونی بدو پاشو خانمی.
بعد از حاضر شدن رفتیم پایین که مامانم صدا کرد بریم صبحانه بخوریم بعد از اون رفتیم دانشگاه امروز جوابم رو بهش میگم ولی نمیدونم چرا انقدر استرس دارم؟!
واسه امروز لحظه شماری میکردم دوسش دارم ولی خیلی استرس دارم اگه سوتی بدم.

@_Zeynab @Damon.S_E @h. sameiy @taban @R.M @B.malik @همکار ویراستار

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...