رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان ماه نِشین | مثلِ پَری کاربر انجمن نودهشتیا


مثلِ پری
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

ماه نِشین

 

%D9%85%D8%A7%D9%87_%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9

به قلم: مثلِ پَری   (پریسا)

ژانر:  تراژدی، اجتماعی، عاشقانه

ساعات پارت گذاری: نامعلوم

 

خلاصه: 

فاصله‌ای به وسعت دو مرز زمینیِ غیر مشترک که هیچ پروازی تا مدت ها قرار نبود به هم وصلشان کند؛ ما بودیم و امید اندک وصال که روی تلخ ترین لحظات عمرمان می‌نشست، میان تمام تازیانه های وحشتناکی که حوادث بر قلب‌هایمان می‌کشید تا عشق به یغما برود و چه کسی می دانست سرانجام این به آتش کشیده شدن‌ها چه خواهد بود؟ و دست سرنوشت تا کجایِ ویران شدن، جسم عریانمان را روی خارستان زندگی به ساز تباهی خواهد رقصاند؟!

 

u3q1_rsE0Yi3A75m0jbLfvS2c7o1i6pndvPwiwmV

مقدمه:

عزیز لحظه‌های بی‌قراری!  

برای تو می‌نویسم

برای تویی که میان تاریک‌ترین شب‌های سیاه من ماه نشین قلبم بودی 

برای تویی که تمامِ من،  خلاصه می‌شود در تو

می‌نویسم!

برای تو و عشق تو...

که شد معنای بودن من!

این شب ها که نیستی، قرارمان باشد پای تابیدن‌های  ماه

که تنها میهمان مشترک شب‌هایِ تنهایی من و توست.

اینجا!

بدون تو!

قرارمان باشد با ماه   که برساند نگاهم را  به نگاهت.

«مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست»

 

 

صفحه نقد رمان

 

 ناظر: @-Madi-

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 4

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت   اول:

 

بازی کنیم؟ واسه آخرین بار!

-   بازی کنیم!

-   اگه شهر بودی؟

-    اگه شهر بودم...  مسکو!

-   اگه شعر بودی؟

-    اگه شعر بودم: «به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد! که تو رفتی و دلم ثانیه‌ای بند نشد.»

****

خیره به تابلوی پشت سرش،    صدای غریبه‌ای که عجیب برایم آشناست  در سلول به سلول مغزم جولان   می‌دهد، نوایی که خودم هم نمی‌دانم در کدامین پستوی   گذشته‌ای مبهم  گمَش کرده‌ام.

 از او برای من فقط یک صدا مانده بود و بس،  صدایی که در تضاد با ماهیت گرمش تمام  قلبم را منجمد کرده تا قید همه چیز را بزنم؛  حتی خودم! منی که در میان بازی رفتن، اسیر ماندن شده بودم، ماندنی از جنس نیستی.

زندگی‌‌ام  مثال بارزِ بازیِ رولتِ روسی بود... اما فلسفه‌ی رولت من، خودنمایی شجاعت در برابر مرگ نیست حتی قمار مرگ و زندگی هم نیست بلکه ارمغانی است از تاریکی‌های سرنوشت، برای مرگ تدریجی رویاهایم. ‌شنکنجه‌ای روح کُش که در هر مرحله از فشردن ماشه اگر با تیر شلیک شده نمیری، ترس  بالا رفتن احتمال شلیک  گلوله در  دست بعدی،  بارها  تو را می‌کشد و زنده می‌کند. حال دستان سخاوتمند سرنوشت تک گلوله‌ای در اسلحه‌‌ای از جنس جبر فاصله روی شقیقه‌ام گذاشته    و    قرار بر این است که طبق قوانین حاکم  تا شش بار ماشه‌ی مرگش    فشرده شود و هر بار من می‌مانم و احتمال پر بودن خشابی که هر دست بیشتر از دست قبلی، بالا می‌رود.

و ترس کشنده ترین سلاح بشریت است؛ ترس از نتوانستن، ترس از نرسیدن، ترسِ از دست دادن، ترس از باختن...

به اینجا که می‌رسم آب دهانم را همراه با بغض سنگینی که این روزها میهمان گاه‌ و ‌بی‌گاه گلویم شده فرو  می‌بلعم  و برای چند ثانیه در میان سکوت سنگین اتاق شناور می‌مانم؛ اما گویی دل زیر بار ناگفته‌هایم صبرش لبریز شده که طاقت نمی‌آورد و دست به دامن آوای محزون  گلو می‌‌شود.

- می‌بینی تهِ    همه‌ی بازیا    ترسناکه، مثل  همون آخرین باری که تو بچگی بازی می‌کنیم و نمی‌فهمیم این آخرین جاییِ که حاکمِ  بازی، خودمونیم.

انگشتانش میان موهای جو گندمی‌‌اش به رقص در می‌آید  و طره موی برجای مانده روی شقیقه،  تمرکزم را بر   هم زده و باعث می‌شود تا انگشتانم در هم قفل شوند، این روزها وسواس گرفته‌ام، هر اتفاقی مرا یاد روزهای رفته  می‌اندازد، حتی تکه مویی چموش که سهمی از ارتباط با آن دوران ندارد. کلافه نفسی بیرون فرستاده و ادامه می‌دهم.

- به نظرم هیچ بچه‌ای اگه قانون بازی آدم بزرگا    رو می‌فهمید، هیچوقت آرزوی بزرگ شدن نمی‌کرد. ما تو این بازیِ کذایی به ساز عالم و آدم می‌رقصیم... رو لبه‌ی تیغ می‌رقصیم! نتیجه‌ی بازیمون هم دو سر سوخته، هر بار هم هی نقطه سر خط؛ از اول!

ویرایش شده توسط مثلِ پری
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم:

 

گویی چهارچوب مربعی روی صورتش سنگینی می‌کند که از روی صورت برداشته و همزمان با پاک کردن شیشه‌‌هایش  صدای آرام و سالخورده‌ای  در اتاق می‌پیچد.

- الان پشیمونی؟

ریز کردن دیدگانش همراه با خطوط  باریکی که  در   کنارش خودنمایی می‌کند، تلنگر غیر مستقیمی برای خاتمه‌ی انتظار از جانب من به جوابِ سوال پرسیده شده می‌شود.

 نگاهم خیره‌ی    باریکه‌ی نور پاییزی که از لابه‌لای پنجره خودش را به فضای اتاق رسانده شده  و همزمان  تلخندی گوشه‌ی لبم جا خوش می‌کند. حکایت خنده‌‌های پوچ من و آفتاب پاییز یکی است؛ هر دو عاری از گرما، محض خالی نبودن عریضه حضور دارند.

- پشیمون؟! من اگه صدبار برگردم عقب باز همونجا، همون تاریخ با همون اطمینان اون صدار رو به کل قشنگی‌های دنیا ترجیح میدم. می‌خوام بگم می‌ارزید، اون احساس عمیق، که هرچند کوتاه، منو تو شرینی روزهای بودنش غرق کرد، به تلخی این شب‌‌های جهنمی می‌ارزید.

لبخند نیمه جانم روی لب ماسیده و دیدگان  بی‌فروغم  به مثال دالان‌های  تار می‌شوند، جدیتی با رگه‌های غم، صوت خارج شده از گلویم را احاطه کرده و به گونه‌ای که جسمم در اتاق و روحم معلق در خلأ مطلق باشد، می‌گویم:

- تا حالا شده شب بیاد، بمونه و    دیگه نره؟!

نگاهم از پنجره روی همان تابلو سر خورده   و زمزمه می‌کنم.

- تو دنیای من شب فرمانروایی می‌کنه، تو این سلول بی‌مرز همیشه  شبه،  یه شب سیاه... بدون ماه.

آرامش صدایش نگاهم را به سمت صورتش می‌کشد.

- فکر نمی‌کردم دوباره ببینمت، این اواخر  از من فرار می‌کردی.

در دل می‌‌نالم:

- این روزها از همه‌ی آدما  فرار می‌کنم...

صدایش باز هم خلوت جسم و روحم را بر هم میزند.

- چی شد که ترجیح  دادی دوباره اینجا باشی؟

و سوالش تمام  مدتی را که گذشت، در مقابل چشمانم  می‌رقصاند.

 

****

چرخش خشاب، دست اول (بازگشت به نقطه‌ی صفر.)

ماشه آماده‌ی شلیک ( احتمال پُر بودن خشاب، شانزده درصد.)

 

 

ویرایش شده توسط مثلِ پری
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  سوم:

 

 صدای مهماندار که در آن لحظه برایم دست کمی از ناقوس مرگ نداشت در میان فضای کابین پیچید.

مسافرین محترم تا دقایقی دیگر در فرودگاه امام...

گویی این صدا، این کلمات که به دو زبان مختلف، سوهان روح شکسته‌ام می‌شد، برای بار هزارم تلخی حقیقت و جهنمی که در آن دست و پا می‌زدم را به رخ لحظات اسفبارم می‌کشید.

چشمانم را محکم روی هم فشار داده و همزمان دست مشت شده‌ام  روی پایم نشست.

- لعنتی، قرار نبود اینجوری بشه!

غم انگیز‌ترین حالتم را داشتم، حالتی که می‌گفت: «توقف کن، جهانت گذشت، رفت...» و من در ماورای کل دردهایم به فکر گذشته بودم. برای مدتی از قفسی که در آن دست و پا می‌زدم رها شده و سپس با شدت بدتری در آن سقوط کرده و به بند کشیده شدم. حساب شب‌های وحشت از ماندن و روز های در رفتن از وحشت را دیگر نداشتم، اصلا نمی‌دانستم، خوابم یا بیدار.

 شده کابوس ببینی و علارغم تمام دست و پا زدن‌هایت نتوانی بیدار شوی؟  بعد با حالی آشفته از خواب پریده و خدایت را شکر کنی که همه‌اش خواب بوده؟! من درواقعیتِ کابوسی دست و پا می‌زدم که در عرض چند روز تمام رویاهایم را با خاک یکسان کرده بود، رویایی که هشت ماه تمام به انتظارش نشسته و کاسه‌ی صبرم لبریز شده بود، صبری که افشردن جان بود و بس.

پس از باز شدن درب هواپیما و حرکت جمعیت مقابلم با شانه‌هایی خمیده راهروی باریک را گذرانده و بی‌توجه به خداحافظی گرم مهماندار، سلانه- سلانه پله‌ها را پایین رفتم و خودم را به اتوبوس مخصوص فرودگاه رساندم.

 

کمی بعد خانواده‌ام نیز که در هواپیما پشت سر من نشسته بودند کنارم جا گرفتند. حالِ آن‌ها نیز دست کمی از حالِ خراب من نداشت. هر سه به فکر آینده‌ی نا معلومی بودیم که هیچ امیدی به آن نداشتیم، رسیده بودیم به صفر مطلق.

 با توقف اتوبوس مقابل ورودی، هر سه نفر پیاده و پس از طی مسافت نسبتا بلندی وارد بخش کنترل پاسپورت شده و پشت سر بقیه مسافران در صف ایستادیم. بغض بدی به گلویم چنگ انداخته بود و صدایی مدام در سرم تکرار میشد.

- قرار نبود اینجوری بشه... قرار نبود اینجوری بشه...

با بلند شدن صدای موبایلم آن را از جیبم بیرون کشیده و نگاهی به صفحه انداختم:

پیام اپراتور مبنی بر  ورودم به خاک ایران، آن لحظه در نظرم تلخ ترین جمله‌ی خوش آمد گویی قَرن آمد. نگاهم که به اسم ساره افتاد، سری به صفحه‌ی چتمان زدم.

ویرایش شده توسط مثلِ پری
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  چهارم:

- خیلی دیوونه کننده‌ است که چوب کارای بقیه رو هر سری تو می‌خوری!

قطره اشک سمج گوشه‌ی چشمم بلاخره راه خودش را باز کرد و روی گونه‌ام چکید.

- دیوونه کننده؟! هر لحظه از زندگیم رو دارم آرزوی مرگ می‌کنم. 

با رسیدن نوبت من جهت زدن مهر ورود به پاسپورت، گوشی را داخل جیبم قرار داده و به سمت مامور که پشت اتاقک شیشه‌ای نشسته بود راهی شدم و پاسپورتم را مقابلش گذاشتم. چند باری نگاهش بین من و پاسپورت به گردش در آمد و پس از زدن مهر، گذرنامه‌ام را به سمتم گرفت. از گیت عبور کرده و پس از چرخیدن به سمت راست، بدون اینکه منتظر مامان و بابا شوم به سمت قسمت تحویل بار حرکت کردم. برای پیدا کردن لاگیج‌های خودمان، مشغول دید زدن چمدان‌های روی نوار نقاله بودم که صدای گوشی دوباره بلند شد، به فکر این که ساره باشد تلفن را بیرون آوردم اما با دیدن نام او دست‌هایم شروع به لرزیدن کرد و حال داغانم، خراب تر شد. انتظار نداشتم پیام دهد. کوتاه و مختصر نوشته بود

- رسیدی؟

هنوز زیر آوار آخرین حرفش جا مانده بودم، لعنتی نمی‌دانست خداحافظ‌‌‌ش چند ریشتر بود...

با نگاهی تار که پرده‌ی اشک آن را پوشانده بود، جواب دادم.

- رسیدم

بلافاصله جواب داد:

  -باشه، فقط خواستم مطمئن بشم سالم رسیدی.

خواستم چیزی بنویسم که کلمه‌ی «در حال تایپ» بالای صفحه، دوباره خودنمایی کرد.

- مراقب خودت باش

می‌دانستم تمایلی به حرف زدن ندارد، او قبلا حرف‌هایش را زده بود... به مختصر نوشتم

 - تو هم همینطور.

صدای ماتم زده‌ی مامان که نفهمیدم چه زمانی خودش را به من رسانده بود باعث شد نگاهم را از صفحه‌ی گوشی گرفته و به صورت به عذا نشسته‌اش  چشم بدوزم.

- هنوز وسایل ما نیومده؟

با صدایی گرفته که از ته چاه بیرون می‌آمد جواب دادم.

- حواسم نبود

بابا در حالی که سعی در پنهان کردن آن حجم فشاری که روی شانه‌اش سنگینی می‌کرد، داشت، جوابم را داد:

ویرایش شده توسط مثلِ پری
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  پنجم:

- دخترم تو برو بشین رنگ به صورتت نمونده، من چمدون‌هارو جمع می‌کنم تو چرخ دستی میارم، مامانت هم ببر

 - نه وسایل زیاده کمک می‌کنم.

مامان به تایید حرف من گفت: راست میگه، سه تایی به زور از پسشون برمیایم، کل زندگیمون رو جمع کرده بودیم.

با این حرف، هر سه خیره به نوار متحرک در سکوت عمیقی فرو رفتیم.

به راستی چه فکر می‌کردیم و چه شد!

دو هفته پیش در همین فرودگاه، خوش خرم به امید آینده‌ای روشن و به قصد مهاجرت، بار سفر بسته  بودیم اما حالا حال خرابمان دیدن داشت...


پس از گذاشتن همه‌ی چمدان‌ها  روی چرخ دستی های فرودگاه به سمت خروجی حرکت کردیم. در تمام مسیر نگاهم خیره‌ی چمدان‌هایم بود که روی چرخ دستی به من دهن کجی می‌کردند. در تنهایی من یک چمدان پر از نرفتن‌ها گوشه‌ای از خاطراتم خاک می‌خورد، یک چمدان پر از حجم دلتنگی که پوشانده بودم در هذیان صبر.  مقابل فرودگاه ایستاده و منتظر همان ماشین وَنی بودیم که دو هفته‌ پیش به دلیل زیاد بودن وسایل‌مان کرایه‌اش کرده بودیم تا مارا به پرواز برساند. در میان راه راننده کارتش را به پدر داده بود تا در صورت لزوم  با او تماس بگیرد و ما آن زمان هرگز فکرش را هم نمی‌کردیم تا مدت‌ها کارمان لنگ ماشین‌های ایران شود. وَن که رسید بعد از گذاشتن بار در صندوق جا دار ماشین، سوار شدیم و کمی بعد از نشستن راننده اتوموبیل به حرکت در آمد. نگاهم بین مامان و بابا که روی صندلی جلویی من جا گرفته بودند در گردش بود. در تاریکی چهره‌هایشان مشخص نبود اما حال خرابشان و افکار مالیخولیایی که در روح و روان هر کدام از ما به نوعی وحشتناک رخنه کرده، کاملا ملموس بود. مامان سعی در مهار کردن گریه‌های بی پایانش و پدر هرپنج دقیقه یک بار همزمان با کشیدن دست لا به لای موهایش و گفتن: «درستش می‌کنم خانوم، آروم باش» سعی در دلداری دادن مادرم داشت. گرچه از لحن و تُن لرزان صدایش کاملا مشخص بود که خودش نیز اطمینان چندانی به درست شدن اوضاع ندارد. کمی بعد  ماشین در سکوت مطلق فرو رفت و جو سنگین فضا باعث جولان انواع  استیصال و افکار طاقت فرسا در سرم می‌شد. هندزفری را داخل گوشم جا داده و خودم را به آهنگی برای فرار از سوالات متداولی از قبیل «حالا چه خواهد شد؟»  سپردم. همزمان با پخش شدن آهنگ چشم از صندلی جلویی گرفته و به خیابان‌های تهران دوختم.
 
خواستم داد شوم… گرچه لبم دوخته است
خودم و جدّم و جدِّ پدرم سوخته است
خواستم جیغ شوم، گریه ی بی شرط شوم
خواستم از همه ی مرحله ها پرت شوم...

 نگاهم خیره‌‌ی شهری بود که آن هنگام در نظرم دست کمی از زندان نداشت. زندان بی چون چرایی که به جرم بد شانسی در آن به بند کشیده شدم. من درست در هوایی که بوی سقوط می‌داد به فکر پرواز افتادم و همین باعث اسارتم شد.

 کسی از گوشی مشغول، به من می خندید
آخر مرحله شد، غول به من می خندید
یک نفر، از وسط کوچه صدا کرد مرا
بازی مسخره ای بود… رها کرد مرا
با خودم، با همه، با ترس تو مخلوط شدم
شوت بودم! که به بازی بدی شوت شدم...

ویرایش شده توسط مثلِ پری
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  ششم:

 

نگاهم سمت صورت خودم که تصویر آن در میان سیاهی شب روی پنجره‌ی ماشین منعکس شده بود کشیده شد. دختری که در میان آرزو‌های بر باد رفته در حال سوختن بود. درست همانند برگی پاییزی که باد زد و به مقصد نرسید.

از تحمّل که گذشتم به تحمّل خوردم
دردم این بود که از یار ِ خودی گل خوردم
حرفی از عقل ِ بداندیش به یک مست زدند
باختم! آخر بازی، همگی دست زدند
از تو آغاز شدم تا که به پایان برسم
رفتم از کوچه که شاید به خیابان برسم
...


آدم‌ها تا یک جایی تاب می‌آورند، تا یک جایی نفس دارند و تلخ ترین قسمت ماجرا آنجایی بود که دیگر جز صبر هیچ چیزی برای از دست دادن نداشتم، یک صبر از من مانده بود و بس.

خسته از بودن تو، خسته تر از رفتن تو
خسته از مولوی  و شوش به راه آهن  تو
خسته از آنچه که بود و به خدا هیچ نبود
خسته از منظره‌ی خسته ی تهران در دود...

من جنازه‌ای به قتل رسیده توسط  درد بودم که در میان گرداب آرزو‌های سوخته غرق شده بود. مرده‌ی متحرکی که در اوج پارادوکس نفس می‌کشید.

مرده بودی و کسی در نفس ِ من جان داشت
مرده بودی و کسی باز به تو ایمان داشت
کُشتَمَت! تَن زده در وَرطه‌ی خون رقصیدم
پشت هر میکروفون از فَرطِ جنون رقصیدم
از گذشته شب تو تا به هنوزم آمد
مست کردم که نفهمم چه به روزم آمد
به خودم زنگ زدم توی شبی پاییزی
دود سیگار شدم تا که نبینم چیزی

 با هجوم درد به سلول‌های مغزم، چشمانم را بسته و آهنگی را که انگار در وصف حال من خوانده شده بود روی تکرار گذاشتم.
 
*********

ویرایش شده توسط مثلِ پری
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  هفتم:

 

پس از مدتی که برای من به اندازه‌ی صد سال گذشت خودم را در میان تخت اتاقم یافتم. برای فرار از سر درد به انواع و اقسام مسکن‌ها و قرص خواب  پناه آورده بودم و همین موجب گرم شدن پشت پلک هایم شده بود. وگرنه در حالت عادی با این همه تشویش و اظطراب محال ممکن بود بتوانم چشم روی هم بگذارم. بماند که در آن لحظه هم ذره، ذره‌ام تحت تاثیر سوالات و افکار آزار دهنده، در حال فروپاشی بود. فکر می‌کردم اتفاقات قشنگ زمان می‌برند اما زمان تمام قشنگی‌ها را برد... به گمانم رسیدنی در کار نبود، تا چشم کار می‌کرد فقط حسرت نرسیدن بود و نرسیدن. و من به تلخ ترین شکل ممکن خو گرفته بودم به ندیدن‌ها، نشدن‌ها، نرسیدن‌ها... آخ! امان از نرسیدن‌ها.  

روحم چیزی می خواست بگوید اما جسمم او را یاری نمی‌داد و مغزم همان فرمان همیشگی را صادر می‌کرد: «ساکت باش». زبانم نیز خودش را به نبودن می‌زد، بیچاره قلبم و بیچاره تمام قلب‌هایی که محکوم شدند به شکستن.

کم- کم عالم بی‌خبری بر هوشیاری‌ام غلبه کرد و چشمانم بسته شد...

*********

صداها میان سرم می‌پیچید؛ و دوباره حس خفگی به سراغم ‌ آمده بود. با صورتی خونی آن طرف خیابان ایستاده  و خواهش در لحن صدایش موج می‌زد.
- پناه؟!
زبان باز کردم بگویم جانم اما فقط دهانم‌ باز‌ و بسته شد.

درمانده تر از قبل صدایم کرد:

- چرا وایستادی چرا نمیای؟ توروخدا بیا!

خواستم به سمتش قدم بردارم اما پاهایم‌ به زمین چسبیده بود و سیل اشک سعی در پوشاندن صورتم داشت. اینبار از‌ زیر دندان‌های کلید شده‌اش غرید:
- چرا پس هیچ کاری نمی‌کنی لعنتی؟!

با هر جان کندنی که بود، قدم از قدم برداشتم و به سمتش راهی شدم! اما هرچه من می‌رفتم مسیر طولانی تر  و او‌ دورتر می‌شد. من می‌رفتم با تمام جانم می‌رفتم اما نمی‌رسیدم. صدای داد بلندش تمام تنم را لرزاند.

- ببین وضع من رو!

تقریبا عربده کشید و ادامه داد.

- مقصر این حالِ من تویی!

بغضی که به گلویم چنگ انداخته بود مانع حرف زدنم می‌شد، فریادهایم در حنجره خفه و صحنه‌هایی که بارها و‌ بارها‌ تکرار می‌شدند. 

می‌دانستم برای بار هزارم است که کابوس می‌بینم، سعی کردم بیدار شوم اما بی‌فایده بود و هرچه بیشتر تلاش می‌کردم حالم بدتر می‌شد.  ناگهان راه گلویم باز شده و با جیغ تقریبا بلندی از خواب‌ پریدم.  روی کمرم‌ عرق سرد نشسته و صورتم خیس اشک بود.
صدای نگران و متعجب مادرم به آرامی در فضای اتاق پیچید
-
پناه خوبی؟! او نیز همانند من، شب‌ها خواب درستی نداشت!
 

ویرایش شده توسط مثلِ پری
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  هشتم:

نمی‌دانستم چه موقع  دقیقاً خودش را به اتاقم رسانده بود اما گمان می‌کردم او مرا از خواب بیدار کرده باشد.
با صدایی که از ته چاه بیرون می‌آمد جواب‌ دادم
- آره چیزی نیست،  خواب بد دیدم.
چشم‌های قهوه‌ای سوخته‌اش را که در تاریکی برق می‌زدند به چشم‌هایم دوخت و جواب داد:

- می‌خوای کنارت بمونم؟

به خاطر بحثی که چند روز پیش بینمان اتفاق افتاده بود هنوز از دلگیر  بودم.

- نه مامان جان، فقط اگه میشه یه لیوان آب برام بیار

از اتاق خارج شد و من مشغول کلنجار رفتن با خودم شدم. هر چقدر هم این روز‌ها او من را تحت فشار قرار می‌داد و  حتی با اینکه گاهی  کارهایش رنگ دخالت و دیکتاتوری به خودش می‌گرفت ولی  مادر    بود و احترامش واجب. او نیز همانند من این روز‌ها درگیر  اتفاقات سنگین و عجیب شده بود پس باید تا می‌توانستم پا به پایش باشم نه رو در رویش، هر چقدر هم که لجباز و یک دنده بود و حرف باید حرف خودش می‌شد، بعد از آرام شدن نسبی اوضاع می‌توانستم برای بار چندم با او صحبت کرده و اینبار قانعش کنم.

قامت توپر مامان که قدی متوسط داشت در چهارچوب در نمایان شد و با قدم‌های آهسته خودش را به من رساند. لیوان آب را مقابلم گرفت و برای بار دوم پرسید

- مطمئنی خوبی؟ می‌خوای حرف بزنی؟

می‌دانستم در شرایط فعلی حرف زدن با او در این زمینه کاملا بی‌فایده است و فقط منجر به کشمکش و بحث بینمان می‌شود پس محکم گفتم:

- آره خوبم، برو بخواب دیر وقته.

 با گفتن شب بخیری  از اتاق خارج شد و مرا با حجم اغتشاشات جهانم تنها گذاشت.

کم‌-کم مغزم داشت هوشیار می‌شد و دلشوره به تمام تنم هجوم می‌آورد.
نگران بودم، نکند زبانم لال!  اتفاقی برایش افتاده باشد...

گوشی را از زیر بالشت بیرون کشیدم. ساعت چهار و چهل پنج دقیقه‌ی صبح را نشان می‌داد، تمام برنامه‌هایی را که می‌شد از او خبری گرفت چک کردم.
نه استوری در اینستاگرام، نه پیام و نه حتی توییت. آخرین زمان آنلاین بودنش هم که مشخص نبود. داشتند در دلم رخت می‌شستند. وارد صفحه‌ی چتمان که شدم کمی‌ مکث‌ کردم، اما زمان خوبی برای کلنجار رفتن با خودم نبود، باید این دلشوره‌ی لعنتی آرام می‌گرفت وگرنه محال بود که شبم صبح شود. پس بدون تردید تایپ کردم:

خوبی؟

کمتر از چند دقیقه جواب داد: سلام عزیزم خوبی؟ بد نیستم!
 

ویرایش شده توسط مثلِ پری
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  نهم:

 

به قدری استرس به جانم نشسته بود که فراموش کرده بودم سلام کنم.

- ببخشید سلام

همزمان با ارسال شدن پیام من، برایم نوشت: «خودت چطوری؟» و همین جمله برای جوشش اشک در چشمانم کافی بود. درحالی که بغضم را فرو می‌خوردم مختصر جواب دادم:

 - خواب خوبی ندیدم!

- چی شده؟

بدون فکر نوشتم:

- تو خوابم حالت خوب نبود، نگرانت شدم

- تا حال خوب چی باشه! زنده ام هنوز، اگه منظورت اونه.

حرفی که زد قلبم را مچاله کرد و با غم جواب دادم:

- می‌دونم چه حالی داری!

- فکرش رو هم نمی‌تونی بکنی!

راست می‌گفت! من و او فقط از حال هم خبر داشتیم، درست همانند مردمی که فقط بدانند جایی از جهان جنگ است. و همین باعث بیشتر شدن نگرانی‌ام می‌شد.

- نگرانت شدم واسه همین پیام دادم.

- خوب کاری کردی!

مثل همیشه که مونس بی قراری‌هایم بود؛ آن شب هم درد و دل هایم پیشکش شب زنده داری جفت‌مان شد:

- چند دقیقه‌ای‌ میشه که از خواب پریدم، این روزا همه‌اش خواب تورو میبینم که ناراحتی، که ازم دلخوری

سعی می‌کرد با کلمات دلداری‌ام دهد.

- از تو نه! ولی از همه‌ی چیزهای دیگه چرا!


- می‌فهمم، شاید فهمیدن کلمه‌ی درستی نباشه، بهتره بگم حس می‌کنم!

لحظه‌ای سرم را بلند کرده و از پشت حریرِ نازکی که پنجره‌ی کنار تختم را در بر گرفته بود، خیره‌‌ی ماه کاملی شدم که نور ساطع شده‌ی درخشانش نگاهم را گیر انداخته بود؛ ماه همان ماه بود اما حیف که حال و هوایش برای من شبیه به گذشته نبود. با لرزش موبایل میان دستم به خودم آمده و نگاهم را از تداعی کننده‌ی خاطرات غم‌زده‌ام گرفتم.

 

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت   دهم:

- امیدوارم نکنی!

امیدواری‌اش بیهوده بود. مگر می‌شد حال او روی من بی‌تاثیر باشد؟ حتی از کیلومترها آن طرف تر!

دست راستم را میان پیچ و تاب موهایم برده و بی‌هوا نوشتم‌:

- فقط هر کاری می‌کنی تورو خدا مواظب خودت باش!

- تو هم همینطور، همه جوره! منم یه طوری روزهام رو سپری می‌کنم

پوزخندی تلخ به جان لب هایم افتاد.

-
نگران  من نباش، زنده می‌مونم

نوشته هایش رنگ و بوی سرزنش گرفته و تاکیید کرد:

-
تو باید کاملا سالم بمونی!

آنقدر می‌شناختمش که بفهمم بیشتر از خودش نگران حال من است. نفس عمیقی کشیده و دوباره انگشتانم روی صفحه‌ی گوشی به رقص در آمدند.

-
می‌مونم، سالم نه! ولی سر پا.

-
باید سالم باشی، باید منم زنده کنی!

کاش می‌دانست، من اگر از این میدان جنگ لعنتی سالم بیرون می‌آمدم، تنها جسم بی‌جانم را می‌توانستم به او برسانم که جانم شود. سعی کردم بحث را به سمت دیگری بکشانم

- امشب خیلی ترسوندیم!

بلافاصله تایپ کرد:

-
چرا؟ چی دیدی؟!

نمی‌خواستم دوباره به آن خواب کذایی فکر کنم، به مختصر گفتم:

-
مهم اینه که خوبی!

-
حالا بگو دیگه!

 از حرف‌های نصفه و نیمه بیزار بود؛ بالاجبار خلاصه‌ای از کابوسم را برایش نوشتم:

-
صورتت خونی بود. می‌گفتی خوب نیستی، می‌گفتی بیا، ولی من هرچی می‌اومدم، نمی‌رسیدم. هی صحنه‌ها تکرار می‌شد،
عصبانی می‌شدی!‌ سرم داد می‌زدی، می‌گفتی: «چرا پس هیچ کاری نمی‌کنی؟ ببین وضع من رو، مقصر همه‌ی این‌ها تویی


 

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  یازدهم:

کلافه جواب دادم:

- منم که بچه‌ام!

در حالی که به پهنای صورت اشک می‌ریختم، خواستم بنویسم «کاش می‌شد الآن کنارم باشی» اما بعد از مکث‌ کوتاهی نوشتم.

- کاش... حسرتش به دلمون موند!

- حسرت همه چیز به دلمون مونده فعلا، همه چیز...
شرمنده جواب دادم:

- ببخشید شبت رو خراب کردم و باز یادت آوردم.

- شب من همینجوریش خراب هست. هر دقیقه‌ام‌ خرابه؛ بهم‌ پیام بده وقتی ببینم تو حالت خوبه، حال منم خوب میشه.

چقدر خراب بودن حال او قلبم را به درد می‌آورد. چقدر از خودم بیزار می‌شدم وقتی نمی‌توانستم کاری از پیش ببرم. هر لحظه استرس و نگرانی آینده‌ای نا‌معلوم که در انتظار جفتمان بود، تن و روحم را می‌لرزاند.
  
-
خیلی نگرانت بودم، همه جا رو هم چک کردم ولی هیچ خبری ازت نبود؛ تلگرام هم که لَست سین بودی

- واسه  نیست
با حسرت جواب دادم:
-
اکانت قبلیم نیست، اون پرید و همه چیزهایی که دوست داشتم، همه ی خاطراتمون که توش بود، همه‌اش پاک شد.

- صبر کن الان اکی می‌کنم.

- اکی عزیزم، فقط نگرانت شدم.

کمی بعد نوشت.

 ببین درست شد؟


تلگرام را چک کرده و جواب دادم.

- آره 
-
خب خوبه! برو بخواب عزیزم دیر وقته نگران هم نباش من خوبم

نمی‌دانم چقدر این دوری مرا سوزانده بود که برایش نوشتم:

- کاش بشه اینبار حداقل تو خواب کنار هم خوب باشیم.

متقابلا جواب داد:

- میام به خوابت


 

ویرایش شده توسط مثلِ پری
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت   دوازدهم:

منتظرم!

واقعا بودم، از اعماق وجودم.

- خوب‌ بخوابی.

علی‌رغم میل باطنی‌ام تن به خداحافطی دادم که معلوم نبود سلام دوباره‌اش چه زمانی روح مُرده‌ام را زنده خواهد کرد.
- شبت بخیر
بعد از چند بار در حال تایپ شدن پروفایلش و یک مکث تقریبا طولانی جواب داد.

- شب بخیر عزیزم

نفس عمیقی کشیده و همراهش بغضم را فرو خوردم. تلخی شب خواب را از چشمانم ربوده و مرا جایی میان خارستان خلاء مطلق، پا برهنه رها کرده بود. از روی تخت بلند شده و قامت خمیده‌ام را از کنار کنسول آینه‌ی سفید و بنفش رنگ گوشه‌ی اتاقم به پشت پنجره رساندم. همزمان با باز شدن روزنه‌ی شیشه‌ای دیوار، هوای سرد شب بر تنم نشسته و مرا در خود لرزاند؛ ولی روح یخ زده‌ام پوست کلفت تر از آنی شده بود که این سرمای تیز شبانه، خم به ابرویش بیاورد. در حالی که وزش شبانگاهی دستان سرد و زمختش را بر روی صورت بی‌روحم می‌‌کشید، گویِ درخشان شب زده‌ای که تماشاگر تنهایی محزونم بود شکارچی دیدگان سودا زده‌ام شد. گویی بیچار‌گی بر وجودم طنین انداخته بود که جز قطرات مغموم اشک، چیز دیگری نداشتم که چشمانم پیشکش حضور حضرت ماه کنند.

******

شنیده‌ای می‌گویند از‌ دل برود هر آنکه از دیده برفت؟ اما از من بپرسی، می‌گویم:  
- دلشان کور است این‌ها، اصلا دل ندارند!
دل که‌ عاشق‌ باشد، هزار سال هم بگذرد، باز همانی  را  می‌خواهد که باید! همان باید هم گاهی می‌شود آرام جان، گاهی هم بلای جان...

می‌شود درد و دوا، دوری‌اش می‌سوزاند، پر- پر می‌کند و    به ویرانی می‌کشد بند-بند وجودت را، گویی هزاران بار مرده    و‌ زنده می‌شوی. از بیست و چهار ساعت، بیست و‌ پنج  ساعت را با خیالش  زندگی‌ می‌کنی. از عشقت  کم نمی‌شود که زیاد  هم می‌شود. مثلا گمشده‌ی  من، بعد از این همه سال، میان سلول بی مرز تنهایی و انتظار، درست وسط طوفان آمد.

نمی‌دانم! شاید جای غلطی همدیگر‌ را در آغوش عشق کشیدیم  یا زمان مناسبی نبود که این چنین در اوج‌‌ِ با هم بودن یکدیگر را از دست داده بودیم

 
تو مرا آن طرف میله‌های آهنی حصار تنهایی پیدا کردی، بی‌آنکه بدانی فاصله‌ام تا تو، یک میلیون سال نوری بود؛ بی‌آنکه بدانم به جای مرهم، زخم عمیقی می‌شوم که طعم گَسِ حسرت را بچشانم به قلب‌های جفتمان.  هنوز هم به یادت دارم که  نشسته بودی روی‌‌ ماه و نگاهم می‌کردی، که  تو   در میان    آسمانِ  تاریک شب،  درخشان ترین نور ممکن بودی.
‏آنقدر نزدیک‌ که با هر تپش حضورت را در قلبم، حس می‌کردم و  آنقدر دور‌ که هر چه دستم را  از لا   به لایِ میله‌ها به سمتت دراز‌ می‌کردم‌  نمی‌توانستم به دست‌های تو برسم؛  مقابل چشمانم ‌بودی و جهانی از من دور، هر شب که ماه میهمان  آسمان می‌شد، از دور نگاهت می‌کردم   و به  معجزه‌ی حضورت    تک- تک زنجیر‌های  آهنی‌ دور‌ پاهایم را به هر  زحمتی که بود باز می‌کردم، آخر نمی‌دانی! دیدن لبخندت  خون‌ رگ‌هایم می‌شد،   لبخندت می‌شد جانی  در تن من   که بی‌جان ترین عالم بودم.
اما  شبی به ناگاه    کابوس مرا در خود ربود، یک شب هر چه نگاه کردم، جز‌ تاریکی و‌‌ ابرهای سیاه چیزی در آسمان پیدا نبود، سیاهی جا خوش کرده    بود میان    من و تو، برای به یغما بردن هرآنچه آرزو کرده بودیم. آن شب تا چند صد وعده‌ی دیگر فقط شب بود و غم. می‌ترسیدم تک شاخه گلِ ارزقِ من، میان ماه دلش بگیرد و  فکر کند خسته شده‌ام و دیگر میلی به باز کردن زنجیرها ندارم که دیگر نخندد   که فکر خستگی من خسته‌اش کند.

 

 

ویرایش شده توسط مثلِ پری
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  سیزدهم:

 

از آن شب تا هزاران تاریکی دیگر، ابر های سیاه در آسمان می‌رقصیدند و با هر رقص، سیلی‌ محکمی نثار دستان من می‌کردند تا  خون عشق در رگ هایم بخشکد  که دستانم بمیرند و زنجیرها پیچک وار مرا تا ابد در اسارت ظالمانه‌ی خود نگه دارند. تو هم نبودی که لبخند بزنی و جانم بشوی. چشمانم را می‌بستم و خنده‌ات را مهمان خیالم می‌کردم‌ تا  ته مانده‌ی خودم را نبازم، در هر خیال من عاشق‌تر می‌شدم و دلتنگی  زور‌ بازوان نحیفم می‌شد که بشر زنده است به امید...
و تو هرگز نخواهی فهمید چه روز ها که به امید روزهای در کنار تو بودن، مستانه میان میدان جنگ سرنوشت نرقصیده‌‌ام و  چه شب‌ها که خودم را با خیال انتظار آغوش تو نخوابانده‌ام، کسی چه می‌داند، شاید پایانِ هزار و یک  شب ما هم شد صبح بهاری!  

«هزار سال میان جنگل ستاره‌ها پی تو گشته‌ام

ستاره‌ای نگفت کزاین سرای بی‌کسی، کسی صدات می‌کند؟

هنوز دیر نیست، هنوز صبرِ من به قامت بلند آرزوست

عزیز هم‌ زبان! تو در کدام کهکشان نشسته‌ای؟»

*********
صبح  با  احساس خشکی گلویی که به خس - خس افتاده  بود  چشم‌هایم  را  باز کردم،  بدنم طبق  معمول  روزهای  ماقبل  کرخت  شده و  باز  هم  همان  حال  کذایی  به سراغم آمده بود.  گویی از  شدت  اظتراب  داشتند  در دلم  رخت  می‌شستند.  با هر جان کندنی که می‌شد از  جا بلند  شدم  و  به  سمت  سرویس داخل اتاق رفتم. نگاه  بی روحی  در آیینه‌  نثار خودم  کردم  که  پوزخندی  مهمان  لبم  شد

«معلوم  هست  برای  چی  شب  و  روز  استرس داری؟  می‌ترسی  دیگه  چی  رو  از دست بدی؟  تو که همه‌ی  زندگیت  رو  تو  یه  چشم  به  هم  زدن  باختی!»
 نگاهم  سمت  چشمانم  کشیده  شد، نگاهی  زخمی از جنس مرگ،   یک نگاه  تلخ تر  از  اسپرسو‌های  شبانه‌ام.
به  خودم  تشر  زدم:
- ببین  چه  بلایی  داره  سرت  میاد! دردی  که  تو  چشمات  داری  دیگه  خوب  نمیشه!
تلخی  تیله‌های  به رنگ قهوه‌ام اما  عجیب  باعث  می‌شد  زخم‌های  روح  تیکه و پاره‌ام، برای  بار  هزارم  سر  باز‌  کند و غم از تاریک ترین اعماق وجودم مرا ببلعد.
کلافه  نفسی   بیرون  فرستاده و  با  پاشیدن  آب  خنک  به  صورتم  سعی کردم  با  افکار  مالیخولیایی  که  به  مغزم  هجوم  آورده  بود  مقابله  کنم.

از سرویس بیرون آمده و پس از مرتب کردن تخت تک نفره‌ی بنفش رنگ که در وسط اتاق   خودنمایی می‌کرد به سمت سالن بالا حرکت کردم و با سرازیر شدن از پله‌های مارپیچ چوبی، به جهت مخالف چرخیده و خودم را به آشپزخانه رساندم.  یکی از صندلی‌های پایه بلند شیری را بیرون کشیده و رو‌به‌روی مادرم جا گرفتم. همین که متوجه حضورم شد، سرش را بالا گرفت و خیره به من، در حالی که طره موی عسل  رنگش    را پشت گوش می‌فرستاد گفت:
- پناه  من  دارم  میرم  سر کار  تو  هم  صبحانه  بخور، گرسنه  نمونی ها!  یه  هفته‌ست که غذای  درست  حسابی  نخوردی.

نگاهم روی محتویات مفصل  جزیره  سُر خورد و بی‌میل گفتم
- باشه؛  قهوه داریم؟
با لحنی دستوری جواب داد:
- انقدر قهوه  نریز  تو  اون معده‌ات! 
 کمی به عقب متمایل شده و با نشستنِ  نگاهم روی کابینت چوبی  پشت سرش، بی‌حوصله  حرفم  را  تکرار کردم.

داریم؟
- آره   ولی  قبلش  حتما یه  چیزی  بخور.
کلافه باشه‌ای گفتم و به سمت  قهوه ساز که روی کابینت کنار ماکروفِر  جا گرفته بود  حرکت کردم  تا  خودم  را  مهمان  یک  ماگ  قهوه‌ی  تلخ  کنم.

ویرایش شده توسط مثلِ پری
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  چهاردهم:

به یکی از کابینت‌های تماماً سفید با چوب‌کاری طلایی که با دیگر اجزای خانه هارمونی جالبی ایجاد کرده بود تکیه داده   و  دوباره با بی‌میلی  صبحانه‌ی رو‌به‌رویم را از نظر گذراندم؛ اشتها  که  نداشتم  هیچ از  نگاه  کردن  به  تک- تک خوراکی‌های چیده شده  نیز  حالت  تهو‌ع  می‌گرفتم. صدای  مامان  در حالی  داشت حاضر  می‌شد  به  گوشم  رسید:
- چیزی خوردی؟
برای  آنکه  دروغ  نگفته  باشم  تکه  نانی  در  دهانم  گذاشته  و  جواب دادم:  «آره خوردم.»
سپس مشغول جمع کرد‌ن  وسایل چیده شده روی جزیزه‌ی سفید، طلایی شدم که  مامان  وارد  آشپزخانه  شده و رو به من گفت:
 - 
میشه  قهوه‌ای   که  ریختی  رو من  بخورم، تو یکی‌  دیگه  برای  خودت  بریزی؟ داره دیرم میشه.

 آره
هنوز‌  قهوه  را  کامل  نچشیده  بود  که  صورتش جمع شده و با لحنی مچاله تشر زد
- این  زهرمار  رو  چه جوری  می‌خوری؟! خیلی تلخه! یکم  شکر  بریزی  توش  به  جایی  بر نمی‌خوره ها!
هنوز بابت حرف‌های آن روز،  دلگیر بودم ، بی‌آنکه  بخواهم  با لحن  سردی  که  موجب تعجب خودم نیز  می‌شد   گفتم

- تلخی  بیشتر  به  من  میاد،  شیرینی  بهم  نمی‌سازه  انگار!  حالا  چه  تو  قهوه، چه  تو  زندگیم.
و قبل  از  آنکه که  بتواند حرفی بزند  عقب  گرد کرده  و  از  آشپزخانه خارج شدم.
بعد از چند دقیقه با لحنی که دلخوری محسوسی در آن موج میزد، خداحافظی کوتاهی کرده و همزمان با صدای باز و‌ بسته شدن ورودی سالن؛ صدای زنگ موبایلم در حالی که اسم ساره روی صفحه خودنمایی می‌کرد بلند شد.  روی صندلی  راکینگ چِیر، کنار پنجره‌ی قدی نشسته و همزمان با خیره شدن به آبنمای  بزرگ داخل حیاط، دکمه‌ی اتصال را زدم که صدای آرام و کمی نگرانش در گوشم پیچید:
-
سلام پناهِ خوشگلم!
درحالی که سعی می‌کردم آوای صدایم  بی‌روح نباشد متقابلا سلام کردم  که امان نداده و رشته‌ی کلام را به دست گرفت.
- قربون غم تو صدات برم، خوبی‌ پناهم؟
سوالش را بی‌جواب گذاشتم
-
چه خبر؟ خوبی خودت؟
- سلامتی رفیق ماهم، بهتری دختر؟ چیکارا می‌کنی؟ اوضاع چطوره؟ 
نفسم را با صدا بیرون فرستاده  و گفتم:
-
جز صبر چیکار می‌تونم بکنم؟

از جمله‌ی بعدیم با تمام وجود متنفر بودم اما به ناچار زبانم تن به ادای کلمات با انزجاری غیر قابل انکار داد.

- اوضاع هم هنوز همونجوریه، چیزی عوض نشده.
- می‌خوای بیام پیشت؟

از آدم ها فراری  بودم  و   می‌خواستم  تنهایی   چنان   مرا   در بربگیرد   که   عدم روحم   را در  خود پیچیده.
- نه عزیزم! تو این وضعیت کرونا و صدتا داستان دیگه کجا پاشی بیای؟ نگران نباش زنده‌ام من.

آخرین حربه‌اش را   هم   به   کار  گرفت.
- هروقت احساس کردی نیاز داری باشم، زنگ‌ بزن بهم می‌رسونم خودم رو؛ باشه؟
باصدایی که از ته چاه بیرون می‌آمد جواب دادم:
- باشه حتما
بعد از کمی مکث با اکراه پرسید.
- وضعیتت باهاش چطوره؟ !
نگاهم را از روی آبنما سُر داده و آلاچیق کنارش دوختم.   به راستی وضعیتمان چطور بود؟ اصلا می‌شد توصیف کرد؟ کلمه‌ای برای بیان این همه بد آوردن وجود داشت! چقدر هرکسی به من می‌رسید سوال‌های سخت بی‌جواب می‌پرسید! وضعیتمان رسیده بود به سنگر آخر...

 با این کلمه خاطرات خاک خورده و گنگ قدیمی برایم دوره شد.  یک جفت تیله‌ی آبی رنگ که با غم زل زده بودند  به منی که آن زمان هرگز نچشیده  بودم معنی  آخرین سنگر را   و حرفی که حالا پتک می‌شد بر سرم: «امیدوارم هیچ وقت به جایی که من الان وایستادم نرسی، میدونی پناه! التماس بعضی وقت‌ها آخرین سنگرِ»
تلخندی زده    و زیر لب زمزمه کردم: «رسیدم به اونجایی که امیدوار بودی نرسم
صدای ساره رشته‌ی افکارم را پاره کرد.
- پناه؟! پشت خطی؟
- آره می‌شنوم
- داشتم می‌گفتم غرورت رو بذار کنار،  می‌دونم مدلت چه جوریه ولی باید کوتاه بیایی.
پوزخندی به افکار ساره زدم، غرور؟ برای او‌؟ چه محالِ خنده داری!

ویرایش شده توسط مثلِ پری
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت   پانزدهم:

- غروری نیست که هیچ! تو آخرین سنگرم
 - یعنی چی؟
- نمی‌دونم شاید تقاص، شاید هم تلافی طبیعت!
ساره که از حرف های ناواضح و گُنگ من گیج شده بود، پرسید:
-
متوجه نمیشم!
از کنکاش اتفاقات گذشته فراری بودم، چرا که مغزم به خودی خود هر ساعت در حال دوره‌ی آنچه که گذشت بود.  پس از زیر بار توضیح شانه خالی کرده    و با گفتن:  «ولش کن»  به بحث  احتمالی در حال وقوع خاتمه دادم.   ساره که متوجه حال نابسامان این روز‌های من بود بحث را به سمت دیگری کشاند.
- حالا اینجوری  غمبرک نگیر! نشده که نشده،   بلاخره میشه دیگه، تو کار خودت رو بکن، مهم اینه شرمنده خودت نباشی و هرکاری که از دستت ساخته بود رو کرده باشی.
دستم را روی شقیقه‌ام گذاشته و کلافه  گفتم:
- بی‌خیال ساره! من خودم استاد این حرفام!
با لحنی کاملاً جدی و البته کمی نگران جواب داد.
- پناه نگرانتم! قول بده که مواظبت خودت هستی.
انگار برای زدن ادامه‌ی حرفش تردید داشت که پس از یک مکث نه چندان طولانی با لحن آرامی ادامه داد:

- لااقل بخاطر قولی که به اون دادی!
 
سعی کردم با هر جان کندنی بود صدایم    به خاطر بغضی که مهمان گلویم شده بود نلرزد. کوتاه گفتم:

- هستم
کسی از آن طرف خط صدایش کرد که گفت:
- من الان باید برم! بعداً باز بهت زنگ میزنم باشه؟

 اکی فعلاً.
- فعلاً عزیزم
بعد از خداحافظی با ساره متوجه پیام پدرم   روی صفحه‌ی گوشی شدم.
- دخترم نگران نباش قول میدم همه چیز رو درست کنم
سعی کردم تا جایی که می‌توانم حرف‌هایم امیدوار کننده باشد و تلخی حالم‌ پنهان بماند.
- اتفاق دیگه افتاده! همه بد میارن، ما هم بد آوردیم درست میشه.
و در نهایت قطره اشک سمجی که گوشه‌ی چشمم  جا خشک کرده بود روی گونه‌ام چکید.  سعی کردم با پخش آهنگی حواسم را پرت کنم؛   وگرنه هر لحظه ممکن بود مغزم از حجم افکار درونش منفجر شود.  صدای لانایِ محبوبم، همراه باران پاییزی، که پشت پنجره بی‌مهابا می‌بارید تسلی خاطرم شد

 

All my friends tell me I should move on همه دوستام بهم میگن بایدبیخیال باشم 
I'm lying in the ocean, singing your song تو اقیانوس دراز کشیدم و ترانه ی تورو میخونم

 

متمایل به عقب شدم و صندلی را گهواره‌ وار    به حرکت در آوردم   و    همزمان با به  یاد آوردن خاطرات گُنگی که به طوری بیگانه از تاریک ترین اعماق ‌‌‌ذهنم تراوش می‌شد،    تلخندی گوشه‌ی لبم نشست.

 

Loving you forever can't be wrongعاشق تو بودن برای همیشه نمیتونه اشتباه باشه 
Even though you're not here, won't move on
حتی با اینکه اینجا نیستی، از اینجا نمیرم 

 

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت   شانزدهم:

 

گفت میروم و رفت، مرد بود پای حرفش ماند! گفتم میروم و ماندم، من برای مرد بودن زیادی ظریف بودم که پای حرفم سوختم.


And there's no remedy for memory, your face is like a melody و درمونی برای خاطره چهره تو نیست 
It won't leave my head
که از سر من بیرون نمیره

 

 ماه را دوست ‌داشت؛ و حالا ماه هر شب او را به یاد من می‌آورد. افسوس که ماه با هیچ دستمالی از روی پنجره ها پاک نمی‌شود.

 Your soul is haunting me and telling me that everything is fine   روحت منو تسخیر می‌کنه و بهم میگه همه چی مرتبه 
But I wish I was dead   
اما کاش مرده بودم 
Every time I close my eyes, it's like a Dark Paradise  
هروقت چشمام رو‌ می‌بندم، انگار وارد یه بهشت تاریک میشم
No one compares to you  هیچ خوبه با تو قابل مقایسه نیست 
I'm scared that you won't be waiting on the other side 
می‌ترسم که تو طرف دیگر منتظر من نباشی.

 

گیرم اندوه تو خواب بود و نگاه تو خیال؛ و حالا انتهای کوچه شعر،  منم  مانده‌ام با انتظاری مبهم و زرد؛ ولی ای کاش جادوی سیاه چاله‌ی نگاهت  غزل‌های مرا غارت نمی‌کرد که من از آتش اندوهِ خودم شعله ورم.

 

All my friends ask me why I stay strong همه ی دوستام می‌پرسن چرا هنوز قوی موندم 
Tell 'em when you find true love, it lives on
بهشون بگو که وقتی عشق واقعی رو پیدا کنی، عشقت تا ابد زنده می‌مونه


و امروز روز دیگریست،  یک    روز از همان روزهای بی تو
در به در این فکر  و آن خیال، در به در این کوچه‌ی تنهایی و آن کوچه‌ی صبر،  می‌دانم که انتهای یکی از همین کوچه ها منتظری!


No one compares to you   هیچ خوبه با تو قابل مقایسه نیست
But there's no you, except in my dreams tonight  اما تویی در کار نیست، مگر توی رویای امشبم
Oh-oh-oh i don't want to wake up from this tonight 
آه، من نمی‌خوام امشب از این خواب بلند شم

 

 به من فکر کن،  قبل از خواب، در لحظه‌های مکاشفه،  در آخرین ثانیه  هشیاری،  بگذار  پروانه‌ای  که روی شانه‌ات نشسته،  عطر گیسوان مرا نفس بکشد.  در آن سوی مرزهایی که بین ما فاصله انداخته.

 

There's no relief, I see you in my sleep هیچ تسکینی نیست، تو رو توی رویا و خوابم میبینم 
And everybody's rushing me, but I can feel you touching me 
و همه به من هجوم میارن، اما من می‌تونم تو رو حس کنم که لمسم می‌کنی
There's no release, I feel you in my dreams  هیچ رهایی نیست، تورو تو رویاهام حست می کنم 
Telling me I'm fine   
که بهم میگی که حالت خوبه

 

در حالی که چشمانم را بسته و سراپا گوش شده بودم برای کلمات موزونی که جایی عمیق را در قلبم نشانه گرفته بودند،  کم- کم مغزم، برای فرار از زمان و مکان کذایی که درش گیر کرده بودم، به یک برهه‌ی زمانی نا معلوم فِلَش بَک زد.


*******

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت   هفدهم:  

  چند روزی تا سال نو مانده بود و خیابان‌ها سفید پوش ارمغان سردترین فصل سال بودند.  دستانم را که از شدت سرما بی‌حس شده بود در جیب‌ جا دادم، چیزی تا ساعت ده نمانده بود، اگر دیر می‌کردم آخرین ماشینی را که به سمت خوابگاه می‌رفت از دست می‌دادم؛ پا تند کردم تا به موقع به ایستگاه برسم. شدت برف هر لحظه بیشتر می‌شد و  سوزش خفیفی که صورتم   را در بر گرفته بود،  خبر از سرخ شدن گونه‌ها، تا نوک بینی‌ام را می‌داد. با رسیدنم به ایستگاه به انتظار آمدن وَن سفید رنگ خوابگاه، روی صندلی جا گرفتم.  صدای خنده‌های دختر و پسر جوانی که یکدیگر را در آغوش کشیده بودند  توجه‌ام  را جلب کرد اما پس از چند ثانیه، بی‌تفاوت رو گرفته    و به آسمان سیاه شب که دانه‌های‌  کوچکش  را نثار  زمین سرد می‌کرد چشم دوختم. من برای درک حس بین آن دو نفر زیادی خاکستری بودم  و انسان‌های خاکستری   به مانند حباب‌هایی  معلق  با سرنوشتی مشخص می‌مانند؛  یا در میان عشقی پاک دوباره جان گرفته و سفید می‌شوند،   یا در میان برزخی خطرناک، تا انتهای سیاهی بلعیده می‌شوند  و زندگی چه قمار بزرگی است، برای خاکستری‌های نمیه جان. 

من نیز برای فرار از ترس سقوط، دور خودم حصار کشیده و چهره‌ی درمانده‌ام را پشت نقابِ  بی‌تفاوتی سنگر داده بودم.  بی‌تفاوتی همانند سرما از بافت سطحی پوستم آغاز شده و در میان حفره‌ی سینه‌ام جای دنجی برای خودش پیدا کرده بود  تا سر فرصت دور قلبم تار بزند، پیچک وار دور‌ ساق‌های پاهایم بپیچد و جوانه‌هایش را در پاشنه‌هایم فرو کند تا بتواند  در رگ دستانم ریشه بدواند و در بستر ناخن‌ها بتابد، که میل نوازش را در انگشتانم بخشکاند تا پلک‌هایم را بر عشق به دنیا ببندم، رویم را از آدم‌ها بگیرم و نفس عمیقی کشیده  و برای همیشه بروم؛ و زمستانی که در وجود من چهار نعل می‌تاخت آمده بود که هرگز نرود.  من مانده بودم و دخترکی بی‌جان که سوز زمستان، شلاق بی‌رحم خود را روی تن نحیف احساسش فرود می‌آورد.
با آمدن اتوبوس خودم را که تقریباً از سرما می‌لرزیدم  به صندلی عقب رساندم.  بعد از یک مسیر پانزده دقیقه‌ای و عبور از   سر‌بالایی، میله‌ی راهبند  توسط نگهبان ورودی اصلی،  باز شده و  با ورود ماشین مخصوص خوابگاه به داخل محوطه و  ایستادن آن مقابل ورودی ساختمان پیاده شدم.  با زدن کارت وارد شده و بعدِ عبور از کنار اتاقک نگهبان، به سمت راست پیچیدم، با گذشتن از لابی،   پله‌ها را تا طبقه‌ی سوم دو تا یکی کرده و وارد اتاق سه نفره‌ی کوچکمان که در انتهای راهروی طویل جا گرفته بود شدم. همزمان با ورودم هم اتاقی‌ام   بیتا  نگاهی به صورتم انداخته و با خنده گفت:
- به- به گوجه وارد می‌شود.
نگاه گذرایی به دختر ریز نقش و سبزه‌ای که داشت موهای مشکی بلندش را شانه می‌کرد انداخته  و گفتم:
- وای نمی‌دونی چقدر بیرون سرد بود،  یه جوری سرما نشسته تو تنم که رغبت نمی‌کنم پالتوم رو در بیارم.
با لحنی که سرزنش در آن موج میزد چشم‌های قهوه‌ای سوخته‌اش را به نگاهم دوخته و گفت:
- خب چرا این موقع میری بیرون؟!
جوابش کاملاً مشخص بود شب‌ها تا جایی که می‌توانستم پیاده روی می‌کردم که دیگر رمقی برای هجوم فکر و خیال‌هایی که قبل از خواب به سراغم می‌آمدند نداشته باشم اما بی‌تفاوت شانه‌ای بالا انداختم و جواب دادم:

- حوصله‌ام سر رفته بود، گفتم حال و هوام عوض شه.

 

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت   هجدهم:

 

به قصد زدن گوشی‌ به شارژ،  سمت پریز کنار تختم  راهی شدم  و همزمان اطراف را از نظر گذراندم، محیط کوچکی که به خاطر جا گرفتن سه تخت تک نفره و دو میز مطالعه، جای سوزن انداختن در آن نبود و روی دیوار مقابلِ پنجره، سر تا سر کمد‌های بزرگی جهت جا دادن وسیله‌هایمان تعبیه شده بود.   تنها بخشی که  اتاق را کمی دلباز جلوه داده و از بی‌روحی مفرطش  می‌کاست، پنجره‌ی بزرگ  و پارکت‌های کرم رنگ  کف آن بود.

اندکی بعد پردیس در حالی که سعی داشت درخت سرو نسبتا حجیمی را وارد اتاق کند به جمع‌مان اضافه شده و طنین  شاد صدایش   اتاق کوچکمان  را  در بر گرفت.

-  سلام، سلام همگی سلام!
بیتا با همان لحن خودش، متقابلا جواب داد:

- علیک سلام خاله بزغاله!
پردیس درحالی که چشمان میشی‌ رنگش را ریز می‌کرد،  شاکیانه توپید:

- بزغاله قیافته!
میان حرفشان پریده  و خطاب به  موجود   پر  انرژی   مقابلم که روی  پاهایش بند   نبود   گفتم:
- شیش و هشت میزنی پردیس، خبریه؟!
پردیس که تازه متوجه من شده بود،  بی‌توجه به  سوالم در جواب دست به دامان سوال دیگری  شد:
-
اِی ننه! تو چرا لبو شدی؟
نگاهی به او که بعد از آوردن آن درخت بی‌جان    داخل اتاق به نفس- نفس افتاده بود انداخته    و خواستم چیزی بگویم که بیتا  به جای من کلمات را به سرعت  کنار  یکدیگر  ردیف   کرد:
-
یعنی تا الان نفهمیدی این تو سه حالت گوجه میشه؟ یک، وقتی خجالت می‌کشه؛ دو    وقتی خیلی عصبانیه و سه وقتی مثل الان تو هوایی که سگ بیرون نمیره  شال و کلاه می‌کنه میره دَدَر.
با خودم فکر کردم  حالت چهارم را فراموش کرده است؛ صورتم  از شدت خنده نیز گل می‌انداخت؛  اما نمی‌شد خرده‌ای به بیتا گرفت گمانم از وقتی که مرا می‌شناخت ندیده بود بلند بخندم.
با صدای بیتا که پردیس را مخاطب قرار داده بود  رشته‌ی افکارم به هم ریخت.
-  
نگفتی درخته چی میگه؟!
پردیس شانه‌ای بالا انداخته و سرخوش جواب داد.

- درخت کریسمَسِ دیگه!
بیتا با تاسف سری تکان داده و گفت:

- آخه تو ننت مسیحیه یا بابات که رفتی واسه من درخت کووریسمس گرفتی؟!
پردیس که به موجب کور شدن ذوقش لب و لوچه‌ای آویزان به خود گرفته بود گفت: 

- چه ربطی داره؟ قشنگ بود گفتم میزاریمش یه گوشه‌ای.
بیتا در حالی که سعی می‌کرد به قیافه‌ی پنچر او نخندد جواب داد:

- من کاری ندارم، الان هر ادایی می خوایی در بیاری در بیار؛    ولی عید بیایی بشینی با ما آجیل بخوری همون درخت رو می کنم تو حلقت!
 
می‌دانستم اگر دخالتی نکنم تا صبح قرار است باهم اَره بدهند و تیشه بگیرند، پس برای خاتمه دادن به بحث بینشان گفتم:

- چیکارش داری بچه رو؟   بزار حال کنه!
اما بیتای حاظر جواب که شمشیر را از رو بسته بود و حاظر به کوتاه آمدن نبود، گارد  گرفت.
- این بچه‌‌ست؟ این هم سن بابای منه!
پردیس با مظلومیت ساختگی، درحالی که لب‌های نازکش را بر می‌چید، سعی کرد از خودش دفاع کند
- من چیکار کنم بابات بچه مونده!
و بی‌آنکه به بیتا اجازه‌ی حرف زدن بدهد، موهای لخت بالیاژ شده‌ی آبی‌ رنگش را با دست به عقب فرستاده و  رو به من ادامه دا‌د:
- راستی پناه خونه اکی شد ها، صاحبخونه  گفته فردا بریم برای قرار داد.
خوشحال از اینکه قبل از تعطیلات می‌توانستیم از خوابگاه برویم گفتم:
-
خداروشکر، پدرمون در اومد اینجا.
بیتا به تایید حرف من قری به گردنش داده و گفت:

- آره بابا یه ماهه علافیم 
و بعد با لحنی، ذوق زده ادامه داد:

- آخ جون خونه! سلام بر آشپزخونه و حموم اختصاصی، درود بر  اتاق تک‌نفره و لعنت بی‌شمار بر خوابگاه اجنبی جماعت

پردیس  درختی را که خریده بود در گوشه‌ای از اتاق که نزدیک  تخت خودش بود جا داد و به تلافی   حرف‌های   بیتا سعی در بر هم ریختن حال و هوایش کرد.

-  خوشحالیت رو نگه دار واسه  جمع کردن وسایلامون که انرژی داشته باشی.
باد بیتا خوابیده و با قیافه‌ای آویزان جواب داد:

- وای خدا!  کلی کار داریم، فردا هم بعد دانشگاه باید بریم کتابا   رو بگیریم.
 

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...