رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان شیشه شکسته | سادات82 کاربر انجمن نودهشتیا


سادات.82
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • طراح گرافیک

نام داستان: شیشه شکسته

نویسنده: فاطمه السادات هاشمی نسب

ژانر:تراژدی

خلاصه:

اینقدر بهش فشار نیارید! فشار بیش از حد همه را به نابودی می کشاند. مثال شیشه ای که با شکستنش تمام اطرافیانش را زخمی می کند! نکنید! چند بار بگویم؟ چقدر بگویم و خود را بر نفهمی بزنید؟ 

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

مقدمه:

این قدر محکم نزن، این قدر تند نتاز...

آدم ها بهم ظلم کردن، تو بهشون رحم کن...

بهشون رحم کن تا بیشتر زجر بکشن...

تا بیشتر از قبل در پشیمونی غرق بشن...

تو رحم کن و بزار عذاب وجدان، جونشون رو بگیره...

بزار اشک هاشون تاوان درد های من رو پس بگیرن...

بزار، همشون درد هایی که کشیدم رو بکشن...

آره، بزار بچشن تاوان شکستن شیشه را...

شیشه ای که همشون رو زخمی کرد...

من بودم!

 

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت یک#

روی تخت دراز می کشم و دست هام رو زیر سرم می زارم. به سقف خیره میشم، از این لحظه می ترسیدم و الان، درست توی اون لحظه ام! خیلی سخته... علاقه ای نداشته باشی و مجبور باشی؛ نه هر اجباری، بلکه اجباری از طرف پدرت، پدری که همدم یه دختره، اما نه، همدم من نیست؛ شاید هم هیچ وقت نبوده. پدری که هیچ وقت بهم نگفت تو چی دوست داری؟ تو چی کار می خوای بکنی؟ تو قبول می کنی؟ تو راضی هستی؟ نه... 

هیچ وقت نپرسید و منم چیزی نگفتم... چیزی نگفتم چون پدر بود؛ پدرم بود و به احترامش سکوت می کردم. می گفتم بدیم رو نمی خواد؛ دوستم داره و هیچ وقت نمی خواد ناراحتی و بدبختیم رو ببینه...

افسوس، افسوس که این خودسری های پدر و نه نگفتن های من تبدیل به اجبار شد! اجبار بود و این بار اجبارین شد...

هر چی بهش گفتم، هر چی گفت، انگار هر دو کر شده بودیم. اون از حرف های من و من، از اون حجم  اصرار و فریاد های پدر! من دوستش نداشتم، خارج از دوست داشتن علاقه ای به روابط بعدش و مسئولیت هاش هم نداشتم. اما گوش نمی داد؛ بهش گفتم نمی خوام ازدواج کنم. اما گوش نکرد... گوش نکرد و الان چهار ماه شده و امشب شبی بود که عروسی مون بود. اهمون شب زفاف معروف؛ انگار همه چیز برام مثل یه فیلمیه که گاهی تنها یه ثانیه پلی می خوره و باز روی استپ نگه داشته میشه.

اشک هام باز مثل همیشه از چشم هام می چکن. چشم هام رو می بندم. نمی خوام باز اون صحنه ها رو جلوی چشم هام ببینم. من واقعا دخترش بودم؟ همیشه برام سئواله، میگن پدر و دختر رابطه خیلی نزدیکی باهم دارن درست مثل پسر و مادر، اما پس چرا ما نبودیم؟ چرا من و پدرم این جوری نبودیم؟ چرا حاضر شد باهام این جوری رفتار کنه؟ اونم بخاطر چند تا حرف، حرف هایی که بخاطر زیاد خاستگار داشتنم شروع شده بود. من، هنوز خیلی آرزو داشتم. اما با این اتفاق، تموم رویاهام نابود شدن. حتی خودمم نابود شدم...

روحیه و شادابیم رو از دست دادم. توی این چهار ماه نامزدی انگار چهار سال گذشته؛ گویی که  همه چیز برام روی تکرار، مدام پلی می خوره...

مثال درختی ام که توی خیابانی شلوغ کاشته شده. تا کوچیک بوده بهش رسیدن. خاک و آب و کود مناسب بهش دادن تا بزرگ بشه. وقتی بزرگ میشه دیگه بهش اهمیت نمیدن. آدم ها و رهگزر های اون خیابون شلوغ از کنارش عبور می کنن و لگدی به پاهاش می زنن. با تیغ روی پاهاش خط می اندازن و میخی توی پاهاش فرو می کنن. وقتی هم زیاد بزرگ شد دست هاش رو می برن و این... مثال منه. مثال دختری که جای اون درخت ایستاده و کسی که به دست هاش آسیب می رسونه پدرشه و کسی که پاهاش رو زخمی می کنه... همسرشه!

اشک هام شدت می گیرن. تحملش سخته، سخته ببینی همه دارن بهت نگاه می کنن اما براشون مهم نیستی. سخته ببینی تموم اون بچه گی چطور بهت رسیدگی کردن و الان آسون ازت می گذرن، حتی بدون خداحافظی...بدون یک لبخند برای دلگرمی و آرامش، هیچی، واقعا هیچی.

در باز میشه. داخل میشه و در رو آروم می بنده. چشم هام رو محکم تر روی هم فشار میدم و با صدا گریه می کنم. هق هق می کنم و کسی نیست جلوش رو بگیره؛ جلوی این اتفاق رو...

با لباس عروس روی تخت خوابیدم و گریان به امید نابودی ام؛ نابودی ای که هیچ وقت بر نمی گرده، هیچ وقت! خدایا، چرا؟ مگه چی کار کرده بودم؟ 

صدای قدم هاش که بهم نزدیک میشن رو می شنوم. کنار تخت می شینه و دستم رو می گیره. دست هاش برعکس دست های من داغه، انگار داره توی آتش می سوزه. اما من گویی که وسط قطب شمالم و تموم یخ ها دارن بهم از همه طرف فشار میارن. این لحظات و این موقعیت برام عبرت  میشن. عبرتی که شاید الان دیگه یادگرفتنش فایده ای نداشته باشه اما می فهمم که کجا اشتباه کردم. می فهمم که کی مقصره و می فهمم که چرا کارم به این جا، به این نابودی رسید...

***

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت دو#

با تکون خوردن تخت هوشیار میشم. از تخت پایین میاد و بطرف حموم میره.نور از پنجره مستقیم به صورتم می خوره. سرم رو زیر پتو می برم و باز برای خودم گریه می کنم. گریه ای که توی تموم مدت انگار توی دلم سرکوب شده بود و الان همچون دریایی خروشان موج می خوره.

با به گوش رسیدن صدای زنگ تلفن خونم، گریه ام بیشتر شدت می گیره. حتما مامانه، کسی که حاضر نشد محکم بایسته و مانع بابا بشه. مادر بود و اونم مادری نکرد، درست مثل پدری که پدر بود و پدری نکرد. از روی تخت بلند میشم و به طرف تلفن توی سالن میرم. اروم کنار میز تلفن می شینم. تلفن رو بر می دارم. حتما زنگ زده ببینه همه چیز تموم شده یا نه... مطمئنم بابا کنارش نشسته.

- بله.

صدای گریه هاش تلنگری میشن تا باز اشک هام بریزن. نمی زارم حق حقم بیرون بیاد. نمی خوام دیگه بهشون التماس کنم. هر چی جلوشون گریه کردم کافی بود. هر چی تحقیر شدم و تحقیر شنیدم بس بود. این ها... استغفرالله! با بغض میگه:

- زهرا خوبی؟ چی کار کردین؟ همه چیز تموم شد؟ 

چرا؟ چرا این قدر بازیگر خوبی هستن؟  چرا جوری رفتار می کنن انگار واقعا ناراحتن؟ همه اش تظاهر، همه اش دروغ، همه اش ریاکاری و دو رویی، به خدا قسم خسته شدم...

- اره...تموم شدم.

هق هقش شدت می گیره. گریه های بی صدام کم کم دارن بهم غلبه می کنن. غلبه می کنن تا بگم مامان بهش بگو چرا این کار و کرد؟ بهش بگو کجاست اون انسانیتش؟ کجاست؟

می خوام جیغ بزنم و بگم بهش بگو ببینه چی کار کرده. بهش بگو چشم هاش رو خوب باز کنه و ببینه دخترش رو بدبخت کرده. ببینه چطوری پژمرده ام کرده...

بهش بگو الان خوشحال باشه. بهش بگو سه شب و  سه روز جشن بگیره. بهش بگو بره به مردم بگه حرف هاشون رو تموم کنن. بهش بگو دخترش تا آخر عمر حلالش نمی کنه. بهش بگو تاوان این اشتباه براش خیلی سنگین تموم میشه. بهش بگو، آخر، کارش رو کرد...

چشم هام رو می بندم. نمی تونم بگم. تموم این حرف ها تنها توی دلم حبس میشن. 

- خداحافظ

مامان صدام می زنه تا قطع نکنم. اما می دونم می خواد چی بگه! می خواد معذرت خواهی کنه. می خواد طلب بخشش کنه. اما نمی دونه من، دیگه آدم نیستم که بخواد ازم چیزی طلب کنه... به دیوار تکیه میدم و به راه روی روبه روم خیره میشم. راهرویی که انتهاش حموم قرار داره. بعد از دقایقی که برام چند قرن گذشت، در حموم باز میشه. ازش بیرون میاد. نگاهش بهم می افته. 

- لباسام کجان؟

بی روح و خسته میگم:

- توی اتاق...

از دیدم خارج میشه. وارد اتاق میشه. اتاقی که اصلا نمی خوام بهش لقب اتاق مشترک رو بدم، اما متاسفانه خودش از قبل لقبش رو گرفته! خدایا این روز هام رو قربانی چه روز هایی کنم؟ به چه امیدی زندگی کنم؟ به چه امیدی اخه؟ کی گفته در سیاهی امیده؟ من توی سیاهی غرق شدم و هر چی می گذره، توی این گردباد، تنها چیزی جزء، غبار تاریک تر نمی بینم! کی گفته بالا تر از سیاهی رنگ دیگه ای نیست؟ بالا تر از سیاهی نه خود سیاهیه نه سفیدی! تنها خاکستریه که نمی دونه سیاه باشه یا سفید، وسط مرض هایی از تردید و بلاتکلیفی که زجر آورن...  

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت سه#

این وضعیت من تقصیر کسی نیست. نه بابا و نه مامان هیچ کدوم تقصیری ندارن. تقصیر من بود که با هر سازی که زدن کنار اومدم و نه نگفتم! این نه نگفتن ها، حالا برام مثل سنگی هستن که بر شیشه می زنن. شیشه ای که منم و سنگی که، دنیا و مردمش است. سنگی که هر بار محکم تر از قبل می زند تا بلکه عمیق تر ترک بردارد این شیشه بلورین وجودم... تا عمیق تر بشکنه و تموم شه. فرو بریزه و از دستم راحت شن. اما به راستی مگه من چی کار کردم؟ چی کار کردم که مستحق همچون رفتاریم؟ بخدا یکی بهم بگه، من چه گناهی کردم که این جوری باید تاوان شکستن خودم رو پس بدم؟

اشک هام باز هم شدت می گیرن. دست خودم نیست. نمی تونم با این سرنوشتم کنار بیام. زانو هام رو در آغوش می گیرم و سرم رو داخل دست هام پنهان می کنم. گریه می کنم بلکه خالی شم. اما می دونم که هیچ فایده ای نداره. این سرنوشت عوض شدنی نیست. نمی شه. آره نمیشه. زهرا ببین این تاوان نه نگفتن هاته، نه نگفتن ها...

با شنیدن قدم هاش می فهمم که از اتاق بیرون اومده. به طرفم میاد. سرم رو بالا میارم و بهش، که درست جلوم ایستاده نگاه می کنم.

- تا کی می خوای این جا غمبرک بگیری؟ من زن نگرفتم که بشینه توی خونه گریه کنه. بلند شو یه کاری بکن. 

به طرف در خونه میره و میگه:

- ساعت شیش بر می گردم. حق نداری از خونه بیرون بری. درضمن من اعصاب درست حسابی ندارم. گفتم که باهات اتمام حجت کرده باشم.

از در بیرون میره و محکم در رو بهم می کوبه. این بار واقعا دیگه جیغ می کشم. خسته شدم. اخه این چه زندگی ایه خدا؟ خدایا یه کاریش بکن لطفا نمی خوام زنده بمونم. اون از مادر و پدرم، اینم از شوهرم...نه بیشتر باید بهش گفت ارباب! اینم شد زندگی؟ خدایا.. خدایا کمک کن. همه یه خوشی هاش رو کرده دیشب اون وقت الان برگشته میگه من زن نگرفتم که...الله اکبر خدایا... چی کار کنم؟ من..من نمی تونم باهاش کنار بیام. دوسش ندارم. علاقه ای به این روابط ندارم. خدایا... کمکم کن.

غمگین به خونه نگاه می کنم. خونه ای که الان یه میم مالکیت بهش اضافه شده! اما واقعا نمی خوامش. کاش می شد این میم رو به صاحب اصلیش برگردونم و خودمم برگردم به اون قدیم ها. به  اون روزهایی که هنوز بچه بودم و هیچی نمی فهمیدم. یا به اون دوران هفده سالگیم که درگیر درس و کنکور و دانشگاه بودم. یعنی میشد؟ میشد برگردم؟ نه...می دونم که نمیشه این ها فقط خیال های خامه... الان فقط باید منتظر بشینم تا یه روز بیدار بشم و ببینم همه چیز خواب بود؛ همه چیز یه شوخی بود و  تموم شد. اما ....

از جام بلند میشم. بطرف اشپزخونه میرم. با درد شدیدی که توی دلم می پیچه جیغی می زنم و روی زمین می شینم. درد وحشتناکی بود. واقعا وحشت ناک... به سختی بعد از ده دقیقه که درد اروم تر شد از جام بلند میشم و کتری رو می زارم. یه مسکن از توی کابینت ها پیدا می کنم و می خورم. نه یکی کمه دردم خیلی زیاده...دومین مسکن رو هم می خورم. بازم اروم نمیشه. سومی رو هم می خورم. بازم... چرا؟ چرا توی اون لحظه نمی فهمیدم که یکم طول می کشه تا درد اروم بشه؟ چرا نمی فهمیدم که طول می کشه تا مسکن اثر کنه! نمی دونم شاید چون از نظر روحی اصلا توان فهمیدن نداشتم! اره شاید برای همین بود که اون روز کارم به بیمارستان کشید. شاید بخاطر همون بود که اون شب، شب بدی بود. شاید چون عصبانیش کرده بودم؟ شاید چون سر لج افتاده بود. شاید هم چون فکر می کرد می خواستم خودکشی کنم. اما نه هیچ کدوم نبود...من فقط درد داشتم و توان فهم نداشتم. تقصیر خودش بود که صبح تنهام گذاشت...تقصیر خودش بود که همه چیزم رو ازم گرفته بود و رهام کرده بود. انتظار داشت الان خوب باشم؟ انتظار داره الان برم کنارش بشینم؟ نه من اصلا انتظار ندارم که انتظاراتش رو براورده کنم. امید وارم اونم همین طور مثل من فکر کنه.... انتظار بی خود از یه ادم نابود شده نداشته باشه. اونم با اون کتک هایی که بهم زده....

باز وارد اتاق میشه و کنارم روی تخت؛ با عصبانیت دراز می کشه. نه من دیگه نمی تونم. بازم؟ نه...

از جام بلند میشم و به طرف سالن می رم. روی مبل سه نفره دراز می کشم. سایه اش رو روی بدنم حس می کنم. چشم هام رو می بندم. عصبی بالای سرم ایستاده بود. 

- بلند شو بیا توی اتاق.

- نمی خوام. نمی تونم.

- دارم می گم بلند شو بیا توی اتاق زهرا با اعصاب من بازی نکن.

- نمی خوام. دارم می گم نمی تونم. نمی خوام.

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت چهار#

اره این بار دیگه نباید سکوت می کردم. من که اب از سرم گذشته بود. چه یک وجب چه صد وجب...

عصبی فریاد می کشه.

- منم نمی خوام، منم نمی تونم، اما الان هر دو این جاییم. تا کی می خوای این جوری باشی؟ الان چهار ماه از عقدمون گذشته و تو هر روز نشستی گریه می کنی. منم تو رو نمی خوام منم راضی به این ازدواج نبودم. اما الان این جاییم. پس اون هیکل نحست رو بلند کن و گمشو توی اتاق تا بازم مثل سر شبی کتک نخوردی.

اشک هام بیشتر شدت می گیرن. چرا؟ چرا اون بغره بکشه اما من نتونم؟ جیغ می کشم و میگم:

- حالا تو گوش کن. اگر نمی خواستی چرا چیزی نگفتی؟ ها؟ چرا هیچ زری نزدی؟ من دختر بودم کاری از دستم بر نمیومد اما تو چی؟ د لعنتی جواب بده تو که مردی و این قدر ادعا داری چرا؟ نکنه فقط زورت به من می رسه؟

عصبی و غمگین بهم خیره شد. آروم گفت:

- چون منم مشکل داشتم... شک نکن اگر سالم بودم تن به این ازدواج نمی دادم...

شکه بهش خیره میشم. چه مشکلی؟ خدایا این اجبار برام بس نبود؟! الان یه مشکل دیگه هم بهش اضافه کردی؟

آروم و با لکنت میگم:

- چچ...چه..مشکلی؟

سرش رو پایین میاره و کوتاه بهم نگاه می کنه. نگاهش رو ازم می گیره و میگه:

- من...من مشکل ژنتیکی....دارم!

دنیا انگار کاملا توی اون لحظه روی سرم خراب شد. تموم وجودم گوش شده بود و به درستی اون کلمات رو حظم کرده بود. نه دیگه نه... دیگه توان ایستادن و مقاومت ندارم... خدایا! چرا؟ من..من خیلی از آرزو های جوانیم رو از دست دادم. اما این یکی... این یکی خیلی بیشتر از حد انتظارم بود! خدایا...

یعنی دیگه هیچ وقت نمی تونم بچه دار بشم؟ یعنی دیگه نمی تونم اون احساس مادر بودن رو داشته باشم؟ اره دیگه هرگز نمی تونم مادرانه هایی رو که مادر ها ازش حرف می زنن رو درک کنم. نمی تونم لذت بچه دار شدن رو بچشم و نمی تونم حس صدا زده شدن توسط بچه ام رو داشته باشم... خدایااا مگه من چیکار کردم؟ چی کار کردم که باید این قدر زجر بکشم؟ این قدر تاوان بدم! اخه چرا؟ چرا؟ صدای هق هق هام این بار بلند تر از قبل به گوش می رسن. روی مبل نشستم و زار می زنم. محمد به طرفم میاد و کنارم روی مبل می شینه. دستش رو روی شونه هام می زاره. با برخورد دست هاش تموم بدنم می لرزه. صدای غمگین و آرومش به گوش می رسه. چیزی میگه که دیگه توان کنترل خودم سخت بود...

- نمی دونستم نمی دونی! فکر می کردم خبر داری. اخه پدر و مادرم به پدرت گفته بودن و پدرت هم گفته بود دخترم می دونه و موافقه....

با تموم شدن حرفش سریع از جام بلند میشم. شکه بهش نگاه می کنم و با جیغ میگم:

- چی؟ داری میگی پدرم می دونست؟ پدرم می دونست ممکنه هیچ وقت مادر نشم و بهم نگفت؟ جدی؟

جیغ می کشم و این بار کامل می شکنم. دیگه چرا؟ روی زمین فرود میام و زار می زنم. اخه چرا؟ این قدر ابروش براش مهم بود که حاضر شد این جوری دخترش رو بده بره؟ که حاضر شد دخترش هیچ وقت طعم مادر شدن رو نچشه؟ اخه چرا؟ خدا یااا

باشه حالا که این قدر ابروت برات مهمه منم اون رو ازت می گیرم. ابروت رو می برم و...نه خدایا اون پدرمه! زهرا داری چی میگی؟ چرا؟ اون بازم پدرته، نمی تونم.. اره نمی تونم... 

محمد از جاش بلند میشه. بهم نگاه می کنه. هه حتما داره با خودش میگه چه دختر بدبختی...

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت پنج#

اروم میگه:

- اگر می خوای این زندگی ادامه داشته باشه...توی اتاق خواب منتظرتم....هرچند اگر نیای بازم این زندگی مشترک ادامه داره... اما هرچند اون وقت دیگه نمیشه بهمون گفت زن و شوهر...

به طرف اتاق میره. واردش میشه و در رو می بنده. هه اگر برم هم چی میشه؟ به چه امیدی برم؟ می دونم که دیگه هرگز قرار نیست بچه دار بشم...پس چه فایده؟ نمی تونم... هه من رو باش فکر می کردم ممکنه از اون شب هم... اما، خدایا من خیلی از آرزو های جوونیم رو از دست دادم اما هیچ وقت فکر نمی کردم این یکی رو هم از دست بدم. پس دیگه به امید چی زنده بمونم؟ ها؟ خدایا داری باهام چی کار می کنی؟ اخر این راه بکجا ختم میشه؟ 

  روز ها پشت سر هم می گذشتن. اون شب من به اتاق مشترک نرفتم و روی مبل خوابیدم. از فرداش دیگه هیچ کدوم مون کاری بهم نداشتیم. محمد صبح ها ساعت شیش از خونه بیرون می رفت و شب ساعت هشت بر می گشت. باهم شام می خوردیم و اون می خوابید. منم اوایل گریه می کردم اما الان دیگه نه. برام عادی شده انگار یه روزمرگی شده واسم. دیگه باهاش بحث نمی کنم. از خدا گله نمی کنم. کلا یه ادم اروم و ساکت شدم. مامان و بابا دیگه از اون روز بهم زنگ نزدن. حتی خونه امون هم نیومدن. نمی دونم ناراحتن یا زیادی خوشحالن که حتی احوالم رو هم نمی پرسن! هی خدا... نمی دونم ولی دیگه واسم مهم نیست. خسته شدم از بس توی این شیش ماه گریه کردم. دیگه هرچی قرار بود بشه شده بود. چهار ماهش رو که زار زدم تا جلوی اون اتفاق رو بگیرم. اما فایده ای نداشت. بعدش هم که دو ماه طول کشید تا با اون قضیه مادر نشدنم کنار بیام.. بلاخره تونستم با خودم و این زندگی کنار بیام اما... این دیگه زندگی نیست... نه نیست. زندگی ای که شوهر بیاد بهت بگه من می خوام یه زن دیگه بگیرم و تو بگی برو بگیر زندگیه؟ نه نیست. هر چند من ناراحت نیستم. چون واقعا علاقه ای بهش نداشتم. وقتی اون حرف رو زد کاملا خنثی بهش نگاه می کردم. برام مهم نبود. گویی که هر روز منتظر بودم تا اون حرف رو بزنه. خب منم خوشحال بودم. برام بهتر بود که اون هر روز نیاد خونه و بهم نگاه کنه و زیر نگاهش معذب باشم. بلاخره اونم مرد بود. هر چند مشکل داشت اما مرد بود و ....

درسته زنش بودم و نباید جلوی من می گفت که می خوام یه زن دیگه بگیرم اما مهم نبود بلاخره منم براش زن نبودم. بیشتر انگار یه همخونه بودم... با صدا زده شدنم توسط محمد از فکر بیرون میام. بهش نگاه می کنم. کنار اپن ایستاده بود و در حالی که داشت بهم نگاه می کرد مضترب پاش رو روی زمین می زد.

- بله؟

- ام...می خوایم، فردا عقد کنیم و .... توهم باید باشی تا رضایت بدی.

سرم رو پایین میارم و همون طور که از پشت میز ناهار خوری بلند میشم تا چای برای خودم بریزم میگم:

- چرا؟ مگه جزو قانون نیست که اگر زن به وظایف خودش بعنوان همسر عمل نکنه مرد می تونه بدون اجازه زن دوم بگیره؟ درضمن من که قبلا اجازه دادم!

من منی می کنه و میگه:

- خخ..خب اره..اما..

دست از ریختن چای می کشم و به طرفش بر می گردم. بهش نگاه می کنم.

- چی می خوای بگی محمد؟

پوفی می کنه و میگه:

- مهسا..مهسا می خواد با اجازه ی تو باهام عقد کنه. 

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت شیش#

ابرویی بالا می اندازم.

مگه بهش نگفتی؟

- چرا گفتم...اما فکر می کنه تو راضی نیستی.

لبخندی می زنم. بلاخره اونم زن بود... خواستم بگم باشه میام؛ اما برای یک لحظه یه چیزی توی ذهنم جرقه زد!

- محمد؟

- بله؟

- وقتی ازدواج کردین قراره کجا زندگی کنین؟

- خب...قراره بیارمش همین جا...و...

پوزخند می زنم. چه انتظاری داری زهرا؟ انتظار داشتی ببرتش یه خونه دیگه؟ و تو این جا تنهایی زندگی کنی؟ عمرا...

- راستش قرار بود بهت بگم زهرا... اینکه...

نفس عمیقی می کشم و میگم:

- محمد من تنها به یه شرط رضایت میدم.

متعجب و با استرس بهم نگاه می کنه. محمد هم دیگه ادم صابق اون اوایل نیست. اونم عوض شده. دیگه تعصبی روی من نداره. دیگه نمی زنتم در واقع اصلا دیگه من رو بعنوان زنش نمی بینه... 

- همراهم بیا خونه ی ما؛ به خانوادم بگو می خوای زن بگیری و می خوای من رو طلاق بدی. اون وقت منم قبول می کنم و رضایت میدم

محمد ساکت به دیوار روبه رو خیره میشه. انگار داره فکر می کنه. شونه ای بالا می اندازم و چایم رو می ریزم و باز پشت میز ناهار خوری می شینم. اروم فوتش می کنم. بلاخره صداش در میاد.

- باشه. پس همین امشب بریم. چون فردا وقت محظر رو گرفتم.

سری تکون میدم.

- باشه.

اونم سری تکون میده و بطرف سالن میره. تلویزیون رو روشن می کنه و مشغول دیدن فیلم میشه. به ساعت نگاه می کنم. ساعت هشت و نیم شب بود! اروم چایم رو می خورم. زهرا بلاخره می تونی ازاد بشی. بلاخره می تونی از این خونه بیرون بری....

  چی بهتر از این بود که بلاخره می تونستم از این قفس رها بشم؟ هیچی بخدا هیچی...با ذوق، بعد از خوردن چای، از جام بلند میشم و به طرف اتاق کنار اتاق مشترک میرم. از اون شب تموم وسایلم رو انتقال دادم به یه اتاق دیگه، اون جوری رسما اعلام کرده بودم که به عنوان شوهر قبولش ندارم...

خیلی خوش حالم! با ذوق تموم لباس هام رو جمع می کنم و توی همون چمدونی می زارم که موقع اومدن همراهم اوردم. حدود نیم ساعت بعد اماده توی سالن ایستاده بودم. محمد هم اماده بود. از اتاق بیرون اومد و بهم نگاه کرد. سری تکون داد و به طرف در رفت. برای اخرین بار به خونه نگاه کردم. خونه ای که بلاخره بعد از دوماه که انگار ده سال برام گذشت ازش جدا می شدم. دیگه تمومه تموم! از در بیرون میرم و در رو می بندم. برای اخرین بار هم به در نگاه می کنم و سوار ماشین میشم. با خوش حالی و ذوق به در که باز میشد خیره بودم. بلاخره تمومه ....

محمد نیم نگاهی بهم کرد و گفت

- این قدر از اینکه قراره طلاقت بدم خوشحالی؟ 

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت هفت#

با خوشحالی میگم:

- آره. حس خیلی خوبی دارم. بلاخره می تونم به خود صابقم برگردم. هرچند... زیاد هم مثل قبل نمیشه...

آهی می کشم. می دونم که از این به بعد دیگه زهرا دختر محسن نیستم، الان زهرای مطلقه ام که شوهرش برای اینکه با زن دیگه ای ازدواج کنه؛ طلاقش داده. هرچند مهم نیست برام، اون ها که دارن مثل من زجر نمی کشن. اون ها توی خونه نشستن و فقط پشت سر بقیه حرف می زنن. این منم که دارم زجر می کشم. خدایا ممنون. ممنون که کاری کردی از این زندان، از این قفس خلاص بشم. ممنون که نزاشتی شیشه درونم کامل فرو بریزه...

- ام...زهرا!

بهش نگاه می کنم. چرا این قدر استرس داره؟!

- چی شده؟ 

- امم...خب...ا..اصلا هیچی!

متعجب نگاهش می کنم. شونه ای بالا می اندازم. به من چه! لابد مهم نبود وگرنه که خودش می گفت... الان مهم اینه که من دارم بر می گردم خونه، خونه ای که تموم ساکنانش حتی یه خبر هم توی این دو ماه ازم نگرفتن! نمی خوام برگردم اون جا، کاش جایی رو داشتم که برم... اما متاسفانه هیچ کجا رو ندارم! هی.. 

اشکالی نداره. بزار ببینم قیافه بابا بعد از شنیدن طلاق دخترش چجوری میشه! خیلی می خوام ببینمش، اینکه متاسفه که چرا دخترش رو این جوری بد بخت کرد یا بازم بهم توسری می زنه که نتونستی از پس یه مرد بر بیای و به هیچ دردی نمی خوری؛ ببین چقدر بی عرضه بودی که حتی نتونستی شوهرت رو نگه داری...  

***

بلاخره بعد از بیست دقیقه به خونه رسیدیم. از ماشین پایین اومدم و با ذوق و کمی استرس زنگ خونه رو زدم. بلافاصله در باز شد! چی؟ یعنی نپرسیدن کیه؟ متعجب وارد شدم. محمد هم پشت سرم وارد شد. اروم کفشم رو بیرون اوردم و وارد سالن شدم. خونه خالی بود! بیشتر متعجب شدم یعنی چی؟ چرا کسی نیست! به محمد نگاه کردم. اون چرا این قدر عرق کرده!؟ خدایا این جا چه خبره؟

مامان از پله ها پایین اومد و بهم نگاه کرد. جلوم ایستاد و با بغض گفت:

- دخترم... مارو ببخش.

شکه و متعجب بهش نگاه کردم. بلاخره گفته بود! ما رو ببیخش! یعنی بابا هم پشیمون بود. 

اشک توی چشم هام حلقه زد. وای خدا... چقدر تشنه ی مبهت بودم. چقدر منتظر بودم و بلاخره او........

شکه به پله ها خیره شدم! زیبا با لباس شیک مجلسی پایین اومد! ابرو هاش رو برداشته بود و انگار خبری بود! حتی این رو هم بهم نگفته بودن! خدایا... شکه بهش نگاه می کردم. خوشحال جلو اومد و روبه روم ایستاد. غمگین بهش نگاه کردم. هم خوشحال بودم که داره ازدواج می کنه هم ناراحت که چرا کسی بهم نگفته بود! آروم نگاهم رو از نگاه شادش گرفتم و در آغوشش کشیدم. زمزمه کردم.

- آبجی، چرا بهم نگفتی؟ مبارک باشه.

از آغوشم بیرون میاد و خوشحال میگه:

- مرسی آبجی. تو رضایت میدی؟

متعجب بهش نگاه می کنم. چرا من باید رضایت بدم؟ اون عروسه! خطاب بهش متعجب میگم:

- زیبا تو عروسی من چرا رضایت بدم آبجی؟ هرچند از دستت ناراحتم که بهم....

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت هشت#

وسط حرفم می پره میگه:

- بهش نگفتی؟

متعجب رد نگاهش رو می گیرم. خطاب به کی داره حرف می زنه؟ سرم رو بر می گردونم تا ببینم با کی داره حرف می زنه که....محمد! مگه محمد چی رو باید بهم بگه؟

به زیبا نگاه می کنم.  خیره بهش زل می زنم که صدای محمد توی گوشم اکو میشه.

- نشد بگم!

چی رو نشد بهم بگه؟ خدایا چی شده؟ زیبا بهم نگاه می کنه و به طرف محمد میره. دست های محمد رو می گیره و کنارش می ایسته و بهم نگاه می کنه. نگاهم خیره اون لبخند روی لب هاش می افته! می خنده! 

- زهرا...من و محمد می خوایم باهم ازدواج کنیم. تو که زن واقعیش نیستی آبجی! من خیلی دوسش داشتم. از همون روزی هم که اومد خاستگاری واسه من اومده بود اما بابا اجازه نداد و گفت تو بزرگ تری و اول تو باید....

دیگه صدا ها رو نمی شنیدم. تموم شد! نه تموم نشد همه چیز تازه شروع شده بود. اخه چرا؟ چرا باهام این جوری می کنی خدا؟! روی زمین فرود میام. سرم گیج میره. زیبا رو می بینم که محکم به صورتم می زنه اما چرا دردی رو حس نمی کنم؟ مامان بلند میشه و به جایی می دوه... کجا رفت؟ الان هم من رو نمی خواد؟ پس اون باعث و بانی این بدبختی من کجاست؟ کوش؟ الان کجاست! چرا نمی تونم گریه کنم؟ چرا نمی تونم جیغ بزنم؟ انگار دارم خفه میشم. انگار....

(سوم شخص)

گاهی این قدر بهت فشار میاد، که با کوچک ترین برخورد سنگ از هم می پاشی! درست مثل لیوان شیشه ای! لیوانی که ساعت ها آب جوش رو در خودش نگه داشته بود و ناگهان آبی سرد درونش می ریزه! لیوان، از هم می پاشه. نابود می شه و دیگه فایده ای نداره... آدم ها همین همین طورن، درست مثل همون لیوان خورد میشن، تیکه تیکه میشن و دیگه مثل سابق، آدم نمیشن. دلم براش می سوزه. همون دختری که الان یه ماه که روی تخت بیمارستانه و  هنوز بیدار نشده. دختری که زهرا صداش می زنن. توی این یه ماه تموم مدت مادرش بالای سرش نشسته بود و گریه می کرد. پدرش رو هم دیدم! انگار صد سال پیر شده بود. عذاب وجدان پیرش کرده بود؛ هر چند عذاب وجدان همه رو پیر می کنه...

بال هام رو باز می کنم و به طرف پنجره ی اتاق زهرا پرواز می کنم. روی طاقچه بیرونی پنجره می شینم و به صحنه ی رو به روه خیره میشم. 

مامانش دست هاش رو گرفته بود و داشت مثل همیشه گریه می کرد. پدرش به دیوار تکیه داده بود و به سقف خیره بود! خواهرش و شوهر خواهرش هر دو گوشه ای ایستاده بودن و بهم نگاه می کردن. غمگین بودن و انگار عذاب وجدان دست از سر اون ها هم برنداشته بود! کنجکاو شده بودم. مگه چی کار کرده بودن؟ چی شده بود که عذاب وجدان باهاشون این جوری تا کرده بود؟ حواسم به در اتاق جلب میشه. مردی سفید پوش وارد میشه. به طرف زهرا میره و بعد از دیدن زهرا، شروع به حرف زدن می کنه. گوشم رو نزدیک می برم تا حرف هاش رو بفهمم.

- متاسفم. دختر تون وارد کمای نباتی شده...

متعجب بهشون نگاه می کنم. چرا جیغ می کشن؟ وا مادرش چرا غش کرد؟ چیشد؟ پدرش جلو میاد. خطاب به دکتر میگه:

- آ..آقای ..دکتر... منظورتون اینه که....ت..توی کما...رفته؟ د..دیگه بر نمی گرده؟

دکتر سری تکون میده.

- بله متاسفانه. دخترتون بیشتر از یه ماه که بی هوشن، الان هم وارد کمای نباتی پایدار شدن.توی کمای نباتی فقط سیستم تنفسی، گردش خون و چرخه‌های خواب و بیداری هم چنان پایدار اند ولی بیمار دیگه متوجه چیزی نیستن. متاسفم که این رو میگم اما، احتمال برگشت این افراد خیلی کمه... بهتره که ....

خدایا چرا من نمی فهمم چی شده؟ یعنی مرده؟ یا...صدای فریاد پدرش توجه ام رو جلب می کنه. بغره می کشه و رو به آسمون میگه:

- خدا! چطوری ازش طلب بخشش کنم؟ چی کار کنم؟ خدایا. چرا با بچه ام این جوری کردم؟ چرا؟ لعنت بهم، لعنت بهم که دخترم رو دستی دستی کشتم..خدایا... خدایا... چی کار کنم؟ چرا، چرا باید حرف مردم واسم مهم می بود؟ چی شد که این جوری شد؟ اخه چرا؟ این چه غلطی بود کردم؟ خدا...

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت نه#

مرد با سوزنی که توی دستش زدن آروم شد و دیگه خودش رو نزد! در واقع کلا بی هوش شد. مرد های سفید پوش بلندش کردن و از اتاق بیرونش بردن. خواهرش روی زمین افتاده بود. جیغ می زد و گریه می کرد. 

- خدایا این چه کاری بود با خواهرم کردم؟ خدایا چجوری ازش طلب بخشش کنم حالا؟ خدایا...

اونم خودش رو می زد.یعنی چی شده؟ چی کار کردن؟ به شوهر نگاه می کنم. اونم شکه به زهرا خیره بود و اشک هاش از چشم هاش می چکیدن. به مادرش نگاه می کنم. مادری که هنوز روی تخت بغلی بی هوش بود و بهش ده تا چیز وصل کرده بودن. نمی فهمم چی کار کردن که مستحق همچین عذابی ان؟!

***

امروز هوا ابریه. انگار قراره بارون بباره. ولی چه عجیب! بارون اونم توی تیر ماه؟! مثل همیشه بازم پشت پنجره اون اتاقم. اتاقی که خیلی برام جالبه. شیش ماه گذشته و زهرا هنوز روی اون تخت خوابیده. پدرش هر روز میاد و به دیوار تکیه میده و بهش خیره میشه. مادرش هم هر روز کنارش می شینه و گریه می کنه. دست هاش رو می گیره و ازش طلب بخشش می کنه. خواهرش هم هست. اما شوهرش دیگه نمیاد. در واقع با اون کاری که کردن، خواهرش هم نباید میومد. الان دیگه فهمیدم چی شده... فهمیدم که چطور شوهر زهرا با خواهرش نقشه کشیدن تا به دروغ به زهرا بگن شوهرش عقیمه، تا زهرا رضایت بده شوهرش با زن دیگه ای ازدواج کنه! از دنیای آدم ها متنفرم. دنیایی که حتی خواهر و خواهر بهم رحم نمی کنن. دنیایی که پدر به دخترش گوش نمیده. دنیایی که به خاطر حرف آدم هاش زندگی بقیه نابود میشه. دنیایی که دیگه نمی خوام توش بمونم.

باز به آسمون خیره میشم. آسمونی که با رعد و برق هاش نشون میده آماده ی باریدنه. بال هام رو باز می کنم تا زیر درختی پناه بگیرم که صدای بوق ممتدی توی گوشم مانع از رفتنم میشه. به طرف اتاق بر می گردم. مادر و پدرش جیغ می کشیدن و خواهرش شکه به تخت نگاه می کرد! چی شد؟ آدم های سفید پوش که بهشون پرستار می گفتن وارد اتاق میشن. همه دورش رو می گیرن. مادر و پدر و خواهرش رو از اتاق بیرون می کنن. لباس های زهرا رو پاره می کنن و وسیله ای رو روی بدنش می زارن. با هر برخورد اون وسیله زهرا بالا و پایین می پره. ده بار تکرار می کنن اما... دکتر دست از تقلا بر می داره و غمگین چیزی به پرستار میگه:

- زمان مرگ، جمعه ساعت هفت و نیم بعد از ظهر!

شکه بهشون خیره میشم. جدی؟ یعنی زهرا مرد؟ ج..جدی؟ مادر و پدرش وارد اتاق میشن. جیغ می کشن و روی زمین می افتن. پرستار ها پارچه سفیدی روی صورت زهرا می کشن و از اتاق بیرون می برنش. مادر و پدرش دنبالش می رن. انگار نمی خوان بزارن بچه اشون رو با خودشون ببرن. اولین قطره بارون روی بالم می چکه. شکه به آسمون خیره میشم. زهرا! با اینکه هیچ وقت بهوش ندیدمت اما عجیب به دلم نشسته بودی... حس می کردم توی اون لحظه قطرات باران همون اشک های زهرا بودن! دلگیر بودم و خوشحال، دلگیر از رفتنش و خوشحال از رها شدنش... 

انگار اونم یکی از همون شیشه هایی بود که دیگه توان مقاوت نداشت...مثل لیوانی که خورد میشه. زهرا الان درست مثل اون لیوان بود. لیوانی از جنس شیشه، همچون شیشه ای شکسته....    

 

سادات: آدم ها هم یک روز می میرن. هممون می میریم. پس بیاید جوری رفتار کنیم که پشیمون نشیم؛ جوری زندگی کنیم که حسرت نخوریم؛ جوری نه بگیم که حسرت نه گفتن رو نخوریم و جوری تصمیم بگیریم که عاقبت، به دست عذاب وجدان نیافتیم...

امیدوارم همه قدرت نه گفتن رو داشته باشن. امیدوارم اگر الان مادر یا پدری هستید برای بچه هاتون درست تصمیم بگیرید. لطفا فکر غرورتون نباشید؛ لطفا فکر حرف مردم نباشید؛ مردم حرف می زنن و میرن. شمایید که می مونید و پای کار هاتون می سوزید... و اون وقت پشیمونی فایده نداره. میشه مثل شیشه شکسته، شیشه ای که خورد شده و دیگه نمیشه سرهمش کرد...توی این داستان همه مقصر بودن. از زهرا گرفته تا محمد و مادرش و پدرش و زیبا...زهرا نه نگفت؛ محمد دروغ گفت، زیبا خیانت کرد، مادر سکوت کرد و پدر حرف مردم رو گوش کرد...پس بیاید ما این جوری نباشیم. خیلی ها هستن که بخاطر حرف مردم، زندگیشون تباه میشه. پس لطفا، بیاید ما این جوری نباشیم! 

ممنون از تموم کسانی که خوندن و همراهی کردن و بچه هایی که نقد کردن. تا داستان دیگه خدانگهدار...

آیدی پیج اینستای نوسنده: fateme.s.hasheminasab.exo.l

 

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

تکمیل شده. @مدیر انتقال

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...