رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان ماژور | سادات82 کاربر انجمن نودهشتیا


سادات.82
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • طراح گرافیک

داستان: ماژور

نویسنده: فاطمه السادات هاشمی نسب

ژانر: تراژدی، اجتماعی

خلاصه: هر وقت از دردهایم می گفتم، آدم هایی پیدا می شدند تا آن جمله فلسفی را به زبان بیاورند...

درک می کنم!

اما نه، شما ها هیچ وقت درک نمی کنید و نخواهید کرد، اگر درک می کردید، من الان این گونه پریشان و دیوانه نبودم! مقصر اصلی این حال من، شماهایید...

درد و رنج و عذابی که در آن غوطه ورم، از صدقه سری شماهاست... ببینید، من رو ببینید و از حاصل کارها و رفتار هاتون خوشحال باشید...

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

مقدمه:

آدمای عادی شرایط خاص من رو درک نمی کنند...

درد و رنج های روحی من رو درک نمی کنن...

از کنارم می گذرند و پوزخندی می زنن...

دیوانه است!

نه! من دیوانه نیستم...

تنها روحی ام که در جسمی سرگردان...

اسیر فکر های پوچی شده ام که تنها مقصرش...

باور های بی خود شماهاست...

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت یک#

مرد از ته راهرو فریاد می زند:

- بگیریدش بگیریدش الان خودش رو می کشه...

پرستار ها به طرفش حجوم می برند و دست هایش را می گیرند. اما او همچنان به کارش ادامه می دهد...

محکم سرش را به دیوار می کوبد، تمام سرش غرق در خون شده است و او، نکند درد را حس نمی کند؟

دو پرستار مرد، دستانش، که روی دیوار بود را می گیرند و دو مرد دیگر پاهایش را؛ پرستار پنجم سرنگ بزرگی را سریع به دستانش تزریق می کند، پسر... آرام می شود و بی حال روی دست آن ها جان می دهد. همه نفس آسوده ای می کشند و او را روی برانکارد می گذارند. پسر چشم هایش هنوز باز است اما چرا گریه می کند؟ مگر می فهمد؟ او درد را حس نکرد، پس چطور می تواند گریه کند؟ غمگین و با چشمانی اشک الود به سقف در حال حرکت خیره می شود و ارام ارام پلک هایش سنگین می شوند. به احتمال، آن دارو اثر خود را تحمیل کرده است.

پرستار ها باری دگر او را بلند می کنند و روی تخت خودش می گذارند. دست ها و پاهایش را با بند های چرمی که کنار تخت نصب شده است، می بندند و سرنگ ها را بار دیگر بهش وصل می کنند و بلاخره، از اتاق بیرون می روند. اما در را چرا نمی بندند؟

به پسر نگاه می کنم... پسری که انگار بیست سال بیشتر ندارد اما چرا اینجا هست؟ پسری که انگار بیشتر از بیست سال عمرش، سختی کشیده است... چرا که چهره اش، چین و چروک های صورتش و زخم های سرش با سنش، همخوانی ندارند... او کیست؟ چه اتفاقی برایش افتاده است که اینگونه، در این جهنم اسیرِ جهنمیان شده است؟

دست هایش پر از زخم هستند، لب هایش ترک خورده اند و موهایش، بلند شده اند... این چه وضعیت اسف باریست که او دارد!... لب هایش غرق در خونی اند که حاصل ضربه های خودش به دیوار است. خون های خشک شده، بیشتر از قبل روی لباس آبی کمرنگ تیمارستانیش، خودنمایی می کنند...

تیمارستان! جایی که حتی با شنیدن اسمش، آدم هایش را نمی خواهی ببینی، دیوانه های انتحاری و جنون آمیز، مردنشان بهتر از زنده بودنشان است...

جسم زنده ی شان، تنها شیعی اضافه، در کره خاکی است و بس! آدم هایی حقیر و بدرد نخوری که فقط می خورن و فریاد می زنند، حتی بعضی از مردم، معتقد هستند باید تمام تیمارستان ها جمع بشوند، چرا که زمین ها را الکی اشغال کرده اند.

نظر شما چیست؟ باید تمام دیوانه ها بمیرند؟ کشته بشن و قتل عام، چون دیوانه اند؟ فراموش نکنیم که همین دیوانه ها، روزی انسان های این جامعه بودند... اما چه شده که به این جا رسیده اند، خود قصه ای دارد...

تئوری ای هست که آدم های دیوانه، از نظر آدم های عادی تنها دیوانه بنظر می رسند و در واقع، آنها دنیا را با دیدی متفاوت می بینند که ما، یعنی انسان های عادی قادر به درک و دیدنش نیستیم.

برای همین است که دیوانه خطاب می شوند. دیوانه! یعنی چه؟ ناتوان در درک؟ ناتوان در فهم مسائل؟ یا ناتوان در عقل؟ به راستی که معنای این کلمه ی دیوانه کدام است؟

ویرایش شده توسط سادات.۸۲

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت دو#

ما دیوانه ایم، یا دیوانگان؟ دیوانگان دیوانه نیستند و ما دیوانه ایم؟ نظرات و دید ها متفاوت هستند... نظریه ها واقعیست، در دید ما آنها دیوانه اند و در دید آنها، ما دیوانه ایم! به راستی کدام؟ من دیوانه ام؟ یا او دیوانه است؟ دنیا مگر چگونه است؟ چه دید دیگری دارد؟ اصلا به ناگاه سئوالی برایم پیش آمد! من کیم؟ این جا کجاست؟

بهش فکر کن، دنیا رو از وقتی به دنیا آمدی بهت نشون دادند، نکند آن چیزی که می بینم تنها تلقین هایی باشند که افراد دیگر روی من پیاده کرده اند؟ نکند من عروسکی خیمه شب بازی، در دست آنها باشم؟ وای بر آنها که اگر واقعا چنین باشد، در تمام عمرم، دنیایم به نابودی رفته است و من... ندانسته با آن همراه بوده ام!

چگونه بفهمم دنیای واقعی چگونه است؟ اینترنت؟ نه! آن هم ساخته دست انسان هاست، پس با چه اطمینانی تمام این مدت سئوال هایم را ازش پرسیده ام؟

یعنی تمام آنها را هم بهم تحمیل کرده اند؟ از کجا واقعیت را بفهمم؟ از تلویزیون؟ نه! آن هم ساخته دست انسان هاست و نکند آن هم تمام مدت من را تحت کنترل داشته است؟ از کجا بفهمم؟ برنامه های ارتباطی؟ نه! آنها هم دست انسان ها هستند!

وای بر من، تمام مدت تحت کنترل اطرافیان بوده ام و همچون حیوان، تنها خوشحال مطیع آنها بوده ام، مطیع تحمیل هایشان، مطیع نظراتشان و مطیع عقایدشان! پس من اینجا حق انتخاب ندارم؟ من اختیاری ندارم؟ نه! صبر کن! اگر من تحت کنترل آنها بوده ام، پس مطمئنن آنها هم تحت کنترل افراد دیگری بوده اند! وای بر من! آدم ها کنترل شونده اند! چرا؟ کی دارد ما را کنترل می کند؟

 ابر قدرت ها؟ کسانی که مقام دارند؟ همان کسانی که اگر ما نبودیم، آنها هم آنجا نبودند؟ نه، تحمیل هایشان تاثیر داشته است، لعنت! من چی کار کرده ام؟ تمام آدم ها تحت کنترل بوده اند و ما، ندانسته، همچون حیوانی مطیع بوده ایم... به کجا پناه ببرم از دست این انسان ها؟ انسان هایی که به خودشان هم رحم نکرده اند و بشریت را تحت کنترل گرفته اند!

من وحشت کرده ام، به کجا پناه ببرم تا دگر بازیچه اعتقادات و نظرات آنها نباشم؟ تمام مدت همه دارند عقاید آن افراد را ندانسته تکرار می کنند، قوانین دنیا تماما تحت کنترل آنهاست... حتی نیروهای کشور ها! آنها کنترل کننده هستند و ما کنترل شونده! تمام آموزش های مدرسه، از ابتدایی تا دانشگاه، همه تحت کنترل آنها بوده است!

تمام چیز هایی که من ادعای دانستن آنها را دارم، بخواست آنها بوده است، اگر اراده کنند، می توانند تمام باور ها و دانسته هایم را از بین ببرند! من... من به حیوان دست آموز آنها تبدیل شده ام! از ابتدایی تا...

غذا هایی که می خورده ام، تمامش با اجازه آنها بوده است! کافیست نخواهند من غذا بخورم، تا تمام غلات را برایم حرام کنند! من، من مطیع آنها بوده ام! این دنیا، حتی این دنیا هم مطیع آن هاست... من... ما... و همه ی بشریت، در دست خود بشریت کنترل شده ایم!

آنها اگر نخواهند حقایق برملا شود، پس هیچگاه برملا نمی شود و من، این را نمی خواهم! من نمی خواهم حیوان دستآموز آنها باشم! به کجا فرار کنم وقتی حتی گوشی ام را هم آنها کنترل می کنند؟ به کجا فرار کنم وقتی عکس های خصوصی ام در دست آنهاست؟

من... من اسیر شده ام، آن هم بدجور... تمام زندگی ام تحت کنترل بوده است و من، تازه بعد از بیست سال، متوجه آن شده ام، دنیا تغییر کرده است، دید من تغییر کرده است و در حیرانم که چرا، بقیه درک نمی کنند؟ چرا متوجه نمی شوند که در دست بشریت تحت کنترل اند و همچون عروسکی خیمه شب بازی، بالا و پایین می شوند؟

چرا نمی فهمند آن فراز و نشیب ها، آن غم و شادی ها و آن پستی بلندی هایی که ازش به عنوان زندگی یاد می کنند، تنها خواسته های کنترل کنندهایشان است؟ چرا نمی فهمند که زندگی بدون کنترل شدن زیباست؟ چرا نمی بینند!

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت سه#

آنها که کور نیستند؟ نکند... دیوانه اند! نکند دیوانه شده اند و برای همان تن به اجبار و کنترل شدن داده اند؟ این جا چه خبر است؟ دنیا این گونه نیست ما... ما حیوانیم؟

ما... حیوان نیستیم، چرا که حیوان ها هم خودشان برای زندگیشان تصمیم می گیرند ولی ما، اختیاری حتی برای خوردن آب هم نداریم، اگر نخواهند آب بخوریم، کافیست آن دایره قرمز فلکه ی اصلی آب را قطع کنند و بگویند آب کم است! اگر نخواهند لباس بپوشیم، تنها کافیست لوازم مورد نیاز تولید را انبار کنند و بگویند گوسفند ها مرده اند و نخ نداریم! لباس نپوشید و مشکل شرعی ندارد!

اگر بخواهند ابروی مان را ببرند، تنها کافیست اطلاعات گوشی مان را بردارند و بگویند گوشی هک شده است و باز، یک بی گناه را هکر جا بزنند و خود را تبرئه کنند! حتی اگر بخواهند بمیریم، تنها کافیست ژنتیک ها را ادغام کنند و ویروسی بسازند و ظرف هر پنج دقیقه آدم ها را بکشند!

در انتها هم تقصیر قومی از ملیت ها بیاندازند و بگویند به دلیل تغزیه نا مناسب بوده است! گویی که حتی دانشمندان هم خنده شان می گیرد! تغذیه نا مناسب چگونه ویروس تولید می کند؟ لابد در داخل بدن خود به خود ویروس متولد می شود!

وای بر من! من این جا چه می کنم؟ من در این جهنم چه غلطی می کنم؟

نه نمی خواهم این جا بمانم، اما به کجا فرار کنم وقتی همه جا تحت کنترل است؟ حتی برق هم در دست آنهاست... بخواهند کور شوم خیلی راحت برق را قطع می کنند و من رسما بدون آنکه چشمانم مشکل داشته باشند کور خطاب می شوم...

دنیا، این گونه است! چرا تمام این مدت ندیده ام؟ من که کور نبوده ام! من که... خواب نبوده ام، پس چه شده است؟ در این جا چه می کنم؟

از امروز دیگر نمی گذارم من را کنترل کنند، از امروز دیگر نمی گذارم عروسک خیمه شب بازیشان باشم! نه من هم انسان هستم، حق زندگی و استقلال دارم! از خانه به بیرون میدم، باید بروم، به کجا نمی دانم اما می روم تا بلکه به مقصد نامعلوم خود برسم.

با شتاب در را باز می کنم، اما مردد به جلویم خیره می شوم و می ایستم! پس خانواده ام چه می شوند؟ بگذارم همان گونه همچون حیوان کنترل شوند؟ نه! آنها هم بازیچه دست بشریت هستند، از آن مهم تر خانواده ام هستند، پس... باید بیدارشان کنم، باید چشم هایشان را باز کنم، اری باید برگردم... این رسمش نیست...

با تردیدی حاصل از افکار خود، باز به خانه بر می گردم و در را آرام می بندم. باید با آنها حرف بزنم. آری به حتم می توانم بیدارشان کنم.

از داخل حیاط، وارد خانه می شوم و به طرف اتاق خود می روم. پدر هنوز از بانک، بازنگشته است، وقتی که باز گردد، با آنها حرف می زنم...

سری برای تایید حرف خود تکان داده و روی تخت خود دراز می کشم. نکند اتاقم دوربین داشته باشد! گوشیم کجاست؟ سرم را به اطراف می چرخوانم. گوشی را روی عسلی کنار تخت، پیدا می کنم. سریع از جای خود بلند شده و یکی از لباس هایم را که در کشو بود را برمی دارم و روی آن می اندازم، نمی گذارم دیگر من را بازیچه ی خود بدهید و کنترل کنید!

آری کور خوانده اید اگر فکر می کردید بعد از فهمیدنش می گذارم باز به تاختن بر روی من ادامه بدهید!

نصف عمرم را شماها هدر داده اید، دگر نمی گذارم زندگی ام را تباه کنید!

نگاهم را به اطراف اتاق می اندازم. کامپیوتر کنار کمد، توجه ام را جلب می کند! نکند آن هم کنترل می شود؟ آری دگر، تماما ساخته دست انسان است پس...

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت چهار#

نه من نمی گذارم باز کنترل شوم! نمی خواهم کنترل شونده باشم و بازیچه ی دست آنها!

سریع باز در کمدم را باز می کنم و تمام لباس ها را روی کامپیوترم می اندازم. تمامش را می پوشانم تا نکند دیدی به من و اتاقم داشته باشند. کور خوانده اید، حریف من نمی شوید... دیگر نه!

باز به اتاق نگاه می کنم. با دقت تمام اتاق و گوشه هایش را می گردم تا نکند مخفیانه قصد کنترلم را داشته باشند! باید همه چیز را چک کنم. نمی گذارم دگر به دست کنترل کنندگان بشریت، کنترل شوم!

در حال جستجو هستم، که زنگ در به صدا در می آید، گویی که پدر رسیده است! چقدر امروز زود آمده است! مگر هر روز راس هفت شب نمی آمد! پس چرا امروز ساعت دو آمده است؟ از پله ها، متعجب به پایین می دوم و وارد حال می شوم. پدر، روی مبل دو نفره نشسته بود و مادر، کنارش در حال ریختن چای بود! قدمی به جلو بر می دارم که نگاهم، به ساعت آویزان شده به دیوار می افتد!

ساعت هفت شب بود! شکه نگاهم را به پنجره هایی می اندازم که دیگر نوری به داخل نمی تابانند! ساعت دو بود! اما چرا هوا تاریک شده بود! نکند خورشید گرفته گی شده باشد؟ همانطور شک زده، قدمی با تردید به جلو بر می دارم و به پدر و مادر خیره می شوم. لبانم را لرزان با زبانم و آب دهنم خیس کرده و می گویم:

- کی شب شد؟ س... ساعت چنده؟

مادر متعجب بهم خیره می شود و می خندد! چرا می خندد؟ آیا سئوالم خنده دار است!؟

بعد از آنکه دل سیر می خندد، بلاخره آرام می گیرد و به سئوالم پاسخ، می دهد!

- وقتی از سر ظهر تا الان توی اتاقت هستی همین جوری میشه دیگه! ساعت هفته شبه نمی بینی پدرت تازه رسیده!

شکه چشمان متعجبم را به ساعت می دوزم. ساعتی که با هر بار حرکت ثانیه شمارش، مشت محکمی بر ذهنم می زند! ساعت هفت شب بود نه دو ظهر! من... من چی کار می کردم؟ توی اتاق، من... تنها چند لحظه داخل اتاق بودم اما گویی پنج ساعت گذشته است! نکند باز ندانسته کنترل شده ام؟

***

نکند باز بازیچه دستانشان شده ام؟ نه! نمی خواهم من نمی خواهم بازیچه باشم!

وحشت کرده بودم، با ترس به آنها نگاه می کردم، چرا خندانند؟ نکند خوشحالند از تحت کنترل بودنم؟ نه آنها نمی بینند! نمی فهمند و متوجه موقعیتی که در آن غرق شده اند، نیستند!

سریع و وحشت زده جلوی شان روی مبل تک نفره می نشینم و با لکنت خطاب به آنها می گویم:

- م... می خوام باهاتون حرف بزنم... من... ما...

پدر نگاه وحشت زده ام را در می یابد و نگران می گوید:

- امیر حسین! چی شده؟ چرا اینقدر مظطربی؟

وحشت، تمام افکارم را بهم ریخته بود، چگونه از دستشان فرار کنم؟ با پوشاندن کامپیوتر و گوشی، فایده ندارد باید فرار کنم، نمی توانم این جا بمونم. من نمی خواهم کنترل بشوم نه!

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت پنج#

نفس عمیقی می کشم تا اظطرابم را ارام کنم.

- باید یه چیزی بگم... ما.. ما داریم کنترل می شیم... دارن کنترلمون می کنن، ببینید اگر نخوان ما ببینیم برقمون رو قطع می کنن و...

تمام افکارم را برایشان به زبان آوردم، تمام عقایدشان را بهم زدم و افکارشان را شست و شو دادم، من تمام تلاشم را کردم اما...

پدر بعد از تمام شدن حرف هایم، قه قه می زد! مادر نیز از جایش بلند می شود تا چای دیگری بریزد! چرا؟ چرا برایشان مهم نیست؟ من... من تمام واقعیت ها را برایشان روشن کردم. تمام پرده هایی که مانع از دیدن واقعیت می شد را کنار زدم و باز، نمی توانند ببینند؟ متعجب به پدر و قه قه هایش خیره شده بودم، ردیف دندان های سفیدش، بیشتر از قبل روی روانم خط می انداخت، دندان هایی که اگر آنها نمی خواستند، این گونه سفید نبود! مادر باز کنار پدر نشست و سینی چای را روی میز کوچک جلوی مان گذاشت، موهای رنگ شده اش را بسته بود، موهایی که اگر آنها نخواهند نمی تواند رنگ کند! چرا متوجه نیستند که تحت کنترل هستند؟ چرا!

با صدای بیرون آمده از هنجره ی مادر، قلبم می شکند، من تلاشم را کردم، اما آنها خودشان نخواستند بیدار بشوند!

- امیر حسین نکنه دیوونه شدی؟ از بس پای کامپیوتر و گوشی بودی مخت تاب برداشته! دیوونه! بلند شو برو یکم بخواب بلکه عقلت بیاد سرجاش...

با دست هایم، گوش هایم را می گیرم تا نشنوند آن لحن خوشحال صدای ماد را! چه خبر است؟ چرا؟ من دیوانه ام؟ نه من دیوانه نیستم، شماها دیوانه اید که خود را به خواب زده اید و نمی خواهید بیدار شوید، شماها دیوانه اید که نمی خواهید واقعیت را بپذیرید، شماها دیوانه اید که نمی توانید از داشته هایتان دل بکنید و...

کافیست! بگویم که چه شود؟ وقتی گوشی برای شنیدن نیست، من از چه بگویم؟

همان طور که گوش هایم را با دست هایم گرفته بودم، عصبی از جایم بلند شده و با صدایی بلند، برای آنکه خنده ها و قه قه هایشان را نشنوم گفتم:

- من تلاشم رو کردم، شما ها دیوونه اید نه من، شماها دیوونه اید که نمی خواین بیدار بشین. من دیگه یه لحظه هم این جا نمی مونم. براتون متاسفم اما من تلاشم رو کردم، شماها خودتون نخواستین که بیدار بشین!

با سرعت به طرف اتاقم می دوم، در را سریع باز می کنم و کیف کوله ام را که همیشه کناری افتاده بود و خاک می خورد را بر می دارم، لباس هایم را، بدون آنکه ببینم چه هستند، داخل کیف می اندازم و زیپ را می بندم، از اتاق بیرون می روم و مستقیم به طرف در خانه می دوم، پدر جلویم را می گیرید، محکم بازو هایم را با دست های قوی اش می گیرد و خشمگین، می گوید:

- امیر حسین داری چه غلطی می کنی؟ می خوای کجا بری؟ بچه مسخره بازی در نیار...

بازم نمی فهمند، هنوز خوابند، نه من نمی خواهم متظاهر باشم، خودم را به سختی از حصار دست های مردانه اش جدا می کنم و محکم به عقب حولش می دهم، با فریاد و ترس می گویم:

- نه چرا نمی فهمی مسخره بازی نیست! شما ها نمی خواین بیدار بشین من خودم رو مثل شماها نمی زنم بر نفهمی،نمی مونم. من می خوام ازاد باشم من...

با سیلی محکمی که پدر بر دهانم زد، به وضوح صدای شکستن قلبم را می شنوم، قلبی که فرو ریخت و مطمئنن، دگر مثل اولش نمی شود... ناباور به پدر خیره می شوم. در حالی که آرام سرم را به چپ و راست تکان می دهم، زمزمه می کنم:

- اشتباه کردم!

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت شیش#

پدر متعجب از زمزمه ام، حالت دفاعی اش را پایین می آورد، انگار هنوز فکر می کرد شوخی است و من، اکنون، دست از شوخی برداشته ام، اما نه... تنها خودم می دانم که اشتباهم چه بوده است، آنکه همان لحظه از خانه نرفتم، آنکه باز گشتم تا آنها را از خواب شیرینشان بیدار کنم! اشتباهم همان بود که تردید، جلوی آزادی ام را گرفت...

قطره اشکی از گوشه ی چشمانم به بیرون راه یافت و به زمین چکید، باشد، حالا که این چنین است، کاری با شما ها ندارم، تا آخر عمرتان در این خواب نازتان بخوابید، اما من مثل شماها تن به اجبار نخواهم داد! بدرود!

سریع از کنار پدر عبور می کنم و با دویدن خودم را به در خروجی می رسانم، بدون پوشاندن کفش یا هر کوفت دیگر به پاهایم، روی زمین های شنی حیاط، قدم می گذارم و دوان-دوان، به طرف درب حیاط می دوم، در را باز می کنم و خود را از خانه، به بیرون می اندازم، باید بروم، دیگر یه لحظه هم اینجا نمی مانم، تا من را مجبور کنند باز زیر سلطه بروم.

شتاب زده، به جلو می دوم، از وسط خیابان عبور می کنم، صدای بوق ماشین ها، اعصابم را بیشتر بهم می ریزند، آنها هم تحت کنترلند، اگر نخواهند ماشین حرکت کند، کافیست تا بنزین را از آن بگیرند و آنگاه، هیچ کدام از آن آدم های خواب آلود، نمی توانند غلطی بکنند!

دیوانه شده اند، دیوانه ی این جلال ها و داشته هایی که، خود بشریت و امثال خودشان بهشان با منت داده است، چرا نمی فهمند؟ چرا بیدار نمی شوند! دل بستگی، چرا ازش دست نمی کشند؟

مگر من جوان نیستم، مگر نباید دلبستگی من بیشتر از آنان باشد؟ پس چرا بر عکس شده است! انسان های بزرگی که گویی تنها، تظاهر به بزرگ بودن می کنند! اما از کودک خردسال بچه تر اند، حتی کودک هم اگر اسباب بازی اش را بگیرید، بعد از مدتی دل می کند، اما شماها چرا اینقدر وابسته اید؟ لعنتی ها چرا بیدار نمی شید، زندگی تان دارد به تباهی می رود و باز خود را بر نفهمی می زنید!

بی توجه به فریاد های خانواده ام، به راهم ادامه می دهم، باید بروم من...

دردی عمیق همراه با صدایی بلند، تمام افکارم را خاموش می کنند، سیاهی مطلق در تمام ذهنم حاکم می شود و من... حیران آن اتفاقات کنترل شده ام! بازم ناخواسته کنترل شده ام و خود ندانسته تن به آن داده ام! چرا؟ چرا با آنکه بیدار شده بودم نمی فهمیدم! چگونه مرا کنترل می کردند؟

***

صدا هایی اعصاب خورد کن، وارد مغزم شده اند که توان کنترلشان را ندارم، نه من نمی خواهم باز کنترل بشوم، نه نمی خواهم، خواهش می کنم دست از سرم بردارید، من... من حق زندگی دارم، لطفا بس کنید...

صدا ها مدام بیشتر می شدند، روح و روانم در دستشان همچون توپی بالا و پایین می شود... درد داشت این اجبار و بیشتر از آن، درد داشت که نتوان، ازش فرار کرد!

صدا ها، جیغ های تیزی بودن که انگار، عده ای همچون سرود همگانی، شروع به خواندنش کرده بودند، در میان آن صداها، گریه های زجر آوری شنیده میشد که دل هر سنگی را آب می کرد، غمگین و عصبی بودم، مظطرب و پریشان، من کجا بودم؟ احساساتم داشتن کنترل می شدند و من، ناتوان در کنترل کردن بودم، خسته بودم و با این اوضاع، بیشتر از قبل ناتوان شده بودم... درد داشت.

من کجا بودم؟ چرا کسی نیست تا به دادم برسد؟ نه آنها همه خوابند، مسلمنا به دادم نمی رسند... آری من تنها مانده ام... نکند فراموشم کرده باشند، نکند صاحب هایشان من را از حافظه ی شان پاک کرده باشند تا نکند که بیدارشان کنم!؟

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت هفت#

نمی دانم چه مدت است که در این حالم، اما هنوز آن صدا ها، ادامه دارند، مدتیست، کسی باهام حرف می زند، اما نمی دانم کیست، حرف هایش را مبهم متوجه می شوم، تنها مثل زمزمه های آرام به گوش هایم می رسند، تاثیری دارند انگار... چرا که روح و روانم را آرام کرده است، صدایش آرامم کرده است تا در مقابل آن صداهای جیغ مانند، خود را گم نکنم...

خسته ام اما با گوش دادن به آن صدای مبهم، آرام می شوم و خستگی ام بیرون می رود... اما مسئله آن است... که باز، ناخواسته، دارم توسط آن صدای آرامش بخش، کنترل می شوم و چه غمگین است که صدای آن کنترل کننده، نوازشی بر روحم است؛ اما من نمی خواهم، نمی خواهم کنترل شوم! نه من نمی خواهم... باید رها شوم، باید فرار کنم، اما به کجا؟ چگونه؟

انگار صدا ها با مخالفتم با آن صدا، بیشتر شدت گرفتند، اما نه، من دست بر نمی دارم، من قابل کنترل نیستم لعنتی ها... من...

صدا ها، به قدری شدت می گیرند که توان فکر کردن را از دست می دهم، افکارم باری دگر در سیاهی مطلقی فرو می روند و به ناگاه،گویی که از خوابی ترسناک بلند می شوم!

وحشت زده چشمانم را باز می کنم! بلاخره بینایی ام را به دست آوردم، اما الان کجا هستم؟ سرم را شک زده به اطراف اتاق، می چرخانم... اتاقی که گویی، اتاق خودم است! اینجا چه خبر است؟ من چرا باز این جا هستم؟ من که فرار کرده ام و باز...

می خواهم از روی تخت بلند شوم که، شیعی مانع از بلند شدنم می شود، متعجب به بندی که دستانم را بسته است، خیره می شوم... چرا دستانم را بسته اند؟ پاهایم را تکان می دهم، نه! آنها هم اسیرند! لعنتی ها، چرا نمی گذارید ازادی ام را به دست بیاورم! من که با شماها کاری نداشتم...

در باز می شود! مادر وارد اتاق می شود و در را می بندد، جلو می آید و خوشحال از بیدار شدنم می گوید:

- وای امیر حسین بیدار شدی؟ خوبی؟ خیلی...

با باز شدن دوباره ی در، حرفش نیمه تمام می ماند، زنی غریبه در چهار چوب در نمایان می شود!

جلو می آید و با نگاهی مهربان، بهم خیره می شود. او کیست! سئوالی که تمام ذهنم را به خود مشغول کرده بود، و جوابی برایش در حافظه ام موجود نبود! می خواهم سئوال را به زبان بیاورم که گویی خودش، متوجه می شود!

با صدایی آشنا می گوید:

- سلام امیر حسین!

متعجب به او نگاه می کنم. آری او همان صدایی است که در خواب می شنیدم، همان کنترل کننده! ترسیدم نمی خواستم باز هم مرا کنترل کند... انگار وحشت را در نگاهم دید چرا که خطاب به مادر درخواست کرد تا از اتاق بیرون برود! نه نرو من را با او تنها نزار! نمی خواهم کنترل شوم نه من...

- امیر حسین، من کنترل کننده نیستم.

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت هشت#

متعجب، به لب هایش خیره می شوم. او چه گفت؟ کنترل کننده نیست؟ پس او کیست؟ اصلا از کجا می داند کنترل  کنندگانی هستند؟ مگر او خواب نیست...

سئوالم گویی در نگاهم چشمک می زد، چرا که با صدای زیبایش، شروع به حرف زدن کرد:

- من کنترل کننده نیستم، از خواب بیدار شدم، برای همین اومدم تا بهت کمک کنم. امیر حسین، چی شد که فهمیدی؟ چی شد که از خواب بیدار شدی؟

دروغ چرا؟ خوش حال شده بودم، از حرف هایش خیلی خوش حال شده بودم و انگار دگر تنها نبودم، حس زیبایی بود آنکه بلاخره درک شوی...

- من... من... نمی دونم، خیلی اتفاقی این جوری شدم و از خواب بیدار شدم، یهویی به ذهنم خطور کرد و...

زن، سری برای تایید حرفم تکان داد و گفت:

- خواهرت کجاست؟

متعجب به چشم هایش نگاه می کنم، خواهرم؟ من که خواهر نداشتم! حیران پاسخ می دهم:

- خواهر؟ من که اصلا خواهر ندارم!

زن آرام می خندد و می گوید:

- اخ ببخشید حواسم نبود! خب اون خواب چطور بود؟

متعجب و کنجکاو می گویم:

- عجیب، دردناک... کجا بود؟ اصلا...

میان حرفم می پرد و می گوید:

- مهم نیست، امیر حسین یه چیزی بهت میگم خوب گوش کن. اونا تا خودشون نخوان بیدار نمی شن، ما، آدم هایی که بیدار شدیم، براشون دیوونه بنظر می رسیم، اگر به کارهات و رفتار هات ادامه بدی، تو رو می برن تیمارستان، امیر حسین تو که نمی خوای از خانوادت دور بشی؟ ها؟

تیمارستان! جایی که دیوانه ها هستند... منم دیوانه ام؟ از نظر آنها من، کسی که مئدل دانشگاهش نانزده و هفتاد و پنج بود را دیوانه خطاب می کنند! دیوانه... چه واژه ی لذت بخشی...

به زن نگاه می کنم، آرام زمزمه می کنم:

- شما کی هستین؟ شماهم دیوونه این از نظرشون؟

آرام می گوید:

- منم دیوونم، اما جلوی اونا، تظاهر به دیوونه نبودن می کنم. امیر حسین اگر می خوای زندگی کنی و به زندگی ادامه بدی، باید تظاهر کنی. اون ها دنیای واقعی رو نمی بینن، متوجه نیستن...

نه من نمی خواهم تظاهر کنم! من متظاهر نیستم! ترجیح میدهم دیوانه باشم تا آدمی متظاهر، که تمام رفتار هایش دروغ است...

نگاهم را ازش می گیرم و به سقف می دوزم، همان طور خوابیده می گویم:

- ترجیح میدم بهم انگ دیوونه بودن بزنن تا متظاهر...

زن کلاف باز شروع به حرف زدن می کند:

- امیر حسین، تیمارستان جای خوبی نیست، اون جا همه دیوونن و اصلا هیچی حالیشون نیست از همه چیز فرار می کنن و...

 متعجب به حرف هایش گوش می دهم، چه دارد می گوید! تیمارستان همه دیوانه اند و از همه چیز فرار می کنند! مگر منم همان طور نیستم! پس اگر او نیز دیوانه است و تظاهر به نبودن می کند... هیچ گاه نمی گفت آنها نمی فهمند، من ندیده می دانم از چه فرار می کنند! از کنترل کنندگان!

 عصبی می شوم. او هر که هست، دارد دروغ می گوید، او دیوانه نیست، در واقع تظاهر به دیوانه بودن می کند نه به دیوانه نبودن!

عصبی سعی می کنم خودم را از روی تخت بلند کنم، اما آن تناب های لعنتی مانعم می شوند. خطاب به وی فریاد می زنم:

- تو داری دروغ میگی، داری دروغ میگی، تو دیوونه نیستی تو...

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت نه#

زن خشمگین و عصبی از جایش بلند می شود و سریع از اتاق بیرون می رود! در را با شتاب می بندد که صدای بدی تولید می کند... بیشتر اعصابم بهم می ریزد. بهم دروغ گفته است و حال، انگار طلب کار نیز  هست!

نه من حاضر نیستم دگر یک لحظه هم در این جا بمانم، باید بروم هر طور که شده است... تمام قدرتم را جمع می کنم و محکم، خود را به بالا می کشم، دردناک است اما آزادی ام در گروی این درد نهفته است و من، شکست نمی خورم. نه من در طلب آزادی هستم...

با تمام فشار و توانم خود را به بالا می کشم که بلاخره تناب ها پاره می شوند. خوشنود از جایم بلند می شوم. تناب ها، خوشبختانه زیاد زخیم نبودند، دستانم اما به شدت سیاه شده بودند، ولی مهم نیست. برایم دردش مهم نیست، در واقعا گویی اصلا حس نمی شود، من در گروی آزادی خود خانواده ام را هم از دست داده ام، درد که دگر چیزی نیست...

از جایم بلند می شوم و مستقیم به طرف در بسته می روم. آرام در را باز می کنم و با چشم هایم، پنهان اطراف را می کاوم تا نکند کسی در کمین باشد، اما خوشبختانه، کسی نبود! آرام در را بیشتر باز می کنم که صدایی آرام، به گوش هایم بر خورد می کند...

- من هر کار تونستم کردم، نمی دونم دیگه چی کار کنم. حتی هیپنوتیزم هم دیگه روش اثر نداشت!

صدای مادر بود که غمگین و بغض آلود، اینبار گوش هایم را در گروی خود گرفت.

- خانم فتوحی هیچ راهی نیست؟ خواهش می کنم یه کاری برای بچم بکنید، لطفا اون... اون خیلی یهویی این جوری شد و واقعا...

صدای آن زن باری دگر اعصابم را متشنج می کند:

- شک براش خیلی بزرگ بود...

تن صدا هایشان آرام تر می شود. کامل از اتاق بیرون می آیم و نزدیک پله های طبقه، می ایستم تا به حرف هایشان گوش بدهم...

 -  اما یه روش دیگه  هست که...

صدای مادر بود، امید در صدایش گویی رهایی پیدا کرده بود، زیرا در لحنش خودنمایی می کرد.

- چه روشی؟ هرچی...

زن میان حرف های مادر، می گوید:

- از نظر روانشناسی...

گوش هایم دگر حرف هایشان را نمی فهمند... روانشناسی؟! روانشناس... روانشناس برای دیوانه هاست... من دیوانه نیستم. آن ها مرا دست روانشناسی سپردند که همچون دیگران دیوانه است، نه هرگز یک دیوانه نمی تواند انسان هوشیاری را مداوا کند!

نه من دیوانه نیستم. نه! سریع وارد اتاقم می شوم. باید چیزی را پیدا کنم تا بتوانم از میان آنها عبور کنم...

دسته ی بدمینتون کنار میز کامپیوتر، توجهم را جلب می کند. با احتیاط به طرف آن دستگاه جاسوسی می روم. با احتیاط از آن که مگر دیده بشوم دسته را بر می دارم، کامپیوتر هنوز توسط لباس های رنگارنگم پوشانده شده بود و آن امنیتم را بیشتر می کرد!

سریع دسته را بر می دارم و عقب می روم. باید از جاسوس ها فاصله بگیرم تا نتوانند مرا کنترل کنند! به دسته ی بدمینتون، نگاه می کنم. دسته ای که قبلا به آن و ورزشش عشق می ورزیدم، اما اکنون که از خواب بیدار شده ام، دگر وابستگی های گذشته، برایم پوچ شده اند...

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت ده#

حتی خانواده ام هم دگر برایم مهم نیستند، آنها مرا به روانشناسان دیوانه تر از خودشان فروخته اند... پس دگر چیزی میان ما نخواهد ماند...

آنها اول مرا رها کردند و اکنون، من آنها را رها می کنم. به راستی که بعضی از انسان ها، هرگز بیدار نمی شوند...

اکسیژن زیادی از هوا می گیرم و به طرف در می روم. سریع در را باز می کنم و تند-تند از پله ها، پایین میروم. با رسیدنم به سالن، نگاهشان روی من خیره می ماند. مادر روی مبل دونفره ای که قبلا سعی در بیدار کردنشان داشتم، نشسته بود و پدر نیز، کنارش سمت چپ ایستاده بود...

آن زن غریبه ام جلویشان بود، همان مبل تک نفره ای که قبلا خودم نشسته بودم! به عقب باز گشته بود و مرا می دید، تمام اتفاقات ظرف دو ثانیه اتفاق افتاد و به ناگاه، تمامشان از جا برخواستند و به طرفم حجوم آوردند.

دو مرد دیگر نیز در آنجا حضور داشتند که نمی شناختمشان، ضربان قلبم در بالا ترین دور خود می گذشت. از آنها می ترسیدم، آن همه کنترل کننده، در برابر من تنها، چگونه از دستشان فرار کنم؟ اما نه من هرگز تسلیم نمی شوم. آری آزادی من، در گروی رهایی از دست آنها نهفته است...

سریع دسته ی بدمینتون را، که در دست چپم بود، به طرفشان می گیرم. فریاد می زنم:

- جلو نیاین می زنم واقعا می زنم!

همه در فاصله دو متری ام، متوقف می شوند. آن زن و دو مرد با عصبانیت بهم نگاه می کنند، اما برخلاف آنها پدر و مادر، با نگرانی بهم خیره هستند. از آن نگاه های متظاهر متنفرم... نگاهی از تنفر خالص، صد مرتبطه بیشتر از این نگاه های متظاهر ارزش دارد! بلند فریاد می زنم:

- برید کنار میگم برید کنار واقعا می زنم می زنم..

مادر گریه کنان قدمی به جلو بر می دارد که با فریادم سریع عقب می رود.

- دارم میگم جلو نیاید می زنم...

مادر بر روی زمین می افتد و گریه می کند. برایم مهم نیست، شماها مرا فروختید و اکنون حق اعتراض ندارید. بخوابید، تا هر وقت که می خواهید بخوابید، دگر مزاحم خواب های بیخودتان نمی شوم...

اینبار نوبت آن زن است که قدمی به جلو بر می دارد... فریاد می زنم اما عقب نمی رود. عصبی ام می کند. می زنم. واقعا می زنم تا بداند من قابل کنترل نیستم. صدای آرامش، بیشتر از قبل روح و روانم را متشنج می کند. چرا که به یاد می آورم با صدای آن آرام شده بوده ام!

- امیرحسین، آروم باش باشه؟ بیا باهم حرف بزنیم. چی شد که...

نگاهش به مچ دستانم می افتد. اخم می کند و ادامه می دهد.

- بیا باهم حرف بزنیم، اون دسته رو بده به من، خطرناکه ممکنه ناخواسته به کسی آسیب بزنی و...

میان حرف هایش فریاد می زنم:

- نه نمیدم، حرف زدن؟ اگه می خواستین حرف بزنید دست و پاهام رو نمی بستین و هیپنوتیزمم نمی کردین تا افکار و عقایدتون رو بهم تحمیل کنید، برید کنار من باید برم؛ نمی خوام یه لحظه دیگه هم این جا بمونم، دارم میگم گمشیدکنار، بریدکنار، برید...

به طرفشان هجوم می برم و به طرف در می دوم. با دسته، بهشان ضربه می زنم که از سر راهم کنار می روند، خوشحال می شوم، بلاخره می توانم آزاد بشوم. با تمام سرعتم به طرف در خروجی می دوم که صدای آن زن، اعصابم را متشنج تر می کند.

- بی هوشش کنید سریع...

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت یازده#

نه من نمی خواهم بی هوش شوم. نه... با تمام سرعتم، از در خروجی بیرون می روم و روی سنگ فرش های حیاط، می دوم تا به در اصلی برسم.  باید بروم نه نمی گذارم...

دستی از پشت لباسم را می گیرد، سریع بر می گردم و با دسته بهش ضربه می زنم که با یه دست دسته را می گیرد و از دستم بیرون می کشد. وحشت می کنم، وحشت از آن که نکند نتوانم آزادی را به دست آورم. تقلا می کنم تا  از دستش فرار کنم که به ناگاه سریع در پشتم قرار می گیرد و محکم بدنم را می گیرد و دست هایش را جلوی سینه هایم قفل می کند. لعنتی، قدرتش خیلی زیاد است. نمی توانستم با او مقابله کنم. مدام خودم را تکان می دادم تا بلکه از حصار دستانش، راه فراری پیدا کنم که سریع روی زمین خواباندم، خواستم بلند شوم که مردی دگر، پاهایم را گرفت و آن مرد اول هم، دست هایم را، تمام بدنم قفل شده بود و هیچ کاری نمی توانستم انجام بدهم. قدرت خیلی زیادی داشتند و آن اعصابم را بیشتر بهم می ریخت. فریاد زدم تا رهایم کنند. اما برایشان مهم نبود، چهره هایشان خنثی و تهی از هر احساسی بود. آنها هم در خوابی عمیق بودند. نکند هیپنوتیم شده باشند! نه نه...

زن، سریع کنارم روی زانو می نشیند و کیفی را باز می کند. سرنگی از داخل آن بیرون می اورد و ماده ای را واردش می کند. به طرفم خم می شود. نه نه به احتمال دارویی است که توانم را ازم می گیرد. بیشتر فریاد می زنم و تمام قدرتم را بکار می گیرم تا از دست آن دو غول، رها شوم اما گویی آن تقلا ها، فایده ای ندارند... مرد اول دستم را جلوی زن محکم نگه می دارد و زن سریع تیزی سرنگ را در رگ هایم فرو می کند... بدنم آرام می گیرد و تقلا ها می خوابند... پلک هایم سنگین می شوند و آرام بسته می شوند.  هر دو مرد رهایم می کنند. خوشنود می شوم، چشم هایم را سریع باز می کنم و از جایم بلند می شوم تا به طرف در بدوم که محکم بر زمین می افتم. از برخورد محکم سرم با سنگ های زمین، خونی از زیرش جاری می شود... آن دو مرد و زن به طرفم می دوند، مادر که تا آن موقع گویی درگوشه ای ایستاده بود، شیون می کشید و به طرفم می دوید. پدر نیز غمگین در بالای سرم، کمر خم کرده بود و اشک هایش بر روی پیشانی ام می چکید... برایم مهم نیست، آن ها اول مرا فروختند، آن ها باعث این وضع من هستند و حق گریه و پشیمانی را ندارند... اما اکنون، آن مهم نیست، مهم این است که سرم درد نداشت اما خون، نشان از دردناک بودن آن آسیب می داد... چرا درد را حس نمی کردم؟ چرا کم کم بدنم داشت قدرت کنترل را ازم می گرفت؟ چشمانم چرا دگر جایی را نمی دیدند و چرا، صدا ها قطع شدند... گویی، دارم از دنیا جدا می شوم... حس خوبی نیست... مبهم است... این... روی... داد...

***

چشمانش را می بندد و بعد از مدتی، باز می کند. عمیق بهم خیره می شود و آرام و غمگین، می گوید:

- حالا فهمیدی چرا بهم میگن دیوونه؟ من دیوونه نیستم اما باور نمی کنن... شاید حتی خودت هم الان باور نکنی...

متعجب، با افکاری متشنج، بهش خیره می شوم. چه می گفتم؟ او، تمام داستان زندگی اش را برایم تعریف کرده بود و من، اکنون در حیران و حضم آن ماجرا بودم...

اما آیا واقعا حرف هایی که در این دو ساعت برایم تعریف کرد... واقعی بودن؟ کنترل شدن آدم ها و کنترل شوندگان... واقعی هستند؟ نمی دانم. اما... آن که او دیوانه است، گویی اشتباه هست... یا نه شایدم درست است! نمی دانم دچار دوگانگی شدیدی شده ام...

با صدای پوزخندش، متعجب بهش خیره می شوم. چرا می خندد! صورت استخوانی اش، حالت تمسخر داشت... ازرده می گویم:

- الان مسخره کردی؟

سرش را به معنای منفی تکان می دهد و زمزمه می کند:

- نه! خندیدم، چون توهم حرف هام رو باور نمی کنی... لطفا از اتاق برو بیرون...

نگاهش را از چشم هایم می گیرد و چشم هایش را می بندد. سرم را پایین می اندازم. چه بگویم! حقیقتش باور نکرده ام، چگونه ممکن است انسان به این افکار برسد! اصلا او چطور به این جا رسیده است؟

از جایم بلند می شوم و کنار تختش می ایستم. بهش نگاه می کنم. تمام استخوان های صورتش مشخص بودن از بس لاغر بود! خون خشک شده، هنوزم بعد از شسته شدنش توسط پرستار ها، ردی در صورتش به جای گذاشته بود. ارام می گویم:

- راستش، حرف هات رو باور نکردم. اما سئوالی ذهنم رو مشغول کرده... چرا دوساعت پیش، قبل از اینکه بیهوشت کنن، سرت رو به دیوار می زدی؟ من اون جا بودم. انگار اصلا دردی نداشتی و...

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت دوازده#

میان حرف هایم غمگین بهم نگاه می کند و می گوید:

- اون جا بودی؟ چیکار می کردی؟

شانه ای بالا می اندازم و در جوابش می گویم:

- مادرم، مریضه... اومده بودم عیادتش که تو رو دیدم.

آرام می خندد و زیر لب کلمه ی خوشبحالش را زمزمه می کند! متعجب بهش خیره می شوم که می گوید:

- من دردی حس نمی کنم... نمی دونم چرا! در واقع می دونم اما نمی خوام بفهمن می دونم، بخاطر مسکن هاییه که بهم می زنن. درد رو حس نمی کنم. اما بیهوش هم نمی شم. سرم رو به دیوار می کوبیدم تا ببینم چقدر این مسکن ها دووم دارن که خب بعد از زمان گیریم و ازمایش های یه هفته ایم، فهمیدم خیلی قوین، اگر اشتباه نکنم، طبق درس هایی که خوندم باید کلروپرومازین، یا تری فلوپرازین باشن... شایدم آری پیپرازول...

متعجب به حرف هایش گوش می دادم! او که این هارا متوجه می شود چگونه دیوانه است! شکه، حرف هایم را به زبان می اورم.

- تو... تو دیوونه نیستی!

نگاهش را ازم می گیرد و می گوید:

- نه نیستم...

پس چرا اینجاست؟ حیران دلیلش را می پرسم که جواب میدهد:

- بعد از اون اتفاق که توی خونه نتونستم فرار کنم... فهمیدم باید مدتی تظاهر به دیوونه بودن کنم تا دست از کنترل کردنم بردارن... وقتی گفتن دیوونست اوردنم اینجا در واقع هرکاری می کنم چیزی بهم نمیگن چون فکر می کنن دیوونم در واقع از این جا بودن خوشحالم. این اخری هم که بیهوشم کردن چون داشتم ازمایش می کردم بیهوشم کردن که یه هفته کارم بود! ولی خب دیگه نمی کنم چون به جواب ازمایشم رسیدم. تقریبا یکی از این سه دارویی که بهم می زنن دز پایینی داره اما خیلی قوی ان. که خب خوبه دردی ندارم.

باز بهم نگاه می کند و می گوید:

- بنظر پسر مهربونی میای، لطفا به کسی نگو می خوام همین جا بمونم زندگی توی این جا رو بیشتر از بودن با اون دیوونه ها دوست دارم. با بچه های اینجا بگو بخند می کنیم و حال می کنیم. رُنخی داره. لطفا این شادی هام رو ازم نگیر...

 یکی از حرف ها، ذهنم را درگیر کرده بود، حرف را زمزمه می کنم:

- یه چیزی... تو که گفتی از تظاهر متنفری پس چرا الان...

میان حرف هایم می گوید:

-  پس چرا تظاهر می کنم؟ من تظاهر نمی کنم... من خودمم، اما اونا توی ذهنشون فکر می کنن این کار ها، کار هاییه که یه دیوونه انجام میده و باید بده! مشکل از من نیست مشکل از ذهن های هیپنوتیزم شدشونه.

متعجب بهش خیره می شوم. درست می گوید! تا قبل از این حرف هایش، فکر می کردم آن، سرکوبیدنش به دیوار، ناشی از، ازدست دادن عقلش بوده است! نگو که آن ها تماما حساب کتاب  هایش، برای فهمیدن جواب سئوالش  بوده است!

حیران سری تکان می دهم و می گویم:

- باور کن از الان، حرف هات رو باور کردم. توی واقعا دیوونه نیستی، اما به اخرین سئوالم هم لطفا جواب بده. چرا نمی خوای تظاهر کنی؟ چرا نمی خوای پیش بقیه باشی؟ این جا تنها...

میان حرفم، می خندد و می گوید:

- من علاقه ای به تظاهر ندارم! نمی خوام در اضای تظاهر بتونم کنار اون خواب زده ها باشم... درضمن تنها نیستم... بچه های این جا همه مثل منن... این جا خوشحالم. دوست عزیز ببخشید اما خستم. خوشحال شدم باهات حرف زدم. امیدوارم از خواب بیدار شده باشی...

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

#پارت سیزده#

سری تکان می دهم و با افکاری در هم ازش خداحافظی می کنم. از اتاق بیرون می روم که با صدا زدنش، می ایستم و بهش نگاه می کنم.

- راستی من امیرحسینم. تو کی هستی؟

خنده ای می کنم و نامم را بهش می گویم:

- محمد! امیدوارم بازم ببینمت. فعلا

سری تکان می دهد و چشمانش را می بندد. از اتاق بیرون می روم و شکه کنار دیوار می ایستم و بهش تکیه میدم. چه بگویم؟ هیچ! تمام افکارم در هم آمیخته شده اند. او دیوانه است یا خیر؟ من دیوانه ام؟ من بیدارم یا خواب؟ در دست کنترلم یا خیر؟ افکارم بهم ریخته اند و مغزم... کنترلی بر افکارم ندارد... از دیوار تکیه ام را می گیرم و به طرف خروجی قدم بر می دارم. غمگین و آشفته بودم. چه کار می کردم؟ چه درست بود و کدام غلط؟ عقلم، گویی که از کار افتاده بود... اوهم نیز تردید داشت!

از کنار پذیرش عبور می کنم و به راهم ادامه می دهم که حرف زن و مردی، با دکتر، توجه ام را جلب می کند!

قدم هایم را ارام بر می دارم تا به حرف هایشان گوش بدهم.

زن  با صدایی غمگین می گفت:

- دکتر، واقعا امیدی بهش نیست؟ دیگه بر نمی گرده؟ تو رو خدا یکاری کنید!

صدای غمگین و جدی دکتر به گوشم رسید:

- شک بدی بهش وارد شده، ذهن امیر حسین هنوز توی شکه و قبول نکرده. برای همین فکر نمی کنم... برگرده! از زمان مورد نظرش گذشته الان شیش ساله که توی این وضعیته فکر نمی کنم... امیدی باشه... متاسفانه باید بهتون بگم، وارد حالت ماژور شده. و شاید دیگه بهتره ازش دست بکشید...

می ایستم! امیرحسین؟ نکند همان پسری است که با او حرف می زدم؟ به طرفشان بر می گردم و جلو میروم. با خجالت می گویم:

- ببخشید دخالت می کنم. من... من الان با یه پسری بودم به نام امیرحسین توی اتاق ()  در مورد ایشون دارید حرف می زنید؟

زن غمگین بهم نگاه می کند و می گوید:

- بله پسرم. مادر و پدرشیم...

اِ! چه جالب! خانواده اش هستند! کنجکاو می گویم:

- ببخشید که می پرسم  چی شد که اینطوری شد؟ بنظر پسر خوبی میاد...

مادرش گریه می کند و می گوید:

- بخاطر خواهرش... از وقتی خواهرش جلوی چشم هاش، از مدرسه به خونه میومد و رفته بود دنبالش، وسط خیابون ماشین بهش زد، بهم ریخت، انگار اصلا خواهری نداشته و...

با گریه هایش به طرف دکتر بر می گردد.

- اقای دکتر لطفا مداواش کنید خواهش می کنم. اقای دکتر بچم داره...

به فکر می روم. شک! شک حاصل از یه حادثه... ممکن است بخاطر همان این دیدگاه را پیدا کرده باشد؟ پوزخندی می زنم. آن وقت تا الان بازیچه شده بوده ام؟ من را سر کار گذاشته بود؟ هه! با یک دیوانه همکلام شدن همین نتیجه را دارد دگر... بیخود ذهن خود را در گیر حرف ها و افکارش کرده ام... از آن خانواده جدا می شوم. گریه های زن، هنوز به گوشم می رسید. حق داشت. بچه اش دیوانه شده بود و افکار عجیبی داشت! بدتر از آن به ماژور رسیده بود، حالتی که طبق اطلاعاتی که از روانشناسی داشتم... به بدترین حالت دیوانگی می گفتند! به راهم، به طرف در خروجی ادامه دمی دهم و از آن ها دور می شوم.. تمام مدت بازیچه شده بوده ام! آن هم بازیچه یک ماژور! تقصیر خودم بوده است  که به حرف های یک دیوانه بها داده بودم... مسخرست!

***

سخن نویسنده: داستان تموم شد. اما بهش فکر کنید، شاید تموم تفکرات امیرحسین، واقعی باشند... به نظر من که واقعی اند، شما چی فکر می کنید؟

 

*پایان*

@مدیر انتقال تکمیل شده.

ویرایش شده توسط سادات.۸۲

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...