رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان مارس /Delroba کاربر انجمن نودهشتیا


Delroba
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

اسم رمان : مارس 

نویسینده:( Delroba (Fatemeh 

 خلاصه  

افسونگری از تبار خیانت و کینه، که چه راحت تیر اعتمادش دیگران را با بیرحمی در قلبشان فرو می‌کند و دلبرانه لب میزد «مارس» .

طنین پاشنه هایش ویران می‌کند قدرت مندترین مردان اطرافش را، اما بازی همیشه در دستش نمیچرخد و مردی از جنس آتش فرو نشسته و قانون پایش به دنیایشیشه ای این دختر باز می‌شود و باید دید که افسونگر احساس خودش را هم می‌تواند مارس کند؟ یا اینبار نوبت اوست که زانو بزند و اعتراف کند به «سگ مارس » شدنش ...

هدف : علاقه به نویسندگی 

ساعات پارت گذاری : مشخص نیست 

مقدمه

بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز

در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز

راز سرگردانی این روح عاصی را

با تو خواهم در میان بگذاردن امروز

گر چه از درگاه خود می رانیم

اما

تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی

سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست

کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی

نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند

بی خبر از کوچ دردآلود انسانها

دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان

می کشد پاروزنان در کام طوفانها

چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه

خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها

وحشت زندان و برق حلقه زنجیر

داستانهایی ز لطف ایزد یکتا

سینه سرد زمین و لکه های گور

هر سلامی سایه تاریک بدرودی

دستهایی خالی و در آسمانی دور

زردی خورشید بیمار تب آلودی

جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ

جاده یی

ظلمانی و پایی به ره خسته

معنی کلمه مارس باخت در بازی نرد بطوریکه حریف همه ٔ مهره های خود را برداشته باشد و شخص مقابل نتوانسته باشد هیچ مهره را بردارد. در این صورت دو دست باخت محسوب می شود.

معنی کلمه سگ مارس یکی از اصطلاحات  تخته  نرد است  که در آن  شما همه  مهره های  خود  را  از زمین حریف خارج  کردید  اما او  هنوز در  زمین  شما مهره دارد.

ناظر: @Mobina_sh

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

صدای برخورد پاشنه ی میخی چکمه های فرانسوی اش در هزارتو میپیچید و میان دیوار های بلند گم می‌شد، خوب میدانست که دوربین های مدار بسته کوروش با تیزبینی زیر نظرش دارند، انگشت اشاره اش را نامحسوس به بهانه پشت گوش زدن طره ای از موهایش حسگر ایرپاد را لمس کرد، که صدای زمخت فرهاد در گوشش پیچید:

-پستچی بسته رو تحویل داد، این لطفت هیچ وقت فراموش نمیشه افسونگر...

و خنده ای مستانه و پشت بندش بوق اشغالی، با ناز ذاتی اش انگشتان کشیده و لاک خورده اش را برروی نرده های سنگی گذاشت و ارام و با طمئنینه پله ها را یکی پس از دیگری رد کرد واز آن مارپیچ عظیم عمارت پایین امد . ریتم تند و تیز ضربه زدن پاشنه هایش برروی سنگ های مرمری سقیل شده ذهنش را میکشاند به آن شب هایی که زنی با همین قدم ها به خانه برمیگشت، قدم هایی که برروی زمین کش میخوردند و به زور خودشان را کنار تخت دخترک میرساندند، چشمانش را بست و افسار ذهنش را وحشیانه کشید نباید اجازه ی پیشروی دهد، نه او جای آن زن با موهای شرابی و چشمان خاکستری بی فروغ بودو نه آن بوی منزجر کننده ی الکل از لباس های گران قیمتش به مشام می‌رسید، شدت فشار انگشتان پیچیده شده اش را از دور نرده ها کم کرد، باید خونسرد باشد، آفرین با آن پالتوی خز ایتالیایی اش مشغول بحث با یکی از خدمه ها بود، دخترک ریز نقش ،از تمام حرکاتش کلافگی از تذکر و توصیه های بی سر و ته آفرین هویدا بود، لبخندی ملیح برلبانش کاشت و آخرین پله را هم پایین آمد، افرین با اکو صدای پاشنه ی افسون سرچرخاند که دخترک سبزه هم نگاهش را به آن سو سوق داد، افرین دوباره سمت خدمه چرخید و با اخمی کمرنگ تشر زد :

-این چیزایی رو که گفتم تو اون مخت فرو کن، عادت ندارم دوباره چیزی رو تکرار کنم، مرخصی

دخترک نادان چشمی گفت و پس از تعظیمی نصفه مانند اسیری که از بند آزاد می‌شود به سمت پله های پایینی که به اشپزخانه ی مرکزی عمارت ختم می‌شدند قدم تند کرد .

آفرین نفسش را حرصی بیرون داد و برروی پاشنه پا چرخید، افسون نیم نگاهی ارام به او انداخت و راهش را به سمت خروجی کج کرد فقط صدایش را کمی بالا آورد :

-بریم

هیچ وقت برای آفرین این تضاد لبخندی زیبا و لحن دستوری افسون حل نمیشد، زیر لب زورگویی گفت و موهای لختش را با یک حرکت از مقابل چشمانش کنار زد و پا تند کرد تا خودش را به افسون برساند .

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم 

هردو شانه به شانه ی هم برروی سنگ فرش های زیگزاگی باغ قدم برمیداشتند، افسون با کمری صاف و قدم هایی ارام  و سبک که اندام ظریف دخترانه اش را به خوبی نشان میداد، بدون نیم نگاهی به اطرافش قدم برمیداشت و آفرین ذهنش درگیر مسئله ای بود که اگر همین دختر کنارش از آن مطلع شود مطمئنا از  صفحه روزگار محوش میکرد، احمد یکی از راننده های قدیمی عمارت کوروش دست به سینه در کنار ماشین ایستاده بود، با دیدن دختر ها لبخندی زد و بعد از تعظیمی کوتاه در ماشین را برای آنها گشود، افسون تشکری مهربان بر زبان راند و بدون توجه به آفرین سوارشد، آفرین خسته و کلافه از بی‌توجهی های همیشگی افسون نسبت به خود غرلندکنان با عصبابی متشنج در کنارش نشست، احمد به محض بستن در به سمت در راننده دوید تا هرچه سریع تر حرکت کند، افسون عینک آفتابی اش را از جعبه مخملی فیروزه ای بیرون آورد و باحوصله به چشم زد، ذهنش حول محور قانع کردن منصور تا چک کردن بارهای آخر هفته و بسته ای که دوباره باید به دست پستچی بدهد میچرخید و شلوغی خیابان و آن سوز سرد زمستانی اندکی برایش اهمیت نداشت . آفرین به خیابان های سرشار از انسان های بیخیال خیره بود و در زیر آن آفتاب کم جان زمستانی سعی داشت آن دلهره ی ته قلبش را با برنامه ریزی برای تولد شروین نادیده بگیرد، دلهره ای که فقط خودش میدانست اگر به واقعیت تبدیل شود چه به روزگار این دختر خواهد آورد . نگاه کلافه اش را سمت افسون انداخت که نگاهش مستقیم آیینه جلو را هدف گرفته بود و در دل ارزو کرد که ای کاش افسونی وجود نداشت که اینگونه با حس های ضد و نقیصش خود را در آتشی تدریجی بی اندازد .

مقابل دیواره های بلند و قلعه وار عمارت منصور که از سنگهای سیاه گرانیت ساخته شده بود تامل کردند، احمد با دو بوق به نگهبان فهماند که در را باز کند و پس از ثانیه ای در بزرگ فلزی اتوماتیک وار ارام ارام از هم باز شد و احمد با سرعتی آهسته ماشین را برروی سنگریزه های باغ جلو راند‌، درختان عریان و بی برگ حاصل از زمستان آن باغ همیشه سبز را بیشتر به متروکه ای در حاشیه شهر تبدیل کرده بود، صدای پارس سگ های دوبرمن همیشه رهای منصور لرز می انداخت به تن هر مهمان تازه واردی که خواه ناخواه باید صاحب عمارت حساب ببرد، اما این طنین وحشت افکن پارس سگ های نگهبان باغ به گوش  افسون آشنا بود، سگ هایی هار که در هزارتو رها میشدند تا رام صاحب از خود وحشی ترشان شوند، صاحبی که به اندازه ی حیوانات اهلی خود هم رحم نداشت . چشمانش را فرو بست، تازگی ها ذهنش زیادی هرز میرفت. احمد ماشین را مقابل ورودی عمارت نگه داشت و مردی کت و شلوار پوشیده برای باز کردن در ماشین به سمتشان آمد، افسون عینکش را در کیفش انداخت و با آرامش ذاتی اش پیاده شد، سنگین نگاهی را احساس میکرد که مطمئن بود از پنجره ی ضلع جنوبی عمارت که اتاق شخصی منصور بود نشعات می‌گیرد، مرد میانسال تعظیمی کرد و هردو از پله های مرتفع سنگی بالارفتند و از درگاه منبت کاری عمارت وارد شدند که همزمان شد با هجوم نسیم گرم حاصل از شومینه های هیزمی این عمارت کلاسیک به تنشان، که لبخندی محو را برروی صورت گلگون از سرمای هردو نشاند،

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...