رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

شعرهای ناب رعدی آذرخشی


Fatee
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • مدیر آگهی

دکتر غلامعلی رعدی آذرخشی، از آغاز جوانی در ایران به شاعری معروف شده بود و در شعر «رعدی» تخلص می‌کرد. رعدی در سال 1327 ه‍.ق. (1288 ه‍.ش) در تبریز به دنیا آمد و در مرداد 1378 در تهران وفات یافت. خانواده او از مستوفیان آشتیانی بودند که در زمان سلطنت ناصرالدین شاه از آشتیان به تبریز مهاجرت کردند.
رعدی دوران دبیرستان را در تبریز و تحصیلات عالی را در تهران و دوره دکتری حقوق را در دانشگاه‌های پاریس و ژنو گذرانید.

 

@مدیر تبلیغات

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

من ندانم به نگاه تو چه رازی است نهان
که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان

که شنیده است نهانی که در آید در چشم
یا که دیده است پدیدی که نیاید به زبان؟

یک جهان راز درآمیخته داری به نگاه
در دو چشم تو فرو خفته مگر راز جهان؟

چو به سویم نگری لرزم و با خود گویم
که جهانی است پر از راز به سویم نگران..

بس که در راز جهان خیره فرو ماندستم
شوم از دیدن همراز جهان سرگردان

چه جهانی است جهان نگه ، آنجا که بوَد
از بد و نیک جهان هر چه بجویند نشان

گه از او داد پدید آید و گاهی بیداد
گه از او درد همی خیزد و گاهی درمان

نگه مادر پر مهر نمودی از این
نگه دشمن پر کینه نمودی از آن

گه نماینده ی سستی و زبونی است نگاه
گه فرستاده ی فر و هنر و تاب و توان

زود روشن شودت از نگه بره و شیر
کان بوَد بره ی بیچاره و این شیر ژیان

نگه بره تو را گوید : بشتاب و ببند!
نگه شیر تو را گوید: بگریز و ممان!

نه شگفت ار نگه اینگونه بوَد ، زآن که بود
پرتویی تافته از روزنه ی کاخ روان

گر ز مهر آید چون مهر بتابد بر دل
ور ز کین آید در دل بخلد چون پیکان

یاد پر مهر نگاه تو در آن روز نخست
نرود از دل من تا نرود تن از جان

چو شدم شیفتهء روی تو از شرم مرا
بر لب آوردن آن شیفتگی بود گران

من فرو مانده در اندیشه که ناگاه نگاه
جست از گوشه ی چشم من و آمد به میان

در دمی با تو بگفت آنچه مرا بود به دل
کرد دشوارترین کار به زودی آسان

تو به پاسخ نگهی کردی و در چشم زدن
گفتنی گفته شد و بسته شد آنگه پیمان

من بر آنم که یکی روز رسد در گیتی
که پراکنده شود کاخ سخن را بنیان

به نگاهی همه گویند به هم راز درون
وندر آن روز رسد روز سخن را پایان

به نگه نامه نویسند و بخوانند سرود
هم بخندند و بگریند و برآرند فغان

بنگارند نشان های نگه در دفتر
تا نگهنامه چو شهنامه شود جاویدان

خواهم آن روز شوم زنده و با چند نگاه
چامه در مهر تو پردازم و سازم دیوان

بی گمان مهر در آینده بگیرد گیتی
چیره بر اهرمن خیره سرآید یزدان

آید آن روز و جهان را فتد آن فرٌه به چنگ
تیر هستی رسد آن روز ِ خجسته به نشان

آفریننده برآساید و با خود گوید
تیر ما هم به نشان خورد، زهی سخت کمان

در چنان روز مرا آرزویی خواهد بود
آرزویی که همی داردم اکنون پژمان

خواهم آنگه که نگه جای سخن گیرد و من
دیده را بر شده بینم به سرِ تختِ زبان

دست بیچاره برادر که زبان بسته بود
گیرم و گویم : هان! داد دل خود بستان!

به نگه باز نما هر چه در اندیشه ء توست
چو زبان نگهت هست به زیر فرمان

ای که از گوش و زبان ناشنوا بودی و گنگ
زندگی نو کن و بستان ز گذشته تاوان

با نگه بشنو و برخوان و بسنج و بشناس
سخن و نامه و داد و ستم و سود و زیان

نام مادر به نگاهی بَر و شادم کن از آنک
مُرد با انده خاموشیت آن شادروان

گوهر خود بنما تا گهری همچو تو را
بد گهر مادر گیتی نفروشد ارزان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...