رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

دلنوشته چشم زندگی| 𝐋𝐢_𝐥𝐢𝐮𝐦 کاربر انجمن نودهشتیا


Li_liumღ
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

دلنوشته: چشم زندگی

به قلمِ: 𝐋𝐢_𝐥𝐢𝐮𝐦

ژانر: تراژدی 

مقدمه:

چشمانِ خیسم را می‌بندم، سرم را به شانه‌ات تکیه می‌دهم، دستانت را محکم می‌فشارم و تو چشمانم می‌شوی، تکیه‌گاهم و سنگِ صبورِ دردهایم، شب‌ زنده‌داری‌ها و ماتم‌هایم؛ آن‌گاه من فقط با لبخند دلم را به وجودِ تو گرم می‌کنم و تمامِ دردهایم را به دستِ باد می‌سپارم.

رفیق! من عاشقانه تو را می‌پرستم!

ویرایش شده توسط Li_liumღ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت¹

با ترس و لرز و تنگی نفس سراغِ تو می‌آیم، ساعت یکِ نصفِ شب است اما تو رو برنمی‌گردانی و مرا در آغوشِ گرمِ دوستانه‌ات می‌فشاری، سرم را نوازش می‌کنی و می‌گویی"رفیق، مگر نمی‌دانی دلِ من بندِ تو‌است؟"

و همین جمله هرچند کوتاه مرا پایان می‌بخشد و پرنده‌ی وجودم را به پرواز درمی‌آورد.

همین‌که آرام شدنِ دل کوچکم را به چشم می‌بینی ادامه می‌دهی،تکرار می‌کنی و مرا به آسمان‌ها می‌بری، فراموش می‌کنم دردی دارم، دلبرِ سنگی‌ دارم، تنگی نفس‌ از یادم می‌رود و جانی دوباره از رفاقت گرم و صمیمی‌ات می‌گیرم.

رفیق! من عاشقانه تو را می‌پرستم!

ویرایش شده توسط Li_liumღ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت²

دستم را می‌گیری و رو به من می‌گویی"رفیق‌جانم، می‌دانم بدخلقی‌هایم، ناراحتی‌هایم همه و همه برای تواست و این تویی که تحمل می‌کنی" 

تا این جملهٔ کذایی را از تو می‌شنوم انگشت اشاره‌ام را روی لب‌هایت می‌گذارم و می‌گویم "هیس، بی‌معرفت! وجودِ من بند تواست و تو چه سنگدلانه می‌گویی تو را تحمل می‌کنم؟" 

رو به قهر بر می‌گردانم، مرا در آغوش می‌کشی،  سرم را بغل می‌گیری، لبخند بر لبانم می‌نشیند، دوستیِ پاکِ بینمان را دوست دارم، یادم می‌رود تو مرا نشناخته‌ای، یادم می‌رود جایگاهت را در این دلِ هرچند مشکین نفهمیده‌ای و فقط در آغوش تو از این جهان و غم‌های رنگین‌اش دور می‌شوم. 

رفیق! من عاشقانه تو را می‌پرستم!

ویرایش شده توسط Li_liumღ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت³

دلتنگم!

نفس‌هایم سنگین شده است، دلم سخت آتش گرفته است، سرم ضربان دارد، قدم‌هایم سست شده، قلبم سیاه‌پوشِ دلتنگی‌هایم شده است.

رفیق!

رفاقتت را خواستارم، خریدارم، باور کن قیمتش گزاف هم باشد می‌پردازم، فقط بیا، ثانیه‌ای پای حرف‌های دلم بنشین و بشنو حرف‌های دلِ تنگم را.

این دلِ چاک- چاکِ بیچاره دگر طاقت رازداری ندارد، باور کن دگر توانِ تحمل ندارد، کاسه‌ی صبرش لبریز شده و در آتش جرعه‌ای دوست‌داشتن آتش گرفته است.

بیا، حرف‌هایم را بشنو، حتی اگر  بخواهی سکوت کنی، مانند همیشه مرا دوستانه حمایتم کن، بگذار با  خیالِ راحت از بغض‌های در گلویم بگویم و تو آرامم کنی.

رفیق! من عاشقانه تو را می‌پرستم!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...