رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان خسته‌ها می‌میرند|صبا طهرانی کاربر انجمن نودهشتیا


86ttSaba
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان: خسته‌ها می‌میرن.
نویسنده: صبا طهرانی
ژانر: مافیایی. عاشقانه
خلاصه:
صحرا دختری درگیر زندگی و کارش هست. دختری‌که دوست داره چیز‌های جدیدی رو کشف کنه و زندگی تکراری و روزمره‌اش می‌گذره تا اینکه به صورت ناگهانی گیر یک گردنبند می‌افتد، گردنبندی که شاید خیلی ساده باشه. ولی او نمی‌دونه که باید آیا فرار کنه یا دنبال صاحب گردنبند باشه!
 صحرا سراغ فردی میره که تو دام انداختش که لقب دلقک سیرک رو بهش دادن قضیه از اونجا شروع میشه که عده‌ای دنبال...
***
خسته ها
گریه نمی‌کنن
می‌میرن...

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

بی‌حوصله به دیانا که منشی مطبم بود خیره موندم.
دیانا: امروز خیلی شلوغ خانم، براتون قهوه بیارم؟
من: نه ممنون.
داخل رفتم و پشت میز نشستم. 
بعد چند لحظه مردی وارد شد و روبروم نشست و گفت:
- سلام خسته نباشید.
دستم رو زیر چونم گذاشتم و گفتم:
- سلامت باشید چتو... چه مشکلی دارید؟
بلند سرفه کرد که عقب رفتم و گفتم:
- حالتون خوبه؟
سری تکون و گفت:
- چند وقته گلوم درد می‌کنه.
بی‌خیال گفتم:
- خب یک جوش شیرینی آب جوش بخور خوب شی.
با تعجب نگاهم کرد که کلافه گفتم:
- چندتا چیز میز براتون می‌نویسم بخورید خوب بشید.
بعد نوشتن نسخه لبخندی زد و گفت:
- دمت گرم خانم دکتر با اجازه.
سری تکون دادم. 
خب از کجا شروع کنم؟
بنده صحرا خیالی هستم و پزشکی خوندم و نتیجه هم این شد. دختر مغرور شوخ رک و شاید یکم هیجانی هستم ولی با این حال خاکیم. دختر ساده و خوش استایلیم حال تعریفی از خود نباشه ولی دیگه حقیقت که باید بپذیرید. 
در خانواده‌ی سخت گیری بزرگ شدم که ترجیح دادم مستقل بشم، تک فرزندم و از این زندگی مسخره خسته شدم.
دیگه همه‌چیز خیلی تکراری شده انقدری تکراری که هر روز خودم می‌دونم بعدش چی میشه و  می‌گذره.
رفیقی ندارم و نخواهم داشت چون از هیچ‌کس خوشم نمیاد و البته شاید یکم عجیب باشه ولی از نور خوشم نمیاد و 
 اتاق‌های تاریک رو ترجیح میدم. 
بلند داد زدم:
- خانم هاشمی مریض بعدی کجاست پس؟
صدای تق تق پاشنه‌ی کفشی اومد و بعد دختری وارد شد و گفت:
- خسته نباشید خانم دکتر
من: سلامت باشی بشین ببینم چته
نگاهی کرد و گفت:
- حالت تهوع دارم.
من: الان می‌خوای بالا بیاری؟
سری تکون داد و گفت:
- خیر، کلا عرض کردم.
من: خب دیگه؟
یکمی فکر کرد که با تعجب نگاهش کردم. 
مگه این فکر کردن داره؟
من: می‌خوای برو فکر کن ببین چته!
با تمسخر نگاهی کرد. بلند شد و گفت:
- خیلی ممنون دیگه نیاز نیست.
در محکم بهم کوبید. 
زمزمه‌ی آرومی کردم:
- انگار طویله‌ی باباشه.
بعد چند ساعت از اتاق بیرون اومدم و‌ گفتم:
- در‌ها رو یادت نره
دیانا: چشم.
بعد خدافظی زدم بیرون و‌ موبایلم زنگ خورد. نگاهی کردم که با دیدن شماره‌ی مامان تعجب کردم.
من: جانم
مامان: کجایی؟
من: دارم میرم خونه
مامان: لازم نکرده بیا اینجا.
من: برای چی؟
مامان: دوست بابات اومده.
پووفی کشیدم و گفتم:
- کاکائو رو میگی؟ عمرا اگه بیام.
مامان: تا یک ربع دیگه اینجایی تمام.
قطع کرد که با حرص غر زدم:
- دریافت شد تمام ایش.
سوار تاکسی شدم و بعد رسیدن کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت2

زنگ در رو زدم و‌ در با صدای تیکی باز  شد. وارد خونه شدم و با دیدن بابا بغلش پریدم و گفتم:
- سلام عشق جان چطوری؟
بابا خندید و گفت:
- تو هنوز‌ ادم‌نشدی دختر
من: ایش بابا
بابا: برو بابک با آقای کاکایی و همسرشون اومدن.
اخمی کردم این بابک چرا انقدر سمجه؟
 یک بار گفتم نمی‌خوامت دیگه.
وارد شدم و با روی خوش گفتم:
- سلام خوش اومدید.
بلند شدن که آقای کاکایی گفت:
- سلام به روی ماهت دخترم ممنون.
با خانمشون هم سلام و احوال‌پرسی کردم و‌ پیش مامان رفتم و‌چشمکی زدم.
من: اون یارو کجاست؟
مامان: کی؟
من: بابک.
مامان: من چه بدونم برو دنبالش.
بی حوصله داخل راهرو رفتم و‌ وارد اتاقم شدم. نفس عمیقی کشیدم که با دیدنش بهش توپیدم.
من: تو اینجا تو اتاق من چیکار می‌کنی؟
شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
- دیگه اتاق تو نیست. مگه اینجا زندگی می‌کنی؟
من: حالا هرچی قبلا که بوده.
بابک پسر خوبی بود؛ اما به من نمی‌خورد خانواده‌ی بابک خیلی مذهبی بودن حتی چندبار بهم گفت که بشینم خونه و کار نکنم. از همونجا بود که روش خط زدم و دیدم این کجا و من کجا. 
من: میشه بری؟
بلند شد و گفت:
- تا جواب ندی نه.
من: جواب دادم.
بابک: لج نکن صحرا من دوست دارم احمق.
من: یک دختر بهتر خوشبختت می‌کنه درضمن من قصد ازدواج ندارم( همه همین رو میگن) من فقط می‌خوام باهم دوست معمولی باشیم. فِرند باشیم اوکی؟
بابک: چی چی؟
من: دوست، یکم انگلیسی‌ت رو خوب‌تر کن.
اخمی کرد و گفت:
- حرف آخرت اینه؟
من: اهوم.
نیشخندی زد و با عصبانیت ترجیح داد که بره.
آقای کاکایی و همسرش برعکس چقدر مهربون و فهیم بودن. بعد اینکه یکم موندن رفتن. 
مامان: خجالت بکش پسر مردم رو ناراحت کردی!
دلخور گفتم:
- مامان خودت نمی‌گفتی نباید ازدواج کنی؟
بابا: چیکارش داری خانم بذار خودش تصمیم بگیره.
مامان: تقصیر توئه چرا خودت تصمیم نگرفتی؟
بابا: دِ آخه مگه من می‌خوام با پسره ازدواج کنم.
ریز ریز خندیدم و به ادامه‌ی بحث کردن‌شون گوش دادم.
تا شب پیش مامان و بابا موندم و بعد راهی خونه شدم.
خونه‌ی من یک جای معمولی بود تو یک ساختمان معمولی با اهالی فضول.
وارد خونه شدم و بعد عوض کردن لباس‌هام رو کاناپه لم دادم و سرگرم موبایل شدم. 
بیشتر اوقات تو گوشی بودم و همین شده بود برام سرگرمی.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

با خستگی بلند شدم دیشب خیلی خسته بودم زود خوابیدم.
سریع بلند شدم و کت شلوار مشکی رو پوشیدم و آرایش ملایمی کردم و بیرون رفتم.
کیفم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.
با دیدن تاکسی مثل جت دویدم و داد زدم:
- هوی تاکسی
وایساد و نفس زنان سوار شدم و آدرس دادم. بعد رسیدن دویدم و با دیدن مطب که خالی هستش نفس عمیقی کشیدم.
من: صبح بخیر.
دیانا: صبح بخیر خانم.
من: یک قهوه برای من بیار
دیانا: چشم.
پشت میز نشستم و بی‌حوصله مشغول طراحی کردن توی دفترم شدم.
بعد خوردن قهوه دیانا تلفنی با کسی صحبت می‌کرد که با فضول بازی‌های من فهمیدم نامزدش هست و بهش اجازه دادم که بره.
خودم هم اون اطراف واسه خودم می‌چرخیدم که موبایلم زنگ خورد.
با دیدن شماره ناشناس جواب دادم:
- بله؟
جوابی نشنیدم.
من: زنده‌ای؟ الو
پووفی کشیدم و قطع کردم که از طرف ناشناس پیامی دریافت کردم و با تعجب بازش کردم:
- سلام خوبی؟
براش نوشتم:
- ممنون شما؟
بعد چند لحظه نوشت:
- آشنا میشم به نظرت تنهایی تو مطب یکم خطرناک نیست.
با تعجب نوشتم:
- تو از کجا می‌دونی؟
ناشناس: نمی‌دونم حدس زدم
اوکی قبول دارم یکم رفتارش مشکوک بود؛ اما حرف زدن باهاش اونم تو اون چند ساعت سرگرمم کرد.
بعد غیبش زد و آفلاین شد.  
در قفل کردم و از مطب خارج شدم و قدم‌زنان وارد پارک شدم و روی صندلی نشستم و به آدم‌ها خیره موندم. چشمام داشتن رو هم می‌افتادن که پیرمردی کنارم نشست و گفت:
- به نظر خسته میای.
خندیدم و گفتم:
- بله من همیشه خسته هستم.
لبخندی زد و گفت:
- خسته نباشی دخترم برو یک آبی به دست و صورتت بزن شاید سر‌حال شدی. برگرد خونتون و استراحت کن
سری تکون دادم و بلند شدم و بعد از خدافظی با اون مرد داخل سرویس بهداشتی رفتم و آستین‌های کتم رو بالا دادم و آب رو پاچیدم تو صورتم.
چند لحظه تو آینه به خودم خیره موندم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4

زیر چشم‌هایم خمار بود و‌ کمی گود شده بود. 
با صدای شدید و بوق ماشین‌ها و  سرصدا که از بیرون می‌اومد، نفسم حبس شد و‌ سه متر بالا پریدم. صدای کوبش و بسته شدن در دستشویی من رو به خودم آورد و برگشتم. 
با چهره‌ی شخص نقاب‌دار که شبیه نقاب دلقک‌های ترسناک خندان بود روبرو شدم و یک قدم عقب رفتم.
با زنجیر در رو بست و سمتم اومد.
دو قدم عقب رفتم و گفتم:
- هی! چرا در بستی چته؟
گردنبندی رو تو دستش چرخوند و‌ با سرعت به سمتم اومد. جیغ بلندی کشیدم و عقب رفتم و‌ مجبور شدم جارویی که اونجا بود رو به سرش بکوبونم.
نعره‌ای زد و طی‌ یک حرکت‌ گلوم رو فشرد و بعد چند ثانیه با سرعت فرار کرد.
به گردنبند مشکی دور گردنم زل زدم، گردنبند جذب بود و احساس می‌کردم هر لحظه امکانش هست که خفه بشم.
با سرعت دویدم و به در قفل شده زل زدم.
من: ای عوضی!
از پنجره‌ای که باز بود خودم رو رد کردم و با سرعت پشت سرش رفتم.
من: هی وایسا دلقک مسخره هی...
به خیابون اصلی رسید که اتوبوسی رد شد و بعد از دیدم ناپدید شد.
با سرعت دویدم و نگاهی به دو طرف کردم.
با انزجار محکم شروع کردم ضربه زدن به سرم و زیر لب غر می‌زدم.
گردنبند رو لمس کردم. اون کی بود؟ حتی دیدم یک عده‌ای دنبالش بودن، یعنی چرا گردنبند رو به گردنم بست؟ 
مسیری که پیش گرفته بودم رو برگشتم و راهی خونه شدم‌. تو تاکسی فکرم فقط پیش این گردنبند بود که با صدای راننده به خودم اومدم:
- خانم... خانم!
من: بله؟
نگاهی از آینه بهم کرد و گفت:
- رسیدیم.
کرایه رو حساب کردم و‌ پیاده شدم.
سمت ساختمان رفتم و در رو باز کردم.
نگاهی به باغچه‌ی توی پارکینگ انداختم. چند وقت بود کسی به این گل‌ها نرسیده بود.
وارد سالن شدم و برق‌ها روشن شد و دو نفر رو روبروم دیدم.
با تعجب خواستم رد بشم که دستم رو گرفتند و فهمیدم یک ماجرایی هست که مشت محکمی بهش زدم. مشت‌های من همیشه سنگین بود، شاید این یکی از ویژگی‌هایم بود.
با دیدن سرنگ ترسیده خواستم جیغی بزنم که دهنم رو گرفت. 
 اون فرد سیاه‌پوش پشت نقاب، خنده‌ی شیطانی کرد و گفت:
- آروم بگیر خانم دکتر
سرنگ رو به دستم زد و برای یک لحظه چشمام سیاهی رفت و نور‌ها تبدیل به یک گودال سیاه شدن. 
شاید از نور خوشم نیاد؛ ولی من هیچ وقت نمی‌خواستم تو گودال سیاه‌چال بیفتم، ولی شاید شانس من بد بود که این اتفاق افتاد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۵

با نوری که به چشمم داشت می‌خورد، بلند شدم و نگاهی به اطراف کردم. هوا خیلی سرد بود و داشتم می‌لرزیدم با دیدن محیط ناآشنا بلند شدم و در اتاق رو باز کردم. یک خونه‌ی دوبلکس و‌ معمولی بود. از پله‌ها پایین رفتم، خونه سوت‌ و کور بود. به دری که باز مونده بود زل زدم و‌ نگاهم رو به دونه‌های برف دادم و حیرت زده بیرون رفتم.
با دیدن برف سنگینی که اومده بود و فقط کوه‌ها معلوم بودن تپش قلبم بالا رفت. اینجا دیگه کجاست؟
اره هوا سرد شده بود؛ ولی تو شهر ما حتی بارون هم نیومده بود چه برسه به برف.
در بستم و شروع کردم تک تک اتاق‌هارو گشتن. موبایلم رو در آوردم و خوشحال به مامان زنگ زدم که‌همون موقع نوشت:
- یک درصد از باطری مونده.
آروم زمزمه کردم:
- نه نه!
با خاموش شدن موبایل عصبی داد بلندی زدم و سعی کردم یک راه ارتباطی رو پیدا کنم ولی تو خونه هیچی نبود، هیچ.
به گاراژ که بیرون خونه بود زل زدم و خوشحال دویدم که به پاهای برهنه‌ام خیره موندم.
مقنعه‌ام سرم نبود و روی زمین افتاده بود که تیکه تیکه‌اش کردم و دور پام پیچیدم.
بیرون رفتم و نفس عمیقی کشیدم. با یک بسم‌ال... پاهام رو روی برف گذاشتم و با سختی سمت گاراژ رفتم.
با دیدن ماشین خوشحال سوار شدم.
سوییچ روش بود و استارت زدم.
تا خواستم عقب برم یهو خاموش شد و به چراغ روشن شده زل زدم.
من: لعنت بهت الان چه وقت بنزین تموم کردن!
سمت خونه رفتم و با دیدن انباری مکثی کردم و داخلش رفتم.
با دیدن سطل بزرگی که از داخلش بوی بنزین می‌اومد خوشحال طرفش رفتم و کاغذی رو پیدا کردم:
- خوبه که تا اینجای کار موفق شدی.
یعنی چی؟ دویدم و به اطراف خونه زل زدم و نگاهم رو دوربین موند.
واسه من نقشه می‌کشید اره؟
من: عوضی بالاخره پیدات می‌کنم.
سنگی رو به سمت دوربین پرت کردم و خودم هم با عصبانیت شلنگی رو در آوردم و داخل سطل بردم و اون سرش رو هم به باک زدم. 
داخل ماشین نشستم و با سیمی که اونجا بود شارژر رو به موبایل وصل کردم.
سرم رو به صندلی تکیه دادم و‌چشمام رو بستم.‌ کت مشکی رنگم باز شده بود و موهایم دورم پراکنده شده بودن.
شلنگ رو در اوردم و استارت زدم با راه افتادن ماشین لبم رو گاز گرفتم و‌تو دلم چند مرتبه گفتم خدایا واقعا شکرت.
گاز دادم و از اون خونه‌ی عجیب دور شدم. موبایلم در حال شارژ شدن بود که نگاهی به سوپر مارکتی انداختم ولی مقنعه که نداشتم.
به عقب نگاهی کردم و با دیدن هودی خوشحال تنم کردم و به یاداداشت نگاهی کردم:
- این رو بپوش تا سردت نشه.
فحشی زیر لب بهش دادم و کلاه هودی رو سرم کردم. وارد سوپر مارکت شدم و‌ به خانم مسنی که در حال بافتن بود زل زدم.
من: ببخشید
با تعجب سرش رو بلند کرد و گفت:
- تو این اطراف چه می‌کنی دختر؟
من: خب من نمی‌دونم اینجا کدوم منطقه هست میشه بگید؟
سری تکون داد و گفت:
- اینجا اردبیل دختر جان. خارج از شهر هستش.
با تعجب گفتم:
- اردبیل؟
نگاهی کرد و گفت:
- اینجا‌چه می‌کنی؟ تنها در این جاده؟ خطرناکه دخترجان.
لهجه‌ی شیرینش می‌خورد که مال اردبیل نباشه.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- می‌دونید از  کجا باید برم شهر؟
به تابلویی اشاره کرد و گفت:
- از آن مسیر بری مستقیم میری شهر.
لبخندی رو لبم اومد و تشکری کردم.
سوار ماشین شدم و گاز دادم. 
اردبیل هواش خیلی سرد هست و برف میاد البته تو اخبار شنیده بودم ولی آخه چرا من رو آوردن به اردبیل؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۶

بالاخره به شهر رسیدم و موبایلم هم شارژ شده بود که شماره‌ی بابک رو گرفتم. واقعا نمی‌تونستم به مامان بگم و فقط اون بود، امیدوارم دوباره رو مخ بازی در نیاره.
بابک: چیه؟
من: بابک...
بابک: چیه باز؟
من: میشه کمکم کنی؟
مکثی کرد. من مغرور کمک می‌خواستم اونم از این؟ امکان نداشت‌ولی چیزی بود که شده
بابک: چی شده صحرا
من: اردبیلم
داد بلندی زد و گفت:
- تو اونجا چه غلطی می‌کنی؟
من: الان باید فکر این باشی که چجوری برگردم در ضمن سر من داد نزن 
بابک: صحرا چه غلطی... باشه هووف باشه یک بلیط می‌گیرم با اتوبوس برگرد خودم هماهنگ می‌کنم فقط برو‌ این آدرس.
بدون خدافظی قطع کرد که نیشخندی زدم و گفتم:
- حال توهم می‌گیرم.
به ایستگاه اتوبوس رفتم و فهمیدم یارو دوست بابک هستش. تنها روی صندلی عقب نشستم و فکرم مشغول شد.
به بابک گفتم که چیزی به مامان و بابا نگه چون‌ نمی‌خواستم نگرانشون کنم.
کم کم شب شد و من بالاخره رسیدم و پیاده شدم. همه با تعجب به منی که هودی پوشیده بودم و کفشی نداشتم زل زدن.
بابک با دیدنم سمتم اومد و بغلم کرد که ازش جدا شدم و نگران گفت:
- حالت خوبه؟ 
من: خوبم.
سمت ماشینش رفتیم و به سمت خونه رفت و گفتم:
- چیزی به مامان و بابا نگفتی؟
بابک: بچه شدی! مگه دیوونم. باید توضیح بدی صحرا.
بی حوصله گفتم:
- اصلا حوصله ندارم بابک بزار واسه بعداً.
اخمی کرد و گفت:
- امشب پیشت می‌مونم.
من:‌ نیاز نیست.
بعد رسیدن به خونه ازش خدافظی کردم و بدون اهمیت به چیز دیگه‌ای وارد خونه شدم و لباس‌هام رو عوض کردم.
به مامان زنگ زدم تا از نگرانی در بیاد. بعد اون به دیانا زنگ زدم.
دیانا: بله؟
من: سلام خوبی؟
دیانا: عه سلام خانم حالتون خوبه؟
من: ببخشید دیر وقت زنگ زدم
دیانا: نه خواهش می‌کنم.
من: فردا مرخصی منم نمیام.
دیانا: مشکلی پیش اومده؟
من: نه فقط یکم سرما خوردم.
دیانا: ایشالا خوب بشید چشم.
بعد خداحافظی یک دوش گرفتم و زیر پتو رفتم. تنها چیزی که می‌تونست آرومم  کنه خواب بود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷

با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم و با صدای خواب آلود گفتم:
- بله؟
مامان: تو که هنوز خوابی چرا امروز‌ مطب نرفتی؟
من: خسته بودم.
مامان: بابک گفت حالت خوب نیست یک سری وسایل دادم  برات بیاره.
من: مامان عه
مامان: یامان بلند شو ببینم. ایشی گفتم و بعد مکالمه، تماس رو قطع کردم. دست و صورتم رو شستم و لباس‌هام رو عوض کردم.
زنگ در به صدا در اومد و بعد چند دقیقه کسی در رو زد.
در رو‌باز کردم و بابک بدون حرفی وسایل رو بهم داد. 
من: ممنون تو زحمت افتادی
بابک: خواهش.
نگاهش دلخور بود که نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- ببخشید ممنون بابت دیروز. اون موقع حالم زیاد خوب نبود بعدا شاید جبران کردم.
لبخند نمکی زد و گفت:
- شاید؟
من: بله شاید، نه پس فکر کردی حتما؟
خندید که لبخندی زدم و بعد رفتنش
شروع کردم به خوردن. وای دستپخت مامان نگم اصلا. 
در حال خوردن بودم و چیز‌ هایی تو ذهنم اومد و تازه یاد گردنبند افتادم و خواستم که از گردنم در بیارم چون برام انگار خیلی تنگ بود یا شاید هم جذب بود چه بدونم!
جلوی آینه رفتم ولی هرچی تلاش کردم نشد. کلافه شده بودم که با دیدن قفلش نفسم حبس شد اونجا بود که به عمق فاجعه پی بردم و با خودم گفتم دیگه کارت تمومه.
این دیگه چجور قفلی بود؟ اون عوضی به گردن من قفل زده؟
وجدان: گردنت نه. به گردنبند قفل زده.
حالا هر چی مهم اینه که باز نمیشه.
وجدان: بدبخت‌شدی رفت...
شروع کردم به لباس پوشیدن، هودی و شال مشکیم رو پوشیدم و زدم بیرون. 
دیگه وقتشه بود که بفهمم اون کی بوده. اون دلقک رو پیدا کنم و راهی پیدا کنم تا این گردنبند مزخرف از گردنم باز بشه.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۸

دوباره به همون پارک رفتم و با دیدن اون‌ پیرمرد که اون روز دیدمش گفتم:
- سلام 
سمتم برگشت و لبخندی زد گفت:
- من تورو یادمه همون دختری که می‌دوید تا به اون‌دلقک برسه.
من: یادتونه؟ خب من دنبال همون دلقکم.
 سری تکون داد و گفت:
- تو این شهر دلقک‌های خندان زیادی هست ولی کم پیدا می‌شه دلقک‌های نقاب دار. نگران نباش دختر جون.
نفس عمیقی کشیدم و با دیدن دلقکی که بین بچه‌ها داخل پارک بود، سمتش دویدم و محکم کشیدمش که با اعتراض گفت:
- هوی چته خانم؟
کلافه چشم بستم و گفتم:
- معذرت.
شروع کردم به گشتن و سرگردان دور خودم چرخیدن.
پیامی از اون ناشناسی که باهاش صحبت می‌کردم دریافت کردم که گفت:
- کجا بودی؟ چند وقته کم پیدایی.
به نظر می‌اومد پسر خوبی باشه ولی خب نمی‌شناختمش.
براش نوشتم:
- یکم حالم خوب نبود. 
گوشه‌ای نشستم. اون دلقک کجا می‌تونه بره؟ دلقک‌ها متعلق به کجا هستن؟
تنها پاسخی براش پیدا شد سیرک بود.
با دیدن سیرک روبروم بشکنی رو هوا زدم.
من: چقدر من باهوشم.
به سمت سیرک دویدم و ادم‌هارو کنار زدم و مرد نگهبان خیره شدم و گفتم:
خسته نباشید. اینجا کی برگزار میشه؟
سری تکون داد و گفت:
- هرشب از ساعت هشت تا نُه برنامه دارن.
سری تکون دادم و گفتم:
- ممنون.
لبخندی‌زد و دور شدم. با دیدن کسی که از ماشین مدل بالای مشکی پیاده شد و‌همه اطرافش جمع شدن.
بالا پریدم و‌سعی کردم ببینم که‌ مجبور شدم بالای سکو برم و با دیدن خودش ناباور و بهت زده نگاهم روش موند. خودش بود... خودش با اون نقاب مرموزش، گردنش رو کج کرد و از اون‌شلوغی بهم نگاهی کرد و اون نگاهش وای! حتی نمی‌تونم تصور کنم پشت اون نقاب چه کسی پنهان شده. هرچی که بود مرموز بود، خیلی مرموز...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۹

سمتش دویدم و داد زدم:
- اگه جرعت داری وایسا احمق 
چند بادیگارد جلوم رو گرفتن‌ که تقلاهام شروع شد؛ ولی اون‌ها در کمال احترام شوتم کردن بیرون.
بلند شدم و تصمیم گرفتم‌برم پیش آهنگری که بتونه این رو باز کنه.
وجدان: تو واقعا خل شدی!
اره می‌دونم.
با دیدن آهنگری که ماسکی رو صورتش گذاشته‌بود گفتم:
- ببخشید.
بی‌حوصله بهم نگاه کرد و گفت:
- فرمایش؟
من: این گردنبند رو باز کن.
خندید و گفت:
- اومدی اینجا گردنبندت رو باز کنم؟ هه.
من: مسخره نکن داداشم این باز نمیشه.
بی خیال گفت:
- دست منه مگه؟
سمتش هجوم بردم و گفتم:
- یا باز می‌کنی یا تیکه‌تیکه‌ات‌ می‌کنم مردیکه بجنب.
با تعجب نگاه کرد و یقه‌اش رو صاف کرد و گفت:
- باشه بابا آروم باش.
شروع کرد رو گردنبند خراشیدن، بریدن، خلاصه هر کاری لازم بود کرد و با کلافگی گفت:
- نه نمیشه خانم این یکی از گردنبند‌هایی که رمز داره با قفل باز میشه و ضد ضربه هست تلاش من فایده نداره.
پووفی کشیدم و گفتم:
- من باید چیکار کنم؟
شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
- از نظر من برو پیش یک کسی که بتونه گاوصندوق، رمز و خیلی از چیز‌های دیگه رو باز‌ کنه.
با عجله ازش خداحافظی کردم و به سمت جایی که شخص مورد نظرم اونجا بود، روانه شدم.
جلوی مرکز خرید وایسادم و داخل رفتم. طبقه‌ی آخر عمو ناصر بود که کارش خیلی درست بود و از بچه‌ محل‌های قدیمی اینجا بود. بهش میگن‌ ناصر رمزی، آخه فقط می‌تونه رمز رو باز‌ کنه.
از پله‌ برقی بالا رفتم و در آخر وارد مغازه شدم و با دیدن عمو ناصر گفتم:
- به به عمو رمزی چطوریایی؟
بدون اینکه حتی بهم نگاه کنه گفت:
- کویر لوت چجوری سر از اینجا در اورده؟
من: نخیر بنده صحرا هستم.
ناصر: حالا هرچی.‌ چی‌شده
من: این گردنبند.
نگاهی کرد که ماجرا رو توضیح دادم و گفت:
- خیلی خب بیا ببینم.
نزدیکش رفتم که گردنبند رو توی دستش گرفت و گفت:
- با ارزشه! این رمز مدرن. واسه بچه مایه‌دار هاست.
من: باز میشه؟
پوزخندی زد و گفت:
- حتی منم نمی‌تونم بازش کنم فقط دست صاحابشه.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۰

من: لعنت به صاحابش. نمیشه کاریش کرد؟
نچی  کرد و گفت:
- این گردنبند‌ مرموز به نظر میاد.
سری تکون‌دادم و گفتم:
- درسته. من میرم با این حال مرسی.
سری تکون داد که از مرکز خرید خارج شدم. امشب باید برم سیرک. 
من که نمی‌دونم‌ گردنبند مال کیه با این حال باید تلاش کنم تا بفهمم.
خونه برگشتم‌ و خودم رو واسه شب آماده کردم‌که گیرش بیارم.
ساعت نزدیک هشت بود تقریبا و من هم دیگه آماده شده بودم.
سوار تاکسی شدم و بعد از اینکه رسیدیم کرایه رو حساب کردم و وارد سیرک شدم.
گوشه‌ای از سالن نشستم و منتظر موندم تا شروع بشه. 
فردی رو صحنه اومد و گفت:
- خانم‌ها و آقایان دعوت می‌کنم از فرد مرموز و حیرت‌انگیز دلقک سیرک‌.
با دیدنش که روی صحنه میاد، خشمگین شدم و می‌خواستم برم و بزنمش؛ ولی نشستم و به نمایش مسخره‌ اش زل زدم.
دست و پاهاش رو بستن و طناب رو دور گردنش انداخت. اگه  زود‌تر نمی‌تونست قفل رو باز کنه، قطعا می‌مرد. بعد چند لحظه تونست و صدای سوت و دست گوشم رو کر کرد.
به جمعیت اشاره کرد و انگشت اشاره‌اش روی من موند.
اشاره‌ای بهم کرد که همه خیره بهم زل زدن. با کلافگی بلند شدم و روی صحنه رفتم. روبروش وایسادم، دقیقا یک قدمیش. گردنبند و ماجرای گیر افتادن تو اردبیل کار خودشه.
کارت‌هارو بر زدن و اشاره‌ای کرد که یکی رو انتخاب گفتم. تک خاج انتخاب کردم. 
دستم رو بالا آورد و یهو روی کف دستم خیره موندم. تک خاج! چجوری این کارو کرد؟
تشویق‌ها بلند شد. کار‌های نمایشی زیادی انجام داد و حتی بدلکاری و...
در آخر تعظیم کوتاهی کرد و نگاهی به جمعیت کرد و رفت.
سریع دنبالش دویدم و داد زدم:
- هوی... با توام.
داخل اتاق وی آی پی رفت. برگشت و نگاهی بهم کرد که همون موقع در بسته شد و باز هم بادیگارد‌ها سراغم اومدن.
من: لعنتی این گردنبند رو در بیار ولم کنید ای خدا...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱

***
امروز پیش مامان و بابا بودم. بعد اون روز در به در دنبال کسی بودم بتونه این لعنتی رو باز کنه؛ ولی نبود.
مامان: اون گردنبند چقدر قشنگه! کی بهت داده؟
من: یکی از دوستام.
سری تکون داد و گفت:
- نظرت درمورد بابک عوض نشد؟
من: نه مامان بس کن 
مامان: باشه.
غمگین بهش زل زدم و گفتم:
- خب قربونت برم نگو این حرف‌هارو دیگه.
مامان: باشه مادر من فکر کردم فقط هم رو دوست دارید
من: که نداریم.
پیامی از ناشناس اومد:
- کجایی؟
من: به شما ربطی داره؟
ناشناس: به هرحال خواستم بدونم شاید خونه مامان و باباتی داری با عروسکهات بازی می‌کنی.
با تعجب نوشتم:
- تو خیلی مشکوک میزنیا
ناشناس: شاید زیادی باهوشم 
نیشخندی زدم و یک کمی دیگه که صحبت کردیم باز غیبش زد. 
سر میز نشستم و مشغول خوردن شدیم که بابا گفت:
- مطب چجوره؟ همه چی روبراهه.
من: اهوم خوبه همه چی.
بابا: خداروشکر.
مامان: چرا با غذات بازی می‌کنی بخور دیگه. 
این‌ روزها بی‌اشتها شده بودم و احساس می‌کردم صد و هشتاد درجه تغییر کردم و از این رو به اون رو شدم. شاید بخاطر اثرات اون روز داخل اون خانه‌ی عجیب بود یا شاید هم من زیاد داشتم سخت می‌گرفتم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۲

بعد خوردن غذا تصمیم گرفتم که برگردم خونه و از مامان و بابا خداحافظی کردم و راهی خونه شدم. در رو باز کردم و وارد خونه شدم.
خسته نشستم و بعد گوش دادن اهنگ‌های مورد علاقه‌ام رفتم سراغ کار مورد علائم یعنی خواب.
خودم می‌دونم کاری انجام نمیدم؛ ولی خب به هرحال خوبه.
فردا باید می‌رفتم مطب ولی حوصله نداشتم و تنبل شده بودم.
ساعت رو کوک کردم و چشمام رو بستم.
***
با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم و به سرعت لباس‌هایم رو پوشیدم و بعد برداشتن موبایلم از خونه بیرون رفتم. امروز پیاده تا مطب رفتم و دیدم که خیلی شلوغه.
من: سلام 
دیانا: سلام خانم خوش‌ اومدید.
پشت میز تو اتاقم نشستم و مریض اول اومد.‌ 
پیرزنی نشست و گفت:
- سلام خانم دکتر.
من: سلام بفرمائید.
چشم‌هاش رو ریز کرد و گفت:
- بله؟
من: میگم بفرمائید.
نشست و گفت:
- بلند‌تر نمی‌شنوم.
زیر لب گفتم:
- مشکلتون رو فهمیدم.
نسخه رو نوشتم و با پانتومیم گفتم:
- خانم شما... برو داروخانه... حل میشه.
لبخندی زد و سری تکون داد و نسخه رو گرفت.
نفر بعدی اومد. دختر کم سنی که ماسک زده بود.
من: مشکلتون؟
نگاهی کرد و گفت:
- برای صورتم یک پماد سوختگی می‌خواستم.
نفس عمیقی کشیدم و خیره نگاهش کردم و گفتم:
- ماسکت رو در بیار
سرش رو به علامت نه تکون داد 
من: من دکترم خیر سرم
نفس عمیقی کشید و ماسک رو برداشت که یک طرف صورتش سوخته بود.
من: چه بلایی سرت اومده؟
ناراحت گفت:
- با شوهرم دعوام شد و اون...
نفس پر حرص کشیدم و با حرص گفتم:
- این‌هارو برات می‌نویسم. 
بعد نوشتن نسخه سری تکون داد و رفت.
بعد چند ساعت از دیانا خداحافظی کردم و از مطب زدم بیرون. از پارک همیشگی رد شدم که موبایلم زنگ خورد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۳

من: بله؟
صدای بم مردونه‌ای گفت:
- من همه چیز رو می‌دونم، از اون گردنبند تا ماجرایی که برات پیش اومده.
با تعجب داشتم برای خودم کلماتش رو مرور می‌کردم که ادامه داد:
- عده‌ی زیادی دنبال اون گردنبند هستن و الان همه دارن دنبالت می‌گردن. به نفعت که فرار کنی وگرنه خودت و خانوادت توی دردسر می‌افتید.
اونجا بود که فهمیدم کلا با خاک یکسان شدم. صدای بوق توی گوشم پیچید که تماس قطع شده بود.
این دیگه خیلی بد. دنبال گردنبندن؟ 
فکر کنم بقیش رو خودم بتونم حدس بزنم. من تو بد مخمصه‌ای گیر افتادم. 
این‌ها ادم‌های خطرناکی هستن اگه بمونم تو دردسر می‌افتم؛ ولی اگه برم چی؟ 
چجوری می‌تونم مامان و بابا رو ترک کنم؟
پس اون زندگی ایده‌آلی که می‌خواستم واسه خودم درست کنم چی؟
تمام این حرف‌ها و رویا‌ها تو اون یک دقیقه وسط اون خیابان نحس به ذهنم رسید.
با دیدن ون‌های مشکی رنگی فاتحه رو خوندم و با دیدن من کسی فریاد زد و دویدم تا از اونجا دور بشم ولی اون‌ها هر لحظه نزدیک می‌شدن. پشت دیوار قایم شدم و نفس تازه‌ای گرفتم.
تو ذهنم کلمه‌ی خانواده تکرار می‌شد.
وجدان: تصمیمت رو بگیر صحرا...
هیچ وقت فکرش رو نمی‌کردم تو یک دقیقه زندگیم عوض بشه ولی اگه بمونم...
مکثی کردم و لبخند غمگینی رو لبم اومد.
مثل دوراهی موندن و نماندن هستش. 
من واسه خانواده‌ام هر کاری می‌کنم
شماره‌ی دیانا رو گرفتم که جواب داد:
- جانم؟
من: یک سفر کاری برام پیش اومده ازت می‌خوام‌مسئولیت مطب رو به عهده بگیری و دکتر ساجده به جای من تو اون مدت بیاد.
دیانا: چشم.
بعد خداحافظی قطع کردم.
وجدان: مطمئنی؟
اره مطمئنم دیگه وقت رفتنه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۴

با بی‌حالی‌ به سمت خونه رفتم و بعد اینکه رسیدم و استراحتی‌کردم.
دکمه‌ی تلفن رو‌ زدم و صدای مامان تو خونه پیچید.
مامان: صحرا هستی؟ چند روز دیگه میخوایم با بابات بریم پیش خاله آیدا. حواست رو‌جمع کنیا بعدا بهم زنگ بزن.
چشمام رو بستم که نفر بعدی صدای بابک بود:
- صحرا خونه‌ای؟ امروز نگرانت شدم راستی بعدا بهم زنگ بزن کارت دارم.
کلافه بلند شدم و شماره‌‌‌‌ی مامان رو گرفتم و سریع برداشت.
مامان: کجایی تو؟
من: خونه می‌خواید برید؟ 
مامان: اره دیگه عروسی دخترخالت هم هست تو میای؟
من: نه یک سفر کاری برام پیش اومده.
مامان: چه سفری؟ برای چی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- میرم و زود بر‌می‌گردم. واسه همه دعوت نامه فرستادن.
مامان: باشه مادر کی میری؟
نگاهی به ساعت کردم و زمزمه کردم:
- شاید فردا یا امشب، نمی‌دونم.
مامان: مواظب خودت باشیا
من: مامان...
مامان: جانم
لبخند غمگینی رو لبم اومد و گفتم:
- مواظب خودت و بابا باش.
مامان: تو بیشتر
من: فداتم کاری نداری؟
مامان: نه عزیزم مواظب خودت باش خداحافظ
من: چشم خدافظ...
با بی رمقی تلفن رو قطع کردم و سرم رو بین دست‌هایم گرفتم.
موبایلم زنگ خورد و با دیدن شماره‌ی ناشناس سریع برداشتم و صداش تو‌گوشم پیچید:
- تا چند دقیقه دیگه پستچی میاد.
قطع کرد و در کمال تعجب زنگ در خورد و‌ پستچی پاکت رو داد و رفت.
به داخل پاکت زل زدم و‌ با دیدن عکس بابک و یک دختر دیگه تو کافه تعجب کردم و‌ عکس‌هارو‌ دونه به دونه نگاه کردم. عکس خودم درحال رفتن به مطب، عکس مامان و بابا و حتی عکس دیانا.
نگاهم رو‌ متن موند:
- من ناشناسم، تو‌ نمی‌دونی من کیم؛ اما من فقط تنها نیستم. دور اطرافت پر از ادم‌هایی هست که متعلق به من هستن و جزوی از افرادم هستن. من نه می‌خوام بهت کمک‌کنم و نه می‌خوام آسیب ببینی. کل زندگیت مطبت، مکالمه‌هات و... داره کنترل میشه
اون تعقیب‌ها کار بقیه هستش؛ ولی باید بری چون موندنت و‌ دست رو دست گذاشتن چیزی رو حل نمی‌کنه.
اگه دست اون ادم‌ها بیفتی، اتفاق خوبی نخواهد افتاد. 
نامه رو‌ مچاله کردم و با دیدن ماشینی که جلوی در بود و تو این چند روز این اطراف پرسه می‌زد، مطمئن شدم حرف‌های این ناشناس درست هستش.
کوله پشتیم رو برداشتم‌ و هرچی که دیدم لازمم هست رو برداشتم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۵

باید امشب می‌رفتم یا فردا؟
اصلا کجا باید می‌رفتم؟ 
هرجا که اونا نباشن. 
امشب، همین امشب باید می‌رفتم.
وسایلم رو که جمع کردم موبایلم زنگ‌خورد و بابک بود با عصبانیت گفتم:
- جناب مسلمون جناب درست‌کار به جای اینکه زرت و زرت بهم زنگ بزنی حواست به اون دختره باشه. امیدوارم از این ماجرا با خبر نشه.
قطع کردم و با حرص از در پشتی بیرون رفتم. کلاه هودی رو سرم کردم و از اونجا دور شدم. به اندازه کافی پول داشتم؛ ولی نمی‌دونستم باید برم کجا؟
تو‌ خیابان‌ها قدم می‌زدم و‌ صدای هو هوی باد مثل یک موسیقی لایت شده بود که این‌اطراف پخش می‌شد.
با صدای چند‌نفر که از دور نزدیک می‌شدن سریع قایم شدم. 
الان نصف شب بود و واسه منی که تنها اینجا بودم خطرناک به نظر می‌رسید ولی مهم این‌بود که من از چیزی نمی‌ترسیدم.
یکیشون که معلوم بود لات و کله گنده هست گفت:
- بوی عطر زنونه میاد!
با حرص زدم تو مخم. الان وقت عطر زدن بود صحرا؟
خندید و گفت:
- داداش توهم زدیا بیا بریم.
بعد اینکه مطمئن شدم رفتن از پشت درخت بیرون اومدم و به سمت خیابان اصلی و میدون قدم برداشتم. که صدای بلند یکی اومد:
- عه داداش نکنه اونه!
کلاهم رو جلو کشیدم و شروع کردم به دویدن. نفس نفس می‌زدم ولی از اونجایی که سرعتم زیاد بود تونستم به رفتگری برسم که برگ‌هارو کنار می‌زد.
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- دختر جون این موقع شب اینجا چیکار می‌کنی؟
نفس زنان گفتم:
- دن... دنبالم بودن. میشه کمکم کنید
اشاره‌ای بهم کرد و گفت:
- بیا دنبالم
سمت دکه‌ای رفت و قفلش رو باز کرد و باهم داخل رفتیم. روی صندلی چوبی کنار بخاری نشستم که گفت:
- جایی رو برای موندن داری؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- دارم ولی نمی‌تونم بمونم.
لبخند دلگرم کننده‌ای زد و گفت:
- درست میشه.
لبخندی زدم و بیشتر تو خودم جمع شدم. با خودم داشتم فکر می‌کردم که کجا برم و دیدم باید دنبال صاحب گردنبند بگردم ولی هر فردی به غیر اون دلقک.
تا صبح اونجا بودم و داشتم چرت می‌زدم که نور خورشید بهم خورد و مثل برق‌گرفته‌ها پریدم.
با دیدن رفتگر دستی براش تکون دادم و گفتم:
- لطفت رو فراموش نمی‌کنم مرسی.
سری تکون داد و گفت:
- مراقب خودت باش دختر جون.
دویدم و از اونجا دور شدم.
با صدای بوق ماشینی برگشتم و با دیدن اون افراد سیاه پوش با سرعت از بین ماشین‌ها رد می‌شدم.
اینجا چرا این‌قدر ترافیک؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۶

مجبور شدم برم روی صندوق عقب ماشین و با پرش از هر کدوم رد می‌شدم.
صدای بوق همه‌ تو گوشم پیچید که داد زدم:
- درد، مرض چیه؟
دویدم و به راهم ادامه دادم که کسی دستم رو گرفت و گفت:
- پیداش کردم.
محکم با کوله تو صورتش زدم و گفتم:
- به من دست نزن اسکل.
دویدم ‌و پشت دیوار قایم شدم که ون‌ها رد شدن و با خیال راحت در بطری آب رو باز کردم و خوردم.
‌نفس عمیقی کشیدم و سرم رو پایین انداختم و تا شب مثل علاف‌ها دور خودم چرخ می‌زدم. پیامی از ناشناس برام اومد.
شک ندارم این از آدم ‌های خودشه.
ولی نمی‌دونم این کار‌ها زیر سر کی می‌تونه باشه.
آخه این گردنبند چه چیز با ارزشی داره که همه دنبالش هستن؟
اگه من رو پیدا کنن یعنی از وسط دو نصفم می‌کنن؟
وجدان: اره.
ممنون از دلداریت.
درحال عبور از یک کوچه بودم که صدای جیغ و داد یک دختر من رو به خودم آورد و قدمی برداشتم و‌ سمت بن بست رفتم. صدا‌ها واضح‌تر شد و‌ با‌ تعجب سرم رو‌ کج کردم و به اون ادم‌ها زل زدم.
خودشون بودن! 
همون افرادی که دنبالم بودن...
دست دختره رو‌ گرفتند و با زور خواستن که سوار ماشینش کنن.
دختره  جیغ بلندی زد و گفت:
- کمک... ولم کنید احمق‌ها.
دختر خوشگلی بود ولی می‌خورد خلاف باشه.
صبر کن! چرا من تو این موقعیت دارم چرت و پرت میگم.
با سرعت سمتش دویدم و‌ همون لحظه که در ماشین داشت بسته می‌شد، در رو گرفتم و دستش رو کشیدم.
نگاهم رو اسلحه‌‌های اون افراد عجیب  و غریب با نقاب‌های عجیب‌تر موند.
به خودم اومدم و دستش رو کشیدم و دویدیم.
اون افراد دنبال‌مون می‌کردند و ماهم فرار می‌کردیم. 
دونده‌ی خوبی بود و با من هم قدم شده بود و همین باعث شده بود که از دست اون افراد خلاص بشیم.
وارد فروشگاهی شدیم و پشت قفسه‌ها پنهان شدیم و هردو نفس عمیقی کشیدیم و بهم زل زدیم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۷

آروم زمزمه کرد و گفت:
- ممنون.
بلند شدم و به اطراف زل زدم و در عین حال مثل خودش زمزمه کردم:
- خواهش.
از کنارش رد شدم که دنبالم دوید و گفت:
- اسمت چیه؟ چرا اونجا بودی؟ چرا تنهایی؟ 
من: می‌دونستی خیلی سوال می‌پرسی.
سکوت‌کرد ولی بعد چند دقیقه گفت:
- جواب نمیدی.
از قفسه‌ها نوشابه برداشتم و گفتم:
- چرا دنبالت بودن؟
خنده‌ی غمگینی کرد.
 به لباس‌های پاره شده‌اش نگاه کردم و آروم گفت:
- زیاد حالم خوب نیست... یکی از اون افراد بهم...
ناباور برگشتم و نگاهی بهش‌کردم که‌ بغض کرد و سرش رو پایین انداخت.
تو یک حرکت بغلش کردم و از زیر کلاه موهایی که دورش ریخته بود رو کنار زدم و گفتم:
- اون افراد رو می‌شناسی؟
سری تکون داد و گفت:
- چند باری ازم خواسته بودن که باهاشون همکاری کنم.
کیک رو از قفسه برداشتم و سمتش گرفتم که تشکری کرد و ادامه داد:
- من سرپناهی ندارم و اون‌ها بهم قول دادن که کمکم می‌کنن؛ ولی یکیشون خیلی مشکوک میزد و همیشه دنبالم بود. تا اینکه اینجوری شد. اون‌ها یک باند مافیایی هستن که همه دنبالشون‌ می‌گردن حتی تو اداره‌ی پلیس هم نفوذی دارن. یک جایی زندگی می‌کنن که هیچکس خبر نداره؛ ولی خارج از ایران.
سری تکون دادم و گفتم:
-  نمی‌خوای خودت رو‌معرفی کنی؟
لبخندی زد و گفت:
- مخلص شما دریا هستم و کارم جیب زدن.
موبایلم رو بالا آورد و خندید‌، که با تعجب جیب‌هام رو‌گشتم و موبایل ازش‌گرفتم. 
- پس کارت خیلی درسته.
سری تکون داد و گفت:
- تو اسمت چیه؟
لبخندی زدم و‌گفتم:
- منم صحرام. 
دریا:‌ پس کویر که میگن تویی.
تک خنده‌ای کردم و از فروشگاه جیم زدیم و بدون اینکه حساب کنیم، بیرون رفتیم.
گرم صحبت شدیم و شروع کرد از تمام بدبختی‌هاش گفتن. پدر و مادرش فوت‌شده بودن و خودش مجبور شد بره توی کار خلاف که خوشش نمی‌اومد. اتفاقی‌که واسش افتاده بود تلخ ترین اتفاق عمرش بوده و چقدر دلم واسه این دختر سوخت. احساس ترحم نبودن یک خاص، شاید زیادی مقاوم و قوی بود.
دریا: خب تو‌ بگو.
بهش اعتماد داشتم و شروع کردم به گفتن ماجرای گردنبند و ...
من:‌ اره دیگه اینجوریا شد که منم مجبور شدم بخاطر اون دلقک مسخره از دست این افراد فرار کنم. مطبم رو تعطیل کردم و کلا همه برنامه‌هام بهم ریخت.
ناباور گفت:
- تو دکتری؟
سری‌تکون دادم و با‌ ذوق گفت:
- چه جالب.
نگاهی کردم و گفتم:
- هیچیش جالب نیست. من حتی نمی‌دونم باید کجا برم.
دریا:‌ من فقط می‌دونم اطراف سوئیس هستن
با تعجب گفتم:
- چی! سوئیس؟
سری‌تکون داد که مضطرب گفتم:
- نمیشه رفت اونجا؟ من با این گردنبند نمی‌تونم تا ابد زندگی کنم.
غمگین گفت:
- منم می‌خوام برم ولی هیچ‌جایی رو ندارم به علاوه پولم کجا بود اصلا.
- چرا با من نمیای
با تعجب گفت:
- چی؟
- خب دیدی که دنبال من و تو هستن چه بهتر از اینکه باهم باشیم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۸

با تعجب زمزمه کرد:
- واقعا می‌تونم؟ آخه من پولی ندارم درضمن من و تو خیلی فرق داریم.
دستش رو‌ کشیدم و سوار تاکسی شدیم که گفتم:
- نچ منم یکی مثل تو. فکر نکن تو یک قصر باشکوه‌ زندگی می‌کنیم، نه یک جای معمولی هستش و درضمن نگران نباش.
جلوی مرکز خرید نگه داشت که کرایه رو حساب کردم و داخل رفتیم‌.
دریا: اینجا کجاست؟
- نمی‌بینی مگه؟
دریا: ولی خیلی گرونه.
- نگران نباش به اندازه‌ی اینکه یک‌دست‌لباس برات بگیرم کافیه.
باهم وارد مغازه‌ای‌ شدیم.
- کدوم رو می‌خوای؟
با ذوق به هودی اشاره کرد و گفت:
- اون 
چند دست لباس گرم هم براش گرفتم و داخل اتاق پرو رفت تا عوضش کنه.
بعد چند‌ دقیقه با هودی صورتی و‌ کلاه مشکی‌رنگش بیرون اومد.
من: خوبه از دست اون لباس‌ها خلاص شدی.
بعد حساب کردن بیرون رفتیم و نگاهی بهم کرد و گفت:
- واقعا مرسی نمی‌دونم چجوری ازت تشکر کنم. اون لحظه که گیر افتاده بودم، مثل یک فرشته‌ی نجات ظاهر شدی.
خندیدم و‌ گفتم:
- بی‌خیال بهتره بریم.
دریا: پول‌سفر رو از کجا‌ میاری؟
پووفی کشیدم و گفتم:
- فکر کنم بازم برام مونده باشه.
دریا: بیا‌ قاچاقی بریم.
بعد چند دقیقه ویندوزم بالا اومد. دهنم سه متر باز موند و گفتم:
- منظورت چیه؟
دریا: یواشکی میریم‌. مثل ادم‌های عادی با چمدون میریم و سوار هواپیما می‌شیم
ناباور گفتم:
- شوخیت گرفته؟ باید چک بشیم هزارتا مهماندار اونجا هست. من این کار رو نمی‌کنم.
کلافه گفت:
- سوسول بازی در نیار. امارش رو در آوردم امشب ساعت ده پرواز.
مضطرب گفتم:
- من تاحالا همچین کاری نکردم.
لبخند شیطانی زد و گفت:
- ولی حالا انجامش میدی.
دستم کشیده‌ شد و به پسری خندان زل زدم.
من: هوی چیکار می‌کنی؟
قهقه‌ای زد و گفت:
- دوتا خانوم محترم اینجا تو‌ این خیابون‌ خلوت یکم خطرناکه.
نیشخندی زدم و گفتم:
- الان واسه تو خطرناکه.
مشت محکمی تو صورتش زدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۹

با عصبانیت بلند شد و‌ گفت:
- چه غلطی کردی؟ دختره‌ی وحشی.
دریا: بیا بریم صحرا.
بی اهمیت دستم رو کشیدم که پسره سمتم اومد و لگد محکمی تو دلم زد که‌ ضعف کردم و روی زمین افتادم.
دریا: گمشو اون ور پسره‌ی روانی.
بلند‌ شدم و با آرنج تو گردنش زدم و‌ روی زمین افتاد و برای جبران گوشه‌ی لبم رو زخمی کرد که‌ دریا دستم رو‌ کشید و‌ دویدیم.
دریا: دیوونه شدی؟ ای وای لبت رو‌ نگاه کن.
دستمالی بهم داود که تشکری کردم‌ و یکمی از آب رو خوردم.
باهم روی سکو نشستیم و همون موقع صدای دادی اومد:
- اونجان بگیریدشون.
بهم نگاهی کردیم، بلند شدیم و با سرعت دویدیم.
ماشین‌ها دنبال‌ ما می‌اومدن و در حین دویدن گفتم:
- اینا... اسم باندشون چیه؟ اسم اون یارویی که دنبالت هستش چی؟
با نفس نفس گفت:
- نمی...نمی‌دونم ولی باندشون اسمش... دلقک.
با تعجب نگاهش کردم و گوشه‌ای قایم شدیم که گفتم:
- دلقک؟ این دیگه چه اسمی هست؟
دریا: به ماسک‌هاشون دقت کردی؟ همشون ماسک دارن. ماسک دلقک...
نفس عمیقی کشیدم و یاد اون دلقک افتادم که دستم رو گرفت و گفت:
- ببین می‌خوام‌ نقشه رو بهت بگم خوب گوش کن.
سری تکون دادم که شروع کرد به توضیح دادن و گفت:
- خب حله؟
سری تکون‌دادم و گفتم:
- اره حله.
سوار تاکسی شدیم و سمت فرودگاه رفتیم.
من که فقط یک کوله پشتیم که تقریبا خالی‌ بود داشتم و دریا هم که کلا هیچی.
ما واقعا هیچ وسیله.ی امنیتی واسه محافظت‌ از خودمون نداشتیم.
گردنبند رو دستم گرفتم و عادتم شده بود که بکشمش تا رها شم. مثل یک اسیر شده بودم. اسیر اون آدم‌ها.
بعد رسیدن به فرودگاه داخل محوطه رفتیم و به قسمت شماره‌بندی چمدون‌ها زل زدم. هردو یک چمدانی برداشتیم و راه افتادیم.
حتی نمی‌دونستیم چمدان‌ها متعلق به کیه! بیچاره صاحابش وقتی بیاد و ببینه که چمدونش نیست حتما خیلی عصبی میشه. حتما که نه صدرصد.
نگاهی به دریا کردم و گفتم:
- کار ما اصلا درست نیست.
دریا: خیلی هم درسته.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۰

از در پشتی رفتیم و وارد محوطه شدیم.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
- تو اینجا‌ها رو بلدی؟
سری تکون داد و‌ دستم‌ رو کشید.
به هواپیما اشاره کرد و بعد به‌ قسمت پایین هواپیما، جایی که چمدون‌ها رو می‌ذاشتن.
با انزجار گفتم:
- شوخی نکن!
لبخند خبیثی زد و خیلی سریع در رو‌باز کرد و هردو چهار دست و پا داخل رفتیم.
پشت چمدان‌ها پنهان شدیم.
من: اینجا چقدر تاریکه!
دستش رو بالا آورد و دقیقا روی صورتم گذاشت و گفت:
- این کجاته؟
ریز ریز خندیدم و دستش رو پس زدم و چراغ قوه‌ی موبایلم رو روشن کرد و لبخندی زد.
دریا:‌ خانم‌ها و آقایان مقصد سوئیس و چند ساعت مونده تا برسیم.
تو خودم جمع شدم و گفتم:
- تا اون‌ موقع بشینیم و هم دیگه‌ رو نگاه کنیم؟
دستش رو زیر چونه‌اش گذاشت و گفت:
- برنامه‌ات چیه؟ اونجا‌ چیکار می‌کنی؟
زیر چشمی نگاهی کردم و گفتم:
- خودت برنامه‌ات چیه؟
غمگین گفت:
- من راه فراری ندارم، اول و آخرش دست اون یارو می‌افتم.
من: کدوم یارو؟
با حرص گفت:
- اون مردیکه‌ی عوضی... تا الان دنبال منه.
سرش رو بلند کرد و ادامه داد:
- تو چی؟
گردنبند رو کشیدم و گفتم:
- نمی‌بینی؟ باید از دست این خلاص بشم. طبق گفته‌ی اون ناشناس انگار خیلی‌ها دنبال این گردنبند هستن.
دریا: می‌خوا‌ی پا تو قلمروی اونا بذاری؟ می‌دونی داری چیکار می‌کنی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- می‌دونم؛ اما اون ادم‌ها کی هستن؟ اون دلقکه، اون ناشناس، اصلا این گردنبند چه ربطی به من بدبخت داره؟
شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
- این رو دیگه اون بالایی می‌دونه.
سرم رو به پشت تکیه دادم و یک ساعتی رو چرت زدم و استراحتی کردیم.
با تکون شدیدی که خوردیم به جلو پرت شدیم و چمدونی تو سرم خورد.
سرم رو ماساژ دادم و گفتم:
- این توش سنگه مگه؟
دریا: بیا فکر کنم رسیدیم.
با عجله از اون تاریکی به بیرون اومدیم.
با سرعت دویدیم و نگاهی بهم کردیم که گفتم:
 - حالا باید وارد سالن اصلی بشیم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۱

خیلی نامحسوس وارد سالن شدیم.
چمدان‌های مردم رو برداشتیم و مثل ادم‌های عادی از سالن خارج شدیم.
نگاهی به اطراف کردم و کلاهم رو در آوردم و گفتم:
- بلاخره رسیدیم.
سوئیس، یک جایی که تو خوابم‌ هم نمی‌دیدم و حالا اینجا بودم اون‌ هم با کمک دریا.
نگاهی بهم کرد و گفت:
- خب حالا چیکار کنیم؟
سری تکون دادم و گفتم:
- میریم هتل.
با ذوق بالا و پایین پرید.
با اولین ماشینی که وایساد به سمت هتل حرکت کردیم.
مرد نگاهی به ما کرد و جمله‌ی نامفهمومی گفت.
با تعجب نگاهش کردیم.
دریا: چی میگه؟
شونه‌ای بالا انداختم و به انگلیسی گفتم:
- ببخشید انگلیسی بلدید؟
با تعجب نگاهم کرد که سری روی تاسف تکون دادم و گفتم:
- انگار بلد نیست، بی‌خیال.
بشکنی رو هوا زدم و با زبان اشاره حرفم رو تکرار کردم.
دریا محکم تو سرم زد و گفت:
- خره این نفهم؛ ولی کر و لال که دیگه نیست.
مکثی کردم و گفتم:
- او مای گاد! عجب خریم.
دریا: اره واقعا.
پوکر نگاهش کردم که گفت:
- رسیدیم بیا.
کرایه رو که کلا حساب نکردیم و به سمت هتل رفتیم. خداروشکر که تونستم به انگلیسی باهاشون صحبت کنم و ماجرا خطم به خیر شد. یک اتاق دنج و کوچیک گرفتیم که برای ما دوتا بس بود. 
دریا: میای امروز بریم بگردیم؟
سری تکون دادم و گفتم:
- ولی یادت نره ما واسه چی اومدیم
باشه‌ای گفت که رفتم دوش بگیرم.
این‌قدری فکرم مشغول بود که وقتی بیرون اومدم متوجه‌ی پیام‌ناشناس نشدم و بعد چند دقیقه پیامش رو باز کردم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...