رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

دلنوشته‌ی کلام دروغین عشق| Negin jamali کاربر انجمن نودهشتیا


Negin jamali
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ویراستار

به نام کلام دروغین عشق

چند وقتی بود که می‌خواستم برای تو درد این قلبی را که شکستی و رفتی بنویسم

اما تا می‌خواستم بنویسم قطره‌های اشکم بر روی کاغذ می‌ریخت

و نمی‌توانستم آنچه را که می‌خواهم بر روی صفحه کاغذ

خیس بنویسم. حالا دیگر یک قطره اشک نیز در چشمانم نمانده و

همان قلب شکسته‌ام تنها یادگار از عشقت به جا مانده

قلبی که یک عالمه درد دارد، دردی که مدتهاست دامنگیرش شده است.

از آن لحظه‌ای که رفتی در غم عشقت سوختم و با لحظه‌های تنهایی ساختم.

نمی‌توانستم از او که مدت‌ها همدل و همزبانم بود جدا شوم،

اما تو رفتی و تنها یک قلب شکسته سهم من از این بازی عشق بود

یک بازی تلخ که ای کاش آغاز نمی‌کردم تا اینگونه در غم پایانش بنشینم

تو که می‌خواستی روزی رهایم کنی و چشمان بی گناهم را خیس کنی

چرا با من آغاز کردی!

مگر این قلب بی‌طاقت و معصوم چه گناهی کرده بود

گناهش این بود که عاشق شد و تو را بیشتر از هر کسی، از ته دل دوست داشت

اینک که برای تو از بی‌وفایی هایت می‌نویسم انگار آسمان چشمانم دوباره ابری شده

و در قحطی اشک دوباره می‌خواهد ببارد. اما من می‌نویسم

می‌نویسم که یک قلب را شکستی، و زندگی‌ام را تباه کردی.

کاش می‌دانستی چقدر دوستت داشتم ،

کاش می‌دانستی شب و روز به یادت بودم و از غم دوری‌ات با

چشمان خیس به خواب عاشقی می‌رفتم.

نمی‌دانی چه آرزوها و رویاهایی را با تو در دل داشتم. می‌خواستم عاشقترین باشم،

برای تو بهترین باشم، یکرنگ بمانم و یکدل نیز از عشقت بمیرم.

آن زمان که با تو بودم کسی نام مرا صدا نمی‌کردم،

همه به من می‌گفتند ((دیوانه)). آری من دیوانه بودم، یک دیوانه ساده دل.

دیوانه‌ای که اینک تنهای تنهاست و از غم جدایی‌ات روانی شده است.

این را بدان نه تو را نفرین کردم، و نه آرزوی خوشبختی برایت کردم.

این روزها خیلی احساس تنهایی می‌کنم،

راستش را بخواهی هنوز دوستت دارم اما

دیگر دلم نمی‌خواهد حتی یک لحظه نیز با تو باشم.

خیلی دلم می‌خواهد فراموشت کنم اما نمی‌دانم چرا نمی‌توانم

دلم برای لحظه‌های با تو بودن تنگ شده و یاد آن لحظه ها قلب شکسته‌ام را می‌سوزاند.

و این بود سرنوشت من و تو! چه بگویم که هر چه بگویم دلم بیشتر می‌سوزد .

نیستی که ببینی اینجا زندگی‌ام بدون تو بی عطر و بوست، بی رنگ و روست.

هر چه نوشتم درد این قلب دیوانه من بود ، نمیخواستم بنویسم از تو، اما قلبم نمی‌گذاشت.

بهانه می‌گرفت، گریه می‌کرد، می‌گفت بنویس تا بداند چه دردی دارم.

انگار دوباره کاغذم از قطره‌های اشکم خیس شده،

دیگر قلمم برای روی کاغذ خیس نمی‌نویسد.

خواستم بنویسم که خیلی بی‌وفایی!


polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...