رفتن به مطلب

رمان هرگز©️ | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا


ملیکا ملازاده
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C

ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان

بسم الله الرحمن الرحیم

نویسنده: ملیکا ملازاده

ژانر: عاشقانه، پلیسی، هیجان انگیز

خلاصه:  غمگین ترین مرگ دنیا مرگ‌هایی است که آرام درون سینه‌ها اتفاق می‌افتد؛ دل‌ها  می‌میرند، بی آنکه کسی مرگشان را بفهمد.  می دانی، هر آنچه در قلب میگذرد را نمیتوان گفت  برای همین خداوند آه، اشک، خواب طولانی، لبخند سرد، و لرزش دستان را هم خلق کرد

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

 مقدمه:

من دانیالم

جاذبه‌ی رقیب من را از چشم نینداخت، معلق بودن خودم انداخت.

تمام عمر خط خورده بودم اما حتی برای عشقم نتوانستم خط بزنم چیزی را.

هنگامی که بی او می‌سوختم، تلاشش این بود که با او بسازد.

گلی در سینه دارم که نامش سنگ است، این گل را هزاران نفر آب داده‌اند؛ نه برای آن که در دلم رشت کند، برای آن که من را بشکند.

آیا تقاص دوست داشتن انتظار و تقاص اعتماد خیانتِ؟

هیچ‌گاه در خاک دراز نکشیدم، پس چرا در یاد همه مرده‌ایم؟

من از کودکی گم شده‌ام در دنیایی از سوال، کسی دنبالم نگشت، فراموش شده‌ام.

من ساحلی هستم که مصیبت‌ها پی در پی به قلبم می‌خورند و من می‌سوزم.

*****

شخصیت های اول: دانیال، الینا

شخصیت محبوب: بابک

شخصیت های دوم: دنیل، بابک، باربد، ملینا، نیوشا، مهران

ناظر:  @Asma,N

ویراستار: @m.azimi

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 52
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • ناظر رمان

بسم الله الرحمن الرحیم

پارت اول

**دانـیـال**

از کوچه پس کوچه‌های شیراز می گذشتم تا به خونه مامان برسم؛  چند ماهی بود به شیراز نیومده بودم.  ماشین رو توی کوچه پارک کردم و پیاده شدم. با دسته کلیدی که با وجود غرغرهای آرش برای خودم زده بودم در رو باز کردم و داخل رفتم؛ مامان توی حیاط ایستاده بود و با آب‌پاش گل‌های باغچه رو آب می‌داد. نگین بنفش حلقه ازدواج دومش که اون هم با پول آرمین پدر من بود روی انگشتش برق می زد.

کلاً حیاط چهل متری بیشتر نمی‌شد. دو سوم همون باغچه بود و بقیه‌اش رو سرامیک‌های خاکستری رنگی در بر گرفته بود. گل و درخت‌های خونه تنها زیبایی بودن که می‌تونستی توی دویست متر زیر بنا ببینی؛ گل‌هایی که من کاشته بودم و مامان بدون علاقه آبشون داده بود، درخت‌هایی که به دستور آرمین عاشق کاشته شده بود.

- سلام مامان!

به سمتم برگشت و سری تکون داد. توی دلم زهرخندی زدم و توی واقعیت خاموش. از وقتی که سکته زده بود؛ از هفت سال پیش دیگه اون آدم قبلی نشده بود، اون همه هیجان و استرس جاش رو به بی احساسی مطلق داده بود.   چشمم رو از روی دیوارهای کلنگی خونه گرفتم و کشاندم تا به بساط تریاک آرش رسید. این بساط از پول‌های هفتگی بود که  آرمین برای رسیدگی به همسر سابقش، به تنها عشقش بهش می‌داد و اون در این راه خرج می‌کرد.

همون موقع صداهایی که از داخل خونه به صورت زمزمه به گوش می رسید، بلندتر شد و فهمیدم دعوا با تنها کسی که توی اون خونه بود؛ یعنی بابک برادر بیست ساله من.   با قدم‌های بلند به سمت خونه رفتم اما با این که خودش با کفش به روی قالی‌ها می‌رفت و مامان بدون اعتراض دوباره جارو می کشید. دلم نیومد عذابش بدم و کفش‌هام رو از پام در آوردم.

وسط هال که ایستادم متوجه شدم صداشون از داخل آشپزخونه میاد؛ بله این صدای آرش عموی ناتنی احمق من و همسر مادرم بود و برادرم که چند ماهی هست در آن جا زندگی می‌کند. اولین صحبت هایی که به طور واضح به گوشم رسید صدای بابک  برادر عزیزم بود:

-  واقعاً برام سوال شده با همچین شخصیتی چطور وقتی جلوی آینه میرین روتون میشه به چشم‌های خودتون نگاه کنید؟

-  بلبل زبون شدی.

- حقیقت تلخِ.

کف دست های آرش به سینه بابک برخورد کرد. یک معتاد داغون برادر خوش هیکل من رو فقط نیم ثانت به عقب فرستادم.

- وقتی داری توی خونه‌ام نون و نمکم رو می‌خوری دیگه جلوی روم بلبل زبونی نکن!

 - کدوم نون و نمک؟ هفته‌ای یه روز سرکار میرم تا این منت‌ها سرم نباشه دیگه.

- چرا همین پولت رو بر نمی داری نمی ری خونه همون داداش عوضیت؟

صورت بابک از عصبانیت سرخ شد و دست هاش مشت شد. 

- برای خودتون بهتر راجب دانیال درست صحبت کنید.

- ا برای من بهتر بچه جان؟!    حالا که انقدر طرفدارش هستی، چرا نمیری موی دماغ اون بشی به‌ جای ما؟

صدای پوزخندش رو شنیدم.

- البته   دماغ اون پدر هزار فندت هم برای موی دماغ شدن بد نیست.

 - آرمین هرچی باشه یادش نرفته اسم پدر روشه ولی شما حتی اسم بچه‌هات رو هم بلد نیستی، آرمین هزار برابر شرف داره به شما.

تا اون موقع برای شنیدن حرف‌هاشون توی هال ایستاده بودم اما وقتی که بعد از این حرف بابک صدای سیلی بلند شد؛ به سرعت به سمت آشپزخونه دویدم و داخل شدم؛ با دیدن بابک که یک دستش روی صورتش و صورتش به سمت در کج شده بود، نتونستم و نخواستم جلوی خودم رو بگیرم.

به سمت آرش شوهر مادرم خیز برداشتم؛ بابک که قبل از اون متوجه من شده بود، خواست جلوم رو بگیره اما کنارش زدم و با ضرب سیلی آرش رو پخش زمین کردم و پام رو روی گلوش گذاشتم اما فقط چند ثانیه بود چون بعد دوباره بلندش کردم و به دیوار چسبوندمش تا شکستن استخون‌های بیرون زده‌ی گونه‌اش حقش رو کف دستش بذارم که....

- دانیال نه!

این التماس صدای داداشم بود؛ نمی‌خواست خشونت من رو دوباره ببینه.  هه! نباید بدش بیاد؟ نباید متنفر باشه از برادری که هر روز از روزهای خدا رو با دعوا و داد و بیداد الکی با باغبون‌ها و خدمه می‌گذرونه؟ کم ندیده عربده کشی‌ها و کتک کاری‌های برادرش با هر غریب و آشنایی. کتک کاری‌هایی که هر چند وقت یک‌بار پلیس رو با ون خونه می‌کشوند و برادرش مجبور برای حفظ موقعیتش به رشوه بود و چقدر بدش می‌اومد از این بهانه الکی، کلافه از دست همین برادر بود که لونه‌ی کرکس رو به ما ترجیح داد.

دستم رو روی گلوی اون عمو نمای نامرد گذاشتم و فشردم؛ کم- کم رنگ صورتش به سمت کبودی می‌رفت و بابک به ساعد دستم چنگ انداخت برای رهایی قربانی. از هفده سالگی باشگاه رفتن انقدر قویم کرده بود که یک پسر بچه نتونه من رو کنار بکشه اما وقتی که یکی به کمکش اومد، به اندازه‌ی چند سانتی من و دستم رو ازش فاصله دادن؛ با کبوندن دستم به پیشانی آرش و چسباندن دوباره‌اش به دیدار موضع قبلیم رو پیدا کردم.

- من رو می‌شناسی؟ من دانیالم پسر آرمین، مگه میشه نون خورش باشی و با شنیدن اسم پسرش به لرزه نیفتی؟ تا همین ساعت کی جرأت این رو داشته که دستش رو توی صورت برادرم بکوبونه؟

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 8
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت دوم

- کی جرأت داره دست روی برادر دانیال بلند کنه؟ قبلاً هم بهت گفته بودم در اضای اخم بابک جونت رو می‌گیرم؛ به خیالت نیاد چون شوهر مادرم، شوهر تنها عشق آرمین هستی به وجود کثیفت نیاز داریم و این باعث صرف نظر از کشتنت بشه آرش؛ هزار نفر بهتر و سرتر از تو رو با یک اشاره به غلامی مادرم می‌فرستم، برای برادرم هم بهشت رو با دست‌های خودم می‌سازم و تو رو برای این پر‌روییت توی جهنمت زندانی می‌کنم.

مرتیکه فقط قلدرم قلدرم بلد بود. مثل موش کنار دیوار کز کرده بود و حتی جرأت نمی‌کرد چشمش رو بالا بیاره و نگاهم کنه، دستم رو از روی پیشونیش برداشتم.

- فراموش کاری امروزت برات بد تموم میشه.

به عقب برگشتم؛ کسی که به بابک برای رهایی اون آشغال کمک کرده بود، ماکان پسر دومش که یک سالی  بیشتر از بابک سن داشت بود. صورتش سرخ از تحقیر پدرش سرخ شده بود.    غم تمام وجودم رو گرفت، این رو دوست نداشتم؛ اون که لایق تحقیر نبود و من ناخواسته محکوم یک ظلم شدم. دلخور از خودم و برای دلجویی از اون، ضربه‌ای دوستانه به بازوش زدم و از کنارش گذشتم اما جلوی در آشپزخونه به سمت بابک برگشتم.

- تا کی میخوای این تحقیر رو تحمل کنی؟ وسایلت  رو جمع کن و  به خونه برگرد

 بعد از خداحافظی از مامان سوار ماشین شدم؛ همیشه اینجور وقت‌ها عالم و آدم فکر می‌کردن بعد از طوفانی که بر پا می‌کنم خودم آروم میشم و فقط خودم می‌دونستم این طوفان تبدیل به گردبادی میشه که از درون نابودم میکنه؛ چه فایده وقتی شکایت دلم رو پیش هیچ قاضی نمی‌تونستم ببرم؟ اصلاً از کی شکایت می‌کردم؟ از مادری که با خرافاتی بازی‌هاش زندگیمون رو به آتیش کشید؟ 

یا پدری که راه غلطش رو با عشق ادامه داد؟ از مادر کم مهری که اولین پسرش رو به چنگال نامرد پدری سپرد که پدری بلد نبود؟ یا پدری که اولین دستورش بعد از طلاق به پسرش این بود که با اسم صداش کنه آرمین! از برادری که خیانت کرد، از عشقی که دورویی کرد؟ یا از خودم که تقلبم رو از املای پر غلط آرمین نوشتم؟ از خدا گله کنم یا این آسمون و این سرنوشت؟ شاید هم از این سکوت رنگ فریاد که تنها کلماتی بود که می تونست دردم رو بازگو کنه.

« پول تو جیبی آرش رو تا یک مدت تا به بود، بود نیافتاده بهش نده))

این متن پیامم به احسان دست راستم بود.  وارد  اتاق شدم و اول یک دوش گرفتم بعد کت و شلوار سفید با جلیقه ستش و پیراهن آبی آسمانی پوشیدم. ساعت مشکیم رو زدم و ادکلن دیور رو روی خودم خالی کردم. سامسونتم رو باز کردم و داخلش دفترچه، خودکار، تبلت و چاقوم رو گذاشتم. انگشتر شکل شیرم رو در آوردم و حلقه بزرگ نقره م رو توی انگشتم کردم.

***الینا***

بابا کناری نشسته بود و  با وکیلش  درباره کارهای شرکت رسیدگی می کرد.  مامان   توی باغ  قدم می زد و مهران هم  کنار بابا نشسته بود تا از تجربه هاش درس بگیره.  

من  الینا 

دختر بزرگ امین سرمایه دار بزرگ شرکت بین المللی   ساختمان

خواهر دو قلوی مهران تنها وارث شرکت

نوه آمین  ملوانی برادر بزرگ آرمین شباهنگ 

هر دو از کله گنده و پولدارها و  بهتر بگم خلافکارهای ایران

پدرم وارث تمامی اموال پدرش

وارث کاخ   پدر همسرش  سرمایه دار دوم شرکت

من الینا

از بیست سالگی وارد نیروی اطلاعات شدم

پدربزرگم از من ترسید

خواست منصرفم کنه، نشد!

خواست  بترسونم، نشد!

خواست بکشم... آره خواست من رو، نوه ش رو از روی زمین برداره.

بین دو پدر بزرگم دعوا می شه

هم دیگه رو تحدید می کنند 

و در آخر اونی که زنده می مونه منم

یک پدر بزرگم کشته و اون یکی اعدام

و من مورد تنفر تمام  خاندان

جز خانواده خودم بودم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 5
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت سه

با اینکه آرمین اصرار داشت من همسری بگیرم یا حداقل هرطور شده صاحب  چند فرزند بشم که بهمون بپیوندن من از نوجوونی نه کسی رو جز الینا می دیدم و نه می خواستم ببینم.

ناخودآگاه   بازوش  رو گرفتم و به اون ور کشوندمش.

_ بریم.

با بهت نگاهی بهمون و بعد به بازوش انداخت. سریع متوجه کارم شدم و بازوش    رو ول کردم. بعد از نمایشگاه به کافیشاپ رفتیم و پشت بندش به قبرستون. الینا بین قبرها راه می رفت و کنارشان می شست سر بعضی ها هم گریه می کرد. 

_ همه این ها رو می شناسی؟

 چشم های خیس نگاهم کرد که دلم زیر و رو شد.

_ بیشترهاشون.

تموم که شد به رستوران فلسطین رفتیم و بعد از شام به هامانی زنگ زدم که هم ما رو برسون و هم ماشین رو برگردونه. 

من دانیال

پسر آرمین یکی از خلافکارهای درجه یک

دست راستش در ایران

من دانیال 

به اجبار زنده ام به انکار سخن می گویم و بی گدار به آب می زنم

منی که فقط بخاطر برادرانم مجبور به اطلاعت از  آرمین هستم.

در کنار من دختری نشسته است که  سالها پیش آن موقع که فقط بیست سال داشتم قصد ازدواج با یکدیگر را داشتیم.

اما حالا در کشور خودم چوب دو سر نجس گشتم و گروگانی که نوکری می کند  لقب برازنده ام بود.

***الـیـنـا***

وارد شدم که مازیار نامزدم رو دیدم داخل هال نشسته بود.با دیدن من به سمتم اومد و گفت:

- دیشب کجا بودی؟

- کجا باید باشم؟

- سوال من رو با سوال جواب نده.

- باشه پس جوابت اینه، به تو ربطی نداره.

مشت هاش رو بهم گره کرد و من بالا رفتم تا بخوابم  اما چه خوابی دیدم...

***خواب***

بازوم رو گرفت که با عصبانیت دستش رو کنار زدم. این بار من رو به سمت تخت کشید که با جیغ گفتم:

_ اذیتم نکن مازیار!

سیلی به صورتم زد که جلوی کابینت افتادم. چرا کسی خونه نبود تا به من کمک کنه؟ لقد به معلوم برخورد کرد. ناله ای کردم و روی یک پهلو شدم. نفس بند اومده بود و درد پهلو تا نیمه های شکمم رسیده بود. مشت بعدیش توی شکمم فرو اومد. جیغ کشیدم:

_ خدا! 

داد کشید:

_ ه...! 

اومدم بلند بشم که پاش رو روی صورتم گذاشت. نالیدم! غرید:

_ چته؟

پاش رو بزور از روی صورتم کنار زدم اما سریع روی گردنم گذاشت. دوباره نالیدم:

_ اذیتم نکن مازیار!

دستش بالا رفت که صدای باز شدن در اومد. سریع از در پشتی بیرون دوید و من زیر لب نالیدم:

_ اذیتم نکن خودم می رم.

***

از خواب  پریدم. صورتم خیس عرق بود. دستم رو روی صورتم کشیدم تا غرق رو پاک کنم اما اشک روی صورتم غلتید و خیس ترش کرد. زیر لب گفتم:

_ لعنت به تو مازیار!

روضه های حضرت زهرا توی خونه مون شروع شد اما چیز عجیبی که به دستم رسید دعوتی روضه از خونه دانیال این ها بود به خواست بابک. بعد از ظهر شروع به خوندن یکی از خاطرات آقا راجب سردار شهیدی رو کردم. در اطلاعاتی که به من داده شد، خواندم که در بین همین شهدای همدانِ شما، یک سردار سپاهی - که دارای شأن و موقعیتی هم بوده است - وجود داشته که وقتی مادرش از او می‌پرسد تو در سپاه چه کاره‌ای، جواب می‌دهد:

_ من در سپاه جاروکشی می‌کنم.

مادرش خیال می‌کرده واقعاً این جوان در سپاه یک مستخدم معمولی است. حتی وقتی برای این جوان به خواستگاری هم می‌روند و خانواده‌ی دختر سؤال می‌کنند پسر شما چه‌کاره است، مادرش می‌گوید در سپاه مستخدم است! بعد در اجتماعی که مراسمی بوده، یک نفر داشته سخنرانی می‌کرده، این مادر می‌بیند آن شخص خیلی شبیه پسرش است. می‌پرسد:

_ این شخص کیست؟

می‌گویند:

_ این فلانی است؛ یکی از سرداران سپاه.

آن مادر، آن وقت پسرش را می‌شناسد!

ما مطالبی که در تاریخ خوانده بودیم، مثل افسانه به گوش ما می‌آمد؛ اما آنها را در زندگی واقعیِ خودمان دیدیم. من این را به جوان ها می‌خواهم بگویم؛ به فرزندان شهدا و به خانواده‌های آنها: آن عظمتی که خانواده‌های شهدا و پدرها و مادرها و همسرها نشان داده‌اند، از عظمت خود شهدا کمتر نیست.

ما مادران و پدرانی را دیدیم که اینها با حادثه‌ی سنگین و کوبنده‌ی فقدان فرزند خودشان مثل بشارت برخورد کردند؛ چون می‌دانستند که فرزند آنها در چه راهی حرکت می‌کند".

بعد از ظهر مجبوری با مازیار  برای خریدهای روضه همراه شدم.  به خونه که برگشتم مامان داشت ند ریز می کرد. بعد از ضربه به هر قندی زیر لب می گفت:

_ به نیت سعادت، به نیت سلامت، به نیست خوشبختی!

با همین سادگی و قشنگی! به اتاقم رفتم و در رو روی خودم بستم بعد به آسمون نگاه کردم.
آقا جان...

میدانیم این چند روز
میزبان عزاداران مادرت هستی

از این مجلس به آن مجلس
نگاه خیس و بارانیت را
از ما دریغ نکن

مولای غریب
ما هم در غم شما شریکیم آقا
اگر لایق بدانید!

در حالی که هنوز لباس هام رو عوض نکرده بودم روی بالکن رفتم و دست هام رو به نرده ها تکیه دادم. از احساس آرامشم زیاد نگذشته بود که دستی دور کمرم حلقه شد.

_ هیچ می‌گویی اسیری داشتم حالش چه شد؟
خسته‌ی من نیمه جانی داشت احوالش چه شد؟

محتشم_کاشانی

مازیار بود. نفس عمیقی کشیدم و به سمتش برگشتم. نگاهی به چشم های بی حوصله م کرد. هه، بی حسی مطلق در جهنمی به اسم زندگی!

_ کاش می دونستم کی توی دلت اومده که تو رو انقدر نسبت به من بی احساس کرده!

می دونید که حال پوزخند زدن هم ندارم، نه؟ یک جا خوندم انسان سه گونه می میرد:

مرگ روح
مرگ وجدان
مرگ جسم...

مرگ روح یعنی شکستن وقار و غرور یک انسان به دست دیگری! مرگ وجدان یعنی استفاده از انسانها برای مقاصد شخصی بدون هیچ گونه پشیمانی و ترحمی! مرگ جسم یعنی ایستادن نفس و تپش قلب!

دردناکترین مرگ ها، مرگ روحست...
وحشتناک ترین مرگ ها، مرگ وجدان،
و آسان ترین مرگ ها مرگ جسم..

_ یک کیس مناسب دارم مازیار.

بهت زده و با صورتی که از شدت ناراحتی رنگ پریده شده بود پرسید:

_ اون کیه؟! اون کجاست؟!

با خونسردی به میز کامپیوتر اشاره کردم.

_ اوناهاش.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت چهارم

نگاه  گیجش رو به میز کامپیوتر انداخت و بعد از چند لحظه به سمت من برگشت. 

_ من رو مسخره می کنی؟ 

با همون خونسردی گفتم:

_ بله.

در حالی که دست هاش رو مشت کرده بود بیرون رفت. 

من الینا

سرگرد اطلاعات سپاه

کسی که در نوزده سالگی عاشق پسر  پدر خوانده اقتصاد ایران شد

اما این ازدواج با دست اندازی پدربزرگ و  پدر اون پسر انجام نشد

من مجبور به ازدواج با مردی شدم که خیلی از من پایین تر بود

خواستم از اول شروع کنم اما دست های دست اندرکارها نذاشت.

اون ها شوهرم رو نسبت به من بی گناه مشکوک کردن

و مجبور شدم از کارم استعفا بدم.

اما این تازه اول دردهایم بود

اون روز بهم اطلاع دادن که از سفارت انگلیس بوهایی میاد. قرار شد هر جوری شده جاسوسی وارد سفارت کنیم. به پیشنهاد دانیال مترجم انگلیس که فردی از همون کشور بود رو توی یک تصادف سوری اما نه چندان شدید به بیمارستان تهران منتقل شد و اونجا هم با یک ‌تماس کوچیک به وسیله افراد مورد اعتماد از سفارت خواستن مترجم به کشور خودش برگرده و استراحت کنه.

دانیال توی اتاق کنفرانس راه می رفت و حرف می زد:

_ تا وقتی بتونند از کشور خودشون مترجمی بیارن که فارسی بلد باشه طول می کشه، شاید هم اصلا همچین قصدی نداشته باشند.

من ادامه حرفش رو گرفتم:

_ فرد نفوذی از طرف ما باید به عنوان مترجم وارد سفارت بشه.

با لبخند سری تکون داد.

_ فعلا هیچ مکانی به اندازه سفارت انگلیس نمی تونه باعث مشکل بشه.

سرهنگ گفت:

_ حالا مسله این هست که چه فرد قابل اعتماد، آموزش دیده و با مهارت رو وارد سفارت کنیم.

من و دانیال اومدیم چیزی بگیم که خودش گفت:

_ نه...

با بهت نگاهش کردیم که گفت:

_ همون قدر که ما تک تک حرکت های اون ها رو زیر نظر داریم، اون ها هم وقتی بخوان کاری کنند هر جا خطری باشه رو در نظر می گیرن.

منتظر نگاهش کردیم که گفت:

_ بذار اون شخص رو خودشون انتخاب کنند، بعد ما نقشمون رو عملی می کنیم.

همه نگاهی بهم کردیم و نیشخندی زدیم. قرار شد به طور نامحسوس و پنهانی به ادارات نزدیک سفارت پخش بشیم تا بتونیم زیر نظر داشته باشیمشون. 

**دانـیـال**

خانواده مافیا ما اول رئیسش عمو آمین بود که با کشته شدنش،   پسر اولش یعنی امین پدر الینا به قدرت می رسید اما توسط  پلیس و سپاه که در راس اون ها الینا قرار داشت شناخته و مجبور به کناره گیری می شه و من با وجود سن کم رییس یکی از هفت خانواده مافیا ایران می شم.

بابک برگشته بود.  شیش ماه بود که با ما زندگی نمی کرد و می خواستم برای ورودش جشن بگیرم اما خودش گفت که ترجیح می ده  مراسمی با دوست ها و آشناهای تهرانی خودش داشته باشه. من هم قبول کردم.

از بالای راه پله به پایین خیره شده بودم. مهمون ها کم کم اومده بودن. همه دخترها یا سنگین و رنگین بودن یا چادری. همه خونه با ساتن و پرچم های مشکی تزیین شده بود. بابک سرش رو بالا گرفت و متوجه من شد. چند ثانیه بعد پیشم بود. 

- نمیای؟

بعد از یکم مکث گفتم: 

- بیام؟

- آره خوب. دنی که گفت نمیاد، شما حداقل بیا.

نگاهی به تیپش انداختم. یک بلوز یقه سه سانت دودی که روش نوشته بود (یا امام زمان عج الله)، شلوار آبی نفتی هم پوشیده بود و بلوز رو روی شلوار انداخته بود. نگاهم رو گرفتم. آخه من با این تیپ چطور بیام؟!همون موقع لباس تا شده ای رو به سمتم گرفت.

- می شه این رو بپوشی!

یک نگاه به لباس یشمی رنگ توی دستش کردم، یک نگاه  به خودش. فهمید که بهم برخورد؛  اومد دستش رو پس بکشه که گرفتم.

- برو پایین، من هم میام.

لبخندی زد و سرش رو تکون داد. وارد اتاق شدم و پیراهن رو جلوی آینه امتحان کردم. بالای لباس سه دکمه داشت و روش نوشته بود یا بصیر و یا قدیر! از داخل کمد شلوار مشکیم رو که تقریبا گشاد بود برداشتم. بعد از تعویض لباس پایین رفتم. با چند نفر سلام و احوال پرسی کردم.

نگاهم به سمت آشپزخونه برگشت  که چشم هام از دیدن شخص مقابل گرد شد. الینا اینجا چیکار می کرد؟! خونسرد نگاهم کرد. نگاهم رو از چشم هاش گرفتم و به تیپش دوختم. یک چادر دانشجویی که معلوم بود خودش براش زیپ گذاشته با یک مغنه کرواتی نیلی پوشیده بود.  رو به ماهان که بهم نزدیک بود گفتم:

- به بابک بگو  روی بالکن بیاد.

خودم منتظرش ایستادم.به محظ این که احساس کردم اومد به سمتش برگشتم.

- مگه نمی دونی من نمی خوام این دختره رو ببینم؟

یک خورده فکر کرد تا ببینه کی رو می گم؛ بعد که فهمید سرش رو پایین انداخت. معلوم بود خیلی رو امشب حساس که لجبازی نمی کنه.

- نمی شد؛ بچه ها خیلی قبولش دارن، اگه نمی گفتمش بی احترامی بود.

همینطور با اخم نگاهش می کردم که جلو اومد و گونم رو بوسید.

- ببخشید!

اخم هام رو بیشتر توهم کردم و  با عصبانیت  گفتم:

- زهرمار!

نه اینکه بدم بیاد ها، نه؛ فقط از اینکه کسی بخواد خرم کنه متنفرم! دو سه قدم فاصله گرفت. چند لحظه همینطور نگاهش کردم بعد با چشم به بیرون اشاره کردم.

- برو.

انگار بهش دنیای رو داده باشن، اول تعجب کرد ولی بعد یک خداروشکر زیر لب زمزمه کرد و رفت. نگاهم از پنجره  بالکن به الینا خورد. برعکس همیشه لبخند نمی زد و خیلی خشک نگاهم می کرد.

بیرون  رفتم و داشتم از کنار آشپزخونه رد می شدم که صداش اومد:

_ می شه این رو ببرین؟

به سمتش برگشتم. سینی چایی توی دستش بود.

_ چی؟

_ این رو برای مردها ببرین.

داشتم با تعجب نگاهش می کردم که گفت:

_ چیه خوب؟ من که نمی تونم ببرم، خوبیت نداره.

همینطور نگاهش می کردم که صدای خنده بابک اومد. به سمتش برگشتیم که گفت:

_ بدین من ببرم.

الینا که تازه فهمیده بود ماجرا چیه نیشخندی زد و سینی رو بدست بابک داد. هنوز روضه به طور رسمی شروع نشده بود و صدای روضه آرومی از ضبط می اومد. به سمت یک گروه از پسرهای که دور هم  نشسته بودن رفتم. با اومدن من بلند شدن‌. سلام و احوال پرسی کردیم. کنارشون نشستم و ادامه حرف هاشون رو گرفتن:

_ توی اتوبوس، بغل دست یه آقای میانسال نشسته بودم. تلفنش زنگ خورد و جواب داد: سلام عزیز دلم! سلام همه خوبه و کارم! سلام زندگیم! قربونت برم دخترم... بعدش هم دخترش گوشی رو داد به مادر و باز هم همون مهربونی در کلام. چقدر کیف کردم از این رابطه‌ی پدر و دختری. دیدم پدری که این ‌همه مهربونی بی‌سانسور خرج دخترش می‌کنه، مگه میشه پیش خدا مقرب نباشه؟

دختری که این‌همه مهر از پدر می‌گیره مگه ممکنه چهار روز دیگه دست به دامن غریبه‌ها بشه برای جلب محبت؟! توی جامعه که با هم مهربون نیستیم و مشغول خراش دادن دل‌های هم هستیم، اقلا توی خانواده به هم محبت کنیم. همین شاید تمرینی بشه برای مهربون بودن با بقیه!

یکی شون گفت:

_ آقا داشتیم راجب تاریخ کشور صحبت می کردیم زدین توی تاریخ خودمون. بقیه ش رو بگو داریوش جان.

پسری که داریوش بود شروع به تعریف کردن کرد:

_ اگر یک عرب پیاده بود و به یک سوار ایرانی برخورد، سوار - ولو اینکه اسب از خودش باشد - باید پایین بیاید و عرب سوار شود، به خاطر اینکه عرب است! این جمله هم توی قرار داد بود. فرمانده پادگان هم قبول و امضا می کنه و این می شه از اولین قرارداد های ننگ آور ایران.

این بار من گفتم:

_ بدتر از اون رو نشنیدی. (در یک گروه، اگر یک ایرانی گردنش بلندتر باشد، باید گردنش را بزنی، یا باید از آنجا برود)!

همه حتی خود اون پسر با بهت نگاهم کردن.

_ جدا؟!

_ بله متسفانه!

یکی دیگه از پسرها می پرسه:

_ این قرارداد توی پادگان اصفهان بود دیگه؟

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 3
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 3

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت  پنج

با  سر جواب مثبت دادم.   همون جا چشمم به  سرنا افتاد. سرنا  نوه آمین اما خیلی سال پیش مادرش  توسط آمین پس زده شد تا جایی که برعکس بقیه بچه هاش هیچ اهمیتی به تربیت در راهی که خودش می خواست نداد و  سرنا توسط مادر  و خانوادش دختر مذهبی بار میاد و بعد  در حالی که   دانشگاه  اصفهان رشته  بانک داری تحصیل می کنه با  آقا معلمی ازدواج می کنه و دیگه هم به اون خونه برنمی گرده. تقریبا سرنوشتی مثل  الینا داشته اما چون آمین روی دختر پسر اولش خیلی حساب بازی می کرد مقابله و عذاب هایی بهش داد که سرنا رو  هدف قرار نداد. براش دست تکون دادم که به سمتم اومد و با خوشرویی سلام و احوال پرسی کرد. بعد از اون    بابک به سمتمون اومد و گفت:

_ حاجی اومد.

با تعجب نگاهش کردم حاجی کیه که دیدم همه بلند شدن و با سلام و صلوات روحانی که اومد رو تا بالای مجلس راهنمایی کردن. روحانی یک ظبت همراه خودش داشت که آمادش کرد. همه جلو رفتن و نزدیک روحانی روی زمین یا صندلی نشستن اما من که سر در نیاوردم چی به چیه همون جا نشه بودم ‌که یک نفر دیگه هم اومد و روی یکی از مبل های کناری من نشست. نگاهش کردم الینا بود. صحبت های حاج آقا شروع شد اما چند کلمه بعد ذهن من جمع و جور شد و تونستم صداش رو بشنوم:

-  کاش یکی هم بود دم میگرفت میگفت ای اهلِ حرم مهدیِ فاطمه نیامد..!

بعد شروع به خوندن روضه کوتاهی کرد:

- ای داغدار اصلی این روضه ها بیا

 صاحب عزای ماتم کرب و بلا بیا 
تنها امید خلق جهان یابن فاطمه

 ای منتهای آرزوی اولیاء بیا 
اللهم عجل لولیک الفرج

همه تکرار کردیم. گوشیم اس داد درش آوردم و نگاه سریع کردم تبلیغ بود اما همون نگاه و حرکت باعث شد به صحبت های اون بخش نرسم. 
- می گن حضرت_علی (ع) با اين که مسئوليت‌های سنگين اجتماعی فراوانی داشتن، هرگاه که به خانه می‌آمدن، به کمک حضرت_فاطمه (س) می‌شتافت و کارهای داخل منزل را انجام می‌دادن.

دوباره اس اومد این بار گوشی رو خاموش کردم اما باز هم قسمتی رو نشنیدم.

_ برای پیشگیری از گرفتاری به بیماری فساد و گناه و اینکه بتوانیم پاک دامن بمونیم، باید کاری کنیم که در آستانهٔ انجام گناه قرار نگیریم و با توکّل به خداوند، راه‌های زیر را انجام دهیم تا بین شیطان را به خاک بمالیم.

اول شناخت سیره و روش زندگی پیامبر اکرم(ص)، فاطمه زهرا(س) و امامان بزرگوار. دوم انجام درست و به موقع نماز ، به‌خصوص به‌صورت جماعت و با حضور در مسجد...

این قسمت از سخرانیش که تموم شد یک قلپ‌ آب خورد بعد با لحن فوق العاده قشنگی خطاب به حضرت فاطمه سلام الله علیها گفت:

_ نور دیده من شو... در جانم زدی رخنه... ای مهربان ترین یارم!

بعد دوباره سخنرانی رو شروع کرد:

-    جماعت ما مینالن از کمبود دختر پاک. داداش،  قبل از اینکه دنبال فاطمه باشی خودت  علی باش.

- به یک نفر گفتیم آقا می دونی چطور می شه توی سه دقیقه رفت مکه مناسبات حج رو به جای آورد و برگشت؟ گفت نه والا حاج آقا نمی دونیم! گفتم کاری نداره که! یک بار تسبیحات حضرت زهرا سلام الله علیها رو بخون ثوابش با اون یکی هست.

‌نگاهی به الینا کردم.

- جدا؟!

سرش رو به معنی آره تکون داد.

- اسم زهرا آبروی عالم است 
اسم زهرا چون نگين خاتم است

اسم زهرا يادگاری نبی ست 
اسم زهرا دلخوشی های علی ست

این جا خودش بعضش گرفت.

اسم زهرا اشک دارد بی امان
اسم زهرا فخر باشد بر جهان

اسم زهرا آبروی حيدر است
اسم زهرا اسم جمله مادر است

بعد با همون صدای بغض آلود گفت:

- زیاد بگین السلام علیک یا امیر المومنین علیه السلام؛ این روزها دیکه فاطمه سلامش نمی کنه!

دخترها به گریه افتادن.

- حیدر (ع) می گفت دلخوشیم صدای پای فاطمه هست وقتی می خواد در رو روم باز کنه؛ این روزها دیگه فاطمه السلام ا... در رو روی علی علیه السلام باز نمی کنه!

بغض به گلوی مردها نشست.

- مردی که دروازه رو از جا کند بعد از تو در خونه رو بزور باز می کنه فاطمه جان!

چند نفر  از مردها هم همپای زن ها به گریه افتادن. 

- یک چیزی بگم از امشب توی ذهنت  نجوا بزنه تا آخر عمر! زیر تابوت سبک فاطمه السلام ا... کمر علی علیه السلام خم بود!

ماهم تافت نیاوردیم و زیر گریه زدیم.

ی كه میگی به روضه خون

روضه ات رو اینجوری نخون

منم میگم با دلِ خون

خدا كنه دروغ باشه

 

میگن كه گوشواره شكست

میگن روی زمین نشست

مونده هنوز جایِ یه دست

خدا كنه دروغ باشه

 

به زخم تو نمک زدن

به خاطر فدک زدن

مادرمُ کتک زدن

خدا كنه دروغ باشه

 

دنیا به ما وفا نکرد

دردامونُ دوا نکرد

قنفذ چرا حیا نکرد

خدا كنه دروغ باشه

 

جاریِ اشکش مثه رود

بینِ در و آتیش و دود

گناهِ محسنش چی بود

خدا كنه دروغ باشه

 

تو کوچه هایِ بی سپر

تنها میونِ رهگذر

چهل نفر به یک نفر

خدا كنه دروغ باشه

 

*از اینجا وصل شیم علقمه، از اونجا روضه بخونم، علقمه هم همین اتفاق افتاد، چهل نفر نه، چهار هزار نفر به یک نفر، اما اون یک نفر عباس بود، اون یک نفر پسرِ امیرالمؤمنین بود، چهارهزار نفر رو کنده  زانو همه هدف گرفتن عباس رو، الله اکبر، اول دست ها رو قطع کردن، عباس یادت نره، بازوی مادرِ من رو هم تو کوچه ها زدن...تو مَردی،تو پهلوانی،تو عباسی،اما مادرِ من یک زنِ هجده ساله...مگه دستش چقدر توان داشت،چهل نفر دورش حلقه بزنن....امام باقر فرمود: سبب شهادت مادرِ ما همون ضربه های غلاف بود...یه جوری زد...

علی بهانه شد و ضربه خورد بازویت

دری شکست در آن دَم، فتاد بر رویت

 

شرار آتش ظلم زمان زبانه کشید

رسید آتشِ نمرودیان به گیسویت

 

جراحتی است به روی پهلوت از آن ایام

نشانه ای ز ملاقات میخ و پهلویت

 

هوا ز جور مخاف چو قیرگون گردید

نشست سایه ی دستی سیاه بر رویت

شاعر وحید محمدی

*مدینه با غلاف زدن، کربلا هر کی هرچی داشت دور حسینش حلقه زد، " فرقةٌ بالسیوفِ وفرقةٌ بالرماحِ وفرقةٌ بالحجارةِ" 

 امام باقر فرمود: جدِّ مارو به پنج وسیله کشتن، یه عده شمشیر زدن، یه عده تیر زدن، یه عده نیزه زدن، یه عده سنگ زدن....{ اما این آخری رو تا قیامت نمیشه باورش کرد...خیلی باورش سخته}

امام باقر می فرمایند:" وفرقةٌ بالخَشَبِ والعصا؛ " پیرمردها با چوب و عصا میزدن...

بگو:حسین....

از شدت گریه هیچ فردی نمی تونست حرفی بزنه. روضه که تموم شد بابک پولش رو حساب کرد و اون هم  به بابک حسابی تبریک گفت که با وجود همچین زندگی باز هم از یاد خدا غافل نشد و بعد از کلی تشکر که ازش شد،   رفت.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت شیش

**الـیـنـا**

***فلش بک به گذشته***

-  این همه نوه و بچه داری، بذار من هم مثل سرنا راه خودم رو برم.

آقا بزرگ کلافه رو به روم ایستاد و با اون صدای کلفت گفت:

-  این چه وضع صحبت با پدر بزرگته؟ بفهمه دختر، تو دختر پسر بزرگ منی؛ اگه تو  بخوای جفتک بندازی امین من، پسر من  بعد از من آرمین  این اموال رو به دست نمی گیره و همینطور که  خود نکبتش حق من رو گرفت اون جوجه پسر بیست سالش هم حق خانوادم رو بالا می کشه.

- این رو توی گوشت فرو کن پیرمرد،   من نوه خودتم.  همون قدر که پا توی کفش تو کردن خطرناک برای من صد برابر خطرناک پس  اگه می خوای آسیب نبینی راه خودت رو برو.

در حالی که از بینی هاش دود بیرون می زد گفت:

- تو من رو تحدید می کنی جوجه؟

- دقیقا.

- سر مار رو وقتی کوچیک باید زد.

بعد در یک حرکت بازوهام رو گرفت، بلندم کرد و از پنجره طبقه سوم به پایین پرتابم کرد. خدا می دونه اگه درخت بزرگی پایین ساختمون نبود که  بدنم بهش گیر کنه و  چوبی از کنار چشمم وارد صورتم بشه که  دوازده بخیه بخوره و هنوز که هنو ردش بمونه، چه بلایی سر من می اومد.

****

من الینا

در بین آتش نمی سوزم

از آنجا فرار کردم 

سرهنگی بود که مسئولیت آموزش ما را بر عهده داشت

مرا  پذیرفت و از من پرسید

در خفا آموزشم داد 

نیازهایم را برآورده کرد

حتی مادرم که مدت ها در شهری غریب

پای پیاده به دنبال ردی از فرزندش می گشت

را به کنارم آورد.

پشت میز جلسه نشسته بودیم و منتظر بودیم مترجم جدید رو بیارن. چیزی طول نکشید که در زدن. سرهنگ اجازه داد و وارد شدن. پسر با ترس به ما نگاه می کرد. از پشت چهره ترسیدش تونستم تشخیص بدم همون پسری هست که توی بیمارستان دیده بودم. همون پسر که شوهر خواهرش با چوب زده بودش. سرهنگ اشاره کرد بشین اون هم با ترس آخرین صندلی نشست. سرهنگ در حالی که پرنده ها رو نگاه می کرد گفت:

_ جناب کوروش، درسته؟ 

پسر آب دهنش رو قورت داد.

_ ب... ب... بله.

سرهنگ نگاهش کرد.

_ نترس پسر جون لولو خور خوره که نیستیم.

با ترس گفت:

_ آخه من کاری نکردم.

توی این جلسه دانیال نبود و همین یکم رو اعصاب بودم و احساس تنهایی می کردم. سرهنگ با خنده گفت:

_ ما که نگفتیم کاری کردی پسر جان!

کوروش همینطور با نگرانی نگاهش می کرد که گفتم:

_ ببینید ما از شما خواستار یک همکاری هستیم... یک همکاری که شما حتما باید انجام بدین در اصل یک توفیق اجباری چون این مسله اهمیت زیادی برای کشور داره.

یکم آروم تر شد اما گفت:

_ سرگرد من عرضه این کارها ندارم.

با عصبانیت گفتم:

_ باید عرضه ش رو داشته باشید. فهمیدین؟

قشنگ ترسید.

_ سرگرد!

_ فرصت آموزش نداریم. شما فقط هر کاری که ما بهتون می گیم رو انجام می دیم و هر گونه خطا، سوتی یا بدجنسی براتون بد تموم می شه.

خواست چیزی بگه که چشم هام رو روی هم گذاشتم و گفتم:

_ باشه؟

دیگه جرات مخالفت نداشت.

_ باشه.

خودکار رو که تمام مدت توی دستم بود روی میز کوبوندم.

_ سرهنگ اجازه مرخصی می دین؟

_ بفرما سرگرد.

بلند شدم و احترام گذاشتم بعد بیرون رفتم. spacer.png

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت هفت

با  زنگ گوشیم از خاطرات بیرون اومدم.  از اداره تماس گرفته بودن که برم. راجب حال و هوای قبل از انتخابات و مشکلاتی که می تونست به وجود بیاد حرف زدن. سرگردی گفت:

- نباید زیاد مشکلی پیش بیاد طبق عادت رئیس جمهوری  قبلی دوباره رای میاره.

همسرش که توی همون اداره کار می کرد جواب داد:

- مقابل رئیس جمهور فرد قدرتمندی مثل آقای رفسنجانی و اطرافیانش هستن.

گفتم:

- و ضمنا فراموش نشه در سفارت انگلیس جنب و جوش هایی شنیده می شه.

همه سر تکون دادن.   بیرون اومدیم اما هنوز سرگردون بودیم و هرچند نفر در حال صحبت و مشورت باهم بودیم که صدایی اومد:

- شما با خودت چی فکر کردی که برای یک سرگرد احترام نمی ذاری!

همه به اون سمت برگشتیم. سرهنگ هماشاه رو به روی دانیال ایستاده بود. دانیال با خونسردی گفت:

- متوجه شما نشدم.

-  که متوجه نشدی! با خودت چی فکر کردی؟ مثل اینکه یادت رفته تو اینجا اسیری اما بعضی وقت ها جوری رفتار می کنی انگار  بخاطر  قدرت پدرت به اینجا رسیدی و ما هم مجبور به تحملت هستیم.

همه نگاه ها به دانیال بود. دلم براش سوخت. 

- من متوجه نمی شم چرا سرهنگ اصرار به بودن تو توی این جلسه بود، بنظرم هر اتفاقی قرار بیفته  یک طرف قضیه تویی.

دانیال سکوت کرده بود و زیر نگاه بقیه صورتش سرخ شده بود. دلم نیومد سکوت کنم و جلو رفتم.

- اما ناگفته نماند که خدمت جناب شباهنگ بسیار بیشتر از خیلی سرهنگ های ما هست.

اینبار همه نگاه ها به سمت من برگشت.  با خونسردی ادامه دادم:

-  لازم به   ذکر از زحمت های ایشون هست؟

هنوز همه جا سکوت بود.

-  پس باید یادآوری بشه.  دور زدن تحریم ها، لو دادن جاسوس ها، تعلیم مامورهای ویژه، جلوگیری از قاچاق بی رویه،  به سرانجام رسوندن سیزده ماموریت به بهترین شکل.... بازم بگم؟

سرهنگ هماشاه نگاهم کرد.

- این دفاع شما از پسر یک پدر خوانده برای چیه سرگرد؟

لبخند کوچیکی زدم.

- سرهنگ بنظرم بهتر برای ناهار تشریف ببرین.

از این توهین صورتش سرخ شد و با ناراحتی بیرون رفت. یک نفر دیگه قصد دفاع از دانیال رو پیدا کرد و گفت:

- اصلا سرهنگ نیرو انتظامی خودش توی جلسه سپاه چیکار داره که به بقیه گیر می ده؟

به دانیال خیره شدم. وقتی ناراحت بود چهره ش چنان مظلوم می شد که قلبم می لرزید. از اون لرزش های خطرناک! 

***دانیال***

من دانیال

به محظ آنکه اولین قدم در راه خلاف را برداشتم

توسط برادرم لو رفتم و توسط دختر مورد علاقه م

بازداشت شدم

پدرم آرمین به خارج گریخت

و من به عنوان گروگان اینجا ماندم

در اینجا چوب دو سر نجس بودم

از طرفی برای سپاه کار می کردم

و از طرف دیگه برای آرمین

بعد از  شش سال تونستم

با دختری که از ذهنم نرفته بود

هم اداره ای بشم.

ناخودآگاه بدون در زدن در دفتر رو باز کردم و وارد شدم. الینا و آبان با تعجب نگاهم کردن. از وقتی احسان که بهش دستور زیر نظر گرفتن الینا رو داده بودم خبر داده بود که سروان آبان زیادی دور الینا می چرخه  آرامش نداشتم. چند سرفه مصنوعی کردم.

- سرگرد، اومده بودم بابت امروز ازتون تشکر کنم!

در حالی که معلوم بود باور نکرده رو به آبان گفت:

- می تونید تشریف ببرین.

اون هم احترامی گذاشت و بیرون رفت. در که بسته شد گفتم:

- شنیدم زیاد به شما سر می زنه، نکنه خواستگارتون؟

کلافه گفت:

-  وقتی تو و مازیار انقدر من رو زیر نظر دارین مگه کسی فرصت خواستگاری پیدا می کنه.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت هشت

آروم به سمتش رفتم و رو به روی میزش ایستادم اما اون سرش رو بین دست هاش گرفته بود و به میز زل زده بود. وقتی موندنم طولانی شد سرش رو بالا آورد. گفتم:

- همه فکر می کنند تنها دلیل موندن من توی این کشور اسارتم، خدا رو شکر هیچ کدوم دلیل اصلی رو نمی دونند.

چند ثانیه بهم نگاه کردیم بعد بیرون زدم.   هنوز آرامش نداشتم، به اینکه الینا برای مازیار باشه عادت داشتم اما برای یکی دیگه تحمل نمی کردم. بالاخره بعد از چند ساعت سردرگمی تصمیم گرفتم آبان رو به بهانه ای به شهر دیگه بفرستم.  شب داشتم می رفتم به سمت خونه که گوشیم زنگ زد. به صفحه روش نگاه کردم.

(مرحوم)

از اینکه الینا بهم زنگ زده متعجب شدم و سریع ماشین رو کناری پارک کردم و جواب دادم:

- بله!

صدای نگرانش به گوشم رسید:

- کجایی؟!

- دارم به سمت خونه میرم.

- توی ماشینی؟!

گیج جواب دادم:

- پس کجا باشم؟!

- دوربین های مدار بسته فرد مشکوکی رو نزدیک ماشینت دیده بود با بررسی های انجام شده معلوم شد  بمب به ماشینت وصل کردن هرجا هستی پیاده و از ماشین دور شو.

با این حرف گوشی رو خاموش نکرده توی جیبم گذاشتم و دستگیره در رو کشیدم اما باز نشد. چندبار امتحان کردم و به قفل نگاه کردم اما مشکلی نداشت. متوجه شدم سیستم ماشین رو دست گاری کردن. سریع بالشتک بالای صندلی رو کندم و با تیزی زیرش دور شیشه ها ضربه زدم تا شکست. خودم رو بیرون انداختم و با  سرعت از ماشین دور شدم که صدای وحشتناکی اومد و  چند لحظه بعدش موج انفجار به جلو پرتم کرد. چون می دونستم امکان انفجار دوم و بزرگ تر وجود داره دوباره بلند شدم و تلو تلو خوران به راهم ادامه دادم و آخر بیهوش روی زمین افتادم.

- هنوز بهوش نیومده.

قبل از اینکه صدا جوابی بشنوه زمزمه کردم:

- بهوشم.

متوجه شدم چند نفر به سمتم دویدن و یک نفر هم دستم رو گرفت. به سختی چشم باز کردم.  اول از همه  نگین رو دیدم که دستم رو گرفته بود، بعد الینا، دنیل، مازیار، سرهنگ، احسان. نگاه الینا به دستمون بود و دنی نگران نگاهم می کرد، مازیار خونسرد بود و سرهنگ حالش حتی از دنیل هم بدتر و در آخر احسان با توپ پر بالا سرم نشسته بود.

- شما اینجا چیکار می کنید؟

مازیار جواب داد:

- اومدم دنبال الینا که  سرهنگ و سروان شباهنگ هم سوار شدن و خواستن که تا مسیر خونه تند برم. سر راه مردم رو دیدیم که یکجا جمع شده بودن. دور و بر و گشتیم و شما رو بیهوش پیدا کردیم و به بیمارستان آوردیم. این آقا که نمی شناسم و نمی دونم از کجا راه خبر دار شد هم داخل اومد و به داداشت اطلاع دادیم.

متوجه شدم احسان دنبال الینا که بوده متوجه شده. رو به  دنی گفتم:

- بابک کجاست؟

- خونه نبود، خبر دار نشد.

از سرهنگ پرسیدم:

- کی باعث این اتفاق شده؟

- هنوز معلوم نیست.

- می تونم مرخص بشم؟

نگین به سمت در راه افتاد و گفت:

-  کارهای مرخص شدنتون رو دنبال می کنم.

الینا یک قدم جلو اومد. کلا یکی از عادت هاش این بود وقتی می خواست حرفی بزنه که باید بهش توجه می شد یک قدم جلو می اومد.

- حال عمومی شما خوبه! فقط کم خونی تون باعث بیحالی تون شده و موج انفجار هم بعد از مدت کمی تشنج به همراه داشته.

سر تکون دادم.

-  من و تو هیچ امنیتی نداریم، خط عمرمون به یک مو بنده.

چند ثانیه نگاهم کرد و بعد گفت:

- پس... می تونیم پشت هم بایستیم؟

مدتی بهم خیره شدیم و بعد گفت:

- آرزویی بزرگ تر از این ندارم!

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت نه

با   کمک سرهنگ و مازیار بلند شدم و لباس هایی که دنی بجای لباس پاره شدم از موج انفجار آورده بود رو پوشیدم. به دستشویی رفتم و آبی به سر و صورتم زدم که حالم رو تا حدودی جا آورد. سرهنگ قول داد به پرنده رسیدگی می کنه من هم به خونه برگشتم و با مواد مقویی که حنانه خانم بهم داد حالم جا اومد.

فرداش سرهنگ خبرم کرد و گفت:

- بهت می گم کی قصد جونت رو کرده اما قول بده عصبانیتت رو کنترل کنی.

- قول می دم.

-کار  تینا یمانی بوده.

(تینا یمانی  خواهر زاده آرمین و آرش و همچنین آمین پدر بزرگ پدری الیناست.  اسم مادرش  هانیه تنها خواهر این سه برادره و پنج بچه داره که تینا دختر اولش.)

جا خوردم.

- برای چی تینا باید قصد جون من رو کنه؟  از طرفی تا جایی که می دونم اون همه اموالش  رو از دست داد.

- آره و بهترین راحل برای رسیدن به قدرت و ثروت رو کشتن تو دیده.

- آخه چرا؟!

-  آرمین  به تینا قول داده که ترتیب ازدواج اون و برادرت دنیل رو بده، تینا هم با خودش فکر کرده بهترین راه برای رسیدن به قدرت اینه که تو رو بکشه تا برادرت جانشین پدرت بشه.

اگه جلوی سرگرد نبود با خیال راحت می خندیدم، چه وضعی بود از جانشینی ما.

- از کجا معلوم دستور آرمین نبود.

- از اونجایی که خبر رسیده همون دیشب آرمین تینا رو به قتل رسونده.

یکم مکث کردم بعد ابرویی بالا انداختم.

- که اینطور! من می تونم برم.

-  بفرمائید!

احترام گذاشتم و بیرون رفتم.   چیزی تا عقد نگین و احسان نمونده بود و من هم که متنفر از مجالس پر سر و صدا! احسان پسر خاله من و نگین دختر عمو آرتانم، که چند سال پیش  آمین و آرمین سرش رو زیر آب کرده بودن تا سهمش از کارخونه ای که در انگلیس زده بودن رو بالا بکشن. با خاله این ها رفتیم بقیه خرید های  رو انجام بدیم.    ادکلن، شلوار لی و...    

یک دفعه توی بازار چشمم به زن و مردی افتاد که باهم خوش و بش می کردن و کنار هم راه می رفتن. بک لحظه زمان برام ایستاد و زیر لب زمزمه کردم:

- باربد!

اون تا داخل مغازه ای رفتن و من بزور نفس کشیدم.

من …
درسته که خنجر خوردم…
درسته ک زانو زدم…
ولی روزی بلند میشم خنجر رو…چشم…تو…چشم …فرو میکنم تو قلب کسایی که از رفاقت بهم نارو زدن
شــــک نکن…این کینه نیست

به خونه که برگشتم دیدم بابک با چندتا صلوات شمار و مقوا مشغوله.

- چیکار می کنی؟

- ا سلام.

- سلام.

- این صلوات شمارها رو روی مقوا می چسبونم و  دم مساجد می زنم و روی مقوا می نویسم به نیت سلامتی امام زمان عجله الله اینطوری روزی کلی صلوات بدست میاد.

نگاهی به مقواها کردم و آروم روی شونه ش زدم.

- ایول!

یکم به مرتب کردن اتاقم که تنها کاری بود خودم انجام می دادم سرگرم شدم. همون روز خبر رسید بچه چشمه سقل  شده. کسی بهم دلیلش رو نگفت اما حالم انقدر بد شد که کل روز از اتاق بیرون نیومدم.

فرداش که برای عقد نگین  و احسان می خواستیم به کرج بریم یکی من غمگین بودم یکی خود نگین. با هزار بدبختی کت و شلوار انتخاب شد. اما بقیه خریدها زیاد نشد جوراب سفید داماد، ساق دست سفید،  پیراهن داماد. گوجه گرفتیم و به ویلا ما رفتیم   و املت درست کردیم.   توی مسجدی عقدشون کردیم که من بخاطر سردرد زیاد ویلا مونده بودم و شرکت نکردم. شب هم یک پارتی بزرگ گرفتن که من و بابک شرکت نکردیم و بجاش بابک کلی برام درد و دل کرد.

صبح به سختی بیدار شدیم. عروس و داماد اومدن.  نگین  لب هاش آویزون شده بود و احسان توی هوا سیر می کرد. جالب بود هیچ کسی دلیل حال نگین رو نمی پرسید.    من و خاله یکجور نگاهش می کردیم که طفلک گفت:

- چرا اینطوری نگاه می کنید؟ به خدا ماهم مثل شما خوابیدیم!

خلاصه حدودا ساعت هفت و نیم آماده رفتن شدیم. احسان    برای خودش و نگین و خاله خانم و شوهر خاله صبحانه درست کرد.  وقتی برگشتیم مستقیم به محضر رفتیم.    عاقد آورده بودن نمی دونستن ما عقد کردیم. سبحان با ماشین احسان کت و شلوار خاکستری پوشیده بود با پیراهن سفید یک جعبه شیرینی هم دستش بود.  شناسنامه ها داده شد و کارهاش طول می کشید.  همه چون تازه از سفر رسیده بودیم خسته بودیم.    کلی امضا زدن و بابک وهم عکس گرفت.  

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت ده

**الینا**

کلافه    از کنار رفتن خاتمی به نفع موسوی بودیم. نوری و مهرعلیزاده هم  با اینکه رسمی نشده بودن اما مشکل بزرگی ایجاد نکرده بودن.  جهرمی،    پور محمدی   و مظاهری هم از حزب های مقابل  نخواستن به رسمیت در بیان.   جز اون باید مراقب افراد رد صلاحیت شده هم می بودیم.  اعلمی، بیات،  شعله سعدی.

در همون احوال نگرانی داشتم با سرهنگ هماهنگ می کردم  که شیدا و کامیار رو به فرزندی بگیرم.  توی اداره وقت غذا خوردن نداشتیم و بیسکوییت می خوردیم، از همون هایی که نوار دورش   همه چیز رو از قفل گاو صندوق بانک مرکزی تا بخت دختر همسایه رو  به جز بست خود بیسکوئیت باز می کنه. 

از پنج صبح به سمت اداره می رفتم  و ساعت سه بعد از ظهر بر می گشتم  تا پنج بعد از ظهر بعد دوباره به اداره می رفتم تا ده شب.  بالاخره این عذاب یک روز انداختم.  سرم رو روی میز گذاشتم و توانایی بلند کردنش نداشتم.  وقتی چندبار صدام کردن و جوابی نشنیدن دانیال به سمتم دوید و  بلندم  کرد.

- حالت خوبه سرگرد؟!

نای جواب دادن نداشتم.  یکی از خانم ها برام آب آورد و نزدیک دهنم آورد. بزور دو قلپ خوردم بهتر شدم. دانیال گفت:

- می تونید بلند بشین؟

به آرومی گفتم:

- فکر کنم بتونم.

- پس بلند بشین تا  درمانگاه ببرمتون.

رو به  یکی از ستوان ها گفت:

- برای ما مرخصی رد کنید.

با کمک همون خانم بلند شدم و به سمت در رفتم. دانیال پشت سرمون اومد و در رو برام باز کرد. صندلی جلوی ماشین نشستم و خودش سوار شد.

- کمربندتون رو ببیندید.

کمربند رو بستم و  سرم رو به صندلی ماشین تکیه دادم.

- ماشین جدیده؟

از اینکه با اون حال هم دست از فوضولی بر نداشتم خندش گرفت.

- خیر،  ماشین دنی رو قرض گرفتم.

چشم هام رو بستم و با صدای باز شدن در ماشین دوباره بازشون کردم.

- پیاده بشین سرگرد!

کنار رفت و پیاده شدم. همون چند دقیقه خواب حالم رو بهتر کرده بود. وارد درمانگاه شدیم. گفت:

- شما بشینین تا من بهشون بگم یک سرم تقویتی براتون حاضر کنند.

تشکر کردم و نشستم.  چند دقیقه بعد اومد.

- بفرمایید اتاق از اون ور.

وارد اتاق شدم و همراهم نیومد. یکم بعد پرستار وارد شد.

- سپاهی هستید؟

چند ثانیه متعجب نگاهش کردم بعد متوجه لباسم شدم. سوتی رو به روم نیاوردم و گفتم:

- بله!

- خیلی خوشبختم خانم! موضع سپاه در انتخاب چی هست؟

- آرامش ملت و شکوه انتخابات.

خندید.

- بله، نباید حرفی زد.

برام سرم وصل کرد و به خواب رفتم.  بعد از دو ساعت بیدارم کرد و  سرم رو کند. بیرون که رفتم دانیال هم از شدت خستگی خوابش برده بود. دلم نیومد بیدارش کنم و خواستم خودم برم که بیدار شد.

-    تموم شد؟

نشست.

- بریم.

باهم بیرون رفتیم. رو به روی درمانگاه یک پارک بود. نگاهم  رو به دختر و پسر هایی که توی پارک قدم می زدن دوختم چه الکی، الکی  واسه خودشون دردسر درست می کنند و چه خوشحالن!    شاید اگه اون اتفاق نمی افتاد تا آخر عمر با مازیار خوشبخت بودم اون جوون خوبی بود  ولی قسمت نبود. سعی کردم حواس خودم رو پرت کنم.    به اداره رفتیم.     وای چقدر اداره شب ها خوشگل تر بود چه شلوغم بود. با اینکه کلا برامون مرخصی زده بودن  اما توی این وضع دلمون نبود کنار بکشیم. همه حالم رو پرسیدن.

ساعت  ده اومدم برم که بخاطر تاریکی هوا پام به یک چیزی گیر کرد و پیچ خورد.

- آخ!

هیچ عکس العملی نشون نداد اما یکی به سمتم دوید سروان آبان بود که برای گزارش پرونده ای به این اداره موقت  ما اومده بود.

- خوبین سرگرد؟!

- آیی، بله.

- اما بنظر میاد خیلی درد دارین. می خوان من برسونمتون؟

نگاهش کردم چشم های درشت مشکی رنگش تنها چیزی بود که چهره ش رو خوشگل می کرد.

- نه، ممنون.

 - ولی شما نمی تونید برونید.

- من می رسونمشون، شما تشریف ببرید.

سمت صدا برگشتم. دانیال  بود. آبان سری تکون داد و با حرص رفت. اومدم بلند بشم که پام درد گرفت دوباره نشستم. دستش رو دراز کرد سمتم با تعجب نگاهش کردم که لبخند محوی زد و گفت:

- فکر کردم از دخترهای خانواده  خودمونین.

 با تکیه به ماشین بلند شدم. کمکم کرد در سمت راننده رو باز کنم و بشینم بعد خودش نشست و ماشین رو روشن کرد همون موقع برام پیام اومد نگاه کردم از مازیار بود. گوشی رو دوباره توی کیفم برگردوندم و حواسم رو دادم به آهنگی که انگار حرف دل من رو می خوند:

دروغات همه با من ، من دیوونه دیوونم واقعا
که پای توئه نامرد میشینم و میبارم
بعد تو دیگه شاید کسی نتونه جاتو بگیره
ولی اون موقعی که باید نبودی که کنارم
مهم نیست بعدش اصلا نه نباشی بازم هستم
ولی من دیوونه هنوز واسه تو دلواپسم
یه دونه دلِ تنها یه سایه که دیگه ندارم
خودم درستش میکنم میرم پی کارم
میرم پی کارم …

آره اون موقع همین رو گفتم، می رم پی کارم!

میرم پی کارم …

ماشین رو خاموش کرد به سمتم برگشت. یک دستش رو به صورت قائمه رو پشتی صندلی گذاشت نیروی شب با اون تاریکی هر کسی رو جادو می کرد. لبخندی زد و با لحن شیطونی گفت:

- سرگرد دختر چهارده ساله رو که نیاوردم.

پیراهنش رو بدون هیچ خجالتی در آورد. ناخودآگاه روم رو گرفتم. صدای خنده  آرومش اومد.    هنوز وقتی با منه می تونه بخنده، هنوز وقتی با منه می تونه آروم باشه و این رو می فهمیدم. بر می گردم. یک تیشرت استخونی که روش نوشته شده بود دانیال انقدر هیکلی بود که از زیر لباس هم بر جستگی های بدنش بیرون بزنه برای اینکه حواس خودم رو پرت کنم می پرسیدم:

- واه! شما مرد ها چه گیری دادین به دختر های چهارده ساله.

همین طور که پیاده می شد جواب می داد:

- بخاطر این که دخترهای چهارده ساله اول سن بلوغشون و راحت گول می خورن.

لبخندی زدم. گوشیم رو در میارم به مامان موقعیت رو اطلاع می دم البته از طریق اس در کناریم باز می شه با تعجب بر می گردم سمت چنگیز خان یک خورده خم داخل ماشین.

- پاتون هنوز درد می کنه؟

هل  شدم.

-آره، یعنی نه، یعنی... نه...آر...نه.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت یازده

لبخندش رو می خوره و عقب می ره با حرص لب هایم رو روی هم فشار می دم و پیاده می شم.

- این لباستون یکم غیر رسمی نیست؟

نگاهی به لباسش می ندازه بعد به من.

- این طوری راحت ترم.

برگشتم و به ساختمون رستوران نگاه کردم البته رستوران نبود باغ تالار بود باغش پر از انواع گل و درخت  بود و ساختمون هم نمای سفیدی داشت با پنجره های بزرگ که پرده ابی رنگش از اینجا هم دیده می شد ماشین های زیادی تو باغ بودن و زن و مرد ها داخل می شدن و بیرون می امدن یک چیزی نظرم رو جلب کرد همه تقریبا همه زن ها سر لخت بودن سریع فهمیدم از اون رستوران های مخفی.

-سرگرد من نمیام.

- دیدین دختر  چهارده ساله هستین؟

بعد با لحن اعتماد دهنده ای ادامه می ده:

- سرگرد من قصد بدی ندارم؛ ولی اگه دوست ندارین بیان، هر جور راحتین.

چرا  انقدر خوب بود هنگامی که با او چنین بد رفتار کرده ام؟

بعد  رفت سمت ساختمون داشتم نگاهش می کردم که چندتا بچه پسر سوسول و مدهوش به سمتم اومدن.

- به به چه گلی، چه منگی !کلاغ سیاه گنجشک ما می شی؟

از پسشون بر می اومدم اگه پام چلاغ نبود.

صدای  دانیال اومد:

- گورتون رو گم کنید؛ یالا.

از هیکلش ترسیدن. باید هم بترسن یک هیکل داره شاه نداره! یکی شون سعی کرد خودش رو نبازه و گفت:

- اصلا مال خودت ؛بهترش رو دارم.

بعد رفتن دانیال به من نگاه کرد خودم گفتم:

- میام.

- پاتون درد نمی کنه؟

- آروم حرکت کنم چیزی نمی شه.

رسیدیم به در سفید رنگ رستوران دو نفر با کت و شلوار فیروزه ای و پیراهن مشکی دم در ایستاده بودن. با دیدن ما در رو باز کردن و یکی شون گفت:

- خوش اومدین آقای شباهنگ.

سری تکون می ده می ریم تو اوف یعنی واقعا فقط اوف سرامیک های درخشان گلبهی روی زمین چنان برق می زنه که از اینه خودم رو بهتر می تونم ببینم میز ها اشرافی نباتی و نقره ای با صندلی های اشرافی مشکی روی هر میز گلدونی بود پر از گل های طبیعی وسط سالن بود

چسبیده به دیوار هم تخت های سنتی بود
 وسط سالن یک قسمت یکم بالا تر رفته بود که چند نفر داشتن توش تانگو می رقصیدن و گروه ارکست هم روی سکوی بالای با کت و شلوار های ابی و جلیقه ستش با پیراهن های سفید و کراوات های یخی و نقره ای اخر سالن یک سالن کوچیک و جدا قرار داشت که توش میز بیلیارد و میز پینک پونک بود لوستری از سقف اویزون بود که تا دو متری زمین پیچ می خورد و می رسید.

رستوران دوبلکس بود صدای قهقه از طبقه بالا می امد نگاه های متعجب و حتی وحشت زده به سمت من بر می گرده جالب بود و خوب بود که مغنه ام رو با یک روسری شیری رنگ که همیشه تو کیفم دارم عوض کرده بودم باز هم ترس از این بود که من پلیس باشم باز هم باشون یکی نبودم برگشتم و به چنگیز خان نگاه کردم.

- من با این ها یکی نیستم.

جوابی نمی ده حرکت می کنه هر کدوم از پرسنل می بیننش سریع سلام می دن و خم و راست می شن یک نفر که سر و وضعش نشون می داد از بالا بالاهای رستورانه اومد سمتمون در حالی که با تعجب به من نگاه می کرد گفت:

 -خوش اومدین قربان! میز همیشگی تون حاضر.

دانیال نگاهی به بالا می ندازه.

- بفرمایید!

نخواستم دنبالش مثل جوجه اردک راه بیفتم پس پرسیدم:

-کجا؟ من طبقه بالا نمیام ها.

لبخندی زد که چال روی گونه هاش افتاد اخم ریزی کردم اه اصلا از چال روی گونه ش خوشم نیومد انگار فهمید چون این بار اخم کرد و با لحن جدی گفت:

- می ریم روی پشت بوم.

با هم از پله های مارپیچ بالا رفتیم طبقه بالا پر از اتاق بود باز هم از پله ها بالا تر رفتیم رسیدیم روی پشتبوم اینبار واقعا تا چند ثانیه نتونستم حرفی بزنم وسط پشتبوم یک استخر بزرگ بود که چند نفر از زن و مرد توش شنا می کردن از هر قسمتی هم به شکل یک گردی نسبتا بزرگ به سمت بالا رفته بود.

که پله های فلزی مسی رنگی می خورد تا ازش بالا بری پیشخدمت های اینجا برعکس پایین که پیراهن و شلوار با جلیقه های بادنجونی مشکی داشتند کت و شلوار های دودی با پیراهن کاهویی و کراوات دودی و مشکی پوشیده بودن هر کسی ما رو می دید نگاهش رومون خیره می موند بدم امد از جایی که بودم از جایی که نباید می بودم چنگیز خان برگشت سمتم و با احترام گفت:

 - لطفا بفرمایید!

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت دوازده

سرم رو بالا گرفتم و به کسی نگاه نکردم جلوتر حرکت کردم به یکی از آلاچیق ها    که رسیدیم اشاره کرد بریم بالا دوباره از پله کانی ها بالا رفتیم بالای گردی ها مبل های راحتی نقره ای رنگی به صورت نیم دایره گذاشته شده بود تو نصفه دیگه گردی هم یک میز دو نفره شیشه ای با صندلی های گلبهی رنگ گذاشته بودن دو تا فانوس فضا رو روشن و قشنگ کرده بودن از اونجا می شد تموم شهر رو دید نفسم از اونهمه زیبایی بند اومد. برگشتم و شیطون نگاهش کردم.

- سرگرد به حساب شما دیگه؟

با خنده اشاره کرد بشینم نشستم خودش هم رو به رویم پشت میز نشست.

- اگه بگم به حساب شما چی؟

- همین حالا در میرم.

خندش شدید تر می شه حالا شونه هایش تکون می خوره لبخندی می زنم یادم بود این حالتش لبخندم تلخ می شه سرم رو پایین می ندازم نکنه یک وقتی سرش رو بالا بیاره و بخون فکر مزاحمی    که توی ذهنمه پیشخدمت بالا میاد و تبلتی رو می ذاره روی میز و کنار می ره. دانیال با چشم به تلفن روی میز اشاره می کنه

- هرچی می خواین علامت بزنید تا براتون بیارن.

نگاهی به اسم های عجق و وجق می ندازم بعد به سمت خودش برش می گردونم.

- من تا حالا همچین رستورانی نیومد. با سلیقه خودتون یک چیزی که تند نباشه، سبزی جات نباشه، ماهی دوست ندارم نباشه، نیمه پخته نباشه سفارش بدین. مخلفاتشم کوفت و زهرمار نباشه، دلسر و این طور چیز ها هم نمی خورم.

از صراحتم جا می خوره انگار انتظار داشت با ژست مسخره ای یک اسم عجیب و غریب از منو رو بگم. بدون توجه به نگاهش می گم:

- مطمئنا از قبل غذای ما رو کنار گذاشتن.

لبخند روری لبش نشست از زرنگیم ولی بی توجه گفت:

-لطفا یک یادگاری بنویسید.

فقط نگاهش کردم. تبلت رو برگردوند سمت خودش و شروع به نوشتن کرد.

(بزرگترین مُشکل دنیا اینه کِه؛
آدَمای بِدهکار همیشِه طلبکارن)

با ناراحتی نگاهش کردم اما اون نگاهم نکرد ناخودآگاه بغض گلوم رو گرفته و سعی کردم به روی خودم نیارم.

- این رو که می نویسیم، می ره تو فایل مخصوص هر کسی و بعدا می تونیم بخونیم.

- یعنی الان بنویسم می ره توی فایل خصوصی من؟!

تلخ و آروم خندید.

- شما که این جا فایل باز نکردین. می ره تو فایل خصوصی من. البته کامپیوتر این جا یکجوریه که فایل ها این جا باز نمی شه؛ بلکه هر کسی از رمز خصوصیش می تونه بخونه.

لبخند زدم جالب بود اشاره کردم تبلت رو بده به من داد به دستم نوشتم.

(خوبم …!

باور کنید …؛

اشک ها را ریخته ام …

غصه ها را خورده ام …؛

نبودن ها را شمرده ام …؛

این روزها که می گذرد …

خالی ام …؛

خالی ام از خشم، دلتنگی، نفرت …؛

و حتی از عشق …!

خالی ام از احساس)

و خیره شدم به نوشته نوشته ای که حرف دلم بودهنوز غذا ها رو نیاورده بودن اومدم حرفی بزنم تا این سکوت قشنگی که هزار بار ای کاش رو تو قلبم نشوند از بین بره، اومدم حرفی بزنم که انگشت اشاره ش رو گذاشت روی بینیش.

- هیس!

با تعجب نگاهش کردم نگاهش رو به سمت دیگه ای دوخت.

- حواس تنهاییم رو با خاطرات پرت کردم. بزار یک لحظه خوشبخت باشم.

نفسم گرفت باورم نمی شد این مدتی که هر دو خودمون رو به کوچه علی چپ زده بودم تموم شده باشه

- من..تو..من..

- نمی خوام حرفی بزنی. کلمه ها فریب می دن آدم رو وقتی که اولین حرف حروف الفبا، آ کلاه سرش می ره دیگه چه بلایی سر من میاد؟

سکوت کردم سکوت کرد معذب بودم تو خودم می پیچیدم غذاها رو آوردن تازه ترس به دلم افتاد نگاهی به غذا کردم با صدایی که از بحث اخیر تحلیل رفته بود پرسیدم:

- این چیه؟

یک تیکه ش رو خورد.

- هاموس.

نگاهی به چیزی که به آبگوشت و نخود و یک چیزی مثل نون چرب می خورد کردم.

- ها؟!

از حالتم خندش گرفت.

- هاموس؛ یک غذای محبوب عربی.

- برای چی فکر کردین من این جور چیزها دوست دارم؟

- شما که هنوز نخوردین.

قاشق رو برداشتم<نمی دونم این غذا رو با قاشق می خوردن یا نه>با استرس به غذا نگاه کردم می دونستم توش چیزی ریخته یکی از جام ها رو برداشت و برایم از پارچ دوغ ریخت گذاشت کنار دستم متوجه شدم که برای خودش نریخت دوست داشتم بلند شم و در برم ولی اینکار غیر ممکن بود سریع می گرفتم و معلوم نبود چه بلایی سرم بیاره بسم ا.. گفتم و یک قاشق شامل یکم آب نخود و نخود خوردم.

spacer.png

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت سیزده

تا آخر غذا هیچی نشد اما همین کار هم تحدیدی از طرف اون بود. 

***دانیال***

از فرداش شایعه بیماری رئیس جمهور پخش شد که همین برای خراب شدن جو انتخابی کافی بود. مونده بودیم واقعا بیمار یا شایعه ای برای جلب محبت و... از طرفی اگه واقعا بیمار بود می تونست کاندید بشه یا نه! 

توی همین احوال خبر دادن که بابک بیهوش شده (کم خونی)   و حالش بده. سرمون شلوغ بود و نشد بهش سر بزنم  اما چندبار خبرش رو گرفتم. اون روز بخاطر کار زیادی حتی وقت استراحت همیشگی هم نداشتیم، بعد از ظهر خبر دادن کار بابک به بیمارستان کشیده. هر چی از دنی می پرسیدم چه خبر می گفت حالش زیاد بد نیست و نگرانش نباشم و...  اما می ترسیدم بخاطر نگران نشدن من بگه. آخر سر سرهنگ که متوجه حال خرابم شده بود اجازه داد نیم ساعته برم  و برگردم.

سوار ماشین شدم و با سرعت به بیمارستان نزدیک خونه مون رفتم و از پرستار شماره اتاق رو خواستم. خودم رو به  اتاق رسوندن و نگران داخل رفتم اما دم در خشکم زد.   بابک روی تخت دراز کشیده بود و باربد بالای سرش ایستاده بود و موهاش رو نوازش می کرد. دنی  هم توی اتاق قدم می زد. هر سه متوجه من  شدن و بهت زده نگاهم کردن. به خودم اومدم و سری به نشونه تاسف تکون دادم و همینطور که بیرون می اومدم برای دنی نوشتم.

(دیگه هیچ کدومتون رو خونه نبینم.)

***فلش بک به گذشته،  چهار سال پیش***

یک روز مثل همیشه سر کوچه شون نگران از وضع پیش اومده منتظر بودم که ماشین مازیار به داخل کوچه اومد و رو به روی در نگه داشت. پیاده شد و زنگ زد اما در براش باز نشد و من هم نگران نگاهش می کردم که چندبار دیگه  هم زنگ زد.  وقتی دید کسی در رو روش باز نمی کنه با مشت به در کوبید.

- باز کنید، در رو باز کنید! اگه باز نکنید داد می زنم رسوایی دخترتون رو هاشا می کنم. مگه لا شما نیستم! گفتم باز کنید تا شهر رو روی سرتون خراب نکردم!

یکم مکث کرد بعد دوباره گفت:

- تا ده می شمارم اگه باز نکنید همه چیزها فریاد می زنم.

- یک، دو، سه...

کمربند رو باز کردم.

- چهار، پنج، شیش...

دست به دستگیره در بردم.

- هفت، هشت، نه...

خواستم پیاده بشم و برم آرومش کنم که  در خونه روش باز شد و اون هم داخل رفت.

****

تا شب پیام های زیادی از پسرها گرفتم اما حتی بازشون نکردم. به خونه برگشتم هیچ کدومشون نبودن. داشتم مستقیم به اتاقم می رفتم که صدایی اومد:

- سلام.

نگین بود.

- سلام خوبی؟

- خوبم، ممنون.

- اینجا چیکار می کنی؟

احساس کردم صورتش از خجالت سرخ شد.

- اومده بودم شام رو باهم بخوریم.

که اینطوری گفتم و رفتم  لباسم رو با یک تیشرت عوض کردم ولی شلوارم نه؛ عادت داشتم با شلوار بیرون داخل     خونه بگردم.  پشت میز نشستم و نگین هم کنارم نشست. نگاهم به دستش که رد سوختگی داشت    خورد. آروم گفت:

- فرقی نمی کنه آب دوغ خیار درست کنم یا قرمه سبزی، به هر حال دستم رو می سوزونمـ
اخم کردم.

- وظیفه    تو نیست که برای ما غذا درست کنیم.

احساس کردم نگاهش رنگ دلخوری گرفت. محل ندادم و شروع به خوردن کردم. بعد از غذا به اتاقم رفتم و  شروع به نوشتن کردم. سبک نوشتن من مثل   فرخنده حاجی‌زاده   بود. انقدر نوشتم تا  از خستگی  سرم رو روی میز گذاشتم و خوابم برد.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت چهارده

مناظرات انتخاباتی رو دنبال می کردیم و خبری از پسرها نداشتم. ما مثل مردم عادی نباید به مناظرات نگاه می کردیم بلکه باید مراقب عاقبت کلمه کلمه بودیم و اینکه کی تا آخر می مونه و... هم مورد توجه قرار می دادیم.  اون روز بدترین قسمت  خطاب  قرار دادن آقای رفسنجانی توسط احمدی نژاد بود که خودش یک مشکل بزرگ بود.  وقت استراحت جایی نرفتم همین الینا رو کنجکاو کرد من هم ماجرا رو براش تعریف کردم.

-چی از همه بیشتر اذیتت می کنه؟

- معلوم نیست.

معنادار نگاهم کرد.

- نه!

روم رو گرفتم. حق با اون بود. چیزی که از همه بیشتر اذیتم می کرد  حرف گوش نکردنشون نبود.

- اینکه برادرهام کسی رو به من ترجیح بدن،  اینکه باعث ننگ عزیزانم باشم.

یکم مکث کرد بعد گفت:

- شما فخر الدوله رو می شناسی؟

- شاهزاده  خانم معروف قاجار.

گوشیش رو در آورد و سرچی کرد بعد گفت:

- گوش کن.

زمانی که امین‌الدوله از صدارت عزل شد، گمان می‌رفت مانند بسیاری از صدراعظم‌های معزول قاجاریه، سرنوشت ناگواری چون تبعید یا قتل در انتظار او باشد. به همین دلیل فخرالدوله از ابتدا کوشش کرد تا او را گزندهای احتمالی مصون دارد.  علی امینی، فرزند فخرالدوله، در خاطرات خود از قول مادرش چنین نقل می‌کند:

«روز بعد از حرکت پدرشوهر و شوهرم از اندرون شاه به من خبر دادند که احتمال می‌رود که شوهر پدرشوهر شما را از قزوین به اردبیل ببرند و جانشان در معرض خطر باشد. با شنیدن این اخبار، بلافاصله به قزوین حرکت کردم و شبانه وارد آنجا شدم. پدرشوهر و شوهرم، از این ورود ناگهانی من تعجب کردند، ولی ابراز مطالبی که شنیده بودم نکردم. فقط گفتم که من مصمم هستم تا رشت با شما بیایم و بعد مراجعت خواهم کرد. فردای آن روز، قاصدی از تهران رسید که به امر شاه باید فخرالدوله به تهران مراجعت کند. من زیر بار نرفتم و به همین جهت اقامت ما چند روز در قزوین طول کشید و قاصدهای متعددی آمدند و مأیوسانه برمی‌گشتند کار به جای رسید که معتمدالحرم خواجه‌باشی به قزوین فرستاده شد و مادرم [= فخرالدوله] را تهدید کرده بود که شاه فرموده‌اند، اگر اطاعت نکنید و مراجعت نفرمایید، مأمورم به زور شما را برگردانم. مادرم به این تهدید تن درنداد و حتی خواجه‌باشی را تهدید کرده بود که با کتک و پس‌گردنی بیرونت می‌کنم. بالاخره دربار تسلیم شد و مادرم به اتفاق تبعید شدگان به رشت رفت و در املاک خودش در لشته‌نشاء ساکن شد.»

خوب!

- شما    برای برادرهات مثل فخر الدوله هستی؛ شاید پسر اون کسی باشی که اون ها رو نابود می کنه، شاید باعث اومدنشون در راه خطر    باشی اما تنها  شخصی هستی که برای دفاع از اون ها تمام تلاشش رو می کنه.

لبخند زدم.

- ممنون!

**الینا**

با وجود کار زیاد توی اداره  برای تولد مهران هم به خانواده کمک می کردم.   انقدر کار کردیم که همه بی حال شدیم. وسطش پیش خانم مظفری برای باز کردن گوشم رفتیم. گفت:

- بازه فقط داخلش جرم گرفته.

اولی رو با سوزن زد درد داشت. گوشواره رو گوشم کرد دومی اصلا درد نداشت. جالب که اولی دردش دنباله دار بود. زردی مامان رو هم زد. ناهار    آبگوشت داشتیم من هم که عشق آبگوشت! بابا    کم خورد بعد خودش کره مربا می خورد و یک لقمه برای من که داشتم قاشق و چنگال ها    رو لکه گیری می کردم می آورد، یک لقمه هم خودش می خورد.  بعد از ظهر دوباره  سرکار  رفتم.  
فردا صبحش 

مرخصی داشتم.   نگاهی به لیف و صابون جدیدم انداختم. خدایی کشور ایران برترین! واقعا هیچ کشوری بازار متحرک نداره. نمی دونم این افراد سودجو چطور جرات می کنند از مترو به عنوان وسیله  نقلیه استفاده کنند.

- الینا جان!

بدون اینکه به    سمتش برگردم    دوش رو بستم   حوله ای دورهم پیچیدم.

- بله!

- بیا می خوام  جایی بریم.

- کجا؟

با لبخند نگاهم کرد.

- یعنی نمی دونی امروز چه روزی؟

در حموم رو بستم و  لباس هام رو عوض کردم و باکس کیف پوله چرمی که از صدف دختر خالم خواسته بودم براش درست کنه رو برداشتم. یک مانتوی حناییبا شلوار و شال پوست پیازی پوشیدم و چادرم هم سرم کردم و پایین رفتم.    دم ماشین ایستاده بود.  کت و شلوار سفید  با راه راه مشکی، پیراهن چهارخونه  سفید، سورمه ای.  در رو برام باز کرد.

- بفرمایید عزیزم.

نشستم، خودش هم نشست و حرکت کرد.

- کجا می ریم مازیار؟

لبخندی زد.

- می فهمی

ضبط رو روشن کرد و حرف دل من پخش شد.

چرا دوباره یاد من کردی
یادمه اون دم اخر
حتی نگاهمم نکردی
دیدی به حرفم رسیدی
که گفتم خودت می ری
خودتم بر می گردی
مگه من بهت بد کردم
مگه جاتو پر کردم
دلیل این جدایی رو بگو
تا شاید برگردم
فدای اون مرامت
که منو ساده رها کردی
بگو گناهم چی بود
که دلو راهتو سوا کردی
چرا دوباره یاد من کردی
 یادمه اون دم اخر
حتی نگاهمم نکردی
دیدی به حرفم رسیدی
که گفتم خودت می ری
خودتم بر می گردی
مگه من به تو بد کردم
مگه جاتو پر کردم
دلیل این جدایی رو بگو
تا شاید بر گردم
فدای اون مرامت
که منو ساده رها کردی
بگو گناهم چی بود
که دل راهتو سوا کردی

<مهدی احمدوند یاد من>

پوزخندی زدم.
 

- عاشق این آهنگ هام    که حس آدم رو می گه!
پوفی کشید.
 

- کی دلت با من صاف می شه الینا؟
 

- صافه مازیار، صاف صافه! هیچی توش نیست؛ نه کینه، نه بعض، نه دلخوری... عشق هم نیست، دیگه حتی اسمت هم نیست!
 

- کاش تو قلبت بودم!
 

- تو تو قلب من بودی!
 

لبخند تلخی زد.
 

- دلت مهربون تر از این حرف هاست که من رو نبخشه!

اولین بار بود مثل بچه آدم اشتباهش رو قبول می کرد.
 

- برای همین بیرونت انداختم!
 

چیزی نگفت. چند دقیقه بعد جلوی کافی شاپ شیکی نگه داشت. پیاده شد و در سمت من رو باز کرد و دستش رو سمتم دراز کرد.
 

- بفرمایید ماد مازل!
 

لبخندی زدم و دستش رو گرفتم و    آروم پیاده شدم.
 

- ممنونم آقای جلتمن!
 

لبخندی تحویلم داد و دستم رو  سمت کافی شاپ کشید. روی صندلی نشستم و پیشخدمت کیک شکل قلب خیلی ناز که روش نوشته بود
 

(نمی گم عاشقتم، نمی گم دوست دارم، می گم دیونتم؛ اگه یک روز اذیتت کردم بگو نمی فهمه دیونست!)
 

سرم رو بالا آوردم، سرش رو کج کرد پلک هاش رو چندبار بهم کوبید. لبخند کوچیک ولی غمگینی زدم. دست هاش رو جلو آورد و دستم رو گرفت و فشار داد. انگشت هاش رو  بین انگشت هام قرار داد. دوباره پیشخدمت یک سینی روی میز گذاشت. نگاهم رو به سینی دوختم. یک قلب پر از شکلات با یک جعبه. دست هام رو آروم بیرون کشیدم و جعبه رو برداشتم. کاغذ کادوی کرم با ربان یشمی. بازش کردم. یک لیوان استخونی رنگ که روش عکس دو نفره  من و مازیار، اولین عید سالی که باهم بودیم و روی تخته سنگی نشسته بود و من دست هام رو از پشت دور شونش حلقه کرده بودم. سرم رو بالا آوردم. دستش رو  زیر چونش گذاشته بود و داشت نگاهم می کرد.
 

- خیلی قشنگ، ممنون!

- ببخشید  پول    نداشتم چیزه بهتری تهیه کنم!
 

- همین هم عالیه! نیازی به زحمتت نبود!
 

لبخندش محو شد و صورتش حالت پشیمونی و بهت گرفت. دستم رفت سمت کیفم    تا کادوش رو در بیارم که النگوی یشم خیلی قشنگی رو به روم گرفته شد. آروم از دستش گرفتم.
 

- خدای من!
 

سرم رو    بالا آوردم.    با لبخند نگاهم می کرد.
 

- بد باش دختر بد باش که انقدر عذاب نکشم!
 

- تو که بد باشم عذاب می کشی، خوب باشم عذاب می کشی، من باهات باشم عذاب می کشی؛ می خوای...
 

- هیس    من فقط می خوام که دوستم داشته باشی!
 

فقط نگاهش کردم. بعضی وقت ها نمی شه گذشته رو فراموش کنی، مجبور  نیستی ادای دهقان فداکار رو در بیاری

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت پونزده

صبحش نرسیده متوجه جو داغون اداره شدم. سوال که کردم گفتن آقای رفسنجانی یک نامه  سرگشاد به  رهبری راجب توهین های احمدی نژاد داده شروع به بررسی نامه کردیم اما برعکس اینکه این  مسله یک نامه معلومی به حساب اومد تنها چیزی که نبود معمولی بود.   برای استراحت ظهر که برگشتم.   

مامان و بابا شام خونه بیرون موندن و به ما هم زنگ زدن اما نرفتیم و توی خونه کباب آپز درست کردم؛ البته بدون پیاز! نمک و فلفل هم یادم رفت و  بعد قاطیش کردم.  نصف شب با عمه فیروزه اومدن. ملینا به سمتش دوید و محکم گونه ش رو بوسید و لا احترام آوردش روی مبل نشوندش. یک دست عمه فیروزه روی هوا مونده بود و دهنش باز و آب دهنش بیرون می ریخت، خیلی لاغر و یک چشمش کلا بسته بود.  بابا گفت:

- ملینا مادرت رو به اتاق خودت ببر تا  پنج روز خونه ما هستن.

ملینا از خدا خواسته دست مادرش رو گرفت و بهش کمک کرد باهم بالا برن.  

وقتی به اداره برگشتم سرهنگ خواستم و گفت:

خبر داشتی شوهر عمه ت دستگیر شده؟

جا خوردم.

- نه، کی؟!

- چند روز پیش؛ پس فکر کردی برای چی عمه ت رو پیش شما آوردن؟

وقتی دید جوابی ندارم گفت:

-   براش یک سال زندانی دوختن پس بهتر عمه ت و دخترش این مدت توی خونه عمه ت زندگی کنند.

- چرا آخه؟ پیش خودمون می مونند.

یکم فکر کرد بعد گفت:

- پس انتخاب رو به گردن خودش بذار.

- حتما.

و احترام گذاشتم و بیرون رفتم. زمان استراحت دانیال به سمتم اومد.

- سرگرد!
- بله!
- می تونید با من  جایی بیان؟
- کجا؟

شونه ای بالا انداخت.

- ماشینم که ترکید، از ماشین دنی هم خوب نیست همش استفاده کنم، باید یک ماشین نوع بگیرم.

- بسیار خوب!

باهم به یک بنگاه خوب رفتیم. بعد از کلی گشت زدن یک  ولستر آبی تیره انتخاب کردیمو لوازم ستش رو گرفتیم.  قرار شد ماشین رو تا فردا تحویلش بدن. وقتی من رو داشت به سمت خونه می برد گفتم:

- مرسی بابت  بچه ها!

- خواهش می کنم! یک سوال بپرسم؟

- بپرس.

-  تا حدودا دوسال پیش تو علاوه بر اینکه چادری نبودی، یکم به قول امروزی ها فشن تیپ می زدی و نمازت هم که یکی در میون بود و روزه هم که هیچی؛ چی تغییرت داد؟ البته ببخشید فضولی می کنم ها!

خندیدم.

-  نه بابا فوضولی نیست! راستش رو بخوای خوب از بچگی من زندگی سختی داشتم و تا همین دو سال پیش هم که روز به روز بدتر می شد. دو سال پیش به فکرم افتاد ایول الینا با اینکه این همه فشار روی شونه هات سنگینیمی کنه باز هم داری زندگی می کنی ـاز هر دردی سالم بیرون اومدی، البته راستس از لحاظ روحی و اعصابی خیلی اذیت شدم اما همین که هر دردی برام تموم داشت و قدرت بیرون اومدن ازش رو داشتم!    توی تمامی این دردها من و خدا تنها بودیم و  باهم دیگه مشکل رو حل کردیم. پس چرا وقتی فقط یک نفر همیشه کنارم بود من نباید  عشق دو طرفه  ای بینمون بسازم؟

- این همه تغییر برات سخت نبود؟

- استادرائفی پور میگه:
وقتے به نفست سختے بدے؛
دیگہ برخلافت عمل نمیڪنه
توی ڪارات بهت ڪمڪ میکنه چرا؟
چون دیگہ نمیخواد
سختے بڪشه!

spacer.png

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت شونزده

دیدن ماشین در باغ قدیمی لبخندی زدم. همون بود که بهم گفته بودن. تینا از کشور نرفته بود و امشب هم اینجا مشغول کارهای کثیف بود. ماشین رو کم دید ترین منطقه    پارک کردم. شاه کلید انداختم و وارد شدم. یواشکی خودم رو به سمت ساختمون کشیدم و به دیوار چسبیدم.  یک نگاه به پشت دیوار انداختم. نمی تونستم از راهی که اومده بودم  برگردم و بیرون برم چون دیده می شدم. سعی داشتم با احتیاط  رد بشم که یک صدایی از پشت سرم بلند شد:

- تو دیگه کی هستی؟

صدای خودش بود. شروع به دویدن کردم. اون هم داد کشید:

- آهای یکی بیاد اینجا.

سریع شروع  به دویدن کردم. دقیقا از جلوم دو نفر در اومدن. سمت تینا برگشتم. از اون راحت تر می تونستم رد بشم. مستقیم با لگد  توی سینش رفتم. با یک جهش به راهم ادامه دادم که یک نفر دیگه از جلو  در اومد. همون موقع لگد محکمی به زانوم خورد. افتادم ولی سریع زیر پایی به شخص جلویی زدم. یک پا روی  کمرم قرار گرفت. نمی تونستم از پسش بر بیام.  تینا گفت:

- بیارینش.

کشون کشون دنبال تینا کشوندنم.   همینطوری شالش رو از سرش در آورد و  دم استخر ایستاد. اون ها هم ایستادن.  پشت سر من اومد و دست هام رو  به پشتم پیچوند و     با شالش محکم بست. وحشت کردم. توی آب پرتم کرد. نفسم  بالا نمی اومد. هرچی سعی می کردم نمی تونستم. دست هام رو باز کنم. نفسم داشت بند می اومد که یک نفر توی آب پرید و    من رو بالا کشید.   

 چشم هام بسته بود. هنوز نفسم در نمی اومد. آب بینی و دهنم رو پر کرده بود. گرمی یک چیزی رو روی لب هام احساس کردم نفسم با ورود هوا به رییه هام برگشت. چشم هام رو باز کردم و به چشم هاش    دوختم. خودم رو بزور از بین دست هاش بیرون کشیدم.  به سمت اون ها برگشت.  رو به تینا گفت:

- به چه حقی همچین غلطی کردی؟

-  آرمین خیلی ناراحت می شه اگه بفهمه داشتیم این موی دماغ رو می کشتیم و تو نذاشتی.

بلند شد و رو به روش ایستاد.

- تو داری من رو تحدید می کنی؟

تینا روش رو گرفت اما دانیال دستش رو زیر چونه ش گذاشت و برگردونش.

- جواب من رو بده.

- من... من فقط...

داد کشید:

-خفه شو!

همه افراد ترسیده بودن.

- اگه دوباره تکرار بشه زبونت رو از حلقت بیرون می کشم، تو فکر می کنی کی هستی؟

تینا جرات جواب دادن نداشت. چونه ش رو به عقب پرت کرد. بعد به سمت من برگشت و گفت:

- می تونی بلند بشی؟

سر تکون دادم و بلند شدم اما همه لباسهام خیس بود. بهم نگاه کردیم بعد جفتمون از خجالت سرخ  شدیم.

**دانیال***

با حرص وارد خونه شدم. حوصله هیچکس رو نداشتم. داخل رفتم. سر و صدا روی اعصابم بود.

- می شه بفرمایید شما اینجا چه غلطی می کنید؟

نوچه های آرمین داخل ایران بودن. با دیدن ما بلند شدن.

- قربان!  شما خودتون گفتید که امروز اینجا جمع بشیم.

-    الان حال ندارم  برین فردا بیان.

- مگه ما علافیم؟

به سمتش خیز برداشتم  و گلوش رو گرفتم.

- وقتی می گم فردا یعنی فردا. حالا هم می تونید برین.

هلش دادم که روی کاناپه افتاد. تا زمانی که لباس عوض کنم رفته بودن. به سمت کیسه بوکسم رفتم و شروع به ضربه زدن کردم.    اولی، دومی، سومی...    صدای باز شدن در اومد. به اون سمت برگشتم.

- مگه این خراب شده در نداره؟

هر دو سنکوب نگاهم کردن. دنی با تعجب گفت:

- دانیال!

دستکش های بوکسم رو در آوردم و عصبی  گفتم: 

- کی به شما اجازه داد به خونه برگردین؟!

نگاهی بهم انداختن.

- با شما هستم.

دنی گفت:

- خوب کجا بریم؟

یکم مکث کردم بعد روی تخت نشستم. عصبانیتم کمتر شده بود. از بابک پرسیدم:

- حالت بهتر؟

لبخند ذوق زده ای زد.

- بهترم!

رو به دنی گفتم:

- این مدت کجا موندین؟

- ویلای کرج.

- آهان.

اون روز مراسم بیستمین سالگرد ارتحال امام رح بود و ما هم مشغول بودیم. همینطور که با دوربین های امنیتی مکان رو زیر نظر داشتیم و نیروها رو پشتیبانی می کردم به سخنرانی  حضرت آقا هم گوش می دادیم.

- بنده یک رأی بیشتر ندارم که کسی آن را نمی‌داند ضمن اینکه به هیچ‌خوبه نمی‌گویم که به چه نامزدی رأی بدهد یا ندهد چرا که این مسئله به خود مردم مربوط و متعلق به ملت است.

به خونه که برگشتم برای بابک به اندازه ای که نیاز بود تعریف کردم.  آخه اعتقاد داشت.  ولی اون بچه مذهبی که سیاست بلد نیست به درد جرزِ لایِ دیوار میخوره! 

از بین چهار داداش و یک خواهرم همیشه بابک برام یک چیز دیگه بود.   بعضی ها انقدر  امام حُسینی و با معرفتن که قشنگ معلومه خدا خاکِ تنشون رو از بسته تربت اعلایِ ‌‌کربلا برداشته؛ انقد که آدم باهاشون حال میکنه بابک هم همینطور! 

میز شام رو چیندن.   رون مرغ برونو کندم گذاشتم تو ضرف خودم با چنگال یک تیکه  بزرگ استیک رو توی دهنم کردم و در همون حال به بابک اشاره کردم کوکو سیب زمینی برام بذار.   شیش تا  دلمه رو که خوردم دیگه نتونست نگاه خیرشون رو تحمل کنم. با دستمال صورتم رو پاک کردم.

- چطونه نفله ها؟ مگه اولین بار اینطوری غذا می خورم؟

هر دو خندیدن و سرشون  به کار خودشون رفت.    بابک همینطور که سرش پایین بود و با غذاش بازی می کرد گفت:

- می گم بنظر شما  خونه ما زیاد غذا اسراف..

سرش رو بالا آورد و با دیدن ظرف خالی من   خنده ای کرد.

- ولش کن!

لبخندی زدم و با لذت دسر لیمو رو خوردم. 

- حنانه خانم بیا این رو جمع کن.

به هال رفتم و  رو به شایان پسر مامان و آرش که مولا برای چند روز تعطیلات اومده بود پیش ما گفتم:

- هو بچه انقدر ورجه وورجه نکن!

به سمتم  برگشت.

- دوست دارم به تو چه؟

نیم خیز می شه یک قدم عقب می ره

-  به باغ برو.

- نمی خوام! بابا گفته تا وقتی اینجایم به باغ نرم که سگ دنبالم نکنه.

پوزخند زد.

- طفلک نمی دونست اینجا هم یک سگ داریم.

به سمتش خیز برداشتم. اومد در بره اما وقت نکرد. گوشش رو گرفتم و پیچوندم.

- آخ!

- که سگ داریم، آره؟

بدون اینکه جوابم رو بده سعی می کرد گوشش رو از دستم در بیاره. داد زدم:

- آره؟!

با ترس توی خودش مچاله شد.

- بگو غلط کردم تا به غلط کردن ننداختمت!

- غلط کردی!

صدای متعجب دنی اومد:

- چه آدمی!

بعد رو به شایان گفت:

-  ببین دانیال می گه به غلط کردن می ندازت واقعا می ندازت ها!

شایان با حرص گفت:

- من مثل شما ترسو نیستم!

نگاهی به دنی می ندازم که با پوزخند شونه ای بالا انداخت. دستم رو از گوش شایان آزاد می کنم. قبل از اینکه بتونه در بره موهای خوش حالت کاراملی ش رو گرفتم و  بالا کشیدمش. رو نوک انگشت های پاش ایستاده بود و    چشم هاش رو از درد بسته بود. به    سمت بالکن پرتش کردم. با ترس رفت در تراس رو باز کرد. من هم دنبالش راه افتادم.

دستش رو از پشت گرفتم و پیچوندم،  روی زمین انداختمش و پام رو  روی کمرش گذاشتم و فشار دادم. دیگه نتونست تحمل کنه و آخ    بلندی گفت. با لقد آرومی به یک ور انداختمش سیلی به صورتش زدم که از دماغش خون باز شد داد زد:

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت هفده

- الینا جون!

همون موقع    پنجره کناری باز شد. یک لحظه چشم هام از تعجب گرد شد. به همون سرعتی که بیرون اومد داخل رفت؛    ولی تصویرش توی ذهنم هجی شد. موهای لخت کوتاهش رو دو طرف صورتش ریخته بود. یک سرفان استخونی زیرش تیشرت  لیمویی دهنش پر از غذا بود. دوباره    در بالکن دوباره باز شد و بیرون اومد.    شایان سریع از زیر پام در رفت  و از روی درخت خودش رو اونجا رسوند.

- معلوم هست چیکار می کنی؟ مادر این بچه به شما سپردش!

- به شما ربطی نداره خانم! دفعه  آخرتون باشه تو کار من برادرهام دخالت می کنید.

پوزخندی زد.

- برادرتون؟ رفتاری که من از شما دیدم بیشتر به دشمن می خورد تا برادر.

رو به شایان گفت:

- به خانوادت اطلاع بدیم.

کلافه گفتم:

- برو اطلاع بده؛ فکر کردی برای من مهمه؟

شایان دستش رو گرفت.

- اگه بابام بفهمه می زنمتم.

نگاهی به هر دومون کرد بعد گفت:

- الان میام.

شایان رو با خودش داخل برد من هم داخل رفتم و کلافه روی مبل نشستم. نیم ساعت نشد که حنانه خانم بدو بدو بالا اومد.

- پلیس.

هر سه پایین دویدیم. دو دقیقه نشد که من رو دستبند زده به اداره بردن و توی بازداشتگاه انداختن. دنی رفت دنبالش تا بیرونم بیاره و  بهزیستی هم اومد شرایط  قیم های شایان رو  مورد بررسی قرار بده.   توی بازداشگاه نشسته بودم و حرص می خوردم تا اینکه دنی تونست با پارتی بازی بیرونم بیاره. حدود پنج بعد از ظهر که اینجا انداخته بودنم  دو شب بود که آزاد شدم. در حالی که دستم از عصبانیت می لرزید صندلی کنار راننده نشستم. دنی حرکت کرد و گفت:

- اهل عمله!

- کی؟

- الینا دیگه.

پوفی کشیدم.

- لعنت بهش!

- فکر کنم ماهر هم هست! رفته دنبال اینکه حضانت شایان از آرش به مازیار  داده بشه.

- وسط این بهبه های انتخابات این هم سرگرمی پیدا کرده. 

به خونه که رسیدیم بابک نگران به استقبال اومد. باهم روبوسی کردیم و به اتاقم رفتم و از خستگی بیهوش شدم. 

جریان سفر حضرت آقا به کردستان رو بررسی می کردیم. الینا که این چند روز همون وقت آزادش رو برای  شایان می ذاشت  حالا به مانیتور  خیره شده بود و می گفت:

- یکی از این سفرهای استانی من هم به عنوان محافظ باید برم.

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:

- از شایان چه خبر؟

پوزخند زد.

- چیزی نمونده.

صندلی رو چرخوندم و به سمتش برگشتم.  ابرویی بالا انداخت یعنی چته! 

- ممنونم!

- هان؟

- ممنونم که... نمی خوای بذاری بلایی که سر ما اومده سر شایان هم بیاد. 

- چرا شایان رو خودت نگه نمی داری؟

یکم مکث کردم بعد گفتم:

- اونجا براش امن تر از خونه ماست.

یکم بهم نگاه کردیم بعد به سمت مانتتور برگشتیم. 

- من اوضاع کشور را از همهٔ آقایان بهتر خبر دارم، می‌دانم که بسیاری از این مطالبی که به عنوان انتقاد در مورد وضع کشور و وضع اقتصاد می‌گویند، خلاف واقع است. اشتباه می‌کنند.

الینا داشت نسخه بیداری می کرد. نگاهی به کاغذ کردم.

(.... حمایت از دولت‌های وقت همواره از سوی وی صورت گرفته‌است و در زمان دولت  سید محمد خاتمی    نیز دفاع از شخص خاتمی و دولت او را «وظیفهٔ» خود توصیف کرد....)

- این برای چیه؟

همینطور که تند تند می نوشت گفت:

- برای آیندگان.

(... وی همچنین گفت: از دولت‌هایی که بیشتر مورد تهاجم قرار گرفته‌اند بیشتر دفاع می‌کند. دولت نهم به خاطر ویژگی‌های خاص خود هم از جانب داخل و هم خارج مورد انتقاد و حمله قرار گرفت. به ویژه در عرصهٔ خارجی، پروندهٔ هسته‌ای و مسئلهٔ هولوکاست زمینهٔ زیادی را برای انتقاد از دولت فراهم ساخت و بنابراین دفاع رهبر از دولت نهم غیرقابل انکار به نظر می‌رسد...)

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

***الینا***

سخنرانی های آقا در اعتراض ضمنی به احمدی نژاد رو هم یاداشت کردم.

- صحیح و مورد پسند نیست که یک نامزد در سخنرانی در جمع مردم یا نطقهای تلویزیونی، برای اثبات خود، به نفی نامزد دیگر متوسل شود. بنده با مناظره و گفتگو و انتقاد مخالفتی ندارم ولی همه سعی کنند که در چارچوبهای درست شرعی و دینی انجام شود، مردم بیدارند، می‌فهمند و می‌دانند.

می دونستم الان از بهزیستی اومدن خونه مون رو مورد بررسی قرار بدن تا ببینند جای مناسبی  برای موندن شایان هست یا نه. آرش اول لج کرد اما وقتی پای قانون رو وسط دید سریع کنار اومد و چون شخص جایگزین برادرش بود راحت تر قبول می کردن.

بلند شدم و ایستاده بعد از سالها جنگ از پنجره  به بیرون زل زدم و شعار سالهام رو تکرار کردم: 

  بشکند دستی که بلرزد،  بمیرد دلی که بترسد!

چند ضربه ی آروم به در خورد. سرم رو بالا آوردم و به مازیار نگاه کردم.

- سلام!

جوابش رو با تعجب دادم. به سمت صندلی اومد.

- اینجا چیکار می کنی؟

با شنیدن لحن سردم یک ثانیه ایستاد ولی با لحنی مثل لحن خودم جواب داد:

- اومدم زنم رو ببینم، مشکلی؟

- هیس!  دوست ندارم کسی بفمه که من شوهر دارم.

- پس اینجاست!

- کی؟

نشست.

- همونی که باعث  سردی رفتارت شده.

-گمشو بیرون!

- اگه نرم چی؟
به سمتش رفتم و دست به کمر رو به روش ایستادم.

- هنوز نفهمیدی چرا ازت بدم میاد؟

-دلیل قبلی تو شنیدم ولی حالا چی؟

-چی حالا چی؟

دستش رو دور کمرم حلقه کرد که با چندش عقب کشیدم.

- دلیل این رو می خوام.

- بیرون برو.

همون موقع چند ضربه به در خورد.

- داخل بیا.

شاهان بود.

- قربان!

- می شنوم.

نگاهش روی صورت مازیار رفت.

- پروندهایی که خواسته بودید.

- بزار برو.

قبل از رفتن پرسید:

- برادرتون هستن؟

مازیار با منتظر نگاهم    کرد و من جواب دادم:

- بله!

نیش باز شاهان همزمان با اخم های مازیار شد. بعد از رفتنش گفت:

- برای چی...

در باز شد خیلی آروم دانیال داخل اومد. مازیار سکوت کرد و یک سلام و احوال پرسی سرد کردن و پشت میزش منتظر بقیه همکارهای  دفتر شیش نفرمون نشست.    ناخودآگاه توی دلم شروع  به مقایسه ی این دوتا کردم.    مازیار برعکس دانیال که همیشه پیراهن براق ساده با شلوار می پوشه، مثل الان که پیراهن پسته ای با شلوار سفید پوشیده بود.

مازیار  کت و شلوار طرح دار با پیراهن چهارخونه می پوشه.    امروز کت و شلوار قهوه ای راه راه با پیراهن بلوطی، لیمویی پوشیده بود. دانیال همیشه آستین هاش  رو    تا جایی که می تونست تای می داد؛    البته بیشتر از آرنج با اون عضله ها نمی شد.    همون لحظه  اطلاع دادن سرهنگ کارم  داره. سریع خودم رو به دفترش رسوند و احترام گذاشتم. 

-  در خدمتم!

- بشین سرگرد.

روی صندلی نشستم. توقع داشتم راجب  انتخابات صحبت کنه اما بجاش گفت:

- افراد خونه امن رو یادته؟

از سوالی که راجبش هیچ ذهنیتی نداشتم خونه امن جایی بود که من در این چهارسال بعد از فرارم از خانواده و پناه بردن به سرهنگ اونجا آموزش می دیدم. تعجب کردم اما جواب دادم:

- بله.

- رها رو هم؟

- بله، البته.

-  رها دیروز فوت کرد.

بهت زده نگاهش کردم.

- خدای من!

spacer.png

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت نوزده

حالا مسله چیز دیگه ای هست.

سعی کردم حواسم رو جمع کنم.

- چی؟

- بچه های رها.

- شیدا و کامیار.

- همون ها!

یک لحظه تازه حواسم جمع شد.

- اون ها قرار با کی زندگی کنند؟

- یک خانواده براشون در نظر گرفته شده اما می خوام خودت از  صلاحیت خانواده مطمئن بشی.

- حتما.

- در ضمن خونه اون ها یک خونه اجاره ای نزدیک خونه خودتون برای همین ما بچه ها رو بعد از خدا به شما می سپاریم.

سر تکون دادم.

-  حتما.

- می تونی بری.

احترام دوباره گذاشتم و بیرون رفتم. وارد اتاق که شدم دیدم مازیار نیست.  پشت میزم نشستم و به کارم مشغول شدم. به دفاع آقا از آقای رفسنجانی در مقابل تهمت های احمدی نژاد گوش دادیم و  بعد تلوزیون رو خاموش کردیم منتظر زمان انتخابات.

(شاید ترتیب اتفاقات درست نباشه)

وقت استراحت رفتم یکخورده وسایل مثل اسباب بازی، لباس و رنگ انگشتی برای بچه ها گرفتم  که  وقتی دیدم بهشون بدم. 

شبش که کارم تموم شد و به خونه برگشتم مهران گفت که استخر سرباز خلوت و به قایق سواری بریم. از خدا خواسته همراهش رفتم.   خدایی خیلی خوش گذشت ازمون عکس هم گرفتن. کلی آب روی خودم ریختم. خیس خیس شدم. انقدر بهمون نگفتن بیرون بیان که خودمون خسته شدیم  و بیرون رفتیم. شب لباسم رو عوض کردم و روی تخت رفتم که مازیار دست هاش رو برام باز کرد. پوزخندی  زدم و پشت  بهش دراز کشیدم.

- الینا، کاش این رو بفهمی دختر، اونی که این بلا رو سر زندگی ما آورد دوستت نیست دشمنته!

روی کمر دراز کشیدم.

- آره خوب من هم می دونم تو دوستم نیستی دشمنمی!

یقه لباسم رو با یک دست گرفت.

- کسی که با زن متاهل  روهم ریخته نمیاد بگیرش.

دستش رو پس زدم.

- متعجبم از این حجم بیشعوری!

بعد پشتم رو بهش کردم و خوابیدم. فرداش سرهنگ آدرس خانواده ای که قرار بود سرپرستی بچه ها رو به عهده بگیرن رو داد. به اونجا رفتم و زنگ  رو زدم.

- بله!

- سرگرد رستا هستم، برای سرپرستی بچه ها مزاحم می شم. 

در باز شد. داخل رفتم. یک خونه دو طبقه که حیاط نسبتا بزرگی داشت. مونده بودم چیکار کنم که دختری از  طبقه پایین بیرون اومد. با دیدن زیباییش خودم جا خوردم. قد بلند، پوست سفید، چشم های  خوش طرح میشی، موهای کوتاه رنگ شده جیگری. دستم رو به سمتش دراز کردم.

- سرگرد الینا رستا.

دستم رو فشرد.

- ستوان باران بیرونی.

- خیلی هم عالی! خوشبختم!

- همچنین سرگرد! بفرمائید!

به طبقه پایین راهنماییم کرد. نگاهی به دور تا دور خونه  انداختم. حدود چهارصد متر، پنج خوابه با دکور کرم، نباتی.

- با پول رهن این خونه می تونستید یک خونه  خوب در وسط شهر بگیرین.

خندید.

- راستش این خونه مال  داییم، خودش هم طبقه بالا زندگی می کنه، پول رهن و اجاره اینجا رو باهامون به اندازه یک خونه کوچیک توی پایین شهر حساب می کنه.

- صحیح، شما و همسرتون اینجا زندگی می کنید؟

- من همسر ندارم؛ با برادرم و خانمش اینجا زندگی می کنیم.

- پس در اصل اون ها علاقه به گرفتن بچه دارن.

- بله، بچه دار نمی شن.

برلم شربت آورد اما رد کردم و پرسیدم:

- الان کجا هستن؟

- سر صندوق های رای.

- بسیار خوب بهتر من هم برای انجام ماموریت برم. ان شاءالله یک روز دیگه برای آشنایی  باهاشون میام. 

- حتما.  

سریع خداحافظی  کردم  و به اداره رفتم. امروز انقدر کار سرمون ریخته بود که فرصت نشستن هم نداشتیم و پشت میزهامون ایستاده کار می کردیم. بوی خطر حالا بیشتر احساس می شد و اینکه افراد رو به رو آماده باش بودن و ما حتی نمی دونستیم از کجا قرار ضربه بخوریم خیلی سخت بود. یک پام توی پارکینگ بود که نیروها رو به قسمت های مختلف بفرستم، یک پام بالا بود تا   قسمت های نیاز به دقت رو متوجه بشم، یک دستم به کامپوتر بود، یک دستم آب قند بود. 

جو انتخابات نسبتا آروم بود اما  استرس ما همینطور بیشتر می شد. بالاخره اولین ضربه رو از جایی که فکرش رو نمی کردیم خوردیم.

- رئیس جمهور اصرار به  اعلام کردن نتایج زودتر از وقت موعد به نفع اون داره.

***دانیال***

وا رفته و جا خورده بهم نگاه می کردیم. توی چشم های همه ترس بود.  برای من چیزی عادی بود از دوست و دشمن، از کمر یا قلب  خنجر خوردن اما انگار بقیه عادت نداشتن. سرهنگ هم که از صبح عین ما در حال دوندگی بود   نگاهی به قیافه  ها کرد و  از اعلام کننده خبر پرسید:

- جواب چی بود؟

- به دلیل آرامش فضای انتخاباتی  رد کردن.

- نباید قبول کنند. هر پشتیبانی که ممکن انجام بدین.  به  سرهنگ های نظامی  اخبار رو برسونید، سرعت انتخابات رو بالاتر ببرین، از حوزه های انتخاباتی  محافظت کنید نکنه کسی آسیب ببینه، پایگاه های بسیج رو  توجیح کنید در صورت شلوغ کاری هیچ کاری نکنند، پایگاه ها خالی نشه که اگه اسلحه ها به دست  منافق ها برسه برای همه بد می شه.

همه دنبال کارهایی که دستور داده بود رفتیم. صدای آیت الکرسی و قرآن که بچه ها از حذف می خوندن فضای اداره رو احاطه کرده بود. تا بعد از ظهر خبری نشد و احساس می کردیم بیخیال و فقط یک خواسته بدون اندیشه قبلی از رییس جمهور بوده. تازه یکم پرش  پرشمون کم شده بود که داد  و خدا نکنه وقت باشه چای بخوریم اما دستشویی رفتن حق طبیعی هر آدمی بود که خبر بدی رسید.

- دوباره اصرار و می گن اینبار تقریبا تحدید هم کرده. 

یکی از سرگردها  گفت:

- اگه رای بیاره که به قدرت می رسه پس چرا اینجور کارها می کنه؟

بعد زیر لب زمزمه کرد:

- خدا نکنه اونی باشه که من فکر می کنم!

سرهنگ که احساس کردم انرژیش تحلیل رفته گفت:

- چیزی نمونده، تا نه شب بکشونند می تونیم اوضاع رو کنترل کنیم.

با این حرفش امید گرفتیم و جوری کار می کردیم که خودم مثانه م داشت می ترکید اما کاری از دستم بر نمی اومد. دوباره همون سروان که خبر می رسوند برگشت اما اینبار داشت گریه می کرد.

- مجوز رو تحویل اداره مربوط دادن، مجبور به اعلام کردن نتایج شدن.

سکوتی مثل سکوت قبرستون  توی اداره پخش شد.  اولین چیزی که متوجه شدم الینا روی صندلی نشست و سرش رو بین دست هاش گذاشت و صدای آروم گریه ش بلند شد.  

مامورهای اطلاعات بی هدف توی خیابون ها ریختن و بیسیم ها تند تند به صدا در می اومد. نیرو انتظامی  هم از این اتفاق شوکه شده بود اما  چون قبل از انتحابان حالت آماده باش گرفته بودن به وضعیت رسیدگی می کردن اما نه انقدر با قدرت که بتونند  بجای رفتار سخت اوضاع رو کنترل کنند.   گروهی  متشکل از منافق و مردم عادی در حال اعتراض تند بودن و تعدادی از افراد سفارت انگلیس بیخیال خونه و اداره شده بودن و علاقمند  هرجایی که ما بودیم زودتر می رفتن.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت بیست

ساعت چهار صبح بود که خسته و دور از خونه روی نیمکت ایستگاه اتوبوس به خواب رفتم. صبحش با یک راهپیمایی بزرگ به دنیا صبح بخیر گفتیم.  تمام راه مجبوری برای مراقبت از اوضاع بین معترضین ایستاده بودم و تلاش مردم برای دوری از شعار و ساکت نگه داشتن جمعیت  آرومم می کرد. اگه به این شکل می موند هیچ نفوذی نمی تونست  به اهدافش برسه. سعی داشتم شعاردهندگان رو شناسایی کنم چون به احتمال زیاد افراد منافق از این جمعیت بودن. وقتی مردم متفرق شدن سست روی نیمکتی نشستم و از بیسیم اعلام کردم:

- تا الان بخیر گذشت!

- ممنون سرگرد به اداره برگردین.

تاکسی گرفتم و به سمت اداره در حال حرکت بودم که بیسیم کنار گوشم صداش بلند شد:

- ناصر ناصر...  اکبر! ناصر ناصر... اکبر!

آروم  جواب دادم:

- اکبر اکبر به گوشم!

- بارون میاد، رویای سرگردون  دل به سمانه داده.

هنگ کردم.

- کدوم سمانه.

-  سمانه ای که می بینه.

منظور از بارون جاسوسمون توی سفارت بود یعنی کوروش خبر داده  رویا سرگردون هم سفارت انگلیس، سمانه هم پایگاه بسیج. رو به راننده گفتم:

- دور بزنید لطفا.

به مکان  مورد نظر برگشت و با راهنمایی هایی که بهم می رسوندن  اولین پادگان رو پیدا کردم. هیچی بدتر از این نبود که اولین پادگان پادگانی باشه که بابک هم در اونجاست. اون که دم در نگهبانی می داد با دیدن من متعجب پرسید:

- تو اینجا چیکار می کنی؟

در رو هل دادم و وارد شدم.

- مسئولتون کیه؟

- بیا نشونت بدم.

با سرعت از پله ها بالا رفتیم تا رو به روی یک اتاق قرار گرفتیم. در سریعی زدم و  وارد شدم. مرد ریش داری که داشت با تلفن صحبت می کرد  با دیدن من متعجب نگاهم کرد که بابک سریع توضیح داد:

- برادرم سپاهی هستن.

خداحافظی کرد و گوشی رو گذاشت. هنوز گیج بود و حق هم داشت. من جز نه ریشی که  بنا به شغلم همیشه داشتم چیزیم به سپاهیها شباهت نداشت.

- خوشبختم! کاری از من ساخته ست؟

- مخالف ها تا چند دقیقه  دیگه به اینجا  می رسن.

- اینجا؟! چرا؟!

رو به بابک گفتم:

- بیرون برو.

اون که رفت نزدیک شدم و گفتم:

- تمام جوانب باید رعایت بشه. از بسته بودن درها مطمئن بشین، اگه مدارک مهم دارین سریع پنهان کنید، نوجوون ها رو بیرون کنید و اسلحه دست بسیجی ها ندین، لوازمی که راحت آتیش می گیره رو از پنجره ها دور کنید.

سریع بیرون دوید. من هم شروع به کندن پرده ها کردم. کم کم سر و صدایی از دور اومد.  بیرون دویدم تا متوجه بشم چند نفر داخل پادگان حضور دارن. پنج پسر جوون، سه مسئول. رو به پسرها گفتم:

- از شیشه ها دور باشید، از اسلحه استفاده نکنید.

همون مرد مسئول گفت:

- نگران نباشید اسلحه ها در دسترس نیست.

-  روی سقف و  نزدیک درهای ورودی نگهبان بذارین.

صدای شعارها انقدر نزدیک شده بود که جملات راحت به گوشمون می رسید. مسئول هاشون سریع سر پست فرستادنشون خودشون هم نزدیک درها ایستادن. نگران بابک بودم اما فکر اون پسرهای جوون خجالت زدم می کرد.   از پشت پنج به جمعیت کم بیرون خیره شدم. وسط شعارها یک نفر نارنجک دستش رو به شیشه کوبوند. با گوشی ازش عکس گرفتم. همهمه ها شروع شد.  بعضی ها با هرچی دم دستشون بود به اموال عمومی حمله کردن و بعضی ها سرگردون و ناراحت به دور و بر نگاه می کردن.

چنان ضربه سنگ و نارنجک زیاد شده بود که جوون ها رو داخل آوردن و درها رو زنجیر کردن. 

-  نیروی انتظامی کجا هستن؟

جواب از بیسیم اومد:

-  به محل  تجمع نزدیک می شن؛ صلاح دید شما چیه؟

- فعلا نیاز به  مداخله نیست.

جمعیت لحظه به لحظه بیشتر می شد و خشونت هاشون هم بیشتر. همه به راه پله پناه بردیم و  درخواست جوون ها برای استفاده از اسلحه رو رد می کردیم. شیشه ها ریخته بود و آتیش از  ماشین بنده خدای بیگناه تا موکت های بسیج رو سوزونده بود.

***الینا***

خودم رو به پلیس های  رسوندم که در نزدیک ترین مکان ممکن آماده ایستاده بودن. سلام و احوال پرسی کردیم و از اونجا با دانیال ارتباط دوباره گرفتیم.

-   هنوز نیاز با مداخله هست؟

- دارم سرپرستشون رو تشخیص می دم. 

- مطمئن هستین؟

یکم صداش خش داشت پس گفت:

- آره ان شاءالله! می گه ها...

صدای انفجاری اومد.  گفتم:

- فکر کنم متوجه شدم، باید بیایم.

- طبق زمان بندی من اگه تا بیست دقیقه، یک ربع...دقیقه دیگه نرسید این ها داخل پادگانند.

- باشه، باشه.

قطع که کردم به سمت پلیس ها برگشتم. 

- باید بریم.

نگاهی بهم کردن یکی شون گفت:

- کجا؟!

- پراکندشون کنیم.

یکی دیگه شون گفت:

- پراکندشون کنیم؟! یعنی کتکشون بزنیم؟! بیخیال شین تو رو خدا!

- آخه قسم چرا؟

یکی شون رویه دیگه ای  سر گرفت:

- داره دیر می شه چرا بحث می کنید؟! خوب مگه شغل ما همین نیست.

- شغل ما کتک زدن مردممون؟

- دو دقیقه دیگه پایگاه رو می گیرن، با اسلحه می افتن به جون مردم، اون موقع یا چند نفر کشته می شن یا  اعدام، این بهتر؟!

همون اولی گفت:

- حداقل  به جرم بردار کشی پدر ما رو در نمیارن.

من که نگران پادگان بودم جیغ کشیدم:

- دیر شد!

به هر بدبختی بود  به کمک پادگان رفتیم اما انگار دیر رسیدیم که تا جایی وارد پادگان شده بودن، فرمانده اون ها هم دست به اسلحه شده بود.  دانیال تماس گرفت   و سریع گفت:

-  پراکندشون نکنید،  من باید اون فرد رو دستگیر کنم.

به پلیس ها گفتم و اون ها که پیله همه چی رو به تنشون مالیده بودن موافقت کردن و من  هم با چشم دنبال دانیال می گشتم. به سرعت از پادگان بیرون دوید و به سمت یکی از مردها رفت. فهمیدم همون طرف باید باشه پس از گوشه جمعیت به اون سمت رفتم تا کمکش  کنم.   جلوی چشمم یکی دخترها که انگار دست کمکش بود یک نارنجک دست ساز  بین دانیال و اون مرد زد و مرد شروع به فرار کردن کرد.

بالاخره پراکنده شدن و  پادگان خراب شده رو از بسیجی ها تحویل گرفتیم و اون ها رو از راه های مختلف به خونه هاشون فرستادیم.   از اون روز نه  توی اداره آرامش بود، نه لبخند و خوشی، نه یک لحظه اداره رو  خالی می کردیم. بعد از نماز زار می زدم و باعث و بانیش رو لعنت می کردم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت بیست و یک

از درد   خشم به خوردم می پیچیدم. 

- اون ها تظاهرات راه می ندازن بعد می گن نقشه نیرو انتظامی؟!

- اون هم برای کشتن مردم.

- نیرو انتظامی چه تصمیمی داره؟

روی صندلی مقابله م نشست.

- گفته شده تا جایی که می تونند از خشونت جلوگیری کنند.

آهی کشیدم. امروز  بیست و شیش  خرداد  روز تولدم بود اما بجاش سرگرم این تظاهرات بودم. اول تصور می کردم تظاهرات سختی باشه اما با تلاش های میرحسین برای ترسوندن مردم   همماری مردم با ما بود و جز جایی کوچیک درگیری بین نیروهای انتظامی و مردم رخ نداد. خسته از روز تولدی که به درد گذشتش  بلند شدم و به اتاق خالی از آدم نگاه کردم. بی حواس از پله ها پایین رفتم تا به پارکینگ برسم. دلم برای اداره خودمون لک زده بود، برای اون دفتر  تکی کنار دفتر  دانیال لک زده بود! یک دفعه صدای جیغ و دادی بلند شد.

با تعجب سرم رو بالا آوردم که بچه های اداره رو دیدم. دستم رو روی دهنم گذاشتم و با تعجب نگاهشون می کردم که یکی شون دست گلی رو آورد و به دستم داد.  با هیجان نگاهم رو از روی هدیه های روی کاپوت ماشینم و کیک روی سقف گرفتم و به چهره های خسته از هفته ها کار سخت دوختم. 

- وای بچه ها مرسی!  نمی دونم چطور  تشکر  کنم!  

- از سرگرد شباهنگ تشکر کنید ایشون به ما اطلاع دادن که همچین فکری به ذهنمون رسید.

نگاه محبت آمیزی بهش انداختم که با نگاه سرد زیبایی تمام مدت به در ماشین خودش تکیه داده بود و دست به سینه نگاهم می کرد. پلک هاش رو بهم زد و من هم روم رو گرفتم تا حرفی زده نشه که تا الان هم خیلی زده شد. با کمک بچه ها کادوها رو توی صندوق عقب گذاشتم و  کیک رو هم بریدیم و همون جا خوردیمش. کم کم همه جز گروهی که قرار بود بمونند  سوار ماشین ها شدن و رفتن. من هم  آروم به سمت دانیال رفتم و رو به روش قرار گرفتم. داخل پارکینگ جز ما کسی نبود.

- ممنون!

نیشخندی زد.

-  اون موقع شنیدم.

خندیدم.

- من که چیزی نگفته بودم.

انگشت هاش رو به سمت چشم هام آورد اما برخورد نداد.

- این ها گفتن.

با همون خنده سر تکون دادم و رفتم و سوار ماشینم شدم.   به خونه که رسیدم یک جفت کفش اضاف دیدم. کنجکاو داخل رفتم اینجا یک توضیحی راجب خانواده مادریم بگم.

مادر من  زیر دست ناماردی بزرگ شده.  پدربزرگم از زن اولش  نازنین خانم که مادربزرگ ما باشه  چهار بچه داشت به اسم های  داوود، مهدی، مونا و نازنین زهرا که مادر من بود. از زن دومش هم چهار بچه به اسم های نگین، فتانه، هانیه و بشری داشت. مادربزرگ خدا بیامرزم  یکبار آب جوش بدون بسم الله زمین می ریزه  که اتفاقی که نباید می افته و همون اول کاری سکته رو می زنه و... می گن مادربزرگم زن   همچین خوبی نبوده و پدر بزرگم همیشه ازش ناراضی. وقتی این اتفاق می افته مادرم دو سال داشته.

توی چهار سالگیش زن دوم  مونا خانم هم اسم خواهر بزرگ تر مادرم به خونه شون میاد. پدر بزرگم  کفش ساز بوده و این خانم هم دختر یکی از  همکارهاش. می گن  زن از اولی که میاد خونه پدر بزرگم افسردگی داشته و همیشه توی خودش بوده و بعد از  هشت سال هم از همین افسردگی فوت می کنه. حالا خانواده به گردن خاله بزرگم مونا افتاده. مونا اون موقع شونزده سالش بود و قید ازدواج رو می زنه و به خانوادش می رسه برای همین همه شون خیلی بهش احترام می ذارن. الان مادربزرگم توی کرج دفنه.

مادرناتنی همدان شهر خانواده پدریش، پدربزرگم سمنان جایی که فوت کرده. دایی داوود همدان پیش  داداش مادرناتنیش کار می کنه و دختر خودش هم گرفته و الان پنج تا بچه دارن. انقدر وحشی  هست که علاوه بر اینکه کسی از خانواده خودش باهاش رفت و آمد نداره بچه هاش هم پراکنده شدن.  دایی مهدی  دامغان  خیاطی می کنه و با  دختر یک مغازه دار ازدواج کرده و حالا سه تا بچه داره. خاله مونا با  خاله نگین که شوهرش فوت کرده همدان زندگی می کنه و از ارث  مادر خاله نگین و پدری خودش یک مغازه زدن و   پسر شونزده ساله خاله نگین درش کار می کنه.

خاله فتانه با خانوادش خوزستان زندگی می کنه. شوهرش  کارمند بانک و دوتا بچه داره. خاله هانیه  آمریکا  و با شوهرش تنها زندگی می کنند و خدا بهشون بچه نداد. خاله بشری هم شمال زندگی می کنه. همسرش آدم درستی نیست و اون هم معمولا بیشتر شب ها با تک بچه ش تنهاست. خلاصه  با دیدن  خانواده خاله فتانه ذوق زده جیغ کشیدم. مامان گفت:

-  این هم هدیه تولدت.

بابا با خنده گفت:

- نگفتیم کی میان تا سورپراز بشی.

- خیلی سورپراز شدم!

اول با خاله فتانه خونسرد، عاشق پیشه، صبور و همدمم  رو بوسی کردم و با شوهر با جذبه ش احمد آقا  احوال پرسی کردم. دختر اولش یسنا بیست سالش بود به خود خاله رفته بود.  دختر دومش فرحناز  شونزده ساله هیجانی، وحشی و قلدر بود.  همه باهم نشستیم و با ذوق شروع به حرف زدن کردیم. یک ساعتی گذشت که مهران گفت:

- آبجی زیر چشمت کبود شده برو بخواب.

- همکارها برام تولد گرفتن، کادوها توی صندوق عقب می ری برداری؟

همه ذوق کردن و مهران رفت به سختی همه  کادوها رو آورد.  بابا و یسنا  همه رو باز کردن.  چهارده تا کادو بود و   کلا همین ها حالا توان زده ازش در اومد. گل سر و  لوازم آرایشی. 

- مطمئنم یکی کلی خریده بین خودشون تقسیم کردن.

فحرناز گفت:

- معلوم چون کاغذ کادوهاشون هم  مثل همه.

مهران یک کادو با کاغذ جعبه رو برداشت و بهم داد.

- آره این حتما فرق می کنه.

خاله گفت:

- ببین داخلش چیه!

بازش کردم.   یک کیف و کوله  زرد رنگ دوربین بود. بازش که کردم دوربین شیکی هم داخلش بود. مامان گفت:

- کیه که انقدر دوستت داره و همچین چیزی برات گرفته؟

در حالی که خودم هم متعجب بودم گفتم:

- نمی دونم!

احمد آقا که پشت مبل بالای سرم ایستاده بود گفت:

- یک کارت داخلش.

دست انداختم کار رو برداشتم که بابا از دستم گرفت و خودش نگاهی انداخت بعد بهم پس داد و من هم بلند بلند خوندمش:

(یبار یکی بهم گفت 
بعضیام هستن به جایِ اینکه بگن
من دلم میخواد ، من دوست دارم ..
میگن خدا دلش نمیخواد ، خُدآ اینجوری دوست نداره ...
اینا دقیقا همونایی هستن که خدا عاشقشونه

و تو از همون هایی

دانیال)

خانواده خاله ذوق زده شدن که دانیال کیه اما من سریع هدیه هام رو برداشتم و گفتم:

- من خستم!

خدا رو شکر کردم که اون شب مازیار نبود پس به اتاقم رفتم و لوازم رو جاسازی کردم. نگاهی به متن و دوربین انداختم و بعد دوربین روی توی کمد گذاشتم و کارت رو وسط یکی از کتاب هام و با هزار آرزو به خواب  رفتم. صبح که چشم باز کردم با دیدن چیزی که به دیوار چسبیده بود جا خوردم. یک عکس از طراحی چهرم. بلند شدم و بهش زل زدم.

- این چیه؟

یک نفر از پشت بغلم کرد.

- دوستش داری؟

مازیار بود. دستم رو روی دستش قرار دادم.

- عالیه!

- عالی تویی، اون ادات رو در میاره!

- واقعا ممنونم مازیار! من باید برم.

- به مناسبت تولدت خودم می رسونمت.

خندیدم و چیزی نگفتم. 

مثلا قرار بود اون روز برام خوب باشه اما آتیش تظاهرات انقدر زیاد شده بود که   قلبم احساس می کرد حتی توی  سینم هم آرامش نداره.

720x1280_uyrhuohs_754779_162926480449149

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت بیست و دو

**مرداد سال هشتاد و هشت**

سرپرست شایان مازیار شده بود و اون هم تصمیم گرفت خونه ای توی  وسط های شهر کمی رو به شمال شهر اجاره کنه و هر سه داداشش، ماکان و ماهان که در  خوابگاه بودن با  شایان رو پیش خودش ببره. حالا که تا اینجا رمان پیش اومدیم بهتره یک توضیح  بدم. روزی روزگاری یک مرد بود به اسم  واحد ملوانی. واحد سه پسر و یک دختر داشت.

پسر اولش از همسر اولش بود که فاصله سنیش تا پسر  دوم  شونزده سال بود.  پسر دومش هم از همسر اولش بود اما پسر سوم از همسر دومش بود و دخترش هم از همسر سومش.   اسم پسرها به ترتیب آمین،  آرمین و آرش بود و اسم دختر هم هانیه.  واحد   جزئی از دولت بود و پول زیادی داشت.  آمین در بیست سالگی ازدواج می کنه. 

در بیست و چهار سالگی اولین فرزندش یعنی امین رو به دنیا میاره، پدر من، این اتفاق در سال  هزار و سیصد و چهل.  فرزند دومش فائزه  چهار سال بعد، فرزند سومش  داوود سال بعد و فرزند آخرش  آلاله سه سال بعدش.   آرمین هم  در سی سالگی ازدواج می کنه ولی در سال پنجاه و شیش صاحب فرزند می شه.  دانیال، باربد دنیل، بابک و چشمه.

این ها فرزندهای آرمین به تفاوت سنی،   دو، چهار،  دو و هجده سال. فرزند بعدی آرش که در همون سنین ازدواج می کنه و صاحب مازیار، ماکان و ماهان می شه و از همسر دومش که همسر اول آرمین پسری به اسم شایان به صاحب می شه. سال پنجاه و هفت   واحد به همراه  آرمین و آرش از ایران فرار می کنه و پول زیادی هم می بره. با اون پول  سرمایه گذاری می کنه.

برای بیشتر شدن سرمایش به مافیا می پیونده. آمین  از  داخل کشور با پدرش همکاری می کنه اما چیزی نمی گذره که واحد میمیره. حالا آمین و آرمین نقشه می کشن که سهم ارث  آرش و هانیه رو بالا بکشن. هانیه که قدرت رو در دست برادرهای بزرگ تر می بینه بهشون اعلام کمک می کنه و دو سوم ارثش رو بهشون می بخشه اما آرش حتی متوجه نشد.  

با صدای زنگ گوشیم به خودم اومد و نگاه کردم.

(پسر بد)

-  بله آقا دانیال!

-  کجایی؟

- کجا باشم، خونه م دیگه.

- میای یک مسافرت بریم؟

روی تخت نشستم و پا روی پا انداختم.

-  مسافرت؟

- چندتا از نوچه های  آرمین هستن؛ برای نشون دادن نامزدی مون خوبه!

- پس فقط برای اینه؟

آروم خندید.

- کارهای طلاقت چی شد؟

با یادآور اذیت هایی که مازیار می کرد اخم کردم.

-  یک قدم هم جلو نرفتم، دیگه بیخیالش شدم فعلا بود و نبودش برام فرقی نداره.

- باشه!   فردا باهم بریم.

- ساعت چند؟

- بلیط برای چهار بعد از ظهر.

- حاضر می شم.

یکم هر دو سکوت کردیم بعد گفت:

-  پس می بینمت.

- خداحافظ!

- خداحافظت!

قطع که کرد  ساکم رو برداشتم و یکم وسیله بستم. پایین که رفتم اطلاع دادم با چند نفر می خوام مسافرت برم اما نگفتم با کی که نگران نشن. بابا پرسید:

- کامیار و شیدا چی شدن؟

-  به فرزندی گرفتن بچه که به این سادگی نیست.

- چرا برای شایان زود کار راه افتاد؟

- اون برادرشون بود.

بعد به مقابل پنجره رفتم و به امید فردا چند نفس عمیق کشیدم.

گاهی ما همدیگه رو از دست میدیم تا خودمون رو پیدا کنیم
گاهی ما فقدان رو تجربه میکنیم تا قدر بودن ها رو بدونیم
گاهی ما شکست عاطفی میخوریم تا معنای واقعی دوست داشتن و دوست داشته شدن رو درک کنیم
ولی زندگی همینه... 
و ما هر روز و تا همیشه یاد میگیریم و پخته تر میشیم و ورژن با تجربه تری از ما متولد میشه که توان بالاتری برای رویارویی با ناشناخته ها داره...

تا بعد از ظهر توی اداره بودم که با اینکه از زمان تظاهرات خیلی گذشته بود اما هنوز آرامش نگرفته بود.  بعد از ظهر ساکم رو از ماشینم برداشتم و توی ماشین دانیال انداختو و سوار شدم و حرکت کردیم.

- چند روز می مونیم؟

- یک روز.

- من اندازه دو روز وسیله برداشتم.

- ضرری نکردی.

فرودگاه نگه داشت و پیاده شدیم. باهم رفتیم. سه  نفر دیگه بودن که هر سه شون رو می  شناختم. ظهیر همسر  دوست  تینا.  شیدا  خود دوست  تینا و در آخر نگین. نگین با دیدن من رنگ از چهره ش رفت.   شیدا و ظهیر  راجب رابطه مون سوال پرسیدن و  نگران لو رفتنشون شده بودن. شیدا رو  دو بار دیده بودم و ظهیر رو سه بار. بلیط ها رو گرفتیم و سوار شدیم. 

یک طرف من نگین افتاد یک طرفم  ظهیر. دانیال از شیدا خواست جاش رو با ظهیر عوض کنه. کنار خودش هم نگین افتاد. لب هام  رو روی هم فشار دادم و پوفی کشیدم.  خیلی زود به کاشان رسیدیم.  

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت بیست و سه

به هتل خونه منوچهری  رفتیم. سبک سنتیش برای من مثل بهشت بود. دانیال توی یک اتاق موند، زن و شوهر باهم و من و نگین باهم.  از بودن با نگین خوش نبودم اما یاد گرفته بودم خودم رو برای آدم های سمی اذیت نکنم.  

- دانیال گفت شام بخوریم بعد میریم.

از دستی جلوی من می گفت دانیال که اذیتم کنه.

- باشه.

اذون رو گفتن. وضو گرفتم و نماز خوندم.  بعد از نماز همه باهم به  به پایین رفتیم و روی یکی از تخت های سنتی نشستیم. شیدا گفت:

- منظم بشینید عکستون رو بکشم. 

بدون مخالفت  دورهم نشستیم. نگین کنار دانیال نشست و ظهیر هم اون طرفش. نیم نگاهی کردم که با نگاه دانیال هماهنگ شد. چندتا عکس گرفت بعد دانیال گفت:

- لطفا تخت رو خالی کنید من و الینا خانم می خوایم عکس بگیریم.

نگین بهت زده به سمتش برگشت و ظهیر هم با خنده تخت رو ترک کرد. دانیال لبخند زد و به  من اشاره کرد و گفت نزدیکش بشینم.  با نزدیکی بیست سانتی ازش نشستم. نگین که معلوم بود می خواست انتقام بگیره هی می گفت:

- نزدیک تر برید،   اینطور عکس خوب نمی افته، مهربون تر!

محلش ندادم.   عکس ها رو که گرفتیم دانیال گفت:

- بریم باغ کاشان و حموم رو ببینیم. فردا هم بقیه جاهای  دیدنی شهر رو.

سریع حاضر شدیم و بیرون رفتیم. به باغ کاشان که خونه امیرکبیر بود رفتیم.  باغچه های مربع مربعی با نظم چینده شده بود و حوض آب فوق العاده ای  هم قرار داشت. این غیر از سبک معمایی و زیبا خونه بود که جای توصیف نداره.  دانیال با گل ها ور می رفت. اینور و اونورشون می کرد اما نمی کند. یک دفعه آخ آرومی گفت و دستش رو عقب آورد. فهمیدم زخمی شده.  به سمتش رفتم.

- با خودت چیکار کردی؟

دست پاچه خندید. زیپ کیفم رو باز کردم و  چسب زخمی برداشتم و بازش کردم.

- انگشتت رو بیار.

- نمی خواد.

دستم رو جلو بردم که دستش رو جلو آورد و چسب رو دور انگشتش حلقه زدم. در حالی که دست هاش رو داخل جیبش فرو کرد و کنار هم با فاصله حرکت کردیم. در سکوت عمارت رو دیدیم و به حموم فیل رفتیم.  مجسمه ها به بهترین شکل درست شده بود. 

- خیلی زیباست!

- به اندازه تو؟

با خنده نگاهش کردم.

- لوس نشو!

خندید.

- بمون دانیال عکس بگیریم.

- برای چی؟

- می خوام به مازیار نشون بدم تا بفهمه تصمیمم جدیه.

- آهان!

کنار حوض نشستیم و به دوربین خیره شدیم. چندتا عکس  گرفتم و بلند شدم.

- یک جایی شام بخوریم.

بلند که شد چشمم به نگین افتاد که کنار حموم ایستاده بود و به من نگاه می کرد. برای شام به یک رستوران سنتی رفتیم.  احساس کردم  حال دانیال زیاد خوب نیست.  ظهیر و شیدا در حال صحبت کردن بودن و نگین هم سعی داشت دانیال رو به حرف بیاره اما متوجه حال بدش نبود. آروم طوری که اون زن و شوهر متوجه نشن گفتم:

- دانیال   خان حالتون خوبه؟

خندید.

- شما  پیشم باشید من خوبم!

با این حرفش نگین تکونی خورد و  شیدا و ظهیر هم متوجه شدن. چند ثانیه سکوت شد.  لبخند دمکراسی زدم و رو گرفتم.  شب توی حیاط هتل باهم راه می رفتیم.

- بخاطر من می گذری؟

- جان؟

- بخاطر من از  آرمین و راهش می گذری؟

- از همین حالا دنبالش می رم.

بهش لبخند زدم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...