رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان تقاص دلدادگی| معصومه صالحی کاربر انجمن نودهشتیا


معصومه
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح رمان: D

ارسال های توصیه شده

نام رمان : تقاص دلدادگی 

نام نویسنده :معصومه صالحی 

ژانر:عاشقانه-جنایی

خلاصه:عشق...رسیدن به عشق میتونه بهای سنگینی داشته باشه؛ ممکنه توی این راه خانواده، زندگی تو از دست بدی...

بعضی وقتا تقاص کاری میدی که حتی توش سیاه لشکرهم نبودی...

اتفاقی که کل زندگیتو تغییر میده

انتخابی که زندگیتو رقم میزنه 

انگار کل دنیا دست به دست هم دادن تا تقاص بدی...

تقاص،  انتقام، عشق، انتخاب کدومشون برنده میشه؟

مقدمه:

دل من در شب گیسوی تو عاشق شد و مرد                                  عشق او قصه ی فردای خلایق شد و مرد 

از همان لحظه که چشمان تو را دید دلم                                        آخرین  ثانیه ی عمر دقایق شد و مرد 

بر گل روی تو و موی تو دلباخته بود                                                   دل باخته بیمار علایق شد و مرد

دید چون قصه ی هجر تو حقیقت دارد                                                واله گردید و پذیرای حقایق شد و مرد 

عاشق ارجان ندهد لایق معشوقش نیست                                        جان داد به عشق تو و لایق شد و مرد

تقاص دلدادگی❤

ناظر: @Seniorita-

ویرایش شده توسط معصومه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(1)

(نیکا)

من نیکا هستم، نیکا فلاحی با یه خواهر کوچک تر از خودم و با پدرم تو محله های پایین شهر زندگی میکنیم.وقتی من 6 سالم بود مادرم مرد یعنی به ماگفتن فوت شده ولی من دیدم که مامانم کشته شد ... هر وقت دربارش صحبت میشه بابا طاقت نمیاره و گریه میکنه، آخه داستانشون مثل لیلی و مجنون بود همیشه بابام برام تعریف میکرد... قبل از فوت مامان  خونمون توی خونه های بالا شهر بود . ولی بعد اون همه چیزبهم ریخت ... بابا ورشکست شد و مجبور شدیم  تمام دارایی هایی که داشتیم رو بفروشیم تا پول طلب کارا رو بدیم تهشم یه خونه تو پایین شهر که 14 ساله داریم اینجا زندگی میکنیم ... من از 6 سالگی اینا رو دیدم ... دیدم که بابام شکست 

ویرایش شده توسط معصومه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(2)

صبح باصدای نغمه بیدار شدم .

-وایییی نغمه چقدر سر و صدا میکنی

-خوب پاشو دیگه باید منو ببری مدرسه 

-مگه بچه دبستانی هستی که من ببرمت؟

-نخیر.بابا میگه من ببر خودتم برو دنبال کارای دانشگاهت 

-اه بابا هم گیر داده

بلند شدم رفتم تو آشپزخونه...بابا داشت چای ریخت.

-سلام

-سلام دختر پریشونم 

-هیچم پریشون نیستم فقط موهام یکم بهم ریخته است 

_خوب برو یه شونه به موهات بزن بیا صبحانتون رو بخورید برید 

-بابا گفتم من نمیرم دانشگاه 

-نیکا لجبازی نکن 

-نه بابا میدونی هر ترم چقدر هزینه داره؟من نمیرم 

-قرار من هزینه شو بدم ...میری دانشگاه نیکا ....بدو بشین صبحانتو بخور 

موهامو دادم عقب نشستم صبحانمو خوردم با اسرار بابا حاضر شدم  که برم ثبت نام کنم ... ولی من که نمیرفتم .

دیروز از یکی آدرس  یه شرکتی رو گرفته بودم که برم شاید استخدام شدم .

 

ویرایش شده توسط معصومه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

7 دقیقه قبل، معصومه گفته است:

(2)

صبح باصدای نغمه بیدار شدم .

+وایییی نغمه چقدر سر و صدا میکنی

-خوب پاشو دیگه باید منو ببری مدرسه 

+مگه بچه دبستانی هستی که من ببرمت؟

-نخیر.بابا میگه من ببر خودتم برو دنبال کارای دانشگاهت 

+اه بابا هم گیر داده

بلند شدم رفتم تو آشپزخونه...بابا داشت چای می ریخت.

+سلام

-سلام دختر پریشونم 

+هیچم پریشون نیستم فقط موهام یکم بهم ریخته است 

_خوب برو یه شونه به موهات بزن بیا صبحانتون رو بخورید برید 

+بابا گفتم من نمیرم دانشگاه 

-نیکا لجبازی نکن 

+نه بابا میدونی هرترم چقدر هزینه داره؟من نمیرم 

-قرار من هزینه شو بدم ...میری دانشگاه نیکا ....بدو بشین صبحانتو بخور 

موهامو دادم عقب نشستم صبحانمو خوردم با اسرار بابا حاضر شدم  که برم ثبت نام کنم ... ولی من که نمیرفتم .

دیروز از یکی آدرس  یه شرکتی رو گرفته بودم که برم شاید استخدام شدم .

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(3)

جلوی در نشستم تا کفشامو بپوشم..

-نغمه بجنب دیگه 

-اومدم...اومدم

باهم راه افتادیم سمت مدرسش یک ربع به هشت رسیدیم .

-میری دانشگاه ؟

-نه میرم برای کار آدرس یه جا رو گرفتم شرکت معروفیه

-بابا متوجه نشه!!

-نه تو  نگو بهش همه چی حله 

بعد حرفم نغمه با قهر روشو کرد اونور 

-من فضول نیستم 

-باشه قهر نکن...من میرم خداحافظ

-خداحافظ فقط زود بیا بابا شک نکنه 

-چشم مراقب خودت باش 

نغمه رفت داخل و منم راه افتادم سمت شرکت تا رسیدن به اون شرکت دوتا ایستگاه عوض کردم .

ساعت 9 بالاخره رسیدم...جلوی در ایستادم.

هیییی...بعضیا اینجا کار میکنن بعد من باید کل شهر و زیر پا بزارم برای یه کار .... رفتم داخل آسانسور طبقه دهم رو زدم و رفتم داخل یه دختر با یه آرایش غلیظ سرشو اورد بالا

-بله ؟

-اومدم برای کار 

با تمسخر نگام کرد 

-فکر نکنم استخدامت کنن

-به تو ربطی داره ؟

گوشیو برداشت و یه شماره گرفت 

-برو اتاق رو به رو 

رفتم سمت اتاق در اتاقو باز کردم یه مرد مسن بود 

-سلام ...برای کار ...

 

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(4)

-پرونده تو بده 

یه نگاهی بهش انداختم ...نزاشت حرفمو کامل بزنم ....پرونده رو دادم بهش 

یه نگاهی به پروندم کرد 

-خب میتونی به عنوان مترجم استخدام بشی 

-ممنون 

-ساعت کاریتم از هشت صبح تا هفت شبه...حقوقهاهم از یک میلیون و پانصد شروع میشه ..اگر کارتون خوب بود بهتون بیشتر هم میدیم 

-ممنون ... متشکرم 

-این فرمو پر کنید 

-چشم 

فرمو پر کردم اومدم بیرون بالاخره یه کار برای من پیدا شد 

(محمد)

مثل هروز کسل تر بیدار شدم زندگیم مثل یه چرخ و فلک بود که فقط رد میشد و میچرخید ...

از 15 سالگی که مامانم فوت کرد روزام مثل شبام شد ....

من محمد روشنفکر 27 ساله که به لطف پدرم کار میکردم ولی هیچ کاری برام نکرده بود اگر رسیده بودم به جایی از کار کردن و زحمتهای خودم بود ....پدرم فقط یه شرکت که ورشکست شده  رو به نامم زد 

از اتاقم اومدم بیرون مثل هروز خدمتکارا میزو آماده کرده بودن بعد از خوردن صبحانه رفتم اتاقم تا حاضر بشم .

ساعت 11بود که رفتم شرکت گفتن یه نفرو استخدام کردن مثل هرروز کلی پرونده دادن بهم تا امضا کنم..

(نیکا)

-سلام 

-سلام دخترم خسته نباشی 

-مرسی باباجون 

-کاراتو انجام دادی 

-ب ...بله 

-شهریت چقدره ؟

-نپرسیدم.....فردا میپرسم 

-باشه 

ویرایش شده توسط معصومه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(5)

ساعت 2 بعد از ظهر بود من و نغمه تو اتاقمون دراز کشیده بودیم 

-چیشد کارت؟

-استخدام شدم از فردا هم باید برم 

-به بابا چی گفتی؟

-گفتم دانشگاه ثبت نام کردم ببین لو ندیا

-باشه حواسم هست 

داشتیم حرف میزدیم که در خونه محکم زده شد

-کیه ؟

بابا رفت تا درو باز کنه 

(راوی)

احسان(پدر نیکا) رفت و در و باز کرد همه تعجب کرده بودن خیلی وقت بود هیچ کس اینجوری در خونه رو نزده بود خیلی وقت بود داشت کنار دختراش با آرامش زندگی می کرد....دخترا با استرس از پشت پنجره اتاقشون به بیرون نگاه کردن 

-بفرمایید

-آقا گفتن منتظر باش 

-کی؟منتظر چی؟منظورت کیه ؟

-خودت بهتر میدونی 

بعدش رفت .... احسان رفت تو فکر نمیدونست اون مرد درباره چی حرف میزد 

نیکا:بابا کی بود 

-نمیدونم ....عجیب غریب حرف میزد 

-طلب کار نبود 

-نه....طلب کار نبود 

(محمد )

تو خونه جلوی تلویزیون نشسته بودم  زنگ خونه رو زدن درو باز کردم بابا بود 

-چی کار داری اومدی اینجا ؟

-آدم با پدرش اینجوری حرف نمیزنه 

-کلمه پدر برای تو نیست 

اومد داخل خونه ....

-خب بگو چی کار داری چون تو بیخود اینجا نیستی 

-فردا دوتا از آدماتو بفرست شرکت من 

-مگه خودت یه قوم دورت نیستن؟...به من چی کار داری ؟

-کاری که من میخوام اونها نمیتونن انجام بدن 

-یه مشت پهلون پنبه دورت جمع شدن 

-محمد با من بحث نکن فردا منتظرم

-خوش اومدی 

خدا می دونست دوباره میخواست سر کی رو زیر آب کنه به دونفر زنگ زدم که فردا برن پیشش... 

ویرایش شده توسط معصومه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(6)

بعد از چند دقیقه ارسلان بهترین دوستم بهم زنگ زد ...جواب دادم 

-سلام

-سلام داداش امروز ساعت 6 میای کافه می خوام برای دیانا تولد بگیرم چهار نفر بیشتر نیستیم من،تو،دیانا و دوست دیانا ...

-نه من نمیام از نامزد عزیزت هم عذر خواهی کن 

-دوباره داری بد اخلاق میشی تو که کاری نداری امروز  بیا دیگه تو میخوای چی کار کنی تنها تو خونه ؟حوصله ات سر نمیره ؟ منتظرتم  ساعت 6 لوکیشن میفرستم ...

-از دست تو ... باشه خداحافظ

(نیکا)

دوساعتی از اون مردی که اومده بود می گذشت دیانا زنگ زد بهترین دوستم از بچگی تا الان اون بود 

-سلام دیانا جان 

-سلام عزیزم خوبی؟ 

-ممنونم تو خوبی ؟

-آره عشقم .نیکا امروز ساعت 6 میای کافه ارسلان میخواد برام تولد بگیره مثلا من نمیدونم گفته یکی از بهترین دوستاتو دعوت کن بریم کافه خوش بگذرونیم

-باشه..فقط اول میرم قبرستون پیش مامان و متین خیلی وقته سر نزدم بعد میام 

-مرسی عزیزم ...لوکیشن برات ارسال می کنم 

از اتاقم اومدم بیرون بابا روی مبل نشسته بود رفتم پیشش....

-باباجون چیشده؟به چی فکر میکنی؟

-هیچی دخترم ...جانم کاری داشتی ؟

-آره میشه ساعت 5 برم بیرون تا 11 شب برمیگردم امروز تولد دوستمه منو دعوت کرده تو کافه 

-باشه دخترم برو فقط مراقب خودت باش 

-چشم

ساعت 5 راه افتادم حدود ساعت پنج و بیست دقیقه بود که رسیدم قبرستون اول رفتم سر قبر مامانم... روی قبرش گلاب ریختم براش فاتحه فرستادم بعد رفتم سر قبر متین، اون کسی بود که دوسش داشتم کسی که فکر میکردم بدون اون زنده نمیمونم دوسال پیش من 18 سالم بود اون فوت کرد بر اثر تصادف... نامزد بودیم باهم قرار بود امسال ازدواج کنیم 

-سلام ....خوبی ؟...ههه تو که نمیتونی جواب بدی ...متین یه مطلب خونده بودم خیلی قشنگ بود قشنگ حال و هوای منو میگفت ...نگاهم زمانی قفل نگاهت شد که واسه گفتن دوست دارم دیر شد قلبم زمانی به نامت خورد که حسرت آغوشت زندگیمو سیاه کرد .

یک قطره اشک از گوشه چشمم چکید سریع پاکش کردم نباید توی تولد دیانا ناراحت بنظر بیام ...بلند شدم اول باید میرفتم کادو بگیرم و بعد به کافه برم

ویرایش شده توسط معصومه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(7)

(ارسلان)

ساعت 5 به دیانا پیام دادم که حاضر باشه میخوام برم دنبالش....30 دقیقه بعد رسیدم جلو خونشون همون موقع دیانا اومد بیرون 

-به به دیانا خانوم خوشگل شدی ؟

-سلام...خوشگل بودم

-بله شما درست میگید خوشگل تر شدین 

-آفرین حالا بزن بریم 

-ای به چشم 

یک ربع  از اینکه اومده بودیم گذشته بود؛ نیکا هم رسیده ولی خبری از  این آقا محمد نبود 

-ارسلان محمد چرا نیومده ؟نیکا کلافه شد 

-بزار الان زنگ میزنم

سریع شماره محمد رو گرفتم 

-الو داداش کجایی؟....باشه 

-چی میگه ؟

-نزدیکه داره میاد

باهم به سمت میز رفتیم و روی 

 صندلی هامون نشستیم ...

-خوب تا محمد بیاد یکم درموردش تعریف کنم...محمد در یک کلمه قابل توصیفه گند اخلاق 

نیکا :این مثلا تعریف بود 

-دقیقا 

(محمد)

کلی داخل ترافیک موندم باید زودتر راه می افتادم از یه طرف من اعصابم خورد بود از یه طرف هم مدام  ارسلان زنگ میزد. بعد از 45 دقیقه بالاخره رسیدم 

-سلام 

ارسلان:به به آقا محمد خوش اومدی 

بعد همه خندیدن صندلی رو عقب کشیدم و نشستم 

-داخل ترافیک موندم 

(نیکا)

بالاخره رسید .....من یکی از اخلاق بدم این بود که هر آدم جدیدی رو میدیدم باید آنالیزش میکردم ...الان که روبروم نشسته راحت می تونم کارمو انجام بدم ...چشامو ریز کردم زل زدم بهش 

خب،چشاش عسلی بود ،پوست سفیدی داشت ،موهای خرمایی روشن رو به طلایی سرجمع تیپ و ظاهر خوبی داشت .

وقتی برگشت سمتم سریع سرمو به سمت دیگه بردم .

(محمد )

دقیق روبروی دختره نشسته بودم چشاشو ریز کرده بود و زل زده بود بهم وقتی کامل سرمو برگردوندم سرشو به طرف دیگه ای برد؛ ارسلان و دیانا سرگرم حرف زدن بودن منم دستامو گذاشتم  رو میز خم شدم سمتش 

-خوشگلم ؟

چیزی نگفت فقط یه لحظه نگاهم کرد و بعد روشو ازم گرفت .

 

ویرایش شده توسط معصومه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(8)

-خب دیانا، خانوم رو معرفی نمیکنی 

دیانا: آخ ببخشید یادم رفت...ایشون نیکاست بهترین دوستم 

پس اسمش نیکا بود...اسم قشنگی داشت ولی حیف معلوم بود اخلاق نداشت 

(نیکا)

بعد از اینکه دیانا معرفیمون کرد ارسلان اشاره کرد و کیک آوردن، روی کیک عکس دیانا بود که با گل های رز آبی کم رنگ و پررنگ تزئین شده بود  پایین کیک نوشته بود "عشقم تولدت مبارک"

خیلی کیک زیبایی بود. دیانا خیلی ذوق کرده بود و خوشحال بود ارسلان هم لبخند رضایت بخشی زده بود . دیانا با خوشحالی به ارسلان گفت 

-وای ارسلان تو فوق العاده ای ، مرسی  عشقم

همدیگه رو بغل کردن بعد از چند دقیقه ارسلان از آغوش دیانا بیرون اومد و زانو زد جلوی پاش...و یه جعبه مخملی آبی رنگ از جیبش بیرون آورد در جعبه رو باز کرد یه انگشتر ظریف تک نگین زیبا بود 

ارسلان: تولدت مبارک جان جانان 

دیانا: دیونه تو بی نظیری 

بعد ارسلان من ساعتی که خریده بودم دادم به دیانا 

-تولدت مبارک خوشگلم 

دیانا: مرسی عزیزم 

محمد از صندلی خودش بلند شد و یه جعبه به دیانا داد

محمد: تولدتون مبارک 

دیانا: خیلی ممنون

  خلاصه تا ساعت 11 شب باهم بودیم و خیلی خوش گذشت

ساعت 7 صبح بود که با زنگ گوشیم بیدار شدم ...

-نغمه...نغمه بلند شو 

-باشه...باشه یه چند دقیقه صبر کن 

از اتاق رفتم بیرون بابا چایی رو دم کرده بود وسایل صبحانه رو آماده کردم ...بابا و نغمه هم اومدن...چایی هم گذاشتم روی سفره 

-نیکا شهریتو بپرس؟

-چشم

سرساعت 8 رسیدم شرکت...سوار آسانسور شدم رفتم طبقه دهم همین که رسیدم اون دختر جلوم ظاهر شد....حرصی نگاش کردم 

-دلتو صابون نزن اونقدر نمیمونی... رئیس هنوز ندیدت وگرنه نمیذاشت تا اینجا بیای 

-عزیزم آرامشتو حفظ کن قول میدم اذیتت نکنم 

بعد از کنارش رد شدم همون آقایی که دیروز استخدامم کرد اومد سمتم 

-سلام

-سلام...بیا اتاقتو نشونت بدم 

دنبالش راه افتادم وارد اتاقی شدیم که کنار اتاق رئیس بود

-اینجا اتاقته ...کاراتو اینجا انجام میدی ... اون اتاق کنار هم اتاق رئیس اتاق آقای روشنفکر ...کاری داشتی بهش میگی...باشه؟

-باشه ...ممنون

رفتم تو اتاق، یه اتاق نسبتا بزرگ بود که یه میز و صندلی قهوه ای سوخته گوشه اتاق بود ...یه کمد شیشه ای داشت که توی اون پر پرونده بود...نشستم پشت میز بالاخره بعد از دوماه دنبال کار گشتن یه کار خوب پیدا کردم.

شالم رو درست کردم و اولین پرونده رو برداشتم و شروع کردم ...وسطای کارم بودم که در باز شد...من از اینکه کسی بدون در زدن وارد اتاقم بشه بدم میاد  و اینو خودم همیشه رعایت میکردم ...محکم خودکار تو دستمو کوبیدم رو میز 

-اینجا در داره میتونی در بزنی 

همون منشیه بود 

-رئیس کارت داره برو پیشش...آآآ در ضمن دوست داشتم 

-ااا بگرد تا بگردیم  

اون که رفت منم رفتم  رئیس رو ببینم ...پشت در ایستادم و در زدم 

-بیا 

درو باز کردم رفتم داخل ...

 

ویرایش شده توسط معصومه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(9)

ااا...این دوست ارسلان، محمد بود .

-سلام 

-تو تازه استخدام شدی؟

-آره

-بله 

-چی؟

-بگو بله ....اینجا فقط باید  بله و چشم بگی 

-من عادت ندارم 

-یاد می گیری 

بلند شد ....ایستاد روبروم برای چند ثانیه به چشماش نگاه کردم عجب چشمایی داشت یعنی منو نشناخته فکر کنم شناخته ولی به روی خودش نمیاره .

-اینجا سر وقت میای ....سر وقت میری.... کاراتو بدون ایراد انجام میدی تمیز و مرتب جاهایی هم که لازم باشه باهام میای بعضی مواقع هم شاید لازم بود تو بعضی سفرها همراهم باشی با این سر و تیپ هم اینجا نمیای ...اینجا آدمهای مهمی میان و میرن

یه نگاه به خودم کردم ...

-من تیپم خیلی هم خوبه 

باغضب نگام کرد ....

-خوب نیست 

خواستم جوابشو بدم که دستشو آورد بالا و گفت: اینجا رو حرف من حرف نمیزنی یعنی هیچ کس حق نداره حرف بزنه 

زیر لب گفتم: چقدر پرو

یکدفعه مچ دستمو محکم گرفتو فشار داد از زور درد آخ بلندی گفتم 

-چی گفتی؟؟

-دستمو ول کن

باضرب دستمو ول کرد...

خیلی درد گرفته بود مچ دستمو ماساژ دادم تا شاید دردش کمتر بشه معلوم بود آدم نرمالی نیست داشت اذیت میکرد ...

پشتشو کرد بهم و رفت سمت میزش ادامه داد 

-بهتره سرت تو کار خودت باشه..حالا برو دنبال کارت .....آآآ یادم هست دیشب دیدمت ولی کار با دوستی جداست 

از اتاق اومدم بیرون دختره پشت میز بود برام چشم غره رفت ....همه اینجا دیوانن بالاخره ساعت 7 شد وسایلمو جمع کردم و رفتم سمت آسانسور سوار شدم؛ در داشت بسته میشد که آقای رئیس سوار شد همینو کم داشتم فقط خداروشکر نه اون حرف زد نه من ....

سر ساعت 8 خونه رسیدم  

-سلام 

-سلام...نیکا معلومه کجایی؟جرا دیر کردی؟ ساعتو نگاه کردی ؟

-بابا کلاسام خب تا این ساعته 

-آخه کدوم دانشگاه تا این ساعت کلاس میزاره ؟

-خب ببخشید...رشتمون فرق میکنه 

-برو لباساتو عوض کن بیا شام بخوریم 

-چشم

رفتم داخل اتاق 

-سلام

نغمه سرشو اورد بالا 

-سلام...خسته نباشی 

-مرسی 

-چطور بود؟

-میگم بعد شام بیا بریم که بابا کله منو میکنه 

رفتیم بیرون بوی غذا تو خونه پیچیده بود.

-بابا برای خودت یه پا کد بانو شدیا... وقتشه برات زن بگیرم 

-بیا بشین شامتو بخور اینقدر زبون نریز

-دروغ نمیگم والا 

نغمه: حالا بیا بخور بعدا دوتایی براش پیدا میکنیم 

بعد چشمک زد 

-از دست شما دوتا بچه ها 

 

ویرایش شده توسط معصومه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(10)

بعد از خوردن شام با نغمه سفره رو جمع کردیم

نغمه: بیا بریم برام تعریف کن چیشده امروز؟

-بریم 

رفتیم تو اتاقمون 

-اه اه نمیدونی چه رئیس گند اخلاقی دارم! اینقدر پروعه فقط هم زور میگه پسره  پرو

-خوشگل هست حالا؟

-خوشگل؟ بین یه چشایی داره...موهای خرمایی رنگ، خیلی خوشگله 

-خب 

-ولی اخلاق نداره برگشته به من میگه باید بهم بگی چشم حالا این به کنار یه منشی داره اینقدر چندشه این بشر 

-روز اولی این همه ازش بدت اومده؟

-آره به خدا...اگر به این کار نیاز نداشتم  یک دقیقه هم نمی موندم 

بابا اومد داخل 

-شما دوتا اینجا درباره چی حرف میزنید؟

نغمه: داشت درباره دانشگاه حرف میزد

-آره بابا راست میگه

بابا از پشتش یه ظرف تخمه اورد بیرون و گفت: فیلم ببینیم؟

-آخ جون 

-بابای خودمی 

بابا: بلند شدید بریم ببینیم

بابا همیشه پایه دیونه بازیای منو نغمه بود یعنی هر کاری که می خواستیم بکنیم بابا هم پایه بود ولی برای کارم همیشه مخالفت میکرد ...

جلوی تلویزیون نشستیم 

-بابا فیلمش چیه؟

-ترسناکه 

-آخ جون 

فیلمو گذاشت و سه تایی روی مبل نشستیم بابا وسطمون نشسته بود من و نغمه هم کنارش..

ساعت 12:30 شب شد

داشتیم فیلمو  می دیدیم...یکدفعه سر طرف کنده شد خونش پاشیده شد رو دوربین صدای جیغ نغمه اومد 

نغمه: بابا 

-چته داریم فیلم می بینیم

-چرا اینجوری میکنن؟

-خب پاشو برو بخواب

-بسه دیگه بخوابیم فردا دیرمون میشه

-ترسو 

-خودتی 

بعد برام زبونشو آورد بیرون 

-بی ادب 

بابا: خوب حالا بسه ....پاشید برید بخوابید 

-نه هنوز پنج دقیقه مونده 

-بسه دیگه بدو برو 

رفتیم تو  اتاق 

(محمد)

ساعت 12:30شب بود داشتم ایمیل هامو  چک میکردم شرکت کلی پیشنهاد همکاری داشت...فردا باید حتما بدم به فلاحی جوابشون رو بده ...سرگرم بالا پایین کردن ایمیل ها بودم همه رو اولویت بندی کردم  که بهش بدم نزدیک ساعت یک شب بود چشمام دیگه بزور باز بودن...بلند شدم برم تو اتاقم بخوابم که یه شماره ناشناس بهم پیام داد 

-سلام عزیزم 

عزیزم؟....کی بود؟...سریع نوشتم 

-بفرمایید؟

-میخوام ببینمت 

-شما؟

-منو یادت نمیاد  بی معرفت

-گفتم شما؟

یه خورده فکر کردم نکنه....نکنه آوینا باشه؟ امکان نداره..اون رفته...ولی این شماره برای ایرانه...برام پیام اومد 

-آوینام عزیزم 

-شماره  منو از کجا اوردی ؟مگه تو خارج نبودی؟

-میخوام ببینمت محمد؟

-ولی من حالم ازت بهم میخوره 

-بزار حرف بزنیم

-حوصله تو یکی ندارم 

پیام رو فرستادم گوشیمو خاموش کردم ...گوشی  رو مبل پرت کردم رفتم تو  اتاقم 

 

ویرایش شده توسط معصومه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(11)

(نیکا)

تا صبح نغمه دستمو سفت گرفته بود...آخه یکی نیست بگه تو که می ترسی برای چی می شینی فیلمو می بینی؟

سر ساعت 8 سرکارم رسیدم .. وارد اتاقم شدم داشتم کارم رو انجام میدادم...ساعت نزدیک 9 صبح بود که در باز شد ...

-در بزن

محمد: درست صحبت کن 

-اه ...اول صبح 

-چی؟

-کارتون رو بگید 

باغضب نگاهم کرد 

-گفته بودم اینجوری نیا اینجا نگفته بودم

-من تیپم خوبه 

-خانم شریفی 

شریفی: بله رئیس

-ایشون رو ببر آمادش کن برای جلسه دوساعت دیگه 

-جلسه؟

-آره

خانوم شریفی اومد طرفم 

-بیا بریم 

پشتش راه افتادم رفتیم داخل یه اتاق که ته سالن بود...درش رو باز کرد...یه اتاق بود با کلی لباس، چیزی که همه دخترا آرزوشون بود که داشته باشن 

-روی صندلی بشین آمادت کنم 

نشستم جلوی میز دنیای لوازم آرایش بود من کل آرایشم زدن یه رژ صورتی خیلی کم رنگ بود...خداروشکر خدادادی خوشگل بودم 

خم شد روی صورتم بعد از نیم ساعت بالاخره کارش تموم شد اگر یه خورده بیشتر طول می کشید حتما خوابیده بودم 

-تموم شد 

بعد لبخند رضایت بخش زد...

به خودم تو آینه نگاه کردم...برای یک لحظه خودم رو نشناختم ...چقد عوض شدم یه آرایش دخترونه ولی سنگین روی صورتم بود

-خب پاشو بریم لباس بهت بدم 

دوتا رگال پر لباس بود 

-من که لباسم خوبه 

-بله ولی رئیس گفته باید انجامش بدم 

بعد رفت سمت رگال لباس ها ده دقیقه داشت لباس ها رو بالا و پایین میکرد 

-این همه لباس خوب یکی رو انتخاب کن دیگه

-بیا برو اینها رو بپوش 

یه مانتو آبی خوشگل دخترونه بود شلوار، روسری و کفش هم داد...

رفتم تو اتاق و لباسهامو عوض کردم اومدم بیرون...

-خیلی خوب شدی صورت خوبی برای گریم داری استیل بدنت هم خیلی خوبه...میتونی مدل بشی...خوب حالا بیا بریم الان رئیس عصبانی میشه 

-اون همیشه عصبانی هست 

-بیا بریم دختر جون 

رفتیم بیرون روبروی ما روشنفکر ایستاده بود رفتم جلوش ایستادم 

محمد: خوبه...ممنون

-مرسی

بعد رفتیم 

-این همه کار لازم نبود من خودم خوب بودم

-آدمایی که میان آدمهای مهمی هستن ...یه قرار داد مهم هم داریم 

به سمت در دیگه ای رفت

-چقدر اینجا در داره 

-بیا 

دنبالش رفتم...در اتاقو باز کرد اتاق کنفرانس بود...کلی صندلی داشت. ته سالن هم یه تلویزیون بود

-بیا اینجا بشین 

کنارش نشستم 

-ببین باید یه کاری کنی که معامله جوش بخوره برای شرکت این قرار داد خیلی مهمه

-چه قرار دادی هست؟

یه خورده درباره اینکه چه چیزهایی بگم و چه کار بکنم بهم گفت نیم ساعت بعد 5 نفر از شرکت مقابلمون اومدن که توی اون تیم یه پسر تقریبا همسن محمد هم بود که همش زل زده بود به من 3 نفر هم از شرکت خودمون اومدن شروع کردن به حرف زدن و شرایط رو گفتن یک ساعت بعد، قرار داد  رو بالاخره امضا کردن...چرا اینقدر گیرن اینا...اینقدر حرف زده بودم دهنم کف کرده بود 

همون پسره که از اول تا الان بهم زل زده بود اومد سمتم

-خوشحال میشم بیشتر آشناشیم 

محمد اومد طرفش...شونشو کشید عقب

محمد: اینجا شرکت منه گمشو برو تو خیابون این غلطا رو بکن 

-فکر نکنم اختیار خانوم با شما باشه 

محمد با دستش صورت پسر رو کرد اونطرف گفت: به تو هیچ ربطی نداره ...گمشو برو پسر خوب بدو تا بلایی سرت نیاوردم 

-ولش کن لطفا 

محمد برگشت رو به من گفت: بریم 

از اتاق رفتیم بیرون اون رفت تو اتاق خودش منم رفتم تو اتاق خودم 

ویرایش شده توسط معصومه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(12)

روسریمو انداختم دور گردنم...رفتم داخل سرویس آرایشمو پاک کردم چقدر سبک شدم...اومدم بیرون روسریمو درست کردم نشستم پشت میز 

منشی که امروز فهمیده  بودم فامیلی فرهادی بود درو باز کرد اومد داخل 

-صد بار بهت گفتم در بزن فکر نکنم تو اون مغز فندوقیت  بره

-رئیس کارت داره...بیا برو 

-تو رو خدا یاد بگیر در بزن 

چپ چپ نگام کرد و رفت...خدایا منو نجات بده 

رفتم تو اتاق رئیس 

-بله 

-این پاداش کار امروزت...کارت برای اولین بار خوب بود

رفتم ازش برگه رو گرفتم 

-ممنون 

500 تومان پاداش بود...بعد از شرکت رفتم با اون پول برای خونه و نغمه خرید کردم...

-سلام به همه من اومدم

بابا که روی مبل نشسته بود به سمت من برگشت و گفت

-سلام...خسته نباشی...اینا چی هستن؟

-وسیله دیگه 

-این همه؟

-آره 

نغمه از اتاق بیرون اومد

نغمه: تو گرفتی؟

-اول سلام خانم خانما بعدشم بله 

از داخل کیفم کتابی رو که خیلی وقت بود دنبالش بود و درآوردم دادم بهش 

-بیا مال تو

نغمه: وای...ممنون 

-نیکا این همه پول از کجا آوردی؟

-بالاخره پس انداز که دارم 

-این همه؟

-بابا جون گیر نده دیگه دورت بگردم

-از دست تو نیکا من نگرانتم

-نگران من نباش قربونت برم

-بیا برو بچه  لباستو عوض کن بیا شام بخوریم

-چشم 

دو هفته از سرکار رفتنم گذشته بود بابا هنوز متوجه نشده بود میخواستم یک ماه بگذره بعد به بابام بگم.

امروز جمعه بود روز تعطیلی ساعت 10:25 دقیقه بود، دیانا زنگ زد 

-الو..سلام دیانا خانوم

-سلام خوبی؟

-ممنون. احوالی از ما نمی گیری 

-ببخشید این دوهفته سر پروژه مهمی بودم. زنگ زدم بگم امشب دوستم مهمونی داره گفتم تو هم بیای 

-ول کن دیانا، حوصله ندارم 

-اه ضدحال نزن 

-حالا کیه؟

-جانا دیدیش

-باشه. میام آدرس و ساعتشو بگو 

-باشه...فقط تو لباس داری؟

-نه ندارم باهم بریم بخریم 

-باشه پس ساعت 12 میام

-پس منتظرم خداحافظ

(دیانا)

راس ساعت 12 جلوی در خونه نیکا بودم بعد از چند دقیقه اومد پایین وارد ماشین شد 

-سلام. چطوری؟

-سلام.ممنون...خوب کجا بریم؟

-آقا برو پاساژ 

وارد پاساژ شدیم، پاساژ خیلی بزرگی بود انواع لباس های مجلسی هم داشت ولی هیچ کدوم رو نپسندیدیم همشون خیلی باز بودن من موندم مردم چه جوری این لباسا رو میپوشن؟ ... دو ساعتی از گشتنمون می گذشت ولی هنوز هیچی پیدا نکرده بودیم 

نیکا: وای چرا لباس ها اینجورین؟

-خسته شدم نیکا

-دیانا اونجارو 

به پشت سرم اشاره کرد..یه مغازه بود که پشت ویترینش لباسهای خیلی  قشنگی داشت 

-خیلی خوبه 

-بریم پس

لباسی که نیکا ازش خوشش اومده بود یه لباس مشکی بلند بود که  نگین های طلایی داشت  منم یه لباس صورتی کوتاه انتخاب کردم

-آخیش بالاخره خریدیم

-خوب بریم کفش هم بگیریم بریم

رو به روی مغازه ای که خرید کردیم کفش فروشی بود  نیکا از یه کفش 10 سانتی مشکی خوشش اومده بود که طرح اون کفش یه پاپیون بزرگ بود منم یه کفش 20 سانتی مشکی ساده انتخاب کردم  بعد از اینکه کفشامونو خریدیم با هم رفتیم خونه 

-دستت درد نکنه پس ساعت 6 بیا دنبالم. 

 

 

ویرایش شده توسط معصومه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(13)

(نیکا)

رفتم خونه به بابا گفتم اولش مخالفت میکرد ولی بعد راضی شد. ساعت 5:30 رفتم دنبال دیانا جلو خونشون زنگ زدم تا بیاد پایین 

-به به 

-چی شده؟

-خوشگل شدی 

-مسخره، برو 

-خب آدرس بده 

-برو لواسون دیگه

-اونجا چرا؟

-عزیزم مهمونی قاطیه 

-من...من نمیام 

-اه ضد حال نزن 

+تو خودت ارسلان میدونه؟ میدونی اگه بفهمه چه اتفاقی می افته؟

-نیکا زندگی شخصی من به اون ربطی نداره، ما زندگی مستقل خودمون رو داریم...لطفا خرابش نکن 

-آخه دیانا...

-لطفا نیکا 

-باشه

بعد از یک ساعت رسیدیم. یه باغ خیلی بزرگ بود که صدای موزیک از چند کلیومتری شنیده میشد...

-بیا دیگه نیکا 

-با...باشه 

با ترس اولین قدم رو برداشتم و رفتیم داخل اکثرا همه باهم بودن. بیشتر پارتی بود تا مهمونی...رفتیم تو یه دختر اومد سمتمون و با دیانا صحبت میکرد. قیافش آشنا بود 

دختره: معرفی نمیکنی دیانا جان؟

-ببخشید...دوستم نیکا که تعریفشو کرده بودم، ایشون هم جانا خانوم دوستم

-از آشناییتون خوشبختم 

-منم همینطور 

یک ساعت گذشته بود و خسته شده بودم 

-آخ نیکا یادم رفت کادو جانا رو بیارم بزار به محمد بگم بیاره

-چرا محمد؟

-به ارسلان که نمی تونم بگم به محمد بگم بیاره بهتره 

-باشه

رفت بیرون 

(محمد)

داشتم به این دوهفته ای که گذشت فکر میکردم نیکا چیزی داشت که منو جذب میکرد اینکه ساده و زیبا بود ...محمد به چی فکر میکنی به نیکا چرا؟ تو قول دادی عاشق کسی نشی...من عاشق نشدم فقط ساده بودنش جذبم کرده... تو افکارم بودم که گوشیم زنگ خورد.

دیانا زنگ زده بود 

-بله 

-سلام محمد میشه برام یه کاری کنی لطفا 

-آره بگو 

-من امروز تولد دوستم هستم میشه برام کادوش  رو بیاری تو خونست کادو

-باشه میرم از مامانت می گیرم میارم فقط لوکیشن بفرست 

-ممنونم الان میفرستم 

(نیکا)

ساعت 10:30 بود محمد زنگ زد به دیانا که بیاد وسایلشو بگیره. منم حوصلم سر رفته بود دیگه نمیتونستم تحمل کنم، مانتوم رو تنم کردم...رفتم داخل حیاط...من نمیدونم این چه مهمونیه؟

داشتم راه میرفتم یکدفعه یه پسر جلوم ایستاد اومدم برم عقب که دستمو گرفت

-ولم کن 

-کجا خانوم خوشگله؟

بوی گند الکل داشت خفم می کرد 

-ولم کن، ولم کن

-چرا عزیزم

-ولم کن توروخدا...دیانا، دیانا...کمک

کشید منو برد پشت باغ 

-کمک...کمک

دیگه ناامید شده بودم کسی بتونه کمکم کنه...فقط داشتم گریه میکردم ...التماسش میکردم ولم کنه، ولی انگار نه انگار 

یکدفعه یکی از پشت منو کشید عقب...محمد بود همین که منو کشید عقب حمله کرد سمته پسره 

دیانا بغلم کرد با صدای بغض آلودی گفت

-قربونت برم خوبی؟

-آره....محمد ولش کن 

دستشو کشیدم 

-تورو خدا ولش کن 

بالاخره ولش کرد پاشد یه لگد به پهلوش زد  اومد سمت من...رفت و منو به دنبال خودش کشوند برد سمت ماشین...در ماشینو باز کرد و اشاره کرد بشینم داخل 

محمد: دیانا برو وسایل نیکا رو بیار 

-با...باشه

(محمد)

ساعت 10:30رسیدم. بهم گفته بود مهمونیه ولی بیشتر شباهت به یه پارتی داشت زنگ زدم بیاد بگیره وسایلشو 

-سلام...ممنون

-میدونی ارسلان بفهمه اینجایی چی میشه؟

-اه...محمد

-حواست...

با صدای جیغ یه دختر ادامه حرفم موند 

-این...این صدای نیکا نیست. تو با نیکا اومدی؟

-آره 

دوییدم سمتش یه پسره دستشو گرفته بود و داشت میبرد پشت باغ ...نیکا رو کشیدم عقب بعد حمله کردم سمت پسره تا جایی که میشد زدمش آخرم به خاطر نیکا ولش کردم 

بعد از اینکه دیانا لباساشو داد پرت کردم داخل ماشین...اونقدر عصبانی بودم نمی فهمیدم دارم چی کار میکنم...اگر یه خورده دیرتر میرسیدم معلوم نبود چی میشد...داخل ماشین باعصبانیت نشستم با سرعت 130 تا داشتم میروندم...نیکا هم از ترس چیزی نمی گفت ایستادم کنار خیابون دستامو مشت کردم و محکم کوبیدم رو فرمون...از ماشین پیاده شدم و کلافه دستمو کشیدم ببین موهام تند تند نفس می کشیدم 

(نیکا)

محمد خیلی عصبانی بود جوری که حتی جرات حرف زدن نداشتم ...دور خودش میچرخید در سمت منو باز کرد ایستاد روبروم

-اونجا چه کار میکردی؟ هااا؟

-دیانا گفت تولد دوستشه...بخدا اگه میدونستم همچین مهمونیه نمیرفتم

-رفتی دیدی چرا برنگشتی؟

-من...من

-بگو دلم خواست، بگو دوست داشتم، بگو...منه  احمق بگو فکر میکردم آدمی فکر میکردم با دخترای دیگه ای که دیدم فرق میکنی...فکر میکردم مثل بقیه...

ادامه حرفشو خورد 

-چی میخواستی بگی...تو داری منو  با آشغالهای دورت یکی میکنی...آره؟

یهو ادامه دادم گفتم: اصلا به تو چه؟

(محمد)

با این حرفش قلبم برای بار اول خورد شد ولی غرورم اجازه ی شکستن ظاهرم رو نداد اصلا باورم نمیشد بهم بگه به تو چه...ولی گفت راستم میگفت به من چه...تو این فکر بودم که نیکا زد زیر گریه...داشت اشکاش دیونم میکرد ...نمیدونم چرا باهاش اینجوری حرف زدم...خودمم خوب میدونستم نیکا پاک تر از این حرفاست 

-نیکا ببین 

-هیچی نمیخوام بشنوم 

-من....

-نمیخوام صداتو بشنوم منو ببر خونمون

سوار ماشین شدم راه افتادم سمت خونشون ساعت 1 شب بود رسیدیم. بدون اینکه نگام کنه در ماشینو باز کرد خواست پیاده بشه که گفتم: با این لباس میخوای بری

ولی انگار صدامو نمیشنید و رفت 

(نیکا)

نمیدونم چرا محمد اینجوری  باهام حرف زد  با حرفش حس کردم شخصیت و قلبم له شد. موقعی که رسوند منو خونه بدون نگاه کردن بهش رفتم داخل...خداروشکر بابا و نغمه خواب بودن...نغمه پیش بابا خوابیده بود مثل بچه کوچولوها میترسه رفتاراش به سنش نمی خوره خیلی خوب بود که نغمه پیش بابا  خوابیده بود چون من میتونستم تو اتاق تنها باشم....تا خود صبح گریه کردم اون کار مرده حرفهای محمد از ذهنم بیرون نمیرفت...

رفتم دست و صورتم رو شستم به بابا گفتم: سلام صبح بخیر 

-سلام عزیزم...دیشب کی اومدی 

-ساعت یک 

-آهان چرا زیر چشمت باد کرده

-بخاطر اینکه شب بد خوابیدم خوابم نمی برد

-دیشب خوش گذشت

-آره خیلی خوب بود 

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط معصومه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(14)

آماده شدم رفتم شرکت، منشی یه چشم غره بهم رفت و گفت: آقای رئیس با شما کار دارن 

دوست داشتم خفش کنم  اصلا اعصاب نداشتم

-باشه الان میرم 

در زدم صدای بفرمایید رو شنیدم  وارد شدم 

-بله با من کاری داشتین

-سلام...میخواستم عذرخواهی کنم 

-عذر خواهی برای چی؟

-برای دیشب، خیلی تند رفتم

-مهم نیست در ضمن کار با دوستی جداست با من کاری ندارید برم

-نه برو 

میخواستم باهاش خیلی سرد رفتار کنم ... باید می فهمید اون اجازه نداره تو کارای من دخالت کنه

(محمد)

خیلی باهام سرد رفتار کرد ...واقعا که محمد به چه روزی افتادی ولی زیر چشماش پوف کرده بود فکر کنم کلی گریه کرده ...من تا به حال از کسی عذرخواهی نکرده بودم این اولین بارم بود؛ که عذر خواهی منو قبول نکرد ...حرفهای خودمو به خودم پس میده کار با دوستی جداست ...اصلا به من چه میخواد ببخشه میخواد نبخشه...اصلا چرا عذرخواهی کردم 

(نیکا)

یک هفته دیگه گذشت با امروز یک ماه میشه که سرکار میومدم...امشب میخواستم به بابا بگم...این یک ماه کم سوتی نداده بودم...جلو ساختمون منتظر ماشین بودم که محمد صدام کرد.

-خانم فلاحی

-بله

-بهتون یه پرونده داده بودم امشب لازمش دارم 

-ولی خونست...نصفش مونده...امشب تموم میشه

-من میرسونمت...پرونده هم همین امشب بده 

فکر بدی نبود معلوم نبود کی بتونم ماشین پیدا کنم 

-باشه

-ماشین اون طرفه 

دنبالش راه افتادم سمت ماشین...سوار شدیمو بعد از یک ساعت رسیدیم 

-خونتون اینجاست؟

-آره مشکلی داره؟ تازه شما یه بار اومدین اینجا اون شب یادتون نمیاد 

-نه برو پرونده رو بیار 

پیاده شدم..در خونه رو باز کردم...حیاط خونه رو رد کردم در ورودی هم باز کردن رفتم داخل 

-سلام...بابا کجایی؟ نغمه؟

هیچکس تو خونه نبود احتمالا رفتن بیرون وسیله بگیرن جلو در اتاقم ایستادم گوشه چشمم افتاد به آشپزخونه دستمو گذاشتم رو قلبم ...اشتباه دیدم آره دیونه شدی نیکا امکان نداره...خواستم رد بشم ولی رفتم تو آشپزخونه با چیزی که دیدم جیغ بلندی کشیدم.

(محمد)

بعد از اینکه نیکا رفت داخل منم پیاده شدم تو این فکر بودم که درست میگه من اون شب رسوندمش خونه ولی اون شب اونقدر عصبانی بودم که چیزی یادم نمیاد خونشون یه خونه ویلایی نقلی بود...به در ماشین تیکه دادم تا نیکا بیاد پرونده رو بده ولی صدای جیغ بلندی اومد...خیلی سریع رفتم داخل روی زمین نشسته بود داشت گریه میکرد 

-با..بام

یه مردی که قلبش تیر خورده بود افتاده بود کف آشپزخونه ...

شونه هاشو گرفتم بلندش کردم...

-پاشو..پاشو ...آروم باش یکمی

بردمش تو اتاقی که کنار آشپزخونه بود 

-نغمه....نغمه کجاست؟

-نغمه؟

-خواهرم

-میاد بشین اینجا 

رفتم زنگ زدم به پلیس..نیکا مثل ابر بهار گریه میکرد براش آب قند درست کردم...ده دقیقه بعد یه دخترجون اومد...با دیدن من تعجب کرد...

-شما؟

-من همکار خانوم فلاحی هستم

-نیکا...چیزی شده 

دوربرشو نگاه کرد

-پدرتون رو کشتن؟ تسلیت میگم

-چی؟

چند ثانیه مات منو نگاه کرد 

-با...با

خودش رو رسوند به نیکا 

نیکا:نغمه

-با...با

بعد دوتایی همدیگه رو درآغوش کشیدن 

پلس ها اومدن جنازه رو بردن 

-آقای

-روشنفکر 

-آقای روشنفکر ...شما کی رسیدید؟

همه چی رو براشون توضیح دادم..نیکا هم با اون حال بدش همه چی رو توصیح داد 

(نیکا)

نغمه داشت بغلم گریه میکرد ولی من دیگه اشکم در نمیومد وسط آسمون و زمین بودم  یکی از پلس ها اومد اتاق 

-خانوم فلاحی

-بله 

-پدر شما دشمنی نداشته؟

-نه...بابا مشکلی نداشت با کسی ...یعنی اصلا با کسی کاری نداشت 

-ما تحقیقاتمون رو انجام میدیم

-ممنون

رفتن بیرون...سر نغمه اوردم بالا

-نغمه کجا رفته بودی؟

-بابا گفت وسیله بگیرم...مغازه سرکوچه بسته بود...مجبور شدم برم یه جا دیگه نیکا واقعا بابا...

گریه نذاشت ادامه حرفشو بگه 

محمد داخل اتاق اومد 

-میخواین بمونم؟

-نه ممنون 

-باشه فقط فردا لازم نیست بیای برو دنبال کارای پدرت برات مرخصی رد میکنم...کاری هم داشتی روی من حساب کن 

-ممنون 

محمدرفت...نشستم وسط خونه صورتم رو با دستام پوشندم و گریه کردم انگار یه وزنه صد کیلویی روی قلبم گذاشته بودن...

وقتی نغمه خوابید آروم رفتم  عکس بابا رو برداشتم قلبم درد گرفت 

-بابا تو که میدونستی چقد وابسته بهت بودم اگر تنبیه سرکار رفتن بود باشه ببخشید غلط کردم...بابا ببخشید این تنبیه خوبی نیست بسه ...بابا دختر تو بیشتر از این زجر نده ..بابایی برگرد، بابای خوبم،  بابای خوشگلم،

دیگه اختیار هیچ چیز دست خودم نبود...گریه هام بی اجازه می ریختن 

-زود رفتی بابا...خیلی زود!..نذاشتی بفهمم خوشبتی چه شکلیه....

جلوی دهنم رو گرفتم تا صدای گریه هامو نغمه  رو بیدار نکنه. آخ که جیگرم داره کباب میشه آخ که قلبم داره داغون میشه 

 

@Seniorita-

ویرایش شده توسط معصومه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

(15)

امروز چهلم بابا بود...چهل روز هست که بابا کنارمون نیست...سخت گذشت،                                                                    سخت ترین روزهای عمرمون  گذشت 

بعد از اون اتفاق من و نغمه نتونستیم تو همون خونه بمونیم...با وامی که تونستیم بگیریم یه خونه آپارتمانی اجاره کردیم

-آبجی کی میریم سر مزار بابا؟

-ساعت 4 میریم 

-باشه...نیکا گوشیت داره زنگ میخوره 

-کیه؟

-نوشته روشنفکر 

-آهان  بیارش بدو 

گوشی  رو داد دستم 

-الو؟

-سلام...نیکا میتونی نیم ساعت دیگه شرکت باشی برای تموم شدن قرار داد باید بریم لازمت دارم 

-نیم ساعت دیگه؟

-اره...

-خب باشه من میام 

تماس رو قطع کردم

-چیشده؟

-باید برم شرکت کار دارم 

-باشه مواظب خودت باش

لباسامو عوض کردم و رفتم سمت شرکت 45 دقیقه بعد رسیدم 

محمد بیرون ایستاده بود 

-سلام

-بریم

-واقعا لازمه بیام 

-آره باید باشی تو مترجم منی...نیم ساعت بیشتر طول نمیکشه 

-باشه ولی من به نغمه قول دادم ساعت 4 بریم پیش بابا

برگشت نگام کرد 

-باشه حواسم هست 

(محمد)

تو این دو هفته آوینا خیلی اذیتم کرده بود...یا زنگ میزد یا پیام میداد حسابی اعصابم ریخته بود بهم...بعد از یه ربع رسیدیم شرکت 

-برای امضا قرار داد اومدیم

-خوش اومدین...بفرمایید داخل اتاق 

با نیکا رفتیم تو...دو سه نفر توی اتاق بودن که به احترام ما بلند شدن 

-سلام

-سلام...خوش اومدین...الان قرار داد رو میارن...شما بشنید...چای میل دارین یا قهوه 

-میل نداریم...فقط کمی عجله داریم

بعد از 5 دقیقه بالاخره برگه رو آوردن که امضا کنم...

(نیکا )

از شرکتشون اومدیم بیرون 

-خوب کاری نداری 

-میخوای بری 

-آره دیگه

-خوب من میرسونمت بیا 

-ممنون 

این همه توجه از جانب آقای بد اخلاق  بعید بود ...تک خنده ای به افکاراتم زدم 

-به چی میخندی؟

-هیچی 

زیر لب گفت: کاش میشد 

-چی؟

-چی؟ چی؟

-چی گفتی؟

-مگه شنیدی؟...چیز مهمی نبود 

-باشه 

بعد از 45 دقیقه جلو خونه ایستاد 

-ممنون...خداحافظ

-خداحافظ

پیاده شدم رفتم بالا 

-سلام 

-اومدی؟

-آره...پاشو آماده شو دیگه 

-باشه 

خیلی سخته  سر مزار پدرم به ایستم  تو این روزا هم من هم نغمه افسرده شده بودیم ولی به روی خودمون نمی اوردیم نغمه برای اینکه من ناراحت نشم گریه نمیکرد منم بخاطر نغمه 

ساعت 7 شب بود که برگشتیم خونه...بخاطر  اینکه جو رو عوض کنم       گفتم :خوب شامو چی کار کنیم؟ 

-نمیدونم 

-سیب زمینی سرخ کرده میخوریم خوبه ؟

-آره 

بلند شدم شروع کردم به درست کردن سیب زمینی سرخ کرده ...آخراش بود که زنگ خونه زده شد 

-نغمه ببین کیه؟

آیفون رو برداشت ...بعدش شوکه داشت منو نگاه میکرد 

-کیه؟

-پ...پدربزرگ

 سریع آیفونو از دستش گرفتم 

-بله؟

با شنیدن صداش مونده بودم چی بگم تنها عکس العملی که میتونستم انجام بدم این بود که در رو بزنم بیاد بالا 

صدای در خونه اومد سریع درو باز کردم 

-اومدم نغمه رو ببرم 

-چی؟ تا حالا کجا بودی که الان پیدات شده؟

-بعد از پدرت حضانتش با منه 

-ااا...اونوقت حالا که بابا مرده یادت اومده یه نوه هایی هم داری؟

-با من کل کل نکن 

-نغمه باهات نمیاد حالا برو 

نغمه: آره...من باهات نمیام 

-برو...دیگه هم علاقه ای به دیدنت نداریم

-پس با قانون میگیرمش 

بعد در خونه رو  محکم بست رفت 

-نیکا اگر کاری بکنه چی؟

-تا وقتی من هستم نمی تونه کاری بکنه... نگران نباش

رفتیم داخل...آخر شبی همین یکی کم بود 

صبح تو اتاق کارم بودم که گوشیم زنگ خورد...شماره نغمه بود

-الو ...جانم آبجی؟

-نیکا با یه حکم اومدن میگن باید باهاشون  برم 

-یعنی چی؟ مگه الکیه؟ من الان میام 

دیگه نذاشتم حرفی بزنه  گوشیو قطع کردم و رفتم سمت خونه حتی به محمد یا کسی چیزی نگفتم ...مطمئن بودم اگر محمد میفهمید سرمو میکند. رسیدم جلو خونه...کلید انداختم رفتم بالا

 

@سِنیوریتا

ویرایش شده توسط معصومه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(16)

با صدای بلند صداش می کردم

-نغمه؟ نغمه؟

همه جای خونه رو گشتم ولی نبود نا امید و خسته روی زانو هام نشستم ...گوشیم داشت  زنگ می خورد شماره ناشناس بود  با تردید جواب دادم 

-بله؟

-شما خانم نیکا فلاحی هستید؟

با تردید جواب دادم

-بله خودم هستم. بفرمایید

-خواهرتون و پدربزرگتون اداره آگاهی هستن لطفا تشریف بیارین

-باشه

این پدربزرگ چیکار داشت میکرد با زندگی ما سریع گوشیمو قطع کردم کفشمو پوشیدم راه افتادم سمت اداره آگاهی...تو راه محمد چند بار بهم زنگ زد ولی جواب ندادم... رسیدم، رفتم داخل 

-سلام خواهرم آوردن اینجا...نغمه فلاحی

-بفرمایید داخل 

وارد اتاق شدم نغمه روی یکی از صندلی ها نشسته بود با چشم هایی که از گریه زیاد   قرمز شده بود  به من زل زده بود  اونم  شبیه یه زندانبان   بالا سرش ایستاده بود  رئیس اداره آگاهی شروع به حرف زدن کرد 

-بفرمایید بشینید...خب طبق قانون تا موقعی که خانوم نغمه فلاحی به سن قانونی برسه باید پیش پدربزرگش باشه چون  حضانتشون رو قبول کردن 

پدربزرگی که  ازش متنفر بودیم حالا باید نغمه باهاش زندگی میکرد من نمیزارم نه نمیزارم ما اصلا اون نمی شناسیم خدا میدونه چه بلایی میخواد سرش بیاره... 

هر چقدر اسرار کردم، گریه کردم ، فریاد زدم  فایده ای نداشت... بیرون اداره ایستادیم 

-بزار بیاد وسایلشو جمع کنه حداقل 

-لازم نداره

-بزار بغلش کنم 

-نه نمیزارم 

-آخه نامرد چرا نمیزاری تو که به خواستت رسیدی 

بدون هیچ حرفی رفت نغمه هم با خودش برد، نغمه چشماش پر از اشک بود و من دست کمی ازش نداشتم این وسط داشتم دیونه میشدم  وقتی ماشین داشت حرکت میکرد نغمه برام دست تکون داد و منم براش دست تکون دادم قطره قطره اشک میریخت  و نمیدونست با اون اشکا داره منو آتیش میزنه چند دقیقه ای گذشته بود و من به جای خالی اون نگاه می کردم  باید نجاتش بدم باید کمکش کنم من به غیر از نغمه کسی رو ندارم ....چقدر این آدم به اصطلاح پدربزرگ نامرد بود چقدر بیرحم بود 

با حال  بد راه افتادم به سمت خونه...دوباره محمد داشت زنگ میزد 

-چیه؟...چیکار داری؟

-چرا بی خبر رفتی؟ الان تو طلب کاری؟

-اه...ولم کن 

-چیشده؟

-خواهرمو برد 

-کی؟

-بابابزرگم...کسی که از بچگی فقط یه بار دیدمش اونم که...اه اصلا چرا دارم برای تو میگم

-ببینم تو نوه ی احمد فلاحی هستی؟ همونی که طراح لباس هست ؟

-آره متاسفانه 

(محمد)

با نیکا کار داشتم رفتم تو اتاقش ولی نبود... چند بارم بهش زنگ زدم ولی جواب نداد عصبانی شدم اون به چه حقی بدون اجازه رفت  بالاخره بعد از کلی تماس خانم جواب داد...وقتی فهمیدم نوه احمد فلاحیه خوشحال شدم...این آدم همون کسی بود که تو مرگ مادرم دست داشت 

-خب ببین نیکا من میتونم بهت کمک کنم خواهر تو برگردونی پیش خودت 

-چطوری؟ اصلا چرا میخوای کمکم کنی؟ 

-فردا بهت میگم 

(نیکا)

تقریبا دو هفته بود که نغمه پیش من نبود و این سخت ترین درد بود شبا روی بالش و پتو خودش می خوابم وقتی فکر می کنم اگر بود چقد دعوام می کرد یه لبخند تلخ روی لبم میشینه تنها امیدم به محمد بود که گفته بود کمکم میکنه...هنوز چیزی از اینکه چرا میخواد کمکم کنه نگفته و واقعا نمیفهمم  کاراشو... امروز جمعه بود و من خونه بودم...اول آماده شدم که برم بهشت زهرا...

وقتی قبر بابا رو دیدم روی زمین نشستم  اشکام صورتمو خیس کرده بود 

-بابا دیدی چقد تنهام چرا برنمیگردی داری میبینی دخترت دیگه  شاد و سرحال نیست  بابا دیدی بابابزرگ چجوری نغمه رو ازم گرفت نمیزاره ببینمش نمیزاره باهاش حرف بزنم نمیزاره...الان من چیکار کنم چرا همتون یهو منو تنها گذاشتین مگه من و نغمه چند سالمون بود که هم طعم بی پدری هم طعم بی مادری رو چشیدیم  من بعد از این همه سال داشتم به اینکه مامان نیست عادت میکردم الان من چیکار کنم با این مصیبت؟ با نبودنتون چیکار کنم؟ چجوری نغمه رو نجات بدم؟ خسته ام بیشتر چیزی که فکرشو کنی خستم منم آدمم چقد دوریتون رو تحمل کنم صدام در نیاد... ولی بابا بهت یه قولی میدم که قاتلای شما رو پیدا میکنم و ازش سخت انتقام میگیرم 

بلند شدم به سمت خونه با پاهای سست راه میرفتم ...گوشیم زنگ خورد محمد بود سریع جواب دادم 

-الو؟

-سلام...بببن یه خبر برات دارم 

-سلام ...چیشده؟

-امشب عمارت پدربزرگت یه  مهمونی برای خواهرت برگزار میشه

-نغمه؟ برای چی؟

-اوم...میخواد نامزد کنه

-چی؟

دستمو روی دیوار گذاشتم این  امکان نداشت 

-آروم باش...به اجبار پدربزرگت میخواد نامزد کنه...امشب من، تو، ارسلان و دیانا میریم برای فراری دادن خواهرت...خوبه؟

-آ..آره

-پس ساعت 5 میام دنبالت 

-م...ممنون 

دیگه نذاشتم چیزی بگه گوشی رو قطع کردم امکان نداشت نغمه نامزد کنه اون خیلی بچه بود به ساعت موبایلم نگاه کردم ساعت 3 بود تمام نیروم رو جمع کردم تا  سریع به خونه برسم توی ذهنم فقط یه سوال بود: اگر نغمه داشت به اجبار  ازدواج میکرد چرا به من نگفت؟

(محمد)

دو هفته تلاش کردم تا نفوذی بفرستم از طریق اون خبرا به من برسه تا بتونم نقشه ای بکشم برای نجات خواهر نیکا ولی نشد و در آخر با کمک یکی از دوستام   فهمیدم امشب مهمونی  و قراره خواهر نیکا نامزد کنه  تنها کسی که میتونست کمکم کنه ارسلان بود به ارسلان زنگ زدم 

-سلام 

-سلام داداش...خوبی؟...یاد فقیر فقرا کردی 

-ببین امشب میخوام تو و دیانا برای یه کاری بیاید کمکم 

-برای چه کاری؟ چیزی شده؟

-میخوام خواهر نیکا رو نجات بدم 

-چه اتفاقی افتاده مگه؟

-شب بهت میگم...فقط امشب به آدرسی که میفرستم بیاید...یه مهمونی 

-باشه...پس تا شب

گوشی رو قطع کردم...امشب میدونم باهات چیکار کنم آقای فلاحی...ساعت نزدیک 4 بود...یک ربع به پنج رسیدم جلوی خونه نیکا...تک زدم که بیاد پایین 

-سلام 

بهش نگاه کردم درسته دختر سرتقی بود ولی خب خیلی خوشگل بود...

-میخوای چیکار کنی؟

-خواهر تو از اون مهمونی میاریمش بیرون بعد از اینکه آوردیمش بیرون میره پیش ارسلان و دیانا... اگر پیش تو باشه پدربزرگت میفهمه 

-خطرناک نیست 

-راهی جز این نداریم 

-باشه قبوله 

-ازت این چیزا واقعا بعیده 

-مگه من چمه؟

-چیزیت نیست...ازت بعیده که اینقدر زود راضی بشی 

-من برای خواهرم هر کاری میکنم 

(نیکا)

دیگه تا مقصدمون چیزی نگفتیم...تنها چیزی که بینمون بود صدای موزیک بود 

جلوی عمارت ایستاد 

-رسیدیم

-اینجاست؟

-آره 

بعد خم شد سمت داشبورد...از تو داشبورد یه اسلحه دراورد ترسیده گفتم 

-چی؟

-چیه؟

-این چیه دستت؟

-ممکنه لازم بشه 

-چه نیازی داری آخه؟...نیارش

-برو پایین نیکا 

-محمد نمیخوایم بریم بجنگیم

درو باز کرد و رفت پایین 

-بیا پایین  

عصبانی شدم 

-اه...همش زور میگی 

پیاده شدم...محمد اسلحه رو زیر لباسش گذاشت...رفتیم داخل که ارسلان و دیانا اومدن طرفمون 

(محمد)

نیکا وقتی اسلحه رو دید ترسید...ولی لازم بود...اینجا قدم به قدمش نگهبان بود رفتیم داخل که ارسلان و دیانا اومدن طرفمون

همه باهم احوالپرسی کردیم و بعد دیانا باحالت نگرانی از نیکا پرسید:

-خوبی عزیز دلم؟

نیکا:باید خوب باشم 

ارسلان:خب نیم ساعت دیگه قراره بیان 

نیکا:میشه کاری کرد؟

دیانا:اینجا نگهبان  خیلی داره...یعنی از وقتی ما اومدیم هر گوشه دو، سه نفر نگهبان ایستادن

ارسلان:به هیچ وجه نمیشه تو اتاقا بریم که بیاریمش بیرون 

-پس باید تا قبل از اینکه برن تو اتاق باید  ببریمش 

دیانا:آره...تو و نیکا میارینش تو محوطه

ارسلان:من ماشینو تو حیاط پارک کردم...ما می بریمش

نیکا:اگر فهمیدن چی؟

دیانا:نترس اگه اینجور که ما گفتیم پیش بره هیچی نمیشه 

نیکا:خداکنه. ولی خودمونیما تو این کارا رو از کجا یاد گرفتی 

دیانا:دیگه ما که فیلم دیدیم 

ارسلان:خوب حواستون باشه 

-باشه...دستتون درد نکنه

نیکا:واقعا ممنونم ازتون 

 

 

@سِنیوریتا

ویرایش شده توسط معصومه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(17)

(نیکا)

یه ربعی بود که رسیده بودیم...من و محمد سر یه میز نشسته بودیم ارسلان و دیانا هم سر یه میز دیگه...در حال فکر کردن بودم اینکه چقدر از بچگی درد کشیدم مادرم، متین، پدرم و نغمه انگار خیلی در برابر درد و سختی مقاوم شدم

-کجایی؟

-چی..همینجام 

-یه ربع دیگه میان 

-باشه 

بالاخره نغمه اومد...اولش با دیدن من تعجب کرد 

-ضایع نکن نباید فعلا پدربزرگت چیزی متوجه بشه 

-باشه 

نشستن روی صندلی...داشتم نگاش میکردم ای کاش هیچوقت اون روز بابا فوت نمیکرد...اونوقت الان مثل قبل سه تایی باهم تو خونمون بودیم 

-پاشو نیکا 

آهنگ داشت پخش میشد و چراغ ها هم خاموش شد...رفتیم سمت جایگاه...فقط نغمه نشسته بود...حتی پسره هم نبود آروم رفتم سمتش 

-نغمه

-آبجی

-هیس...بلندشو باید بری از اینجا 

-کجا؟ اگر بفهمن چی؟

محمد: ما نمیزاریم فقط بجنب  

سریع بلند شد دسته گلشو انداخت رو صندلی و راه افتاد...من و نغمه جلو می رفتیم محمد هم پشتمون نزدیک در خروجی بودیم که یه نفر نزدیکمون شد 

محمد با صدای آرومی رو به نغمه گفت:  نغمه بدو 

محمد سریع دستمو گرفت و ایستادیم مثلا داشتیم میرقصیدیم نغمه بدون هیچ جلب متوجه ای رفت  بیرون ...اون مرد متوجه نغمه نشد وقتی ما رو دید داریم میرقصیم توجه اون به ما جلب شد و بعد از چند دقیقه رفت

-ببخشید نیکا 

انگار رو صورتم یه گوله آتیش گذاشته بودن 

-نمیشد کار دیگه ای بکنیم 

اون موقع دوست داشتم آب بشم برم تو زمین 

-بیا بریم 

رفتیم بیرون سمت ماشین 

(محمد)

راه افتادم تو جاده...نیکا از خجالت سرش رو بالا نمیاورد 

-باید امشب پیش من بمونی...احتمالا تا الان فهمیدن که نغمه نیست...به تنها کسی که شک میکنن تویی...برات خطرناکه شاید هم مجبور بشی چند روزی رو تحمل کنی 

صداش رو صاف کرد و  گفت: خوب یه خونه دیگه میگیرم پیدام نمیکنن

-میگم خطر داره...چه تو این خونه یا خونه دیگه پیدات میکنن تو پدربزرگت رو نمیشناسی ولی من خوب اون رو میشناسم همه جا آدم داره 

-تو از کجا میشناسیش؟

-بالاخره وقتی کارت با شرکت های مختلف باشه بقیه رو میشناسی...میریم خونه من

-باشه 

سمت خونه خودم حرکت کردم  بعد از یک ساعت و نیم بالاخره رسیدیم 

-بیا رسیدیم...پیاده شو...

(نیکا)

بعد حرفش خودش رفت پایین، درو باز کردم از ماشین اومدم پایین  یه ساختمون خیلی شیک و بزرگ بود...به هر حال آدمی که پول داشته باشه اینجا ها هم زندگی میکنه...دنبالش راه افتادم سوار آسانسور شدیم و طبقه 7 رو زد 

-تنهایی؟

-آره...برای چی؟

-برای این پرسیدم که شاید کسی، آدمی...

-نه کسی نیست تنهام

-آهان 

درو باز کرد و رفت داخل 

-بیا تو 

رفتم داخل...یه خونه که سالن بزرگی داشت و  وسط سالن مبلهای راحتی کرمی رنگ بودن...

-خوبه؟

-چی؟

-خونه...آخه خیلی داری نگاه میکنی 

-آره بد نیست ولی مثل خونه من نیست 

-اینجا اتاق زیاد داره ولی خوب من هیچ وقت مهمون نداشتم بخاطر همین درارو فقل کردم توش وسیله ای نیست من اینجا رو مبل می خوابم تو هم برو تو اتاق من 

 یه باشه زیر لبی گفتم و رفتم به سمت اتاق ته سالن که محمد گفت در اتاق رو باز کردم یه اتاق با تم آبی تیره و روشن بود ...یه پنجره داشت که جلوش پرده آبی تیره رنگ بود...زیر پنجره میز چوبی بزرگی که برای کار استفاده میشد بود به رنگ آبی روشن براق... و یه تخت وسط اتاق به رنگ آبی تیره... رفتم داخل و درو بستم...شالم رو دراوردم و نشستم رو تخت 

محمد داد زد: اگر چیزی خواستی میتونی خودت بری برداری 

باشه آرومی گفتم 

سرمو گذاشتم رو بالش نفهمیدم کی خوابم برد 

(محمد)

رو مبل دراز کشیده بودم و ساعدمو گذاشتم رو چشمام ذهنم رفت به اتفاقی که امشب افتاد...نفهمیدم چقدر گذشت؟ چقدر تو فکر نیکا بودم که خوابم برد...صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم...ارسلان بود...سریع جواب دادم

-بله؟

-خواب بودی؟

-آره...کاری داشتی؟

-دیانا گفت زنگ بزنم ببینم دیشب اتفاقی افتاد

-نه خداروشکر...تونستیم بیایم بیرون 

-خب خداروشکر...  ببین میتونی امروز نیکا رو بیاری نغمه ببینه از دیشب تا حالا داره گریه میکنه 

-باشه، بزار بیدار بشه...میارمش اونجا راستی دیانا اونجاست؟

-آره اینجاست دیشب نتونست بخاطر اون خانوم کوچولو بره، مامان دیانا هم کلی زنگ زد 

-ببخشید خیلی اذیت شدی 

-نه داداش این چه حرفیه...راستی مراقب باشید کسی دنبالتون نکنه 

-حواسم هست...خداحافظ

گوشی رو قطع کردم بلند شدم رفتم سمت اتاقم در زدم 

-بله

-بیدار شدی 

-آره همین الان بیدار شدم 

-ارسلان زنگ زد گفت بریم پیش خواهرت 

-اول بریم خونه لباسامو عوض کنم

-پس زودتر آماده شو 

-باشه 

از اتاق اومدم بیرون...از داخل یخچال وسیله صبحانه رو اوردم بیرون ...چیدم رو میز نشستم تا نیکا بیاد 

-اوووو

-چیشده؟

-تو میز چیدی؟

-مگه چیز عجیبیه؟

-از تو بعیده این کارا ازت انتظار همچین چیزی رو نداشتم 

-خب حالا بشین دیر میشه 

(نیکا)

صبح با صدای زنگ گوشی بیدار شدم بعد از خوردن صبحانه رفتیم سمت خونم که لباسامو عوض کنم...بعد از 45 دقیقه رسیدیم خونه 

-من همینجا منتظرتم  نمیام بالا 

-باشه 

رفتم داخل یه راست رفتم تو اتاقم  لباسامو  با یه مانتو آبی پر رنگ و شلوار لی عوض کردم...یه شال آبی آسمونی سرکردم رفتم بیرون داشتم یه لیوان آب میخوردم که صدای زنگ خونه اومد...احتمالا محمد بود...رفتم درو باز کردم 

-گفتم الان میام دیگه...

یکدفعه یه طرف صورتم سوخت افتادم زمین با تعجب به بالا نگاه کردم به اصطلاح پدربزرگ بود 

-نغمه کجاست؟

با عربدش چشامو بستم...من تو کل 20 سال یه بارم بابام نزده بود تو گوشم  باصدای محمد چشامو باز کردم...

محمد:اینجا چه غلطی میکنی؟ با چه جرئتی زدی زیر گوشش 

-تو کی هستی که حرف میزنی؟

محمد دستمو گرفت بلند شدم 

-من همه کارشم 

پدربزرگ: من برای بحث با شما نیومدم... نغمه کجاست؟ میدونم که کار توئه

-آره کار منه...خواهرمه...نمیزارم بدبختش کنی

دستشو برد بالا میخواست دوباره بزنه زیر گوشم که محمد دستشو گرفت

-دستت رو نیکا بلند نمیشه...وجود نغمه هم به تو مربوط نیست 

دستشو سمت در تکون داد و گفت: خوش اومدی 

با غضب نگاهمون کرد و رفت 

 

@سِنیوریتا

ویرایش شده توسط معصومه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(18)

-خوبی؟

-آره...چرا اونجوری کردی؟

-می ذاشتم هر کاری میخواد بکنه

به صورتم اشاره کرد 

-قرمز شده... درد میکنه 

-آره بریم 

کیفم رو از  زمین برداشتم و رفتیم  پایین... جایی که داشتیم میرفتیم تقریبا نزدیک شرکت بود 25 دقیقه طول کشید تا برسیم...جلوی یه خونه آپارتمانی ترمز کرد 

-اینجان 

درو باز کردم   ، رفتم پایین سوار آسانسور شدیم طبقه 5 رو زد در آسانسور که باز شد ارسلان جلومون ایستاده بود 

-سلام

ارسلان:سلام ...بیاید داخل

رفتیم داخل...دیانا اومد سمتمون 

دیانا:سلام 

-سلام...تو اینجا موندی؟

دیانا:آره مجبور شدم بمونم 

محمد:دیشب راحت اومدید 

دیانا:آره اتفاقی نیوفتاد 

-نغمه کجاست؟

دیانا:تازه خوابیده...تا صبح بیدار بود 

ارسلان:حالا بشینید...خواهرتم بیدار میشه 

رفتیم سمت مبل ها نشستیم 

ارسلان:خب دیشب چیشد؟

محمد:بعد از اینکه شما رفتید ما هم رفتیم خونه...ولی امروز رفتیم خونه نیکا لباساشو عوض کنه پدربزگش نمیدونم از کجا پیداش شد 

ارسلان:بد شد که 

دیانا:پس اینجوری به هیچ وجه نباید تنها باشی 

-من دیشبو پیش محمد بودم...من نگران نغمه ام ...اگر پیداش کنن دوباره مجبورش میکنن ازدواج کنه 

ارسلان:باید یه مدت بفرستیمش خارج از ایران

-تنهایی؟

دیانا:چاره ای نیست 

محمد:نگران نباش...میفرستمش پیش یکی که اعتماد دارم 

ارسلان:رضا؟

محمد:آره دیگه کس دیگه ای نیست

-رضا  کیه؟

ارسلان:یه دوست قدیمی...هر از گاهی میره خارج از کشور 

-کجا؟

دیانا:آلمان

-آلمان؟ دوره نمی توم تحمل کنم...جز نغمه کسی رو ندارم 

محمد:اگر بمونه دوباره گیر می افته...این دفعه دیگه نمیتونیم نجاتش بدیم...بزار بره... بخاطر جونش

سرمو پایین انداختم؛ زل زدم به پایین

-میخوام باهاش حرف بزنم

دیانا: بیا ببرمت پیشش

بلند شدم و رفتیم داخل یه اتاق...وارد اتاق شدم نغمه با همون لباسای دیشب خوابیده بود کنارش نشستم و دستمو بردم لای موهاش

-نغمه؟...پاشو دیگه 

چشاشو باز کرد...تا منو دید نشست

-نیکا؟

-جانم...خوبی؟

با بغض گفت:آره خوبم

دستشو دور  گردنم انداخت بغلم کرد 

-اگر دیشب نمی اومدی...

-هیسس...فقط بهم بگو چرا نگفتی که کمکت کنم من باید از یکی دیگه بشنوم 

با صدای بغض آلودش گفت:نذاشت بگم هر کاری کردم نشد...اگر نمیومدی

-دیشب تموم شده...باشه؟ دیگه هم نبینم گریه کنی مثلا بزرگ شدی 16 سالته

سرشو اورد بالا...اشکاشو پاک کردم و با لبخند نگاهم کرد

-باشه

-خب...خوب بود دیشب 

- آره...میگم اون آقا کیه؟ اصلا تو از کجا فهمیدی؟

-بهت میگم ولی باید یه چیز مهمی بهت بگم باید برای مدت کوتاهی بری خارج از کشور 

(محمد)

بعد از اینکه نیکا رفت گوشیم زنگ خورد... آوینا بود 

ارسلان:چیشده؟

-این دختره دوباره اومده

ارسلان:آوینا؟ از کجا پیداش شده دوباره 

-نمیدونم ولی خیلی داره میره تو  اعصابم 

دیانا:باهاش حرف بزن ببین چی میخواد... شاید دست از سرت برداشت 

بلند شدم و رفتم داخل تراس جواب دادم

-چیه؟...چی میخوای؟...نمیفهمی دست از سر من بردار  یعنی چی؟

-من فردا میام شرکتت میخوام باهات حرف بزنم

-پات برسه اونجا میندازمت زندان 

-جرات اینکارو نداری عزیزم 

-امتحانش مجانیه میتونی امتحان کنی 

-با کمال میل عشقم فردا منتظرم باش...به امید دیدار 

این نمیخواد دست از سرم برداره؟ تا کی باید تحمل کنم 

یاد گذشته افتادم پدرم زورم کرد که با آوینا ازدواج کنم ولی من هرکاری کردم نشد روز  عقد شد  در اون زمان باید جواب بله میدادم ولی گفتم نه به خاطر اینکه مثلا شکست عشقی خورده کلی بهش پول دادم ازش خبری  نبود رفته بود خارج تا الان دوباره برای چی برگشته؟ دوباره چی میخواد؟

باصدای نیکا به خودم اومدم 

-کجایی؟ چقد سیگار میکشی تو

من اصلا تو این دنیا نبودم...سیگارو از دستم گرفت و لبه ی تراس گذاشتو خاموشش کرد 

-بابام میگفت مرد اگر مرد باشه با درداش کنار میاد و جلوشون می ایسته درداتو با سیگار قایم نکن آقای روشنفکر ...نغمه هم با صدتا غرغر  راضیش کردم فقط باید این آقا رضا ببینم

این دختر بیش از حد انرژی داشت...با وجود این همه سختی و مشکل  هنوزم ایستاده بود زن بود ولی اندازه ده تا مرد بود...

(نیکا)

وقتی بهش گفتم باید تنهایی بره شروع کرد غرغر کردن ...بعد از یه ربع  حرف زدن راضی شد اومدم بیرون محمد داخل تراس دیدم داشت سیگار میکشید...معلوم بود تو یه دنیای دیگه سیر میکنه...کنارش ایستادم چندبار صداش زدم ولی متوجه نشد برای آخرین بار بلند صداش کردم که سمت من برگشت سیگارو خاموش کردم .... 

رفتم پیش بچه ها 

دیانا:راضی شد 

بعد با یه سینی شربت نشست کنارم

-آره ولی خب سخت راضی شد هنوزم دلش راضی نیست..حق داره..من و اون کسی رو جز هم نداریم

ارسلان:قرار نیست دیگه هیچوقت نبینیش... یه مدت اونم برای اینکه آبا از آسیاب بیفته

 

 

@سِنیوریتا

ویرایش شده توسط معصومه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(19)

محمد: پس من به رضا زنگ میزنم ببینیش

محمد رفت تماس بگیره

دیانا: بریم آشپزی کنیم 

-آره 

-پس بریم که دو ساعت دیگه گشنشون میشه 

-بریم

بلند شدیم رفتیم داخل آشپزخونه 

-چی میخوای درست کنی؟

-باقالی پلو 

وسایلشو اورد بیرون شروع کردیم به آماده کردن غذا ساعت 12 غذا آماده شد .

-دستت درد نکنه....خسته نباشی

-نه بابا بیشتر کارا رو تو کردی. دیانا نمیخوای ازدواج کنی؟ 

-هفته دیگه انشاالله

-وای پس چرا به من چیزی نگفتی....الان چه جوری اینقدر راحت نشستی 

-قرار بود سوپرایزت کنم. خب چیکار کنم همچی آماده است  فقط باید کارت دعوت بفرستیم که  انشاالله فردا 

-وای آخ جون عروسی بعد از این همه غم و غصه. راستی من  ساقدوشت میشم 

-صد در صد 

(محمد)

به رضا زنگ زدم و  گفتم کارش دارم قرار شد شب بریم پیشش دیانا و نیکا تو آشپزخونه بودن داشتن غذا درست میکردن من و ارسلان هم داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم...

نغمه: سلام

-سلام....بالاخره اومدی بیرون

نغمه: بله نیکا کجاست 

نیکا: بیا اینجا نغمه 

ارسلان نزدیکم شد و زمزمه وار گفت: میگم الان نغمه 16 سالشه...نیاز به اجازه پدر یا همسر داره...پس باید...

-آره باید قاچاقی ردش کنیم 

-نیکا قبول میکنه؟

-راضیش میکنم...

-عاشقش شدی؟

-هه...من خیلی وقته حال خوب رو یادم رفته

-ولی نیکا فرق داره...شاید دل تو رو نرم کرد 

-هروقت تونستید سنگو بشکنید منم عاشق میشم 

دیگه ادامه نداد 

(نیکا)

نغمه موند پیش ارسلان و دیانا...منو محمد هم قرار شد بریم پیش رضا...کسی که قرار بود خواهرمو بهش بسپارم...سوار ماشین شدیم و راه افتادیم 

-چند سالشه؟

-رضا؟...23سال

-مجرده؟

-نه زن داره به نام پانیذ

دیگه تا مقصد بینمون سکوت بود 

از پنجره به بیرون نگاه میکردم به مردمهایی  که  هر کدوم توی زندگیشون دردسرها و مشکلاتی دارن  به محمدی که یه آدم خیلی خشکه ...اصلا احساس نداره...البته شاید یکی احساسشو خاموش کرده...به هر حال هیچ کس از روز اول بد نبوده 

-رسیدیم 

درگیر فکر و خیالام بودم که با حرف محمد به سمتش برگشتم  

-پیاده شو دیگه به چی نگاه میکنی 

از ماشین پیاده شدم یه خونه ویلایی خوشگل بود...زنگو زد و در باز شد...رفتیم داخل. جلوی ورودی یه پسر قد بلند،  لاغر ایستاده بود 

-سلام خوش اومدین 

محمد: چطوری؟

-مرسی...معرفی نمیکنی؟

محمد: نیکا همونی که گفتم میام باهاش

-خوشبختم... رضا هستم

پس رضا این بود 

-سلام...من نیکا فلاحی هستم خوشبختم

یه دختر اومد پیش ما

-چرا نمیاید داخل زشته

بادیدن من با  تعجب و کنجکاوی نگاهم کرد

محمد: نیکاست...اینم زن رضا 

دستمو سمتش دراز کردم

-خوشبختم 

 پانیذ: منم خوشبختم...ای بابا بیاید داخل 

رضا و پانیذ رفتن و بعدش من و محمد رفتیم داخل...روی مبل کنار محمد نشستم

پانیذ و رضا هم بعد از دو دقیقه با ظرف شیرینی و چای اومدن طرفمون

-خوش اومدین 

رضا: بی معرفت تو نباید یه خبر از ما بگیری که ما اومدیم یا نه؟

محمد: خودم درگیر بودم

منو نگاه کرد و گفت: محمد گفته میخوای خواهرتو بفرستی خارج 

-آره...مجبورم 

محمد:پدربزرگش میخواد خواهرشو بزور شوهر بده...ما دیشب تونستیم  فراریش بدیم...ولی موندش داخل ایران خطرناکه... احمد فلاحی که میشناسی؟

رضا: همونی که سر پروژه دعوا را انداخت؟

پانیذ: کدوم پروژه

محمد: شرکت کویت 

رضا: پدربزرگش خیلی بد قلقه 

-هه...اگر آدم بود که مجبور به فرستادن خواهرم نبودم 

پانیذ: نگران نباش من حواسم بهش هست 

-ممنون

محمد: کی میرید؟

رضا: دو هفته دیگه...فقط بیاریدش اینجا... شما دیگه به هیچ وجه نمیایند...ممکن تعقیبتون کنن

ساعت 10 شب برگشتیم خونه محمد...سر راه رفتیم خونم که وسایل خودم و نغمه جمع کنم...ساکمو بردم داخل اتاق گذاشتم ساعت 11 شب بود رو مبل نشسته بودیم... محمد سرش تو لپ تاپش بود و منم داشتم سریال نگاه میکردم برگشتم سمتش و چهار زانو نشستم رو مبل 

-محمد

-بله

-چرا نمیخندی؟

-برای چی بخندم؟

-خب بالاخره آدم به حال خوب نیاز داره... انرژی مثبت 

-من زندگیم خیلی وقته شبیه تاریکیه شب شده

بیخیال صحبت باهاش شدم...بلند شدم رفتم بخوابم 

(محمد)

نیکا تو اتاق رفت...منم لپ تابم رو گذاشتم کنار...بیرون داشت باد میزد احتمال داشت امشب بارون بیاد از داخل اتاق یه پتو برداشتم روی مبل خوابیدم...اینطوری نمیشد باید اون اتاق خواب دیگه رو درست کنم ...آخه اینجا خونه منه من باید رو مبل بخوابم...غرق فکر و خیال شدم و خوابم برد نمیدونم ساعت چند بود که با جیغ نیکا از خواب پریدم 

 

@سِنیوریتا

ویرایش شده توسط معصومه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

(20)

(نیکا)

تازه خوابم برده بود که باصدای بلند رعد و برق از خواب پریدم و جیغ کشیدم این اولین باری بود که ترسیده بودم همیشه تو اینجور شبا یا نغمه کنارم بود یا بابا....ولی امشب تنها بودم...روی تخت نشستم و نفس های عمیق کشیدم محمد درو باز کرد و داخل چارچوب در ایستاد

-چیشده؟ خوبی؟

با ترس به پنجره نگاه کردم .... باد تندی میزد و صداش وحشتناک بود.

متوجه ترسم شد و اومد کنارم نشست 

-تو از رعد و برق میترسی؟

-تا بابا بود نه 

-میخوای پیشت باشم ؟

باتعجب نگاش کردم.... از محمد این حرف  واقعا بعید بود...با شک قبول کردم 

-آره

(محمد)

نمیدونم چرا بهش گفتم پیشش باشم ... شاید فقط میخواستم بتونه بخوابه، اون روی تخت خوابید و منم روی مبل اتاق ؛ صبح ساعت 7 قبل از اینکه نیکا بیدار بشه  بیدار شدم هوا ابری و تیره بود... چیزی که ازش متنفر بودم آماده شدم رفتم تو پذیرایی که وسایلمو بردارم 

نیکا:میری 

برگشتم سمتش با موهای ژولیدش ایستاده بود با دیدن وضعیتش خندم گرفت

-آره دارم میرم 

-اول اینکه اصلا به اون چیزی خندیدی خنده نداشت...دوم من نیام؟

-به هیچ وجه تا منم نیومدم از خونه نمیری بیرون...درو هم برای کسی باز نمیکنی کاری هم داشتی به شماره من زنگ بزن

-باشه ....خداحافظ

کیفم برداشتم درو باز کردم 

-خداحافظ

رفتم بیرون

(نیکا)

با سر و صدا بیدار شدم...محمد میخواست شرکت بره..اینجوری که داشت پیش میرفت باید تو خونه زندانی میشدم ...امروز هوای ابری و تیره بود من عاشق این هوا بودم از رعد و برق میترسیدم ولی عاشق بارون و هوای ابری بودم...تخت رو مرتب کردم و رفتم تو آشپزخونه تا صبحانه بخورم 

-خب...حالا چی بخورم؟

ظرف مربا با نون اوردم بیرون و بعد از خوردن صبحانه وسایلم رو جمع کردم. یه نگاهی به خونه انداختم...یه کوچولو نامرتب بود...شروع کردم به تمیز کردن خونه...نزدیک ظهر بود که بالاخره تموم شد.

-پوففف...یه نفر آدم چقدر کثیف کاری میکنه؟

یه نگاه سرسری انداختم...خوبه تمیز بود 

(محمد)

وارد شرکت شدم میخواستم وارد اتاقم بشم که منشی اومد طرفم 

-آقای روشنفکر

-بله؟

-یه خانومی داخل اتاقتون هستن....تقریبا  نیم ساعتی هست اومدن

-چرا گذاشتین وارد اتاقم بشه؟

-ببخشید...ولی گفتن نامزدتون هستن

-غلط کرده 

به سرعت رفتم سمت اتاقم درو باز کردم بدون هیچ درنگی گفتم 

-اینجا چه غلطی می کنی؟ گفته بودم پات برسه اینجا میندازمت گوشه زندان 

آوینا:بخوای میتونی انجامش بدی عزیزم 

-ببند دهنتو...بگو دوباره چی میخوای که سرو کلت پیدا شده؟ پول...چقدر بدم بهت گورتو گم کنی؟

-این دفعه خودت  میخوام...خوده خود تو عشقم

از حرفاش کلافه شده بودم...خسته شده بودم دیگه 

-میدونی اگر بخوام هرکاری میکنم و راحت بدستت میارم

-حالم ازت بهم میخوره...برو از شرکتم بیرون 

-پس منتظرم باش 

بعد رفت و درو محکم بست کیفمو رو میز هول دادم روی صندلی نشستم آرنجم  گذاشتم رو میز و صورتمو با دستام پوشندم سرم درد گرفته بود...گوشی رو برداشتم و گفتم برام مسکن با آب بیارن دونه دونه پرونده ها رو برسی کردم ...فقط دوتا مونده بود که باید به نیکا انجام میداد...این ها رو هم شب میدم بهش انجام بده

خانم فرهادی وارد اتلقم شد :

-رئیس امروز هم خانم فلاحی نیومد 

-من خودم در جریان هستم...براش یک هفته مرخصی بنویس بیار من امضا کنم 

-یک هفته؟

-آره..برو

-چشم 

(نیکا)

ساعت نزدیک 8 شب بود و محمد هنوز نیومده بود...در قابلمه رو برداشتم و یه نگاه به غذا انداختم...آماده شده بود...نشستم روی صندلی و گوشیمو روشن کردم سرگرم گوشیم بودم که در باز شد و محمد اومد داخل

-سلام

-سلام

یه خورده نگام کرد و بعد گفت:بوی چیه ؟

-غذا

-مگه آشپزی بلدی؟

-آره...عجیبه

-نه ...نه عجیب نیست 

دو تا پرونده گذاشت رو میز و گفت 

-این ها رو برام تا شب آماده کن... نیاز دارم 

-قرار داد جدید داری؟

-آره سود خوبی داره

-باشه برات انجام میدم 

-تا تو میز رو بچینی منم لباسم رو عوض میکنم

-چقد تو رو داری 

-همینه که هست

با چشم غره رومو برگردوندم... رفتم که  میز رو آماده کنم 

-زود بیا غذا سرد شد 

بشقاب ها رو چیدم رو میز...غذا رو کشیدم و منتظر موندم محمد بیاد...پنج دقیقه گذشت 

-محمد کجایی؟

با موهای خیس اومد 

-حموم بودی؟

-آره...چرا؟

-من اینجا دو ساعته منتظرتم 

نشست و غذا کشید... بیخیال شدم و نشستم غذام رو بخورم هیچی این بشر درست حسابی نبود 

-محمد بعد غذا میشه من برم پایین؟

-برای چی؟

-بارون میاد 

-تو   مگه از رعد و برق نمیترسی ؟

-از اون آره...ولی بارون که ترس نداره 

-نه 

-چرا؟

-چون من میگم 

-من زندانیت نیستم 

-نه نیکا اصرار نکن 

-باشه 

از دستش ناراحت شدم درسته کمکم کرده بود ولی حق اینکه بهم دستور بده نداشت... بی میل غذامو خوردم غذاش که تموم شد بلند شد رفت 

-میتونستی تشکر کنی 

جواب نداد

-پسره ی پرو ،قد ، بی ادب ...انگار نه انگار زحمت کشیدم..

داشتم زیر لب غرغر می کردم که دستشو روی میز گذاشت 

-برای چی داری غرغر میکنی 

-هیچی 

-کارت تموم شد برو آماده شو بریم بیرون 

-باشه 

ته دلم کلی ذوق کردم...و رفتم آماده شدم پالتو صورتی با شلوار و شال مشکی پوشیدم  از اتاق رفتم بیرون بعد من محمد رفت لباساشو بپوشه سر تا پا مشکی پوشیده بود 

-میخوایم بریم مراسم ختم؟

-آره بریم

بعد جلو راه افتاد 

-داره بارون میاد بچه

-من بچه نیستم این یک...دوم کیف بارون به پیاده روی 

-باشه 

 از ساختمون رفتم بیرون...بارون آروم داشت میبارید

 

@ سِنیوریتا

ویرایش شده توسط معصومه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

(21)

هوا فوق العاده بود. نیم ساعت گذشته بود و من نمی دونستم کجاییم 

-محمد کجاییم؟

-نزدیک پارک...بریم بشینیم 

-خیس میشیم 

حرفی نزد و به راهش ادامه داد واقعا نمی فهمم این پسر چشه...تقریبا پارک شلوغی بود وارد که شدیم یه دختر کوچولو جلو پام افتاد زمین خم شدم سمتش و بلندش کردم

-خوبی؟...آسیبی دیدی؟

با بغض به صورتم نگاه کرد و گفت

-نه

بعد دوباره دویید رفت 

(محمد)

روی نیمکت نشستیم...سرش رو بالا برد و به آسمون نگاه کرد 

-چند سالگیت مادرت رو از دست دادی؟

-6 سالگی...بچه بودم...تو چی؟

-من 15 سالگی...چجوری از مادرت فوت کرد؟

-مهم نیست ولی هرکاری کردم که تو این سالها قاتل مادرم رو پیدا کنم نشد، حالا پدرم هم اضافه شد من دنبال قاتل پدر و مادرم می گردم و مطمئنم یه روزی پیداش می کنم و انتقامم رو ازش میگیرم 

-تا به حال پسری توی زندگیت بوده؟

-اوهوم...متین

-متین؟...متین کیه؟

-نامزدم دو سال پیش فوت کرد گفتن تصادف کرده ولی من شک دارم چون مرگش طبیعی نبود

-دوسش داشتی؟

-دو سال پیش که من 18 سالم بود برای من یه خواستگار اومد من دوسش نداشتم یعنی حسی بهش نداشتم ولی بخاطر اینکه نشم خرجی اضافی و دردسر بهش جواب بله دادم. ول کن این حرف ها رو الان من رو آوردی بیرون حالم رو بد کنی؟

با دست اشکاش رو پاک کرد، اشک هایی که من تا الان متوجه ریختش نشدم چقد این دختر زندگی سختی داشت 

بلند شد 

-پاشو بریم 

بلند شدم راه افتادیم...بارون کم شده بود ولی هوا سردتر شده بود 

نیکا یهو به طرفم برگشت 

-بدوییم تا خونه 

-زمین خیسه...سر می خوری 

-چیزی نمیشه 

بعد حرفش شروع کرد دوییدن...شبیه بچه های دو ساله رفتار میکرد 

-نیکا ندو میخوری زمین... عین بچه کوچولو ها باید بگم این کارو نکن، اون کارو نکن 

چون فاصلمون دور بود داد زد 

-من مثل تو بی احساس نیستم آقای روشنفکر

(نیکا)

ساعت 7 صبح بیدار شدم...رفتم سمت پذیرایی دیدم هنوز روی مبل خوابیده  

-محمد پاشو باید بری شرکت 

چرخید

-من الان نمیرم 

-تو رئیس اونجایی باید سر وقت بری 

-ولم کن نیکا 

بعد دوباره خوابید روی میز یه لیوان آب بود آروم بی صدا از روی میز یه لیوان آب رو برداشتم

-بیدار میشی یا نه؟

صدایی ازش نیومد

-پس پای خودت هر چیزی شد 

لیوان آب رو گرفتم بالا و ریختم روش...سریع پاشد نشست با چشم های درشت شده به همه جا نگاه کرد  بعد   به زمین زل زده بود بچه هنگ کرده بود  من دیگه تحمل نداشتم خنده هامو نگه دارم  باصدای بلند زدم زیر خنده با صدای خندم به خودش اومد

-چی کار می کنی دیونه ؟

خنده هام تمومی نداشت با خنده گفتم 

-حالا پاشو برو سرکارت 

با اخم بهم نگاه کرد 

-تو چته هی منو اذیت میکنی

-دوست دارم 

-باشه دارم برات فقط صبر کن...به دیانا میگم بیاد پیشت تنها نباشی اینجوری  بهتره فقط بگو بهشون  شب بمونن کارشون دارم 

-باشه 

محمد رفت...ساعت نه بود که زنگ خونه رو زدن چون محمد گفته بود دیانا میاد رفتم در خونه رو باز کردم 

-سلام

-سلام..چطوری؟

-خوبم...بیا تو 

رفتم کنار دیانا وارد خونه شد...نشستیم روی مبل  چهره ی دیانا کلافه بود 

-چیزی شده چرا آروم و قرار نداری

-ببین نیکا میخوام یه چیزی بهت بگم 

-چی شده؟

-خب....

-اذیت نکن بگو دیگه 

دلم شور افتاده بود 

-رضا جمعه میره...دو روز دیگه

-چقدر زود هنوز دو هفته نشده...عروسی شما هم جمعه است  درسته؟...نغمه هم میره 

-فقط یه مشکلی هست نغمه چون هنوز به سن قانونی نرسیده و پدر یا همسر نداره الان داره از قیمش فرار میکنه نمیتونه از مرز هوایی و قانونی بره 

-نه...نه...خطر داره...اونجوری رفتنش از موندش خطرناک تره

-آروم باش...رضا آدمش رو سراغ داره 

سرمو انداختم پایین یه قطره اشک از چشمم اومد چقد سخت بود انتخاب من دارم با زندگی نغمه بازی می کنم بمونه گیر پدربزرگ میوفته بره ممکنه اتفاقی توی مرز براش بیوفته وای خدااا باید چی کار میکردم 

دیانا بغلم کرد و گفت

-دورت بگردم ما که نمیخوایم به نغمه آسیب برسونیم میخوایم کمک کنیم  با آرامش زندگی کنه  هیچی نمیشه مطمئن باش 

اشکام رو پاک کردم 

-باشه...فقط میخوام ببینمش

-باید به محمد بگی...یه خورده خطر داره رفتنت...شاید ردتون رو بزنن

حدود ساعت 10 و نیم شب بود که محمد و ارسلان اومدن خونه من و دیانا هم  شام حاضر کرده بودیم...سفره گذاشتیم و روی صندلی نشته بودیم

با غذام داشتم بازی میکردم بغض بدی توی گلوم بود

-محمد میشه منو ببری پیش نغمه

دیانا:من همچی رو بهش گفتم 

محمد:باشه فقط فردا ساعت 12 شب به بعد

ارسلان:ردتون نزنن

محمد:ساعت 12 شب به بعد حواسشون کمتر به ماست بعدشم ما با آژانس میریم نه با ماشین خودم ؛ اینجوری احتمال اینکه ردمون رو بزنن کم میشه 

ارسلان:در هر صورت مراقب خودتون باشید

دیانا:راستی ارسلان تالار رزرو کردی 

ارسلان:آره با سختی جمعه رزرو کردم

بخاطر اینکه حال دیانا رو خراب نکنم و عروسیش نزدیکه سریع گفتم 

-من لباس چی بپوشم؟

محمد:بیا من یه لباس دارم کدوم دوست داری اونو بپوش 

همه خندیدن

-نمک، واقعا میگم دیانا من لباس چی بپوشم 

دیانا:باهم فردا میریم خرید 

 

 

@ faeze

ویرایش شده توسط معصومه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(22)

محمد:من میام به خاطره اینکه سر و کله پدربزرگ عزیزش پیدا نشه 

ارسلان:منم میام دیگه باید در کنار همسر عزیزم  باشم 

-اه اه حال بهم زن 

محمد:واقعا 

دیانا: ببند عزیزم 

ارسلان:چیه یدونه ناز دادم دیگه باشه خودت خواستی دیگه نازت ندم دیانا خانم

بعد از خوردن شام من و دیانا میز رو جمع کردیم بعد  شستن ظرف ها توی سالن پذیرایی کنار هم نشته بودیم 

ارسلان:پس فردا برید نغمه رو ببینید 

-وسایلش هم باید ببریم 

ارسلان:فقط همون کاری که محمد گفت انجام بدین...اینجوری خطر خیلی کمتره 

دیانا:خوب دیگه ما میریم...پاشو ارسلان 

ارسلان:باشه بریم فقط فردا ساعت 5 حاضر باشید بریم خرید 

بعد از بلند شدن خداحافظی کردن و رفتن 

-خوب من برم بخوابم فقط قرص سردرد داری؟

-آره توی یخچال بردار شب بخیر 

اونقدر بابت رفتن نغمه ناراحت بودم که سردرد گرفته بودم انگار سرم داشت منفجر میشد از توی یخچال قرص برداشتم با یه لیوان آب خوردم  و وارد اتاق شدم روی تخت دراز کشیدم 

نمی دونم کی خوابم برد ولی ساعت رو نگاه کردم ساعت 9 صبح بود...وای محمد خوابه بعد از جمع کردن ریخت و پاشای دیشب رفتم بیدارش کنم ساعت 10 و نیم شده بود 

-محمد پاشو 

-دوباره شروع شد 

-پاشو 10 و نیم...پاشو 

دیدم هیچ کاری نمیکه داره به خوابش ادامه میدم رفتم طرفش پتو رو از روش برداشتم 

-بلند شو دیگه...پاشو تنبل...پاشو...پاشو... پاشو 

-اه...غلط کردم بیدار شدم 

بلند شد و جلوم ایستاد 

-بیا بلند شدم 

-خوبه 

-حالا چی کار داشتی منو بیدار کردی؟

-هیچ کار یه ساعته بیدارم حوصله ام سر رفته 

با تعجب نگام کرد

-برو دست و صورتت رو بشور بیا صبحونه بخوریم بعد برای ناهار برو خرید کن 

-امر دیگه 

-فعلا اینا تا بعدا 

بعد رو به روش ایستادم 

-آقای روشنفکر لطفا سریعا به دستوراتم رسیدگی کن وگرنه ناهار بهت نمیدم 

بخاطر اینکه منو نگیره بدو بدو رفتم آشپز خونه 

-من بالاخره گیرت میارم...نیم وجب بیش نیستی خانم فلاحی 

بعد از خوردن صبحانه اش بلند شد 

-هر چی میخوای بنویس بگیرم 

-باشه 

ساعت 5 شده بود من و محمد آماده شده بودیم...ارسلان و دیانا هم آماده شده بودن و داشتن میومدن.بعد از نیم ساعت بالاخره رسیدن 

دونه دونه باهم دیگه سلام و احوالپرسی کردیم...سوار ماشین شدیم 

-کجا میریم 

دیانا:میریم پاساژ لباس های مجلسی 

محمد:باشه 

رسیدیم به یه پاساژ پیاده شدیم 

دیانا:اول بریم تو و محمد خرید کنین بعد من لباس عروسم تحویل بگیرم بعدش بریم برای ارسلان خرید کنیم 

همه با نظر دیانا راضی بودن...دو سه تا مغازه بالا و پایین کردیم و بالاخره به یه مغازه رضایت دادم لباس من پوشیده بود یک لباس بنفش خوشرنگ که آستین های پفی توری داشت و طرح به شدت قشنگی داشت 

-خوب من گرفتم 

ارسلان:حالا بریم برای محمد خرید کنیم 

-آره بریم 

محمد:این خوبه 

-عالیه همین بگیر 

ارسلان:آره عالی شدی داداش 

محمد با کت و شلوار و جلیقه آبی کم رنگ و یک پیراهن مشکی و کراوات آبی نفتی که واقعا عالی کرده بودش خریده بود 

بعد از خرید کردن من و محمد رفتیم سفارش لباس عروس دیانا رو بگیریم، دیانا رفت پرو کرد یه لباس سفید پوف دار با طرح های به شدت زیبا که روی لباس یه شنل می خورد واقعا زیبا بود و بهش میومد 

-وای دیانا چقد قشنگ شدی 

دیانا: مرسی عزیزم ایشاالله برای خودت 

بعد به محمد نگاه کرد 

ارسلان:وای خانم ما چقد قشنگ شده البته که قشنگ بود قشنگ تر شده 

دیانا:مرسی عشقم 

-خوب حالا بریم برای ارسلان لباس بخریم  عروس و داماد باید اول لباس بگیرن اول من و محمد خریدیم 

رفتیم توی یک کت و شلوار فروشی شیک که ارسلان کت و شلوار مشکی و یک پیراهن سفید و کراوات مشکی زد که بهش میومد بعد خرید لباس رفتیم کفش خریدیم. ساعت 11 بود

محمد:خسته شدم چقدر خرید بود. بیاین بریم یه رستوران خوب 

رفتیم غذا خوردیم ساعت 12 شده بود 

-خوب ما بریم کاری ندارید 

دیانا:نه فقط یادت نره ساعت 9 دم در آرایشگاه 

-باشه عزیزم

بعد چند دقیقه به خونه رسیدیم

-محمد ممنون بابت امشب...راستی کی میریم پیش نغمه 

-خواهش میکنم،ساعت 2 رضا گفت 

-میای تا اون موقع بازی کنیم

-بازی؟...چه بازی؟

-اسم فامیل 

-میرم برگه بیارم 

-واقعا؟

-شوخی دارم 

-نه...برو 

از این همه تغییر کم مونده بود شاخ در بیارم بعد از چند دقیقه با دوتا برگه و خودکار اومد نشست  

-بیا 

-خب پاشو برو اونور بشین 

-تو برو 

-نه تو برو 

بلند شد روبه روم نشست...یه دونه کوسن برداشتم گذاشتم زیر دستم 

-من میگم اول...بزرگترم 

-ایشش...بگو 

-از م بنویس 

شروع کردم به نوشتن بعد از یک دقیقه محمد تموم کرد 

-استپ

-دو تا مونده صبر کن 

-سریع تر 

-تموم شد...بگو

دونه دونه نوشته هامون رو خوندیم 

 

 

@ faeze

ویرایش شده توسط معصومه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...