رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

اشعار فرییدون مشیری


nazi nima
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

“من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت”

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الحجم نتيجة الصورة لـ اشعار فریدون مشیری.: 120 × 170. المصدر: www.behanbook.ir

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم

اکنون که پیدا کرده ام ، بنشین تماشایت کنم

 الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم

گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم

 بنشین که با من هر نظر،با چشم دل ،با چشم سر

هر لحظه خود را مست تر ، از روی زیبایت کنم

 بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت

وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درد بی درمان شنیدی؟

حال من یعنی همین!

بی تو بودن، درد دارد!

می زند من را زمین

می زند بی تو مرا،

این خاطراتت روز و شب

درد پیگیر من است،

صعب العلاج یعنی همین!

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت

بگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارم

ولی افسوس و صد افسوس

زابر تیره برقی جست

که قاصد را میان ره بسوزانید

کنون وامانده از هر جا

دگر با خود کنم نجوا

یکی را دوست میدارم

ولی افسوس او هرگز نمیداند

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شنیدم مصرعی شیوا ، که شیرین بود مضمونش!

منم مجنون آن لیلا ، که صد لیلاست مجنونش!

غم عشق تو را نازم ، چنان در سینه رخت افکند؛

که غم های دگر را کرد از این خانه بیرونش . . .

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرا عمری به دنبالت کشاندی
سرانجامم به خاکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرکشی هم فشاندی
گذشت از من ولی آخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

و آنکه از گرگش خورد هردم شکست

گرچه انسان می نماید گرگ هست

و آن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟…

ویرایش شده توسط nazi nima

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کاش می دیدم چیست

آنچه از عمق تو تا عمق وجودم جاریست

آه وقتی که تو لبخند نگاهت را

می تابانی

بال مژگان بلندت را

می خوابانی

آه وقتی که تو چشمانت

آن جام لبالب از جان دارو را

سوی این تشنه ی جان سوخته می گردانی

موج موسیقی عشق

از دلم می گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ویران گر شوق

پر پرم میکند ای غنچه رنگین پر پر….

من، در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد

برگ خشكيده ايمان را

در پنجه باد،

رقص شيطاني خواهش را، در آتش سبز!

نور پنهاني بخشش را، در چشمه مهر!

اهتزاز ابديت را مي بينم!!

بيش از اين، سوي نگاهت، نتوانم نگريست!

اهتزاز ابديت را يارای تماشايم نيست!

كاش می گفتی چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست؟!

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گلچین بهترین اشعار فریذون مشیری

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید

“آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود”

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت

قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست

روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

“گفتگو از مرگ انسانیت است”

 

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

آن‌چنان محو که یک دم مژه برهم نزنی

مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه برهم‌زدنی

 

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میخواهم و میخواستمت تا نفسم بود
میسوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود

عشقِ تو بَسَم بود که این شعله بیدار
روشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بود

آن بختِ گریزنده دمی آمد و بگذشت
غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

دستِ من و آغوشِ تو هیهات که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

بالله که جز یادِ تو گر هیچکسم هست
حاشا که بجز عشقِ تو گر هیچکسم بود

سیمای مسیحائی اندوهِ تو ای عشق
در غربتِ این مهلکه فریاد رَسَم بود

لب بسته و پَر سوخته از کوی تو رفتم
رفتم بخدا گر هوسم بود بَسَم بود

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گلچین بهترین اشعار فریذون مشیری

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم

در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشۀ ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:

ـ از این عشق حذر كن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،

آب، آیینۀ عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ – ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .

باز گفتم كه : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

اشكی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . .

بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گلچین بهترین اشعار فریذون مشیری

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده سر در کمند را

بگذار سر به سینه من تا بگویمت

اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمری است در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

اینازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب

بیمار خنده های توام بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

راست مي گفتند
هميشه زودتر از آن که بينديشي اتفاق مي افتد
من به همه چيز اين دنيا دير رسيدم
زماني که از دست مي رفت
و پاهاي خسته ام توان دويدن نداشت
چشم مي گشودم همه رفته بودند
مثل ” بامدادي ” که گذشت
و دير فهميدم که ديگر شب است
” بامداد ” رفت
رفت تا تنهايي ماه را حس کني
شکيبايي درخت را
و استواري کوه را
من به همه چيز اين دنيا دير رسيدم
به حس لهجه ” بامداد ”
و شور شکفتن عشق
در واژه واژه کلامش که چه زيبا مي گفت
” من درد مشترکم ”
مرا فرياد کن

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من نمي دانم
_ و همين درد مرا سخت مي آزارد_
كه چرا انسان اين دانا
اين پيغمبر
:در تكاپوهايش
_چيزي از معجزه آن سو تر_
ره نبرده ست به اعجاز محبت
چه دليلي دارد؟
*
چه دليلي دارد
كه هنوز
مهرباني را نشناخته است؟
و نمي داند در يك لبخند
!چه شگفتي هايي پنهان است
*
من بر آنم كه درين دنيا
_خوب بودن _به خدا
سهل ترين كارست
و نمي دانم
كه چرا انسان
تا اين حد
با خوبي
.بيگانه است
!و همين درد مرا سخت مي آزارد”

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بر خاک چه نرم می‌خرامی ای مرد!

آن‌گونه که بر کفش تو ننشیند گرد

فردا که جهان کنیم بدرود به درد

آه آن همه خاک را چه می‌خواهد کرد؟!

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو تنها دری هستی، ای همزبان قدیمی

                           که در زندگی بر رخم باز بوده ست.

تو بودی و لبخند مهر تو، گر روشنایی

                             به رویم نگاهی گشوده ست.

مرا با درخت و پرنده، نسیم و ستاره،

                                     تو پیوند دادی.

تو شوق رهایی، به این جان افتاده در بند، دادی.

تو آغوش همواره بازی

                بر این دست همواره بسته

تو نیروی پرواز و آواز من، بر فرازی

                                     ز من نا گسسته.

تو دروازه ی مهر و ماهی!

تو مانند چشمی، که دارد به راهی نگاهی.

تو همچون دهانی، که گاهی

                   رساند به من مژده ی دلبخواهی.

تو افسانه گو، با دل تنگ من، از جهانی

من از باده ی صبح و شام تو مستم

من اینک، کنار تو، در انتظارم

چراغ امیدی فرا راه دارم.

گر آن مژده ای همزبان قدیمی

                              به من در رسانی

به جان تو، جان می دهم، مژدگانی

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من روز خويش را با آفتاب روي تو
کز مشرق خيال دميده است
آغاز مي کنم
من با تو مي نويسم و مي خوانم
من با تو راه مي روم و حرف مي زنم
وز شوق اين محال
که دستم به دست توست
من جاي راه رفتن
پرواز مي کنم

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است
جنگل شب تا سحر تن شسته در باران
خيال انگيز !
ما ، به قدر جام چشمان خود ، از افسون اين خمخانه سر مستيم
در من اين احساس :
مهر مي ورزيم
پس هستيم !

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق،

که نامی خوش تر از اینت ندانم.

وگر – هر لحظه – رنگی تازه گیری،

به غیر از « زهر شیرینت » نخوانم.

تو زهری ، زهر گرم سینه سوزی

تو شیرینی ، که شور هستی از تست.

شراب جام خورشیدی، که جان را

نشاط از تو ، غم از تو، مستی از تست

به آسانی، مرا از من ربودی

درون کوره ی غم آزمودی

دلت آخر به سرگردانیم سوخت

نگاهم را به زیبایی گشودی

بسی گفتند: دل از عشق برگیر !

که نیرنگ است و افسون است و جادوست !

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

که این زهر است ، اما ! …نوشداروست!

چه غم دارم که این زهر تب آلود ،

تنم را در جدایی می گدازد

از آن شادم که در هنگامه درد؛

غمی شیرین دلم را می نوازد.

اگر مرگم به نامردی نگیرد؛

مرا مهرِ تو در دل جاودانی است.

وگر عمرم به ناکامی سرآید؛

ترا دارم که مرگم زندگانی است.

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه ذرات جان پیوسته با دوست
همه اندیشه ام اندیشه اوست
نمی بینم به غیر از دوست اینجا
خدابا این منم یا اوست اینجا ؟

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...