رفتن به مطلب

رمان باوانِم /محدثه اکبری کاربر انجمن نودهشتیا


MMMahdis
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C+

رمان باوانم  

31 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. نظرتون راجب رمان باوانم؟

    • عالی😍
    • خیلی خوب😀
    • خوب☺
    • ضعیف😔


ارسال های توصیه شده

 

20210909_140212_9g0d.jpg

به نام خالق عشق

نام رمان:باوانِم

نام نویسنده: محدثه اکبری/ Mahdis کاربر انجمن نود هشتیا

ژانر: عاشقانه، غمگین

هدف: علاقه به نویسندگی

ساعات پارت گذاری:نامعلوم

خلاصه:

 

((دو گلی که عاشق می شوند، عاشق می مانند، عاشقی می کنند، تا آخر راه...
ممکن است یکی رفیق نیمه راه
 شود؟ ممکن است تاب نیاورد؟

   در این راه پژمرده می شوند، اما مرگ جایی برای جداییشان ندارد.
باد های طوفانی زندگیشان رابه بازی می گیرند. از این سمت به آن سمت با خود می کشند. اما آن دو چه می کنن؟ چه می شود؟ تسلیم قدرت طوفان میشوند؟ یا دست در دست هم با آن به جنگ  میپردازند؟))

 

گاری رمان باوانِم

ویراستار: @زری بانو

ناظر: @ ملیکا ملازاده 🍃

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 36
  • تشکر 2
  • غمگین 7

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 130
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 13
  • تشکر 1
  • غمگین 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عشق در یک نگاه وجود دارد، درست!   ولی در آن نگاه اول عشق به وجود نمی آید،

یک حس دوست داشتن  کوچک است که رفته رفته در قبلت رشد می کند و به عشق تبدیل می شود.

به راستی که  عشق حس لذت بخشیست، و در عین  لذت بخش بودن  درد دارد.

 

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 
پارت اول
 صدای ضبط شده‌ای که شماره پنجاه و چهار را صدا زد، مرد  مراجعه کننده را از فکر خارج کرد، از روی صندلی‌های درون بانک از کنار دختر بچه‌ای زیبا و دوست داشتنی بلند شده به سمت میز سوگل رفت، روی صندلی چرخ داری نشسته دستانش را روی میز گذاشت و از او درخواست کرد کاری را که می‌خواهد انجام بدهد.
  بعد انجام رساندن کار مراجع، احساس گرسنگیش اجازه ادامه به او را نمی‌داد، تصمیم گرفت به آشپزخانهٔ نقلی بانک برود.  از جایش که بلند شد، سونیا صدایش زد و آهسته پرسید:
- کجا میری؟
- گرسنم شده ناجور، میرم ببینم توی آشپزخونه چیزی پیدا می کنم بخورم یا نه؟
 صدای تلفن میز سونیا که بلند شد نگاهش کرده و سپس پاسخ سوگل را داد:
- آها. برو اگه پیدا شد که هیچ، نشد، من فقط شکلات دارم.
دست بر شانه سونیا نهاده و لبخند زد.
- شکلات رو که خودمم دارم، حالا برم یه نگاهی بندازم.
به آشپزخانه رفت؛ در مسیر رسیدن به آن، از کنار آقا محمود،  آبدارچی بانک که سینی پر از استکان‌های چای را به سمت میز کارمندان حمل می کرد، گذشت. وارد آشپزخانه شده درون چند کمدی که در سمت چپ آن قرار داشت، جست و جویی کرد، اما چیزی که باب دلش باشد را نیافت.
چند بسته قهوه کاپوچینو، یک بسته چای کیسه‌ای، یک بسته بیسکوییت هم بود که از قضا سوگل طمعش را دوست نداشت. 
 به گاز صفحه‌ای روبه رویش خیره گشته، فکرش از خوراکی به سوی مردی کشیده شد که امروز کمی از زمان آمدنش گذشته بود، قلبش به تاپ تاپ افتاده آرزو کرد زود‌تر بیاید تا ببیندش. 
سر جایش که برگشت، سونیا لبانش را بخاطر قیافه پوکر سوگل به قوس لبخند دعوت نموده پرسید:
- چیزی پیدا شد؟
سر بالا پرانده حینی که روی صندلیش می‌نشست گفت:
- نچ.
 خم شد و از پایین پایش کیفِ کوچک مشکی رنگش را برداشت و روی پایش گذاشت، زیپش را باز کرده شکلاتی از داخلش درآورد و توی دهانش قرار داد.
امروز بانک نسبت به روزهای دیگرِ هفته کمی شلوغ‌تر بود، درِ دارایِ چشم مصنوعی ثانیه به ثانیه برای ورود و خروج افراد باز می‌شد، صندلی‌هایی که برای نشستن مراجعه کنندگان در وسط سالن بانک تعبیه شده بود، پر و افرادی ناچار ایستاده بودند، صدای ضبط شده بانویی خوش صدا هر از گاهی فضا را مزیّن ساخته شماره فردی را صدا میزد.
امروز بالاخره بعد از روزها فکر کردن به این نتیجه رسید که دیگر بدون او نمی‌تواند. قبل از وارد شدن به بانک، دستی به موهای مشکی‌اش کشیده درون صفحهٔ تمیز گوشی چهره ریش دارش را نظاره کرد؛ قدمی جلو گذاشته در کنار مردی هم سن و سال خودش از میان لبه‌های در گذشت.
دیده از ناخن شکسته‌اش گرفته به مانیتور که نه نگاهش به مرد مقابلش کشیده شد، مردی با چشم‌هایی که آرامشش از سیاهی شب بیشتر بود!
  مرد مذکور هر روز سر ساعت معینی به بانک آمده و کاری بانکی را به دست سوگل به انجام می‌رساند، سوگل با دیدن او مانند همه این مدت ناخواسته قلبش به تاپ تاپ افتاده و عرقی سرد از سر استرس بر پیشانیش نقش بست. با خود فکر کرد:
 « عجب حالی داره، خُب می‌تونه پول‌هاش رو روی هم بذاره و یه دفعه، یک روز بیاد و همه‌اش رو یه جا به حساب بریزه.» 
اما با فکر اینکه اینگونه ممکن است او را دیر به دیر ببیند ناخواسته به خود تشر زده و گفت:
« نه، اگر هرروز بیاد بهتره.  اینجوری  قلب مضطربم آروم می‌گیره، هرچند مدت زمان آرامشش کمه ولی احساس می‌کنم به همین زمان کوتاه هم راضیه.»
 چشمانش را ثانیه‌ای روی هم گذاشت تا فکرهایش را دور براند. ته‌مانده شکلات را قورت داد و رو به غریبه‌ترین آشنایش که حالا در مقابلش نشسته بود، پرسید:
- چه کمکی می‌تونم بهتون بکنم؟
مرد نگاه مشتاقش را به سوگل انداخته سپس به دو سویش که در یک طرف خانمی مشغول پر کردن فرمی برای باز کردن حساب بانکی بوده و در طرف دیگر مردی مشغول امضا پرونده برای ضامن شدن. دوباره شب چشمانش را قفل نگاه دریایی سوگل کرده گفت:
- می‌شه فقط و فقط پونزده دقیقه از وقتتون رو به من بدید.
 قلب سوگل شروع به تند تپیدن کرده و متعجب پرسید:
- برای چی؟!
  لبخند زیبای مرد سبب شد چال گونه‌های قشنگ و دندان‌های ردیف و سفید رنگش نمایان بشود. سر پایین انداخت و شرمسار گفت:
- این‌جا که نمی‌تونم بگم، من بیرون، جلوی در بانک منتظرتون می‌مونم. لطفاً فقط پونزده دقیقه بیایید و به حرف‌های من گوش کنید.
بعد کمی مکث که بخاطر جلب شدن توجهش به صدای آقا محمود که چای برای سوگل آورد، بود، به چشمان بادامی او زل زد و ادامه داد:
- خواهش می‌کنم.
 قبل از آنکه سوگل پاسخ بگوید از جایش بلند شده و خیره به او پس از زمان خیلی کوتاهی آنجا را ترک کرد. چشمان سوگل در حال تعقیب فرد مذکور بودند که زنی میانسال پشت سرش راه گرفت، سوگل ناخواسته کمی در جایش جابه جا شد تا بلکه بازهم او را ببیند، تیشرت زرشکی که به تن داشت عضله‌هایش را نمایان می‌ساخت و به شلوار مشکی رنگش نما می‌بخشید و صلابت قدم‌هایش غرورش را به محضر سوگل می‌رساند.
  «چی می‌خواد بگه؟ نکنه فهمیده بهش علاقه دارم؟» انگار که خاکشان از یکجا برداشته شده باشد، سوگل خیلی زود به او دل بسته و حال با خود فکر می‌کرد اگر به خواسته میلاد اهمیتی ندهد و به بیرون نرود ممکن است ناراحت شود. در هر حال احساس دیگران از احساس خود برایش مهمتر بود!
هنوز  مراجعه کننده جدیدی جای آن مرد قدبلند را نگرفته بود. از روی صندلی‌اش برخواست، سونیا نگاه از ارباب‌رجوعش گرفته در حالی که دستش را در هوا و سرش را هم روی گردن تکان می‌داد پرسید:
-  کجا میری؟
شیطنت بار و با صدایی آرام ادامه داد:
- نکنه پیش بنیامین جون؟
سوگل ابروهایش را در هم قفل کرده و گفت:
 - آره همون جا میرم، بعدشم مگه هزار بار نگفتم تو فضای بانک اینجوری حرف نزن؟!
سونیا ابرویی بالا انداخت و بدون آنکه در لحن سخنش تغیری ایجاد کند گفت:
- اوه! یادم نبود که جنابعالی از اوشون بدت میاد.
صورتش از فکر به آقای رییس یا همان بنیامین‌خان مچاله شد. آری! او از بنیامین دلزده بود، کلاً از کسانی که پاپیچش شوند و به حرکاتی که دوست ندارد اهمیت نداده انجامش دهند بدش می‌آمد و بنیامین نسخه‌ای کامل از همچین انسانی بود. با اخم روبه سونیا کرده و گفت:
- به کارت برس!
 مانتوی سرمه‌ایش را که با نوار مغزی‌های قرمز رنگ تزیین شده بود کمی مرتب کرده و به سمت محل مورد نظر راه افتاد. 
صدای پاشنه‌ی کفش‌هایش سکوت نه‌چندان زیاد بانک را برهم می‌زد. هر قدمی که جلوتر می‌گذاشت نگاهش را از روی همکاران آقا و خانمش می‌گذراند.
به اتاق رییس که پر شده  از عطر  خوشبو صاحبش بود، رسید، با انگشت وسطش تقه‌ای به‌در شیشه‌ای زد و بعد از «بفرمایید» او وارد شد، صدای کفش‌هایش باعث شد  بنیامین سرش را بلند کند و با لبخند دندان نمایی به چهره دخترک زل بزند، اما سوگل بدون آنکه حتی لبخندی کوچک بر لب‌هایش بکارد جلو رفته و گفت:
- جناب رییس؟!
- جانم؟
 جانم کشیده‌ای که نثارش شد اخم کرد. این نیز یکی دیگر از عکس العمل‌‌هایی بود که حس تنفر سوگل را نسبت به بنیامین بیشتر می‌کرد.
- می‌شه ربع ساعت برم بیرون؟ باید کاری رو انجام بدم؟
 رییس بلند شده قدم به سوی سوگل نهاد، لبخندش را از سر گرفته و دستی بر چانه چال دارش کشید، گفت:
- من که چندین‌بار گفتم؛ سوگل خانوم نیازی به اجازه نداره. 

@ Blue Moon . @ ماهی

ویرایش شده توسط MMMahdis
  • لایک 42
  • تشکر 2
  • هاها 2

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت دوم
هرچه نفرت در وجودش داشت را به چشمان آبی رنگش تزریق کرد و  با اخمی که میان ابروانش خطی عمودی کشیده بود به رییس  زل زد. اما بنیامین بدون توجه به نگاه پر اخم سوگل برق لبخند را پی در پی به سویش می‌فرستاد.
سوگل از همین لبخند تنفر داشت، از عشقی که ثانیه به ثانیه در چشمان او می دید. از اتاق خارج شد و موهای قهوه‌ای رنگش را زیر مقنعه مشکی‌اش مرتب کرده به بیرون رفت.
 مرد جلوی در بانک، از گرمای بیش از حد هوا به درخت اکالیپتوسی که در جدول ایستاده و دستانش را سایه‌بان زمین زیر پایش کرده بود، پناه برده و انتظار می‌کشید.
سوگل جلو رفت و مرد را که سرش زیر افتاده و پایش روی سنگ‌فرش‌ها نقش‌های نامفهوم می‌کشید صدا زد:
- آقا؟!
صدای سوگل را که شنید، سرش را بلند کرد و با دیدن او چشمانش برق زد، برقی خاص که سوگل بارها در چشمان بنیامین نیز دیده بود. اما برق دیده بنیامین چیزی جز ترس را به دل او روانه نمی‌ساخت.
مرد به درختی که سمت چپ بوده و سایه بیشتری داشت،  اشاره کرد و با مهربانی گفت:
-  بیاین بریم اونجا وایسیم، این‌جا گرمه اذیت می‌شید.
 برایش سوال شد که چرا صدای مرد تا این حد سبب آرامش او می‌گشت. زیر سایه درخت مورد نظر که ایستادند، میلاد نگاهی به مرد کناریشان انداخته سرفه‌ای ساختگی کرد. مرد که متوجه شد اخم کرده و کمی تغییر مکان داد. میلاد قصد بدی نداشت، نیت او فقط راحتی سوگل بود.
سوگل منتظر به مرد دلخواهش خیره شده و او نیز سوگل را منتظر نگذاشت.
- خب، راستش...
سکوت کرده به اطراف نگاهی انداخت.
- اسمم رو که می‌دونید، میلاد حیدری، سی سالمه و یه فروشگاه لباس مردونه توی پاساژ (...)
به صورت سوگل دیده افکنده به سمت راست اشاره‌ای کرد و ادامه داد:
-  این خیابون دارم.
لبه تیشرتش را به بازی گرفته در همان حال گفت:
- خب، اگه یادتون باشه، من توی سه ماه گذشته خیلی به بانک اومدم.
از حرکاتش اضطراب می‌بارید. دستش را درون جیب شلوارش کرده،  آب دهانش را قورت داد و به دوچرخه سواری که از پشت سوگل گذر می‌کرد خیره شد. گفت:
-  برای دیدن شما؛ به هر بهونه‌ای! 
دستش را از جیب خارج کرده و روی دست دیگرش کشید.
- حدوداً هفته پیش بود که دیگه به مادرم گفتم.
سوگل به لب‌های قلوه‌ایِ و صورتی رنگ مرد خیره شده و با دقت به سخنانش گوش سپرد.
-  ولی بعدش با خودم فکر کردم.
سرش را پایین انداخت، از گفتن کلماتی که در ذهن چیده بود خجالت می‌کشید. گفتنش برایش سخت و از عکس‌العمل سوگل واهمه داشت. با انگشت‌های دستش مشغول بازی شده ادامه داد:
-  قلب من بشکنه بهتر از اینه که قلب مادرم شکسته بشه،  این شد که، ازش خواستم اجازه بده خودم باهاتون صحبت کنم.
سوگل متعجب گشته و شک کرد که منظور او چیست! دستانش از استرس یخ بسته و پاهایش می‌لرزید. اما بازهم می‌خواست حرف او را تا آخر گوش کند که یک وقت ضایع نشود. پس به چشم‌های دلنشین او زل زده و گفت:
-  من منظورتون رو متوجه نمیشم.
کامیون بدون کَفیِ تمیز و سفید رنگی که از خیابان مقابلشان می‌گذشت برای ماشین جلویی بوقی کشید که   سبب اذیت شدن گوش‌های سوگل گشت، میلاد که عکس العمل او را دید به سمت کامیون چرخیده اخمی کرد. لحظه‌ای بعد نگاه به دختر محبوبش  آویخته و با لبخند گفت:
-  من این یه هفته برای گفتن این حرف میومدم اما نمی‌تونستم بگم. تا به امروز؛ خانمِ موحد...
 به پایین پایش خیره شده، با مِن و مِن ادامه داد:
- خانم موحد من...
دستی به چشمانش کشیده و سریع نجوا کرد:
- با من ازدواج می‌کنید؟
 سوگل حیران گشته به چشمان مشکی میلاد زل زد، به دیده‌ای که عجیب او را به سمت خود می‌کشاند، ضربان قلبش به ناگه پایین آمد. «پس حسم یه طرفه نبوده و میلاد هم من رو می‌خواد!» 

چرخید و به اطرافش نگاه کرد، افراد بدون هیچ عکس‌العمل خاصی از کنارشان می‌گذشتند و این نشان از متوجه نشدنشان داشت. دوباره سمت میلاد رو گردانده، اخم کرد و گفت:
-  آقای محترم این‌جا جای این حرف‌هاست؟
 در دل خوشحال بود، درست! اما واقعا جلوی بانک جای خواستگاری نبود. میلاد سرش را پایین انداخت و شرمسار گفت:
- معذرت می‌خوام، ولی چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم.
 سوگل خواست چیز دیگری بگوید که میلاد دستانش را روبه روی او گرفته و ادامه داد:
-  من الان جواب نمی‌خوام خانم موحد. فردا پنجشنبه که بانک ساعت دوازده ظهر تعطیل میشه...
به پراید سفید رنگی اشاره کرده و گفت:
- اون ماشین منه، من فردا ظهر همون‌جا منتظر شما می‌ایستم.
 اینبار تاکید کرده و ادامه داد:
- حتی، حتی اگه ماشینم جای پارک نداشته باشه خودم اون جا می‌ایستم.
 در دلِ سوگل چیزی جز قند و شکر و نبات موجود نبود و مغزش درگیر حرف‌های میلاد! لبخند نامحسوسِ لبان سوگل را که دید نفس آسوده‌ای کشید.
چند دقیقه‌ای بی‌حرف گذشت، سوگل چشمش را از سنگ‌فرش‌های زیر پایش گرفت و به آن تیله‌های مشکی خیره شد، میلاد با یادآوری ادامه سخنش محزون گشته، صدایش سمع سوگل را به بازی خود در آورد:
-  ازتون خواهش می‌کنم، حتی اگه...
 گفتن این جمله انقدر برایش سخت بود که شاید سختی مرگ پیش آن هیچ! دستی به صورتش کشیده و چرخی زد، به خیابان پر از ماشین خیره شده نفس عمیقی به ریه‌هایش فرستاد و دوباره به سمت سوگل چرخید. ادامه داد:
-  اگه جوابتون؛ منفی هم بود بیایید و... بیایید و بهم بگید.
سوگل سر تکان داده دیگر چیزی نگفت و به داخل بانک برگشت. کاش چیز دیگری از خدا می‌خواست! مغزش انقدر درگیر حرف‌های میلاد بود که نفهمید چگونه به زنی رسیده و به او برخورد کرد. زن عصبی به سمتش برگشته و در حالی که دست بر شانه خود داشت با تشر گفت:
- خانم حواست کجاست؟
سوگل با صدای بلند زن به خود آمده وقتی متوجه منظور خانم شد، عذرخواهی کرده و پس رفتن زن به راهش ادامه داد. سونیا که از همان لحظهٔ ورود او به بانک تماشایش می‌کرد، به محض آنکه سوگل بر صندلیش نشست به سمتش رفته و متعجب پرسید:
-  سوگل؟! چی شدی؟ خوبی؟ چرا ماتت زده؟!  گشنگی بهت فشار آورده؟! 
  با دیدن حال دختر عمویش که بی‌حرف و بدون پلک زدن به نقطه‌ای خیره بود، تکان محکمی به تن او داد، سوگل که از بهت درآمد اطرافش را نگاه کرده دست‌آخر به سونیا نگرید، پرسید:
- چیزی گفتی؟

ویرایش شده توسط MMMahdis
  • لایک 34
  • تشکر 1
  • هاها 3

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


 پارت سوم 
سونیا نگران شده و متعجب سرتکان داد، گفت:
-  تو یه چیزیت شده!
 سوگل تا خواست ماجرا را برای دختر عمویش تعریف کند مراجع جدیدی به باجه سونیا مراجعه کرد.
از صدای صحبت افراد درون بانک همهمه‌ای ایجاد شده اما در ذهن سوگل به زیر صدای خواستگاری میلاد بدل گشته بود. مشتری چندباری او را صدا زد ولی انگار نه انگار که سوگل در این دنیا حضور داشته باشد، جواب نمی‌داد.

  سونیا از  مراجعه کننده خود عذرخواهی کرده از جایش بلند شد و به سمت سوگل آمد. دستی که روی شانه‌اش گذاشت باعث شد از بهت خارج شود، تکان محسوسی روی صندلی‌اش خورده، رد دست روی شانه‌اش را گرفت و به سونیا رسید.
- سوگل جان!؟ خوبی؟ 
سوگل نگاهی به اطرافش که توسط همکارانی که هر کدام مشغول کار خود و مراجعه کنندگانشان بودند انداخته  و در آخر با نگاه به مراجع خودش سونیا را مخاطب قرار داد و گفت: 
- هان؟  آره خوبم.
 روی صندلی‌اش درست نشسته و نگاهی دیگر  به  آن مرد که حدودا چهل ساله و کارش بخاطر نبود حواس سوگل      طول کشیده بود انداخت، مرد چک را که میان انگشتان  میانی و اشاره‌اش قرار داده بود به سمت سوگل گرفته و  در حالی که آدامس می‌جوید گفت: 
- می‌خوام برام پاسش کنید.
***
سرشان کمی خلوت شده بود، سونیا به سمتش آمده اخم کرد و پرسید:
- چته تو؟ نکنه بنیامین چیزی گفته؟ اصلا رفتی بیرون چی شد؟
 وقتی به یاد خواستگاری میلاد میافتاد سرمایی انرژی بخش در بدنش راه می‌گرفت؛ سرمایی که آن را به هر گرمایی ترجیح می‌داد، بالاخره پادشاه احساس‌ها سوگل را میزبان خود یافته بود.
 سوگل جوابی نداد و همین باعث اخم بیشتر سونیا شد. دست او را گرفت و کشیده سوگل نیز به‌دنبال او می‌رفت و این سبب توجه چند نفری به آن دو شد. سونیا وارد آشپزخانه گشته و ایستاد، این‌بار سوگل نیز اخم کرد و رو به او گفت:
- چته تو؟ چرا این‌جوری من رو می‌کشی؟ هان؟ 
مچ سرخ شده‌اش را بلند کرد و با ناراحتی ادامه داد:
-  ببین چه بلایی سر این مچ بیچاره من آوردی؟
سونیا بی‌توجه به سخن او، معترض پرسید:
-  می‌شه بگی یهو چت شد؟ 
سوگل شانه بالا انداخته و بی تفاوت گفت:
 - چِم شد؟ 
با فکر به اتفاقات چندی پیش تغییر موضع داده و با لبخندی شادمان رو به سونیا گفت:
- سونیا یه‌چیزی شده!
سونیا از تغییر موضع او ترس بر دلش ریخته و پرسید:
- چی شده؟
 کمی که مکث کرد، باعث شد سونیا دستش را بگیرد و با اصرار بپرسد:
-  می‌شه حرف بزنی؟ داری نگرانم می‌کنیا! 
سوگل نگاهی به دختر عمویش انداخت و ماجرا را برای او تعریف کرد. واو به واو! سونیا نیز هر لحظه متعجب‌تر می‌شد، حرف‌های سوگل که پایان یافت گفت:
-  دروغ؟! پس الکی نبوده که هرروز میومده! الکی نبوده بااینکه ما مشتری نداشتیم اما منتظر می‌موند که تو کارش رو انجام بدی. 
سر تکان داده با لبخندی که دندان‌هایش را نمایان می‌ساخت گفت:
- ببین خدا چقدر دوست داره که حاجتت رو داد.
به نشانه فهم سرتکان داده و ابرو بالا فرستاد.
-  پس آقا عشق بهش فشار آورده!
سپس دستانش را بالا برده و سرش را به سمت آسمان گرفت، گفت:
-  خدا شانس بده، به این دوتا دوتا عاشق پیشه می‌دی، من به یه خواستگار خوبش هم راضیما!
 سوگل دستش رو بلند کرده به دست‌های سونیا ضربه‌ای زد و معترض گفت:
-  همه چیز رو به شوخی بگیر.
***
ساعت کاری به پایان رسیده، همه در حال جمع کردن وسایلشان برای بازگشت به خانه بودند، سوگل نیز کیفش را روی دستش انداخته و به همراه سونیا بعد از خداحافظی از همکاران به سمت بیرون بانک راه افتادند. به کنار در که رسیدند آقای بیات به آن‌ها پیوسته، نور لبخندش چشمان سوگل را زد.
- سوگل صبر کن خودم می‌رسونمت.
 اما او تمایلی به‌همراه بنیامین رفتن نداشت، برخلاف مرد منفور مقابلش اخم کرده و گفت:
-  نه جناب رییس، خودم میرم.
اما بنیامین به این سادگی‌ها ول نمی‌کرد. سرش را به سویی خم کرده با تحکم گفت:
- می‌گم می‌رسونمت دیگه، چرا مخالفت می‌کنی؟ 
باید راهی پیدا می‌کرد، نگاهی به اطراف انداخته و روی سونیا ماندگار شد، دوباره به سوی بیات چرخیده و خوشحال از راه حلی که پیدا کرده گفت:
- خوب، راستش، من امروز خونه نمیرم.
 بنیامین کمی اخمش بیشتر شده فکری بر ذهنش خطور کرد.
(کجا میره؟ اصلاً برای چی میره؟  نکنه برای فریب من دروغ گفته باشه؟!)
احساس می‌کرد که سوگل قصد فریب او را دارد و همین باعث شده بود که  به غرور بیش از اندازه‌اش بر بخورد، اخم کرده خشمگین پرسید:
- پس کجا میری؟
 سوگل از حرف بنیامین ناراحت شده مانند خودش اخم کرد، کمی منتظر ماند تا آقای مرادی که کنجکاو نگاهشان می‌کرد بیرون برود سپس جواب داد:
- مگه من باید به شما جواب پس بدم؟
بنیامین قدمی بیشتر به سوگل نزدیک شده و آهسته گفت:
- یا میگی، یا با من میایی!
سوگل در دل اوفی گفته و نگاهی تاسف بار بر بنیامین انداخت.
- میرم خونه سونیا اینا! حالا فهمیدی؟ خیالت راحت شد؟
بنیامین که دلش آرام گرفت لبخندی که نشان از زیرکیش داشت را روی لبانش آورده گره‌ی ابروانش را باز کرد و رو به او گفت:
-  خب اشکال نداره که هر دوتاتون رو می‌رسونم.
سوگل شاکی شده در دل گفت: ( چرا ولم نمی‌کنی؟)
دستش را محکم دور بند کیفش پیچانده به بنیامین گفت:
- نه نیازی نیست. خودمون میریم.
به سوی سونیا چرخید و لبخندی تصنعی بر چهره راند، پرسید:
- مگه نه سونیا؟!
 باید حواس دختر عمویش را به خود جلب می‌کرد پس با پایش به پای او زده و سونیا نیز متعجب و اخم کرده از درد به سمتش چرخید و بدون آن‌که بداند جوابش درست است یا غلط (( آره )) ای بر لب جاری ساخت.

@masoo @Masoome @Masi.fardifardi @-Madi-   @Aryana @Azin18

ویرایش شده توسط MMMahdis
  • لایک 28
  • تشکر 1
  • هاها 4

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت چهارم
بنیامین خواست بازهم اعتراض کند که موبایلش زنگ خورد، تماس از سوی فردی بود که باید خبری بسیار مهم را به او می‌رساند، «ببخشیدی» گفته و دکمه وصل تماس را زد.
***
تفلنش که پایان یافت دیگر خبری از سونیا و سوگل نبود. هر دو در سمندی زرد رنگ نشسته و سونیا غرولند کنان خود را باد میزد. نیشگونی از بازوی سوگل گرفته و گفت:
- دلم می‌خواد خفت کنم، چرا نذاشتی برسونتمون؟
سوگل همانطور که بیرون را نظاره می‌کرد با بی تفاوتی گفت:
- دوست نداشتم باهاش برم.
سونیا چمنزار نگاهش را در کاسه چرخاند و حرصی گفت:
- خوب آخه می‌ذاشتی من باهاش می‌رفتم، می‌ذاشتی یه بارم شده تو ماشین به اون قشنگی سوار می‌شدم.
 بادبزن را از دست سونیا قاپیده و خیلی ریلکس گفت:
- ماشین ماشینه سونیا جان، چه پیکان باشه چه فراری.
سونیا تنه‌ای به سوگل زد، لبانش را جمع کرده و با اخم گفت:
- نه خیرم کلی فرق داره.
نگاه از روی سوگل گرفته و ادامه داد:
- تو دوست نداشتی بری، خب می‌ذاشتی من رو ببره ! 
سوگل متعجب به دختر عمویش زل زده، به خود اشاره کرد و گفت:
- سونیا جان، عزیز دلم، اون اگه می‌خواست تو رو ببره فقط به خاطر من بودا!
- خودشیفته!
صدای خنده‌اش سبب شد رانندهٔ میانسال از آینه نگاهشان کند، به سونیا نزدیک شده کنار گوشش گفت:
- ان‌شاءالله خدایه شوهر پول‌دار بهت بده که از این ماشینا برات بگیره.
سونیا دستانش را بالا آورد و خیلی عادی گفت:
- خدا کنه.
 به عکس‌العمل دختر عموی شر و شیطانش که پر از آرزوهای کوچک و بزرگ بود خنده‌ای زد؛ سونیا به راننده رو کرده و گفت:
-  آقا می‌شه لطفاً کولر ماشینتون رو بزنید!؟
راننده دنده را عوض کرد و گفت:
- شرمنده، خرابه.
پلکی که برهم زد بادبزن بجای دست خودش درون دست سونیا بود، لبانش را جمع کرده و سر تکان داد، گفت:
- سونیا!
شاکی جواب داد:
- هان؟
انگشت بر لبان خود کشیده و خجل گفت:
- می‌خوام برام یه کاری کنی.
سونیا به سمت سوگل چرخیده و مشکوک  پرسید:
- چی؟
باز به او نزدیک شد و آهسته گفت:
- حس می‌کنم خیلی پسر خوبیه، خیلی مهربونه!
سونیاً سرش را از سوگل فاصله داد و با اخمی که بخاطر تعجبش بود پرسید:
- کی؟ بنیامین؟!
سوگل با چشم‌های ریز شده نگاهش کرد و پرسید:
- آخه من خیلی از بنیامین خوشم میاد که بیام ازش تعریف کنم؟!
سونیا سری تکان داد و گفت:
- آره. راست می‌گی! 
سپس رخ به رخ سوگل برده و ادامه داد:
- خوب پس اگر بنیامین نیست پس کیه؟!
تا سوگل خواست جواب بدهد سونیا آهان بلندی گفت که باعث شد دوباره راننده از آیینه به آن دو زل بزند و سری تکان دهد، در آنی صدایش پایین آمده کنار گوش سوگل گفت:
- میلاد رو می‌گی؟
پسِ کله‌ای به سونیا زد و اخمو جواب داد:
- نه پس عمه تو رو می‌گم! هم‌چین داد زدی یارو رانندهٔ بدبخت ترسید.
سونیا بدون توجه به حرف سوگل گفت:
- از کجا می‌گی که میلاد مهربونه؟ با همین دو کلمه حرف فهمیدی؟ 
دوباره چشم‌های جذاب میلاد جلوی دیده سوگل نمایان گشته و باعث لبخندش شد.
- آره، با همین دو کلمه، می‌گفت مادرش می‌خواسته بیاد باهام صحبت کنه ولی اون گفته قلب خودش بشکنه بهتر از شکستن قلب مادرشه. منظورش این بوده که ممکنه من جواب منفی بدم!
 لبخندش رنگ گرفت، به سمت سونیا چرخید و با شوق گفت:
- می‌خوام بری برام از پاساژ (....) درباره‌اش تحقیق کنی! مغازه خودش طبقه سومه از مغازه دارا بپرس چی جور آدمیه، اسمش میلاد حیدری. عصری برو لطفاً.
سونیا دفترچه توی دستش را پایین آورد و متعجب گفت:
- می‌خوای قبول کنی؟
 از سونیا فاصله گرفته و با تبسمی جواب داد:
- نمی‌دونم ولی، می‌دونم که ازش خوشم میاد، اخلاقش به دلم نشسته، اون چشمای مشکی و جذابش من رو جذبش کرده...
با خواهش ادامه داد:
- این کارو برام می‌کنی؟
  پشت چراغ قرمز که ایستادند، نگاه سونیا روی دختر بچه‌ای خندان در ماشین بغلی قفل شد، فکرش که پایان یافت پرسید:
- گفتی اسمش چیه؟
سوگل خندید و پاسخ گفت:
- میلاد حیدری.
راننده جلوی خانه پدر سونیا نگه‌داشته، سونیا در حالی که پیاده می‌شد رو به دختر عمویش گفت:
- باشه عصر میرم فقط...
کاملا از ماشین خارج گشت، در را بست و از پنجره کمی به داخل خم شد، چند بار دو تا انگشت شست و اشاره‌اش را به هم کشید و با شیطنت گفت:
- مایه می‌خواد که همین کرایه ماشین براش کافیه!
سوگل خنده‌ای کرده و نگاهی به سونیا انداخت، گفت:
- تو هم فقط برای همه چی باج‌بگیر!
سونیا متقابل خندیده و رو به او گفت:
- برو دیگه! یه وقت منصرف می‌شما! 

ویرایش شده توسط MMMahdis
  • لایک 26
  • تشکر 1
  • هاها 2

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم 

 دستی برای سونیا بلند کرد و بعد رو به راننده گفت:
- حرکت کنید آقا.
وقتی به میلاد فکر می‌کرد حالش جور وصف‌ناشدنی می‌شد، احساس می‌کرد قلبش می‌لرزد و بعد این لرزه به سرتاسر وجودش رخنه می‌کرد، دوست‌داشت عصری که سونیا میرود برای تحقیق حتی یک نفر هم بد نگوید، انقدر صدای دلنشین میلاد در گوشش خوش آمده بود که حالا دلش برای صدایش هم تنگ شده بود ،عشق که می گویند همین است؟ یعنی سوگل قصه ما عاشق شده بود؟

 به خانه رسید کرایه هر دو نفرشان را حساب کرد و بعد از تشکری پیاده شد. کلیدش را از توی کیفش درآورد و در را باز کرد، به حیاط خانه وارد شد، حیاطی که کفش از موزاییک های سفید رنگ فرش شده بود،  به سمت باغچه کوچک حیاطشان رفت و دستی بر گلبرگ های رز قرمز کشید. 

از جایش بلند شد، ماشین پدرش نشان از حضور او بود. به در سالن رسید و وارد راهروی خانه شد که حدوداً سه متر بود و در اتاق سوگل در آن  باز می‌شد، وارد اتاقش شد، به سمت تختش که پارسال برای خودش خریده بود  و سمت راست در اتاقش قرار داشت رفت،  کیفش را رویش انداخت.  خودش هم به سمت کمد قهوه‌ای رنگش رفت؛  حس خیلی خوبی داشت و دلش می‌خواست خود را به دوش آبی گرم دعوت کند، از درون کمدش لباس  و  از روی  میز آرایشش که آیینه بزرگی داشت و چسبیده به کمدش بود  شامپوی مخصوص موهای لختش را  برداشته به سمت حمام رفت.

لباس‌هایش را آویزان کرد و دوباره به سالن برگشت که پدرش از  دست‌شویی خارج شد، با دیدن او شادمان گشته و گفت:
- سلام باوِگم.  (سلام باباییم)
سروش به سمتش آمده گونه تک دخترش را بوسید و گفت:
-  سلام دیوت نازارم کِی هاتیده؟  ( سلام دختر قشنگم کی اومدی؟)
- تازه رسیدم بابایی.
-  خو بچیم وَ دس پخت  باوه عزیزم غذا بخویم. (خب پس بریم به دست‌پخت بابا غذا بخوریم.)
سوگل دستانش را به‌هم زده، به چشمان مهربان و سیاه پدر نگاه کرد و گفت:
- آخ جون چی غذا داریم؟
سروش لبخند عریضی زده و گفت:
- ماکارونی.
سوگل خنده‌ای کرد که سروش با اخم ساختگی گفت:
-  مَسخرم نَکه  دی، فقط  ای غذائه خاص دِرس کَم.   (مسخره نکن دیگه همین ماکارونی‌رو خوب درست می‌کنم!)
- من عاشق همین ماکارونی هاتم.
 به سمت آشپزخانه‌ای که از کابینت‌های ام در اف پر شده  و فرشی گلیمی در آن پهن بود رفتند، سوگل با کمک پدرش میز را چیده غذا را توی ظرف کشید و سر میز گذاشت.

***

 آخرهای بشقاب غذایش بود که رو به پدر کرده  و گفت:
- بابایی فردا پنجشنبه است می‌شه بریم سر خاک مامان؟ خیلی دلم براش تنگ شده.

دو هفته‌ای  می‌شد که وقت رفتن پیش مادرش را نداشت و امروز عمیق برای او  دلتنگ بود، مادری که چند سال پیش تنهایش گذاشته در حسرت داشتنش هنوز هم می سوزد.


- بان چو دیوت نازارم منیش سو  کاری نیرم. (باشه دخترم حتما میریم منم فردا زیاد کار ندارم.)


غذا که تمام شد سروش به سمت تلویزیون رفته روشنش کرد. سوگل نیز ظرف‌های ناهار را شست و به سمت اتاق رفت، خواست بخوابد که یادش آمد قرار بوده به حمام برود پس برخواسته و به آن سو گام نهاد.

***
دوساعتی از برگشتش از حمام گذشته و مانند پدرش خود را به ساعتی خواب دعوت کرده بود.

موهای بلندش که روی بالش پهن  بودند، هنوز هم نِم داشتند و حالا خوابش بازیچه دستِ صوت بلند زنگ موبایلش شده، از جا برخواست، دستی به صورتش کشید و اطراف اتاق نقلی‌اش که طول و عرض حدوداً سه در چهاری داشت را نگاه کرده در آخر  تلفنش را روی‌میز آرایشش دید.

  به سمتش رفته تا خواست جواب بدهد قطع شد، رمزش را وارد کرد و خودش شماره سونیا را گرفت سپس روی صندلی میز آرایشش منتظر پاسخ دختر عمویش نشست. در آیینه به صورت لاغرش خیره گشته  دستی بر دماغ قلمیش که همیشه مورد تمسخرِ شوخیانه مادر قرار می‌گرفت کشید.

- الو؟ چرا جواب نمی‌دی؟

دیده از آینه گرفته و‌ جواب داد:
- سلام خواب بودم، حالا چیکارم داشتی؟ 
- آهان!  ام... ببین دارم راه می‌افتم برم تحقیق درباره میلاد خان!

بازهم استرس قلبش را به آغوش کشید. دستی روی آن کشیده و گفت:
- عه؟! باشه برو، برو زودی هم بهم خبر بده. منتظرم.

لفظ «خداحافظی» را که از سونیا شنید
 گوشی را قطع کرده  از جایش بلند شد؛ به سمت تختش رفته نشست و به پشتی آن تکیه زد. 

ویرایش شده توسط MMMahdis

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم 
تمام یک ساعت گذشته، گوشی‌اش را جلویش گذاشته،  منتظر که هر لحظه سونیا تماس بگیرد. دلش هزار راه را پیموده، مغزش هزاران فکر نابجا را به خود راه داده بود؛ استرس بر او غلبه و با خود فکر کرد:

(اگه ازش بد بگن؟ اگه برخلاف ظاهرش آدم درستی نباشه؟)
تصمیم گرفت خود شماره سونیا را بگیرد، دست به سوی تلفنش برده اما تا آمد صفحه اش را روشن کند، صدای پدر که صدایش میزد به گوشش رسید. نه می‌توانست از گوشی‌اش دل بکند نه می‌توانست جواب پدر را ندهد.

ثانیه‌ای درگیر بوده سپس از جا بلند و از اتاقش خارج شد، به سالن رفته، با خوش‌رویی جواب پدرش را داد:
- جانم بابا؟
سروش حاضر و آماده روبه‌روی دخترش ایستاده و با اشاره به خودش گفت:
- چیونم؟ ( چطورم؟)
 لبخندی زده و به سر تا پای پدر که برعکس خودش قدی بلند و هیکلی متناسب داشت نگاه گذرایی انداخت، با دیدن کت و شلوار سرمه‌ای که با پیراهن سفیدش تضاد زیبایی ایجاد کرده بود به وجد ‌آمد!
 انگشت شست و اشاره‌اش را به‌هم چسباند و مقابل صورت پدر نگه‌داشته با لبخند گفت:
- عالی شدی باباییم.
پدر لبخندی به لبان نازک خود راهی کرده ممنونی گفت و ادامه داد:
- امرو وَگرد چَن گِله وَ رَفیقیلم چِمه دِیشت چشتی نیتوای اَرا بِسِینم؟ (امروز با چندتا از دوستام میرم بیرون. چیزی نمی‌خوای برات بگیرم؟)

سوگل به فکر فرو رفت و ثانیه‌ای بعد، سر به چپ خم کرده خنده رو گفت:
- نه بابا برو به‌سلامت.
آیفون خانه که به صدا درآمد، نگاه هر دو به آن سو پر کشید، پدر به سمتش رفته جواب داد و بعد از کلامی خوش‌وبش در را باز کرد. سوگل از بهر آنکه نفهمیده بود چه کسی پشت در است نگاه سوالیش را سوی پدر گردانده و پرسید:
- کی بود بابا؟
کمی بعد پدر در حالی که جلوی آیینه درون راهرو به موهای مشکی و پر پشتش می رسید، جواب داد:
- سونیا!
حینی کشیده با دو به سمت در ورودی سالن رفت، آن را باز کرده و یک قدم به بیرون گذاشت. سونیا که طول حیاط را گذراند و به او رسید هردو وارد خانه شدند، سوگل اخم کرده کمی او را به سمتی هل داد و آهسته گفت:
- خدا بگم چی‌کارت کنه چرا این‌قدر طول کشید؟!
سونیا با کج خلقی لبخندی زد؛ اما تا خواست جواب بدهد سروش دو قدم فاصله را پر کرد، سونیا به طرف عمویش برگشته و با شوق گفت:
- سلام عمو!
-  سلاو عزیزگم. خوَشی؟ باوگدیانه خوبِن؟ (سلام عزیزم. خوبی، بابات اینا خوبن؟)

کیفش را از روی شانه برداشته و درون دستش گرفته،  جواب داد:
-  مرسی خوبم. اونام خوبن، سلام دارن.
سروش شکری گفته و با عطوفت گفت:
- منالیل مَ چِمَه دِیشت اِیوه راحت بیون. (بچه‌ها من میرم بیرون شما راحت باشین.)
سوگل پدرش را بدرقه کرده، دوباره به سالن برگشت، روی مبلِ پشت اپن کنار سونیا نشسته و با هیجان پرسید:
- چی شد؟ رفتی؟ چی گفتن؟ چی شنیدی؟
سونیا به حجم زیاد هیجان سوگل خنده‌اش گرفته و گفت:
- یکم نفس بگیر دختر! آره رفتم.
ابرویی بالا پرانده و ادامه داد: 
- ولی تا یه لیوان آب بهم ندی هیچی بهت نمی‌گم.

سوگل پوفی گفته و با سرعت از جایش برخواسته به سمت یخچال رفت، لیوان آبی را از آب‌ریز آن پر کرد و دوباره پیش سونیا برگشت، لیوان را به دست او داده مضطرب گفت:
- بگو دیگه.
سونیا با دیدن لیوان آب لبانش را به سویی تبعید کرده و گفت:
- یه شربت می‌دادی بهتر بودا!
سوگل متقابلا اخمی به میان ابروانش روانه و گفت:
- همینم ازت می‌گیرما. بگو ببینم!
سونیا لیوان آب را یک نفس سر و دستی بر موهای طلایی رنگش کشید.
- خوب رفتم، از هفت هشت تا از مغازه دارای طبقه اول، دوم و سوم پرسیدم، باورت میشه همشون از خوبی ها و آقاییش می‌گفتن.

نگاهش را پایین رانده و نچی کرد.

- ولی خوب حالا اگه خونشون بلد بودیم هم بد نبود.
مردد خیره سوگل شده، دهانش را باز کرد چیزی بگوید اما پشیمان شد.

سوگل متوجه شد، دستان سونیا را گرفته از او خواهش کرد حرفش را بزند. نفس عمیقی کشید و  تصمیم گرفت ادامه حرفش را نیز بگوید.
- بین این همه تعریف؛ فقط یه نفر بر خلاف بقیه حرف زد.
سوگل ترسیده، کف دستش را بر پایش کشید، روی مبل به سوی دختر عمویش برگشته و پرسید:
- چی گفت؟
سونیا دستی بر بینی قلمی‌اش کشیده چینی به پیشانی بلندش راه داد و گفت:
- چه می‌دونم گفت بداخلاقه، عقده‌ایه! از این حرف‌ها دیگه! دقیقا برعکس بقیه.
حزن به قلب سوگل هجوم برده، دو دل گشت، ماند فردا چه جوابی به او بدهد. سونیا که حال او را فهمید، دست دیگرش را روی دست  او گذاشته و مهربان پاسخ گفت:
- ناراحت نباش، یه نفر که میلاد رو می‌شناخت، از همون فروشنده‌ها بود خوب؟ وقتی شنید این  مرده چی گفت، اومد سمتم گفت تمام حرفاش دروغه و باور نکنم. 

آری! میلاد مرد بی اخلاقی نبوده، در مهربانی میان تمام آشنایان زبانزد و به چشم پاکی معروف بود.
مکث مکالمه شان را بوسه باران کرده، پس از زمانی کوتاه سونیا سر به پایین انداخت و همانطور که با لیوان درون دستش سرگرم بود ادامه داد:
- فقط، یه سوتی دادم.
خیال سوگل از حرف سونیا کمی آسوده گشته، حرف‌های او را برای خود حلاجی می‌کرد تا به جمله آخری که از دهان سونیا نوا یافت رسید، هراسان، آهسته به سمت سونیا چرخید و پرسید:
- سوتی دادی؟ چی گفتی؟!
سونیا لبخند دندان نمایی زده و گفت:
- تو مغازه خودش درباره خودش تحقیق کردم.
سوگل متعجب گردیده و پرسید:
- یعنی چی؟
سونیا همانطور که سرش را به طرفین تکان میداد و به طرز مسخره ای می خندید شروع کرد به تعریف داستان.
- یعنی این‌که برای پرس وجو رفتم تو مغازه خودش، بعد یه مرده پشت ویترین بود، خلاصه ازش پرسیدم: ببخشید شما آقای میلاد حیدری می‌شناسین؟ گفت: بله. منم گفتم: داریم برای امر خیر تحقیق می‌کنیم درباره‌شون، می‌شه بگید چه‌جور آدمیه؟ از این حرفا!
در اینجا کمی مکث کرده دندان‌هایش را با حرص بر هم فشرد و ادامه داد:

- بعد در همین لحظه خودش از پشت ویترین بلند شد.

نگاهی به سوگل که حیران خیره‌اش بود انداخته بغ کرده گفت:

- من ندیدمش وقتی وارد شدم!ب

بر سر خود ضربه‌ای زده و از سونیا پرسید:

- بعدش چی شد؟!

سونیا کم کم لب به خنده گشاد و جواب داد:

-  به خودش اشاره کرد و با خنده گفت 

«  تعریف از خود نباشه آدم بدی نیستم‌»

سوگل، هم خنده‌اش گرفته و هم عصبی شده بود، دستش را مشت کرد و جلوی دهانش گذاشته ابروانش از پلک‌هایش فاصله گرفتند، پرسید:
- تو چی گفتی؟

سونیا لب‌ولوچه‌اش را آویزان کرده و گفت:
- هیچی، به‌معنای واقعی کلمه خیط شدم، ببخشیدی گفتم و از اون‌جا فرار کردم. 

ویرایش شده توسط MMMahdis

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم
سوگل باری دیگر خنده‌اش گرفته و هر چه که می‌کرد قطع نمی‌شد، هر از گاهی ادای دختر عمویش را درمی‌آورد و دوباره می‌خندید.

سونیا معترض اسم او را صدا زد و رویش را برگرداند، تلویزیون را روشن کرد و صدایش را نیز زیاد!

 دقیقه‌ای بعد که آرام گرفت، دستی روی شانه‌ی سونیا گذاشت،  او بغ کرده به خودش تکانی داد و شانه‌اش را از زیر دست سوگل آزاد ساخت؛ اما بی‌خیال نشده دوباره ساعد دستش را روی شانه‌ی دختر عموی نازک نارنجی‌اش که قهرهایش در مقایسه با شیطنت‌هایش دوست داشتنی‌تر بود، قرار داد و گفت:
- سونیا جونم؟! 
ولی او به این سادگی‌ها قانع نمی‌شد و سوگل هم به این زودی‌ها تسلیم!
 دستش را از روی شانه‌ او برداشت و دور کمرش پیچاند، چانه‌اش را روی شانه‌ی تپل سونیا گذاشت و با نگاه به مژه‌های بلند و حالت دارش گفت:
- سونی؟! خویشکم؟!( خواهری؟)
 جوابی که نگرفت، با خنده‌ای که سعی در پنهان کردنش داشت ادامه داد:
- خودت یه‌کم فک کن بهش، خندت نمی‌گیره؟
 سونیا دلخور به سمتش برگشته و گفت:
- این‌قدر خودت رو لوس نکن، می‌دونم خنده‌داره ولی تو هم‌دیگه زیادی می‌خندی!
دستش را از دور کمر سونیا باز کرده و آرنجش را روی پشتی مبل قرار داد، انگشت کوچک دست راستش را به سمت سونیا دراز کرده و خواهشمند گفت:
- آشتی؟
سونیا دقیقه‌ای حرف نزده اخمش کم کم باز شد و بعد انگشت کوچکش را در انگشت سوگل قفل کرد.

سوگل دو دستش را دوسوی سر سونیا قرار داده و آن را به لبانش نزدیک کرد، بوسه‌ای رویش نشاند و گفت:
- قربون دخترعموی دل‌نازکم.
سرش را از آغوش سوگل درآورده و  چشم در چشم او پرسید:
- عمو امشب چه ساعتی میاد؟!
سوگل کنترل را برداشته به پشتی مبل تکیه زد و در حالی که شبکه‌ها را بالا پایین می‌کرد جواب داد:
- نمی‌دونم، احتمالاً دوازده به بعد!
فیلم مورد علاقه‌اش را که پیدا کرد، کنترل را کنار گذاشت، سونیا گوشی‌ خود را برداشته و شماره‌ی مادرش را گرفت. دو بوق را کامل نخورده جواب داد:
- الو؟!
- سلام مامان.
- سلاو گلگم چیونی؟ هایده کوره تُ؟  (سلام عزیزم خوبی؟ کجایی تو؟)
- آره. خوبم، اومدم خونه عمو سروش. سوگل تنهاست، پیشش می‌مونم تا عمو بیاد، بعد میام خونه. باشه؟
مادر او کمی فکر کرده و بعد جواب داد:
- باش وَ سوگلیس سلام  بِرَسِن.  (باشه. به سوگل هم سلام برسون.)

سوگل که صدای زن عمویش را از پشت تلفن شنید از سونیا خواست که او نیز به مادرش سلام برساند.

- بزرگیت، سوگل هم سلام می‌رسونه!
- سلامت بودِن. خدافظ.  (سلامت باشه. خداحافظ.)
 دکمه قطع تماس را لمس کرده به سمت سوگل چرخید. او واقعا برای سوگلِ تنهای قصه‌ٔ ما خواهری را تمام کرده بود، نسبت او با سوگل فقط دخترعمو و رفیق نبود، سونیا برای سوگل مانند خواهری مهربان و دلسوز می‌نمود.

 روی مبل رو به سوگل  چهار زانو نشسته آب دهانش را قورت داد، نگاهی توام با لبخندی شیطنت بار زده و پرسید:
- خوب، چی می‌خوای بهم شام بدی؟! 

سوگل به سوی او برگشته و در حالی که هنوز هم حواسش پی فیلم بود، بعد از کمی فکر کردن گفت:
- ام… نمی‌دونم به‌نظرت چی بخوریم؟!
سونیا دستی به پیشانی‌اش کشیده بعد از زمانی کوتاه انگشت اشاره‌اش را به سمت سوگل گرفت، تکانی داد و پرسید:
- پیتزا چطوره؟
*** 

کمی از مسافت خانه تا نانوایی را گذرانده بودند که سونیا به سمت سوگل چرخیده و نگاهش کرد. لبخند شیرین روی لبان دختر عمویش، باعث اخم او و گرفتن دستش و نگه داشتنش شد.

سوگل حیران گشته دیده به سوی دخترک روبه رویش که عصبی و با اخم نگاهش می‌کرد انداخت. سونیا دستانش را به کمر زده و  رو به دختر عمویش گفت:
- سوگل داری به چی می‌خندی؟  نکنه داری به قضیه خیط شدنم می‌خندی؟

کمی صدایش را بالا برده و شاکی ادامه داد:

- سوگل من به‌خاطر تو خیط شدم بعد تو داری مسخره‌ام می‌کنی؟!

ویرایش شده توسط MMMahdis
  • لایک 22
  • تشکر 1
  • هاها 2

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم
سوگل با شنیدن حرف او متعجب گشته اما دوز خنده‌اش نه تنها پایان نیافت بلکه بیشتر هم شد، به سونیا اشاره کرد و ابروهای قهوه‌ایش را بالا پرانده گفت:
- تو چرا به همه‌چی شک داری؟! شاید من دارم به یه چیز دیگه می‌خندم.


سونیا هنوز اخم‌های صورتش باز نشده به راهش ادامه داد، با دو به سمت عموزاده‌اش رفته اینبار او دستش را گرفت و نگه داشت.


تا آمد حرفی بزند صدای پسر بچه‌ای هشت-نه ساله که دوچرخه سواری می‌کرد سرشان را به راست چرخاند. پسرک که بلوز و شلوارک زرد رنگی به تن داشت سونیا را مخاطب قرار داده با شیطنت گفت:
- دختر خانم حرص نخور پیر میشی!
 سپس به رکابش سرعت بخشیده و سونیا را در بهت تنها گذاشت. خنده محو شده سوگل برگشته و او  از ترس آنکه سونیا بازهم ناراحت شود  سعی در پنهان کردنش داشت. قدمی جلو رفته، لبانش را به درون دهانش کشید تا شاید خنده‌اش وا بدهد. سر به سویی خم کرده و گفت:

- سونیا جونم من به تو نمی‌خندیدم.


سونیا نگاهش را از جای خالی پسرک گرفت و عصبی به چشمان آسمانی  سوگل دوخت، پس از مکثی؛ دیده‌اش را پایین کشیده و ادامه داد:
- خب، راستش... داشتم به میلاد فکر می‌کردم.
سونیا با شنیدن این سخن از جانب دختر عمویش در آنی اخمش از چهره فراری گشته و بغ کرده پرسید:
- باور کنم؟

سوگل به چشمان سبز او خیره و انگشت‌های کشیده اش را درون دستش گرفت، با لبخندی که چشمانش را آبی‌تر از حد معمول نشان می‌داد گفت:
- آره باور کن.
سپس  نفس عمیقی کشیده و ادامه داد:

- ولی استرس دارم!

 جلوتر راه افتاده سونیا با قدمی خودش را هم قدم او کرد و سوال درون ذهنش را پرسید:
- چرا استرس داری؟
 به صورت تپل و سفید دختر عمویش نگاه پاشیده چینی در پیشانی بلندش که به سبب موهایش پوشانده شده بود انداخت و جواب داد:
- نمی‌دونم چه‌جوری فردا جوابش رو بدم؟ چی بگم بهش؟ یک وقت فکر بد نکنه راجبم؟!
 درون گرا بود و تا جایی که می توانست از ابراز احساسات خودداری می‌کرد؛ شاید هم می‌ترسید، الله اعلم! حرف زدن از حس درونش واقعا برایش سخت و جواب دادن به خواستگاری میلاد سخت‌تر.  

سونیا مچ نحیف او را گرفته و با ملایمت گفت:
- نفسم چه فکر بدی بکنه؟ هان؟ خودش ازت خواستگاری کرده، خودش خواسته که حتی اگه جوابت منفیِ بازهم بری و بهش بگی، پس چی میگی؟ اگه نری بدتره!
سخنان رفیقش سبب شد دلش ذره‌ای آرام گیرد. باید با خودش کار می‌کرد تا بتواند به راحتی حرفش را بزند، اما می‌دانست که گفتن این حرف‌ها برای اولین بار به کسی که تا حالا برایش غریبه‌ای بیش نبوده طاقت فرساست و زبانش از حرف زدن جا می‌زند.


به نانوایی رسیدند و سوگل پشت سر خانمی درون صف ایستاده، بوی نان تازه که به بینیش رسید تصمیم گرفت نان هم بگیرد. سونیا نیز کمی عقب‌تر کنار نرده جلوی نانوایی توقف کرده و سرگرم موبایلش شد. 


***
میلاد در مغازه‌اش نشسته و خوشحال با رفیقش که فروشنده مغازه روبرویی نیز بود صحبت می‌کرد:
- وای امین بالاخره بهش گفتم، خیلی سخت بودا ولی گفتم.

امین که دست کمی از برادر برای میلاد نداشت لبان گوشتی‌اش را به لبخند و شیطنت را به چشمان خاکستریش دعوت کرده و گفت:
- خب پس، یه شیرینی طلبکار شدم.

چشم روی هم گذاشت  و با لبخندی که شادمانیش را هوار می‌کشید جواب او را داد:
- حالا بذار جواب مثبت بده من یه شام توپ بهت میدم.
حرفش که پایان یافت چیزی بر ذهنش خطور کرد (اگه جواب سوگل مثبت نباشه چی؟)

فکرش بلند بود و امین‌ که صدای زمزمه‌اش را شنید از روی چهارپایه درون مغازه بلند شده و پشت تیشرت خاکستریش را پایین کشیده، قدمی به سمت او رفت،  دستی روی شانه رفیقش گذاشت و با مهربانی گفت:
- حالا بد به دلت راه نده!
میلاد نگران سرش را بالا برده او را نگرید.
- اگه جوابش منفی باشه من می‌میرم. چه‌جوری تحمل کنم؟ چه‌جوری به خودم بفهمونم دیگه مال من نیست؟

پیشانی کشیده‌ خود را نوازش کرده و محزون ادامه داد:
- حتی فکر کردن بهش هم آزارم میده.


امین بلند شده سرش را در آغوش کشید. دو مرد ذکر شده از بچگی رفیق‌های گرمابه گلستان یکدیگر بوده و   در این پنج ماه که میلاد از عشق سوگل ناله می‌کرد، امین برای آرامشش به هر ریسمانی چنگ زده بود.

***

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

ساعت روی دیوار پشت تلوزیون ساعت یک بامداد را نشان میداد. سوگل جلوی تلوزیون روی پای سونیا خوابش برده ولی هنوز سروش برنگشته بود، سونیا هم خسته از نشستن کم کم داشت چرت میزد.
***
 در سالن را آهسته گشوده و وارد شد، طول راهرو را که طی کرد سونیا را دید، برادرزاده‌اش که به سوی در چرخیده بود با دیدن او لبخندی زده و گفت:
- سلام عمو.
- سلاو عمو گیان.
نگاهی به سوگل انداخته و روبه سونیا ادامه داد:
- سوگل خٌفتیه؟ (سوگل خوابیده؟)  

سونیا دیده به چهره غرق در خواب و مژه‌های پرپشت سوگل روانه ساخته و به معنای مثبت سر تکان داد.
کش و قوسی به تنش داده، سر سوگل را از روی پایش بلند کرد و کوسنی را برای جایگزینی پایش برگزید، لبخندی زده روبه عمویش ادامه داد:
- خب، عمو جون شمام اومدید، سوگلم دیگه تنها نیست، من برم.


سروش به سمت یخچال رفته لیوان آبی برای خودش ریخت و روبه برادرزاده مهربانش گفت:
- گیان بوسیه تا بِرَسِنِمَد!  (صبر کن عمو، خودم می‌رسونمت!)

سونیا همانطور که کیفش را برمی داشت، پاسخ گفت:
- خیلی ممنون، زحمتتون میشه!
سروش به سوی او برگشته اخم ساختگی کرد و با تحکم جواب داد:
- وَتِم رَسِنِمَد! (گفتم می‌رسونمت!)
سونیا هربار که رفتار عمویش را میدید محزون گشته باخود می گفت:

(سوگل چقدر خوشبختِ که باباش اینجوری عاشقشه! که انقدر دوسش داره! که برای راحتیش هر کاری می کنه. خوش به حالش که همچین رابطه خوبی با هم دارن. کاش منم می‌تونستم همچین رابطه خوبی با بابام داشته باشم.)

سروش بطری آب را در یخچال برگردانده دوباره به سالن برگشت، جلوتر از سونیا وارد راهرو شد، دستی بر چشم‌ها و ابروان مشکی و پهنش کشیده، با گفتن:
- برو بریم!

او را از فکر خارج کرد.
***

سونیا را به خانه‌اشان رسانده و حالا در راه برگشت بود،  خیابانِ نزدیک منزل خودش را طی می‌کرد که تلفنش زنگ خورد، به گوشی که جلوی کیلومتر شمار قرار داشت نگاه انداخته سپس با خوشحالی جواب داد:
- به- به آقا بنیامین نازار. چیونی؟ (به به آقا بنیامین گل، چطوری؟)
- خوبِم سروش گیان. تُ خاصی؟ (خوبم سروش جان. خودت چطوری؟)
از پیچ خیابان عبور کرده جواب داد:
- منیش خوبِم قرباند. درِم وَ مهمانی تیم چِمه وَرو مال.  (من هم خوبم، تازه از مهمونی دارم به خونه میرم.)
- خاصه. سوگل چیونه؟ (خوبه. سوگل چطوره؟)
- اویش خاصه.  (اون هم خوبه.)

 سیگارش را لبه تراس اتاقش خاموش کرده و ادامه داد:
-راسی سروش گیان زنگ دام ارا او قضیه. ( راستش سروش جان زنگ زدم برا اون قضیه.)


سخنش سروش را به فکر فرو برد، ولی متوجه منظور بنیامین نشد، به همین خاطر دنده را عوض کرده با اخمی که به صورتش هجوم آورده بود پرسید:
- کام قاضیه؟ (کدوم قضیه؟)
بنیامین ته مانده سیگارش را همان جا گذاشته و گفت:

- قضیه خواستگاری دی. توام سو بام ارا مالدان وَگَردِ سوگِل قِصَه بکم. نظرد؟   (قضیه خواستگاری دیگه. می خوام فردا بیام خونتون و قضیه رو با سوگل در میون بزارم، نظرت چیه؟)
مگر میشد موافق نباشد؟ او به دنبال فردی برای دخترش بود که  دوستش داشته باشد و خوشبختی او را تظمین کند و حالا  خدا بنیامین را سر راهش قرار داده و چه کسی بهتر از این پسر؟!    
در حالی که سعی می‌کرد خنده در صدایش تاثیر نگذارد گفت:
- عا بو. مَه سو هامَه مال. ولی هنوز با سوگل صحبت نکردم.  (آره بیا، من فردا خونه هستم.)
- صبح صحبت می کنیم دیگه! خو مَ بعدَ بانک وَگرد سوگل تیم. (خوب پس من بعد بانک همراه سوگل میام.)
- باش دیونمد.  (باشه می‌بینمت.)
پس از راندن کلمه {خداحافظ} تلفن را قطع کرده و جلوی خانه ترمز زد.
ماشین را که داخل حیاط برد، سوگل بخاطر صدای در که البته خیلی هم بلند نبود بیدار شد. اطراف را نگاه کرده نه خبری از سونیا بود نه از پدر! از جایش برخواسته، با صدای در سالن به سمت راهرو رفته و پدر را در حال در آوردن جوراب هایش دید.

دستی به چشمان پف دارش کشیده و گفت:
- سلام بابا.
- سلاو دیوت گلم، هلسانمد؟  (سلام دختر گلم، بیدارت کردم؟)
- نه خودم بیدار شدم، نمی دونم سونیا کی رفته.
سروش به دخترش رسیده و دستی دور شانه اش انداخت، بوسه‌ای بر موهای خوش بوی او کاشته گفت:
- تا الان ویره بی. خوم چیم رَسانِمه.  (تا الان اینجا بود، خودم خونشون رسوندمش.)
 دستش را از دور گردن سوگل برداشته و در حالی که به سمت اتاقش می رفت با خوشحالی که در صدایش موج میزد گفت:
- بچو بخف گیانم، سو  باید بچیده سرکار!   (برو بخواب جانم، فردا باید بری سرکار!)
سوگل تا کنار آشپزخانه پشت سر پدر رفته دلیل خوشحالیش را نپرسید، لیوان آبی برای خود پر کرده و یک نفس سر کشید.
 به پدر که به اتاق خودش رفته بود شب بخیر گفته جوابش را که دریافت کرد به سوی اتاق خوابش گام برداشت.

حوله‌اش هنوز هم روی بالشش پهن و همانجا آب از جانش به هوا رفته بود. تایش زده و در کمدش روی بقیه لباس‌ها قرارش داد.
کش موهای قهوه‌ای رنگش را باز کرده و به سمت تختش رفت، پس از خمیازه ای از عمق جان پتویش را کنار زده و دراز کشید.

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم
 صدای پدرش را که شنید چشم گشود، اتاقش پنجره‌ای به سمت حیاط داشت، ولی این وقت صبح آفتابِ درون آن هم خیلی کم بود چه برسد به اتاق او. در جایش نشسته و دستی به صورتش کشید. جواب داد:
- جانم بابا؟!
سروش به در اتاق دخترش رسیده و با لبخندی به چهره خواب آلودش گفت:
- بابا هَلس دی. باید بچیده سر کار دیرد بود ها!   (پاشو بابا، باید بری سرکار، دیرت میشه ها!)
از جایش بلند و از پدر تشکر کرد، سروش لبخند زده، دستی بر دماغ نه چندان کوچکش کشید و از اتاق بیرون رفت. 
سوگل مشکوک شد، پدرش دیشب و امروز به طرز عجیبی، زیادی خوشحال بود، حالا چرایَش را، سوگل نمی‌دانست!

از دستشویی که برگشت پدر را مشغول چیدن میز صبحانه دید؛ سروش طی چند سالِ  نبودِ همسر مهربانش، برای خود کدبانویی شده بود. اما هر وقت دست به ظروفی که خانمش با آنها کار می‌کرد، میزد به یاد او افتاده و آهی از عمق وجود می‌کشید. 

همانطور که با حوله درون دستش صورتش را خشک می کرد، به سمت آشپزخانه قدم نهاد، حوله را روی شانه‌اش انداخته لقمه‌ای کوچک از نان و پنیر درون دهانش گذاشت و روبه پدرش لبخندی مرموز زده و گفت:

- بابایی؟! قضیه چیه؟ خیلی مشکوک میزنی!


سروش خنده‌ای را چاشنی تعجبش کرده و گفت:
- نه بومه نظرد ارا مشکوک؟ جور همیشه‌م دی. (نه فدات بشم، چرا مشکوک؟! مثل همیشه‌ام.)
سوگل ابرویی بالا انداخته و سر تکان داد و در حالی که هنوز قانع نشده بود روی صندلی روبه روی پدرش نشسته و هر دو مشغول خوردن صبحانه شدند.
***
 پس از پوشیدن لباس، ساعت مچی اسپرتش را به دست کرده و موهای جلوی صورتش را زیر مقنعه‌اش تنظیم.

به سمت کیفش رفته، برداشتش و  کلید و گوشیش را در آن قرار داد. 
از اتاق که خارج گشت، پدرش جلوی در ورودی سالن منتظرش بود، به سمت جاکفشی گام نهاده؛ کفش‌هایش را در آورد و روبه پدرش گفت:
- بابا چرا هنوز نرفتی؟
- منتظر تو بیم نازارگم. ( منتظر تو بودم نور دیده.)
 در حالی که بند کفش‌های پاشنه‌دارش را می‌بست، نگاهش را بالا رانده و گفت:
- من خودم می‌رفتم.
سروش جلوتر از او راه افتاد، دستی بر کرواتش کشیده گفت:
- م کِه دِرم چم تنیش بم دی. (من که دارم میرم تورو هم می‌برم دیگه.)
سوگل حرف دیگری نزده و در کنار پدر درون ماشین جا گرفت. سروش ماشین را از حیاط خارج کرده دوباره پیاده شد تا در را ببندد.

***

محل کار زیاد شلوغ نبود و فقط سه الی چهار نفر در آن حضور داشته روی صندلی‌های فلزی نشسته بودند،  حضور همه همکارانش حتی سونیا نشان می‌داد که او آخرین نفر است. 

تمام میزهای روبروی در ورودی که تک و توک مراجع داشتند را از نظر گذرانده تا به گوشه راست فضای بانک یعنی اتاق رئیس رسید، بنیامین روی صندلی‌اش نشسته   و به پرونده  درون دستش با اخمی که نشان از دقتش داشت خیره بود.

نگاه از او گرفته به سوی میزش رفت، با سونیا دست داده و احوال پرسی کرده  و پرسید:
- دیشب کی رفتی؟ من اصلا متوجه نشدم.
- ساعت یک بود، عمو که اومد منم برگشتم، خودش من رو رسوند.
***

آقا محمود که سوگل را صدا زد، به سمتش چرخید و به چهره دلنشین و مهربانش زل زده نگاهش بر پیراهن سفید و راه راه او محو گشت.
-  دیوتگم آقای رئیس کارد دِره.  ( دخترم آقای رییس کارت داره.)


سوگل با شنیدن سخن او اخم کرده و سر تکان داد. (چکارم داره یعنی؟ اصلا چرا دست از سرم بر نمی داره؟!)
  پیرمرد که گناهی نداشت، پس ثانیه‌ای جای اخم و لبخندش را عوض کرده و جواب او را داد. 

بلند شده و بی توجه به نگاه سونیا به سمت اتاق رئیس حرکت کرد. نزدیک اتاق بنیامین که رسید، با لبخندی زورکی جواب نگاه خیره خانم علیخانی همکارش را داد.

تقه‌ای که به در زد،  آقای بیات سرش را از مانیتور مقابلش گرفته و روبه سوگل با لبخندی که لبان کوتاهش را کمی کش داده بود گفت:
- بفرمایید خانم موحد، بنشینید.
سوگل بی توجه به لبخند و تعارفش، اخمی کرده گفت:
- باید برم، کلی کار دارم، آقا محمود گفت باهام کار دارید، اومدم.
بنیامین به صندلیش تکیه زد. خونسردی را به چشمان ستاره رنگش ریخت، دلشاد بود از این که می‌توانست وقت بیشتری را در کنار سوگل بگذراند. تحکمی را به کلام پر غرورش آویخت تا کاری که می‌گوید انجام شود.
- خوب پس؛ حالا که باید بری حرفام رو میزارم برای ظهر، توی خونتون.

 تکیه‌اش را از صندلی برداشت، ساعد دستانش را روی میز گذاشته و انگشتانش را درون هم فرو برد. یک تای ابروی پهن و مشکیش را بالا رانده و با لبخندی پیروزمندانه ادامه داد:
- موقع برگشت خودم می‌رسونمت، پس تنها نرو!

سوگل از حرفی که زده حرصش گرفت، دستش را مشت کرده و نفس عصبیش را به سوی بنیامین حواله. اما چاره دیگری نداشت، آب ریخته شده را که نمی‌توانست جمع کند.

ویرایش شده توسط MMMahdis

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم
سوگل عصبی از اتاق بنیامین خارج شد و به سمت میز خودش که روبه روی اتاق رییس بود رفت.

با اخم صندلی را کمی عقب داده و نشست، سونیا هر دم بیشتر از حرکات سوگل حیران شده و در فکر فرو می‌رفت، صندلیش را سُر داده و به او نزدیک گشت. پرسید:
- سوگل؟ خوبی؟ چرا یهو این‌قدر اخمالو شدی؟ بنیامین چی بهت گفت؟
اما او انقدر خشمگین بود که حتی جواب سونیا را نداد، از عصبانیت خطی افقی پیشانیش را بوسه می‌زد. آرنجش را روی‌میز گذاشت و دیدگانش را تکیه به کف دست‌هایش داد. سونیا بیشتر از این پاپیچ سوگل نشده مجبورا به سوی میز خودش رفت.

فوق‌العاده عصبی بود، واقعاً از بنیامین خوشش نمی‌آمد، مرد مذکور از همان اول خودش را به سوگل می‌چسباند و هیچ‌وقت نشد که کمی با احترام با او صحبت کند.

از شدت حرص بدنش داغ کرده بود، دستی به صورت ملتهبش کشید و چانهٔ گِردش را درون مشتش به زندان فرستاد. سر از میز زیر دستش گرفته و متوجه پسر بچه‌ای شد که در وسط سالن بانک کنار مادرش نشسته و با مایلر کوچکش بازی می‌کرد .

  چقدر دلش هوای بچگی را داشت؛ بچگی‌ای که تا  اولین قطره اشک از چشمش می‌چکید آغوش مادر پذیرایش بود.  

 از جایش بلند شد و همانطور که پاهایش را محکم روی زمین می‌کوبید، به آشپزخانه رفت. این دختر یک روز خوش در این بانک نداشت و همه و همه اش زیر سر به اصطلاح رییسِ مکانِ گفته شده، بود.


 سونیا که از عمل او متعجب شد، کار مراجعه کننده‌اش را تند تند انجام داده و پشت سر او راه افتاد. سوگل وارد آشپزخانه‌ای که در عرض آن دونفر به زور می‌توانستند بایستند شد، کمرش را به لبه کابینت تکیه و آرنجش را روی شکمش و دست‌هایش را روی صورتش گذاشت. سونیا نیز به او ملحق شده،   روبه‌رویش ایستاد و نگران پرسید:
- سوگل؟ چی شدی فدات شم؟ صبح که خوب بودی؟
سوگل دستانش را از روی صورتش برداشت، چهار انگشت دست راستش را به پیشانی‌ عرق کرده‌اش کشید و کلافه گفت:
- کی جز بنیامین اعصاب من رو بهم می‌ریزه؟
 جلو رفته دست سوگل را در دست خود گرفت و بعد از کمی نوازش، از بهر غصه دختر عمویش  کمر ابروهایش شکسته پرسید:
- چرا؟ مگه چی گفته؟
سوگل به سمت آبسردکن قدم نهاده  لیوان یک بار مصرفی از جایگاهش برداشت و از آب یخ پرش کرد، یک‌نفس که سر کشید باعث شد سرش از شدت سردی آب درد بگیرد، چشمانش را چند ثانیه‌ای روی‌هم گذاشت و دستش را روی پیشانیش فشرد. واقعا اگر سونیا را نداشت این همه درد را چطور تاب می‌آورد؟

پلک‌هایش را فاصله و  سری به طرفین تکان داده عصبی دستش را مشت کرد و گفت :
 - گفت ظهر خودش من رو می‌بره.
 
  اخمِ ابروهای صاف و کوتاه سونیا از ترسِ تعجب فراری شده حیران گفت:
- ام... درسته ازش بدت میاد ولی تا این حد عصبانیت!
دستانش را دو طرف بدنش به کابینت تکیه داده لبانش را جمع و تاکید کرد.
- ازش بدم میاد سونیا! بدم میاد!
سونیا کتری را روی گاز کمی به عقب هل داده به آن تکیه زد، دستانش را روی سینه به آغوش یکدیگر فرستاد  و کلافه جواب داد:
- می‌دونم که. می‌دونم چون زیادی دور و برت می‌پلکه،  خیلی زیادی باهات راحته، چون جلوی پدرت بدون هیچ ترسی و هیچ حیایی راحت کنارت می‌شینه، فکر می‌کنه پدرت هم‌سن خودشه و  خیلی راحت سروش صداش می‌کنه، به‌خاطر این‌که عاشقته، بخاطر اینکه…

سوگل دیگر حوصله شنیدن حرف‌هایی که خودش بارها و بارها زده بود را نداشت، به‌همین دلیل وسط حرف سونیا پریده و خشمگین کف دستش را روبه روی صورت او گرفت.
- آره، فهمیدم سونیا تو می‌دونی، به خدا حوصله هیچی رو ندارم!
انگشت اشاره هر دو دستش را بالا برده و به جنگ شقیقه‌هایش فرستاد، چشمانش را بست و با انگشتانش کمی پوستش را روی استخوان چرخاند. چند ثانیه‌ای سکوت بینشان اقامت کرد تا اینکه سونیا خنده کنان گفت:
- سو‌گل بنیامین با اینکارات اخراجمون نکنه خیلیه!
 چشم‌هایش را باز نکرده، همانطور که هنوزهم از حرف‌های بنیامین آتشین‌مزاج بود گفت:
- نه بابا، این اینقدر به من می‌پلکه که اخراج توی گزینه‌اش نیست. تو رو هم نمی‌زارم…


با چیزی که به ذهنش رسوخ کرد حرفش را نیمه تمام گذاشته کف دستش را محکم به پیشانی‌اش زد که صدای تق بلندی کرد، آبی چشمانش که بخاطر ترس دو دو میزد از تعجب درشت شده بود، سونیا با دیدن حال او هراسیده، کمی جلو آمد. 
سرش را کمی خم کرده تا چشمان رفیقِ همکار شده‌اش را ببیند، قلبش از استرسِ حال سوگل مانند گنجیشکی ترسیده تند تند میزد.
- چی شدی سوگل؟ این چه کاری بود کردی؟

 جوابی به حرف سونیا نداد. تعجب نیز از ترسِ سوختن از صورتِ داغ کرده‌اش به خانه خودش کوچ کرد و جایگاهش را به ترس باخت.
- وای نه!
سونیا دست او را تکانی داده و پریشان پرسید:
- چی نه؟ می‌شه حرف بزنی؟

 میمیک گریه با ترس توی صورتش دست دوستی داده جواب گفت:
- ظهری میلاد میاد جوابش رو بگیره.
سونیا نیز وقتی یادش به قرارشان افتاد، گوشه لبش را گزیده و دست چپش را پشت دست راستش زد، گفت:
- وای آره، حالا چیکار می‌کنی؟ چه بهونه‌ای برای بنیامین میاری؟
 سوگل ترسیده و نگران بود، حالا چه می‌شد؟ چطور جواب میلاد را می‌داد؟ یا چطور می‌توانست بنیامین را بپیچاند؟
نگاه مضطربش را به دختر عمویش که حالش دست کمی از او نداشت انداخته و پرسید:
- چی کار کنم سونیا؟!
اما او حرفی برای زدن و ایده‌ای برا پیشنهاد نداشت. هردو در فکر یافتن راه حل به سر می‌بردند تا اینکه صدای آقا محمود که در حال ورود به آشپزخانه بود را شنیدند:
- دیوتگان؟ اِیوه اِیره چَ کین؟ آقای بیات چن دف حوالدان گِرد.  (دخترا؟! شما اینجا چیکار می‌کنید؟ آقای بیات چندبار سراغتون رو گرفته.)

ویرایش شده توسط MMMahdis

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 پارت دوازدهم

سونیا «ای وای» گفته و به سمت سوگل چرخید، دستش را گرفت و بعد تشکر از آقا محمود که استکان‌ها را درون سینک ظرفشوییِ اول آشپزخانه می‌گذاشت از پشت سر او اول خود و سپس سوگل را گذر داد. 
***

 نگاهی به ساعت دور مچش انداخت، عقربه کوچک از بازی خسته شده و روی عدد  دوازده و نیم به استراحت می‌پرداخت.

سوگل طی چند ساعتی که از سخن با بنیامین می‌گذشت به تنها چیزی که فکر می‌کرد راه فراری از دست او بود ولی هیچ راهی جز فرار کردن نبود.

 همان‌طور که ترسیده تند-تند وسایلش را در کیف می‌ریخت، اطراف را می‌کاوید که مبادا بنیامین سر برسد.

کیف را روی ساعد دستش انداخته و با نگاه  به اطراف به سمت در خروجی راه افتاد، سونیا نیز سریعا وسایلش را جمع کرده و پس از خداحافظی با همکارانش پشت سر او راه افتاد.
 جلوی در بنیامین بود که مقابل سوگل قرار گرفت، دست درون جیب شلوارش برده، لبخند زد و پرسید:
- سوگلی مگه نگفتم منتظرم باش خودم می‌برمت؟

 سوگل سر چرخانده به همکارانش که وسایلشان را جمع می‌کردند دیده افکند، در دل «ای خدایی» گفته و چشمانش را محکم روی‌هم فشرد، او چیزی نداشت که بگوید، اما سونیا به دادش رسیده پس از کمی مکث گفت:
-   ام...سوگل قراره با من به جایی بیاد.
بنیامین اخم را به ابروهای پهن و سیاه رنگش راه داد. هنگامی که   ع
صبانی می‌شد کسی جرات مخالفت با خواسته‌اش را نداشت.

- اما سوگل این ساعت باید با من بیاد خونه!
و امروز سونیا بود که بخاطر دخترعمویش بی پروا از چهرهٔ اخم آلود بنیامین حرف روی حرفش می آورد. 

مانند مرد مقابلشان اخمی را میهمان ابروان کوتاه و دخترانه‌اش کرد و دست سوگل را توی دستش گرفت، به سمت خروجی کشیده در همان‌ حال گفت:
- کار من خیلی مهمه.
بنیامین عصبی دستی بر دماغ قلمیش که بی شباهت به عملی نبود کشیده، پوفی کرد و خود را با قدمی بلند به آن‌ها رساند، مچ دست دیگر سوگل را در دست گرفته و خشمگین نام  سونیا را صدا زد:
- خانم موحد!
و با تحکم ادامه داد:
- سوگل امروز با من میاد. 

سونیای شجاع شده برای ثانیه‌ای؛ نتوانست بیش از این روی حرفش حرف بیاورد. بنیامین پشت سر خود سوگل را کشیده و او بالاجبار به همراهش از بانک خارج شد.

بنیامین اخم را پرانده و لبخند زد، لحظه‌ای ایستاد تا دختر مورد علاقه‌اش نیز با او هم‌قدم شود، سوگل که انگار دستش در باتلاقی فرو رفته باشد، تلاش‌هایش بی‌نتیجه بود؛ قدرت بنیامین کجا و قدرت سوگل!


 سونیا که حرفش به نتیجه نرسید، سوی بنیامین اخم کرده، دست به سینه پشت سر آنها راه گرفت. از روی پله‌ی جلوی بانک که پایین آمدند، چشم سوگل ناخودآگاه به  چپ چرخید.

همانطور که گفت؛ سر ساعت، در همان محل ذکر شده به انتظار ایستاده بود، زیر سایه درختی در میان آفتابِ داغِ تیر ماه!
میلاد به جلوی پایش خیره و صورتش از همان فاصله هم اضطرابش را داد می زد.

دستش را بالا برده تا دستمالی روی پیشانی‌اش برای پاک کردن عرقش بگذارد اما چشمش به سوگل اندوهگین افتاد و لبخندی زد، دستش را برای سوگل  تکان داده تا خواست جلو برود چشمانش به پایین کشیده شد و دستان قفل‌شده درهم سوگل و مردی که در کنارش ایستاده بود را دید.

سوگل ناخودآگاه قدمی به جلو برداشته اما دست محصورش در دست بنیامین مانع از حرکتش می‌شد. 

چشمان سوگل نیز رد دیده میلاد را گرفته و روی دستان در هم قفلشان  ثابت ماند. دستش که برای سوگل بالا رفته بود آهسته پایین آمد و کنار بدنش افتاد. لبخند روی لبانش بالغ نشده نابود شد و صدای زاری قلب داغ دیده‌اش گوش‌های تیزش  را به اطاعت خود آورد.

 نگاه سوگل  به مانند پیچکی به دور  دیده اشک‌آلود میلاد   پیچید.  میلاد  نیز  ناباور به سوگل زل زده و از همان فاصله هم برقِ اشک در چشمانش پدیدار بود!

جلو نرفت، داد نزد، دعوا نکرد! ولی با کمری خم شده از بار غم عقب‌گرد کرده و به سوی ماشینش رفت.  سوگل برق اشکش را دیده بود و حالا کمر خم شده او بغضی در گلویش نشاند.

  قدمی جلو نهاد. دست بنیامین که مانند طنابی دور دستش او را در کنار خود نگه داشته بود باعث شد گام جلو رفته را برگردد،  دست دیگرش را روی پنجهٔ قدرتمند بنیامین گذاشته و دست خود را از ندامت‌گاهش آزاد ساخت. 

 انگار که قلبش از زیرِ لاستیکِ بزرگ کامیونی بیرون آمده باشد راه نفسش باز شد، گام برگشته را دوباره به جلو برداشت، اما قدم دومش  بالا نرفته پشیمان گشت،  نمی‌توانست! چه می‌گفت بر آن  عاشقِ داغ دیده؟! 

 همانطور که چشمش هنوزهم روی میلاد قفل بود به‌دنبال بنیامین که اینبار آستینش را در دست داشت رفت.

درِ شاگرد را برای سوگل باز کرده، و او به ناچار درونش نشست. تنش را گردانده و به میلاد که هنوز هم از عرض خیابان عبور نکرده بود خیره گشت.

قلب او نیز بی تاب شده و بهانه میلاد را می‌گرفت. بنیامین که سوار شد، ماشین را راه انداخت. 
دو الی سه متر جلوتر دوربرگردانی بود که باید از آن‌جا دور زده و بعد از رسیدن به چهار راه به سمت چپ می‌پیچیدند.


 راه مذکور را پیموده و وارد خیابان موردنظر شدند، به سبب سرعت زیاد ماشین و صدای آهنگ اعصاب نداشته سوگل بیشتر بهم می‌ریخت.

چشمانش را بر هم گذاشته و پوفی کرد، همین که پلک برداشت میلاد جلوی ماشینشان سبز گشته و سوگل با دیدن او و سرعت زیاد بنیامین جیغ بلندی سر داد.

بنیامین به‌سرعت پایش را روی ترمز فشرده و پنج سانتی میلاد ماشین را نگه داشت، میلاد متوجه شد اما انگار که هیچ ترسی از اتفاقی که عن غریب اتفاق می‌افتاد نداشته باشد، محزون خیره نگاه اشک آلود سوگل گشت.

 سوگل حال بد او را که می‌دید در دل خود را نفرین می‌کرد. میلاد با حالی نزار لبخندی که از دل‌خونش برخواسته بود را به سوگل زده و پی راهش را گرفت.

بنیامین عصبی گشته سرش را از پنجره خارج کرد و دستش را در هوا تکان داد، خواست فحشی نثار میلاد کند که سوگل آستین کتش را گرفته و با بغض سنگین درون گلویش داد زد:
- هیچی نگو، سرعت تو زیاد بود اون هیچ تقصیری نداشت!

@زری بانوبانو  @آری بانوبانو   @مصی بانو

@زری بانوبانو  @آری بانوبانو   @مصی بانو

 

@زری بانوبانو  @آری بانوبانو   @مصی بانو

@زری بانوبانو  @آری بانوبانو   @مصی بانو

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

@مصی بانو

 

پارت سیزدهم

 

 آهنگ تموم شد و ماشین ایستاد، سوگل سرش را از زانوانش گرفته با چشم‌های تار شده از حلقه اشک به اطراف نگرید.

سرش را بالا برده به سقف ماشین زل زد، چند پلک پی در پی زده و اشک را به عقب روانه کرد.
  سرش را پایین انداخت و به بیرون زل زد، جلوی داروخانه بودند، بنیامین با لبخند نگاهش کرد و گفت:
- بابات زنگ زد به گوشیت، حواست نبود من جواب دادم، گفت چند تا قرص براش بگیرم.

با حرف بنیامین به چشمانش زل زد، چشمان میلاد خیلی زیباتر بود مگر نه؟ شاید برای خیلی‌ها این چشم‌ها زیباترین باشد اما برای سوگل چشمان میلاد زیباترین دیدنی دنیایش شناخته شده بود.

 اصلا بنیامین به چه اجازه‌ای دست به گوشیش زده و جواب تماسش را داده؟ 

 بنیامین سوییچ را برداشته و بدون توجه به اخم سوگل از ماشین پیاده شد. سوگل عصبی چشم از او گرفت و حجم عظیمی از اکسیژن درون ماشین را به سلول‌هایش پیش کش کرد.
دقیقه‌ای بعد صدای قفل شدن درها به گوشش رسید، سر چرخانده بنیامین را دید که در حال ورود به داروخانه بود. سوئیچ را جلوی صورت خود گرفته لبخند لبانش را به سمت سوگل افشانه می‌کرد.

می ترسید، از اینکه در نبود او سوگل تنهایش بگذارد.  در این دقایقی که  درون ماشین کنار محبوب قلبش نشسته بود چنان حال خوشی داشت که حال خوش در برابرش هچ بود.

بنیامین عاشق بود اما عاشقی کردن  را بلد نبود؛ سوگل را دوست داشت   ولی نمی‌توانست  از غرورش دست بکشد.

با عصبانیت مشتش را روی داشتبرد فرود آورد و حرصی 《اه》 لب زد.
 برای چه قفل درها را زد؟  اتفاقی که نباید، افتاد، حالا فرار می کرد که چه؟
با اخم به روبه‌رو خیره شد، نظاره‌گر افرادی بود که بدون دغدغه از کنارش می‌گذشتند، با که می توانست  درد و دل کند جز سونیا؟ چه کسی دردش را می فهمید جز دختر عمویی که حالش را به چشمان دیده و به دل درک کرده بود؟
 پانزده دقیقه بعد بنیامین با یک پلاستیک دارو و یک جعبه شیرینی به سمت ماشین آمد؛   قفل در را باز کرده و روی صندلی‌اش نشست. رو کرد به سوگل با لبخندی که او را  جری‌تر می‌کرد گفت:
- ببخشید طول کشید، کمی شلوغ بود.

 جوابی به او نداد، انقدر از او متنفر بود که تا به حال این حس را حتی نسبت به خونی ترین دشمنش نیز نداشت.
بنیامین قبل‌از این‌که ماشین را روشن کند و راه بیفتد از داخل نایلون داروها لاکی را درآورد و به سمت سوگل که با انزجار نگاهش می کرد، گرفت. لبخندی به صورت احاطه شده از اخم سوگل زد و با ملایمت گفت:

- فکر کنم رنگ قرمز خیلی به دستای سفیدت میاد.
سوگل رویش را از او گرفته با اخم به سمت پنجره چرخید؛ دوست داشت هرچه زودتر به خانه برسند تا از فضایی که بنیامین نیز در آن نفس می‌کشید رها شود.  لبخند بنیامین را که می‌دید به یاد میلاد می‌افتاد؛ میلادی که بخاطر همین مرد خودخواه دلش تالار عروسی غم شد.

با حس گرفته شدن دستش توسط دست گرم بنیامین چشمش را به آن گره زد، بدنه سرد لاک که با پوست دستش ادغام شد، برقی با آخرین ولتاژ به بدنش نفوذ کرد.

با هر لمس دستش توسط بنیامین حس خیانت داشت، خیانت به میلادی که پاسخ نگرفته، عزای پاسخ منفی از سوگل را گرفته بود.
 دستش را از دست او کشیده  با داد گفت:
- این‌قدر به من دست نزن!
صورت بنیامین از صدای داد بلند سوگل پذیرای ترس شد. تعجبی دست به دست ترس داده خودرا بالا کشید و و روی الاکلنگ ابروانش نشست. بنیامین دستش را به سمت خود کشید و گفت:
- باشه، باشه آروم باش!

ساعتی بعد جلوی خانه سروش ترمز زد. سوگل کیفش را به شانه‌اش زد و پیاده شده در را محکم بهم کوبید، در حدی که ناله ماشین بی زبان به هوا برخاست.


در را با کلید باز کرد و بدون هیچ‌گونه تعارفی به داخل رفت، بنیامین حرصی از حرکات او بود اما از سر عشقی که نسبت به سوگل داشت کمی غرورش را نادیده گرفته و بی حرف پشت سرش وارد شد.

جلوی در سالن سلامی سرسری به پدرش کرده  و به اتاقش رفت. 

بنیامین که به سروش رسید دست او را محکم در دستش فشرد و با لبخند سلامی داد.همانطور که به سالن می رفتند بساط احوال‌پرسی هم گرم بود.

عصبی و ناراحت بود، تمام حس‌های بد وجودش را احاطه کرده گرم اورا در آغوش می کشیدند. عذاب وجدانی از حال بد میلاد دست از سرش برنمی‌داشت.  از بهر چشمان به غم کشیده دلدارش  بغض به گلوی نحیفش نشسته ولی گریه؛ نه! 

کیفش را گوشه‌ای پرت کرد، خود روی صندلی میز آرایشش نشست، میلادش از او ناراحت بود ولی کاری از دستش برنمی‌آمد، حال او چه حالی داشت؟ از سوگل دلگیر بود مگر نه؟ 
نیم ساعتی گذشته بود که پدرش صدایش زد:
- سوگل گیان عزیزگم؟  بُو ناهار روله.  (سوگل جان بابا،  بیا نهار!)

دوست نداشت که بازهم قاتل لحظه‌هایی که با ذوق تصورشان می‌کرد را ببیند،  صدایش را بالا برده و محزون گفت:
- من میل ندارم.
سروش از جایش بلند شد، بدون او غذا از گلوی پدرش پایین نمی رفت، دستی به ریش‌های بلندش کشید، در اتاق را باز کرده، سرش را داخل برد و رو به سوگل که از درون آیینه پدرش را می دید گفت:
- ینی چُوه میل نیرم؟ باو!  غذاگد بخوه تا و گیان مِنیش  بِنیشه.   (باباجان؟  یعنی چی میل نداری؟ پاشو دخترم، پاشو بیا غذا بخور تا به جون منم بچسبه.)


جوابی از سوی دخترش نشنیده وارد شد، سوگل نیز از جایش بلند شد و به سمت سروش چرخید، دست زیر چانه کشیده دخترش نهاد و سرش را بالا آورد. در چشمان به رنگ شبش خواهش ریخته و گفت:
- بو بچیم دی!  (بیا بریم دیگه!)

اینبار مخالفتی نکرد، از جایش بلند شده نه به دل نه به جان همراه پدر به آشپزخانه رفت.

بنیامین سر میز نشسته و با لبخند به او می‌نگرید. درست است که مرد زیبایی بود، اما، زیبایی او پای چشمان مهربان میلاد برای دل به دام عشق افتاده سوگل هیچ بود.
 دور میز گردشان بین پدر و بنیامین نشست. بوی کباب خانه را پر کرده بود ، کِی سفارش داده و کِی رسیده؛ سوگل اصلا متوجه نشده بود.

 

 

 

 

بانو @آری بانوبانو @زری بانوبانو @masoo

ویرایش شده توسط MMMahdis
ویراستاری/زری‌بانو

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

واقعاً میلی به غذا نداشت و فقط با قاشقش روی برنج‌ها طرح می‌کشید، سروش سر از غذا گرفته به دخترش خیره شد. با خود فکر کرد.
( چی شده که سوگل تا این حد ناراحته؟)
صورت به غم نشسته سوگل را که می دید نفسش می‌گرفت. دست جلو برده روی دست یخ کرده او گذاشت و با مهربانی گفت:

- بومه خرد. اَرا غذاد نیخوید؟

( قربونت بشم، چرا غذات رو نمی خوری؟)

اما او بدون این‌که نگاهی به سروش بیاندازد، سری به طرفین تکان داد و بغضش را عقب فرستاده تا بنیامین به قوی بودنش شک نکند.
- میل ندارم.
سروش دهن باز کرده مخالفتی کند  همزمان بنیامین نیز تصمیم گرفت دستش را روی دست محبوب قبلش بگذارد که صدای آیفون مانع شد.

سوگل که دنبال بهانه‌ای برای فرار از غذا خوردن که نه؛ از حضور در جمعی که بنیامین در نزدیکی‌اش نشسته بود از جایش بلند شده و گفت:
- من باز می‌کنم.
از آشپزخانه خارج شده، به خنده‌های یک در میان بنیامین هم اهمیتی نداد. او انقدر عاشقانه سوگل را می‌خواست که با دیدن حتی اخمش هم در دلش سرور می نشست.


 به آیفون رسید و تصویرش را نگاه کرد، مردی جوان  که کیفی بر کوله داشت درون تصویر بود. با اخمی که نشان از حس کنجکاویش داشت گوشی را برداشته و پرسید:
- کیه؟
- منزل آقای موحد؟
- بله بفرمایید.
- می‌شه بگید خانم سوگل موحد چند لحظه جلوی در بیان؟
ابروانش پذیرای تعجب شدند! این مرد جوان با او چه کار داشت؟
- شما؟!
- پستچی.
 وقتی متوجه شد که آن فرد کیست، سری به نشانه فهمیدن تکان داده، اخمش باز شد. 
- لطفا چند لحظه صبر کنید!
آیفون را که گذاشت. سروش بلند شد و پشت اپن ایستاد و پرسید:
- کی بود بابا؟!
 همان‌طور که به سمت اتاقش می‌رفت تا شالش را تنظیم کند جواب او را داد:
- پستچی! 

 از اتاق خارج شده به سمت در سالن رفت، سرپایی‌هایِ مشکیِ پاشنه دارش را پوشید و به سمت درِ حیاط حرکت کرد.

در که باز شد، پستچی را پشت آن با یک دسته‌گل بزرگ که حدود شصت- هفتاد تا گل رز قرمز را درون خود جا داده بود، دید. 

مرد جوان دسته گل را به سویش حواله کرد و سوگل نیز آن را در دست گرفت. قسمتی که باید را امضا کرده و وارد حیاط شد.

گل را کمی از سینه‌اش فاصله داده به دنبال آدرس فرستنده گشت، اما تنها آدرسی که در میان گل‌ها دیده می‌شد آدرس گل‌فروشی بود. با خود گفت: «آخه این هدیه زیبا از کیه؟»

  وارد خانه شد. از راهرو گذشته به سالن رسید، پدرش که در آستانه سالن ایستاده بود، با دیدن گل ها لبخندی زد  و پرسید:
- چه گلای قشنگی! کی فرستاده؟ برای توعه؟
او که هنوز هم کنجکاوانه درگیر پیدا کردن اسم فرستندهٔ گل‌ها بود جواب پدرش را داد:
- ننوشته کی فرستاده. 


سپس سر بلند کرد و به پدرش خیره شد. صدای خنده بنیامین نگاهش را به سمت خود کشید:
- خوب خواستگاری علاوه‌بر شیرینی گل هم می‌خواد دیگه!
اخمی که تازه به خواب رفته بود دوباره بیدار شده و سر پستش برگشت. ابروهای بهم چسبیده‌اش را کمی بالاتر از جای همیشگی کشیده و پرسید:
- خواستگاری؟! از کی اونوقت؟!
سر چرخانده نگاهش را به چشمان خندان پدر افشانه کرد و دوباره به سمت بنیامین برگشت.

سروش نیز وقتی صدای پر شعف رفیقش را شنید به سمت او برگشت.
- خواستگاری من از تو دیگه سوگل خانم!
سوگل با شنیدن این حرف  بسیار عصبی شد، قفسه سینه‌اش به شدت بالا و پایین رفته و چشمان غضبناکش را به چشمان خندان او دوخت.

انگار که یک سطل آب یخ روی سرش ریخته باشند، چیزی نمی گفت، لبانش را بر هم میزد چیزی بگوید نجوایی خارج نمی شد، ناامید شده از حنجره‌اش، با چشمان به رود نشسته به آن مرد لبخند بِرو زل زد.  دسته گل از دستش افتاد و گل‌های درونش از درد متلاشی شدند.
 کمی در جایش تکان خورده تن قندیل بسته‌اش را به سمت پدر گرداند. بغض سنگ شده در گلویش را با التماسِ بزاقِ دهانش مقداری عقب فرستاد، ولی جلوی حجم غصهٔ   اشک چشمش کم آورد و  راحتش گذاشت. 

با  چشمان مملوء از اشک و چانه لرزان از بغض رو به سروش ناباورانه پرسید:
- بابا؟! چطور اجازه دادید؟
سروش دو قدم فاصله‌اشان را پر کرده و دستانش را روی بازوهای نحیف دخترش گذاشت. با صدایی که کم از قرصی آرامبخش نداشت، آهسته جوری که فقط خودشان بشنوند گفت:


-    دیوت نازارم بنیامین کُر خاصیگه دوسد دِره تیونه خوشبختت بکِی. (دختر گلم بنیامین پسر خوبیه. دوستت داره، اون می‌تونه تو رو خوش‌بختت کنه.)


از حرف پدر، بغض کنار کشیده غول شده و دوباره گلویش را در آغوشِ گرمش گرفت. درد  قلب عاشقش نیز دو چندان و صدای دادش را در سرش می شنید!  
 حال علاوه‌ بر بنیامین که هر کاری که تا الان خواسته انجام‌شده، پدرش نیز به این ازدواج راضی بود.

باید خودش مستقیم همه‌چیز را به بنیامین می‌گفت، از این پدرِ خوشحال، آبی گرم نمی‌شد. 
 دستانش را از بدنش کمی فاصله داد تا دستان پدر را عقب بفرستد. اخم را جانشین ناباوری صورتش کرده، ابروانش به سمت یکدیگر دویدند.

چشمان دریاییش ناخودآگاه تنگ شده لبان خشک شده‌اش را از یکدیگر باز کرد و با زبانی که در خشکی دست کمی از آن لب‌ها نداشت، به صورت شادمان بنیامین خیره شده و گفت:
- ببین! من که از این خواستگاری خبری نداشتم، ولی اگر داشتم هیچ‌وقت اجازه هم‌چین چیزی رو نمی‌دادم.

چشم گردانده به دیدگان متعجب پدر نگاه کرد، دوباره  رو به  آن خواستگار خوش‌چهره که حالا دیگر هیچ خبری از خنده روی لبانش نبوده و اخم بود که در پیشانیش چند خط را نقاشی می‌کرد، ادامه داد:  
- دیگه هم هیچ‌وقت نمی‌خوام درباره این‌موضوع چیزی بشنوم. نه این‌جا نه هر جای دیگه‌‌ای. 

 تصمیم به انابت گرفته و به اتاقش رفت. در را محکم‌تر از قبل بهم زده به سمت تختش پرواز کرد.

در این مواقع چیزی جز گریه کردن همدمش نبود. قطره‌های اشک پس از پشت سر گذاشتن ویدیؤ تمامی صحنه‌های خواستگاری به دیدگانش رسیده خود را به پایین می انداختند، گویی گه قصد خودکشی دارند. 

چرا هم‌چین می‌شد؟ چقدر الان دلش مادرش را می‌خواست، مهربانی‌هایش را، مادرانه‌هایش را، دست‌هایش را نیاز داشت ولی…

بنیامین نیز عصبی بود، به کوه غرور برخورده و برای اولین بار جواب رد می‌شنید، انقدر خشمگین که دیگر نفسش یارای بالا آمدن را نداشت.

چشمانش را ثانیه‌ای روی هم نهاد تا شاید عصبانیت حد خود را بداند و مقداری عقب بکشد.
 از پشت میز بلند شده، به سرعت خود را به سروش رساند، بخاطر حرصی که در چند ثانیه پیش نثار جانش شده بود، انقدر قدم هایش را محکم بر می‌داشت که زمین تحملش را از دست داده به لرزه میافتاد.


روبه‌روی او ایستاد. انگشت اشاره‌اش را به سمت او روانه ساخت و با عصبانیتی که سروش تا به حال از او ندید بود، از بین دندان‌های کلید شده‌اش گفت:
- سروش، می‌دونی که من از اون مردا نیستم جواب رد بشنوم ول کنم برم. پس خودت بهش بگو با زبون خوش خواستگاریم رو قبول کنه.
بدون هیچ حرفی از کنار سروش گذشت و به سمت در سالن راه افتاد. به آن که رسید، قبل از باز کردن دَر صدایش را به فریادی تبدیل کرده با لبخند مرموزی گفت: 
- وگرنه خودت بهتر می‌دونی چی میشه.

@ Nilay07

ویرایش شده توسط MMMahdis
ویراستاری/زری‌بانو

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم
***
 به عکس مادرش که روی میز کنار تخت بود خیره شد، قطره اشکی روی پوست صافش سر خورد و روی پایش افتاد.
کمی خم شد، قاب عکس را برداشته، روبه‌رویش گرفت.  با دستش مشغول نوازش صورت زیبا و کشیده مادرش شد. حال که مادرش را، همدم تنهایی‌هایش را کنارش نداشت، عکسش سنگ صبور او شده، اما با این حال حسرت نداشتن او همیشه در قبلش ماندگار بود.

روی تخت کمی عقب رفته، کمر خم شده‌اش زیر بار این غم را به دیوار کنارش تکیه زد. کمی سرش را به سمت چپ خم کرده و با صدای لرزان از بغض گفت:
- مامانی؟! خیلی دلم برات تنگ شده، خیلی دلم گرفته. مامانی می‌دونم می‌دونی که میلاد ازم خواستگاری کرده ولی، مامانی من… من نمی‌تونم با بنیامین ازدواج کنم، دوسش ندارم.

شدت گریه‌اش بیشتر شده، اشک‌هایش صورت سفید و بیضی شکلش را با خون خود خیس می‌کردند. عکس را به سینه‌اش چسباند و آهسته لب زد:
- اما بابا به این ازدواج راضیه.

روی تخت دراز کشیده و پاهایش را در شکمش جمع کرد، دریای چشمانش که حال با دریایی طوفانی فرقی نداشت را بسته و آرام کرد.
- مامانی تو یک جوری به بابا بفهمون که به این ازدواج راضی نیستی. تورو خدا!
چند دقیقه ای گذشت، عکس را از سینه جدا نکرد و سرش را به سمتش خم کرد. به‌خاطر گریه چشمان داغ دیده‌اش خسته بود و به خواب عمیقی رفت.

***
نور آفتاب عصرگاهی از پنجره به اتاقش می‌تابید و روی صورتش گرد زعفران می‌پاشید.

پلک لزرانی زده، چشمانش را باز و دستش را سایه بان صورت عرق کرده‌اش کرد.
 کمی جابه‌جا شد تا از زیر نور آفتاب کنار برود، قاب عکس هنوز هم مثل چند ساعت قبل توی آغوشش بود.

به پشتی تختش تکیه زده و آهی کشید. از کنار پردهِ کنار رفتهٔ پنجره به آسمان آبی زل زد، به پرندگانی که با سرخوشی در آن پرواز می‌کردند.

 با خود فکر کرد« ای‌کاش منم  می‌تونستم پرواز کنم، از اینجا بال می‌زدم و فرار می‌کردم! شاید در اونجا می‌تونستم مادرم رو بعد از چند سال دوری ببینم. بال بزنم و به سمت میلاد برم، روی حرف زدن با اون رو ندارم درست، اما... می تونم تماشاش کنم.» 

صدای زنگ ملایمی فکرش را خط خطی کرده نگاهش را از آسمان گرفت. به سمت موبایلش که روی‌میز کنار تختش بود، چرخید. دست دراز کرده تن گرم موبایل را به آغوشش گرفت.  عکس سونیا را که روی صفحه خودنمایی می‌کرد، دید و با دیدن عکسِ همه همدمش بغضش بیشتر شده قطره‌ای دوباره قصد خودکشی کرد.


 آیکون سبز را فشرد، آب دهانش را قورت داده، شاید بغضش از بین برود، ولی بی خبر بود که او زورش بیشتر از این حرف‌هاست.

- الو؟
- سلام سوگل، خوبی؟
 جلوی سونیا نمی‌توانست خوددار باشد و هق‌هقش را برای دخترعموی از خواهر نزدیک‌ترش  به هوا فرستاد، سونیا بیشتر نگران شده لب گزید و پرسید:
- سو‌گل؟!  داری گریه می‌کنی؟!  برای چی؟
چشمانش را ثانیه‌ای روی‌هم گذاشت، اشکی که روی پلکش نشسته بود به بیرون چکید. لب زد:
- بنیامین!

سونیا ترسید، چشمان هراسانش را به فرد روبه رویش دوخت، فکرش به هزار راه نرفته رفت و با سرعتی که بخاطر ترسش از حرف سوگل بود پرسید:
- بنیامین چی؟
وقتی جوابی جز صدای گریهٔ او دریافت نکرد، ترسش هزار برابر شده و  به قبلش نیز ورود کرد، تن داغ شده‌اش را به سمتی کشاند و با اصرار پرسید:
- بنیامین چی سوگل؟

 با فکری که به جانش خطور کرد، ترسیده به‌صورتش زد، انگشتانش را روی گونه‌اش کشید و پرسید:
- یا خدا نکنه نبردت خونتون؟ هان؟ 
دست‌پاچه شده و حالا بخاطر ترس از اتفاقی که فکر می کرد، بغض کرده بود. ادامه داد:
- بگو کجایی؟ یا نه لوکیشن بفرست. سوگل به پلیس یا اورژ…
 با حرف سوگل حرفش را نصفه رها کرده به او گوش سپرد. نفس عمیقی که سست عنصر بوده و می‌لرزید از سمت سوگل به سونیا رسید.
- نترس خونه خودمونم... بنیامین کاری نکرد،  فقط…
 با یادآوری حرف‌های بنیامین چشمانش را بسته دلش می خواست همه چیز به فراموشی سپرده شود اما...
 با گریه ادامه داد:
- سونیا! ازم خواستگاری کرد.
دست دختر عمویش بازهم روی صورتش فرود آمده،  سوگلِ محزون گله‌هایش را شروع کرد.
- سونیا چرا...کمکم نکردی؟ چرا بیشتر بهانه... نیاوردی؟ چرا گذاشتی من رو...با خودش ببره؟

او نیز از گریه رفیقش به گریه افتاده، گفت:
- فدات بشم. خودت که بنیامین رو می‌شناسی، من هر کاری‌ام می‌کردم اون...کار خودش رو می‌کرد!
یک دفعه متوجه شد که سوگل اسم  خواستگاری را آورده، متعجب ابروهای نازک و کوتاهش را بالا فرستاده با تن صدای بالا رفته پرسید:
- چی گفتی؟! ازت خواستگاری کرده؟! تو چی جواب دادی؟

 همان‌طور بی‌حال خم شده و سرش را روی بالشش گذاشت. نفس عمیقی کشید و گفت:
- گفتم دیگه نمی‌خوام... در مورد این قضیه چیزی بشنوم، نه این‌جا نه، هر جای دیگه‌ای.

 اشک‌های چشمش حالا گل‌های بالشش را آبیاری می‌کردند. این اشک‌ها دیگر بخاطر خواستگاری بنیامین نبود بلکه چیز دیگری قلبش را می‌آزرد.
- سونیا میلادم دلش شکست.

@ ماهی

@ سحــر🎼

@ Nilay07

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 20
  • تشکر 1
  • غمگین 1

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


ه دوست داشتی ن قبل خوندن این اهنگ رو گوش بدید.

https://s4.uupload.ir/filelink/AFgVZENWR4bB_c1ef0a7f0a/farshad_javanrodi_–_damrem_bi_to_s7ae.mp3

پارت شانزدهم
میلاد با حالی نزار روی زمین، روبه‌روی کولر دراز کشیده و پاهایش را روی‌هم انداخته و ساعد دست چپش را روی چشمان حزینش گذاشته بود، چشمانی سوزناک از اشک!
ذهنش مدام به چهار ساعت قبل برمی‌گشت و بر درد قلبش می‌افزود، چه دعوایی دردناکی بین قلب و مغزش ایجاد شده  و مغز برای گریاندن قلبش هر کاری می‌کرد!

دست راستش را روی سینه ترک‌خورده‌اش گذاشته و با چانه‌ای لرزان به صدای قلب تب دارش گوش سپرد. قلبی  که  شادی عشق را نچشیده نالان شد.  دلی که دست به سمت دل دلدار دراز کرده او دست  به قلب دیگری داده بود.

 روناک بانو از ظهر که پسرش با این‌حال به خانه آمد نگران شده و حالا از کنار گلخانه بزرگشان به میلادش زل زده بود.

چه شده که حال پسرکش به این روز افتاده و  از ظهر اشک را پشت چشمان سرخش پنهان کرده؟  چه شده که جز احوال پرسي ساده با صدایی لرزان که مادر را خوب متوجه بغض گلویش کرده بود چیزی نگفته؟


روناک با گلویی بغض آلود که سرگرفته از بغض پسرش بود رو به  او گفت:
-  کُرگم؟ میلاد گیان؟ عزیزگم بو نهار بخوه روله.  (پسرم؟ میلاد جانم؟ بیا نهار بخور.)

 با شنیدن صدای مادر انگار که از دنیای دیگری به این دنیا بازگشته باشد؛  صدای روناک، سپس کولر و در آخر صحبت پدرش با تلفن بود که به گوشش خورد.

دستش را از روی چشمانش برداشته و سرش را کمی بالا آورد. با دیده‌ای سرخ که دل مادرش را به ناآرامی می‌برد به او نگاه کرد. 

 دوباره سرش را روی بالش برگرداند؛ بغض گلویش را عقب فرستاده با صدایی خش‌دار گفت:
- شما بخورین مامان، من میل ندارم!

روناک  به شوهرش  که کنار در سالن دراز کشیده و مشغول موبایلش بود، نگاهی انداخت.   

به سمت میلاد رفته کنارش روی دو زانو نشست، دستش را دراز کرد و دست میلادش را گرفت و از روی پلک بسته‌اش برداشت. تیله سیاه چشمان میلاد به سمت مادرش برگشت، با نگرانی  که چشمان شب رنگش را پر کرده بود پرسید: 
-   میلاد گیان؟ عزیزگم،  خاصی؟ چه بیه؟  ( میلاد جان؟ مادر! خوبی؟ اتفاقی افتاده؟)

دلش می‌آمد مادرش را غمگین کند؟ دلش می‌آمد اشک به چشمانش روانه شود؟   لبخند غمگینی به صورت گرد و تپل مادرش پاشانده،  پلک‌های بی رمقش را بهم زد و جواب داد:
- نه مادر من،  چه اتفاقی؟  فقط میل ندارم غذا بخورم.

اما روناک تیزتر از این حرف‌ها بود،  مگر می‌شد شک یک مادر اشتباه شود؟!
- بومه نظرد کُر نازارم ، مَ گوراد کِردمه، زانم الان چه حالی دِری.  (پسرکم، من بزرگت کردم.  می‌دونم الان چه حالی داری.)

دست میلادش را نوازش کرد و ادامه داد:
-   وَ پیم بیوش چَ بیه!  بومه نظرِد!(بهم بگو چی شده؟ قربونت  بشم.)

بیشتر از این توان نگهداری آن بغض سنگین را داشت؟! مادرش بزرگش کرده بود! دردش را به او نگوید به چه کسی در این دنیای نامرد بگوید؟
  آرنج دستش را تکیه‌گاه بدنش کرده، سرش را از روی بالش برداشت، کمی خودش را به جلو رانده  و سرش را روی پای مادرش گذاشت،  جوری که پیشانی‌اش روی پای روناک بود.

پیراهن گل‌گلی مادرش را در مشتش گرفته،   با بغضی که در آستانه شکستن بود گفت:
-  مان وِلا گِشت برنامگان وَ یَک خوارد.  ( مامان همه برنامه هام بهم خورد.)

 دستان چروکیده روناک که روی   موهای  ژولیده میلاد کشیده شد، غمش بیشتر شد، حس می‌کرد قلبش ثانیه به ثانیه بیشتر فشرده‌ می‌شد. دقیقا مانند  بادکنکی که هرچه بیشتر هوا درونش رَوَد احتمال ترکیدنش  بالاتر می‌رود.

صدای محزون مادر با قطره اشکی عجین  شده و در موهای میلاد به نیستی سپرده شد. گفت:
-  چراخ عمر مِن، چه برنامه‌ای؟  وَ گَرد سوگل قِصه کِردی؟ (چراغ عمر من، چه برنامه ای؟ با سوگل حرف زدی؟)

بغضش بالاخره شکست و هق‌هقش به آسمان بلند شده شانه‌هایش شروع به لرزیدن کرد. مادر با آوردن نام معشوقش   زجه قلب شکسته‌اش را در آورد.

روناک با سینه پر درد از ناراحتیِ پسرش بازهم موهایش را نوازش کرد.  پیراهن مادرش را بیشتر در مشتش فشرده و با صدایی گرفته ادامه داد:
-گِشته برنامگانم وَ یَک خوارد... مان گِشت برنامگانم... سوگل... جواوهِ  مثبت  نیو. (همه برنامه‌ها به‌هم خورد مامان… همه برنامه‌هام، سوگل… جوابش مثبت نبود.)

چشمانش را روی پای مادرش فشرد و دوباره صدای هق‌هقش تمام خانه را پر کرد. لرزش شانه‌هایش دل مادر را می‌لرزاند.

چه می‌شد دنیا تمام می‌شد، چه می‌شد دنیا متوقف می‌شد؟ چه می‌شد ساعتی را فراموشی می‌گرفت؟

اشک میلاد به غصه مادر افزوده  و او نیز چنان باران بهاری اشک می‌ریخت. اصلا مادری پیدا می‌شد که از اشک فرزندش اشک نریزد؟  قلب پسرش شکسته  شده، قلبی که مادر برای تشکیل شدنش نه ماه صبر کرده بود.

پدر که صدای گریه آلود میلاد را شنید سر از گوشی در آورده از جا بلند شد و به سمتشان آمد.
 سرش را از روی پای مادرش برداشته، نشست. دستانش را تکیه گاه بدنش کرد، کمی عقب رفته  به دیواره پشت سرش تکیه زد.
  با پشت دست مانند بچه‌ای که مادرش دعوایش کرده باشد و حالا با مهربانی از دلش درآورده اشک‌ چشمانش را پاک کرد.
 پدرش کنار او نشست، دست دور گردنش انداخت و سرش را به سینه ستبر خود چسباند.
کسی تحمل اشک‌های این مرد زیادی مهربان را نداشت، پدر از غصه او محزون گشته، اشکِ گوشه بینی خوش فرمش را پاک کرد. از دیوار بدی دیده بودند از میلاد نه!
میلاد دست پدر را که به سمتش دراز شده بود در دست گرفته نفس لرزانی کشید،   پدر چینی بر پیشانی‌اش داده، ناراحت پرسید:
- نَوَت اَرا چوه جواوه منفی بیه؟ (  نگفت به چه دلیل جوابش منفیه؟)
آهی از عمق وجودش تقدیم هوای اطرافش کرد. او حتی قدمی جلو نیامد که جواب منفیش را رودر رو به او بگوید؛  ارزش میلاد برایش همین‌قدر بود؟ بی‌محلی؟ آدم بود‌ا!  عاشق بودا! قلب تقدیم کرده بود. ولی سوگلش...

 سری به نشانه‌ی نفی تکان داد، از پدرش فاصله گرفت، پاهایش را در شکمش جمع کرد و دستانش را دور پاهایش قفل.  حسین آقا موهای فرفری میلاد را از پیشانی‌اش کنار زد و پر ز قصه از چهره گرفته میلادش پرسید:
-   آخه هه لوا جواو منفی ک نیود! ( آخه همین‌جوری الکی الکی جواب منفی؟!)
میلاد با یادآوری صحنه آن لحظه باز هم آهی از تهِ تهِ قلبش که حال با قلب یک مرده تفاوت چندانی نداشت کشید؛ آهی سوزان از این داغ بر دل نشسته!

 چیزی نگفت و سکوت کرد. سکوتی که از فریاد برای دردهایش بلندتر بود، هنوز هم دلش نمی آمد مادر و پدرش از سوگل دلگیر شوند.
واقعا که عشق انسان را کر و کور می کند، میلاد کم محلی سوگلی قلبش را دیده و حالا در این باره چیزی نمی گفت، مبادا سوگل بد جلوه داده شود.
 پدر دستی روی شانه‌اش گذاشت و کمی فشرد. از جایش بلند شد و راه آشپز خانه را در پیش گرفت. روناک بانو کمی جلوتر رفت، صورت تب‌دار پسرش را نوازش کرد و با مهربانی گفت:
- توای مَ وَ گِردِ قِصه بگم؟   (می‌خوای من باهاش صحبت کنم؟)

 لبخندی که بیشتر شبیه تلخند بود به صورت مغموم مادر زده. دستش را روی دست او گذاشت و کمی فشرد سپس دست چروکیده مادر را به لب هایش نزدیک کرد و بوسه‌ای نرم ‌روی آن کاشت. با بغض لبخندی زده که ناخواسته اشکی دست مادر را بوسید.
- نَ بومَه نظرِد، دس خوش . (نه قربونت بشم، ممنون!)

صدای زنگ موبایلش بلند شد، چشم از مادر گرفته گوشی را از داخل جیب شلوارش خارج کرد. 
به تماسی که از سوی امین بود چشم دوخت، درست است حال خوشی نداشت، اما امین از برادر برایش بیشتر بود. قسمت سبز را لمس کرده و با صدایی گرفته و بی حال جواب داد:
- جانم امین؟
- سلام داداش، خوبی؟
با انگشت شست و اشاره‌اش چشمان سوزناکش را فشرد و در جواب امین آهسته گفت:
- نه، کارم داشتی؟
صدای نگران رفیقش از آن‌سوی خط به گوشش رسید:
- چرا نه؟ چیزی شده؟

حوصله حرف زدن نداشت، تنها چیزی که می‌خواست آرامش بود که دیگر فکر نمی‌کرد حتی لحظه‌ای آن را احساس کند. روناک بانو به چهره آزرده پسرش نگاه کرده در دل باعث و بانی حالش را... نفرین نه، آن دختر کسی بود که میلادش با جان و دل دوستش داشت. نفرین نکرده خدا حرف دلش را می‌شنید مگر نه؟ واقعا اگر که خدا دور گیر است خیلی سخت گیر نیز.
- بعداً بهت میگم،  چی شده؟
- دو تا خانم اومدن مغازه‌ات، می‌گن صبحی یه پیراهن ازت گرفتن که تنگه،  می‌خوان عوضش کنن، سراغت رو از من گرفتن گفتم احتمالاً بیاد. الانم نمی‌فهمن من بهت زنگ زدم، مغازه نمیایی ؟

 لبخند شیرینی با چشم‌های خسته به مادرش زد. او گناهی ندارد که با این سنش غصه اورا نیز بخورد. به او اشاره کرد که به آشپزخانه برود و خودش جای قبلی‌اش دراز کشید، پای راستش را خم کرده و دیگری را روی آن انداخت و در جواب امین گفت:
- حال ندارم، امین امروز مغازه نمیام.
امین نگرانیش دو چندان شده، آب دهانش را قورت داد و پرسید:
- چرا حال نداری؟ نگرانم کردی، بگو چی شده؟
- گفتم که بعداً بهت میگم، فعلا کاری نداری؟
امین با نگاه به سمت دو خانم کلافه که بعد از دور کوتاهی دوباره برگشته بودند گفت:
- میلاد این بیچاره‌ها پیراهن رو واسه امشب می‌خوان آخه، دوسه باره رفتن و تو پاساژدوری زدن دوباره برگشتن.

 میلاد کلافه دستی به پیشانی‌اش کشید، حس مهربانیش اجازه نمی‌داد مشتری‌هایش ناامید به خانه برگردند. بعد از چند ثانیه مکث جواب داد:
- باشه الان راه میافتم.
- پس بیا، فعلا!

قسمت قطع تماس را لمس کرد، از جایش بلند شده بعد از بوسیدن دوباره دست مادرش که هنوز هم همان‌جا بود به سمت بیرون از خانه راه افتاد، مادر که از حرکاتش متعجب بود، پرسید:
- کوره چی کُرگم؟ ناهار نخواردی خو. (کجا پسرم؟ نهار نخوردی که!)

 

@ ماهی

@ Nilay07

@ SAHAR.TG🎼

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 21
  • تشکر 1
  • غمگین 2

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


ttps://s4.uupload.ir/filelink/0XlH5b2ZFl2n_2aa064cba5/kasra_zahedi_-_salamat_kardam_(320)_qb10.mp3

پارت هفدهم
 لبخند غمگینی به صورت مهربان مادرش زده گفت:
- میل ندارم مامان.

با همان وضع ژولیده از خانه خارج و سوار ماشین شد و با سوئیچ روشنش کرد. راه افتاد،  ضبط ماشین که از قبل روشن بود صدای آهنگش در فضای ماشین طنین انداخت.   او به‌اندازه‌ی کافی حال خوبی نداشت و حالا این موزیک‌ها قصد کشتنش را داشتند.

«چه درد بزرگی است کسی را که دوست داری  دست در دست مرد دیگری ببینی!»

سرعتش زیاد بود و احتمال تصادفش زیادتر، ولی نه! او باید باشد و حقیقت را بداند، چرا تصادف؟

«دیدم که مرا دیدی و حیران ماندی
دیدم که مرا دیدی و رو گرداندی
من به رسم ادب اما سلامت کردم»

بیست دقیقهٔ بعد به چراغ قرمز رسید، پشت سر SLXای ایستاد، سر سنگینش را که توان نگه داشتنش روی گردن را نداشت به فرمان تکیه داد، اشک‌های مردانه‌اش قانون «مرد گریه نمی‌کند» را زیر پا گذاشته بودند.

«یادم بود دل غم زده ی در تب را 
یادم بود خداحافظی آن شب را
من به رسم ادب اما سلامت کردم»

 هق‌هقی که صدای قلب غم‌دارش را به عموم می رساند بدنش را می‌لرزاند. سوگلش دوستش نداشت، سوگلش مال او نمی‌شد. از این به بعد باید اورا در کنار مردی می دید که هیچ شباهتی به او نداست.
  «پیش چشمان رقیبان خرابم کردی، خرابم کردی، خرابم کردی»

سوگلش؟! دیگر سوگل او نبود نه؟! می‌خواست همسر فرد دیگری شود؟! یعنی دیگر حق فکر کردن به همه فکرو ذهنش را نداشت؟ چگونه فراموشش می‌کرد؟

«دلبری کردی و هر بار جوابم کردی
جوابم کردی جوابم کردی»

 نه!  این فکر زیادی عذابش می‌داد!
 سرش را از روی فرمان جدا کرد و بین دو دستش گرفت. فشاری به آن وارد کرده قصد له کردنش را داشت. کاش کمتر فکر «سوگل دیگری» در سرش اکو می‌شد و آزارش می‌داد، فراموشی؛ ای کاش فراموشی می‌گرفت. 

«باران زد و من با غم تو دست به دعا ماندم
حیران ز غمت گشتم و در کار خدا ماندم»

فکرهایی که درون مغزش بود،قلب محزونش را به آتش خود انداخته و رنجش می‌داد.  قطرات اشک غم باد گرفته به سمت آسمان چشمانش می‌رفتند و به حد آخر نرسیده می‌ترکیدند و از پلک‌هایش پایین می‌چکیدند.
 کسی به شیشه زد، چشمان بارانی‌اش را به طرف آن برگرداند.
پسرکِ گل‌فروشی بود که مغموم به او نگاه می کرد. شیشه را پایین کشید. پسرک پرسید:
- چرا گریه می‌کنی؟ 
جوابی نداده، فقط با چشمان اشکی به نظاره‌اش نشست. پسرک ادامه داد:
- مامانت دعوات کرده؟ 
 کاش می‌شد انسان‌ها همیشه بچه می‌ماندند و بیشترین غصه‌اشان همین دعوا شدنشان توسط مادر بخاطر خطایی کوچک می‌بود؛ نه دعوا شدن از سمت قلبشان بخاطر خطایی که بیشترین درد را به آن‌ها هدیه کند؛ خطایی به بزرگی و مظلومی عشق!
 به حرف بچه  پوزخندی نثار کرد،  به پسرک شش- هفت ساله زل زد و با بغض سنگین توی گلویش گفت:
-کاش مادرم دعوام کرده بود.

« ای وای که در این قصه دلت عاشق اگر می‌شد
با تو آخرین پرسه ی ما جور دگر می‌شد»

پسرک گل‌های نرگسش را به سمت میلاد گرفته و گفت:
- گل می‌خری؟
برای که گل بخرد؟ برای عشق پر زده‌اش؟ هه! چقدر تصور این روزها را داشت، که برای سوگلش، نه! سوگل پر زده‌اش، گل بخرد. برای او ببرد و جمله‌ای که همیشه در ذهنش جولان می داد را به او بگوید.
( گل برای سوگل)

«چشمت آتشفشان ماه شب آسمان
دگر از من گذشت با دگران یار بمان»

 بازهم قطره‌ای به سیل روی گونه‌اش اضافه شد و رو به پسرک با بغض گفت:
- برای کی گل بخرم؟ هوم؟
- خب، نامزدت، یا عشقت، یا…

برای عشقش؟! عشقی که عاشقش نبود؟ گلش را قبول می‌کرد؟ چقدر حالش درد داشت! معشوق او  معشوق و عاشق دیگری بود.

با خود فکر کرد: «یعنی یه لحظه‌ هم به حرف‌هام فکر نکرده؟»
  از فکر که خارج شد، پسرک را ندید. حتما خسته‌شده  و به کنار ماشین جلویی رفته بود، شیشه را بالا کشید و سرش را به صندلی‌اش تکیه زد، اینبار اشک‌ها مسافت چشم تا گوش‌هایش را در  پیش گرفته حتی ریش صورتش نیز توانایی مقابله با آن ها را نداشت.

«اسم تو آمد و دلشوره امانم را برد
فکر شبهای پس از تو همه جانم را برد، همه جانم را برد»

چندین‌بار سرش را به صندلی‌اش زده و هوار می‌کشید. اشک می‌ریخت و با فریاد از سوگلِ خیالیش چرای جواب منفیش را می پرسید.   فرمان تو سری خورِ ضربه‌هایش شده جرات اعتراض نداشت.

چراغ سبز شد، تمام ماشین‌های  عقبی برایش بوق می‌زدند که حرکت کند، سر از صندلی گرفته پایش را روی گاز فشرد. 
 چشمانش سرگردان بودند. دنبال چه کسی می‌گشتند؟  میلاد در این  زمان چه کسی را به جز سوگل می‌خواست؟! قلبش نیز برای دیدن معشوقه‌اش بی‌تابی می‌کرد و خود را تند تند به میله‌های زندانی که درش گیر بود، می‌کوفت. به امید دیدن سوگل اطراف را با اشک می‌کاوید. چه می‌شد اگر او را می‌دید؟ 

«پیش چشمان رقیبان خرابم کردی
خرابم کردی خرابم کردی»

کمی ‌که گذشت، رویش را به سمت مخالف چرخانده و ثانیه‌ای بعد چشمانش کسی را دید، قلبش تپش گرفت، آری قلبش حالا تندتر از قبل می زد.   به حدی که حالا از سر شوق اشک می‌ریخت.   سوگل را دیده بود، زندگی‌اش را،  تنهای تنها!

 پایش را روی ترمز گذاشته، سریعا پیاده شد؛ ماشین را همان‌جا وسط خیابان رها کرد و به سمت پیاده‌رو  رفت.

وارد مسیر سنگ فرشِ آن شده و به سمت آن خانم دوید، خوشحال بود، با چشم‌های خیس می‌خندید و از بین عابرها می‌گذشت،   می‌دویید و در دل با شوقی که نفسش را منقطع کرده بود نامش را صدا میزد. بالاخره رسید، بالاخره به عشقش رسید! 

« دلبری کردی و هر بار جوابم کردی
جوابم کردی جوابم کردی»

کیف دختر را در دست گرفت و به سمت خودش کشید، دختر که با ترس به سمت میلاد چرخیده و عصبی بر سرش داد زد« چیکار می‌کنی آقا» لبخندش پرپر شد، بازهم قلبش بود که ترک دیگری برمی‌داشت، قطره اشکی که دیده اش را تار کرد، چکید و در بین ته ریشش گم شد.

او سوگلش نبود، تمام شوق قلبش به یکباره فروکش کرد و حال انگار که دیگر نمی‌زد. آری ای کاش دیگر نمی‌زد! سخت بود زندگی بدون سوگلش!

«یادم بود دل غم زده ی در تب را 
یادم بود خداحافظی آن شب را»

دختر عصبی کیفش را از دست میلاد که ناباورانه به او خیره بود آزاد کرده او را همان‌جا در خلائی که درش غرق شد، رها کرد.
 او فقط کمی به دلبرش شباهت داشت.  دستانش شل شد و به کنار بدنش افتاد. حالش خوب نبود؟ بود؟  زانوانش توان تحمل وزن بدنش را نداشته سست شدند و روی زمین افتاد.

کف دست راستش را بر کف پیاده رو فشرده و از برخورد بالاتنه‌اش به زمین جلوگیری کرد.

دلش می خواست در همان لحظه زمین دهن باز می‌کرد و اورا می‌بلعید. دگر بی سوگل این زمین، این دنیا، این زندگی چه ارزشی داشت؟
قطره اشکی که سعی در پنهان کردنش را داشت روی دستش چکیده سر خورد و زمین را با برقش زیبا ساخت.

مردی از میان خیل عابرها، با دیدن حال میلاد به سمتش آمده زیر بغلش را گرفت.

میلاد دست روی شانه مرد گذاشت و بی رمق روی پایش ایستاد. بی حرف و با تلوتلو از کنار مرد راه افتاد و از بین مردمی که بعضی با ناراحتی، بعضی با ترحم وبعضی با تمسخر نگاهش می‌کردند گذشت.

چشمش پیاده رو را نمی‌دید، زمین را نمی‌دید، فقط چهره آن دختر را روبه رویش داشت که با اخم به او خیره بود.

دختری که با دیدنش قلبش زنش پیدا کرده و با چهره‌اش از زنش افتاد. 
 با کمک درختان خودش را به خیابان رساند. آن‌قدر ذهنش درگیر بود که متوجه خیابان نشده به سمت ماشینش رفت، اما ناگهان.... 

@ SAHAR.TG🎼

@ ماهی

@ Nilay07

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 21
  • تشکر 1
  • غمگین 1

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت هیجدهم

دستی روی شانه‌اش نشست، به عقب برگشت، همان مردی که کمکش کرد، بود، لبخندی به چهره آشفته میلاد پاشید و گوشی‌اش را به سمتش گرفته و گفت:
- از جیبت افتاد.

موبایل را از مرد گرفت و زیر لب تشکری کرد، آدم خوب کم پیدا می‌شد و امروز میلاد شانس آورد که یکی از همین خوب‌ها به پستش خورده بود.

خواست برود که مرد ضربه‌ای به شانه‌اش زده ادامه داد:
- حالت خوب نیست جوون، با این حالت رانندگی نکن!

 دیگر حالش خوب می‌شد؟ بازهم لبخند به لب‌هایش برمی‌گشت؟ لبخندی که از ته دل باشد؟   می‌توانست سوگلش را فراموش کند؟ آه که روزگار چقدر نامرد است.

لبخند بی‌حالی به چهره‌ی مرد زده، دستی روی دست او گذاشت و گفت:
- نگران نباشید!  

حال خوشی نداشت و راه رفتن هم برایش سخت بود. به ماشینش رسید، در را باز کرد، می‌خواست سوار شود که در همان لحظه صدای بلند ترمز و بعد ناسزای بلند مردی که راننده‌ی ماشینی که از کنارش می‌گذشت بود، بلند شد.

  کمی روی پنجه پایش چرخیده به آن فرد کم ادب نگاهی تاسف بار انداخت و سپس بی صدا رویش را برگرداند تا قصدی که داشت را عملی سازد؛ اما تا پای چپش را درون ماشین گذاشت کسی از پشت یقه‌اش را گرفته و کشید، قدمی به عقب رفت، همان مرد ناسزاگو بود، چه می‌خواست از جانش؟

میلاد در  مقابل او ایستاد و چشمانش را در کاسه تابی داد. مرد لبه‌های یقه‌ او را در دست گرفت و محکم کمرش را به‌در ماشین کوبید.

درد زیادی در کتفش جمع شده نفسش را ثانیه‌ای قطع کرد. چشمانش را محکم روی‌هم فشرد تا بلکه راه نفسش باز گردد. 


 دستانش را روی دستان مرد گذاشته و اخم غلیظی را میهمان صورتش کرد. تا این دم ناراحت بوده، حالْ این مرد هم عصبانیت را  به حالش افزود. چه شود! 

با صدایی گرفته و خش‌دار از غصه چشمانش را مقداری پایین رانده و به چشمان قهوه‌ای مرد زل زد.   غضب آلود گفت:
- چی می‌خوای؟
مرد بازهم کمی از ماشین فاصله‌اش داده، تنش را باری دیگر به بدنه ماشین زد. ایندفعه دیگر نفسش بند نیامد، اما چنان دردی در کتفش پیچید که توان توصیف را می برد. 

فرد دعواگر با عصبانیتی که چشمانش را به شدت زشت و ترسناک کرده بود، جواب داد:
- این ماشین قراضه‌ات رو چرا این وسط گذاشتی؟ اگه دو ثانیه دیرتر می‌دیدمش  الان ماشین نازنینم داغون شده بود.

میلاد دستان مرد را کمی فشرده و از یقه‌اش جدا کرد، دندان‌هایش را روی یکدیگر فشرده و جواب داد:
- اگر حواست رو بیشتر جمع کنی.
به ماشین مرد که یک آردی سبز رنگ بود نگاهی انداخته و با طعنه ادامه داد:
- ماشینه نازنینت، هیچیش نمی‌شه.

مرد مذکور  عصبی‌تر شده و اخم کرد، وقتی از آن فاصلهٔ نزدیک با میلاد صحبت می‌کرد از بوی دهانش مشخص بود که کارهایش دست خودش نیست.  

میلاد دستی به تخت سینه‌ٔ او زد، سری تکان داد و متاسف پی حرفش را گرفت :
- برو داداش، برو که کارهات دست خودت نیست، زیادی خوردی!

 با جمله آخر  میلاد دوز عصبانیتی که مرد برای چشمانش نسخه پیچیده بود بالاتر رفت،  حال آنکه   میلاد اصلا حوصله دعوا با این مرد پاپتی را نداشت .

میلاد چرخید تا بی‌توجه به او از آن مکان برود اما مرد دوباره او را به عقب برگرداندش و مُشتی ناغافل حواله دهانش کرد.

یک دفعه لبش به حدی شروع به سوختن کرد که دست بر روی آن گذاشته چشمانش را روی هم فشرد.
امروز به اندازی کافی خورده بود و الان فقط دلش می‌خواست حرصش را سر کسی خالی کند و چه کسی بهتر از این یارو که خودش دعوا را شروع کرده!؟

نفس عمیقی کشید، عصبانیتش انرژی برای دعوا محسوب می‌شد، دست از لبش برداشته، انگشت شستش را روی آن کشید و جلوی چشمانش گرفت، انگشت خون گرفته‌اش خشمگین‌تَرَش می‌کرد، قدمی جلو رفته روبه روی مرد ایستاد.

میلاد  با کف دست ضربه‌ای محکم، به سینه‌‌اش زد. مرد چون تعادل زیادی نداشت کمی تلوتلو خورده و به زمین افتاد.

 میلاد جلوتر رفت، بر روی سینه‌ی او چمپاته زد. دعوا شروع‌شده بود و کسی برای جدا کردن این دو فرد که یکی از آن‌ها مغزش در پی اوامر او نبود و دیگری داغ عشقی بر سینه داشت جلو نمی‌آمد. شاید می‌ترسیدند؟ نه؟! 

میلاد بود که ضربه‌های محکمی را با مشتش نثار صورت سفید مرد می‌کرد، آنقدر عصبی بود که شاید  تا کشتن آن فرد هم دست از زدنش بر نمی‌داشت. 

 آن فرد هم دسته کمی از میلاد نداشت؛ با اینکه تعادلش دست خودش نبود، اما قدرت زیادی داشت. هرکولی بود برای خودش!


حالا نوبت حریف میلاد بود که ضرب شصتش را به او نشان بدهد. نفس عمیقی کشیده به یکباره میلاد را بر زمین زد. 

اینبار او روی سینه نحیف پسرکِ عاشق ما نشست و مشت هایش روی صورت میلاد فرود می‌آمد و   فحش‌های رکیکش به گوش او می‌رسید.

 صورت هر دو خونین‌ و مالین بود، ولی هنوز هم کسی برای جدا کردنشان جلو نمی‌آمد.

چندی گذشت، مشت میلاد بالا رفته  تا برروی دماغ غوزک دار مرد بنشیند. مشتش را یک دور باز کرده و محکم تر پیچش داده به سمت مرد حواله کرد. 

مرد که قصد میلاد را پیش بینی می‌کرد سرش را به سمتی برده مشت محکم میلاد آسفالت را به بار کتک گرفته درد فجیعی در دستش پیچید.

چندین نفر جلو آمدند و میلاد را از روی سینه‌ی مرد بلند کردند؛ کسی نیز به کمک آن مرد  رفت.

میلاد دستش را در دست دیگرش گرفته و می‌فشرد، چشمانش تقاص دردهایش را می‌دادند و پلک‌هایش ثانیه‌های پی در پی یکدگیر را محکم به آغوش می‌گرفتند. 


 مردی بازوی میلاد را گرفته و اورا به سمت ماشینش می‌برد، چند قدمی ماشین بودند که بازهم صدای مرد شروع‌کننده دعوا به گوشش رسید. 

حرفی که زد میلاد را بسیار  عصبی کرد،  مرد را کنار زده و بازویش را آزاد ساخت. قدمی بلند به سمت مرد اغواگر برداشت اما قدم دومش به زمین نرسیده بازویش توسط فرد دیگری اسیر شد.
ناجی قبل نیز خودرا به آن دو رسانده کنار میلاد قدم برداشت. نگاه مهربانی به صورت محزون و عصبی میلاد انداخت و گفت :
- فرض کن نمی‌شنوی،  می‌بینی که کارهاش دست خودش نیست.

 مرد دیگر نیز حرف ناجی اول را تایید کرده بازوی میلاد را در دست فشرد و گفت:
- آره پسرجان راست میگه، تو بیا برو تا دعوا تموم بشه! 

بی‌حرف به سمت ماشینش رفت، سوار که شد یکی از دو ناجی در را بسته و میلاد را راهی کرد.

@ ماهی

@ Nilay07

@ SAHAR.TG🎼

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت نوزدهم

سعی داشت زیاد با دست ضرب دیده‌اش کار نکند، به هیچ‌چیز فکر نمی‌کرد و سوگل جزو هیچ‌چیز نبود.

 او بی‌اجازه به مغز و قلبش وارد شده و حالا رفتنی در کارش وجود نداشت. دیگر اختیار قلب و مغزش را  از دست داده و با اجباری دوست داشتنی به او فکر می‌کرد.
شیشه را پایین کشید، آرنجش را به‌در تکیه زده و دست آسیب دیده‌اش را به‌آهستگی به صورتش.

حال دیگر همان ته مانده انرژی‌اش را نیز از دست داده و با حداقل سرعت حرکت می‌کرد، ماشین‌های درون خیابان با سرعت از کنارش گذشته و با تک بوقی  عصبانیتشان را به او می‌فهماندند.

 حال خرابش با شنیدن موزیک‌ غمگینی اشک می‌شد و می‌چکید، ولی تمام؛ نه!

دستش را به سمت گوشی‌اش دراز کرده و از روی صندلی شاگرد برداشتش، رمزش که تاریخ اولین دیدار سوگل بود را وارد  و به قسمت گالری رفت، روی عکسی از سوگل که از پیج اینستای او بعد از کلی جستجو یافته بود را لمس کرد.

سوگلش می‌خندید، تنها جایی که به میلاد لبخند می‌زد در آن عکس بود، لبخندی که هیچ‌وقت در واقعیت از آن میلاد نمی‌شد.  لبخندی که همیشه برای کسی جز او می ماند. می توانست به همین یک عکس قانع باشد؟ اگر بار دیگر آن دو را در کنار هم می‌دید چه می‌کرد؟! بدیهی بود که دیگر زنده نمی‌ماند.

یک نگاهش به مسیر  خیابان بود و یک نگاهش به موبایل، لب‌های صورتی رنگش را از هم فاصله داد. با لبخندی که از هزاربار گریه کردن غمگین‌تر بود به عکس سوگل زل زد و گفت:
- سوگل؟! دلم برات تنگ شده، درسته زمان زیادی از دیدنت نگذشته ولی، ولی دلم برات تنگ شده. می‌دونی قلبم چقدر داره برات بی‌تابی می‌کنه.

اشک‌هایی که مهربان بودند و کسی مانند آن ها درد قلبش را ندانسته، همراهیش می‌کردند.
- مگه چی کم داشتم؟! مهم‌تر از این‌که عاشقت بودم؟! سوگلیِ قلبم! وقتی فکر می‌کنم دیگه پیشم نمیایی، وقتی فکر می‌کنم دیگه مال من نمی‌شی... سوگل؟! سخته که بدون تو زندگی کنم.

به خودش که آمد، داشت به‌سرعت به ماشین جلویی نزدیک می‌شد. گوشی را روی پایش انداخته و سریع پایش را روی ترمز فشرد. شانس آورد و چند سانتی ماشین جلویی ایستاد.
پس از نگاهی به چراغ راهنمایی که رنگ قرمز به تن داشت دوباره گوشی را از روی پایش برداشته وشروع به درد و دل با عکس دلدارش کرد.


قطره اشکی از عشقِ سرریز کرده‌اش روی صورت سوگل افتاد و گفت:

- به خدا می‌خواستم خوشبختت کنم، به خدا همه آرزوم رسیدن به تو بود، همه آرزوم خوشبخت کردن تو بود.

چراغ سبز شد، راه افتاد. صفحه گوشی را خاموش کرده، با اشک به روبه‌رو خیره شد و به راهش ادامه داد.
***

به پاساژ که رسید چون قصد زیاد ماندن را نداشت ماشینش را به پارکینگ نبرد.
 پیاده شد و پشت سرش در را بست و قفلش کرد، از چند پله جلوی پاساژ بالا رفته، از بین دری که با چشم مصنوعی نظاره‌اش می‌کرد گذشت.

  با دستمال توی جیبش خون گوشه لبش را پاک کرد، هر کسی که از کنارش می‌گذشت با تعجب نگاهش می‌کرد.

او تا به حال حتی یک‌بار هم بدون رسیدن به خودش از خانه پایش را بیرون نگذاشته بود ولی حالا؛ با این ‌وضع!


 آسانسور که رسید وارد شده و دکمه‌ی طبقه‌ی سوم را لمس کرد. چرخید و  به خودش درون آیینه پشت سرش نگاه آویخت. 

گونه‌ای که کبود شده، لبی که زخمی بود، چشمانی که از شدت غصه به سرخی می‌زد و گونه‌‌ی دیگر که به خاطره مشت آن مرد خراشی نسبتا بزرگ رویش افتاده بود.

 در آسانسور که کنار کشید، چشم از مرد شکسته‌شده درون آینه گرفته  از آسانسور خارج شد.

همانطور که به سمت مغازه‌اش که در نزدیکی آسانسور بود می‌رفت، نگاهش را به سرامیک‌های کرم رنگ کف پاساژ دوخته اما مغزش سرامیک نمی‌دید؛ بلکه درون هر مربع تصویر سوگل بود که به او لبخند میزد، .

از جلوی مغازه آقای حبیبی که می‌گذشت با صدای ایشان ایستاد.
- میلاد گیان! (میلاد جان)

سر بلند کرده به چهره او که با ریش‌های سفید رنگش زیباتر به نظر می‌آمد زل زد و با لبخندی که خسته‌تر از هر خسته‌ای بود جواب داد:
- بله؟!

آقای حبیبی از دیدن صورت آش‌ولاش این مرد  ایثارگر متعجب  اخم کرده و نگران با دست به صورت او اشاره کرد و پرسید:
- این چه سر و وضعیه؟!
میلاد با همان لبخند نگاهی به خودش انداخت و با پوزخندی گفت:
- توی راه یکی زیادی به پروپام پیچید.
آقای حبیبی بدون حرفی سری تکان داد و میلاد بعد از گفتن «با اجازه»ای به سمت مغازه‌اش راه افتاد.
دو خانم را دید که کنار مغازه‌اش ایستاده‌اند، یعنی این‌قدر داشتن آن لباس برایشان مهم بود؟ شاید.


کلید را از داخل جیب شلوارش برداشته و کنار در مغازه‌اش نشست تا قفل در را باز کند. چند ثانیه که گذشت چشم امین به میلاد افتاده، نگران به سمتش رفت. 
- میلاد؟! خوبی تو؟

میلاد قفل در را باز کرده و بلند شد. به سمت امین چرخید، چهره داغون شده‌اش امین را متعجب ساخته  و شکش را به یقین تبدیل کرد و فکرش به سوی سوگل به پرواز در آمد.

ابروهایش از بهر همان تعجب بالا پریده و با ناباوری پرسید:
 - میلاد؟! این چه وضعیه؟!

با تلخند و بغضی که به گلویش چنگ می‌زد، سری تکان داده رو به امین گفت:
- همه‌چی خراب شد داداش.

اگر کمی بیشتر حرف می‌زد اشکش می‌ریخت و برای فرار از این اتفاق به عقب برگشت؛   در مغازه‌اش را کاملا باز کرده و وارد شد، پشت سرش امین و بعد از او، آن دو خانم. 

@ ماهی

@ Nilay07

@ SAHAR.TG🎼

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...


پارت  بیستم
امین سریعا چهارپایه خاکستری که درون مغازه میلاد قرار داشت را برایش آورد، ابروهایش را چینی داده و گفت:
- بیا میلاد، این‌جا بشین!

 روی چهارپایه نشسته، آرنج دستهایش را روی زانوانش قرارداد و سرش را بین دو دستش گرفت.

امین به سمت ویترین رفت تا کار مشتری‌ را راه بیاندازد. پیراهن را از آن‌ها گرفته نگاهی به مدل و سایز لباس و بعد نگاهی به  قفسه‌ها انداخت.
  ***

امین جلوی میلاد  ایستاد و دستان سردش  را در دست گرفت. با نگراني که از موقع تماس با میلاد به جانش افتاده وحالا صورت او مهر تایید بر افکارش  میزد، پرسید:
- داداشم؟ چی شده؟

میلاد که سرش را بالا  گرفت، امین آشفته و ترسیده پرسید:
- چی شده که اشک رو مهمون چشمات کرده؟

میلاد دستی به صورتش کشید و با بغض گفت:
- امین کارم خراب شد. دیگ نمی‌دونم چجوری می‌تونم، زندگی کنم.

امین بهت‌زده به رفیقش زل زد، نمی‌خواست به افکار درون سرش که هیچ یک قاصد خوش خبر نبودند بال و پر بدهد.

-  چی میگی میلاد؟

تحمل این‌که روی آن چهارپایه بدون پشتی بشیند را نداشت، از جایش بلند شده با کمک دیواری که پر از چوب لباسی بود  خودش را به ویترین رساند.
 به آن تکیه زده، سُرخورد و روی زمین نشست، جوری که در پشت ویترین پنهان‌شد.

به امین‌که همراش تا این قسمت مغازه آمده بود نگاه کرده بعد سرفه‌ای گفت:
- امین قرص سردرد نداری بهم بدی؟ سرم داره می‌ترکه.

امین نیز  غصه رفیقش را می‌خورد. از او بیشتر بد نباشد کمتر نبود. انسانی واقع گراست، درست اما حالا که  حال رفیقش را می‌دید، تمام نگرانی و مشکلات خودش به گوشه‌ای رفته  و تمام مشکلش مشکل میلاد بود.

دستی روی شانه میلاد گذاشت؛ بلند شده،  جواب داد:
- الان میرم برات میارم دادش.

امین که رفت بازهم اتفاقات چهار ساعت قبل برگشت، ذهنش پر بود، پر از خاطرات دردآور! وقتی یاد  صبح می‌افتاد بغض گلویش سنگ‌تر می‌شد.

امروز صبح آن‌قدر خوشحال بود که نمی‌توانست به  مشتری ها  برسد، آن‌قدر خوشحال که آرزو می‌کرد زمان زودتر بگذرد تا سریع‌تر سوگلش را ببیند. به حدی ذوق داشت که مشتری همیشگیش متوجه شده و دلیل شادی بیش از حدش را پرسیده بود.

 چند دقیقه بعد امین برگشت، قرصی به همراه  لیوانی آب به سمتش گرفت.  دست بی جانش را بلند کرده، قرص را گرفت و در دهان گذاشت.

لیوان آبِ نصفه را کنارش گذاشته و چشمانش را به تاریکی سپرد. امین  در مقابلش چهارزانو زده  و کیسه یخی را به سمتش گرفت و گفت:
- بگیر بزار روی گونه‌ات. از کافی‌شاپ طبقه اول گرفتم.
چشم باز کرده، بی‌حرف پلاستیک پر از یخ را از او گرفت، از یخی کیسه، اخمی نامعلوم به چهره‌اش خزید. 
کیسه را به سمت صورتش برد. روی گونه اش که گذاشت صورتش از درد و سردی نایلون مچاله شد.

نگاه امین به دست چپ میلاد افتاد. دست جلو برده آن را در دست گرفت.  اخمِ نقاش چند خط افقی در پیشانیش کشید.
- دستت چرا انقد داغونه؟

لب هایش به پوزخند صدا داری کج شده، جواب امین را داد.
- داغونی این پایه قلبم هیچه.
- این‌جوری نگو. تعریف کن ببینم چی شده.

اشکی از گوشه چشمش خارج و در خیسی کیسه یخ محو شد.
- ظهر رفتم جوابم رو بگیرم.

کمی مکث کرد، کیسه را پایین آورده چشمش را نیز به پاهایش دوخت و با صدایی گرفته ادامه داد:
-  نیم‌ساعت منتظر موندم که اومد بیرون.
به چهره‌ی منتظر امین زل زد. بغش شکسته، شانه‌هایش را می‌لرزاند و سخنش را بریده بریده می‌کرد:
- ولی… تنها نبود، بایه مرد دیگه بود امین… یه مرده دیگه!

با شنیدن سخنان پر غصهٔ میلاد اخمش شدیدتر شده دستانش را مشت کرد. آن دختر چطور جرئت  کرده حال رفیقش را به اینجا بکشاند.
 - نفهمیدی کی بود؟
ریه‌ میلاد خساست می‌کرد و اکسیژنی به سلول‌هایش نمی‌رساند.  بغضش را قاطی بزاق دهانش کرده  قصد داشت پایین براندش.
- حتما...عشقش!  امین، دست همدیگر رو  گرفته بودن.
پلاستیک یخ را کنار لیوان گذاشته، صورتش را بین دستانش پنهان کرد. زیر لب زمزمه کرد:
- دست همدیگر رو  گرفته بودن، دست همدیگر رو گرفته بودن.

امین با تأسف سری تکان داد. بلند شده به سمت جعبه کمک‌های اولیه که  درون مغازه میلاد بود رفت و چند ثانیه بعد برگشت.  دست چپ او را در دست گرفت و مشوش گفت:
-  کاکام؟! دنیا ارزش نداره اینجوری غصه بخوری،   قبول کن که قسمت شما بهم نبوده. اینجوری می‌تونی تحمل کنی!

میلاد عصبی شد، امین چطور می‌توانست چنین حرفی را بزند؟!  چطور می‌گفت باید زندگی بدون سوگل را تحمل کند؟!

دستش را از دست امین کشیده  و با اخم سرش هوار کشید، تمام حرف‌هایی که در ذهن به خود گفته بود را نثارش کرده و در آخر با چشمان اشکی پرسید:

_ چجوری می‌تونی این حرفارو بزنی امین؟!

امین بازهم دست میلاد را در دست گرفته و روی دست زخم شده‌اش کمی بتادین ریخت، جوابی نداشت که بدهد، اگر دل به دل او می‌داد فراموش کردن سوگل برای میلاد سخت‌تر می‌شد و اگر حقیقت را به او گوشزد می‌کرد...

بتادین که روی زخمش پایکوبی می‌کرد باید باید  دستش می‌سوخت نه؟ چرا به شدت همیشه حسش نکرد؟! شاید به‌خاطر درد زیاد  قلبش بود. هان؟
بعد از این‌که زخم را  ضد عفونی کرد گاز استریل را روی استخوانِ بندِ انگشتانش گذاشته با باند  پیچیدش.

 میلاد که جوابی از امین دریافت نکرد از دادی که بر سرش زد پشیمان شده و  بی‌صدا فقط به دستش زل زده بود.

   زخم قلبش از این بدتر بود،   چجوری آن را مداوا کند؟ اصلاً،  مداوایی در کار هست؟

 دستمالی برداشته و کمی از آب درون لیوان را روی آن ریخت و بر لب میلاد گذاشت.   پوست لب نازک بوده دردش نیز بیشتر. آخ آهسته‌ای گفته صورتش جمع شد. 

@ ماهی . @ SAHAR.TG🎼  @ Nilay07

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم

اخمش به بغض تبدیل شده و از بین ابروهایش به گلویش چنگ زد.
- امین؟!
-  جانم؟
دستی به گلوی دردناکش کشیده ادامه داد:

- دیگه چه‌جوری زندگی کنم؟ من کل زندگیم رو با سوگل تصور کردم، دیگه آینده‌ٔ بدون سوگل رو چطور بگذرونم؟

امین از ناراحتی برادرش نچی کرده و زیر لب گفت:
-   چقدر بهش گفتم نرو سمتش، چقدر گفتم انقدر بهش فکر نکن، گفتم این حسو پروبال نده.

کمی صدایش را بلند کرده و شاکی گفت: 

_ با این کاری که داری با خودت می‌کنی، می‌ترسم به این آینده‌ای که میگی نرسی!


 پوزخندی زد، دستی به فک دردناکش که بخاطر بغضِ تبدیل نشده به گریه، به این وضع افتاده بود، کشید.
- هه، دیگه بلا از این بدتر؟ امین حتی تصورش هم اشک به چشمام میاورد که سوگل رو با یکی دیگه ببینم.

چشمانش را لحظه‌ای بر هم بسته و سعی کرد نفسی از ریه‌اش غرض بگیرد.

- امین، تو خودت عاشقه المیرایی، عاشقش بودی از همون اول، تصور این لحظه برات سخت نبود؟!
امین به جلو خزیده دست میلاد را گرفت و پر تمنا گفت:
- چرا داداش، چرا، سخته، این کارو با خودت نکن، رابطه‌ی شما که هنوز تشکیل نشده بود، باید فراموشش کنی.

 با شنیدن این حرف از سمت امین عصبی شده، نگاه از زمین گرفت و دست اخم را بوسیده بین ابروهایش نشاند. با صدای دورگه‌ای گفت:
- امین چی میگی؟! هان؟ چطور میگی   رابطه‌ای نبوده؟ از تو توقع همچین حرفی رو نداشتم.

چند لحظه گذشت؛ بی حرف، در سکوت محض!

 حزین دستانش را روی صورتش گذاشته و لب زد:
- من توی این سه ماهی که شناختمش باهاش زندگی کردم،  من توی خیالم باهاش زندگی کردم امین.
امین سر تکان داد، دست میلاد را دوباره درون دستان خود گرفت و گفت:
- اما میلاد؟! تو که خودت گفته بودی اگه جوابش منفی بود بهت بگه، پس باید برای هرچیزی آماده می‌بودی.

درست است! میلاد خودش گفته بود که اگر جواب سوگل منفی هم هست بیاید و به او  بگوید، ولی حالا که اتفاق افتاده؛  می‌دید تحملش را ندارد. آری تحمل نداشت، او فقط و فقط شروع رابطه‌اش را سوگل با متصور بود.   جدایی هیچ وقت اجازه عبور از دروازه‌های فکرش را نداشت.

میلاد  سرش را تکان داده دستی روی پیشانیش که با خوردن قرص‌هم‌ بهبود نیافته بود کشید و گفت:
- آره، آره گفته بودم ولی حالا می‌بینم که تحملش رو ندارم.

 صدایش را کمی پایین برده، سر به زیر انداخت، به طرفین تکانش داده، ادامه داد:
- تحمل ندارم امین.

امین بی‌حرف چشم از میلاد گرفته به دست باندپیچی‌ شده‌ او زل زد، چه می‌گفت به این مرد شکسته شده؟! هر حرفی میزد، غصه میلاد از آن بیشتر بود.

 قصد کرد بلند شود و برود تا چیزی برای رفیقش بگیرد. شاید با خوردن آن کمی حالش بهتر شود.
 به سمت در رفت و از آن خارج شد. اما تا خواست از مغازه میلاد فاصله بگیرد،  متوجه دختری شد که دیروز این‌جا او را در حال تحقیق دیده بود.

به سمتش رفته روبه روی دختر ایستاد و با اخم پرسید:
- شما؟! دیروز. شما همونی نیستین که دیروز درباره میلاد…

سونیا با دیدن او که دیروز زیادی خوبِ میلاد را می‌گفت اخمش که بخاطر جست و جویش بود باز کرده، وسط حرفش پرید و گفت:
- بله خودم هستم. حال آقا میلاد چطوره؟!
امین اخمش غلیظ‌‌تر شده، دستانش را روی سینه در هم قفل کرد و پرسید:
-  برای چی حالش رو می‌پرسین؟!
سونیا با ناراحتی چشمانش را به پایین سوق داده، جواب داد:
- من، باید باهاش صحبت کنم، سوگل…
امین با شنیدن اسم سوگل دستانش را از هم باز و اخمش را محکم‌تر کرد و گفت:
- شما چه‌کاره‌ سوگل خانم هستین؟

- من؟! دختر عموشم.

با ناراحتي که چاشنی اخمش شده بود دستانش را کنار بدنش رها کرده گفت:
- خانم می‌دونید دخترعموی شما چه بلایی سر برادر من آورده؟

سونیا غمگین، همان‌طور که با انگشت‌های کشیده و لاک زده‌اش بازی می‌کرد گفت:
- آقای؟!
- مختاری هستم.

با  شنیدن فامیل امین سرش را بالا گرفته و با تعجب نگاهش کرد. از ذهنش خطور کرد: (چجوری برادرن و...)
 بعد از چند ثانیه پرسید:
- اما، برادر؟!

امین مابین حرفش پریده، دستی به موهای بورش کشید و جواب داد:
- از برادر برام عزیزتره. خانم دخترعموی شما...

تا خواست حرفش را ادامه دهد، کسی وارد مغازه‌اش شد. به سمت مغازه‌اش چرخیده و بعد از چند ثانیه دوباره به سوی سونیا برگشت. اخم باز شده‌اش را دوباره قفل کرد و ادامه داد:
- چند لحظه صبر کنید؛  الان برمی‌گردم!

امین‌که به مغازه‌اش رفت. سونیا دستش به نیت برداشتن گوشی به سمت کیفش رفت، درش را باز کرده  گوشی را برداشت. 
رمزش را وارد کرد و  به قسمت مخاطبین رفته دنبال اسم «خواهری» گشت، تماس را که وصل کرد   گوشی را کنار گوشش گرفت.
 صدای زیبای خانمی که جمله《مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد》را می‌گفت، نگرانش کرد.
 گوشی را از گوشش فاصله داده نگاهی به صفحه‌اش که عکس سوگل رویش نمایان بود کرد.  

@ ماهی . @ Nilay07 . @ SAHAR.TG🎼

 

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 


پارت بیست و دوم

لب از لب باز کرده چیزی بگوید،  امین قصدش را فهمید و بازهم حرفش را تکرار کرد:
- خانم یک نگاه به میلاد بندازین، ببینین چه به روزش اومده!

سونیا رد دست امین را گرفته و قدمی جلوتر به درون مغازه میلاد نگاه کرد. ولی هیچ خبری از خود او نبود.

کمی سرچرخانده بادقت بیشتری درون مغازه را کاوید و در آخر سر او را پشت ویترین دید. سری تکان داده و با خود گفت: 
(یعنی انقدر حالش بده؟)
هه! سونیا نمی‌دانست میلاد چه کشیده که همچین سوالی می‌پرسید! اگر چهره‌اش را می‌دید  چه می گفت؟!   

چشم از میلاد گرفته به صورت امین سپرد. با یادآوری حال دختر عمویش محزون شد و گفت:
- درسته، ولی سوگل  که  تقصیری نداشت، مجبور شد با  بنیامین بره.

امین بدون پاسخی با همان اخم که پی در پی درون صورتش بازیگوشی می‌کرد، به او نگریسته و منتظر ادامه حرفش بود.

  صدای ملایم زنگ موبایلش که بلند شد با فکر اینکه سوگل پشت خط باشد، حرفش را قطع و سریعا گوشی را از کیف خارج کرد.

شماره سوگل را که روی صفحه بزرگ گوشی دید، قسمت سبز را لمس کرده و گوشی را کنار گوشش گذاشت.

امین دستش را جلوی صورت سونیا تکانی داده وقتی توجهش را به خود جلب کرد، با ابرو به او گفت که به مغازه‌اش بروند.

صدای گریه‌ی سوگل که به سمع سونیا رسید،  دست روی دهانش گذاشته با اضطراب پرسید:
- سوگل؟! داری گریه می‌کنی؟! برای چی؟
-…

 امین خود را با کفش‌ها سرگرم کرده به حرف‌های سونیا گوش می‌داد. سونیا که صدای گریهٔ غیرطبیعی  سوگل را می‌شنید، فکرش هزار راه نرفته را می‌پیمود.

امین که نگرانی بیش از حد اورا دید کنجکاو شده، با دقت بیشتری آن مکالمه را دنبال کرد. 
- بنیامین چی؟
امین تا نام بنیامین را از دهان سونیا شنید، عصبی شد‌.چطور مجبور شده است برود که حالا دارد برای بنیامینش اشک می‌ریزد؟!

پوزخندی زده نگاه  مطرودش را به سونیا دوخت و با خود گفت.

(دروغگو تر از این دو، تا بحال کسی رو ندیدم.)
- …
  با جواب سوگل، سونیا ترسش هزار برابر شده، با دست به‌صورت خودش زد، هراسان پرسید:
- یا خدا، نکنه نبردتت خونتون، ‌هان؟
 گوشی از این دست به آن دستش سپرده، دست‌پاچه ادامه داد: 
- بگو کجایی؟ یانه لوکیشن بفرست. سوگل به پلیس یا اور...

حتما سوگل وسط حرفش پریده بود که نیمه کاره رهایش کرد.

 امینِ خشمگین تا این سوال سونیا را شنید، ناگهان عصبانیتش پر کشیده جایش را به نگرانی داد. اشک‌های  سونیا ترسی را به دل امین نیز روانه کرد.

اگر طوریش شده باشد چه؟ میلاد شاید بتواند نبود سوگل در بر خویش را تحمل کند اما اگر اتفاقی برایش بیوفتد...
 با نگرانی به سونیا اشاره‌ای کرده و بپرسد:
- چی شده؟

 اما سونیا آنقدر نگران و ترسیده بود که بدون جواب دادن به امین به صحبت‌های سوگل گوش کرده و جواب داد:

- فدات بشم!  خودت که بنیامین رو می‌شناسی. من هر کاری هم که می‌کردم اون کار خودش رو انجام می‌داد.

چند لحظه‌ای گذشته بود که تعجب جای نگرانی را در میمیک صورت سونیا گرفته، پرسید :
- چی گفتی؟! ازت خواستگاری کرده؟!

آری امین بود که با اصغا  جملهٔ سونیا  روی صندلی‌اش نشسته و به پشتی آن تکیه زد، دستانش را در سینه قفل کرد و پوزخندی را روی لبانش کاشت.

در دل به خود گفت:
(اصلا این دو دختر عمو به دلسوزی نیازی ندارن. چون  هیچ‌کدوم نگران حال میلاد  نیستن، اینا  فقط نگران خودشونن.)
 کمی بعد سونیا   گوشی را قطع کرد، درون دستش گرفته و دستش را کنار بدنش انداخت.

امین با همان پوزخند و حالت نشستن، سرش را به سمتی خم کرده و پرسید:
- حال بد سوگل هم این بود؟!
سونیا سر افکنده گوشی را با حال مغمومی درون جیب شلوارش گذاشته، جواب امین را داد:
- آره حالش بده،  اون هم به میلاد  علاقه داره، خودش بهم گفت.

پس از نجوای جملاتش سربلند کرده چشم در چشم امین نهاد و ادامه داد:

- الان هم نمی‌دونین چه‌جوری اشک می‌ریخت، مطمئنم حال اون هم دست‌کمی از آقا میلاد نداره!

اشکی لجوج که از حرف‌های امین دق کرده بود، خود را از حصار چشمان سبزش بیرون انداخت تا به آن مرد ثابت کند که حرف‌هایش هیچ یک دروغ نیست.

 دستش بالا برده  روی رد اشکش کشید و بدون این‌که به امین فرصت حرف دیگری را بدهد ادامه داد:
- آقای مختاری من می‌خوام به این دو نفر کمک کنم. شما من رو توی این کار همراهی می‌کنید؟

امین به فکر فرو رفت، چه می‌کرد؟ اگر بازهم قلب میلاد می‌شکست چه؟  می‌توانست کمک کند؟ اگر بار دیگر دروغی را به ریششان ببندند چه؟ اما این امکان هم وجود داشت که رابطه‌شان اینبار به خوبی شکل بگیرد و امین، برای  خوب شدن حال برادرش به هر ریسمانی چنگ می‌زد.

 نگاهش را از سرامیک‌های سفیدرنگ کف مغازه‌اش گرفت و به‌صورت تپل و سفید سونیا زل زد،   دستانش را از آغوش یکدیگر خارج ساخته و انگشتانش را در هم قفل کرد. لب‌هایش   را از هم فاصله داد و گفت:
- باشه. من برای خوب شدن حال برادرم هر کاری می‌کنم. باید چه کار کنیم؟ 
سونیا کمی خوشحال شد، نفس عمیقی کشیده خواست توضیح بدهد که امین دستش را روبه روی صورت او گرفته، چشمانش را روی هم گذاشت و گفت:
- فقط قبلش برام توضیح بدید که چرا سوگل مجبور بوده با بنیامین بره.
سونیا کمی مکث کرد،  سوگل راضی بود که بگوید؟ چه فرقی می‌کرد وقتی که با تعریف کردن کمی از قضیه رابطه‌ای نیم بند درست و محکم می شد.
- بنیامین به سوگل  علاقه‌منده، اما...
اخم امین را که دید حرفش را تاکید کرده ادامه داد:
- اما، سوگل هیچ علاقه‌ای به اون نداره. هیچ علاقه‌ای! امروز که بنیامین به خونشون رفته؛ ازش خواستگاری کرده و سوگل  هم جواب منفی داده.

امین با شنیدن جواب منفیه سوگل کمی خیالش راحت شد و فکر های مزاحم را از مغرش دور کرد. سری تکان داده، سونیا ادامه داد:
-  سوگل هرچقدر هم حالش بد باشه، مطمئنم روی این‌که بیاد پیش آقا میلاد رو  نداره. خب؟

- خب؟

- من الان میرم خونه عموم، سوگل رو برمی‌دارم و به بهونه‌ای می‌برم کافی‌شاپ (…)،   شما هم وقتی ما حرکت کردیم تک می‌زنم راه بیفتین.

امین پوزخندی زد و پرسید:
-  احیاناً دخترعموی شما به‌خاطر غرورش نیست که این جا نمیاد؟

اخم سونیا نمایان گشت، دیگر امین هم زیاده از حد توهین می‌کرد. با صدایی که کمی بالاتر از حد معمول رفته بود جواب داد:
- من دخترعموم رو بهتر از شما می‌شناسم آقای مختاری.

این حرف مهر خاموشی بر لبان امین زده،  دیگر چیزی از حُقه‌های سوگل نگفت. فقط از جایش بلند شده، قدمی به سوی سونیا برداشت و گفت:
- باشه قبول، فقط به خدا اگر برادرم حالش از اینی که هست بدتر بشه بدجور جواب‌تون رو  میدم.

سونیا دستی به صورتش کشید، ابروهای کوتاه و نازکش را صاف کرده و  دلخور پاسخ داد:
- چیزی نمی‌شه  نگران نباشید. دخترعموی خودم حالش بدتره!

امین راه خروجی مغازه را در پیش گرفته، با طعنه پرسید:
- مطمئنین؟ 

@ آیلار مومنی . @ ماهی . @ SAHAR.TG🎼 . @ Nilay07

 

@ masoo

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...