رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان باوانِم /Mahdis کاربر انجمن نودهشتیا


MMMahdis
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C+

رمان باوانم  

29 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. نظرتون راجب رمان باوانم؟

    • عالی😍
    • خیلی خوب😀
    • خوب☺
    • ضعیف😔


ارسال های توصیه شده

 

20210909_140212_9g0d.jpg

به نام خالق عشق

نام رمان:باوانِم

نام نویسنده: محدثه اکبری/ Mahdis کاربر انجمن نود هشتیا

ژانر: عاشقانه، غمگین

هدف: علاقه به نویسندگی

ساعات پارت گذاری:نامعلوم

خلاصه:

 

((دو گلی که عاشق می شوند، عاشق می مانند، عاشقی می کنند، تا آخر راه...
ممکن است یکی رفیق نیمه راه
 شود؟ ممکن است تاب نیاورد؟

   در این راه پژمرده می شوند، اما مرگ جایی برای جداییشان ندارد.
باد های طوفانی زندگیشان رابه بازی می گیرند. از این سمت به آن سمت با خود می کشند. اما آن دو چه می کنن؟ چه می شود؟ تسلیم قدرت طوفان میشوند؟ یا دست در دست هم با آن به جنگ  میپردازند؟))

 

گاری رمان باوانِم

ویراستار: @زری بانو

ناظر: @Asma,NframeNfra

ویرایش شده توسط MMMahdis
  • لایک 32
  • تشکر 2
  • غمگین 5

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 82
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عشق در یک نگاه وجود دارد، درست!   ولی در آن نگاه اول عشق به وجود نمی آید،

یک حس دوست داشتن  کوچک است که رفته رفته در قبلت رشد می کند و به عشق تبدیل می شود.

به راستی که  عشق حس لذت بخشیست، و در عین  لذت بخش بودن  درد دارد.

 

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول


   صدای ضبط شده ای که شماره پنجاه و چهار را صدا زد، مرد  مراجعه کننده را از فکر خارج کرد، از روی صندلی ‌های درون بانک از کنار دختر بچه ای زیبا و دوست داشتنی بلند شده به سمت میز سوگل آمد، روی صندلی چرخ داری نشسته دستانش را روی میز درهم قفل کرد و از سوگل  خواست تا برایش حسابی باز کند.

     کار مراجعه کننده که انجام شد، بلند شده نوبت را به دیگری داد. احساس گرسنگی اجازه کار به سوگل را نمی‌داد، تصمیم گرفت به آشپزخانه بانک برود.  از جایش بلند شد که سونیا صدایش زد و پرسید:
- کجا میری؟
-گرسنم شده ناجور،  میرم ببینم توی آشپزخونه چیزی پیدا می کنم بخورم یا نه؟
- آها. برو اگه پیدا شد که هیچ نشد، من فقط شکلات دارم.
لبخندی به سونیا زد و گفت:
- شکلات رو که خودمم دارم، حالا برم یه نگاهی بندازم.
به آشپزخانه رفت؛ در مسیر رسیدن به آشپزخانه، از کناره آقا محمود،  آبدارچی بانک که سینی پر از استکان های چای را به سمت میز کارمندان حمل می کرد، گذر کرد.    وارد آشپزخانه شد، درون چند تا کمدی که در آنجا قرار داشت، جست و جویی کرد، اما چیزی که باب دلش باشد را پیدا نکرد. چند بسته قهوه کاپوچینو، یک بسته چای کیسه ای و یک بسته بیسکوییت هم بود که از قضا سوگل این طمع را دوست نداشت. پکر دوباره سر جایش برگشت.    سونیا لبانش را بخاطر قیافه سوگل به قوس لبخند دعوت کرده پرسید:
- چیزی پیدا شد؟
- نچ.
 روی صندلیش نشست، خم شد و از پایین پایش کیف ایستاده کوچک مشکی رنگش را برداشت و روی پایش گذاشت، زیپش را باز کرده شکلاتی از داخلش درآورد و توی دهانش گذاشت.
سرش را  بلند کرد،  امروز بانک نسبت به روزهای دیگر هفته کمی شلوغ تر بود، درِ دارایِ چشم مصنوعی ثانیه به ثانیه برای ورود و خروج افراد باز می‌شد، صندلی هایی که برای نشستن مراجعه کنندگان در وسط فضای بانک نشسته بودند، پر و افرادی ناچارا ایستاده بودند، صدای ضبط شده بانویی خوش صدا هر از گاهی فضا را مزیّن ساخته شماره فردی را صدا میزد.
امروز بالاخره بعد از روزها فکر کردن به این نتیجه رسیده بود که دیگر بدون او نمی‌تواند. قبل از وارد شدن به بانک، دستی به موهای مشکی‌اش کشیده درون صفحه تمیز گوشی چهره ریش دارش را نظاره کرد؛ قدمی جلو گذاشته در کنار مردی هم سن و سال خودش از میان لبه‌های در گذشت.

 نگاه از ناخن شکسته‌اش گرفته به مانیتور که نه نگاهش به مرد روبه رویش کشیده شد. مردی  با  چشم‌هایی  که آرامشش از سیاهی  شب بیشتر بود، این مرد در طول این هفته هر روز سر ساعت معینی به بانک آمده  و  مقداری پول را به حسابی واریز می کرد و حال سوگل با دیدن او ناخواسته قلبش به تاپ تاپ افتاده و عرقی سرد از سر استرس بر پیشانیش نقش بست. با خود فکر کرد:
 «این خیلی حوصله داره ها، خوب می تونه پولش رو روی هم بذاره و یک دفعه، یک روز بیاد و همه اش رو یک جا به حساب بریزه.» 

اما با فکر اینکه اینگونه ممکن است او را دیر به دیر ببیند ناخواسته به خودش تشر زده و گفت:

« نه، اگر هرروز بیاد بهتره.  اینجوری  قلب مضطربم   آروم می‌گیره، هرچند مدت زمان آرامشش کمه ولی   احساس می کنم  قلبم به همین زمان کوتاه هم راضیه.»


 چشمانش را ثانیه ای روی هم گذاشت  تا فکرهایش را دور براند. ته‌مانده شکلاتش را قورت داد و رو به مرد غریبهِ آشنایش  پرسید:
- چه کمکی می‌تونم بهتون بکنم؟
مرد نگاه مشتاقش را به سوگل انداخت، سپس  نگاهی به دو سویش که در یک طرف خانمی مشغول پر کردن فرمی برای باز کردن حساب بانکی بوده و در طرف دیگر مردی مشغول شمردن مقداری پول برای واریز.  دوباره نگاهش را قفل نگاه سوگل کرده گفت:
- من می‌خوام اگه می‌شه فقط و فقط پانزده دقیقه از وقتتون رو به من بدید.
 قلب سوگل بازهم شروع به تند تپیدن کرد،  متعجب به مرد روبرویش چشم دوخته و پرسید:
-  اون وقت برای چی؟!
 مرد لبخند زیبایی زده که باعث شد چال گونه های قشنگش و دندان‌های ردیف و سفید رنگش نمایان بشود.
- این‌جا نمی‌تونم بگم، من بیرون جلوی در بانک منتظرتون می‌مونم. لطفاً فقط پونزده دقیقه بیایید و به حرف‌های من گوش کنید.
بعد کمی مکث که بخاطر جلب شدن توجهش به سوی آقا محمود که اورا به ناگه شبیه پدربزرگش دید، به  چشمان بادامی سوگل زل زد و    ادامه داد:
- خواهش می‌کنم.
 منتظر جوابی از جانب سوگل نمانده  از جایش بلند شد. چشمان سوگل  در حال تعقیب آن جذاب بودند که مردی پشت سرش راه گرفت، سوگل ناخواسته کمی در جایش جابه جا شده تا او را باز هم ببیند،  یک تیشرت زرشکی به تن داشت به همراه شلوار مشکی، صلابت قدم هایش حس غرور به سوگل می‌داد.

  در فکر فرو رفت، چه می‌خواهد بگوید؟ نکند از علاقه سوگل نسبت به خودش آگاه شده باشد؟   دختری احساساتی بود که خیلی زود به این مرد دل بسته شده حال با خود فکر می‌کرد اگر به خواسته‌اش   اهمیتی ندهد و به بیرون نرود ممکن است ناراحت شود. آری احساس دیگران از احساس خود برایش مهمتر بود.
هنوز  مراجعه کننده جدیدی جای آن مرد قدبلند را نگرفته بود. از روی صندلی‌اش بلند شد، سونیا  نگاه از مراجعه کننده‌اش گرفته در حالی که دستش را در هوا و سرش را هم روی گردن تکان می داد پرسید:
-  کجا میری؟

شیطنت بار ادامه داد:

- پیش بنیامین جون؟
سوگل ابروهایش را در هم قفل کرد و جواب داد:
 - آره همون جا میرم، بعدشم مگه هزار بار نگفتم تو فضای بانک اینجوری حرف نزن؟!
سونیا ابرویی بالا انداخت و شیطون  گفت:
- اوه یادم نبود که جنابعالی از اوشون بدت میاد.
صورت سوگل از فکر به قیافه آقای رییس یا همان بنیامین خان  مچاله شد.  آری! او از بنیامین دلزده بود، کلاً از انسانهایی که پاپیچش شوند و به حرکاتی که دوست ندارد اهمیت نداده انجامش دهند بدش می آمد. و بنیامین نسخه‌ای کامل از همچین انسانی بود.    با اخم روبه سونیا کرده و گفت:
- به کارت برس!
 مانتوی سرمه‌ای رنگش را که از جنس کرپ بود و با نوار مغزی های قرمز رنگ تزیین شده بود   کمی مرتب کرد و به سمت اتاق رییس راه افتاد؛ صدای پاشنه‌ی کفش‌های مشکی رنگش سکوت نه‌چندان زیاد بانک را برهم می‌زد. هر قدم که جلوتر می‌گذاشت نگاهش را از روی همکاران آقا و خانمش می‌گذراند.
به اتاق رییس رسید، با انگشت وسطش تقه ای به‌در شیشه‌ای   زد و بعد از «بفرمایید»  رئیس وارد شد، صدای پاشنه‌ی کفش‌هایش باعث شد  بنیامین سرش را بلند کند و با لبخند دندان نمایی به چهره سوگل زل بزند،  بدون اینکه حتی لبخند کوچکی بر لب هایش بکارد جلو رفت و گفت:
- جناب رییس؟!
- جانم؟
 جانم کشیده‌ای گفت که باعث اخم سوگل شد. این نیز یکی دیگر از عکس العمل‌هایی بود که سوگل از آن  جانب از بنیامین متنفر بود. چاره ای جز ادامه حرفش را نداشت.
- می‌شه ربع ساعت برم بیرون؟ باید کاری رو انجام بدم؟
 رییس بازهم همان خنده‌ی دندان نما را زد، دستی به چانه چال دارش زد و گفت:
- من که چندین‌بار گفتم؛ سوگل خانوم نیازی به اجازه نداره. 

@masoo  @Masoome    @Masi.fardifardi   @Paradise  @Aryana  @Azin18  @-Madi-
 

ویرایش شده توسط MMMahdis

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

هرچه نفرت در    وجودش داشت را به چشمان آبی رنگش تزریق کرد و  با اخمی که میان ابروانش خطی عمودی کشیده بود به رییس  زل زد، اما بنیامین   بدون توجه به نگاه سوگل با لبخند به او خیره بود.  از همین لبخندش تنفر داشت، از این عشقی که ثانیه به ثانیه در چشمانش می دید.    چند ثانیه بعد از اتاق خارج شد، موهای قهوه‌ای رنگش را زیر مقنعه مشکی  اش مرتب کرده  به بیرون رفت.


 مرد روبه‌روی در بانک زیر نور سوزان آفتاب تیرماه، زیر درخت اکالیپتوسی که در جدول ایستاده و دستانش را سایه‌بان زمین زیر پایش کرده ایستاده بود.  جلو رفت. مرد سرش را پایین انداخته بود و با پایش روی سنگ‌فرش‌ها نقش‌های نامفهوم می‌کشید. به او  رسید و صدایش زد:
-  آقا؟!
مرد سرش را بلند کرد و با دیدن سوگل چشمانش برق خاصی زد، برقی که سوگل در چشمان بنیامین نیز  دیده بود. اما  برق چشمان بنیامین چیزی جز ترس را به دلش روانه نمی‌ساخت.

مرد سریعا به  درختی که سمت چپشان و سایه بیشتری داشت،  اشاره کرد و گفت:
-  بیاین بریم اونجا وایسیم،  این‌جا گرمه اذیت می‌شید.
  صدای این مرد چرا تا این حد به سوگل آرامش می داد؟

به همان سمتی که اشاره کرده بود، رفتند، میلاد نگاهی به مرد کنارشان انداخته سرفه‌ای ساختگی کرد، مرد متوجه شده و کمی تغییر مکان داد. میلاد قصد بدی نداشت، قصدش فقط ایستادن سوگل زیر سایه ی بزرگ این درخت و راحت بودنش بود.

سوگل منتظر به مرد دل‌خواهش زل زد و او چند ثانیه بعد شروع به صحبت کرد:
- خب، راستش؛ بذارید اول خودم رو معرفی کنم.    من میلاد حیدری هستم، سی سالمه و یه فروشگاه لباس مردونه توی پاساژ (...)
 به سمت راست اشاره ای کرده  ادامه داد:
-  این خیابون دارم،  خب  راستش من توی سه ماه گذشته خیلی به بانک شما اومدم.

از حرکاتش اضطراب می بارید. دستش را درون جیب شلوارش کرده،  آب دهانش را قورت داد و به دوچرخه سواری که از پشت سوگل گذر می‌کرد خیره شد.  ادامه داد:

-  برای دیدن شما؛  به هر بهونه‌ای! 

دستش را از جیب خارج کرده و روی دست دیگرش کشید و گفت:

- حدوداً هفته پیش بود که به مادرم گفتم.
سوگل به لب‌های قلوه‌ایِ صورتی رنگ مرد خیره شده  و با دقت به سخنانش گوش سپرد:
-  ولی بعدش با خودم فکر کردم.
سرش را  پایین انداخته بود، از گفتن کلماتی که در ذهن چیده بود خجالت می‌کشید. همانطور که با انگشت‌های دستش بازی می‌کرد ادامه داد:
-  قلب من شکسته بشه بهتر از اینه که قلب مادرم شکسته بشه،  این شد که ازش خواستم اجازه بده خودم باهاتون صحبت کنم.
سوگل متعجب شده بود، شک داشت که منظور مرد چیست؟ دستانش از استرس یخ بسته بود.  اما بازهم می‌خواست حرفش را تا آخر گوش کند که یک وقت ضایع نشود. پس به چشم های مرد زل زده و پرسید:
-  من منظورتون رو متوجه نمیشم.
کامیون بدون کَفی از خیابان مقابلشان گذشته برای ماشین جلویی بوقی کشید که  باعث اذیت شدن گوش های سوگل شد، میلاد که عکس العمل او را دید  به سمت  کامیون چرخیده اخمی کرد.   پس از چند لحظه به   سوگل نگاه کرده و با لبخند گفت:
-  من این یه هفته برای گفتن این حرف میومدم اما نمی‌تونستم بگم،  تا به امروز ،خانمِ؟
- موحد هستم.
و بعد این حرف به پایین پایش خیره شد،  میلاد ادامه داد:
- خانم موحد من... خانم موحد با من ازدواج می‌کنید؟
 سوگل متعجب سرش را بالا گرفت و به چشمان مشکی میلاد زل زد، به چشمهایی که عجیب او را به سمت خود می‌کشاند،   ضربان قلبش به ناگه پایین آمد،  حرفی را که آرزو داشت از سمت کسی که می خواست شنیده بود! دیگر چه می خواست جز این؟

چرخید و چند ثانیه به اطرافش نگاه کرد،  مردم بدون هیچ عکس‌العملی از کنارش رد می‌شدند،  دوباره سمت میلاد چرخیده و با اخم گفت:
-  آقای محترم این‌جا جای این حرفاست؟

درست است در دل خوشحال بود اما واقعا جلوی بانک جای خواستگاری نبود.  میلاد سرش را پایین انداخت و شرمسار گفت:
- معذرت می‌خوام، ولی چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم.
 سوگل خواست چیز دیگری بگوید که میلاد سریع دستانش را   بالا آورده و ادامه داد:
-  من الان جواب نمی‌خوام خانم موحد.   بانک روزای پنجشنبه ساعت  دوازده تعطیل می‌شه مگه نه؟
سوگل به نشانه‌ بله سر تکان داد.
-  من فردا پنجشنبه ساعت دوازده ظهر...
به سمت راست اشاره کرد و گفت:
- اون پراید سفید رو می‌بینید؟  اون ماشین منه، من فردا ظهر همون‌جا منتظر شما می‌ایستم.
 اینبار تاکید کرده و  ادامه داد:
- حتی، حتی اگه جای پارک ماشینم رو گرفته باشن خودم اون جا می‌ایستم.
سوگل از همین  حالا مغزش درگیر شده بود؛ در دلش چیزی جز قند و شکر و نبات موجود نبود؛ لبخندی ناخودآگاه روی لبانش نشسته بود.

چند دقیقه‌ای بی‌حرف گذشت،  سوگل سرش را از سنگ‌فرش‌های زیر پایش گرفت و به آن تیله های مشکی خیره شد، صدای ناراحت میلاد سمعش را به بازی خود در آورد:
-  خانم موحد ازتون خواهش می‌کنم،  حتی اگه...
 گفتن این جمله انقدر برایش سخت  بود که شاید سختی مرگ پیش آن هیچ بود، در کل این سه ماه تا ازدواجشان پیش رفته بود،  دستی به صورتش کشیده و چرخی زد، به خیابان پر از ماشین زل زده نفس عمیقی  به ریه هایش فرستاد و دوباره به سمت سوگل چرخید.  ادامه داد:
-  اگه  جوابتون منفی هم بود بیایید و بهم بگید.
سوگل بدون کلمه‌ای حرف به داخل بانک برگشت،  کاش چیز دیگری از خدا می‌خواست،  طی این یک هفته سوگل نیز جذب آن چشم‌های مشکی شده بود،  مغزش انقدر درگیر حرف‌های میلاد بود که متوجه برخوردش با زن جوان نشد. زن  عصبی به سمت او برگشته و با تشر گفت:

- خانم حواست کجاست؟

ولی سوگل باز هم متوجه نشده به راهش ادامه داد.   به صندلی‌اش رسید،  سونیا که از همان لحظه ورودش به بانک تماشایش می‌کرد، به سمتش  رفت و متعجب پرسید:
-  سوگل؟! چی شدی؟ خوبی؟ چرا ماتت زده؟!  گشنگی بهت فشار آورده؟! 
  وقتی  سوگل چیزی نگفت و  بدون پلک زدن به نقطه ای خیره شده بود، تکان محکمی به او  داد، سوگل که از بهت درآمد  اطرافش را نگاهی انداخته و دست‌آخر به سونیا نگرید و پرسید:
- چیزی گفتی؟

ویرایش شده توسط MMMahdis

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت سوم 

سونیا نگران شده و گفت:
-  تو یه چیزیت شده!
 تا خواست ماجرا را برای سونیا تعریف کند مراجعه کننده جدیدی روبه‌روی صندلی سونیا نشست. سوگل دوباره تنها شد، مراجعه کننده روبه‌روی او نیز آمد، اما سوگل حواسش پیش آقا میلاد جذاب بود. از صدای صحبت هر کدام از افراد درون بانک همهمه‌ای ایجاد شده، اما این همهمه در ذهن سوگل زیر صدای خواستگاری میلاد شده بود. مشتری چندباری او را صدا زد ولی انگار نه انگار که سوگل در این دنیا حضور دارد.

  سونیا از  مراجعه کننده  خود عذرخواهی کرد، از جایش بلند شد و  به سمت سوگل آمد. دستی روی شانه‌اش گذاشت که باعث شد سوگل از بهت خارج شود، تکان محسوسی روی صندلی‌اش خورده و نگاهی به اطراف انداخت، در آخر روی صورت سونیا ثابت ماند.
- سوگل جان!؟ خوبی؟ 
سوگل نگاهی به  اطرافش که توسط همکارانی که هر کدام مشغول کار   خود و مراجعه کنندگانی که مشغول صحبت با تلفن یا فرد کنارشان بودند انداخته  و در آخر با نگاه به  مراجعه کننده خودش سونیا را مخاطب قرار داد و گفت: 

- هان؟  آره خوبم.
 روی صندلی‌اش درست نشسته و نگاهی دیگر  به  آن مرد که  حدودا چهل ساله  و کارش بخاطر نبود حواس سوگل            طول کشیده بود انداخت،  او چک را که میان انگشتان  میانی و اشاره‌اش قرار داده بود به سمت سوگل گرفت و گفت: 

- می‌خوام برام پاسش کنید.


سوگل چک را از  او گرفته و سعی کرد فعلاً فکر میلاد را از سرش خارج کند، ولی این کار دیگر نشدنی بود. 

***
 سرشان کمی خلوت شده بود، سونیا به سمتش آمد،  اخم کرده و پرسید:
- چته تو؟ نکنه بنیامین چیزی گفته؟ رفتی بیرون چی شد؟
 سوگل مغزش هنوز هم درگیر بود، وقتی به یاد خواستگاری میلاد میافتاد سرمایی انرژی بخش در بدنش راه می گرفت   سرمایی که آن را به هر گرمایی ترجیح می‌داد، سوگل احساسی  بالاخره پادشاه احساس ها را به خود راه داده بود.

پس جوابی به حرف‌های سونیا نداد که همین باعث اخم بیشتر او شد. دستش را گرفته و کشید، سوگل با دو به‌دنبال او می‌رفت و همه افراد حاضر متعجب به آن دو خیره بودند. سونیا وارد آشپزخانه شد و ایستاد، این‌بار سوگل هم اخم کرده و رو به او  گفت:
-  چته تو؟  چرا این‌جوری من رو می‌کشی؟ هان؟ 
مچ سرخ شده‌اش را بلند کرد و با ناراحتی   ادامه داد:
-  ببین چه بلایی سر این مچ بیچاره من آوردی؟
سونیا بی‌توجه به این حرف ها پرسید:
-  می‌شه بگی یهو چت شد؟ 
 - چِم شد؟ 
سوگل با فکر به اتفاقات چندی پیش تغیر موضع داده و با لبخندی گفت:
- سونیا یه‌چیزی شده.
سونیا نگران شد از این تغیر  موضع  و پرسید:
- چی شده؟
  کمی مکث کرد که باعث شد سونیا دستش را بگیرد و بپرسد:
-  می‌شه حرف بزنی؟ داری نگرانم می‌کنیا! 
سوگل نگاهی به سونیا انداخت و ماجرا را برای او تعریف کرد، واو به واو،   سونیا هر لحظه متعجب تر می‌شد، حرف‌هایش که تمام شد دختر عمویش پرسید:
-  دروغ؟! پس الکی نبوده که هرروز میومده! الکی نبوده بااینکه ما مشتری نداشتیم اما منتظر می‌موند که تو کارش رو انجام بدی. ببین خدا چقدر دوست داره که حاجتت رو داد.
لبخند شیطانی زد و ادامه داد:
-  پس آقا عشق بهش فشار آورده.
بعد این حرف دستانش را    بالا آورد و سرش را به سمت آسمان گرفت و گفت:
-  خدا شانس بده، به این دو تا دوتا عاشق پیشه می‌دی، من به یه خواستگار خوبش هم راضیما!
 سوگل دستش رو بلند کرده  به دست‌های سونیا ضربه‌ای زد و معترض گفت:
-  همه چیز رو به شوخی بگیر.
***
ساعت دو بود، همه داشتند وسایلشان را جمع می‌کردند که به خانه برگردند،  سوگل کیفش را روی دستش انداخته و به همراه سونیا بعد از  خداحافظی از همکاران به سمت بیرون بانک راه افتادند،  به کنار در که رسیدند آقای بیات یعنی رئیس به آن‌ها پیوسته و رو به سوگل گفت:
- سوگل صبر کن خودم می‌رسونمت.
 اما سوگل تمایلی به‌همراه او رفتن نداشت به‌همین دلیل سریع گفت:
-  نه جناب رییس،  خودم میرم.
آقای بیات به این سادگی‌ها ول نمی‌کرد. با اخم ملایمی گفت:
- می‌گم می‌رسونمت دیگه،  چرا مخالفت می‌کنی؟ 
باید یک راهی پیدا می‌کرد، نگاهی به اطراف انداخته و روی سونیا ایستاد، دوباره به سمت رئیس چرخیده خوشحال از راه حلی که پیدا کرده گفت:
- خوب، راستش، من امروز خونه نمیرم.
 بنیامین کمی اخمش بیشتر شد،  با خودش فکر کرد:

(کجا میره پس؟ اصلاً برای چی میره؟  برای فریب من دروغ نگفته باشه؟!)

احساس می‌کرد که سوگل قصد فریب او را دارد و همین باعث شده بود که  به غرور بیش از اندازه‌اش بر بخورد، با اخم پرسید:
- پس کجا میری؟
از این حرف بنیامین ناراحت شده  مانند خودش اخم کرد،  کمی منتظر ماند تا آقای مرادی که کنجکاو نگاهشان می‌کرد بیرون برود سپس  جواب   داد:
- اولاً که من نباید به شما جواب پس بدم.  دوماً میرم خونه سونیا اینا،  اون‌جا دعوتم.
بنیامین که خیالش راحت شد، لبخندی که نشان از زیرکیش داشت   را روی لبانش آورده  گره‌ی ابروانش را باز کرد و رو به او گفت:
-  خب اشکال نداره هر دوتاتون رو می‌رسونم.
سوگل توی دلش شاکی رو به او گفت: ( چرا ولم نمی‌کنی؟)
 اما این حرف را به زبان روانه نساخت و چیز دیگری گفت:
-  خوب، راستش خانواده سونیا رو این چیزا حساسن،  اگر ببینن با ماشینی اومده که رانندش مَرده غریبه ایه ناراحت میشن.
سونیا با شنیدن این حرف‌ها نزدیک بود شاخ در بیاورد، با چشم های درشت به سوگل زل زد،  بنیامین به سمت سونیا برگشت و پرسید:
-  آره؟
 سونیا حواسش نبود و فقط به سوگل زل زده بود،  با پایش ضربه‌ای به پای سونیا زد که باعث شد حواسش جمع شود.  همانطور متعجب به سمت بنیامین چرخید و بدون این‌که بداند جوابش درست است  یا غلط (( آره )) ای بر لب جاری ساخت.

@masoo @Masoome @Masi.fardifardi @-Madi-   @Aryana @Azin18

ویرایش شده توسط MMMahdis
  • لایک 26
  • تشکر 1
  • هاها 1

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

بنیامین پوکر شد و گفت:
- خب پس دیگه کاریش نمی‌شه کرد، من میرم خداحافظ.
او  انقدر به سوگل علاقه داشت که حرفش را باور می کرد ، هرچه که بود حتی اگر می‌گفت رنگ ماست سیاه است،  بنیامینِ مغرور چنان عشقی به معشوقه‌اش داشت که تمام سعی‌اش را  می کرد تا او ذره ای ناراحت نشود. 

از بانک خارج شد،  سونیا و سوگل هم‌پشت سر او از بانک بیرون رفتند، بنیامین سوار ماشینش شد و با تک بوقی از کنار آن‌ها گذشت، حالا نوبت سونیا بود که شروع کند به غر زدن، یک نیشگون از بازوی سوگل گرفت و اخمو گفت:
- دلم می‌خواد خفت کنم، چرا نذاشتی برسونتمون؟
سوگل همانطور که بخاطر نور آفتاد به کناره های چشمش چین راه   داده بود، نگاهی به خیابان انداخت و بعد به سونیا با بی تفاوتی گفت:
- دوست نداشتم باهاش برم.

سونیا چمنزار نگاهش   را در کاسه چرخاند و حرصی جواب داد:
- خوب آخه می‌ذاشتی من باهاش می‌رفتم، می‌ذاشتی یه بارم شده تو ماشین به اون قشنگی سوار می‌شدم.
 دستی برای تاکسی که می آمد تکان داده درهمان‌حال بود که جواب داد:
- ماشین ماشینه سونیا جان، چه پیکان باشه چه فراری.
سونیا تنه‌ای به سوگل زد و  با اخم گفت:
- نه خیرم کلی فرق داره.
سوار تاکسی که ایستاد شدند، و سونیا همان‌طور حرفش را ادامه می‌داد:
- تو دوست نداشتی بری، خب می‌ذاشتی من رو ببره ! 
سوگل متعجب به سونیا زل زد و گفت:
- سونیا جان،  عزیز دلم، اون اگه می‌خواست تو رو ببره فقط به خاطر من بودا!
- خودشیفته!
سوگل با خنده جوابش را داد:
- ان‌شاءالله خدایه شوهر پول‌دار بهت بده که از این ماشینا برات بگیره.
سونیا دستانش را بالا آورد و گفت:
- خدا کنه.
 به عکس‌العمل دختر عموی شر و شیطون و پر از آرزوهای کوچک و بزرگش خنده‌ای زد؛   سونیا رو کرد به راننده و گفت:
-  آقا می‌شه لطفاً کولر ماشینتون رو بزنید!؟
راننده دنده را عوض کرد و گفت:
- شرمنده، خرابه.
شیشه را پایین آورد و به سمت سونیا که در حال باد زدن خودش با دفتر کوچیک توی دستش بود گفت:
- سونیا!
شاکی جواب داد:
- هان؟
- می‌خوام برام یه کاری کنی.
به سمت سوگل چرخیده و مشکوک  پرسید:
- چی؟
به او نزدیک شد و آهسته دم گوشش گفت:
- حس می‌کنم خیلی پسر خوبیه، خیلی مهربونه!
سونیاً سرش را از سوگل فاصله داد و با اخمی که بخاطر تعجبش بود پرسید:
- کی؟ بنیامین؟!
سوگل با چشم‌های ریز شده نگاهش کرد و پرسید:
- آخه من خیلی از بنیامین خوشم میاد که بیام ازش تعریف کنم؟!
سونیا سری تکان داد و گفت:
- آره. راست می‌گی! خوب پس اگر بنیامین نیست پس کیه؟!
تا سوگل خواست جواب بدهد سونیا آهان بلندی گفت که باعث شد راننده متعجب از آیینه به آن دو زل بزند، در آنی صدایش پایین آمده کنار گوش سوگل گفت:
- میلاد رو می‌گی؟
پس کله‌ای به سونیا زد و گفت:
- نه پس عمه تو رو می‌گم! هم‌چین داد زدی یارو راننده بدبخت ترسید.
سونیا بدون توجه به حرف سوگل گفت:
- از کجا می‌گی که میلاد مهربونه؟ با همین دو کلمه حرف فهمیدی؟ 
دوباره چشم‌های جذاب میلاد جلوی چشمان سوگل نمایان شد و باعث لبخندش شد.
- آره، با همین دو کلمه، می‌گفت مادرش می‌خواسته بیاد باهام صحبت کنه ولی اون گفته قلب خودش بشکنه بهتر از شکستن قلب مادرشه.
 لبخندش رنگ گرفت، به سمت سونیا چرخید و با شوق گفت:
- می‌خوام بری برام از پاساژ (....) درباره‌اش تحقیق کنی! مغازه خودش طبقه سومه از مغازه دارا بپرس چی جور آدمیه، اسمش میلاد حیدری. عصری برو لطفاً.
سونیا دفترچه توی دستش را پایین آورد و گفت:
- می‌خوای قبول کنی؟
سوگل از سونیا فاصله گرفت و جواب داد:
- نمی‌دونم ولی، میدونی که ازش خوشم میاد، اخلاقش به دلم نشسته، اون چشمای مشکی و جذابش من رو جذبش کرده،

با خواهش ادامه داد:

- این کارو برام می‌کنی؟
 سونیا کمی فکر کرد و بعد پرسید:
- گفتی اسمش چیه؟
سوگل خندید و پاسخ گفت:
- اسمش میلاده، میلاد حیدری.
راننده جلوی خونه سونیا اینا نگه‌داشت و وقتی‌که سونیا داشت پیاده می‌شد رو به سوگل گفت:
- باشه عصر میرم فقط...
از ماشین پیاده شد، در را بست و از پنجره کمی به داخل خم شد،   چند بار دو تا انگشت شست و اشاره‌اش را به هم کشید  و با شیطنت گفت:
- مایه می‌خواد که همین کرایه ماشین براش کافیه.
سوگل با خنده نگاهی به سونیا انداخت و گفت:
- تو فقط برای همه چی باج‌بگیر ! 
سونیا متقابل خنده‌ای کرد و رو به سوگل گفت:
- برو دیگه ! یه وقت منصرف می‌شما! 

 

ویرایش شده توسط MMMahdis

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم 

 دستی برای سونیا بلند کرد و بعد رو به راننده گفت:
- حرکت کنید آقا.
وقتی به میلاد فکر می‌کرد حالش جور وصف‌ناشدنی می‌شد، احساس می‌کرد قلبش می‌لرزد و بعد این لرزه به سرتاسر وجودش رخنه می‌کرد، دوست‌داشت عصری که سونیا میرود برای تحقیق حتی یک نفر هم بد نگوید، انقدر صدای دلنشین میلاد در گوشش خوش آمده بود که حالا دلش برای صدایش هم تنگ شده بود ،عشق که می گویند همین است؟ یعنی سوگل قصه ما عاشق شده بود؟

 به خانه رسید کرایه هر دو نفرشان را حساب کرد و بعد از تشکری پیاده شد. کلیدش را از توی کیفش درآورد و در را باز کرد، به حیاط خانه وارد شد، حیاطی که کفش از موزاییک های سفید رنگ فرش شده بود،  به سمت باغچه کوچک حیاطشان رفت و دستی بر گلبرگ های رز قرمز کشید.  از جایش بلند شد، ماشین پدرش نشان از حضور او بود. به در سالن رسید و وارد راهروی خانه شد که حدوداً سه متر بود و در اتاق سوگل در آن  باز می‌شد، وارد اتاقش شد، به سمت تختش که پارسال برای خودش خریده بود  و سمت راست در اتاقش قرار داشت رفت،  کیفش را رویش انداخت.  خودش هم به سمت کمدش رفت؛ خیلی حس خوبی داشت و دلش می‌خواست برود و دوش بگیرد، از توی کمدش لباس  و  از روی  میز آرایشش که چسبیده به کمدش بود  شامپوی مخصوص موهای لختش را  برداشته به سمت حمام رفت، لباس هایش را آویزان کرد و دوباره به سالن برگشت که پدرش از  دست‌شویی خارج شد، با دیدن پدرش خوشحال شد و گفت:
- سلام باوِگم.  (سلام باباییم)
سروش به سمتش آمده گونه تک دخترش را بوسید و گفت:
-  سلام دیوت نازارم کِی هاتیده؟  ( سلام دختر قشنگم کی اومدی؟)
- تازه رسیدم بابایی.
-  خو بچیم وَ دس پخت  باوه عزیزم غذا بخویم. (خب پس بریم به دست‌پخت بابا غذا بخوریم.)
سوگل دستانش را به‌هم زد و گفت:
- آخ جون چی غذا داریم؟
سروش لبخند عریضی زده و گفت:
- ماکارونی.
سوگل خنده‌ای کرد که سروش با اخم ساختگی گفت:
-  مَسخرم نَکه  دی، فقط  ای غذائه خاص دِرس کَم.   (مسخره نکن دیگه همین ماکارونی‌رو خوب درست می‌کنم!)
- من عاشق همین ماکارونی هاتم.
 به سمت آشپزخانه رفتند، سوگل با کمک پدرش میز را چید، غذا را توی ظرف کشید و سر میز گذاشت، کنار بابایش نشست و شروع کرد به خوردن.


 آخرهای بشقاب غذایش بود که رو کرد به پدر  و گفت:
- بابایی فردا پنجشنبه است می‌شه بریم سر خاک مامان؟ خیلی دلم براش تنگ شده.

دو هفته‌ای  می‌شد که وقت رفتن پیش مادرش را نداشت و امروز عمیق برای او تنگ بود، مادری که چند سال پیش تنهایش گذاشته در حسرت داشتنش هنوز هم می سوزد.


- بان چو دیوت نازارم منیش سو  کاری نیرم. (باشه دخترم حتما میریم منم فردا زیاد کار ندارم.)


غذا که تمام شد سروش به سمت تلویزیون رفت و روشنش کرد. سوگل نیز ظرف‌های ناهار را شست و به سمت اتاق رفت، خواست بخوابد که یادش آمد قرار بوده به حمام برود، از جایش بلند شده و به حمام رفت.

***
دوساعتی بود که از حمام برگشته و مانند پدرش خود را به ساعتی خواب دعوت کرده بود،  موهای خیسش که روی بالش پهن بودند هنوز هم نِم داشتند،  و حالا متوجه زنگ موبایلش شده از خواب بیدارشده بود، از جایش بلند شد، دستی به صورتش کشید و اطراف اتاق نقلی اش که طول و عرض حدوداً سه در چهاری داشت را نگاه کرده در آخر موبایلش را روی‌میز آرایشش دید.  به سمتش رفت اما تا خواست جواب بدهد قطع شد، رمزش را وارد کرد و خودش شماره سونیا را گرفت. تا سونیا جواب بدهد روی صندلی میز آرایشش نشست.
- الو؟ چرا جواب نمی‌دی؟
- سلام خواب بودم، حالا چیکارم داشتی؟ 
- آهان!  ام... ببین دارم راه می‌افتم برم تحقیق درباره میلاد خان!

بازم استرس قلبش را به آغوش کشید. دستی رویش کشیده و گفت:
- عه؟ باشه برو، برو زودی هم بهم خبر بده. منتظرم.
- باشه خداحافظ.
 گوشی را قطع کرده  از جایش بلند شد؛ به سمت تختش رفت و رویش نشست و به پشتیش تکیه زد. 

ویرایش شده توسط MMMahdis

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم 
سوگل گوشی‌اش را جلویش گذاشته و با استرس به آن زل زده منتظر بود که سونیا تماس بگیرد. یک ساعت گذشته ولی خبری از تماس نبود، دلش هزار راه را پیموده، مغزش هزاران فکر نابجا را به خود راه داده بود؛ نگران بود و با خود فکر می‌کرد:

(اگر از او بد بگویند؟   اگر برخلاف ظاهرش آدم خوبی نباشد؟ با دل عاشق شده اش چه می‌کرد؟ جوابش را چه می‌داد؟)

خواست خودش شماره سونیا را بگیرد، اما با خود فکر کرد شاید هنوز کارش تمام نشده باشد.
صدای پدرش آمد که اسم او را صدا میزد. نه می‌توانست از گوشی‌اش دل بکند نه می‌توانست جواب پدر را ندهد.  ثانیه‌ای درگیر بود. پس از چند ثانیه از جایش بلند و از اتاقش خارج شد، وارد سالن شده رو به پدرش گفت:
- جانم بابایی؟
سروش حاضر و آماده روبه‌روی دخترش ایستاد و با اشاره به خودش گفت:
- چیونم؟ ( چطورم؟)
 لبخندی زده و به سر تا پای پدرش نگاه گذرایی انداخت،  چقدر این کت و شلوار سرمه‌ای که با پیراهن سفید پوشیده بود به او می‌آمد!
 انگشت شست و اشاره‌اش را به‌هم چسباند و مقابل صورت پدر نگه‌داشته و با لبخندگفت:
-عالی شدی باباییم.
پدر ممنونی گفت و ادامه داد:
- امرو وَگرد چَن گِله وَ رَفیقیلم چِمه دِیشت چشتی نیتوای اَرا بِسِینم؟ (امروز با چندتا از دوستام میرم بیرون. چیزی نمی‌خوای برات بگیرم؟)


سوگل کمی فکر کرد و گفت:
- نه بابا برو به‌سلامت.
در همین بین آیفون خانه به صدا درآمد، پدر آن را جواب داد و بعد از چند ثانیه خوش‌وبش در را باز کرد. سوگل هر چه به صفحه آیفون زل زد کسی را پشت آن ندید،  به‌همین دلیل رو به پدرش پرسید:
- کی بود بابا؟
پدر به سمت سوگل چرخید و جواب داد:
- سونیا!
 با دو به سمت در ورودی سالن رفت، در را باز کرد و یک قدم به بیرون گذاشت، منتظر شد سونیا از در حیاط به او برسد. وارد خانه شدند، سوگل اخمو کمی او را هل داد و گفت:
- خدا بگم چی‌کارت کنه چرا این‌قدر طول کشید!
سونیا اخمی چاشنی لبخندش کرد؛ ولی تا خواست جواب بدهد سروش خان به سمتشان آمد. سونیا رو کرد به عمویش و با شوق گفت:
- سلام عمو!
-  سلاو عزیزگم. خوَشی؟ باوگد یانه  خوبِن؟ (سلام عزیزم. خوبی، بابات اینا خوبن؟)

کیفش را از روی شانه برداشته و درون دستش گرفت و گفت:
-  آره من خوبم. اونام خوبن، سلام دارن.
سروش خان شکری گفت و ادامه داد:
- منالیل مَ چِمَه دِیشت اِیوه راحت بیون. (بچه‌ها من میرم بیرون شما راحت باشین.)
پدرش را بدرقه کرده  دوباره توی سالن برگشت، روی مبلِ پشت اپن کنار سونیا نشست و با هیجان پرسید:
- چی شد؟ رفتی؟ چی گفتن؟ چی شنیدی؟
سونیا به این حجم از هیجان سوگل خنده‌اش گرفت و گفت:
- یکم نفس بگیر دختر! آره رفتم ولی تا یه لیوان آب بهم ندی هیچی بهت نمی‌گم.
سوگل با سرعت از جایش بلند شد و به سمت یخچال رفت، لیوان آبی را از آب‌خوری یخچال پر کرد و دوباره پیش سونیا برگشت، لیوان را به او داد و مضطرب گفت:
- بگو دیگه.
سونیا با دیدن لیوان آب اخم کرد و گفت:
- یه شربت می‌دادی بهتر بودا!
سوگل  متقابلا اخمی کرد و گفت:
- همینم ازت می‌گیرما. بگو ببینم.
سونیا لیوان آب را یک نفس سر کشید و شروع کرد:
- خوب رفتم، از هفت هشت تا از مغازه دارای طبقه اول، دوم و سوم پرسیدم، همشون از خوبیش می‌گفتن. مطمئن شدم پسر خوبیه، هیشکی از بدیش نگفت جز، یه نفر.
 ترسیده دست سونیا را گرفت و پرسید:
- چی گفت؟
- خوب، گفت خیلی بداخلاقه، با کسی نمی‌سازه، عقده ایه! چه می‌دونم از این حرف‌ها دیگه!
سوگل ناراحت شد،  چیزی که می‌ترسید سرش آمده  بغض کرده بود، سونیا که فهمید سوگل چه حالی دارد،  دست دیگرش را روی دست سوگل گذاشت و گفت:
- سوگلم ناراحت نباش، یکی از مغازه‌دارای همون طبقهِ سوم وقتی فهمید این فروشنده چی گفته، گفت که این مرده خودش کلا عقده‌ایه با همه این‌جوری رفتار می‌کنه، با همه دعوا داره؛ این شد که خیالم راحت شد.

بله! میلاد مرد بی اخلاقی نبود.  او در مهربانی میان تمام آشنایان زبانزد بوده و به چشم پاکی معروف.

سونیا بعد از کمی مکث ادامه داد:

- فقط،  یه سوتی دادم.
سوگل از حرف سونیا کمی خیالش راحت شد، داشت حرف های او  را برای خودش حلاجی می‌کرد که یک دفعه متوجه کلمه  سوتی شد که از دهان سونیا خارج گشته، با ترس و آهسته به سمت سونیا چرخید و پرسید:
- سوتی دادی؟ چی گفتی؟
 لبخند دندان نمایی زده و جواب داد:
- از خودشم درباره خودش تحقیق کردم.
سوگل متعجب شد و پرسید:
- یعنی چی؟
سونیا همانطور که سرش را به طرفین تکان میداد و به طرز مسخره ای می خندید شروع کرد به تعریف کردن:
- یعنی این‌که به خودش برخورد کردم ولی نمی‌دونم چی شد نشناختنمش شاید بخاطر مدل موی متفاوتش بود یا شاید هم... نمی دونم دیگه، خلاصه ازش پرسیدم: ببخشید شما آقای میلاد حیدری می‌شناسین؟ اونم با خنده گفت: بله. منم گفتم: داریم برای امر خیر تحقیق می‌کنیم درباره‌شون، می‌شه بگید چه‌جور آدمیه؟ اونم خندش گرفت به خودش اشاره کرد و گفت: من، من چه‌جور آدمیم؟
سوگل هم خنده‌اش گرفته بود و هم عصبی شده بود و رو به سونیا گفت:
- تو چی گفتی؟
سونیا لب‌ولوچه اش را آویزان کرد و گفت:
- هیچی، به‌معنای واقعی کلمه خیط شدم، ببخشیدی گفتم و از اون‌جا فرار کردم. 
 

ویرایش شده توسط MMMahdis

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت هفتم
سوگل دوباره خنده‌اش گرفت و این‌بار دیگر هر کار می‌کرد قطع نمی‌شد، ادای سونیا را درمی‌آورد و دوباره می‌خندید. سونیا معترض اسمش را صدا زد و رویش را برگرداند.
 تلویزیون را روشن کرد و صدایش را زیاد! چند ثانیه بعد سوگل آرام گرفت، دستی روی شانه‌ی سونیا گذاشت،  او نیز بغ کرده به خودش تکانی داد و شانه‌اش را از زیر دست سوگل آزاد کرد؛   اما سوگل بی‌خیال نشد و دوباره ساعد دستش را روی شانه‌ی سونیا قرار داد و    به دختر عموی نازک نارنجی‌اش که قهرهایش در مقایسه با شیطنت‌هایش دوست داشتنی‌تر بود   گفت:
- سونیا جونم؟! 
ولی او به این سادگی‌ها قانع نمی‌شد و سوگل هم به این زودیا تسلیم!
 دستش را از روی شانه‌اش برداشت و دور کمر سونیا انداخت، چانه‌اش را روی شانه‌ی تپل او گذاشت و گفت:
- سونی؟! خویشکم؟!( خواهری؟)
وقتی جوابی دریافت نکرد، با خنده ای که سعی در پنهان کردنش داشت ادامه داد:
- خودت یه‌کم فک کن بهش، خندت نمی‌گیره؟
 سونیا اخمو به سمتش برگشت و گفت:
- این‌قدر خودت رو لوس نکن، می‌دونم خنده‌داره ولی تو هم‌دیگه زیادی می‌خندی!
صاف سر جایش نشست، انگشت کوچک دست راستش را به سمت سونیا دراز کرده و گفت:
- آشتی؟
سونیا کمی مکث کرد، اخمش کم کم باز شد و بعد انگشت کوچکش را در انگشت سوگل قفل کرد. سوگل سر سونیا را به لبانش نزدیک کرد، بوسه‌ای رویش نشاند و گفت:
- قربون دخترعموی دل‌نازکم.
سرش را از آغوش سوگل درآورد و گفت:
- عمو امشب چه ساعتی میاد؟!
سوگل کنترل را برداشته به پشتی مبل تکیه زد و شروع کرد به بالا پایین کردن شبکه ها، درهمان‌حال هم گفت:
- نمی‌دونم، احتمالاً دوازده به بعد!
فیلم سینمایی مورد علاقه‌اش را پیدا کرد، سونیا گوشی‌اش را برداشت و شماره‌ی مادرش را گرفت. دو بوق را کامل نخورده جواب داد:
- الو؟!
- سلام مامان.
- سلاو گلگم چیونی؟ هایده کوره تُ؟  (سلام عزیزم خوبی؟ کجایی تو؟)
- آره. خوبم، اومدم خونه عمو سروش. سوگل تنهاست، پیشش می‌مونم تا عمو بیاد، بعد میام خونه. باشه؟
مادرش کمی فکر کرد و جواب داد:
- باش وَ سوگلیس سلام  بِرَسِن.  (باشه. به سوگل هم سلام برسون.)
سوگل نیز از سونیا خواست که به مادرش سلام برساند.
سونیا- بزرگیت، سوگل هم سلام می‌رسونه!
- سلامت بودِن. خدافظ.  (سلامت باشه. خداحافظ.)
 دکمه قطع تماس را لمس کرده به سمت سوگل چرخید، این دختر واقعا برای سوگلِ تنهای قصه‌ی ما خواهری را تمام کرده بود، نسبت او با سوگل فقط دخترعمو نبود،  فقط رفیق نبود، سونیا برای سوگل خواهری مهربان و دلسوز بود.

 

 روی مبل رو به سوگل  چهار زانو نشست، آب دهانش را قورت داد و گفت:
- خوب چی می‌خوای بهم شام بدی؟! 
بعد از کمی فکر کردن گفت:
- ام… نمی‌دونم به‌نظرت چی بخوریم؟!
سونیا دستی به پیشانی‌اش کشید. بعد از کمی فکر کردن انگشت اشاره‌اش را به سمت سوگل گرفته تکانی داد و گفت:
- پیتزا چطوره؟
سوگل همان‌طور که به انگشت سونیا زل زده بود در مغزش در حال چیدن وسایل مورد نیاز پیتزا کنار هم بود. با انگشتانش نیز تعداد وسایل را می‌شمرد، سونیا منتظر به او نگاه می کرد. بعد از چند ثانیه با لبخند مهربانی گفت:
- بیشتر وسایلش رو توی خونه داریم. به‌جز نون و پنیرش.
 سونیا بشکنی زده و با هیجان گفت:
- بیا خمیرش رو خودمون درست ‌کنیم، آرد توی خونه دارین؟
- آرد چی؟
- گندم دیگه؟
- خوب نه.

ضربه ای به کتف سوگل زد و با چشمکی گفت:
- پس پاشو برو حاضرشو که بریم بخریم. 
سوگل باشه ای گفت و از جایش بلند شد، به اتاقش رفت مانتو شلواری پوشید و کیف پولش را برداشت، شالش را روی موهای بلندش انداخت و از اتاق خارج شد.
 سونیا از روی مبل بلند شد، کنترل تلویزیون را از روی‌میز برداشت و دکمه‌ی خاموشش را فشرد. کیف دستی‌اش را از کنارش چنگ زد و به سمت سوگل رفت.
 سوگل کلید را از جاکلیدی روی دیوار برداشت و کفش های پاشنه دارش را پوشید، سونیا نیز کفش‌های اسپرت مورد علاقه‌اش را.

- پات درد نمی‌گیره انقدر کفش پاشنه بلند می‌پوشی؟

سوگل سر بلند کرد و انگار که دهنش از دیدن کفش‌های زیبایش آب افتاده باشد با لبخند گفت:

- وای سونیا من انقدر کفش پاشنه  بلند دوست دارم که درد بعدش رو به دیده منت میخرم.

سونیا دستی روی شانه او گذاشت و همانطور که در کنار هم  به سمت در حیاط می‌رفتند گفت:

- اون یه جفت کفش اسپرتیم که داری فکر کنم مجبور شدی بخاطر طبیعت گردی بخری. نمی‌بینم زیاد بپوشیشون.

سوگل در رو باز کرده جواب داد: 

- آره تا پاشنه بلند هست اسپرت چرا؟! 
باهم شانه به شانه از خانه بیرون زدند، تا نانوایی باید مسافت سه کوچه را می‌گذراندند و بعد از آن باید به مغازه می‌رفتند تا پنیر پیتزا بخرند. 
یکمی از راه گذشته بود که سونیا به سمت سوگل چرخیده بهش نگاه کرد. سوگل لبخند شیرینی روی لبانش بود که باعث اخم سونیا شد،  دست سوگل را گرفت و نگهش داشت.
 متعجب نگاهی به سونیا انداخت که عصبی و با اخم  رو به سوگل گفت:
- سوگل داری به چی می‌خندی؟  نکنه داری به قضیه خیط شدنم می‌خندی؟ وای سوگل من به‌خاطر تو خیط شدم بعد تو داری مسخره‌ام می‌کنی؟ 

 

ویرایش شده توسط MMMahdis

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم
سوگل با شنیدن حرفهای دختر عمویش متعجب شد، ولی دوز خنده‌اش رفته رفته بالاتر می رفت، با دستانش به سونیا اشاره کرد و ابروهای همرنگ موهایش را که حالت زیبایی داشتند بالا پراند و گفت:
- تو چرا به همه‌چیز شک داری؟! شاید من دارم به یه چیز دیگه می‌خندم.
سونیا هنوز اخم‌های صورتش باز نشده به راهش ادامه داد، سوگل با دو به سمتش رفت، دستش را گرفت و نگهش  داشت. سوگل تا آمد حرفی بزند صدای پسر بچه ای هشت-نه ساله که دوچرخه سواری می کرد سرشان را به راست چرخاند. پسرک سونیا را مخاطب قرار داد و با شیطنت گفت:

- دختر خانم حرص نخور پیر میشی.

و بعد از زدن این حرف به رکابش سرعت بخشید و سونیا را در بهت تنها گذاشت. خنده محو شده سوگل بازهم برگشته بود اما  از ترس اینکه یک وقت سونیا بازهم ناراحت شود  بازهم مخفیش کرد. البته به سختی! بدون خنده با مهربانی قدمی جلو گذاشت و گفت: 
- سونیا جونم من به تو نمی‌خندیدم.
سونیا نگاهش را از جای خالی پسرک گرفت و به چشمان سوگل دوخت، سوگل بعد از مکثی؛ نگاهش را پایین کشید و ادامه داد:
- خب، راستش... داشتم به میلاد فکر می‌کردم.
سونیا با شنیدن این سخن از جانب او  در آنی از لحظه اخمش محو شد و مانند دختر بچه ها پرسید:
- باور کنم؟

سوگل به چشمان سبز سونیا خیره و دست او را درون دستش گرفت، با لبخندی که چشمانش را آبی تر از حد معمول نشان می داد گفت:
- آره باور کن،  خیلی خوشحالم، ولی استرس دارم!
سوگل جلو تر راه افتاد و سونیا نیز پشت سرش،  سونیا سوال درون ذهنش را پرسید و با قدمی خودش را هم قدم سوگل کرد.
- چرا استرس داری؟
 به سونیا نگاهی کرد، چینی در پیشانی‌اش انداخت و گفت:
- نمی‌دونم چه جوری فردا جوابش رو بدم؟ چی بگم بهش؟ یک  وقت فکر بد نکنه راجبم؟!
  سوگل  دختری درون گرا بود که تا جایی می توانست از ابراز احساسات  خودداری می‌کرد شاید هم می ترسید، چه کسی می داند؟ حرف زدن ار احساسات درونش واقعا برایش سخت بود و جواب دادن به خواستگاری میلاد سخت‌تر.  سونیا دستش را در دست خود گرفت و با ملایمت گفت:
- نفسم چه فکر بدی بکنه؟ هان؟ خودش ازت خواستگاری کرده، خودش خواسته که حتی اگه جوابت منفیِ بازهم بری و بهش بگی، پس چه فکر بدی راجبت بکنه؟! اگه نری بدتره.


سوگل کمی به حرف‌های سونیا فکر کرد. دلش ذره ای آرام گرفته بود. باید با خودش کار می کرد تا بتواند به راحتی حرفش را بزند اما می دانست که گفتن این حرف ها برای اولین بار به کسی  که تا حالا برایش غریبه بوده است طاقت فرساست و زبانش از حرف زدن جا می زند.


به نانوایی رسیدند. سوگل  پشت سر خانمی درون صف ایستاد، بوی نان تازه که به بینیش رسید با خود گفت:

(حالا که تا این‌جا اومدم دو تا نون هم بگیرم.)   سه خانمی که جلویش بودند به ردیف به مقدار تعداد نانی که می خواستند کارت کشیدند و سوگل نیز بعد از آنها.   


سونیا کمی عقب‌تر ایستاده و خودش را با گوشی‌اش سرگرم کرده بود. وقتی شاگرد نانوا که پسر نوجوانی بود آمد، سوگل رو به او گفت:
- میشه  نیم کیلو آرد برای من بیارید؟
پسرک باشه ای گفت و بعد از برداشتن نایلونی رفت.  


***
میلاد در مغازه‌اش نشسته بود و خوشحال با رفیقش که فروشنده مغازه روبرویی بود صحبت می‌کرد:
- وای امین بالاخره بهش گفتم، خیلی سخت بودا ولی گفتم.

امین که دست کمی از برادر برای میلاد نداشت لبخندی زد و با شیطنت گفت:
- خب پس، یه شیرینی طلبکار شدم.

میلاد چشم روی هم گذاشت  و با لبخندی که شادمانیش را هوار می کشید جواب داد:
- حالا بذار جواب مثبت بده من یه شام توپ بهت میدم.

با زدن این حرف یک دفعه با خودش فکر کرد اگر جواب سوگل مثبت نباشد چه؟

امین‌ که صدای زمزمه‌اش را شنیده بود، از روی چهارپایه درون مغازه بلند شد و قدمی به سمت او رفت،  دستی روی شانه رفیقش گذاشت و گفت:
- حالا بد به دلت راه نده!
میلاد نگران سر بلند کرد، نگاهش کرد و گفت:
- اگر جوابش منفی باشه من می‌میرم. چه‌جوری تحمل کنم؟ چه‌جوری به خودم بفهمونم دیگه مال من نیست؟
دستی به پیشانی‌اش کشید و گفت:
- حتی فکر کردن بهش هم آزارم میده.
امین بلند شد، سر رفیقش را در آغوش کشید. امین و میلاد از بچگی  رفیق های گرمابه گلستان یکدیگر بودند،  در این پنج ماه که میلاد از عشق سوگل نالان بود، همین امین بود که برای آرامش رفیقش به هر ریسمانی چنگ میزد.

 امین  خواست چیزی بگوید که یک نفر صدایش کرد. هردو به شخص صاحب صدا نگاه کردند،  یکی از مشتری‌های همیشگی امین  بود، بوسه ای روی سر رفیقش کاشت،  از  او خداحافظی کرد و به سمت مرد رفت و با هم به مغازه او رفتند.

***

 سوگل و سونیا وارد آشپزخانه شدند،   پیتزاهای آماده شده را از فر در آورده و رویشان پلاستیک کشیدند تا وقتی‌که خنک تر شدند بیایند  و شامشان را   بخورند.
  سوگل پشت میزنهار خوری کنار سونیا نشست و تلفنش را که در حال زنگ خوردن بود برداشت، عکس پدرش که روی صفحه افتاده بود جان تازه‌ای به او داد، سریع دستش را روی قسمت سبز فشرد:
- الو؟! سلام بابا.
- سلام دیوت گیان.  خاصی؟   (سلام دختر گلم خوبی؟)

دستی به رومیزی کشید و گفت:
- آره بابا جون. شما خوبی؟ خوش می‌گذره؟
عا قلبگم خاصم.   کسی ولاد هست؟ (آره قلبم خوبم. تنهایی؟)

به سونیا که معلوم نبود به چه فکر می کند و میخندد نگاهی انداخت و با خنده جواب داد:
- نه سونیا پیشمه.
- خو خاصه خیالم راحت بی تنیا نید.  (خب خیالم راحت شد تنها نیستی.)
- نه نگران نباشید راحت به خوشیتون برسین!

 

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

ساعت یک بامداد بود، سوگل جلوی تلوزیون روی پای سونیا خوابش برده ولی هنوز سروش خان نیامده بود، سونیا هم کم کم داشت چرت میزد.

 نیم ساعت بعد در سالن باز شد و بعد چند ثانیه عمو سروش به سالن رسید، سونیا با دیدن عمویش لبخندی زده و گفت:
- سلام عمو.
- سلاو عمو گیان.
نگاهی به سوگل انداخت و روبه سونیا ادامه داد:
- سوگل خٌفتیه؟ (سوگل خوابیده؟)  
- آره عمو،  خسته بود.
سر سوگل را از روی پایش بلند کرد و کوسنی زیر سرش گذاشت و روبه عمویش ادامه داد:
- خب، عمو جون شمام اومدید، سوگلم دیگه تنها نیست، من دیگه برم.
سروش به سمت یخچال رفت و لیوان آبی برای خودش ریخت و روبه برادرزاده مهربانش گفت:
- گیان بوسیه تا بِرَسِنِمَد!  (صبر کن عمو، خودم می‌رسونمت!)

سونیا   همانطور که کیفش را برمی داشت با لبخند گفت:
- نه عمو جون خودم میرم، شما خسته هستید‌.
سروش اخم ساختگی کرد و با تحکم جواب داد:
- وَتِم رَسِنِمَد! (گفتم می‌رسونمت!)
سونیا رفتار عمو سروشش را که میدید باخود می گفت:

(سوگل چقدر خوشبختِ که باباش اینجوری عاشقشه! که انقدر دوسش داره! که برای راحتیش هر کاری می کنه. خوش به حالش که همچین رابطه خوبی با هم دارن. کاش منم میتونستم همچین رابطه خوبی با بابام داشته باشم.)

سروش بطری آب را  در یخچال برگرداند و دوباره به سالن برگشت، جلوتر از سونیا وارد راهرو شد و گفت:
- برو بریم!
سوار ماشین شدند.

***

سونیا را به خانه‌اشان رسانده و حالا در راه برگشت، نزدیک خانه خودش بود که تلفنش زنگ خورد، به صفحه اش نگاه کرد وبا خوشحالی جواب داد:
- به- به آقا بنیامین نازار. چیونی؟ (به به آقا بنیامین گل،  چطوری؟)
- خوبِم سروش گیان. تُ خاصی؟ (خوبم سروش جان. خودت چطوری؟)
از پیچ خیابان عبور کرد و جواب داد:
- منیش خوبِم قرباند. درِم وَ مهمانی تیم چِمه وَرو مال.  (من هم خوبم، تازه از مهمونی دارم به خونه میرم.)
- خاصه. سوگل چیونه؟ (خوبه سوگل چطوره؟)
- اویش خاصه.  (اون هم خوبه.)


بنیامین سیگارش را لبه تراس اتاقش خاموش کرد و ادامه داد:
-راسی سروش گیان زنگ دام ارا او قضیه. ( راستش سروش جان زنگ زدم برا اون قضیه.)


سروش  کمی فکر کرد ولی متوجه منظور بنیامین نشد بخاطر همین بعد از عوض کردن دنده پرسید:
- کام قاضیه؟ (کدوم قضیه؟)
ته مانده سیگارش را همان جا گذاشت و ادامه داد:
- قضیه خواستگاری دی. توام سو بام ارا مالدان وَگَردِ سوگِل قِصَه بکم. نظرد؟   (قضیه خواستگاری دیگه. می خوام فردا بیام خونتون و قضیه رو با سوگل در میون بزارم، نظرت چیه؟)


سروش با شنیدن این حرف خوشحال شد.  او به دنبال فردی برای دخترش بود که عاشقش باشد و خوشبختی او را تظمین کند و حالا  خدا بنیامین را سر راهش قرار داده بود. چه کسی بهتر از این پسر؟!    لبخندی زده و جواب داد:
- عا بو. مَه سو هامَه مال.   (آره بیا، من فردا خونه هستم.)
- خو مَ بعدَ بانک وَگرد سوگل تیم. (خوب پس من بعد بانک همراه سوگل میام.)
- باش دیونمد.  (باشه می‌بینمت.)
بعد خداحافظی گوشی را قطع کرد، جلوی خانه ترمز زد.
پیاده شد و در را باز کرد. دوباره به سمت ماشین رفت، سوار شد و ماشین را داخل حیاط برد.


وارد سالن شد، سوگل تا صدای در را شنید بیدار شد.  اطراف را نگاه کرد، خبری از سونیا نبود، از جایش برخواست،  با صدای بسته شدن در سالن به سمت راهرو رفت و پدرش را دید.

دستی به چشمان پف دارش کشید و گفت:
- سلام بابایی.
- سلاو دیوت گلم، هلسانمد؟  (سلام دختر گلم، بیدارت کردم؟)
- نه خودم بیدار شدم، نمی دونم سونیا کی رفته.
سروش به دخترش رسید و دستی دور شانه اش انداخت و گفت:
- تا الان ویره بی. خوم چیم رَسانِمه.  (تا الان اینجا بود، خودم خونشون رسوندمش.)
 آهانی گفت، پدرش در حالی که به سمت اتاقش می رفت گفت:
- بچو بخف گیانم    سو  باید بچیده سرکار!   (برو بخواب جانم، فردا باید بری سرکار!)
سوگل تا کنار آشپزخانه پشت سر پدر  رفت،   لیوان آبی را برای خودش پر کرد و یک نفس سر کشید.
 به پدرش که به اتاق خودش رفته بود شب بخیر گفت. جوابش را که دریافت کرد به اتاقخوابش  رفت، حوله اش هنوز هم روی بالشش پهن  و همانجا آب از جانش بخار شده بود. تایش زده و در کمدش روی بقیه لباس ها قرارش داد.
کش موهای قهوه ای رنگش را باز کرد و به سمت تختش رفت، پتویش را کنار زد و دراز کشید.

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم
 با صدای پدرش چشم گشود، اتاقش پنجره ای به سمت حیاط داشت، ولی این وقت صبح آفتاب توی حیاط هم خیلی کم بود چه برسد به اتاق او. در جایش نشست و دستی به صورتش کشید. جواب داد:
- جانم بابا؟!
سروش به در اتاق دخترش رسید و با لبخندی به چهره خواب آلودش گفت:
- بابا هَلس دی. باید بچیده سر کار دیرد بود ها!   (پاشو بابا، باید بری سرکار، دیرت میشه ها!)
از جایش بلند شد و از پدرش تشکر کرد. سروش با لبخند اتاق را ترک کرد. 
سوگل مشکوک شده بود، پدرش امروز به طرز عجیبی زیادی خوشحال بود، حالا چرایش را سوگل نمی دانست!
از اتاق خارج شد و به دستشویی رفت. چند دقیقه بعد برگشت، پدرش را مشغول چیدن میز صبحانه دید،  سروش  طی این چند سال نبود همسر مهربانش، برای خود کدبانوی شده بود. اما هر وقت که دست به ظروفی که خانمش با آنها کار کرده، میزد به یاد او  می افتاد و آهی از عمق وجود می کشید.

سوگل با حوله توی دستش  صورتش را خشک می کرد، به سمت آشپزخانه رفت، حوله را روی شانه اش انداخت و لقمه ای کوچک از  نان و پنیر درون دهانش گذاشت و روبه پدرش با لبخند مرموزی گفت:
- بابایی؟! قضیه چیه؟ خیلی مشکوک میزنی!
پدرش با خنده ای که چاشنیه تعجبش بود گفت:
- نه مه بومه نظرد ارا مشکوک؟ جور همیشه‌م دی.   (نه فدات بشم، چرا مشکوک؟! مثل همیشه ام.)
سوگل با لبخند در حالی که هنوز قانع نشده بود روی صندلی روبه روی پدرش نشست و دوتایی شروع کردن به صبحانه خوردن.
***
 صبحانه را که خورد از آشپزخانه خارج شد و به اتاقش رفت. مانتو شلوار کرپ آبی کاربنی اش را پوشید و مقنعه مشکی رنگش را سرکرد. از کمد جورابهایش را در آورد و پوشید. به جلوی آیینه رفت، برق لبی را برداشت و به لبهای قلوه ای صورتی رنگش کشید، کمی مرطوب کننده به دستانش زد. 
ساعت مچی اسپرتش را دستش کرد و موهای جلوی صورتش را زیر مقنعه اش تنظیم. به سمت کیفش رفت ، برداشتش و کلید و گوشیش را در آن قرار داد. 
از اتاقش خارج شد، پدرش نیز جلوی در ورودی سالن منتظرش بود، سوگل به سمت جاکفشی رفت؛ کفشهای اسپرتش را در آورد و روبه پدرش گفت:
- بابا چرا هنوز نرفتی؟
منتظر تو بیم نازارگم. ( منتظر تو بودم نور دیده.)
 کفشهایش را بیرون گذاشت و به پا کرد و در همان حال جواب پدرش را داد:
- من خودم می رفتم.
سروش جلوتر از دخترش راه افتاد و در راه جوابش را داد:
- م کِه دِرم چم تنیش بم دی. (من که دارم میرم تورو هم می‌برم دیگه.)
سوگل دیگر حرفی نزد، کنار پدرش توی ماشین جا گرفت. سروش ماشین را از حیاط خارج کرد و دوباره پیاده شد تا در را ببندد.

***
جلوی بانک از ماشین پیاده شد، از پدرش خداحافظی کرد و وارد شد.
بانک زیاد شلوغ نبود فقط سه الی چهار نفر در آن حضور داشته و  روی صندلی های فلزی نشسته بودند ،  همکارانش آمده انگار  که او آخرین نفر بود.   تمام میزهای روبروی در ورودی که تک و توک مراجع داشتند را از نظر گذراند، به گوشه راست فضای بانک که اتاق رئیس بود رسید، بنیامین روی صندلی اش نشسته  و به پرونده  درون دستش با اخم که نشان از دقتش داشت خیره بود.   سوگل چشم از او  گرفت و   به سمت صندلی خودش رفت.
سونیا زودتر از او رسیده بود، باهم دست دادند و احوال پرسی کردند. هیچکدام مراجعه کننده ای نداشتند، سوگل رو کرد به دختر عمویش و گفت:
- دیشب کی رفتی؟ من اصلا متوجه نشدم.
- ساعت یک بود، عمو که اومد منم برگشتم، خودش من رو رسوند.


با قرار گرفتن   مراجعه کننده ای روی صندلیِ رو به روی  سونیا بحثشان نیمه کاره ماند. سوگل نیز کمی با موبایلش سرگرم شد تا اینکه مراجعه کننده ای به او نیز مراجعه کرد. گوشی را کنار گذاشت تا کار او که استعلام گرفتن از حساب ضامنش بود را راه بیندازد. 


چند دقیقه بعد مراجعه کننده بعد از تشکری رفت. آقا محمود آبدارچی بانک سوگل را صدا زد، به سمتش چرخید و به چهره دلنشین و مهربانش زل زد.
-  دیوتگم آقای رئیس کارد دِره.  ( دخترم  آقای رییس کارت داره.)


سوگل تا فهمید مجبور است به اتاق بنیامین برود  اخم کرد،   چکارش دارد یعنی؟ اصلا چرا دست از سرش بر نمی دارد؟!
 این پیرمرد که گناهی ندارد، پس ثانیه ای جای اخم و لبخندش را عوض کرد و با لبخند جواب آقا محمود را داد.  بلند شد، به سمت اتاق رئیس حرکت کرد، نزدیک اتاق بنیامین بود، با لبخندی جواب نگاه خیره خانم علیخانی همکارش را داد و چند ثانیه بعد رسید، دوتا تقه به در زد.   آقای بیات سرش را از مانیتور مقابلش گرفت و روبه سوگل با لبخند گفت:
- بفرمایید خانم موحد، بنشینید.
سوگل بی توجه به لبخند و تعارفش با اخم گفت:
- باید برم، کلی کار دارم، آقا محمود گفت باهام کار دارید، اومدم.
بنیامین به صندلیش تکیه زد. خونسردی را به چشمان ستاره رنگش ریخت،   خوشحال بود از این که می‌توانست وقت بیشتری را در کنار سوگل بگذراند. تحکمی را به کلام پر غرورش آویخت  تا کاری که می گوید انجام شود.
- خوب پس؛ حالا که باید بری حرفام رو می زارم برای ظهر توی خونتون.

تکیه اش را از صندلی برداشت، ساعد دستانش را روی میز گذاشت و انگشتانش را درون هم فرو برد. یه تای ابرویش را بالا راند و با لبخندی پیروزمندانه ادامه داد:

- موقع برگشت خودم میرسونمت، پس تنها نرو!


سوگل از حرفی که زد حرصش گرفت، ولی دیگر چاره ای نداشت. آب ریخته شده را نمی توان جمع کرد.

 

 

ویرایش شده توسط MMMahdis

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت یازدهم
سوگل عصبی از اتاق بنیامین خارج شد و به روبه‌رو که میزهای کارمندان به ردیف چیده شده بود، رفت. به میز پنجم که برای خودش بود رسید، با اخم صندلی را کمی عقب داد و نشست، سونیا هر دم بیشتر از حرکات سوگل اخم می کرد و در فکر فرو می رفت،صندلیش را سر داد و به او نزدیک شد. پرسید:
- سوگل؟ خوبی؟ چرا یهو این‌قدر اخمالو شدی؟ بنیامین چی بهت گفت؟
اما او انقدر عصبی بود که حتی جواب سونیا را نداد، از عصبانیت خطی افقی پیشانیش را بوسه می زد. آرنجش را روی‌میز گذاشت و دیدگانش را تکیه به کف دست‌هایش داد. سونیا بیشتر از این نتوانست پاپیچ سوگل شود چون فردی برای انجام کارش صدایش زد.

سوگل فوق‌العاده عصبی بود، واقعاً از بنیامین خوشش نمی‌آمد، او از همان اول خودش را به این دختر می‌چسباند و هیچ‌وقت نشد که کمی با احترام با او صحبت کند.

از شدت حرص بدنش داغ کرده بود، دستی به صورت ملتهبش کشید و چانه اش را درون مشتش زندانی کرد. سر از میز زیر دستش گرفت و متوجه پسر بچه‌ای شد که در وسط سالن بانک کنار مادرش نشسته و با مایلر کوچکش بازی می‌کرد .  چقدر دلش هوای بچگی را داشت؛  بچگی‌ای که تا  اولین قطره اشک از چشمش می‌چکید آغوش مادر پذیرایش بود.  

 از جایش بلند شد و همانطور که پاهایش را محکم روی زمین قرار می داد، به آشپزخانه رفت. این دختر یک روز خوش در این بانک نداشت و همه و همه اش زیر سر به اصطلاح رییس این مکان است.


 سونیا نیز کار مراجعه کننده اش را تند تند انجام داد و پشت سر او راه افتاد. سوگل  وارد آشپزخانه شد، کمرش را به لبه کابینت تکیه داد، آرنجش را روی شکمش گذاشت و دست هایش را روی صورتش. سونیا نیز وارد شد، روبه‌رویش ایستاد و نگران پرسید:
- سوگل؟ چی شدی فدات شم؟ صبح که خوب بودی؟
سوگل  دستانش را از روی صورتش برداشت، چهار انگشت دست راستش را به پیشانی‌ عرق کرده اش  کشید و کلافه گفت:
- اعصابم رو بنیامین خورد کرده.
سونیا جلو آمد، دست دختر عمویش را در دست خود گرفت و بعد از کمی نوازش، با ابروهای خم شده  پرسید:
- چرا؟ مگه چی گفته؟
سوگل به سمت آبسردکن رفت،   لیوان یک بار مصرفی از جایگاهش برداشت و از آب یخ پرش کرد. یک‌نفس سر کشید که باعث شد سرش از شدت سردی آب درد بگیرد، چشمانش را چند ثانیه‌ای روی‌هم گذاشت و دستش را روی پیشانیش فشرد. به چهره آشفته سونیا نگاه کرد،  واقعا اگر او را نداشت با این همه درد چطور زندگی می کرد؟  سری به طرفین تکان داد و عصبی جواب سونیا را داد :
 - آره. گفت ظهر خودش من رو می‌بره.

  اخم ابروهای صاف و کوتاه سونیا از ترس تعجب فراری شد، متعجب گفت:
- مگه این چه حرف بدیه که تو رو عصبی کرده؟!
دستانش را دو طرف بدنش به کابینت تکیه داد.
- تو که می‌دونی من کلا از بنیامین بدم میاد.
سونیا به دیوار روبه روی دختر عمویش تکیه زد، دستانش را روی سینه به آغوش یکدیگر فرستاد  و کلافه جواب داد:
- آره می‌دونم. چون زیادی دور و برت می‌پلکه، چون خیلی زیادی باهات راحته، چون جلوی پدرت بدون هیچ ترسی و هیچ حیایی راحت کنار تو می‌شینه، چون فکر می‌کنه پدرت هم‌سن خودشه و  به‌جای این‌که بگه آقا سروش یا چیز دیگه‌ای راحت سروش صداش می‌کنه، به‌خاطر این‌که عاشقته، بخاطر اینکه…
سوگل دیگر حوصله شنیدن حرف‌هایی که خودش بارها و بارها زده بود را نداشت، به‌همین دلیل وسط حرف سونیا پرید و خشمگین کف دستش را روبه روی صورت او گرفت.
- آره، فهمیدم سونیا تو می‌دونی ، به خدا حوصله هیچی رو ندارم.
انگشت اشاره هر دو دستش را بالا برد و به جنگ  شقیقه هایش فرستاد، چشمانش را بست و با انگشتانش کمی پوستش را روی استخوان چرخاند. چند ثانیه‌ای سکوت بینشان اقامت کرد تا اینکه سونیا با خنده گفت:
- سو‌گل بنیامین با اینکارات اخراجمون نکنه خیلیه.
با همان چشم های بسته، همانطور که هنوزهم آتشین  از حرف های بنیامین بود گفت:
- نه بابا، این اینقدر به من می پلکه که اخراج توی گزینه‌اش نیست. ترو هم نمی‌زارم…
با چیزی که به ذهنش رسوخ کرد حرفش را نیمه تمام گذاشت، کف دستش را محکم به پیشانی‌اش زد که صدای تق بلندی کرد، آبی چشمانش که بخاطر ترس دو دو میزد از تعجب درشت شده بود، سونیا با دیدن حال سوگل هراسید، کمی جلو آمد. سرش را کمی خم کرده تا چشمان سوگل را ببیند، قلبش از استرس حال سوگل مانند گنجیشکی ترسیده تند تند میزد.
- چی شدی سوگل؟ این چه کاری بود کردی؟

 جوابی به حرف سونیا نداد. تعجب نیز از ترس سوختن از صورت داغ کرده اش به خانه خودش کوچ کرد و جایگاهش را به ترس باخت.
- وای نه!
سونیا دستش را تکانی داده و پریشان پرسید:
- چی نه؟ می‌شه حرف بزنی؟

 میمیک گریه با ترس توی صورتش دست دوستی داد .
- ظهری میلاد میاد جلوی بانک جواب خواستگاریش رو بگیره.
سونیا نیز وقتی یادش آمد این قرار را دارند، گوشه لبش را گزید و دست چپش را پشت دست راستش زد و گفت:
- وای آره، حالا چیکار می‌کنی؟ چه بهونه ای برای بنیامین میاری؟
 سوگل ترسیده و نگران بود، حالا چه می‌شد؟ چجوری جواب میلاد را می‌داد؟ یا چجوری می‌توانست بنیامین را بپیچاند؟
نگاه مضطربش را به سونیا که حالش دست کمی از او نداشت انداخت و پرسید:
- چی کار کنم سونیا؟!
او حرفی برای گفتن نداشت، فعلا ایده ای به ذهنش نرسیده بود. هردو  در حال یافتن راه حلی بودند که صدای آقا محمود که درحال ورود به آشپزخانه بود بلند شد:
- دیوتگان؟ اِیوه اِیره چَ کین؟ آقای بیات چن دف حوالدان گِرد.  (دخترا؟! شما اینجا چیکار می‌کنید؟ آقای بیات چندبار سراغتون رو گرفته.)

ویرایش شده توسط MMMahdis

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت دوازدهم

سونیا «ای وای» گفته و به سمت سوگل چرخید، دستش را گرفت و بعد تشکر از آقا محمود که در حال قرار دادن استکان ها درون سینک بود، به سمت میزشان دوید. 
***

 نگاهی به ساعت دور مچش انداخت، عقربه کوچک از بازی خسته شده و روی ساعت دوازده و نیم نشسته بود،  همه همکاران   تا همین چند دقیقه قبل بی وقفه کار کرده بودند.  سوگل طی این چند ساعت به تنها چیزی که فکر می کرد راه فراری از دست بنیامین بود ولی هیچ راهی جز فرار کردن نبود.

 همان‌طور که ترسیده تند-تند وسایلش را در کیفش می‌ریخت، اطراف را میکاوید که مبادا بنیامین سر برسد. کیفش را روی ساعد دستش انداخت و به سمت در خروجی راه افتاد، سونیا هم تند- تند وسایلش را جمع کرد و پشت سر او راه افتاد.
تا دم در خبری از بنیامین نبود، ولی جلوی در بنیامین بود که مقابل سوگل قرار گرفت و با خنده پرسید:
- سوگلی مگه نگفتم منتظرم باش خودم می‌برمت؟

 سوگل در دل «ای خدایی» گفت و چشمانش را محکم روی‌هم فشرد، چیزی نداشت که بگوید، ولی سونیا به دادش رسید و گفت:
-   ام...سوگل قراره با من به جایی بیاد.
بنیامین اخم را به ابروهای پهن و سیاه رنگش راه داد. او وقتی عصبانی میشد دیگر کسی جرات مخالفت با خواسته اش را نداشت. گفت:
- اما سوگل این ساعت باید با من بیاد خونه!

و امروز سونیا بود که بخاطر دخترعمویش بی  پروا از چهره اخم آلود بنیامین حرف روی حرفش می آورد.  مانند بنیامین اخمی را میهمان ابروانش کرد و دست سوگل را توی دستش گرفت، به سمت خروجی کشید و در همان‌ حال گفت:
- کار من خیلی مهمه.
بنیامین خودش را با قدمی بلند به آن‌ها رساند و مچ دست چپ سوگل را در دست گرفت و با عصبانیت نام سونیا را صدا زد:
- خانم موحد!
و با تحکم ادامه داد:
- سوگل امروز با من میاد. 

سونیای شجاع شده برای ثانیه ای هم نتوانست دیگر روی حرفش حرف بیاورد. بنیامین پشت سر خودش سوگل را کشید و از بانک خارج شدند. لحظه‌ای ایستاد تا سوگل با او هم‌قدم شود، سوگل که انگار دستش در باتلاقی فرو رفته باشد تلاش هایش بی نتیجه بود،  قدرت بنیامین کجا و قدرت سوگل!

سونیا نیز با اخم به دنبال آن‌ها می‌رفت، از روی پله‌ی جلوی بانک پایین آمدند، چشم سوگل ناخودآگاه به سمت راست چرخید. همان‌طور که گفته بود سر ساعت، همان‌جا که گفت ایستاده بود، زیر نور آفتاب داغ.  نگاهش به جلوی پایش بود و صورتش از همان فاصله هم مشخص بود که چقدر اضطراب دارد.

دستش را بالا آورد و دستمالی را روی پیشانی‌اش برای پاک کردن عرقش گذاشت، یک‌دفعه چشمش به سوگل غم‌زده افتاد، لبخندی زد، دستش را برای سوگل بالا برده تا خواست جلو برود چشمانش پایین رفت و دستان قفل‌شده درهم سوگل و بنیامین را دید.

سوگل ناخودآگاه قدمی به جلو برداشت اما دست محصورش در دست بنیامین مانع میشد از جلو رفتنش.  چشمان سوگل نیز پایین کشیده شد  و روی   دستان در هم قفلشان  ثابت ماند. دست میلاد که برای سوگل بالا برده بود آهسته پایین آمد و کنار بدنش افتاد. لبخند روی لبانش بالغ نشده نابود شد. صدای زاری قلب داغ دیده اش در گوشهای تیزش شنیده میشد. 

 نگاه سوگل  به مانند پیچکی به دور  نگاه اشک آلود میلاد  پیچید.  میلاد  ناباور به سوگل زل زده بود. از همان دور نیز برق اشک در چشمانش پدیدار بود! جلو نرفت، داد نزد، دعوا نکرد! و فقط با کمر خم شده از بار این غم عقب‌گرد کرد و به سمت ماشینش رفت.  سوگل برق اشکش را دیده بود و حالا کمر خم شده اش بغضی در گلوی او نشاند.

  قدمی جلو رفت. دست بنیامین که مانند طنابی دستش را در کنار خود نگه داشته بود باعث شد قدم جلو فته را برگردد،  دست دیگرش را روی دست بنیامین گذاشت و دستش را از ندامت گاهش آزاد ساخت. 

 انگار که قلبش از زیر لاستیک بزرگ کامیونی کنار رفته باشد راه نفسش باز شد،  گام برگشته را دوباره به جلو نهاد، گام دومش   بالانرفته پشیمان شد.  نه  نمی‌توانست؛ چه می‌گفت بر آن  عاشقِ داغ دیده؟! 

 همانطور که چشمش هنوزهم روی میلاد قفل بود به‌دنبال بنیامین که اینبار آستینش را گرفته بود رفت، در شاگرد بدست بنیامین برایش باز شده، سوار شد.  به عقب برگشت و به میلاد که هنوز هم از عرض خیابان عبور نکرده بود خیره شد.

قلب او نیز بی تاب شده بود، قلب عاشق او نیز بهانه جقتش را می گرفت. بنیامین نیز سوار شد و راه افتاد. 
یک متر جلوتر دوربرگردان بود، باید از آن‌جا دور می‌زد و بعد از رسیدن به چهارراه به سمت چپ می‌پیچید. راه پیموده شد، وارد خیابان موردنظر شدند، سرعت ماشین زیاد بود. آهنگ شادی که در حال پخش بود اعصاب نداشته سوگل بیشتر قاطی می کرد.   یک‌دفعه میلاد جلوی ماشینشان سبز شد، سوگل با دیدن او و سرعت زیاد بنیامین جیغ بلندی سر داد.

بنیامین به‌سرعت پایش را روی ترمز فشرد و پنج سانتی میلاد ماشین را نگه داشت، اما میلاد انگار که اتفاقی نیفتاده باشد بدون این‌که متوجه این قضیه شود با سر زیر افتاده به راهش ادامه داد.
سوگل حال بدش را که می دید در دل خود را نفرین می کرد،   بنیامین عصبی بود، سرش را از پنجره خارج کرد و دستش را در هوا تکانی داد، خواست فحشی نثار میلاد کند که سوگل با بغض سنگین توی گلویش داد زد:
- هیچی نگو، سرعت تو زیاد بود اون هیچ تقصیری نداشت.

@masoo @زری بانوبانو  @آری بانوبانو   @مصی بانو

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

@مصی بانو

 

پارت سیزدهم

 

 آهنگ تموم شد و ماشین ترمز زد، سوگل سرش را از زانوانش گرفته با چشم‌های تار شده از حلقه اشک به اطراف نگاه کرد، سرش را بالا گرفته به سقف ماشین زل زد، چند پلک پی در پی زده و اشک را به عقب روانه کرد.
  سرش را پایین انداخته به بیرون زل زد، جلوی داروخانه بودند، بنیامین با لبخند نگاهش کرد و گفت:
- بابات زنگ زد به گوشیت، حواست نبود من جواب دادم، گفت چند تا قرص براش بگیرم.

با حرف بنیامین به چشمانش زل زد، چشمان میلاد خیلی زیباتر بود مگر نه؟ شاید برای خیلی ها این چشم ها زیباترین باشد اما برای سوگل فقط  چشمان میلاد بود که زیباترین دیدنی دنیایش شناخته شده بود. به چه اجازه ای دست به گوشیش زده بود؟ 
 بنیامین سوییچ را برداشته بدون توجه به اخم سوگل از ماشین پیاده شد. سوگل عصبی چشم از او گرفته حجم عظیمی از اکسیژن درون ماشین را به سلول هایش پیش کش کرد.
چندی بعد صدای قفل شدن درها به گوشش رسید، سر چرخانده بنیامین را دید که در حال ورود به داروخونه بود. سوئیچ را جلوی صورت خود گرفته لبخند لبانش را به سمت سوگل افشانه کرد. می ترسید،   از اینکه سوگل در این دقایقی که  درون ماشین کنار محبوب قلبش نشسته بود چنان حال خوشی داشت که حال خوش در برابرش هچ بود. بنیامین عاشق بود اما عاشقی کردن  را بلد نبود؛ سوگل را دوست داشت    ولی نمیتوانست  از غرورش دست بکشد.

با عصبانیت مشتش را روی داشتبرد فرود آورد و حرصی 《اه》 لب زد.
 برای چه در را قفل کرد؟  اتفاقی که نباید، افتاد، حالا فرار می کرد که چه؟
با اخم به روبه‌رو خیره شد، نظاره گر افرادی بود که بدون دغدغه از کنارش می گذشتند، با که می توانست  درد و دل کند جز سونیا؟ چه کسی دردش را می فهمید جز دختر عمویی که حالش را به چشمان دیده و به دل درک کرده بود؟
 پانزده دقیقه بعد بنیامین با یک پلاستیک دارو و یک جعبه شیرینی به سمت ماشین آمد؛   قفل در را باز کرده و روی صندلی‌اش نشست. رو کرد به سوگل با لبخندی که او را  جری‌تر می‌کرد گفت:
- ببخشید طول کشید، کمی شلوغ بود.

 جوابی به او نداد، انقدر از او متنفر بود که تا به حال این حس را حتی نسبت به خونی ترین دشمنش نیز نداشت.
بنیامین قبل‌از این‌که ماشین را روشن کند و راه بیفتد از داخل نایلون داروها لاکی را درآورد و به سمت سوگل که با انزجار نگاهش می کرد، گرفت. لبخندی به صورت احاطه شده از اخم سوگل زد و با ملایمت گفت:

- فکر کنم رنگ قرمز خیلی به دستای سفیدت میاد.
سوگل رویش را از او گرفته با اخم به سمت پنجره چرخید؛ با حس گرفته شدن دستش توسط دست گرم بنیامین چشمش را به آن گره زد، بدنه سرد لاک که به پوست دستش برخورد کرد، برقی با آخرین ولتاژ به بدنش نفوذ کرد.

با هر لمس دستش توسط بنیامین حس خیانت داشت، خیانت به میلادی که پاسخ نگرفته، عزای پاسخ منفی از سوگل را گرفته بود.
 دستش را از دست او کشیده  با داد گفت:
- این‌قدر به من دست نزن!
صورت بنیامین از صدای داد بلند سوگل پذیرای ترس شد. تعجبی دست به دست ترس داده خودرا بالا کشید و و روی الاکلنگ ابروانش نشست. دستش را به سمت خودش کشید و گفت:
- باشه، باشه آروم باش!

ساعتی بعد جلوی خانه سروش ترمز زد. سوگل کیفش را به شانه اش زد و پیاده شده در را محکم بهم کوبید، در حدی که ناله ماشین بی زبان به هوا برخاست.
در را با کلید باز کرد و بدون هیچ‌گونه تعارفی به داخل رفت، بنیامین حرصی از حرکات او بی حرف پشت سرش وارد شد. جلوی در سالن سلامی سرسری به پدرش کرده وارد اتاقش شد. 

بنیامین که به سروش رسید دست او را محکم در دستش فشرد و با لبخند سلامی داد. همانطور که به سالن می رفتند بساط احوال‌پرسی هم گرم بود.
عصبی بود، ناراحت بود، تمام حس های بد وجودش را احاطه کرده گرم اورا در آغوش می کشیدند. عذاب وجدان دست از سرش برنمی‌داشت،  بغض به گلوی نحیفش نشسته ولی گریه، نه! 

کیفش را گوشه‌ای پرت کرده، خود روی صندلی میز آرایشش نشست، میلادش از او ناراحت بود ولی کاری از دستش برنمی‌آمد، حال او چه حالی داشت؟ از سوگل دلگیر بود مگر نه؟ 
نیم ساعتی گذشته بود که پدرش صدایش زد:
- سوگل گیان عزیزگم؟  بُو ناهار روله.  (سوگل جان بابا،  بیا نهار!)

دوست نداشت که بازهم قاتل لحظه‌هایی که با ذوق تصورشان می‌کرد را ببیند، صدایش را بالا برده و محزون گفت:
- من میل ندارم.
سروش از جایش بلند شد، بدون او غذا از گلوی پدرش پایین نمی رفت، دستی به ریش های بلندش کشید و در اتاق را باز کرده، سرش را داخل برد و رو به سوگل که از درون آیینه پدرش را می دید گفت:
- ینی چُوه میل نیرم؟ باو!  غذاگد بخوه تا و گیان مِنیش  بِنیشه.   (باباجان؟  یعنی چی میل نداری؟ پاشو دخترم، پاشو بیا غذا بخور تا به جون منم بچسبه.)


جوابی از سوی دخترش نشنیده وارد شد، سوگل نیز از جایش بلند شده به سمت سروش چرخید، دست زیر چانه کشیده دخترش نهاد و سرش را بالا آورد. در چشمان به رنگ شبش خواهش ریخته و گفت:
- بو بچیم دی!  (بیا بریم دیگه!)

اینبار مخالفتی نکرد، از جایش بلند شده نه به دل نه به جان همراه پدر به آشپزخانه رفت. بنیامین سر میز نشسته بود و با لبخند به او می نگرید. درست است که مرد زیبایی بود، اما، زیبایی او پای چشمان مهربان میلاد برای دل به دام عشق افتاده سوگل هیچ بود.
 دور میز گردشان بین پدر و بنیامین نشست. غذا کباب بود، کِی سفارش داده بودند! کِی رسیده بود؟ سوگل اصلا متوجه نشده بود.

 

 

 

 

بانو @آری بانوبانو @زری بانوبانو @masoo

ویرایش شده توسط MMMahdis
ویراستاری/زری‌بانو

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

واقعاً میلی به غذا نداشت و فقط با قاشقش روی برنج‌ها طرح می‌کشید، سروش سر از غذا گرفته به دخترش خیره شد. با خود فکر کرد.
( چی شده که سوگل تا این حد ناراحته؟)
صورت به غم نشسته سوگل را که می دید نفسش سنگین می شد. دست جلو برده روس دست یخ کرده او گذاشت و گفت:

- بومه خرد. اَرا غذاد نیخوید؟

( قربونت بشم، چرا غذات رو نمی خوری؟)

اما او بدون این‌که نگاهی به سروش بیندازد،سری به طرفین تکان داد، بغضش را عقب فرستاده تا بنیامین به قوی بودنش شک نکند.
- میل ندارم.
سروش دهن باز کرده مخالفتی کند که آیفون به صدا در آمد. سوگل که دنبال بهانه‌ای برای فرار از غذا خوردن نه از حضور در جمعی بود که بنیامین در نزدیکی اش نشسته بود از جایش بلند شده و گفت:
- من باز می‌کنم.
از آشپزخانه خارج شده، به خندهای یک در میان بنیامین هم اهمیتی نداد. او انقدر عاشقانه سوگل را می خواست که با دیدن حتی اخمش هم در دلش سرور می نشست.
 به آیفون رسید؛ تصویر را نگاه کرد، مردی جوان بود که کیفی بر کوله داشت. با اخمی که نشان دهنده حس کنجکاویش بود گوشی را برداشته و پرسید:
- کیه؟
- منزل آقای موحد؟
- بله بفرمایید.
- می‌شه بگید خانم سوگل موحد چند لحظه جلوی در بیان؟
کنجکاویش بیشتر شده!که بود که با او کار داشت؟
- شما؟!
- پستچی.
 وقتی متوجه شد که آن فرد کیست سری به نشانه فهمیدن برای خود تکان داده اخمش باز شد. 
- لطفا چند لحظه صبر کنید!
آیفون راگذاشت. سروش بلند شد و پشت اپن ایستاده پرسید:
- کی بود بابا!
 همان‌طور که به سمت اتاقش می‌رفت تا شالش را تنظیم کند جواب او را داد:
- پستچی! 
جلوی آیینه شالش را روی سرش مرتب کرد. دوبازه از اتاق خارج شده به سمت در سالن رفت، سر پایی های مشکی پاشنه دارش را پوشید و به سمت در حیاط حرکت کرد. در را باز کرد،  پستچی با یک دسته‌گل بزرگ که شاید از شصت- هفتاد تا گل رز قرمز تشکیل شده بود دم در ایستاده بود، دسته‌گلی که از سمت پستچی به طرفش دراز شده بود را گرفت. قسمتی که باید را امضا کرد. وارد حیاط سد و دررا پشت سرش بست. گل را کمی از سینه اش فاصله داده به دنبال آدرس فرستنده گشت، اما تنها آدرسی گه در میان گل ها دیده می شد آدرس گل‌فروشی بود. آخر این هدیه زیبا از کیست؟

  وارد خانه شد. از راهرو گذشته به سالن رسید، پدرش با دیدن گل ها لبخندی زده از جا برخاست، جلو رفته خود را به سوگل رساند و پرسید:
- چه گلای قشنگی! کی فرستاده؟ برای توعه؟
او که هنوز هم درگیر پیدا کردن اسم فرستنده گل بود  با اخمی که نشان دهنده کنجکاویش بود جواب پدرش را داد:
- ننوشته کی فرستاده. 
سر بلند کرده به پدرش خیره شد. صدای خنده بنیامین نگاهش را به سمت خود کشید:
- خوب خواستگاری علاوه‌بر شیرینی گل هم می‌خواد دیگه!
اخمی که تازه به خواب رفته بود دوباره بیدار شده شده سر پستش برگشت. ابروهای بهم چسبیده اش را کمی بالاتر از جای همیشگی کشیده پرسید:
- خواستگاری؟! از کی اونوقت؟!
به سر چرخانده به چشمان خندان پدر زل زد. دوباره به سمت بنیامین برگشت. سروش نیز وقتی صدای پر شعف رفیقش را شنید به سمت او برگشت.
- خواستگاری من از تو دیگه سوگلی خانم!
سوگل با شنیدن این حرف به‌شدت عصبی شد، قفسه سینه اش به شدت بالا و پایین شده چشمان غضبناکش را به چشمان خندان او دوخت. انگار که یک سطل آب یخ روی سرش ریخته باشند، چیزی نمی گفت، لبانش را بر هم زده چیزی بگوید نجوایی خارج نمی شد، ناامید شده از حنجره اش با چشمان به رود نشسته اش زل زد به آن مرد لبخند برو. دسته از دستش افتاده گل های درونش از درد متلاشی شدند.
 کمی در جایش تکان خورده تن قندیل بسته اش را به سمت پدر گرداند. بغض سنگ شده در گلویش را با التماس بزاق دهانش مقداری عقب فرستاد، ولی جلوی حجم غصه اشک چشمش کم آورد با ه راحتش گذاشت. 
با  چشمان مملوء از اشک و چانه لرزان از بغض رو به سروش ناباورانه گفت:
- بابا؟! چطور اجازه دادید؟
سروش دو قدم فاصله اشان را پر کرده و دستانش را روی بازوهای نحیف دخترش گذاشت. با صدایی که کم از (اسم یه قرص آرامبخش) نداشت، آهسته جوری که فقط خودشان بشنوند گفت:


-    دیوت نازارم بنیامین کُر خاصیگه دوسد دِره تیونه خوشبختت بکِی. (دختر گلم بنیامین پسر خوبیه. دوستت داره، اون می‌تونه تو رو خوش‌بختت کنه.)


از حرف پدر، بغض کنار کشیده غول شده و دوباره گلویش را در آغوش گرمش گرفت، درد درون قلبش نیز دو چندان شده، صدای دادش را در سرش می شنید!  
 حال علاوه‌ بر بنیامین که هر کاری که تا الان خواسته انجام‌شده، پدرش نیز به این ازدواج راضی بود. باید خودش مستقیم همه‌چیز را به بنیامین می‌گفت، از این پدر خوشحال آبی گرم نمیشد. 
 دستانش را از بدنش کمی فاصله داد تا دستان پدر را عقب بفرستد. اخم را جانشین ناباوری صورتش کرده، ابروانش به سمت یکدیگر دویدند. چشمان دریاییش نا خود آگاه تنگ شده لبان خشک شده اش از یکدیگر باز کرد و با زبانی که در خشکی دست کمی از آن لب ها نداشت، به صورت شادمان بنیامین خیره شده گفت:
- ببین! من که از این خواستگاری خبری نداشتم ولی اگر داشتم هیچ‌وقت اجازه هم‌چین چیزی رو نمی‌دادم.چشم گردانده به دیدگان متعجب پدر نگاه کرده، دوباره به سمت آن خواستگار خوش چهره که حالا دیگر هیچ خبری از خنده رو لبانش نبوده و اخم بود که در پیشانیش چند خط را نقاشی می کرد.ادامه داد:  
- دیگه هم هیچ‌وقت نمی‌خوام درباره این‌موضوع چیزی بشنوم. نه این‌جا نه هر جای دیگه ای.

پشتش را به آن دو کرده به اتاقش رفت. در را محکم‌تر از قبل بهم زده به سمت تختش پرواز کرد.
در این موقع چیزی جز گریه کردن رفت همدمش نمی شد. قطره های اشک پس از پشت سر گذاشتن ویدیو تمامی صحنه های خواستگاری به دیدگانش رسیده خود را به پایین می انداختند گویی گه قصد خودکشی دارند. چرا هم‌چین می‌شد؟ چقدر الان دلش مادرش را می‌خواست، مهربانی‌هایش را، مادرانه‌هایش را، دست‌هایش را نیاز داشت ولی…

بنیامین نیز عصبی بود، انقدر که نفسش یارای بالا آمدن را نداشت. چشمانش را ثانیه ای روی هم نهاد تا شاید عصبانیت حد خود را بداند مقداری عقب بکشد.
 از پشت میز بلند شده، به سرعت خود را به سروش رساند، بخاطر حرصی که در چند ثانیه پیش نثار جانش شده بود، انقدر قدم هایش را محکم بر می داشت که زمین تحملش را از دست داده به لرزه میافتاد.
روبه‌رویش ایستاد. انگشت اشاره‌اش را به سمت او روانه ساخت و با عصبانیتی که سروش تا به حال او ندید بود، از بین دندان های کلید شده اش گفت:
- سروش، می‌دونی که من هر کاری دلم خواسته تا الان انجام دادم. پس خودت بهش بگو با زبون خوش خواستگاریم رو قبول کنه.
بدون حرفی از کنار سروش گذشت و به سمت در سالن راه افتاد. به در سالن رسیده قبل از باز کردن در صدایش را به فریادی تبدیل کرده با لبخند مرموزی گفت: 
- وگرنه خودت بهتر میدونی چی میشه.

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
ویراستاری/زری‌بانو

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم
***
 به عکس مادرش که روی میز کنار تخت بود خیره شد، قطره اشکی روی پوست صافش سر خورد و روی پایش افتاد.
کمی خم شد، قاب عکس را برداشته، روبه‌رویش گرفت.  با دستش مشغول نوازش صورت زیبا و کشیده مادرش شد. حال که مادرش را همدم تنهایی هایش را کنارش نداشت، عکسش سنگ صبورش شده بود. روی تخت کمی عقب رفته، کمر خم شده اش زیر بار این غم را به دیوار کنارش تکیه زد. کمی سرش را به سمت چپ خم کرده و با صدای لرزان از بغض گفت:
- مامانی؟! خیلی دلم برات تنگ شده، خیلی دلم گرفته.
 مامانی می‌دونم می‌دونی که میلاد ازم خواستگاری کرده ولی، مامانی من… من نمی‌تونم با بنیامین ازدواج کنم، دوسش ندارم.

شدت گریه اش بیشتر شده، اشک هایش صورت سفید و بیضی شکلش را با خون خود خیس می کردند.  عکس را به سینه‌اش چسباند و آهسته لب زد:
- اما بابا به این ازدواج راضیه.

روی تخت دراز کشیده، پاهایش را در شکمش جمع کرد، دریای چشمانش که حال با دریایی طوفانی فرقی نداشت را بسته و آرام کرد.
- مامانی تو یک جوری به بابا بفهمون که به این ازدواج راضی نیستی. تورو خدا!
چندی گذشته بود، عکس را از سینه جدا نکرده سرش را به سمتش خم کرده بود. به‌خاطر گریه چشمان داغ دیده اش خسته بود و به خواب عمیقی رفت.

***
نور آفتاب عصرگاهی از پنجره به اتاقش می‌تابید و روی صورتش گرد زعفران می‌پاشید. پلک لزرانی زده، چشمانش را باز کرد. دستش را سایه بان صورت عرق کرده اش کرد.
 کمی جابه‌جا شد تا از زیر نور آفتاب کنار برود، قاب عکس هنوز هم مثل چند ساعت قبل توی آغوشش بود. به پشتی تختش تکیه زده و آهی کشید. از کنار پرده کنار رفته پنجره به آسمان آبی زل زد، به پرندگانی که با سرخوشی در آن پرواز می‌کردند.

 با خود فکر کرد که« ای‌کاش من هم پرنده بودم، از اینجا بال می‌زدم و فرار می‌کردم! شاید در آنجا بتوانم مادر را بعد از چند سال دوری ببینم. بال بزنم و به سمت میلاد بروم، روی حرف زدن با اورا ندارم درست اما... می توانم تماشایش کنم.» 

صدای زنگ ملایمی فکرش را خط خطی کرده نگاهش را از آسمان گرفت. به سمت موبایلش که روی‌میز کنار تختش بود چرخید. دست دراز کرده تن گرم موبایل را لمس کرد.
 عکس سونیا روی صفحه خودنمایی می‌کرد، با دیدن عکس همه همدمش بغضش بیشتر شده قطره ای دوباره قصد خودکشی کرد.
 روی قسمت سبز را لمس کرد، آب دهانش را قورت داده، شاید بغضش از بین برود، ولی بی خبر بود که او زورش بیشتر از این حرف‌هاست.

- الو؟
- سلام سوگل، خوبی؟
 جلوی سونیا نمی توانست جلوی گریه‌اش را بگیرد.  هق‌هق اش را برای دخترعموی از خواهر نزدیک‌ترش  به هوا فرستاد، سونیا بیشتر نگران شده لب گزید و پرسید:
- سو‌گل؟!  داری گریه می‌کنی؟!  برای چی؟
چشمانش را ثانیه‌ای روی‌هم گذاشت، اشکی که روی پلکش نشسته بود به بیرون چکید. لب زد:
- بنیامین!

سونیا ترسید، چشمان هراسانش را به فرد روبه رویش دوخت، فکرش به هزار راه نرفته رفت. با سرعتی که بخاطر ترسش از حرف سوگل بود پرسید:
- بنیامین چی؟
وقتی جوابی جز صدای گریه او دریافت نکرد، ترسش هزار برابر شده، ترس به قبلش ورود کرد، تن داغ شده اش زا به سمتی کشاند و با اصرار پرسید:
- بنیامین چی سوگل؟

 با فکری که به جانش خطور کرد، ترسیده به‌صورتش زد، انگشتانش را روی گونه اش کشید و پرسید:
- یا خدا نکنه نبردت خونتون؟ ها؟ 
دست‌پاچه بود و حالا بخاطر ترس از اتفاقی که فکر می کرد، بغض کرده بود. ادامه داد:
- بگو کجایی؟ یا نه لوکیشن بفرست. سوگل به پلیس یا اورژ…
 با حرف سوگل حرفش را نصفه رها کرده به او گوش سپرد. نفس عمیقی که سست عنصر بوده میلرزید از سمت سوگل به سونیا رسید.
- نترس خونه خودمونم، بنیامین کاری نکرد،  فقط…
 باز ناراحتی‌اش به سراغش آمد. با یادآوری حرف های بنیامین چشمانش را بسته دلش می خواست همه چیز به فراموشی سپرده شود اما...
 با گریه ادامه داد:
- سونیا! ازم خواستگاری کرد.
دست دختر عمویش بازهم روی صورتش فرود آمده،  سوگل محزون گله هایش را شروع کرد.
- سونیا چرا...کمکم نکردی؟ چرا بیشتر بهانه... نیاوردی؟ چرا گذاشتی من رو...با خودش ببره؟

او نیز از گریه رفیقش به گریه افتاده. گفت:
- فدات بشم. خودت که بنیامین رو می‌شناسی، من هر کاری‌ام می‌کردم اون...کار خودش رو می‌کرد!
یک دفعه متوجه شد که سوگل اسم  خواستگاری را آورده، متعجب ابرو های نازک و کوتاهش را بالا فرستاده با تن صدای بالا رفته پرسید:
- چی گفتی؟! ازت خواستگاری کرده؟! تو چی جواب دادی؟

 همان‌طور بی‌حال خم شده و سرش را روی بالشش گذاشت. نفس عمیقی کشید و گفت:
- گفتم دیگه نمی‌خوام در مورد این قضیه چیزی بشنوم، نه این‌جا نه هر جای دیگه‌ای.
 اشک های چشمش حالا گل های تشکش را آبیاری می کردند. این اشک ها دیگر بخاطر خواستگاری بنیامین نبود بلکه چیز دیگری قلبش را می آزرد.
- سونیا میلادم دلش شکست.

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ه دوست داشتی ن قبل خوندن این اهنگ رو گوش بدید.

https://s4.uupload.ir/filelink/AFgVZENWR4bB_c1ef0a7f0a/farshad_javanrodi_–_damrem_bi_to_s7ae.mp3

پارت شانزدهم
میلاد با حال نزار روی زمین روبه‌روی کولر دراز کشیده بود، پاهایش را روی‌هم انداخته و ساعد دست چپش را روی چشمان سوزناک اش گذاشته بود، چشمان سوزناک از اشک.
ذهنش مدام به چهار ساعت قبل برمی‌گشت و بر درد قلبش می‌افزود، چه دعوایی دردناکی بین قلب و مغزش ایجاد شده بود و مغز برای گریاندن قلبش هر کاری می‌کرد!

دست راستش را روی قلب ترک‌خورده اش گذاشته و با چانه‌ای لرزان به صدای قلب تب دارش گوش کرد. قلبی  که  شادی عشق را نچشیده نالان شد. قلبی که دست به سمت قلب دلدار دراز کرده او دست  به قلبی دیگری داده بود.
 روناک بانو از ظهر که پسرش با این‌حال به خانه آمد نگران شده و حالا از کنار گلخانه بزرگشان به میلادش زل زده بود. چه شده بود که حال پسرکش به این روز افتاده؟ چه اتفاقی  افتاده که میلادش از ظهر اشک را پشت چشمان سرخش پنهان کرده جز احوال پرسی ساده که آن هم با صدای لرزانی بود که مادر را خوب متوجه بغض گلویش کرده چیزی نگفته بود. حال مادر نیز از غم  بغض‌کرده بود.

 رو به میلاد با زبان زیبای کردی گفت:
-  کُرگم؟ میلاد گیان؟ عزیزگم بو نهار بخوه روله.  (پسرم؟ میلاد جانم؟ بیا نهار بخور.)

 با شنیدن صدای مادرش انگار که از دنیای دیگری به این دنیا بازگشته باشد؛  صدای کولر، صحبت پدرش با تلفن و درآخر صدای مادرش بود که به گوشش خورد، دستش را از روی چشمانش برداشته و سرش را کمی بلند کرد. با چشمان سرخ که دل مادرش را ناآرام می کرد به او نگاه کرد.  آیا باید به این حال پسرکش عادت می‌کرد؟

 دوباره سرش را روی بالش برگرداند؛ بغض گلویش را عقب فرستاده با صدایی خش‌دار گفت:
- شما بخورین مامان، من میل ندارم!

روناک  به شوهرش  که کنار در سالن دراز کشیده و مشغول موبایلش بود، نگاهی انداخت.   به سمت میلاد رفت، کنارش روی دو زانو نشست، دستش را دراز کرد و دست میلادش را گرفت و از روی چشمانش برداشت. چشمان میلاد به سمت مادرش برگشت، با نگرانی  که چشمان شب رنگش را پر کرده بود پرسید: 
-   میلاد گیان؟ عزیزگم، خاصی؟ چه بیه؟  ( میلاد جان؟ مادر! خوبی؟ اتفاقی افتاده؟)

دلش می‌آمد مادرش را غمگین کند؟ دلش می‌آمد اشک به چشمانش روانه شود؟  لبخند غمگینی به صورت گرد و تپل مادرش پاشانده،  پلک های بی رمقش را بهم زد و جواب داد:
- نه مادر من،  چه اتفاقی؟  فقط میل ندارم غذا بخورم.

اما روناک تیزتر از این حرف‌ها بود،  شک یک مادر هیچ‌وقت اشتباه نمی‌شود.
- بومه نظرد کُر نازارم ، مَ گوراد کِردمه، زانم الان چه حالی دِری.  (پسرکم، من بزرگت کردم.  می‌دونم الان چه حالی داری.)

دست میلادش را نوازش کرد و ادامه داد:
-   وَ پیم بیوش چَ بیه!  بومه نظرِد!(بهم بگو چی شده؟ قربونت  بشم.)

آیا بیشتر از این توان نگهداری آن بغض سنگین را داشت؟ مادرش بزرگش کرده بود! دردش را به او نگوید به چه کسی در این دنیای نامرد بگوید؟
  آرنج دستش را تکیه گاه بدنش کرده، سرش را از روی بالش برداشت، کمی خودش را به جلو رانده  و سرش را روی پای مادرش گذاشت،  جوری که پیشانی‌اش روی پای روناک بود.

پیراهن گل‌گلی مادرش را در مشتش گرفته،  با بغضی که در آستانه شکستن بود گفت:
-  مان وِلا گِشت برنامگان وَ یَک خوارد.  ( مامان همه برنامه هام بهم خورد.)

 دستان چروکیده روناک که روی   موهای  ژولیده شده میلاد کشیده شد، غمش را بشتر کرد، حس می کرد قلبش بیشتر فشرده میشود، دقیقه مانند  باد کنکی که هرچه بیشتر فشرده شود احتمال ترکیدنش بیشتر می شود. صدای محزون مادر عجین با قطره اشکی شد که در موهای میلاد به نیستی سپرده شد. با ناراحتی گفت:
-  چراخ عمر مِن، چه برنامه‌ای؟  وَ گَرد سوگل قِصه کِردی؟ (چراغ عمر منی، چه برنامه ای؟ با سوگل حرف زدی؟)

بالاخره شکست، بغض این مرد بالاخره شکست، هق‌هق اش به آسمان بلند شد و شانه‌هایش شروع به لرزیدن کرد. مادر با آوردن نام معشوقش   زجه قلب شکسته اش را در آورد.

روناک با قلب دردناک از ناراحتی پسرش بازهم موهایش را نوازش کرد.  پیراهن مادرش را بیشتر در مشتش فشرده و با صدایی گرفته ادامه داد:
-گِشته برنامگانم وَ یَک خوارد... مان گِشت برنامگانم... سوگل... جواوهِ  مثبت  نیو. (همه برنامه‌ها به‌هم خورد مامان… همه برنامه‌هام، سوگل… جوابش مثبت نبود.)

چشمانش را روی پای مادرش فشرد و دوباره صدای هق‌هق اش تمام خانه را پر کرد. لرزش شانه هایش بدن مادر را نیز میلرزاند. چه می‌شد دنیا تمام می‌شد، چه می‌شد دنیا متوقف می‌شد؟ چه می‌شد ساعتی را فراموشی بگیرد؟

 دالگ مهربانش از اشک های او اشک می ریخت. اصلا مادری پیدا می‌شد که از اشک فرزندش اشک نریزد؟  قلب پسرش شکسته بود، قلبی که مادر برای تشکیل شدنش نه ماه صبر کرده بود.

پدر که صدای گریه آلود میلاد را شنید سر از گوشی در آورده از جا بلند شد و به سمتشان آمد.
 سرش را از روی پای مادرش برداشته، نشست. دستانش را تکیه گاه بدنش کرد، کمی عقب رفته  به دیواره پشت سرش تکیه زد.
  با پشت دست مانند بچه‌ای که مادرش دعوایش کرده باشد و حالا با مهربانی از دلش درآورده اشک‌های چشمش را پاک کرد.
 پدرش کنارش نشست دست دور گردنش انداخت، سرش را به سینه خود ستبر چسباند. کسی تحمل اشک‌های این مرد زیادی مهربان را داشت؟ نه. پدر از غصه او بغض کرده مادرش همپایش اشک می ریخت. روناک و حسین عشق را درک نکرده از کارهای میلاد متعجب بودند.
میلاد دست پدر را که به سمتش دراز شده بود در دست گرفت. نفس لرزانی کشیده، آخرین قطره اشک را از زیر پلکش پاک کرد.  پدر چینی بر پیشانی‌اش داده، ناراحت پرسید:
- نَوَت اَرا چوه جواوه منفی بیه؟ (  نگفت به چه دلیل جوابش منفیه؟)
آهی از عمق وجودش تقدیم هوای اطرافش کرد. او حتی قدمی جلو نیامده بود که جواب منفیش را رودر رو به او بگوید؛  ارزش میلاد برایش همین‌قدر بود؟ بی‌محلی؟ آدم بود‌ا!  عاشق بودا! قلب داده بود. ولی سوگلی‌اش...

 سری به نشانه‌ی نفی تکان داد، از پدرش فاصله گرفت، پاهایش را در شکمش جمع کرد و دستانش را دور پاهایش قفل.  حسین آقا موهای فرفری میلاد را از پیشانی‌اش کنار زد و پر ز قصه از چهره گرفته میلادش پرسید:
-   آخه هه لوا جواو منفی ک نیود! ( آخه همین‌جوری الکی الکی جواب منفی؟!)
میلاد  با یاوری صحنه آن لحظه باز هم آهی از ته ته قلبش که حال با قلب یک مرده تفاوت چندانی نداشت کشید؛ آهی سوزان از این داغ بر دل نشسته.

 چیزی نگفت و سکوت کرد. سکوتی که از فریاد برای دردهایش بلندتر بود، هنوز هم دلش نمی آمد مادر و پدرش از سوگل دلگیر شوند.
واقعا که عشق انسان را کر و کور می کند، میلاد کم محلی سوگلی قلبش را دیده و حالا در این باره چیزی نمی گفت، مبادا سوگل بد جلوه داده شود.
 پدر دستی روی شانه‌اش گذاشت و کمی فشرد. از جایش بلند شد و راه آشپز خانه را در پیش گرفت. روناک بانو کمی جلوتر رفت، صورت تب‌دار پسرش را نوازش کرد و با مهربانی گفت:
- توای مَ وَ گِردِ قِصه بگم؟   (می‌خوای من باهاش صحبت کنم؟)

 لبخندی که بیشتر شبیه تلخند بود به صورت محزون مادر زده. دستش را روی دست او گذاشت و کمی فشرد.
دست چروکیده مادرش به لب هایش نزدیک کرد و بوسه‌ای نرم ‌روی آن کاشت. با بغض لبخندی زده که ناخواسته اشکی دست مادر را بوسید.
نَ بومَه نظرِد، دس خوش . (نه قربونت بشم، ممنون!)

صدای زنگ موبایلش بلند شد، چشم از مادر گرفته گوشی را از داخل جیب شلوارش خارج کرد. 
به تلفن درحال لرزش چشم دوخت، امین بود. درست است حال خوشی نداشت، اما امین از برادر برایش نزدیک‌تر بود. قسمت سبز را لمس کرده و با صدایی گرفته و بی حال جواب داد:
- جانم امین؟
- سلام داداش، خوبی؟
با انگشت شست و اشاره‌اش چشمان سوزناکش را فشرد و در جواب امین آهسته گفت:
- نه، کارم داشتی؟
صدای نگران رفیقش از آن‌ور خط به گوشش رسید:
- چرا نه؟ چیزی شده؟

حوصله حرف زدن نداشت، تنها چیزی که می‌خواست آرامش بود که دیگر فکر نمی‌کرد حتی لحظه‌ای آن را احساس کند. روناک بانو به چهره آزرده پسرش نگاه کرده در دل باعث و بانی حالش را..نفرین نه، آن دختر کسی بود که میلادش با جان و دل عاشقش بود. نفرین نکرده خدا حرف دلش را می نشنید مگر نه؟ واقعا اگ  که خدا دور گیر است خیلی سخت گیر نیز.
- بعداً بهت میگم،  چی شده؟
- دو تا خانم اومدن مغازه ات، می‌گن صبحی یه پیراهن ازت گرفتن که تنگه،  می‌خوان عوضش کنن، سراغت رو از من گرفتن گفتم احتمالاً بیاد. الانم نمی‌فهمن من بهت زنگ زدم، مغازه نمیایی ؟

 لبخند شیرینی با چشم‌های خسته به مادرش زد. او گناهی ندارد که با این سنش غصه اورا نیز بخورد. به او اشاره کرد که به آشپزخانه برود و خودش جای قبلی‌اش دراز کشید پای راستش را خم کرده و دیگری را روی آن انداخت و در جواب امین گفت:
- حال ندارم، امین امروز مغازه نمیام.
 نگرانیش دو چندان شده، آب دهانش را قورت داد و پرسید:
- چرا حال نداری؟ نگرانم کردی، بگو چی شده؟
- گفتم که بعداً بهت میگم، فعلا کاری نداری؟
امین با نگاه به سمت دو خانم کلافه که بعد از دور کوتاهی دوباره برگشته بودند گفت:
- میلاد این بیچاره‌ها پیراهن رو واسه امشب می‌خوان آخه، دوسه باره رفتنو تو پاساژدوری زدن دوباره برگشتن.

 میلاد کلافه دستی به پیشانی‌اش کشید و بعد از چند ثانیه مکث جواب داد:
- باشه الان راه میافتم.
- پس بیا، فعلا!

قسمت قطع تماس را لمس کرد، از جایش بلند شده بعد از بوسیدن دوباره دست مادرش که هنوز هم همان‌جا بود به سمت بیرون از خانه راه افتاد، مادر که از حرکاتش متعجب بود، پرسید:
-کوره چی کُرگم؟ ناهار نخواردی خو. (کجا پسرم؟ نهار نخوردی که!)

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 20
  • تشکر 1
  • غمگین 1

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ttps://s4.uupload.ir/filelink/0XlH5b2ZFl2n_2aa064cba5/kasra_zahedi_-_salamat_kardam_(320)_qb10.mp3

پارت هفدهم
 لبخند غمگینی به صورت مهربان مادرش زده گفت:
- میل ندارم مامان.

با همان وضع ژولیده از خانه خارج شد، در ماشینش را قفل نکرده بود، سوار شد و با سوئیچ روشنش کرد. راه افتاد، آهنگی شروع به پخش کرد، او به‌اندازه‌ی کافی حال خوبی نداشت و حالا این آهنگ قصد کشتنش را داشت.

«چه درد بزرگی است کسی را که دوست داری  دست در دست مرد دیگری ببینی!»

سرعتش زیاد بود و احتمال تصادفش زیادتر، ولی نه! او باید باشد و حقیقت را بداند چرا تصادف؟

«دیدم که مرا دیدی و حیران ماندی
دیدم که مرا دیدی و رو گرداندی
من به رسم ادب اما سلامت کردم»


به چراغ قرمز رسید، پشت سر SLX ایستاد، سر سنگینش را که توان نگه داشتنش روی گردن را نداشت روی فرمان تکیه داد، اشک‌های مردانه‌اش قانون «مرد گریه نمی‌کند» را زیر پا گذاشته بودند.


«یادم بود دل غم زده ی در تب را 
یادم بود خداحافظی آن شب را
من به رسم ادب اما سلامت کردم»


 هق‌هقی که صدای قلب غم دارش را به عموم می رساند بدنش را می‌لرزاند. سوگلش دوستش نداشت، سوگلش مال او نمی‌شد. از این به بعد باید اورا در کنار مردی می دید که هیچ شباهتی به او نداست.
  «پیش چشمان رقیبان خرابم کردی، خرابم کردی، خرابم کردی»


سوگل اش؟! دیگر سوگل او نبود نه؟ می‌خواست سوگل فرد دیگری شود؟ یعنی دیگر حق فکر کردن به همه فکرو ذهنش را نداشت؟ چگونه فراموشش می کرد؟


«دلبری کردی و هر بار جوابم کردی
جوابم کردی جوابم کردی»


 نه،  این فکر زیادی عذابش می‌داد!
 سرش را از روی فرمان جدا کرد و بین دو دستش گرفت. فشاری به آن وارد کرده قصد له کردنش را داشت. کاش کمتر فکر «سوگل دیگری» در سرش اکو شود و آزارش دهد، فراموشی؛ ای کاش فراموشی می گرفت. 


«باران زد و من با غم تو دست به دعا ماندم
حیران ز غمت گشتم و در کار خدا ماندم»


 این فکرها زیادی عذابش می‌داد، قطرات اشک غم باد گرفته به سمت آسمان چشمانش می رفت و به حد آخر نرسیده می ترکیدند و از پلک هایش پایین می چکید.
 کسی به شیشه زد، چشمان بارانی اش را به طرف شیشه برگرداند.
پسرک گل‌فروشی بود که مغموم به او نگاه می کرد. شیشه را پایین کشید. پسرک پرسید:
- چرا گریه می‌کنی؟ 
جوابی نداده، فقط با چشمان اشکی به نظاره اش نشسته بود. پسرک ادامه داد:
- مامانت دعوات کرده؟ 
 کاش می شد، انسان هاهمیشه بچه می ماندند و بیشترین غصه اشان همین دعوا شدنشان توسط مادر بخاطر خطایی کوچک باشد. نه دعوا شدن از سمت قلبشان بخاطر خطایی که بیشترین درد را به تو هدیه می کند. خطای به بزرگی و مظلومی عشق.
 کمی به حرف بچه خنده‌اش گرفته بود، به پسرک شش- هفت ساله زل زد و با بغض سنگین توی گلویش گفت:
-کاش مادرم دعوام کرده بود.


« ای وای که در این قصه دلت عاشق اگر می‌شد
با تو آخرین پرسه ی ما جور دگر می‌شد»


پسرک گل‌های نرگس اش را به سمت میلاد گرفته و گفت:
- گل می‌خری؟
برای که گل بخرد؟ برای عشق پر زده‌اش؟ هه، چقدر تصور این روزها را داشت، که برای سوگل اش، نه! سوگل پر زده‌اش، گل بخرد. برای او ببرد و جمله ای که همیشه در ذهنش جولان می داد را به او بگوید.
( گل برای سوگل)


«چشمت آتشفشان ماه شب آسمان
دگر از من گذشت با دگران یار بمان»


 بازهم قطره ای به سیل روری گونه اش اضافه شد و رو به پسرک با بغض گفت.
- برای کی گل بخرم؟ هان؟
- خب، نامزدت، یا عشقت، یا…

برای عشقش؟! عشقی که عاشقش نبود؟ گلش را قبول می‌کرد؟ چقدر حالش درد داشت. او معشوق و عاشق دیگری بود؛ یعنی لحظه ای به حرفهایش فکر کرده بود؟
  از فکر که خارج شد، پسرک را ندید. حتما خسته‌شده  و به کنار ماشین جلویی رفته بود، شیشه را بالا کشید و سرش را به صندلی‌اش تکیه زد، اینبار اشک ها مسافت چشم تا گوش هایش را در  پیش گرفته حتی ریش صورتش نیز توانایی مقابله با آن ها را نداشت.

«اسم تو آمد و دلشوره امانم را برد
فکر شبهای پس از تو همه جانم را برد، همه جانم را برد»


چندین‌بار سرش را به صندلی‌اش زده، داد می‌زد. اشک می ریخت و با فریاد از سوگل خیالیش چرای جواب منفیش را می پرسید. فرمان تو سری خور ضربه هایش شده جرات اعتراض نداشت. چه می‌شد الان صندلی پشت سرش از سنگ بود؟  سرش را می‌زد و تمام!

چراغ سبز شد، تمام ماشین‌های  عقبی برایش بوق می‌زدند که حرکت کند، سر از صندلی گرفته پایش را روی گاز فشرد. 
 چشمانش سرگردان بود. دنبال چه کسی می‌گشتند؟ کسی جز سوگل بود که میلاد او را بخواهد؟! قلبش نیز برای دیدن معشوقش بی تابی می کرد، خود را تند تند به میله های زندانی که درش گیر بود، می کوفت. به امید دیدن سوگل اطراف را با اشک نگاه می‌کرد. چه می شد اگر اورا میدید؟ 


«پیش چشمان رقیبان خرابم کردی
خرابم کردی خرابم کردی»


کمی ‌گذشت، چشمانش کسی را دید، قلبش تپش گرفت، آری قلبش حالا تند تر از قبل می زد. به حدی که حال اشکش بیشتر از شوق بود. آری سوگل را دیده بود، زندگی‌اش را، او تنها بود. سریعا پایش را روی ترمز گذاشته، پیاده شد؛ ماشین را همان‌جا وسط خیابان رها کرده، به سمت پیاده‌رو که سمت راست ماشینش بود رفت. وارد پیاده‌رو شد، به سمت آن خانم دوید، خوشحال بود، با چشم‌های خیس می‌خندید و از بین عابر ها می‌گذشت،  می دویید و در دل با شوقی که نفسش را منقطع کرده بود نامش را صدا میزد. بالاخره رسید، بالاخره به عشقش رسید. 


« دلبری کردی و هر بار جوابم کردی
جوابم کردی جوابم کردی»

کیف دختر را در دست گرفت و به سمت خودش کشید، دختر که با ترس به سمت میلاد چرخید لبخندش پرپر شد، بازهم قلبش بود که ترک دیگری برمی‌داشت، قطره اشکی که دیده اش را تار کرده بود چکید ودر بین ته ریشش گم شد. او سوگلش نبود، تمام شوق قلبش به یکباره فروکش کرد و حال انگار که دیگر نمی زد. آری ای کاش دیگر نمیزد! سخت زندگی بدون سوگلش!


«یادم بود دل غم زده ی در تب را 
یادم بود خداحافظی آن شب را»


دختر عصبی کیفش را از دست میلاد که ناباورانه اورا خیره بود آزاد کرده او را همان‌جا در خلائی که درش غرق شده بود رها کرد.
 او فقط کمی شبیه دلبرش بود.  دستانش شل شد، به کنار بدنش افتاد، حالش خوب نبود؟ بود؟  زانوانش توان تحمل وزن بدنش را نداشت، سست شدند و روی زمین افتاد. با دستان سردش از برخورد بالاتنه اش به زمین جلو گیری کرده کف دستش را روی زمین فشرد. دلش می خواست در همان لحظه زمین دهن باز می کرد و اورا می بلعید. دگر بی سوگل این زمین، این دنیا، این زندگی چه ارزشی داشت؟
قطره اشکی که سعی در پنهان کردنش را داشت روی دستش چکیده سر خورد و زمین را با برقش زیبا ساخت.

مردی از همان نزدیکی عبور می کرد، با دیدن حال میلاد به سمتش آمده زیر بغلش را گرفت. میلاد دست روی شانه مرد گذاشته بی رمق روی پایش ایستاد. بی حرف از کنار مرد گذشته با تلوتلو از کنار مرد راه افتاد و از بین مردمی که بعضیا با ناراحتی، بعضیا با ترحم وبعضیا با تمسخر نگاهش می کردند گذشت. چشمش پیاده رو را نمیدید، زمین را نمیدید. فقط چهره آن دختر را روبه رویش داشت که با اخم به او خیره بود. دختری که با دیدنش قلبش زنش پیدا کرده و با چهره اش از زنش افتاد. 
 با کمک درختان خودش را به خیابان رساند. آن‌قدر ذهنش درگیر بود که متوجه خیابان نشده به سمت ماشینش رفت، اما ناگهان.... 

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هیجدهم

دستی روی شانه‌اش نشست، به عقب برگشت، همان مردی که کمکش کرد، بود، لبخندی به چهره بارانی میلاد پاشید و گوشی‌اش را به سمتش گرفته و گفت:
- از جیبت افتاد.

گوشی را از مرد گرفت و زیر لب تشکری کرد، آدم خوب کم پیدا می شود و امروز میلاد شانس آورده بود که یکی از همین خوب ها به پستش خورده. خواست برود که مرد ضربه ای به شانه اش زده ادامه داد:
- حالت خوب نیست جوون، با این حالت رانندگی نکن!

آیا دیگر حالش خوب می‌شد؟ بازهم لبخند به لب‌هایش برمی‌گشت؟ لبخندی که از ته دل باشد؟  می‌توانست سوگلش را فراموش کند؟ آه که روزگار چقدر نامرد است.

لبخند بی‌حالی به چهره‌ی مرد زده، دستی روی دست او گذاشت و گفت:
- نگران نباشید!

و به سمت ماشینش رفت. این‌قدر بی‌حال بود که حتی راه رفتن هم برایش سخت بود. به ماشینش رسید، در را باز کرد که سوار شود ولی در همان لحظه صدای ناسزای بلند مردی را که راننده‌ی ماشینی بود که از کنارش می‌گذشت بلند شد.

  کمی روی پنجه پایش چرخیده به آن فرد کم ادب نگاهی انداخت، چند ثانیه بعد بی‌صدا رویش را برگرداند، تا قصدی که داشت را هملی سازد؛ اما تا پای چپش را درون ماشین گذاشت کسی از پشت یقه‌اش را گرفته و کشید، به عقب رفت، همان مرد ناسزاگو بود، چه می‌خواهد از جانش؟

 پایش را از جسم ماشین جدا کرده مقابل او ایستاد. مرد لبه‌های یقه‌اش را در دست گرفت و محکم کمرش را به‌در ماشین زد، درد زیادی در کتفش جمع شده نفسش را ثانیه‌ای قطع کرد. چشمانش را محکم روی‌هم فشرد تا در باز شدن راه نفسش سعی شود.  ثانیه‌ای گذشت که ریه های منقبض شده اش منبسط شده حجم عظیمی از هوای پر اکسیژن را به درون خود جذب کردند.


 دستانش را روی دستان مرد گذاشته و اخم غلیظی را میهمان صورتش کرد. تا این دم ناراحت بوده حال این مرد هم عصبیش کرده بود. چه شود! با عصبانیتی که چاشنی ناراحتی‌اش شده بود، با این صدایی گرفته، می‌توانست داد بزند؟ نه!

 پس با همان صدای گرفته و خش‌دار چشمانش را مقداری پایین رانده و به چشمان قهوه ای مرد زل زد.  به آهستگی گفت:
- چی می‌خوای؟
مرد بازهم کمی از ماشین فاصله اش داده تنش را بازهم به بدنه ماشین زد. حال دیگر نفس بند نیامد اما به جای آن چنان دردی دز کتفش پیچید که توان توصیف را می برد. فرد دعوا گر با عصبانیتی که چشمانش را به شدت زشت و ترسناک کرده بود، جواب داد:
- این ماشین قراضه‌ات رو چرا به این وسط گذاشتی؟ اگه دو ثانیه دورتر متوجه‌شده بودم الان ماشین نازنینم داغون شده بود.

میلاد دستان مرد را کمی فشرده و از یقه‌اش جدا کرده و جواب داد:
-اگر حواست رو بیشتر جمع کنی.
به ماشین مرد که یه دنا پلاس سفید رنگ بود نگاهی انداخته و با طعنه ادامه داد:
- ماشینه نازنینت، هیچیش نمی‌شه.

مرد بازهم عصبی شد، وقتی از آن فاصله نزدیک با میلاد صحبت می‌کرد از بوی دهانش مشخص بود که کارهایش دست خودش نیست.  دستی به تخت سینه اش زد، سری تکان داد و ادامه داد:
- برو داداش، برو که کارهات دست خودت نیست، زیادی خوردی!

 با این حرف میلاد دوز عصبانیتی که مرد برای چشمانش نسخه پیچیده بود بالاتر رفت. اما میلاد آن‌قدر بی‌حال بود که توان دعوا با این مرد پاپتی را نداشت.
چرخید تا بی‌توجه به او سوار ماشینش شود اما مرد دوباره به عقب برگردانده و مشتی ناغافل حواله دهانش کرد. یک دفعه لبش به حدی شروع به سوختن کرد که دست بر روی آن گذاشته چشمانش را روی هم فشرد.
امروز به اندازی کافی خورده بود و الان فقط دلش می‌خواست حرصش را سر کسی خالی کند و چه کسی بهتر از این یارو که خودش دعوا را شروع کرده بود؟

نفس عمیقی کشید، عصبانیتش انرژی برای دعوا محسوب می‌شد، دست از لبش برداشته، انگشت شستش را روی آن کشید و جلوی چشمانش گرفت، انگشت خون گرفته‌اش عصبانیتش را بیشتر می کرد، قدمی جلو رفته روبه روی او ایستاد.  با کف دست ضربه‌ای محکم، به قفسه‌ی سینه‌‌اش زد. مرد چون تعادل زیادی نداشت کمی تلوتلو خورده و به زمین افتاد.

 جلوتر رفت، بر روی سینه‌ی مرد چمپاته زد. دعوا شروع‌شده بود و کسی برای جدا کردن این دو فرد که یکیشان توی حال خودش نبود و دیگری داغ عشقی بر سینه داشت جلو نمی‌آمد، می‌ترسیدند؟ نه؟!

 تماشای این دعوا حال خوبی بهشان می‌داد؟ انصاف شان کجا رفته بود؟
 میلاد بود که ضربه های محکمی را با مشتش نثار صورت سفیر مرد می کرد، انقدر عصبی بود که شاید  تا کشتن آن فرد هم دست از زدنش بر نمی داشت. اما آن مرد هم دسته کمی از میلاد نداشت؛ با اینکه تعادلش دست خودش نبوده، اما قدرت زیادی داشت. هرکولی برای خودش بود.
حال نوبت آن فرد بود که ضرب شصتش را به میلاد نشان بدهد. نفس عمیقی کشیده به یکباره میلاد را به زمین زد. اینبار او بود که روی سینه نحیف پسرک عاشق ما می نشست. دعوا بازهم از سر گرفته شده بود؛ مشت های مرد روی صورت میلاد فرود می آمد  فحش‌های رکیکش به گوشش می رسید.

 صورت هر دو خونین‌ و مالین بود ولی باز هم کسی برای جدا کردنشان جلو نمی‌آمد، دعوا بازهم وارونه شد، میلاد با عصبانیت مرد را می‌زد و جواب فحش‌هایش را می‌داد.

چندی گذشت مشت میلاد بالا رفته  تا برروی دماغ غورک دار مرد بنشیند. مشتش را یک دور باز کرده و محکم تر پیچش داده به سمت مرد حواله کرد. مرد که قصد میلاد را پیش بینی می کرد سرش را به سمتی برده مشت محکم میلاد آسفالت را به بار کتک گرفت.
درد فجیعی در دستش پیچیده شد.

چندین نفر جلو آمدند و میلاد را از روی سینه‌ی مرد بلند کردند؛ کسی نیز کمک آن مرد کرد، میلاد دستش را در دست دیگرش گرفته و می‌فشرد، چشمانش تقاص دردهایش را می دادند و پلک هایش ثانیه های پی در پی یکدگیر را محکم به آغوش می گرفتند. مردی بازوی میلاد را گرفته بود و او را به سمت ماشینش می‌برد.
 چند قدمی ماشین بودند که بازهم صدای مرد شروع‌کنند دعوا به گوشش رسید. میلاد به‌شدت عصبانی شد،  مرد را کنار زده بازویش را آزاد کرد. قدمی بلند به سمت دعوا گر برداشت. قدم دومش به زمین نرسیده بازویش توسط فرد دیگری اسیر شد.
ناجی قبل، نیز خودرا به آن دو رسانده کنار میلاد قدم بر داشت. نگاه مهربانی به صورت محزون و عصبی میلاد انداخته و گفت :
- فرض کن نمی‌شنوی، می‌بینی که کارهاش دست خودش نیست.

 مرد سمت راستش نیز بازویش را در دست فشرده و گفت:
- آره پسر جان راست میگه، تو بیا برو تا دعوا تموم بشه!

 بی‌حرف به سمت ماشینش رفت، سوار شد. یکی از آن مردها در را بسته و میلاد را راهی کرد. به قول آن مرد هیچ توجهی به حرفهای آن نامرد نکرده دست به سوییچش برد. دست چپش به‌خاطر آن ضربه، شدیدا درد می‌کرد.

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

سعی می کرد زیاد با آن دستش کار نکند، ماشین را روشن کرد و راه افتاد. به هیچ‌چیز فکر نمی‌کرد و سوگل جزو هیچ‌چیز نبود.

 او بی‌اجازه به مغز و قلبش وارد شده بود و حالا رفتنی در کارش وجود نداشت. دیگر اختیاز قلب و مغزش را نداشته به اجباری دوست داشتنی به او فکر می کرد.
شیشه را پایین کشید، آرنجش را به‌در تکیه زده و دست ضرب دیده‌اش را به‌آهستگی به صورتش.

حالا که حال خوبی نداشت آهنگ‌های غمگین هم دست از سرش بر نمی‌داشتند. حال خرابش اشک می‌شد و می‌چکید، ولی تمام نمی‌شد. دستش را به سمت گوشی‌اش که روی صندلی شاگرد بود برد و برداشتش، رمزش را که تاریخ روزی بود که سوگل را برای بار اول دیده بود؛ بود، وارد کرد و وارد گالری موبایلش شد، به قسمت اسکرین شات رفته روی عکسی از سوگل که از پیج اینستایش بعد از کلی جستجو کردن پیدا کرده بود را لمس کرد، سوگل اش می‌خندید، در آن عکس به میلادش لبخند می‌زد، لبخندی که هیچ‌وقت از آن میلاد نمی‌شد. لبخندی که همیشه برای کسی جز او می ماند. می توانست به همین یک عکس قانع باشد؟ اگر باز دیگر آن دو در کنار هم می دید چه می شد؟! معلوم است که دیگر زنده نمیماند.

یک نگاهش به مسیر جلویش بود و یک نگاهش به موبایل، لب‌های صورتی رنگش را از هم فاصله داد. با لبخندی که از هزاربار گریه کردن غمگین‌تر بود به عکس سوگل زل زد و گفت:
- سوگلم؟! دلم برات تنگ شده، درسته زمان زیادی از دیدنت نگذشته ولی، ولی دلم برات تنگ شده. سوگلم قلبم داره برات بی‌تابی می‌کنه.

با اشک مهربان بودند و کسی مانند آن ها درد قلبش را ندانسته، همراهیش می کردند.
- مگه چی کم داشتم؟! مهم‌تر از این‌که عاشقت بودم؟! سوگلم قلبم درد گرفته، سوگلی قلبم وقتی فکر می‌کنم دیگه پیشم نمیایی، وقتی فکر می‌کنم دیگه مال من نمی‌شی. سوگل؛ نمی‌تونم نفس بکشم.

به خودش که آمد، داشت به‌سرعت به ماشین جلویی نزدیک می‌شد. گوشی را روی پایش انداخته و سریع پایش را روی ترمز فشرد. شانس آورده چند سانتی ماشین جلویی ایستاد.
دوباره گوشی را از روی پایش برداشته وشروع به درد و دل با عکس عشقش کرد.
- سوگلم حالم رو ببین.
انگشتش را به قلبش زده ادامه داد:
- سوگل قلبم می‌سوزه، من بدون تو نمی‌تونم زندگی کنم.

قطره اشکی از عشق سرریز کرده اش روی صورت سوگل افتاد و ادامه داد:
- به خدا می‌خواستم خوشبختت کنم، به خدا همه آرزوم رسیدن به تو بود، همه آرزوم خوشبخت کردن تو بود.

چراغ سبز شد، راه افتاد. صفحه گوشی را خاموش کرده، با اشک به روبه‌رو خیره شد و به راهش ادامه داد.
***

بعد از چند دقیقه به پاساژ رسید. از دور برگردان دور زده و جلوی پاساژ ماشین را پارک کرد. قصد زیاد ماندن را نداشت، بخاطر همین ماشینش را به پارکینگ نبرده بود.
از ماشین پیاده شد و پشت سرش در را بست و قفلش کرد، از چند پله جلوی پاساژ بالا رفته، از بین دری که با چشم مصنوعی نظاره اش میکردگذشت و وارد پاساژ شد.

 به سمت آسانسور رفت. با دستمال توی جیبش خون لبش را که هنوز بند نیامده بود پاک کرد، هر کسی که از کنارش می‌گذشت با تعجب نگاهش می‌کرد. او تا به حال حتی یک‌بار هم بدون رسیدن به خودش از خانه پایش را بیرون نگذاشته بود ولی حالا؛ با این ‌وضع!


 آسانسور رسید، وارد شده و دکمه‌ی طبقه‌ی سوم را لمس کرد. چرخیده به آینه پشت سرش نگاه کرد. گونه‌ای که کبود شده، لبی که زخمی بود، چشمانی که از شدت غصه به سرخی می زد. و گونه‌‌ی دیگر که به خاطره مشت آن مرد خراشی نسبتا بزرگ رویش افتاده بود.

 در باز شد، چشم از مرد شکسته‌شده درون آینه گرفته  از آسانسور خارج شد. به سمت مغازه‌ی خودش که چند مغازه با آسانسور فاصله داشت رفت.نگاهش را به سرامیک های کرم رنگ کف پاساژدوخته مغزش سرامیک نمیدید؛ بلکه درون هر مربع تصویر سوگل بود که به او لبخند میزد،  از جلوی مغازه آقای حبیبی که می‌گذشت با صدای ایشان ایستاد.
- میلاد گیان! (میلاد جان)

سر بلند کرده به چهره او که با ریش‌های سفید رنگش زیباتر شده بود زل زد و با لبخندی که خسته‌تر از هر خسته‌ای بود جواب داد:
- بله؟!

اما آقای حبیبی از دیدن صورت آش‌ولاش میلاد اخم کرده و نگران با دست به صورتش اشاره کرده پرسید:
- این چه سر ووضعیه؟!
میلاد با همان لبخند نگاهی به خودش انداخت و با پوزخندی گفت:
- توی راه یکی زیادی به پروپام پیچید.
آقای حبیبی بدون حرفی سری تکان داد و میلاد بعد از گفتن «با اجازه»ای به سمت مغازه‌اش راه افتاد.
دوتا خانم را دید که کنار مغازه‌اش ایستاده‌اند، یعنی این‌قدر داشتن آن لباس برایشان مهم بود؟ شاید.
کلید را از داخل جیب شلوارش برداشته و کنار در مغازه‌اش نشست تا قفل در را باز کند. چند ثانیه که گذشت چشم امین به میلاد افتاده، نگران به سمتش رفت. 
- میلاد؟! خوبی تو؟

قفل در را باز کرده و بلند شد. به سمت امین چرخید، چهره داغون شده اش امین را متعجب ساخته با ابروهای بالا پریده و ناباروری پرسید:
 - میلاد، این چه وضعیه؟!

با تلخند و بغضی که به گلویش چنگ می‌زد، سری تکان داده رو به امین گفت:
- همه‌چی خراب شد داداش.

اگر کمی بیشتر حرف می‌زد اشکش می‌ریخت و برای فرار از این اتفاق به عقب برگشت؛  در مغازه‌اش را باز کرده و وارد شد، پشت سرش امین و بعد از آن، آن دو خانم. 

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت  بیستم
امین سریعا چهارپایه خاکستری که درون مغازه میلاد قرار داشت را برایش آورد، ابروهایش را چینی داده و گفت:
- بیا میلاد، این‌جا بشین!

 روی چهارپایه نشسته، آرنج دستهایش را روی زانوانش قرارداده و سرش را بین دو دستش گرفت. امین به سمت ویترین رفت تا کار آن دو خانم را راه بیاندازد. پیراهن را از یکیشان گرفته نگاهی به مدل و سایزش انداخت و بعد نگاهی به  قفسه‌ها کرد.
  در آخر در ردیف سوم از سمت راست مدلش را پیدا کرد،  به سمتش رفت و سایز بزرگ‌تر همان لباس را برای خانم‌ها آورد و روی ویترین گذاشت، آن دو زن نگاهی به  هر دو لباس انداخته و در آخر همان که سایز بزرگ‌تری داشت را برداشتند و بعد از تشکری از امین و میلاد از مغازه خارج شدند.

امین از پشت ویترین خارج شد و به سمت میلاد رفت، جلویش ایستاد و دستان سردش را در دست گرفت. با نگرانی که از موقع تماس با میلاد به جانش افتاده بود وحالا صورت او مهر تایید بر افکارامین میزد. پرسید:
- داداشم؟ چی شده؟

میلاد که سرش را بالا آورد نگرانی امین هم‌بالا رفت و با ترس پرسید:
- چی شده که اشک رو مهمون چشمات کرده؟

میلاد دستی به صورتش کشیده و با بغض گفت:
- امین کارم خراب شد...دیگ نمی‌دونم چجوری می‌تونم نفس... بکشم.

بهت‌زده به رفیقش زل زد، نمی خواست به افکار درون سرش که هیچ یک قاصد خوش خبر نبودند بال و پر بدهد.

-  چی میگی میلاد؟

تحمل این‌که روی آن چهارپایه بدون پشتی بشیند را نداشت، از جایش بلند شده با کمک دیوار که پر از چوب لباسی بود  خودش را به ویترین رساند.
 به آن تکیه زد و روی زمین سر خورد و نشست، جوری که پشت ویترین پنهان‌شد. به امین‌که همراش تا این‌جا آمده بود نگاه کرده بعد سرفه ای گفت:
- امین قرص سردرد نداری بهم بدی؟ سرم داره می‌ترکه.

او نیز از حال بد رفیقش غصه می خورد. از او بیشتر بد نباشد کمتر نبود. دستی روی شانه میلاد گذاشت؛ بلند شده،  گفت:
- الان میرم برات میارم دادش.

امین که رفت بازهم اتفاقات چهار ساعت قبل برگشت، ذهنش پر بود، پر از خاطرات دردآور! وقتی یاد  صبح می‌افتاد بغض گلویش دردناک‌تر می‌شد، امروز صبح آن‌قدر خوشحال بود که حتی درست نمی‌توانست به  مشتری ها  برسد، آن‌قدر خوشحال که آرزو می‌کرد زمان زودتر بگذرد تا سریع‌تر سوگلش را ببیند. انقدر ذوق داشت که مشتری همیشگیش متوجه شده دلیل شادی بیش از حدش را پرسیده بود.

 چند دقیقه بعد امین برگشت، قرصی به همراه  لیوانی آب به سمتش گرفت.  دست بی جانش را بلند کرده، قرص را گرفت و خورد. لیوان آب نصفه را کنارش گذاشته چشمانش را روی هم گذاشت. امین جلویش چهارزانو زده و کیسه یخی را به سمتش گرفت و گفت:
- بگیر بزار روی گونه ات. از کافی‌شاپ طبقه اول گرفتم.
چشم باز کرده، بی‌حرف پلاستیک پر از یخ را از او گرفت، از یخی کیسه اخمی نامعلومی به چهره اش آمد. 
کیسه را به سمت صورتش برد. روی گونه اش که گذاشت صورتش از درد و سردی نایلون مچاله شد. نگاه امین به دست چپش افتاد. دست جلو برده آن را در دست گرفت.  اخم نقاش چند خط افقی در پیشانیش کشید.
- دستت چرا انقد داغونه؟

لب هایش به پوزخند صدا داری کج شده، جواب امین را داد.
- داغونی این پایه قلبم هیچه.
- این‌جوری نگو. تعریف کن ببینم چی شده.

اشکی از گوشه چشمش خارج شد و در خیسی کیسه یخ محو شد.
- ظهر رفتم جواب خواستگاری رو بگیرم.

کمی مکث کرد، کیسه را پایین آورده سرش را نیز به پاهایش دوخت و با صدایی گرفته ادامه داد:
-  نیم‌ساعت منتظر موندم که اومد بیرون.
به چهره‌ی منتظر امین زل زد. بغش شکسته شانه هایش را می لرزاند.  بریده‌_بریده به‌خاطر بغض شکسته‌شده اش گفت:
- ولی… تنها نبود… بایه مرد دیگه بود امین… یه مرده دیگه.

با شنیدن حرف های پر غصه میلاد اخمش شدید تر شده دستانش را مشت کرد. گفت:
 - نفهمیدی کی بود؟
ریه اش خساست می کرد و اکسیژنی به سلول هایش نمی رساند.
- حتما عشقش... امین دست همدیگر رو  گرفته بودن.
پلاستیک یخ را کنار لیوان گذاشته، صورتش را بین دستانش پنهان کرد. آهسته‌آهسته با بغض تکرار کرد:
- دست همدیگر رو  گرفته بودن، دست همدیگر رو گرفته بودن.

امین با تأسف سری تکان داد. بلند شده به سمت جعبه کمک‌های اولیه که توی مغازه میلاد بود رفت و چند ثانیه بعد پیش میلاد برگشت.  دست چپش را در دست گرفت و مشوش گفت:
- این‌جوری نکن با خودت داداشم،  به خدا من تحمل دیدن این حالت رو ندارم.

روی دست زخم شده میلاد کمی بتادین ریخت، باید دستش می‌سوخت نه؟ چرا احساسش نکرد؟ شاید به‌خاطر درد زیاد  قلبش بود. هان؟
بعد از این‌که  ضد عفونی اش کرد گاز استریل را روی استخوان بند انگشتانش گذاشته با باند  پیچیدش.

 میلاد هم بی‌صدا فقط به دستش زل زده بود.  قلبش زخمش از این بدتر بود،  چجوری آن را مداوا کند؟ اصلاً، مداوایی در کار هست.
 دستمال‌کاغذی برداشت و کمی از آب توی لیوان را روی دستمال ریخته و روی لب میلاد گذاشت. پوست لب نازک بوده دردش نیز بیشتر. آخ آهسته ای گفته صورتش جمع شد.

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم

اخمش به بغض تبدیل شده و از بین ابروهایش به گلویش چنگ زد.
- امین؟!
-  جانم؟
دستی به گلوی دردناکش کشیده ادامه داد:

- دیگه چه‌جوری زندگی کنم؟ من کل زندگیم رو با سوگل تصور کردم، دیگه آینده‌  بدون سوگل رو چطور تصور کنم؟

امین از ناراحتی برادرش چشمانش آب گرفته. گفت:
- قربونت برم داداشم، نکن با خودت این کار رو، می‌ترسم یک بلایی سرت بیاد.
پوزخندی زده، فک دردناکش که بخاطر بغض تبدیل به گریه نشده، به این وضع افتاده بود، کشید.
- هه، دیگه بلا از این بدتر؟ امین حتی تصورش هم اشک به چشمام میاورد که سوگل رو با یکی دیگه ببینم. امین، تو خودت عاشقه المیرایی، عاشقش بودی از همون اول، تصور این لحظه برات سخت نبود؟!
جلو خزیده دست میلاد را گرفته و پر تمنا گفت:
- چرا داداش، چرا، سخته، این کارو با خودت نکن، رابطه‌ی شما که هنوز تشکیل نشده بود، باید فراموشش کنی.

 از شنیدن این حرف از سمت امین عصبی شده، نگاه از زمین گرفته، دست اخم را بوسیده بین ابروهایش نشاندش. با صدای دورگه ای گفت:
- امین چی میگی؟! هان؟ چطور میگی  رابطه‌ای نبوده؟ از تو توقع همچین حرفی رو نداشتم.

چند لحظه گذشت؛ بی حرف، در سکوت محض. با غم دستانش را روی صورتش گذاشته و لب زد:
- من توی این سه ماهی که شناختمش باهاش زندگی کردم، من توی خیالم باهاش زندگی کردم امین.
امین سر تکان داده، دستش را دوباره درون دستان خود گرفت و گفت:
- اما داداشم؟! تو که خودت گفته بودی اگه جوابش منفی بود بهت بگه، پس باید برای هرچیزی آماده می‌بودی.

درسته میلاد خودش گفته بود که اگر جوابب سوگل منفی هم هست بیاید و به او  بگوید، ولی حالا که اتفاق افتاده بود؛ می‌دید تحملش را ندارد. آری تحمل نداشت، او فقط و فقط شروع رابطه اش را سوگل را متصور بود. جدایی هیچ وقت اجازه عبور از دروازه های فکرش را نداشت.
  سرش را تکان داده دستی روی پیشانیش که از بغض دردناک بود کشیده گفت:
- آره، آره گفته بودم ولی حالا می‌بینم که تحملش رو ندارم.

 صدایش را کمی پایین برده، سر به زیر انداخته، به طرفین تکانش داده، ادامه داد:
- تحمل ندارم امین.

امین بی حرف چشم از میلاد گرفته به دست باند پیچی شده اش زل زد، چه می‌گفت به این مرد شکسته شده؟! هر حرفی میزد، غصه میلاد از آن بیشتر بود.

 قصد کرد بلند شود و برود تا چیزی برای رفیقش بگیرد. شاید با خوردن آن کمی حالش بهتر شود.
 به سمت در رفت و از آن خارج شده. اما تا خواست از مغازه میلاد فاصله بگیرد، متوجه دختری شد که دیروز این‌جا او را دیده بود. به سمتش رفته روبه روی دختر ایستاد و با اخم پرسید:
- شما؟! دیروز، شما همونی نیستین که دیروز درباره میلاد…

سونیا با دیدن او که دیروز زیادی از میلاد خوب گفته بود اخمش را که بخاطر جست و جویش بود باز کرده، وسط حرفش پرید و گفت:
- بله خودم هستم، شما می‌دونید مغازه‌ی آقا میلاد کدومه؟
امین اخمش غلیظ‌ تر شده، دستانش را روی سینه در هم قفل کرده و پرسید:
- برای چی آدرس مغازه‌اش رو می‌خواین؟
با ناراحتی چشمانش را به پایین سوق داده، جواب داد:
- من، باید باهاش صحبت کنم، سوگل…
با شنیدن اسم سوگل دستانش را از هم بازکرده، اخمش را محکم تر کرد و گفت:
- شما چه‌کاره‌ سوگل خانم هستین؟

- من دختر عموشم.

با ناراحتی که چاشنی اخمش شده بود دستانش را کنار بدنش رها کرده گفت:
- خانم می‌دونید دخترعموی شما چه بلایی سر برادر من آورده؟

سونیا غمگین، همان‌طور که با انگشت‌های کشیده و لاک زده‌اش بازی می‌کرد گفت:
- آقای؟!
- مختاری هستم.

با  شنیدن فامیل امین سرش را بالا گرفته و با تعجب نگاهش کرد. چجوری برادرن و...
 بعد از چند ثانیه پرسید:
- اما، برادر؟!

امین مابین حرفش پریده، دستی به موهای بورش کشیده و جواب داد:
- از برادر برام عزیزتره. خانم دخترعموی شما...

تا خواست حرفش را ادامه دهد، کسی وارد مغازه‌اش شد. به سمت مغازه‌اش چرخیده و بعد از چند ثانیه دوباره به سمت سونیا برگشت. اخم باز شده اش را دوباره قفل کرد و ادامه داد:
- چند لحظه صبر کنید؛ الان برمی‌گردم!

امین‌که به مغازه‌اش رفت. سونیا دستش به نیت برداشتن گوشی به سمت کیفش رفت، درش را باز کرده  گوشی را برداشت. 
رمزش را وارد کرده،  به قسمت مخاطبین رفت و  دنبال اسم «خواهری» گشت، پیدایش کرده روی علامت تلفن کنار اسم را لمس کرده گوشی را کنار گوشش گرفت.
 صدای زیبای خانمی که جمله《مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد》را می گفت، نگرانش کرد.
 گوشی را از گوشش فاصله داده نگاهی به صفحه‌اش که عکس سوگل رویش نمایان بود کرد.  چند ثانیه بعد  گوشی را قطع کرده؛ امین به کنارش برگشت.

 

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم

لب از لب باز کرده چیزی بگوید،  امین قصدش را فهمیده بازهم حرفش را تکرار کرد:
- خانم یک نگاه به میلاد بندازین، ببینین چه به روزش اومده!

سونیا کمی جلوتر رفته به درون مغازه نگاه کرد. ولی هیچ خبری از میلاد نبود. کمی سرچرخانده بادقت بیشتری درون مغازه را کاوید. آری در آخر سر او را پشت ویترین دید. سونیا سر تکان داده و با خود گفت: 
(یعنی انقدر حالش بده؟)
هه!نمی دانست چی کشیده که همچین سوالی می پرسید! اگر چهره اش را میدید  چه می گفت؟!  چشم از میلاد گرفته، صورت امین را از نظر گذراند. با یاد آوری حال دختر عمویش محزون شد و گفت:
- درسته  ولی سوگل  تقصیری نداشت، مجبور شد با  بنیامین بره.

اما امین پاسخی نداده با همان اخم پی در پی که درون صورتش بازیگوشی می کرد، به او می نگریست و منتظر ادامه حرف او بود.
  صدای ملایم آهنگ زنگ موبایل سونیا بلند شد. با فکر اینکه سوگل پشت خط باشد، سریعا گوشی را از کیف خارج کرده، نگاهش را به صفحه‌ای که اسم«خواهری» و عکس سوگل روی آن خودنمایی می‌کرد ریخت. 
قسمت سبز را لمس کرده و گوشی را کنار گوشش گذاشت. امین دستش را جلوی صورت سونیا تکانی داده وقتی توجهش را به خود جلب کرد، با ابرو به او گفت که به مغازه او بروند.

هر دو شانه به شانه به سمت مغازه امین راه افتادند.  صدای گریه‌ی سوگل نگرانش کرد، دست روی دهانش گذاسته با اضطراب پرسید:
- سوگل؟! داری گریه می‌کنی؟! برای چی؟
-…

 وارد مغازه شدند، امین خود را با کفش ها سرگرم کرده به حرفهای سونیا گوش می داد. سونیا که می شنید سوگل چطور گریه می کند، ترسید. فکرش هزار راه نرفته را رفت. امین که نگرانی بیش از حد اورا می دید کنجکاو شده، با دقت بیشتری آن مکالمه را دنبال کرد. 
- بنیامین چی؟
 نام بنیامین را که از دهان سونیا شنید، عصبی شد، چطور مجبور شده برود که حالا دارد برای بنیامینش اشک می‌ریزد؟ پوزخندی زده نگاه متنفرش را به سونیا دوخت و با خود گفت.
(دروغگو تر از این دو، تا بحال کسی رو ندیدم.)
- …
  با جواب سوگل، سونیا ترسش هزار برابر شده، با دست به‌صورت خودش زده، لب گزید و پرسید:
- یا خدا، نکنه نبردتت خونتون، ‌هان؟
 گوشی از این دست به آن دستش سپرده، دست‌پاچه ادامه داد: 
- بگو کجایی؟ یانه لوکیشن بفرست. سوگل به پلیس یا اور...

حتما سوگل وسط حرفش پریده بود که نیمه کاره رهایش کرد.

 امین خشمگین تا این سوال سونیا را شنید، ناگهان عصبانیتش پر کشیده جایش را به نگرانی داد، اشک‌های سونیا ترسی را به دل امین روانه کرد. اگر طوریش شده باشد چه؟ میلاد شاید بتواند نبود سوگل در بر خودش را تحمل کند اما اگر اتفاقی برایش بیوفتد...
 با نگرانی به سونیا اشاره‌ای کرده و بپرسد:
- چی شده؟

 اما سونیا انقدر نگران و ترسیده بود که بدون جواب دادن به امین به صحبت های سوگل گوش داده و جواب داد:

- فدات بشم! خودت که بنیامین رو می‌شناسی. من هر کاری هم که می‌کردم اون کار خودش رو انجام می‌داد.

چند لحظه ای گذشته بود که تعجب جای نگرانی را در میمیک صورت سونیا گرفته، پرسید :
- چی گفتی؟! ازت خواستگاری کرده؟! تو چی جواب دادی؟

آری امین بود که با شنیدن این جمله سونیا به پشتی صندلی‌اش تکیه زد، دستانش را در سینه قفل کرد و پوزخندی را روی لبانش کاشت.
(اصلا این دو دختر عمو به دلسوزی نیاز ندارند. چون  هیچکدام نگران حال میلاد نبوده بلکه نگران خودشونن.)
 چند دقیقه بعد سونیا  گوشی را قطع کرد. درون دستش گرفته و دستش را کنار بدنش انداخت. امین با همان پوزخند و حالت نشستن، سرش را به سمتی خم کرده پرسید:
- حال بد سوگل هم این بود؟!
سونیا گوشی را با حال مغمومی درون جیب شلوارش گذاشته، جواب امین را داد:
- آره حالش بده، اون هم میلاد رو دوست‌داره،  خودش بهم گفت. الان هم نمی‌دونین چه‌جوری اشک می‌ریخت، مطمئنم حال اون هم دست‌کمی از آقا میلاد نداره.

اشکی لجوج که از حرف های امین دق کرده خود را از حصار چشمان سبزش بیرون انداخته،  تا به او ثابت کند که حرف های سونیا هیچ یک دروغ نیست. سونیا دست بالا برده و روی رد اشکش کشید. بدون این‌که به امین فرصت حرف دیگری را بدهد ادامه داد:
- آقای مختاری ما باید به این دو نفر کمک کنیم. شما من رو توی این کار همراهی می‌کنید؟

امین کمی فکر کرد، چه می‌کرد؟ اگر بازهم میلاد می‌شکست چه می‌شد؟ کمک می‌کرد؟ یعنی حرف‌های سونیا راست بود؟ اگر بار دیگر دروغی را به ریششان ببندند چه؟
 اما امین برای میلاد هر کاری می‌کرد، میلادی که از برادر برایش عزیزتر بود، برای خوب شدن حال برادرش به هر ریسمانی چنگ می‌زد.

 نگاهش را از سرامیک‌های سفیدرنگ کف مغازه‌اش گرفت و به‌صورت تپل و سفید سونیا زل زد،   لب‌های  را از هم فاصله داده و گفت:
- باشه. من برای خوب شدن حال برادرم هر کاری می‌کنم. باید چه کار کنیم؟ 
سونیا کمی خوشحال شد، نفس عمیقی کشیده خواست توضیح بدهد که امین دستش را روبه روی صورت او گرفته، چشمانش را بست و گفت:
- فقط قبلش برام توضیح بدید که چرا سوگل مجبور بوده با بنیامین بره.
سونیا کمی مکث کرد، اگر می گفت سوگل ناراحت میشد؟ اما چه اشکالی داشت، با تعریف کردن کمی از قضیه رابطه ای نیم بند درست شده و محکم می شد.
- بنیامین به سوگل  علاقه‌منده، اما...
اخم امین را که دید حرفش را تاکید کرده ادامه داد:
- اما، سوگل هیچ علاقه‌ای به اون نداره. هیچ علاقه ای! امروز که بنیامین به خونشون رفته؛ ازش خواستگاری کرده و سوگل  هم جواب منفی داده.

امین با شنیدن چوای منفیه سوگل کمی خیالش راحت شده، فکر های مزاحم را از مغرش دور کرد. سری تکان داده، سونیا ادامه داد:
-  سوگل هرچقدر هم حالش بد باشه، مطمئنم روی این‌که بیاد پیش آقا میلاد رو  نداره، خب؟

- خب؟
- من الان میرم خونه عموم، سوگل رو برمی‌دارم و به بهونه ای می‌برم کافی‌شاپ (…)،  شما هم وقتی ما حرکت کردیم تک می‌زنم راه بیفتین.

امین پوزخندی زد و پرسید:
-  احیاناً دخترعموی شما به‌خاطر غرورش نیست که این جا نمیاد؟

سونیا اخم کرد دیگر امین هم زیاده از حد توهین می کرد. با صدایی که کمی بالاتر از حد معمول رفته بود گفت:
- من دخترعموم رو بهتر از شما می شناسم آقای مختاری.

این حرف مهر خاموشی بر لبان امین زده،  دیگر چیزی از حقه های سوگل نگفت. فقط از جایش بلند شده، قدمی به سوی سونیا برداشت و گفت:
- باشه قبول، فقط به خدا اگر برادرم حالش از اینی که هست بدتر بشه بدجور جواب‌تون رو  میدم.

سونیا دستی به صورتش کشید، ابروهای کوتاه و نازکش را صاف کرده و جواب داد:
- چیزی نمیشه نگران نباشید. دخترعموی خودم حالش بدتره!

امین راه در خروجی مغازه را در پیش گرفته، با طعنه پرسید:
- مطمئنی؟ 

 

@ masoo

ویرایش شده توسط MMMahdis
☆ویراستاری | زری بانو☆

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...