رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان زخم کاری|گروه پیله خاکستر


ملیکا ملازاده
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بسم الله الرحمن الرحیم

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

داستان  زخم کاری

نویسندگان: khakestarrr  ،  ملیکاملازاده

ژانر: عاشقانه، جنایی

 

خلاصه:

مائده: لاقل میگفتی یه کفش بهتر میپوشیدم

میثم: ببین  هر اتفاقی بین منو تو بیوفته محال  امشبو یادمون بره خب

- چرا اینجوری نگاهم میکنی سردمه ها داره وقتت تموم میشه

و همون لحظه  نوری سوار بر دریا به چشم خورد.

میثم: شروع شد خدارو شکر ضایع نشدیم

- اون چیه؟! 

- ماهِ!

مائده متعجب به چیزی که تصور می کرد لنج یا کشتی باشه خیره شد.

مائده: ماه؟! 

- آره، داره طلوع میکنه

-مگه ماهم طلوع میکنه؟! 

حالا دیگه   قرص قمر سرجای خودش نشسته بود.

میثم: سوپرایز شدی؟

- خیلی!

- پس امشب رو تا آخر عمرمون یادمون نمیره.

و اون لحظه ماه نگاهش رو از اون دو عاشق می گیره و به  بیست سال پیش برمی گرده.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه

میدانی شلیک کشنده چیست 

 

اینکه تو مرا دوست نداشتی 

 

و آخرش رفتی 

 

تنها ماندم 

 

از اسلحه ات که 

 

قلبت و زبان نیش دارت بود 

 

به سمتم شلیک کردی.. 

 

تا من به خودم بنجنبم 

 

شلیکت مستقیم وسط 

 

قلبم خورد 

 

بی رحم بودی 

 

حالا من میروم تو بمان با بغضت

 

 

 

گشتم دنبال فالگیری تا دهد اندکی دلداری‌ام🖇🥂

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

1_7kpu.gif

                                                             👇

                        ☽︎𝒎𝒐𝒉𝒓-𝒄𝒂𝒕☾︎ |  بازی از جنس خون🖤🥀

             ♲︎︎︎𝒅𝒂𝒉 𝒎𝒐𝒌𝒂𝒇𝒂𝒕 𝒅𝒂𝒉 𝒋𝒂𝒔𝒂𝒅♲︎︎︎|مکافاتی مرگبار!

                                  ☽︎.𝑮𝒚𝒂𝒏𝒂𝒎.☾︎|  گیان من ! 🤍

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

   ساز زدن و آواز خوندن با ط پناه خستگی من بود....

                                            ~𝑯𝒂𝒍𝒆-𝒃𝒂𝒅~ |  اوضاع داغون🥂

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام خالق محشر عشق 

 

پارت اول

 

داخل وان پر از یخ با اعصابی داغون دراز کشیده بود. تازه چند دقیقه گذشته بود که جواب دلنگرونیش رو همسرش با سیلی های پشت سرهمی داده بود. تا جایی که مجبور شد با وجود اینکه تازه از حموم اومده دوباره برگرده تا طب سنتی همیشگی رو برای آرامش اعصابش انجام بده اما سمیرا که موقعیت خوبی رو در مقابل خودش می دید نخواست در حموم ویلا تنهاش بذاره، پس کنار وان نشست و با اخم به چهره به مالک زل زد که غرورش جریحه دار شده بود.

 

به قول سمیرا غرور مرد ستودنی بود. مالک با خودش فکر می کرد الان که سمیرا کنار وان نشسته و با ابروهای درهم شده بهش زل زده و با رفتارش ثابت می کنه با کوچیک ترین مخالفتی دوباره باید درد سیلی های سمیرا رو روی گونه کشیده و سفیدش تحمل می کرد. گاهی حرصش می گرفت چرا وقتی هیکلش صدبرابر سمیراست باید خشونت هاش رو تحمل کنه اما زات مالک هنوز توسری خور و ترسو بود. 

 

- مالک با توام! 

 

- جانم سمیرا!

 

- بسته دیگه یک کاری بکن. چقدر دیگه باید برای حاج عمو خم و راست بشی و خدمتکاری بکنی! حق ما بیشتر از این حرف هاست. حق میثم و حق هانیه این نیست! 

 

سمیرا رگ خواب شوهرش رو خوب می دونست. درک کرده بود که مالک از خدایش حرف های سمیرا رو قبول کنه اما ترس در وجودش مانع شده بود. 

 

- باشه سیمرا جان من یه کاری میکنم! 

 

- اگه نکنی من میدونم و تو فهمیدی؟! 

 

- باشه، باشه. 

 

سمیرا با همون حالت طلبکار همیشگی از حموم خارج می شه. خودش می دونه چیزی به ذهن مالک نمی رسه یا اگه برسه از ترس نادیدش می گیره و در آخر وقتی با دست خالی رو به روش قرار بگیره با هر تصمیم سمیرا حرکت می کنه. چند دقیقه بعد مالک هم از حموم بیرون میاد. خبری از میثم هجده ساله و هانیه هفت ساله نیست؛ اما حلیمه خدمت کار ویلا طبقه بالاست.

 

- آقا غذا حاضره. 

 

با صدای آهسته ای گفت:

 

- بچین، من میام.

 

- چشم آقا!

 

با حوله آبی به سمت تراس میره سیگار مارکدارش رو آتش میزن و به حرف های زنش فکر میکنه. حواسش به سمت برگشت منصوره دختر حاج عمو میره و کم کم به سمت بیست سال پیش میره.

 

***فلش بک به گذشته***

 

حاج عمو بالای سفره نشسته بود و سمت راستش حاج خانم. سمت چپش عروسش مهناز و ناصر همسرش کنارش نشسته بود. رو به روی ناصر منصوره دختر هجده ساله حاج عمو نشسته بود. خدمت کارها غذا رو چیندن. ناصر می خواست دست به غذا ببره که منصوره گفت:

 

- مالک نمیاد؟

 

حاج عمو که خبری از راز دل منصوره و مالک نداشت گفت:

 

- رفته بود ماست بخره، الان میاد.

 

همون موقع در باز شد و مالک با سطل ماست داخل اومد. مالک پسر یکی از دوست ها و اقوام دور حاج عمو بود که فقط دو سال از منصوره بزرگ تر بود. ناصر و مالک هم سن و سال بودن و به پیشنهاد ناصر حاج عمو که سری تو سرا داشته مالک رو به همراه خودش به تهران آورده بود و همزمان با ناصر تحصیل کرده بود و وقتی برای دانشگاه می خواستن ناصر رو به لندن بفرستن مالک هم به همراه ناصر به لندن فرستاده شد. مالک جلو اومد و نگاهی به میز کرد.

 

- شرمنده دیر شد.

 

خودش از ماست توی پیاله ها کشید. برای منصوره یک پیاله بیشتر کشید که این از دید منصوره دور نموند و با چشم های براق نگاهش کرد. مالک هم نگاه سرسری بهش انداخت و سریع به سمت بقیه پیاله ها رفت. بعد سطل ماست رو به یکی از خدمه به اسم سودابه داد و خودش کنار ناصر نشست. تا آخر غذا حرفی گفته نشد. بعد از غذا منصوره گفت:

 

- با دوست هام قرار سینما دارم، میرم حاضر بشم.

 

حاج عمو نگاهش کرد.

 

- الان؟

 

- نیم ساعت دیگه.

 

- باشه. مالک برسونش.

 

مالک چشمی گفت. منصوره که دنبال همین بود با هیجان پله ها رو بالا رفت و وارد اتاق بزرگش شد. بجای کمد به سمت پنجره رفت و به لندن نگاه کرد. بهترین اتفاق زندگیش اومدن به لندن بود؛ اما نه برای بودن در این شهر زیبا، بلکه برای دیدن دوباره مالک. وقتی بعد از دو سال مالک رو دید، متوجه شد از اون پسر ریقو تبدیل به یک جوون جلتمن شده که پسرهای چشم آبی و مو بور لندن مقابلش به مثال پشه در کنار پروانه بودن. 

 

به سمت کمد رفت و بلوز آبی تیره ای رو برداشت و با پیراهن خونه ش عوض کرد. شلوار نقره ای پوشید و جورابش رو پا کرد. موهای فرش رو شونه کرد و گل سر بنفشی زد. کیفش رو برداشت و بدو بدو پایین رفت. مالک دم در منتظرش بود و کسی دیگه داخل سالن نبود. به سمتش رفت و چند دقیقه با نیشخند بهم زل زدن.   

 

- چرا چیزی نمی گی؟

 

مالک خندید.

 

- با دیدنت خوشم!

 

این حرف ها از مالک که کمتر با حرف نشون می داد عجیب بود. منصوره با محبت بهش زل زد.

 

- خیلی دوستت دارم.

 

 

گشتم دنبال فالگیری تا دهد اندکی دلداری‌ام🖇🥂

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

1_7kpu.gif

                                                             👇

                        ☽︎𝒎𝒐𝒉𝒓-𝒄𝒂𝒕☾︎ |  بازی از جنس خون🖤🥀

             ♲︎︎︎𝒅𝒂𝒉 𝒎𝒐𝒌𝒂𝒇𝒂𝒕 𝒅𝒂𝒉 𝒋𝒂𝒔𝒂𝒅♲︎︎︎|مکافاتی مرگبار!

                                  ☽︎.𝑮𝒚𝒂𝒏𝒂𝒎.☾︎|  گیان من ! 🤍

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

   ساز زدن و آواز خوندن با ط پناه خستگی من بود....

                                            ~𝑯𝒂𝒍𝒆-𝒃𝒂𝒅~ |  اوضاع داغون🥂

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو

مالک    خندید و در رو باز کرد.

- برو تا سودابه ندیده!

منصوره بیرون پرید و شروع به دویدن به سمت ماشین کرد. مالک نگاهی به دور و بر کرد و وقتی باغبون ها رو دید با سنگینی به سمت ماشین رفت و سوار شد. هر دو بهم نگاه کردن و خندیدن. ماشین رو به حرکت در آورد. خونه لندنشون با خونه تهران تفاوت زیادی داشت. باغ تهران پر از دار و درخت بود و استخری در زیر زمین داشت، دیوارهای بلند و پنجره های پرده دار از خاصیت های عمارت ایرانی بود. اما باغ لندن پر از چمن و با چهار درخت کاج بود. 

حصارهای کوچیک سفید دور باغ رو گرفته بود و پنجره های بزرگ دودی عمارت رو احاطه کرده بود. برای منصوره اون حصارهای کوتاه حکم مرز زمینی رو داشت. مجبور بود تا زمانی که سوار ماشین هست صندلی عقب بشینِ و از پنجره به بیرون زل زده باشه. از حصار که می گذشت مالک ماشین رو نگه می داشت و منصوره صندلی جلو می شست. اونجا انگار تمام لندن برای خدمت رسانی به خوشبختیشون آماده می شد.

انگار همه دختر و پسرهایی که کنار رود قدم می زدن. برای تنها نبودن اون ها بود و هرکی می خندید از شادی این دوتا بود. درخت ها به احترامشون صاف می ایستادن و رود به استقبالشون از زیر پل رد می شد. معلوم مالک پول زیادی در جیب نداشت پس دور زدن یا روی نیمکتی نشستن از لحظات تکراری هر روزشون بود. اگه مالک پولی بدست می آورد هدیه کوچیکی برای عزیزش می گرفت یا برای شام به جایی ارزون می بردش.

در صورتی منصوره هوس تفاوت دوران می کرد مالک رو به رستوران دعوت می کرد. اون روز هم باهم به رستوران رفتن و بعد از خوردن پاستا تصمیم به قایق سواری گرفتن، اما گوشی مالک زنگ زد. کوچیک کوچیک و مشکی رنگش رو در آورد. اون موقع ها حتی در لندن تازه گوشی رواج پیدا کرده بود و مالک هم بر مبنای کارش مجبور به داشتن یکی از اون ها بود. به منصوره اشاره کرد ساکت باش و جواب داد:

- بله چی‌شده؟

 - باشه باش!

اخم‌هایش درهم فرورفت، انگار این بدترین خبری بود که می‌توانست به او داده شود، باناراحتی به چهره‌ی منصوره نگاه کرد،  آهی عمیق از ته دل کشیدو دستش را روی قلبش قرار داد. منصوره  با نگرانی به مالک چشم دوخت ولی اوتنها باغم نگاهش می‌کرد، چه‌طور می‌توانست خبر بازگشت به ایران وجدایی را به منصوره بدهد؟!  اما خب دستور حاج عمو بود دیگر! چه کس می‌توانست از دستوراتش نافرمانی کند؟

فقط به گفتن یک جمله اکتفا کرد:

- باید برگردیم!

منصوره با لبخند ملیحی که برلب داشت سری تکون داد وهردو سوار ماشین شدن، حرفی بین آنها زده نشدو فقط دربین راه با حسرت به تمام روزهایی که در لندن با منصوره سپری کرده بود فکرمی‌کرد، به اینکه آیا می‌تواند دوباره چنین لحظاتی را تجربه کند؟ 

دم خونه که رسیدن. با ریموت در رو باز کرد اما برعکس بقیه وقت ها که سریع داخل می رفت این دفعه کمی مکث کرد. منصوره که تفاوت رو متوجه شد با تعجب به سمتش برگشت.

- چیزی شده؟

نمی دونست چه جوابی باید بده.

-  ببین... یک چیزی هست، یعنی خان عمو گفته که می خواستم زودتر بهت بگم ولی...

- هی! نکنه رابطه مون رو فهمیده؟!

- نه، نه... مسئله چیز دیگه ای هست.

منصوره کامل به سمتش برگشت.

- بگو دیگه جون به لبم کردی!

-  اول قول بده ولوله نمی کنی؛ آخه اینطوری فکر می کنند من کاری کردم.

- باشه، قول.  حالا بگو.

- قرار تا یک ماه دیگه من  و ناصر به ایران برگردیم. 

منصوره سرجاش خشکش زد. چند ثانیه  طول کشید به خودش بیاد.

-  برای چه مدت؟

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

..

ویرایش شده توسط یگانه جان
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار

یکم مکث کرد بعد گفت:

- شاید برای همیشه!

منصوره وا رفت.

- چی داری می گی؟

مالک نگاهش رو گرفت.  منصوره به گریه افتاد. 

- امکان نداره! نمیشه، نمی تونم!

- حاج عمو دستور داده.

- من میمیریم!

نگاهش کرد و اعتراض آمیز گفت:

- خدا نکنه!

بعد با دستش اشکش رو پاک کرد.  

- نبینند.

منصوره دستمالی از کیفش برداشت و صورتش رو تمیز کرد. 

- بریم.

مالک ماشین رو به حرکت در آورد و وارد شدن. منصوره سریع به اتاقش رفت تا کسی صورت سرخ از اشکش رو نبینه.  مالک با فاصله داخل رفت و می خواست به اتاق خودش که زیر راه پله بود بره که صدای حاج عمو اومد:

-  مالک!

با استرس اینکه حال منصوره لو نرفته باشه به سمتش برگشت و دوتا دستش رو درهم کرد.

- بله آقا!

حاج عمو در حالی که با اخم جلو می رفت گفت:

- علیک سلام!

- ببخشید، سلام!

-میخوام با تو صحبت کنم! 

-بله بفرمایید من سر تا پا گوشم.. 

-بیا بریم اتاق کارم! 

مالک و حاج عمو هر دو باهم وارد اتاق شدند ساعاتی گذشت و هنوز در نیامده بودن در دلِ منصوره آشوبی به پا بود! انگار میدانست عشق تازه جوان زده اش قرار است تمام شود... 

در با صدای تیکی باز میشود و مالک با چشمان قرمزی بیرون میایید و بدون نگاه کردن به منصوره به سمت اتاق خودش میرود. 

منصوره اما آرام به اتاق پدرش میرود تا در باره وضعیت پیش آمده سوالی کند از پدرش! 

آرام در میزند! 

-بیا تو. 

-سلام بابا. 

-سلام دخترم کاری داشتی؟! 

-بابا چی شده چرا مالک ناراحت بود ناصر هم گرفته؟! 

-دخترم آماده باش! عروسی سمیرا و مالک هستش یک هفته دیگه به تهران میریم! 

شکست تکه های قلب بیچاره منصوره شکست! مگر مالک نمیگفت که تا آخر عمر عاشق میماند و پولی دستش آمد او با منصوره ازدواج خواهند کرد؟! در حالی که فرو ریخته بود بدونِ صدا اتاق کار پدرش را ترک کرد و به سمت اتاق خودش قدم برداشت با هر قدمی که بر میداشت.. احساس میکرد یک درجه به مرز سکته زدن نزدیک می‌شود... آرام داخل اتاقش شد و در را بست! 

{نمیدانم 

 

چرا قانونی به 

 

اسم عشق در یک نگاه 

 

وجود دارد

 

یهویی عاشق میشوی

 

یهویی دلبسته

 

یهویی ترکت میکنن

 

دلشکستن تاوان داره

 

ولی باز با این همه

 

حال 

 

هنوز هم  دوست دارم} 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنج

به اتاق بزرگش خیره شد که حالا براش حکم قفس رو داشت. با خودش فکر کرد. (اگه مالک نباشه همه جای دنیا برام قفس می شه.) پس با وجود ترسی که از حاج عمو داشت در رو باز کرد و بیرون دوید. از پله ها به سرعت پایین رفت و متوجه ناصر نشد. تق سریعی به در زد و وارد شد. حاج عمو با تعجب به سمتش برگشت.

- چیزی شده دخترم؟

منصور   چند لحظه ای سکوت کرد بعد گفت:

- نمی شه!

صداش انقدر آروم بود که فکر کرد  پدرش متوجه حرفش نشده اما حاج عمو شنید و پرسید:

- چی نمی شه؟

حرفی بود که زده شده و راه بازگشتی  نداشت پس ادامه داد:

-  آخه... من و مالک... یعنی ما...

پدر که حدث هایی زده بود کلافه به سمتش اومد.

- تو و مالک چی؟!

منصوره به چشم های سرخ حاج عمو نگاه کرد. چطور می شد به این مرد بگه عاشق سینه سوخته راننده شون شده! اگه نمی گفت چی می شد؟  برای همیشه  مالک رو از دست می داد؟

- من و مالک... بهم علاقمندیم.

و نیمی از صورتش سوخت.

**دانای رمان، سمیرا، دو ماه پیش**

مالک در عجب بود از این  همه زنگ زدن و پیگیری های حاج عمو. شنیده بود دختری قرار به عنوان  حسابدار برای شرکت کار کنه و حالا هم داشت به لندن می اومد اما اینکه چرا  رئیس شرکت انقدر نگران  دیر کردن هواپیما خدا می دونه!  در حال توضیح به حاج عمو بود که دختر رو از دور دید. خداحافظی کرد و دختر نزدیک اومد.

- سمیرا خانم؟

سر تکون داد. سمیرا دختری با صورت کشیده، چشم های وحشی و موهای فر مشکی بود که  تاپ دکلته ماشی رنگی به همراه  شلوار کوتاه تا بالای مچ به رنگ پسته ای پوشیده بود. مالک با خودش فکر کرد.

- عقده ای ها از داخل هواپیما مشخص می شند.

- راننده ریز آبادی؟

- بله، خودم هستم.

و چمدون های دختر رو برداشت و صندوق عقب گذاشت.  سمیرا دوباره پرسید:

- کجا میریم؟

- قرار شد به هتلی ببرمتون.

- باشه، ممنون!

در رو براش باز کرد و سمیرا عقب نشست. مالک هم سوار شد و ماشین رو به حرکت در آورد. سمیرا شیشه رو پایین داد و دستش رو  از شیشه بیرون برد.

- چه هوایی داره لندن!

مالک حرفی برای گفتن نداشت.  سمیرا پرسید:

- شما چند وقته اینجا هستید؟

- بعد از دیپلم.

- اینجا خوش می گذره؟

یکم مکث کرد بعد گفت:

- والا تا منظورتون از خوش گذشتن چی باشه! من که همیشه حواسم پی درس بود و کار دیگه ای نکردم. شما چند سالتونه؟

- بیست و یک.

به هتل رسیدن. مالک بدو بدو به داخل رفت و از آمادگی اتاق مطمئن شد بعد برگشت و چمدون ها رو برداشت و تا وقتی به اتاق رسیدن توضیحات لازم رو داد:

-  فردا صبح ساعت  نه صبح خودم میام دنبالتون و به شرکت می برمتون. همون فردا بهتون شماره خودم رو میدم تا اگه قصد داشتید جایی برید برسونمتون. آقا ریز آبادی کلاس زبان ثبتنامتون کردن که از پس فردا شروع می شه. اینجا همه چی امنِِ اما اگه در اتاقتون رو ببندید خیال من جمع تر می شه.

***

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شیش

عصر    مالک داشت کمک آلوین، باغبان پیر خونه می کرد و باغچه رو شخم می زد که از دور ناصر رو دید  که به سمتش میاد. نزدیک تر که اومد متوجه عصبانیت و طلبکاریش شد. از بیل  زدن ایستاد و تکیه ش رو به بیل داد. ناصر رسید. چشم های سرخ از عصبانیت ناصر و لب هتی بهم فشردش نگرانش کرد.

- چی شده؟

- بیا داخل، بابا کارت داره.

و خودش برگشت و رفت. آلوین که فارسی بلد نبود نگران پرسید:

-  چی گفت پسر جان؟

مالک براش ترجمه کرد:

- فقط گفت  داخل بیا.

بعد بیل رو کناری تکیه داد  و به سمت شیر آب کنار درخت رفت. دست هاش رو شست و آب گلی شده به سمت ریشه های درخت دویدن.  دستی روی صورتش کشید و یک (الهی به امید تو) گفت و  به ساختمون رفت. وارد که شد صحنه ای مثل برخورد متهم و قاضی در دادگاه دید.

حاج عمو روی پله چهارم از پایین ایستاده بود و  زن عمو  صندلی میز ناهار خوری رو به سمت سالن برگردونده و نشسته بود. ناصر و دوستش هم کناری ایستاده بودن و دست به کمر به مالک نگاه می کرد. هر سه اخم کرده بودن و دوست ناصر هم   منتظر به مالک نگاه می کرد. آب دهنش رو قورت داد.

- سلام!

اول زن عمو و بعد حاج عمو زیر لب جوابش رو دادن.  حاج عمو گفت:

- نزدیک تر بیا.

مالک دوست داشت کیلومترها از اونجا فاصله بگیره اما نمی شد، پس  چهار قدمی جلو رفت و حالا وسط سالن قرار داشت.  حال حاج عمو از   ناصر هم بدتر بود.

- منصوره چی می گه؟

چراغ ها توی ذهنش روشن شد و زنگ ها به صدا در اومد. رنگ از چهره ش پرید اما سرش رو پایین انداخت و حتی نپرسید چی می گه!

- بین تو و دختر من خبری هست؟

آب دهنش رو قورت داد و گفت:

- چه خبری؟

- تو به منصوره... حسی داری؟

انگار همه منتظر بودن تا انکار کنه اما گفت:

- حسی دارم!

سکوت جمع رو گرفت.  حاج عمو تغییری به حالت خودش نصبت به این  اعتراف نداد  و حاج خانم هم  همین سعی رو کرد اما  ناصر که  عصابی داغون داشت داد کشید:

- غلط کردی!

و به سمتش دوید و مشتش رو عقب برد و به صورتش فرود آورد. مالک به زمین افتاد و ناصر هم روی پهلوش نشست و شروع به کتک زدنش کرد. دوست ناصر برای کمکش اومد. زن عمو از جا پرید و عقب رفت و رو به حاج عمو که  قصد کمک نداشت گفت:

- یک کاری کن مرد.

دل حاج عمو برای مظلومیت مالک سوخت و پایین رفت تا کمکش کنه. مدتی طول کشید که دو پسر رو جدا کنه و با عصبانیت به سمت بالا هلشون داد.

- برو بالا، سریع!

خودش تا بالای پله ها رفت و بعد به سمت اتاق منصوره که  داخلش زندانی بود رفد و کلید رو که روی قفل بود چرخوند. منصوره که به در تکیه و با صداها گریه می کرد فاصله گرفت و با وحشت به حاج عمو خیره شد.  نگاه خشک حاج عمو روی دخترش که حالا رد سیلی از صورتش رفته بود نشست و گفت:

- برو پایین پیش مالک.

روش حاج عمو   تسالمت بود و  می خواست این فاجعه رو با آرامش حل کنه و این رو همه می دونستند، پس منصوره  سوالی نپرسید و بدو بدو پایین رفت. وقتی مالک رو با صورت خونی و مثل حلزون به خود پیچیده پایین دید نگران بهش رسید و کنار زانو زد. نگاه  کمرنگ مالک نشان دهنده درد شدیدش بود که دوباره صدای گریه دختر رو بالا برد.  زن عمو کناری ایستاده بود و با اخم به منصوره و مالک نگاه می کرد.  تک دختر خانواده ریز آبادی با سر آستین صورت مالک رو پاک کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفت

*فلش بک زمان حال**

 

در زدن. تعجب کرد چون سمیرا و میثم کلید داشتن. 

 

- کیه؟

 

جوابی نیومد. آروم و دلنگرون به سمت در رفت. از وقتی پول های قرارداد رو بالا کشیده بود و با ناصر چپ افتاد بود احساس می کرد هر لحظه قصد کشتنش رو دارن یا همیشه یکی دنبالش. به سمت در رفت و پرسید:

 

- سمیرا؟

 

جوابی نیومد اما دوباره به در زده شد. دست به دستگیره انداخت و در رو باز کرد. یک اسلحه روی شقیقه ش قرار گرفت. چپ چپ به میثم نگاه کرد که سمیرا و مائده دختر ناصر پشت سرش ایستاده بودن. می دونست این شیطنت از ترسش وقت سورپراز تولدت سرچشمه می گیره. از جلوی در کنار رفت.

 

- بیا برو تو، حالا چون یکبار ترسیدم همش باید بترسم؟

 

خندیدن و داخل اومدن و سلام کردن.

 

- سلام به همه خوش اومدی دخترم. 

 

- سلام عمو مرسی. ببخشید مزاحم شدم. 

 

- مراحمی عمو، روی تخم چشم هام جای داری.

 

مائده با لذت به مالک نگاه کرد. از خداش بود بابای اون هم همچین مرد آبرومندی باشه اما ناصر همین چند روز پیش با مشت به جون میثم پسر سمیرا و مالک افتاده بود. پسری که می دونست دخترش بیشتر از جونش دوستش داره. با همه این ها عمو مالک که به بچه دوستی معروف بود مقابل به مثل که نکرد هیچ، بخاطر دل میثم حضور مائده رو قبول کرد و حتی خورشت رو خودش درست کرده و میز رو چینده بود. برنج از بیرون بود و پیتزا هم قرار بود بیارن. مائده سر میزشون نشست و خوشحال بود که اون ها سر میز باهم می خندن.

 

آخه توی خونه خودشون خنده کم پیدا بود. از نظر همه سمیرا زن بد اخلاق، سبکی بود و برعکس مامان مهناز خوش رفتار، کدبانو و وفداکار بود اما یک صدم علاقه و محبت مالک به سمیرا رو ناصر به مهناز نداشت. با صدای زنگ به خودش اومد. مالک با شوخی و خنده رفت پیتزاها رو بگیره اما با دیدن شخص پشت در خنده از لبش پر کشید. ناصر بود. همه از جا پریدن. وارد شد و کلافه به مالک گفت:

 

- دختر منو میخوای به سمت خودت بکشی تا ضربه بیشتری به من و شرکت وارد کنی ولی نمیزارم. مائده پاشو بریم دخترم. 

 

مائده شوکه زده با خودش فکر کرد چه بد اگه به این شکل از وسط دورهمی بره. عمو مالک سعی داشت باباش رو آروم کنه. 

 

- حالا بیا بشین یک چیزی بخور. 

 

ناصر با تحکم بیشتر گفت: 

 

- مائده، بریم. 

 

عمو دوباره خواست پادرمیونی کنه که مالک چونش رو گرفت و به دیوار چسبوندش. چیزی توی دل مائده شونزده ساله فرو ریخت. یعنی ممکن بود باباش مالک رو هم بزنه تا همون یک ذره احترام از بین بره؟! یک دفعه اتفاق بدتری افتاد. میثم به سمت ناصر خیز برداشت و هلش داد. ناصر با وجود هیکل بزرگ تر از میثم قدرت بدنی پایینی داشت و محکم به دیوار برخورد کرد. مالک پشت یقه میثم رو گرفت تا دعوا بیشتر از این ادامه پیدا نکنه. ناصر تازه متوجه شد در چه وضعیتی گیر کرده. مالک و میثم دو مرد بودن و سمیرا هم صدتای ناصر رو حریف بود و تنها مدافعش یک دختر بچه ریز نقش بود که فوقش در زمان کتک خوردنش توانایی التماس رو داشت. برای همین گفت:

 

- پایین منتظرتم.

 

و نامحسوس فرار کرد. سکوت بدی خونه رو گرفت. هانیه به مادر چسبیده بود و مائده هم ناباور به وضعیت پیش رو نگاه می کرد. میثم نفس نفس می زد و سمیرا تمام مدت خونسرد و دست به سینه به تراژدی از پیش تایین شده خیره شده بود و مالک هم از کار پسرش کلافه بود. مائده سکوت رو شکست.

 

- تو چیکار کردی؟! بابا من رو زدی؟!

 

میثم بهت زده گفت:

 

- نزدم، هلش دادم. مگه ندیدی چطور یقه بابام رو گرفته بود؟

 

و به امید پشتیبانی به پدرش خیره شد اما مالک سرزنش آمیز جوابش رو داد. مائده برگشت و بعد از معذرت خواهی از سمیرا پالتوش رو برداشت و دوباره از زحمتی که داده معذرت خواهی کرد و گفت:

 

- من باید برم.

 

میثم می خواست اعتراض کنه اما عمو مالک فهمیده جواب داد:

 

- برو دخترم، بهترین مرد زندگی آدم پدرش!

 

مائده بدون خداحافظی از میثم پایین رفت. ناصر که نگران بود نکنه دخترش اون رو جلوی اون مرد تازه به دوران رسیده که پول های قرارداد رو بالا کشیده بود و حالا سعی در بالا کشیدن کل اموال داشت و همسرش که زندگی شون رو تا مرز نابودی برده بود خراب کنه و نیاد با دیدن مائده از ماشین پیاده شد و طبق عادتی که این مدت از شدت ترس و بیچارگی پیدا کرده بود زیر گریه زد. هر دو سوار شدن.

 

- مرسی که به حرفم گوش کردی و اومدی؛ آبرو مو خریدی. 

 

- ولی تو آبرویدخترت رو بردی بابا! لطفا برو خونه حوصله ندارم. 

 

ناصر پشیمون سری تکون داد و خیابون رو به مقصد خونه ترک کرد. 

 

 

 

گشتم دنبال فالگیری تا دهد اندکی دلداری‌ام🖇🥂

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

1_7kpu.gif

                                                             👇

                        ☽︎𝒎𝒐𝒉𝒓-𝒄𝒂𝒕☾︎ |  بازی از جنس خون🖤🥀

             ♲︎︎︎𝒅𝒂𝒉 𝒎𝒐𝒌𝒂𝒇𝒂𝒕 𝒅𝒂𝒉 𝒋𝒂𝒔𝒂𝒅♲︎︎︎|مکافاتی مرگبار!

                                  ☽︎.𝑮𝒚𝒂𝒏𝒂𝒎.☾︎|  گیان من ! 🤍

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

   ساز زدن و آواز خوندن با ط پناه خستگی من بود....

                                            ~𝑯𝒂𝒍𝒆-𝒃𝒂𝒅~ |  اوضاع داغون🥂

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت هشت

***فلش بک به گذشته***

حاج عمو و سمیرا پشت میز رستوران نشسته بودن. میزها بیرون از ساختمون اصلی بود و چتر بالاشون گذاشته بودن.  آبجو و   پاستا روی میز قرار گرفت. سمیرا دوتا چوب ژاپنی رو برداشت و آماده خوردن شد.

- پس مالک من رو نخواست.

- نه... ماجرا تو نیستی. کلا یک نفر دیگه رو دوست داره.

- که اینطور! پس شما هم اومدید به من دلداری بدید؟

و نگاه تحدید آمیزی بهش انداخت. ریز آبادی  نمی دونست چرا انقدر این چشم های وحشی رو دوست داره. با محبتی که نتونست پنهونش کنه گفت:

-  البته که نه!

- خوبه!

هر دو با  غذا مشغول شدن. سمیرا با همون لحن جدی همیشگی گفت:

- بحرحال من آرزوی رسیدن به  مالک رو ندارم... چون به شخص دیگه ای علاقمندم.

چیزی ته دل حاج عمو. فرو ریخت. ابرویی بالا انداخت و گفت:

-  به کی؟

سمیرا با زیرکی جواب نداد و گفت:

- نگفتی مالک عاشق کی شده.

در حالی که نگاه موشکافانه و کنجکاوش روی صورت سمیرا بود گفت:

-   مهم نیست! جواب من رو بده.

واقعا برای دختر اهمیتی نداشت اما می خواست جواب سوالش رو بگیره تا به آقای ریزآبادی بفهمونه کی اینجا رئیس.  حاج عمو که علاقه زیادی به فهمیدن اسم داشت گفت:

- منصوره... حالا بگو.

نیشخندی زد و گفت:

- یعنی تو نمی دونی؟

از اینکه دوم شخص مفرد  خطابش کرد نیشخندی زد.

-  یک راهنمایی  کن.

خودش رو جلو کشید.

- اونی که از همه پولدار تره، از همه مهربون   تره، از همه باهوش تر و...

به چشم هاش زل زد.

- از همه  قدرتمندتره.

حاج عمو نیشخندی زد که به لبخند، خنده و قهقه  تبدیل شد.   

از اون طرف   مالک سرگردون خیابون ها بود. بارون لندن همیشگی و   طولانی بود.  اینطور وقت ها  مالک و  ناصر کنار شومینه  می شستن  و  شطرنج بازی می کردن و خدمت کار براشون قهوه می آورد و منصوره هرچیزی رو بهونه می کرد  تا دور و برشون بپلکه.  حالا از خونه توی کشور غریب با یک لباس نازک آواره شده بود و  معلوم نبود بتونه کارش و مکان زندگیش رو پس بگیره یا نه. 

گوشه دیوار نشست و خودش رو بغل گرفت. رد کتک های ناصر و دوستش هنوز درد داشت. اما دردش هیچ کدوم از این ها نبود.  نگرانی اصلیش  منصوره بود که خونه داشت عذاب می کشید. حتما حاج عمو مالک رو برمی گردوند و دیگه روی منصوره رو هم نمی دید. لباس نازکش لچ آب شده بود و تنش می لرزید. احساس می کرد تا  لحظه  مرگ همین جا می مونه.

یک دفعه ماشین آشنایی مقابلش نگه داشت.  تعجب هم نداشت که ماشین حاج عمو رو اونجا ببینه چون هنوز زیاد از خونه دور نشده بود. شیشه پایین رفت اما  بجای حاج عمو سمیرا رو دید. سمیرا با تعجب گفت:

- آقا مالک، چی شده؟!

مالک هنوز متعجب بود که حاج عمو از قسمت کمک راننده نگاهش کرد. 

-  مالک!  بیا بالا ببینم.  

تن خستش رو بلند کرد و به سمت ماشین رفت و صندلی عقب  نشست.  هر دو  به سمتش برگشتن. سمیرا پرسید:

- شما توی این بارون بیرون چیکار می کنید؟!

مالک که توقع نداشت سمیرا مشکلات خانوادگیشون رو بدونه سکوت کرد اما خود حاج عمو گفت:

- کار ناصرِ؟

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت نه

سر تکون داد و با صدایی که انگار از ته چاه می اومد گفت:

- بله!

سمیرا گفت:

- واه، به اون چه!

حاج عمو  یکم مکث کرد بعد گفت:

- توی آپارتمان سمیرا خانم من یک واحد دیگه هم دارم. امشب رو به اونجا برو تا ببینم چی می شه. از لباس های من استفاده کن.

- ممنون!

سرش پایین بود و صورتش از خجالت سرخ شده بود.  به آپارتمان که رسیدن سمیرا سویچ رو به حاج عمو داد. حاج عمو به مالک اشاره کرد.

- هواش رو داشته باش!

سمیرا سری تکون داد و پیاده شد و به در مالک نگاه کرد. مالک به حاج عمو نگاه کرد و حاج عمو گفت:

- کلید رو به سمیرا دادم.

آروم پیاده شد و در رو بست. ریز آبادی خودش پشت فرمون نشست و ماشین رو به حرکت در آورد. اون ها که رفتن سمیرا و مالک وارد ساختمون که قسمت نه چندان جالب شهر لندن بود شدن. سمیرا پرسید:

- شنیدم به زودی قرار به ایران برگردین.

- بله!

- پس منصوره بدون شما چی می شه؟

مالک متوجه نمی شد چرا حاج عمو همه چی رو باید به این زن می گفت اما اون خوشش نمی اومد کسی توی کارهاش دخالت کنه پس سکوت کرد. سمیرا دنبالش رو نگرفت و فقط به در واحدی که طبقه همکف بود اشاره کرد.

- لباس های  حاج عمو هست اما بنظر من از تختش استفاده نکن.

بعد خودش بلند بلند در مقابل شوک مالک خندید و کلید رو به دستش داد.

- برات شام میارم.

و به سمت پله ها رفت. مالک هنوز متعجب بود. حتی فکرش رو هم نمی کرد حاج عمو...

به اون سمت رفت و در رو باز کرد. یک آپارتمان مدرن با ست لوازم لیمویی، بلوطی.   خونه  دو اتاق داشت. در یکی از اتاق ها رو باز کرد.  اتاق خواب  دو نفر بود. اتاق دیگه هم اتاق خواب یک نفرِ. بهتر دید اتاق خواب یک نفر رو انتخاب کنه. لباس های خیسش رو در آورد و  دوباره به اتاق دو نفر برگشت و در کمد رو باز کرد. یکم هیکلش از حاج عمو بزرگ تر بود اما دلیل نمی شد که تیشرت های گشاد و از ریخت افتاده ریز آبادی اندازش نشه.

یک شلوار  و تیشرت برداشت و حوله رو هم  پیدا کرد و به حموم   رفت. مدت طولانی زیر دوش موند و به منصوره فکر کرد. تازه بیرون اومده بود که زنگ در رو زدن. به سمت در رفت و از چشمی نگاه کرد. سمیرا با ظرفی در دست بود. در رو باز کرد. داخل اومد و سلام بلند بالایی داد. مالک جوابش رو داد و روی مبل نشست. 

- راضی به زحمت نبودم!

سمیرا ظرف الویه رو رو به روش گذاشت.

- زحمتی نبود!

با چاقو  الویه ای برداشت و روی نون  تست زد و گفت:

- شما نمی خورید؟

سمیرا یکم فکر کرد بعد گفت:

- چرا.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت ده

صبحش    مالک از خونه بیرون زد. می خواست به یک شکلی خبری از منصوره پیدا کنه.  به نزدیک خونه رسید و نگران این سمت و اون سمت رو نگاه می کرد که یک وقتی ناصر رو نبینه. به نزدیک خونه که رسید  از روی حصارهای پیچک گرفته منصوره رو دید که زیر درختی نشسته. به اون سمت دوید و دست هاش رو روی حصار گذاشت. 

- منصوره!

یک دفعه متوجه شد صداش بلند بوده و اگه کسی اون نزدیک می بود صداش رو می شنید. منصوره با دیدن مالک از جا بلند می شه و بدو بدو به سمتش میره و دست هاش رو روی همون حصارها می ذاره.

- مالک!

چند ثانیه هر دو  با نگران و دلتنگی چند ساعته بهم خیره موندن تا اینکه منصوره زیر گریه زد. مالک با خجالت دست هاش رو جلو برد و اشک رو از زیر پلک هاش پاک کرد. و آروم لب زد:

- نبینم گریه اتو جان دل مالک! 

منصوره  ناچار لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت و گفت:

- دیگه نمی‌کشم مالک!  من تورو خیلی دوست دارم! 

مالکی چشم هاشو رو روی هم فشار داد و  توی دلش به بازی بد روزگار لعنتی فرستاد غافل از اینکه... 

**فلش بک به آینده!**

 ناصر عصبانی روی کاناپه محبوبش نشسته بود و منتظر دخترش ماعده  بود. که یک لحظه تلفنش زنگ خورد و با دیدن شماره راننده ماعده ترسید که نکنه اتفاقی برای مائده افتاده باشه!  زود دست به کار شد ، و آیکون سبز رنگ رو فشار داد 

- بله!  

راننده از ترسش نفس عمیقی کشید و گفت:

-  سلام آقا، خواستم اطلاع بدم که مائده خانم با من نیومدن! 

 ناصر عصبی از جاش بلند شد و راه پله هارو در پیش گرفت و غرید:

- یعنی چی که با تو نیومد؟! مگه من به تو پول نمی‌دم که مواطب ماعده باشی! 

- آقا ببخشید ولی گفتم بهشون که شما عصبی میشید ولی گفتن که با آقا میثم میرن اسب سواری! 

روی پا گرد پله ها ایستاد! باورش نمی‌شد که دخترش به حرفش احترامی نزاره و باز با پسرش مالک به اسب سواری رفته باشه! نفس عمیفی کشید و گفت:

- باشه تو برگرد خونه. من خودم یه کاریش میکنم! 

تا خواست از پله ها پایین بیاد که سودابه، خدمتکار و دایه ناصر و منصوره صداش زد و ناصر به طرفش برگشت و منتظر ادامه حرف سودابه شد! 

- کاریش نداشته  باش ناصر. با این رفتارات دخترت ازت دل زده میشه! 

روی پله  که نشست،  سودابه هم کنارش اومد نشست و ناصر عاجز گفت:

- دیگه نمی‌دونم چیکار کنم سودابه! خستم، چقدر لجبازی داری میکنه مائده! نمیفهمه همه اینا بازی مالک هستش.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازده

***فلش بک به گذشته***

مالک دوباره به کار برگشته بود اما ناصر مدام دور اون و منصوره دور می زد تا باهم صحبت نکنند. همه برای سفر به ایران آماده می شدن. مالک دیگه اجازه نداشت توی ساختمون بخوابه و توی اتاقک نگهبانی می خوابید. منصوره تا اسم مالک رو میاورد به   از پدرش سیلی می خورد و حاج خانم هم  جواب سلام مالک رو نمی داد. از اون طرف حاج آقا دنبال عشق بازیش بود.

- شما ایران برید پس من چی؟

سر سمیرا روی سینه ش بود و حاج عمو با موهاش بازی می کرد.

- فکر  می کنی من دلم میاد یک روز تو رو از خودم دور کنم.

- آخه من دلم نمیاد از اینجا برگردم.

- توی ایران هم مراقبت می مونم آب توی دلت تکون نخوره.

سمیرا سر بلند کرد و   گفت:

-   دیگه بر نمی گردیم؟

- مگه می شه؟ من اینجا کار و بار دارم مجبورم زیاد  رفت و آمد داشته باشم.

- پس لوازمم رو جمع کنم.

ابرویی بالا انداخت.

- تا الان جمع نکردی؟

- من انقدر لوازم ندارم تا جمع کردنش طول بکشه.

ابرویی بالا انداخت.

- ا؟

نیشخند زد.

- بله!

- الان معلوم می شه.

به سمت تلفن  رفت و شروع به شماره گرفتن کرد. سمیرا پرسید:

- به کجا  زنگ می زنی؟

- می فهمی.

مالک گوشی  نگهبانی رو برداشت.

- بله!

- سریع به آپارتمان من بیا.

اون که قطع کرد به سمت سمیرا برگشت و گفت:

- کاری می کنم که تا ده سال هم در حال جمع و جور کردن  لوازمت باشی.

سمیرا که به مقصد خودش رسیده بود نیشخند زد. چند دقیقه بعد صدای بوق اومد و سمیرا در حالی که تیشرت مشکی با شلوار یشمی و کیف بند بلند  بلوطی داشت کنار ریز آبادی پایین رفت. مالک که چندباری بود دنبالشون اومده بود پوزخند زد. هر دو عقب نشستن. مالک سلام کرد که جوابش رو دادن و حاج عمو گفت:

- برو به بهترین بازار شهر.

مالک حرکت کرد و سر راه از آینه به عشق بازی های چندشانه زن و پیرمرد خیره شد.

@ ملکه جهنم

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت دوازده

سمیرا رو که می رسونند حاج عمو می گه:

-  هر دو به خونه برمی گردیم. 

مالک جرات  حدف زدن نداره. ماشین رو که پارک می کنه ریز آبادی می گه:

- دنبالم بیا.

هر دو باهم داخل میرن. کسی توی سالن پایین نیست. داد می زنه:

- همه جمع بشین‌.

حاج خانم کنجکاو از بالا سرک می کشه و  ناصر بیرون میاد.  منصوره با دیدن مالک جیغ  آرومی می کشه و بدو بدو از پله ها پایین میاد و کنار سودابه می ایسته.  حاج عمو به همه نگاه می کنه و می گه:

- مالک رو من به این خونه آوردم و فقط من حق دارم از این خونه بیرونش کنم. دوباره همچین رفتاری نبینم.

ناصر اعتراض  می کنه:

- اما...

- همین که گفتم.

سرش رو پایین می ندازه و لب به دندون می گیره. منصور نفس عمیقی می کشه اما زیر نگاه سنگین   پدرش جرات نداشت به  مالک نگاهی بندازه.  با عصبانیت گفت:

- حالا همه به اتاق هاتون برید.

همه پخش شدن.   دانشگاه مالک و منصوره  شروع شد. هرچند دانشگاه هاشون باهم تفاوت داشت اما  حاج خانم از همین راه رفت هم  ناراحت بود.

- اگه باهم دیدار کنند چی؟  نذار مالک دانشگاه بره‌.

- پسر خودت که دانشگاه رو ول کرد. یک مالک که ممکن در آینده  بدردتون بخوره.

- بچه ت چی؟

حاج عمو به فکر رفت. از اون روز ناصر منصوره رو می رسوند و تا آخر کلاسش توی حیاط می موند تا  برش گردونه. بالاخره منصوره این رو که قرار به ایران برگردن متوجه می شه.

- من و مالک داریم درس می خونیم.

- مالک ترم آخر و تو رو هم  بعدا برات تصمیم می گیریم.

منصوره کلافه می شه و به اتاقش میره اما نرسیده یادش میاد چیزی رو به پدرش نگفته پس دوباره به اتاق برمی گرده که صدای صحبت کردن حاج عمو با  تلفن حواسش رو پرت می کنه.

- حاجی به قربونت!

-...

- بالاخره که من تو رو می بینم.

-...

- تو فقط قیافت خشن اگه نه قلبت خیلی مهربون.

-....

- به این راحتی که نیست می ترسم زود به زود بیام حاج خانم شک کنه.

-...

- حالا ببینم چی می شه! قول نمی دم.

منصوره مثل هر زن دیگه ای شاخکاش فعال می شه  اما نمی  تونه چیزی رو که می شنوه باور کنه. دوباره به اتاقش بر می گرده. کل روز به این فکر می  کنه که  پدرش داشته با کی صحبت می کرده و حالا باید چیکار کنه!  آخر سر تصمیم میگیره همه چی رو کف دست مادرش بذاره.   مادر در اتاقش در حال کتاب خوندن بود که منصوره در می زنه‌.

- اجازه هست‌!

حاج خانم که از بعد شنیدن ماجرای مالک رفتار نسبتا سردی با منصوره داشت بدون اینکه سرش رو از کتاب بالا بیاره می گه:

- داخل بیا.

منصوره داخل میره. اتاق اشرافی که همه اثاثیه ش از چوب گردو  و بقیه  هم رنگ طلایی داشت. روی مبل می شینه. 

- چیزی هست که باید بهت بگم.

- اگه اومدی از  درباره مالک صحبت  کنی اصلا حوصله ندارم.

- نه، راجع به باباست.

مادر سرش  رو بالا میاره و کنجکاو نگاهش می کنه. صداقت رو  توی چشم هاش می بینه و   کتاب رو کنار می ذاره. عنوان *کویر*  روی کتاب به چشم می خوره.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

حاج عمو  دست سمیرا رو در دست گرفت.

- قشنگ من چطوره؟

سمیرا نیشخند زد. 

-  دیشب انقدر درگیر مشکلات خانوادگیت بودی که من رو اصلا یادت نبود. همش توی فکری بودی. به من هم کیف نداد. 

- مگه به تو بودن با یک پیرمرد کیف می داد؟

-  بیشتر از وقتی که همون پیرمرد حواسش به من نباشه‌.

ریزآبادی به حاضر جوابی زن خندید‌.

- وای از دست تو!

وقتی که سمیرا رو واقعا  دلخور دید گفت:

- ناراحت نباش دیگه! بلند شو باید باهم یک‌جایی بریم.

- کجا؟

- جایی که تو از همه جا بیشتر دوست داری کجاست؟

لب‌هاش به لبخند باز شد.

- کلوپ؟

- کلوپ.

- خودم می‌رم به مالک زنگ می زنم تا موقع شما لباس عوض  کن.

حاج عمو نگاهی به   تیشرت و شلوارکش کرد. کت و شلوار پوشید و سمیرا هم  بلوز نازک و  یاسی رنگ،  کروات داری  پوشید. دامن  کوتاه جیگری رو تنش کرد و به موهاش  جلا زد. مالک زنگ در رو به صدا در آورد. 

- سمیرا بدو.

سمیرا کیف شب بنفش رنگش رو برداشت و کفش های پاشنه بلند کالباسیش رو بوسید. به عادت ایرانی آرایش کرده بود و لاک  کالباسی رنگی زده بود. دستش رو دور بازوی حاج عمو حلقه کرد و با خودش فکر کرد:

- حیف من به این جوونی و زیبایی باید با این پیرمرد راه برم.

خودش جواب خودش رو داد:

- تو اصلا اگه با این مرد نبودی خواب این لباس و زندگی رو می دیدی؟

ماشین ریزآبادی جلوی در بود و مالک هم سوارش بود. نگاهی به اون ها انداخت و پوزخند زد. 

- مرتیکه هول!

پیاده شد و در رو براشون باز کرد. اول سمیرا سوار شد و بعد حاج عمو. 

- برو کلوپ *.

مالک به این خوش اشتهایی توی دلش خندید و به اون سمت رفت. از اون طرف حاج خانم  مستقیم به سمت آپارتمانی که می دونست حاج عمو داره راه افتاد. به آپارتمان که رسید دست کلیدش که از هر در متعلق به همسر یکی داشت رو در آورد و در رو باز کرد. بوی عطری که سمیرا قبل از رفتن به خودش زده بود به استقبالش اومد. برق  ها خاموش بود و فکر کرد خونه هستن و خوابیدن.

  برق رو روشن کرد و سالن رو خالی دید.  در رو پشت سرش بست و داخل رفت. همه جا رو گشت تا به اتاق  که تخت دو نفر داشت رسید. در نگاه اول چیز مشکوکی بنظر نمی اومد اما با باز کردم در انواع لباس های زنانه و هدیه های ریز آبادی رو مشاهده کرد. در حالی که توی دلش رخت می شستن گوشی رو برداشت و به  خونه زنگ‌ زد.

- الو ناصر. 

-...

- سلام! من و بابات امشب دیر میایم خونه نگران نشید.

-‌...

- نه چیزی نیست.

-...

- قربانت! با خواهرت هم دعوا نکنی.

-...

- فعلا!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت چهارده

انقدر منتظر موند که صدای ماشین و خداحافظی  مالک رو شنید.  یکم بعد در باز شد و خنده های یک دختر جوون توی صدای شیطنت های یک پیرمرد گم شده بود. تمام وجود حاج خانم پر از درد شد. دستش رو مشت کرد و لب به دندون گرفت.  اون توی اتاق روی تخت نشسته بود و قبل از اومدن اون ها برق های هال رو خاموش کرده بود. از لای در دید که همسرش دختر جوون رو روی مبل هل داد. سمیرا منشی دفتر ریز آبادی در حالی که هوشیاری پایینی داشت قهقه زد و پاهاش رو روی دسته مبل انداخت.

- یک تخم مرغ بپز بهم بده.

حاج خانم اخم کرد. حاج عمو توی خونه دست به سیاه و سفید نمی زد.

- چشم شما جون بخواه! بذار برم لباس عوض کنم  میزنم.

-  الان بزن.

ریزآبادی که می دونست سمیرا با کسی شوخی نداره در حالی که زیر لب می خوند به سمت آشپزخونه رفت. زنش تاقت نیاورد و بیرون رفت.

- مبارکتون باشه آقا  هادی، چرا خبر ندادید که خدمت برسیم برای تبریک.

سمیرا چشم هاش رو نیمه باز کرد و   حاج عمو وحشت زده برگشت.

- حاج خانم!

پوزخند زد.

- پس انقدر هوشیار هستی من رو بشناسی. 

به سمیرا نگاه کرد. 

- هه! دختر همسن منصوره خودم. خجالت نمی کشید واقعا؟

سمیرا روی مبل درست نشست و دستش رو روی دسته گذاشته.

- خیلی خوب بابا سخت نگیر. دیگه پیرمرد که دعوا کردن نداره.

حاج خانم کلافه به سمتش رفت و چونش رو گرفت.

- تو یکی حرف نزن که دارم برات.

دستش رو کنار زد.

- برای فشار خونتون خوب نیست حاج خانم.

دستش رو بالا برد که حاج عمو سریع عقبش کشید.

-   آروم باش زن.

کنارش زد.

- دست به من نزن.

مدتی هر دو سکوت کردن.

- بد کردی  ریزآبادی.  بدی کردی!

اومد بره که حاج عمو جلوش رو گرفت.

- تو رو خدا گوش کن! اصلا مگه من می تونم از تو بخاطر این بگذرم. 

سمیرا که تقریبا هوشیار شده بود گفت:

- اون موقع ای که برام موس موس می کردی هم از این حرف ها می زدی؟

ریزآبادی که فهمید مکان  خوبی برای صحبت نیست به حاج خانم گفت:

- بیا بریم خونه.

- خفه شو! من خونه میرم اما تو اینجا می مونی تا تکلیفت رو با این زنکه سلیطه مشخص کنم.

- تند نرو بابا بیا من برات مشخص کنم. ما حتی اسم بچه هامون رو انتخاب کردیم.

حاج عمو عصبانی داد زد:

- دهنت رو ببند سمیرا.

سمیرا از جا پرید و به سمتش اومد.

- چی گفتی؟! دوباره تکرار کن.

ریزآبادی توی بد وضعیتی گیر افتاده بود. حاج خانم پوزخندی به هردوشون زد و بیرون رفت.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پونزده

**فلش بک به آینده**

ناصر و منصوره برای جلسه شرکت رفته بودن. مائده که برگشت از نبود اون ها خوشحال شد چون به این معنی بود که باباش دوباره برای بیرون رفتن با میثم بهش گیر نمی‌ده. مهناز مادرش به سمتش اومد.

- معلوم تو کجایی؟ خیلی خودسر شدی مائده. دیگه بابابزرگت هم  نیست  که با هواداری‌های بیجاش ازت مراقبت کنه.

مائده نخواست توی روی مادرش بایسته پس خم شد و گونه پدر بزرگ مادریش که روی ویلچر افتاده بود رو بوسید.

- خدا سایه این پدربزرگ رو روی سرمون نگه داره!

هیچ وقت فکرش هم نمی‌کرد پدربزرگش اینطور ساده و راحت بمیره. همه گفتن توی وان حموم سکته کرده اما میثم اعتقاد داشت حتما چیزی زده که این اتفاق افتاده. اعتقادش هم از خبر یک روزنامه بود. پدربزرگش کم کسی نبود و  مرگش خیلی‌ها رو شوکه کرد.  خسته به اتاقش رفت و لباس بیرونش رو آویز کرد.  اتاق کوچیک و ساده ای داشت و عزیزترین وسیله اتاقش هم همون گیتار بود. گیتارش رو برداشت و روی تخت نشست.  در حالی که چهره و چشم‌های میثم توی ذهنش بود  شروع به نواختن کرد.

همه چی یهویی شد اومدی رفتی تو قلبم
اومدی واسه زخمام شدی مرهم
✘ نه دیگه تورو به یه دنیا نمیدم نمیدم نمیدم
بیا خاطره سازی کنیم با احساسات این دلا بازی کنیم
✘ بیا واسه ی همیشه دوتا عاشق بشیم
بیا قول بدیم که قلبامونو راضی کنیم
✘ ضربان قلبم با تو میره بالا
بگو بگو عشقم کجا بودی تا حالا
✘ شدی شاهزاده ی قلبم
آخه مثل تو نداریم دیگه اصلا نداریم دیگه اصلا
✘ ضربان قلبم با تو میره بالا
بگو بگو عشقم کجا بودی تا حالا
✘ شدی شاهزاده ی قلبم آخه مثل تو نداریم
دیگه اصلا نداریم دیگه اصلا
✘ خدا تورو واسه قلبم نگه داره عزیزم
بدجور شدم این بار گرفتارت عزیزم
✘ حسابشو کرده این دل با خودش وابستته
 منو دیوونه کرده از بس که هی خواستتت
✘ آره عشق اینه تو کنارم یه آرامش محضی
دلم کنارت از هیچی نترسید
✘ پایتم با تو بخواد بشه دیگه هرچی بشه هرچی
ضربان قلبم با تو میره بالا
✘  بگو بگو عشقم کجا بودی تا حالا
شدی شاهزاده ی قلبم آخه مثل تو نداریم
✘  دیگه اصلا نداریم دیگه اصلا
ضربان قلبم با تو میره بالا
✘ بگو بگو عشقم کجا بودی تا حالا
شدی شاهزاده ی قلبم آخه مثل تو نداریم
✘ دیگه اصلا نداریم دیگه اصلا

*ضربان قلبم_ یوسف زمانی

مهناز دست یه کمر توی چارچوب در ایستاده بود و با وجود ژستش زیاد خشن به نظر نمی اومد.  آهنگ که تموم شد دوباره بی وقفه شروع به زدن آهنگی برای پدربزرگش کرد. ریزآبادی معروف که توی خانواده و ولایت حاج عمو صداش می‌زدن. مائده جز خوبی از این مرد ندیده بود. اون بود که اصرار داشت میثم و مائده در آینده باهم ازدواج کنند و این رو توی فکرشون انداخته بود.

با صدایی از حیاط دست کشید. هر دو زن با نگرانی به بیرون خیره شدن. وقتی دوباره صدایی نشنیدن در ظاهر خیالشون راحت بود اما در باطن می‌دونستن قرار چیزی بشه. مدتی نگذشت که صدای جیغ خدمت‌کارها بلند شد.   مائده می‌خواست به سمت در بدوه که مهناز جلوش رو گرفت. با غریزه مادر بودن خطر رو احساس کرده بود و  از بچه ش مراقبت می‌کرد. دوباره صدای جیغ...

- تو بمون من میرم ببینم چی شده.

مائده خواست مخالفت کنه اما زمان برای هردوشون ناکافی بود. صدای شکستن شیشه اومد و بعد قدم‌های تندی که به  اتاق نزدیک می‌شد. در به شدت باز شد و یک مرد با صورتی پوشیده به داخل پرید. هر دو زن فریاد زدن و خواستن به گوشه اتاق پناه ببرن اما مرد پشت لباس مهناز رو گرفت. مائده به سمتش خیز برداشت و بی توجه به التماس‌های مادر که ازش می‌خواست آروم باشه  سعی در دور کردن مرد داشت که یکی دیگه  اومد و دختر جوون رو گرفت.

- میثم!

این غرش مائده بود که توقع داشت باشد اون فاصله به گوش میثم برسه.  هر دو رو کشون کشون بردن.  مهناز با غم و وحشت به دخترش خیره شده بود و نابودی اون رو نزدیک می‌دید. از اینکه دست اون‌ها به  عزیزش بخوره وحشت داشت. مائده با  تمام وجود هنوز عشقش رو صدا می‌زد و در ذهنش به این هم فکر می کرد که ای کاش عمو مالک اینجا بود. اون حتی یک لحظه  به پشتیبان بودن پدرش فکر نکرد و می‌دونست اینجا بودنش باعث آسیب بیشتر می‌شد.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شونزده

***فلش بک به گذشته***

خونه ریزآبادی چنان محل جنگ و دعوا شد که تا چهار روز بعد هیچ کدوم از افراد خانواده یاد مالک و منصوره نیفتاده بودن. اون‌ها هم از این حالت استفاده کرده بودن  و منصوره هر روز به بهانه ناراحتی از اتفاق‌های خونه  به مالک پناه می‌برد. بالاخره شب چهارم منت‌کشی و التماس‌های  حاج عمو تا حدی جواب داد.

- حاج خانم تو عشق منی! دلیل زنده بودن منی! تو جوونیت رو به پای من ریختی! مگه می‌شه چشم من جز همسرم کسی رو ببینه. اون یک زن چند روزه اما تویی که سلطان قلب منی.  اخم کنی من میمیرم. بخندی من شادم.  اگه تو نباشی من نیستم. به نفست بندم می‌فهمی!

-  پس نفسم رو بند آوردی حالا برو به دیگری بند باش. بند بازی شدی آقای ریزآبادی.

- نگو اینطور دلم می‌شکنه.  همین چهار روز  پنج کیلو وزن کم کردم.

زن رو به روی پنجره ایستاد.

- حتما غذاهای زن جوونت بهت نرسیده.

اما خودش هم می‌دونست که به زودی کوتاه میاد. قصد جدایی نداشت و فقط می‌خواست شوهر رو مجازاتی کنه تا دوباره این اشتباه رو تکرار نکنه. از طرفی می‌خواست پای سمیرا رو هم از زندگیش بکنه.  در حالی که به التماس‌های  مرد گوش می‌داد چشمش به مالک و منصوره زیر درخت افتاد. آتیش به جونش گرفت و لب به دندون گزید.  فکر اینکه دختر اصیل با اون پسر یلاقبا ازدواج کنه روانش رو بهم می‌ریخت.

- فقط یک راه هست که می‌تونم ببخشمت.  بی تردید و توجیح. 

فرداش سمیرا که اجازه نداشت  به شرکت بره خسته از این دوری طولانی خواست به خونه شوهرش زنگ بزنه اما مناسب ندید.  کلافه نشسته بود و فکر می‌کرد تا اینکه به ذهنش رسید  یکی از کارمندهای شرکت رو پیدا کنه و از حاج عمو اطلاعات بدست بیاره. دفترچه تلفنش رو برداشت و نگاهی به لیست شماره‌ها انداخت. چشمش به اسم مالک خیره موند. می‌دونست تلفن  اتاق سرایداری که  مدتی بود مالک در اون زندگی می کرد. زنگ زد.

- بله!

- سلام آقای مالکی!

- سلام شما؟

از اینکه اون رو نشناخته تعجب کرد چون چندبار  در هفته باهم دیدار می‌کردن.

- سمیرام.

- سلام سمیرا خانم خوب هستید؟ در خدمتم!

- ممنون! درباره  آقای ریزآبادی.

احساس کرد نیاز به توضیح بیشتر نیست. مالک هم فهمید و صداش رو پایین آورد.

- والا چهار روز بود که خونه میدون جنگ شده بود اما از دیشب سر و صداها خوابید. 

- باید شوهرم رو ببینم.

- حاج عمو که از خونه‌ش بیرون نرفته و فکر نکنم حالا حالاها بره. شما هم که اینجا اومدنتون به  صلاح نیست.

سمیرا با انگشت‌هاش بازی می‌کرد. از بیخیالی مالک متعجب شده بود.

- خواهش می‌کنم یک پیغام از طرف من بهش بدید.

- در خدمتم!

- بگین سمیرا برات دلتنگ شده ، اگه تا فردا بیای که هیچ اما اگه نیای لوازم رو جمع می‌کنم و جایی میرم که دیگه نتونی پیدام کنی‌.

مالک روی تختش نشست و بعد از خمیازه ای جواب داد:

- چشم، می‌گم.

- حتما الان بگین.

- می‌گم.

سمیرا که قطع کرد مالک هم بلند شد. پیراهنی روی لباسش پوشید و بیرون رفت. وارد خونه که شد منصوره به استقبالش اومد.

- مالک!

لبخند زد.

- حاج عمو رو کار دارن.

بعد به اتاق دو نفرشون رفت و در زد.

- بله!

- مالکم.

ریزآبادی بیرون اومد و در رو بست تا مالک حاج خانم رو نبینه‌.

- بله!

به آرومی گفت:

- پیغامی از طرف سمیرا خانم براتون دارم.

مرد در رو کامل بست و هر دو کمی دور شدن. به آرومی گفت:

- بگو.

مالک پیغام رو داد. حاج عمو کمی فکر کرد بعد گفت:

- بهش زنگ بزن و بگو فردا به دیدنش میام‌.

مالک از این حجم بیشعوری ریزآبادی تعجب کرد اما به روی خودش نیاورد و پایین رفت.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفده

رفت و خبر رو به سمیرا داد. سمیرا با شنیدن خبر یک نیشخند گوشه لبش نشست.

- دارم برات حاج خانم.

به اتاقش رفت و یکی از مجله‌ها رو برداشت و زندگی یک نویسنده بزرگ روسی رو مورد مطالعه قرار داد.

*طبق اسنادی که شایرر نشان می دهد، بخشی از اختلافات تولستوی و همسرش حتی قبل از ازدواج شان آغاز شده بود. تولستوی زمانی که می خواست از سونیا خواستگاری کند، از سر سادگی دفتر یادداشت های روزانه اش را در اختیار سونیا گذاشت. گفت دوست ندارد چیز محرمانه ای بینشان وجود داشته باشد و ترجیح می دهد از همه چیز هم خبر داشته باشند. ولی جای جای این خاطرات پر از هرزگی های دوران جوانی تولستوی بود.*

- خوب چرا باهاش ازدواج کرد؟

اون روز رو به مطالعه گذروند و شب رو هم بیتابانه عرض خونه رو طی می‌کرد. در آخر زود خوابید تا صورتش برای فردا گیرایی داشته باشه. صبح  زود بلند شد و دوش گرفت. موهای خیسش رو به سرعت خشک کرد.  تاپ و شلوار دو تیکه بنفش پوشید و  رژ لب  سوسنی رنگی زد. عطر دلخواه ریزآبادی رو مورد استفاده قرار داد و به تلفن که مالک می‌گفت خودم دنبالتون میام  جواب داد. تا مالک بیاد موهاش رو ساده پشت سرش جمع کرد. آیفون زنگ خورد.

- بله!

از اون آیفون‌های قدیمی بود.

- مالکم  سمیرا خانم.

- الان میام.

کیف کوچیک بنفش رو برداشت و بیرون زد. در ورودی رو که باز کرد مالک رو  تکیه زده به ماشین دید.

- سلام!

مالک سرش رو بالا آورد تا جواب بده. یک لحظه  با دیدن سمیرا آب دهنش خشک شد اما سریع به خودش اومد و در سمت کمک راننده رو باز کرد.

- بفرمائید!

سمیرا سلانه سلانه با اون کفش‌های پاشنه بلند مسی رنگ جلو رفت. اون دیگه می‌دونست مالک جایگاه ویژه‌ای در خونه شوهرش داره و در آینده هم به  قدرت دست پیدا می‌کنه پس  با اون مثل *پادو* ها رفتار نمی‌کرد و جلو می‌شست. مالک حرکت کرد.

 - شما خوب هستید آقای مالکی؟

- ممنون! به لطف شما!

- منصوره چی شد؟

مالک با خجالتی ذاتیش گفت:

-  این چند روز بیشتر باهم بودیم.

سمیرا قهقه زد.  وقت حرف دیگه‌ای نشد چون به رستورانی که قرار داشتن رسیدن. ریزآبادی همه  صندلی‌های بیرونی رستوران ساحل رو اجاره کرده بود تا در تنهایی حرف بزنند‌. سمیرا با لبخند به سمتش رفت و مالک همون دم ماشین منتظر فرمان ایستاد اما با دیدن  مراسم  اون دوتا زن و شوهر جلف روش رو گرفت. نفهمید چقدر به دریا نگاه کرد که حاج عمو صداش زد:

- مالک!

به اون سمت نگاه کرد. با دستش اشاره زد.

- بیا اینجا.

بدو  بدو به اون سمت رفت.

- جانم  آقا!

- توهم بشین.

سمیرا متعجب و معذب به همسرش نگاه کرد اما چیزی نگفت. مالک هم گیج نشست. ریزآبادی نگاهی به هردوشون انداخت و گفت:

- باید چیزی رو بهتون بگم.

دو جوون بیشتر متعجب شدن. هرچی فکر می‌کردن چیزی توی زندگی‌شون نبود که  بهم ارتباطی داشته باشه.

- سمیرا باید با مالک ازدواج کنه.

سکوتی  جمع کوچیکشون رو گرفت. موج‌های دریا که به ساحل برخورد می‌کرد اعصاب همیشه ناراحت سمیرا رو زخم می‌زدن.

- چی گفتی؟!

- این تصمیم من و حاج خانم.  اینطور صلاح دیدن تا سایه تو رو...

به سمیرا نگاه کرد.

- از زندگی من و سایه مالک رو از سر منصوره کم کنند.

مالک حتی توانایی پلک زدن هم نداشت اما سمیرا خنده  عصبی کرد و بلند شد و رو به ساحل ایستاد.

- عالیه! عالی! خوب من رو به اون پیرزن فروختی.

- مراقب حرف زدنت باش. اون پیرزن مادر بچه‌های منه.

دست به کیفش برد و بسته سیگارش رو در آورد. در حالی که هنوز عالیه عالی رو تکرار می‌کرد یک سیگار توی دهنش گذاشت.

- فندک.

مالک دست به جیبش برد و فندک رو روی میز گذاشت. سمیرا اومد فندک رو برداشت و نگاهی به مالک کرد و دوباره به حالت قبلیش برگشت.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجده

مدتی توی سکوت گذشت. حاج عمو به مالک نگاه کرد.

- اون حق انتخاب و اعتراض داره اما تو نه. دوست نداری که به اون روستا برگردی و زیر گاوها رو تمیز کنی؟

دیگه جای احتیاط نبود مالک شکسته بود. شکستنی هم که  مراقبت نمی‌خواست. بلندتر جوری که سمیرا هم بشنوه گفت:

- اما اگه این خواسته رو قبول کنید هم هرچی بهتون دادم رو می‌تونید نگه دارید. هم مالک رو توی یک  شغل بهتر می‌ذارم و خونه هم براتون می‌خرم.

سمیرا باورش نمی‌شد این صدای بی حس همون  همسر عاشقش باشه. با خودش به شرایط فکر کرد.  به آرزوهاش فکر کرد که همه بر باد خواهد بود و حالا فقط قرار بود زن یک پادو بشه. یکدفعه از اوج به زیر انداخت. شاید اینطوری می‌تونست یک زندگی آبرومند داشته باشه اما اون اموال ریزآبادی...

آهی کشید و به سمت میز برگشت.  رئیس شرکت به دخترک آفتاب و مهتاب ندیده بد کرده بود و به زودی بد می‌دید.

- باشه.

در مقابل نگاه متعجب دو مرد نیشخندی زد. باید انتقام بگیره. انتقام آرزوهاش رو.

- من با آقای مالکی ازدواج می‌کنم. هر وقت تو بخوای. فقط به همه قول‌هات باید عمل کنی.

مالک که آخرین امیدش رو از دست داده بود سرش رو بین دست‌هاش گذاشت و شروع به گریه کرد. ریزآبادی اخم کرد.

- مرد باش پسر.

سمیرا نتونست تحمل کنه.

-  مرد اگه تویی بقیه زن باشند  با غیرت ترن.

حاج عمو اول از ضایع شدنش کلافه شد بعد در حالی که می‌خندید توی دلش از اینکه قرار این دختر چموش رو از دست بده افسوس خورد. 

- از همین حالا جانب داری ها شروع شد؟

بلند شد.

- به دفتر عاقد بریم که حاج خانم و ناصر منتظر هستن.

سمیرا که بلند شده بود تکونی نخورد اما مالک التماس آمیز گفت:

- حاج عمو.

- بلند شو.

در حالی که دست‌هاش می لرزید بلند شد. ریزآبادی فهمید پشت فرمون نشستن کار مالک نیست پس گفت:

- شما عقب بشینید تا باهم آشنا بشین من می‌رونم.

سوار شدن. سمیرا به بیرون خیره شده بود و جوری رفتار می‌کرد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده اما مالک سرش رو به پشتی صندلی تکیه داده بود و ناله می‌کرد. به یک دفتر رسیدن. هر سه داخل رفتن. حاج خانم با اخم به سمیرا که با اون تیپ مکش مرگ ما با غرور داخل می‌اومد نگاه کرد و لب گزید. ناصر که برای اولین بار سمیرا رو می‌دید با خودش گفت.

- حیف این که زن مالک بشه.

خود ناصر نامزدی به اسم مهناز داشت. مالک سلام کم جونی داد اما سمیرا بی توجه به بقیه نشست.  عاقد اومد.  صیغه رو باطل کرد و گفت:

- برید بعد از عده عروس خانم بیان.

تا خود عاقد نرفت پاهای کسی نای حرکت نداشت.  ناصر بلند شد و حاج خانم هم پشت سرش برخاست.  حاج عمو به اجبار بلند شد و به سمیرا گفت:

- واحد تو برای زندگی تون خوبه.  بعد از عقد به نامتون می‌کنم.

بیرون رفتن. سمیرا به مالک نگاه کرد اما نگاه مالک به زمین بود.

- اگه قرار باشه شروع دوباره ای داشته باشیم باید باهم آشنا بشیم.

اهمیتی بهش نداد.

- من هم به اندازه تو از این اتفاق ناراحتم اما چاره نیست، شاید هم چاره‌ش همین باشه. بحرحال این تنها راه تو بود اما تنها راه من نه. قرار هم نیست بخاطر افرادی که قبلا توی زندگی‌مون بودن الان خودمون رو عذاب بدیم.

وقتی باز هم جواب نگرفت گفت:

- من بیرون  منتظرتم.

سمیرا که رفت مالک چند دقیقه به فکر گذروند. بالاخره بلند شد و بیرون رفت. چند پسر داشتن مزاحم سمیرا می‌شدن. سمیرا بدون توجه به اون‌ها گوشه خیابون ایستاده بود و با بند کیفش بازی می‌کرد. وقتی متوجه شد اون پسرها دیگه مزاحمش نمی‌شن به عقب برگشت که مالک رو پشت سرش دید. 

- پس تصمیمت رو گرفتی؟

مالک جوابی نداد و جلوی یک تاکسی رو گرفت. 

- شما به خونه‌تون برید.

- تو می‌خوای چیکار کنی؟

در ماشین رو باز کرد و می‌خواست سوار بشه اما بعد برگشت و گفت:

- فکر نکنم درست باشه امشب به اون خونه بری پس بیا و  توی یک اتاق تنها بخواب.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزده

و بدون اینکه منتظر جواب باشه نشست. مالک انقدر گیج بود که به خودش اجازه فکر کردن نمی‌داد و نشست. آدرس رو دادن و ماشین حرکت کرد تا به آپارتمان رسیدن. هر دو پیاده شدن و مالک کرایه رو حساب کرد. سمیرا به سمت در رفت و متوجه مالک شد که سر پله‌ها ایستاده بود. با جدیت گفت:

- بیا داخل.

مالک تکونی خورد  و همراهش رفت‌. سمیرا برق‌ها رو روشن کرد.  روی میز  یک گلدون کریستال با گل‌های پژمرده ‌ بود. گلدون رو برداشت و توی سطل خالی کرد.

- یعنی از الان تو برام گل میاری؟

لحنش بوی تمسخر می‌داد. مالک بی توجه گفت:

- من کدوم اتاق برم.

- رو به روی اتاق من.

مالک رفت تا اتاق رو پیدا کنه. دیوارهای اتاق با شاخه و برگ‌های خشک درخت  تزئین شده بود و نشون می‌داد دختر سلیقه خوبی داره. روی تخت نشست و به اشک‌هاش اجازه خروج دوباره داد تا سمیرا  با لباس بلند سفید رنگی داخل اومد.

- این خوبه؟

مالک فقط نگاهش کرد.

- روز عقد با حاج عمو برام گرفتش اما نذاشت بپوشم. گفت وقتی رسمی عقدم کنه استفاده‌ش کنم. می‌تونم توی مراسممون بپوشمش.

- چی توی فکرت؟

- تو توی فکرمی!

کم خودش دردسر داشت که مسخره کردن‌های این دختر بیشتر روی اعصابش می‌رفت. سمیرا که حالش رو فهمید  و لباس رو روی میز گذاشت  و گفت:

- میدونی وظیفه قلب چیه؟!

- عاشق شدن.

- این درست نیست چون ما وقتی عاشق میشیم اول مغزمون انتخاب میکنه و اون عشق تو قلب زندگی میکنه یعنی عشق از مغز شروع میشه و تو قلب زندگی میکنه.

- کاش کسی که میخواد تو قلبم زندگی کنه لیاقتش رو داشته باشه.

*دیالوگ برگرفته

با چشم اشاره کرد.

- بلند شو یک فکری برای شام کن. می‌خوام ببینم دست پختت چطور بعدها می‌شه بهش امیدوار بود یا نه.

مالک از بیخیالی سمیرا خنده ش گرفت.

- این چه نونی بود که حاج عمو توی دامن ما انداخت.

بلند شد و به آشپزخونه رفت تا ببینه چه لوازمی برای آشپزی موجود.  سمیرا هم قهوه گذاشت و تا  خورشت نازخاتون درست  بشه باهم یک قهوه خوردن. مالک با پوزخند به سمیرا خیره شده بود.

- چته؟

- به سلامتی" گرگ" تا دید چوپان خوابه زوزشو کشید تا نگن ازپشت خنجر میزنه.

با خشم به جلو خم شد.

- داری به من طعنه می‌زنی؟

- بفرض آره.


- یاد بگیر جلوی سمیرا دهنت رو کنترل کنی تا بد ندیدی؟

مالک نه هیچ وقت حوصله بحث و دعوا داشت و نه جراتش رو.

- یاد می‌گیرم.

سمیرا از عقب نشینی به سرعتش جا خورد و دوباره سرجاش نشست. شام رو در سکوت خوردن و مالک به اتاق رفت تا بخوابه. تا ظهر مالک از اتاقش بیرون نیومد و سمیرا هم سعی داشت با کارهای خونه خودش رو سرگرم کنه. شاید اون زن بدکار و  بداخلاقی بود اما در کارهای خونه مهارت قابل توجه ای داشت و هوش بالا و ذهن فعالی داشت. بالاخره حوصله ش سر رفت و به سمت در اتاق مالک رفت.

 بی در زدن بازش کرد. مالک روی تخت نشسته بود و به عکسی توی  کیف پولش  خیره شده بود. نیم نگاهی به سمیرا کرد و دوباره به  کارش ادامه داد. سمیرا با قدم‌هایی  استوار به سمتش رفت و  عکس رو از دستش کشید. با دیدن منصوره پوزخندی زد.

-  خوش سلیقه هستی ها!

بعد عکس رو پایین آورد.

- اما دیگه تموم شد. از این به بعد همسرش تو من هستم پس حق نداری حتی اسم دختر دیگه ای رو بیاری.

و عکس رو جلوی چشم مالک پاره کرد. مالک از جا پرید.

- چه غلطی می کنی زنکه؟

سمیرا خورده‌های عکس رو روی سر پسر ریخت.

- شولولولو! حالا دیگه باهم عروسی کردید.

مالک با عصبانیت زن رو هل داد.

- احمق!

سمیرا با جدیت جلو رفت و سیلی به صورت پسر زد. دو دقیقه نشد که هر دو به جون هم افتادن. مشت و لگدهای مالک در مقابل جسارت و  غرور سمیرا چیزی نبود که آسیب زن باشه. مالک نفهمید چی شده که چنگال‌های دختر توی گلوش فرو رفت و چند نفس عمیق کشید تا تنفسش به مشکل برنخورده. ناخون‌ها به اندازه  پنج میلی وارد گلوی پسر شد و وقتی در اومد هجوم خون رو به دنبال داشت. 

زیر ناخون‌های سمیرا خون نشسته بود و مالک با بهت نگاهش می‌کرد. سوزش شدیدش بدن پسر رو به لرز در آورده بود و ضعف کرده بود. روی تخت نشست و دستش روی گردنش بود که خون هنوز به سمت پایین  پیوسته حرکت می‌کرد. سمیرا با آرامش و بی رحمی خون گوشه لبش رو پاک کرد و رفت تا برای پسر  باند بیاره. مالک اونجا فهمید که در مقابل این وحشی باید مطیع باشه.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست

فرداش  مالک یقه‌ش رو با یک دستمال گردن بست و به سمت خونه حاج عمو رفت تا ببینه منصوره خبرها رو داره یا نه. خونه ایران حاج عمو باغ بزرگی بود که دیوارهای بلند و ساختمونی عظیم با دو در داشت. سالن پذیرایی بزرگ و یک سالن کوچیک خانوادگی با اتاق غذاخوری و چهارده اتاق. سرایدار با خوشحالی گفت:

- کجایی پسر؟ منصوره شهر رو بهم ریخت.

با خیال راحت نفسی کشید.

- سلام خوب هستید؟ آره سک کاری پیش اومده نشد خبر بدم.

- علیک سلام عزیز. برو داخل تا دختر رو دق ندادی.

مالک وارد خونه شد و سالن رو خالی دید. نمی‌دونست کجا بره که حاج خانم از آشپزخونه بیرون اومد.

-  انقدر که تو رو داری حاج عموت نداره.

سرش رو پایین انداخت و سلام کرد.

- علیک! هنوز چیزی درباره رابطه تو و  سمیرا بهش نگفتیم. فعلا هم نگو چون مطمئنم همه تلاشش رو می‌کنه جلوی این اتفاق رو بگیره.

یک پسر از کنارش بیرون اومد. حاج خانم  دستش رو روی پسر حدود چهارده- پونزده ساله گذاشت. 

- دانیال پسر آقا آرمین هستن برای تعطیلات تابستونی پیش ما می‌مونند.

آرمین دوست ریزآبادی بود. مالک سلام کرد و دانیال هم جواب زیر لبی داد و به گاز زدن سیب توی دستش مشغول شد. مالک دوباره پرسید:

- من چیکار کنم؟

- فعلا برو اتاق بالا رو برای دانیال خان آماده کن.

مالک از خدا خواسته بالا رفت و سعی کرد با سر و صدا اومدن خودش رو نشون بده اما بعد  فهمید این سر و صداها  ممکن از طرف هرکسی باشه پس بهانه دیگه ای پیدا کرد.

- لوازم اضاف رو انبار بذارم حاج خانم؟

خودش می‌دونست باید اینکار رو کنه اما نقشش جواب داد و  منصوره با ذوق در رو باز کرد. مالک احساس کرد دختر با اون  مانتوی مسی و مغنه  مشکی که نشون تازه برگشتنش از بیرون می‌داد هیچ وقت از ذهنش بیرون نمی‌ره. بعض گلوش رو گرفت اما لبخند زد.  منصوره به سمتش پرواز کرد اما صدای  محکم مادرش باعث شد بایسته:

- منصوره!

سرجاش ایستاد. هر دو چند لحظه  بهم خیره موندن.

- کجا بودی؟

مالک نتونست جوابی بده و فقط نگاهش کرد.

- مالک دیوانه شدم!

- منم خیلی وقته دیوانه شدم!

دختر با بعض خندید. مالک به داخل اتاق رفت تا  تمیزش کنه. وقت ناهار به دستور حاج عمو حق نداشت سر میز بشینه و بعد هم دوباره به بیرون فرستاده شد. نمی‌خواست به خونه اون دختر بره پس گشتی توی شهر زد و شب برای خواب به خونه برگشت. منصوره به دلیل ابراز احساساتش وقت ورود مالک مجبور شد یک هفته غذا رو بدون مخلفات که کل لذت غذا خوردن براش بود بخوره.  شب که مالک به اتاقش رفت تا لباس عوض کنه در رو زدن.

- بله!

- دانیالم!

تعجب کرد این بچه پولدار چه کاری می‌تونه نصف شبی باهاش داشته باشه. یکم هم نگران شد. در رو باز کرد.

- چی شده؟

بی توجه به عقب هلش داد.

- برو تا این سگتون من  رو نخورده داخل بیام.

در رو پشت سرش بست.

- تو چی می‌خوای اینجا؟

پسر روی تخت یک نفر مالک  لم داد و پا روی پا انداخت.

-  تو رو.

چشم‌های مالک که گرد شد خندش گرفت.

- نترس بابا بشین.  از صبح این دوتا خواهر و برادر انقدر بد عنق بودن حوصله م سر رفت. خوابم نمی‌برد که دیدم  تو اومدی خونه گفتم بیام باهات صحبت کنم.

بعد نگاهی به اتاق انداخت. یک انبار بود که پنجره میله دار با دری شیشه ای داشت. یک تخت یک نفر و یک صندلی با میز کوچیک. یک کمد  دو دره که فقط یک در داشت.

-  بخاطر عشق به اینجا تبعید شدی؟

با لبخند تلخی سر تکون داد و روی صندلی کنار تخت نشست.

- حست رو درک می‌‌کنم من هم یکی رو دوست دارم.

مالک اینبار خندش گرفت. این پسر بچه چی می‌گفت! دانیال به خندش محلش نداد و گفت:

- من بزرگترین پسر آرمینم.  یعنی همه اموالش به من می‌رسه.

- مگه خواهر و برادر نداری؟

- دارم اما اگه اموال پخش بشه که کم می‌شه. سنتمون به این شکله که اموال دست پسر بزرگ می‌مونه و اون هم  از بقیه خانواده مراقبت می‌کنه.

داستان داشت جالب می‌شد.

- مگه قرن بوق؟

- نه قرن پول؟

خندید و آهی کشید.

- کاش من هم پول داشتم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یک

به بازوم زد.

- وقتی قدرت بگیرم تو رو هم پیش خودم می‌برم.

- ایول!

و اون شب حسابی باهم خوش و بش کردن. نه تنها اون شب بلکه تا  چهار روز بعدش به همین شکل گذشت تا اینکه دانیال به خونه خودش برگشت.

***فلش بک به آینده***

حال مائده اصلا خوب نبود. دختر تی تیش مامانی رو چه به این سختی‌ها؟  باباش رفته بود و عمه منصوره‌ش توی خونه پنهان شده بود. حال مادرش هم خوب نبود اما از مائده خیلی قوی‌تر بود. از اون طرف میثم مدام زنگ می‌زد و پیام می‌داد. زنگ‌هایی که رد می‌شد و پیام‌هایی که بی‌جواب می‌موند.  انقدر دختر توی تاریکی وجودیش  تنها موند تا اینکه فکر شیطانی  به ذهنش اومد. پیغام میثم رو باز کرد.

- مائده تو رو خدا! اگه من رو نمی‌خوای ببینی مشکلی نیست اما بگو  کجا هستی! مائده دارم سکته می‌کنم.

گوشی رو به دهنش نزدیک کرد.

- سلام میثم خوبی؟ ما اومدیم خونه پدربزرگ مادریم. آدرسش  رو برات می‌فرستم بیا.

مهناز شنید و لبخند زد. می‌دونست میثم دوای درد مائده و شاید اون اتفاق‌های وحشتناک خونه رو فراموش می‌کرد. اون  شب قرار بود به دوهمی بره اما آنقدر به اون دو جوون اعتماد داشت که براشون غذا درست کنه و تنهامون بذاره. میثم که از در خونه داخل اومد. صورتش می‌درخشید. از پیدا کردن دوباره مائده خوشحال بود. مهناز می‌دونست همه این‌ها می‌تونه نقشه‌ای از پدر میثم باشه اما  دوست نداشت با درگیر این مسائل شدن به خودش و خانوادش آسیب بیشتری بزنه.

- سلام میثم جان! بیا داخل که مائده منتظرته.

برعکس انتظارش مائده هم لباس عوض کرده بود و با خوشحالی از عشقش استقبال کرد. مهناز با خیال راحت تنهامون گذاشت اما اضطراب مادرانه باعث شد توی دروهمی مدام با خودش کلنجار بره و هیچی نفهمه. در آخر به دلیل این بی احتیاطی خودش رو به باد ناسزا گرفت و زودتر به سمت خونه برگشت. همش نگران بود وقتی در رو باز می‌کنه صحنه وحشتناکی ببینه اما در رو که باز گرد صحنه وحشتناک‌تری دید.

نفهمید چطور به آمبولانس زنگ زد و چه زمانی به اولین بیمارستان رسیدن. نفهمید دکتر کی گفت:

- معده‌هاشون رو باید شست و شو بدیم.

کم حال خودش بد بود بلکه باید این خبر تلخ رو به خانواده میثم هم می‌داد. مهناز مثل همه افرادی که سمیرا رو می‌شناختن از این زن وحشت داشت اما اون زمان وحشتش از  مالکی که عاشق پسرش بود بیشتر بود.  اولین بار نبود خودش رو بی پناه می دید چون ناصر هیچ وقت  پشتیبانه‌ای براش نبود. بالاخره از پرستار اجازه گرفت.

- می‌شه یک زنگ بزنم؟

با زنگی که زد در عرض نیم ساعت زن و مرد نگران اومدن. سمیرا زودتر رسید اما مالک اصلا طاقت نداشت.

- بالاخره زهر خودتون رو ریختید؟

از صداش و طرز جلو اومدنش لرز به دل مهناز افتاد. مالک مرد چهارشونه ای بود که همین چند روز پیش ناصر رو زیر مشت و لگد گرفته بود. با همه این‌ها قبل از مرگ ریزآبادی همه اون رو ترسو و سربه‌زیر می‌نداختن.  سمیرا به دفاع از مهناز برخاست. این زن توی سخت‌ترین شرایط هم خودش رو نمی‌باخت.

- بسته مالک.

مالک چند قدمی عقب رفت و دستی توی موهاش کشید اما دوباره خشمگین برگشت.

- وای بحالتون اگه یک تار مو از سر پسرم کم بشه. بلایی سرتون میارم که...

سمیرا دید اگه اینطور ادامه پیدا کنه تا چند ثانیه دیگه مالک همه چیز رو لو می‌ده. کلافه بلند شد و مقابلش ایستاد.

- بسته دیگه، دهنت رو ببند.

مالک مفهوم کار سمیرا رو درک می‌کرد اما عصبانیت زیاد باعث می‌شد سلول‌های مغزش به درستی کار نکنه.  در حالی که گریه‌ش گرفته بود عقب رفت. خیلی وحشتناک بود که اون دختر شونزده ساله اینطور خودش و عشقش رو  با قرص‌هایی که توی ماست قاطی کرده بود تا مرز مرگ پیش می‌برد.  خودش زودتر از میثمی که خوشنود از خلوت عاشقانه شون زیاد ماست و خیار خورده بود بهوش اومد و خیلی راحت اعتراف کرد.

مادر و پدر انقدر به  خودشون پیچیدن که پسر بیدار شد. اما هنوز آرامش نگرفته بودن که میثم اصرار کرد:

- یاید مائده رو ببینم.

مامانش گفت:

- می‌خوای کسی رو که مسمومت کرده ببینی؟

- خودش گفت مسمومم کرده؟

- آره خودش گفت.

بی توجه کفش‌هاش رو پوشید.

- میثم!

- اون توی شرایط سختی مامان!

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دو

***فلش بک به گذشته***

تا دو ماه بشه حاج عمو  حواسش دورادور به  اون دو عاشق بود اما تا حدی گذاشتن تا آخرین روزهای عاشقی رو خوش بگذرونند.  مالک روز به روز لاغرتر می‌شد و منصوره فربه‌تر.  بالاخره  یک روز حاج عمو خواستش.

- توی این  مدت چندبار به دیدن سمیرا رفتی؟

- چهاربار ِ آقا.

- از این به بعد زیاد می‌بینیش. توی همون خونه زندگی می‌کنی. هدیه عقد بهت ماشین می‌دم. 

مالک پلک‌هاش رو روی هم فشار داد. کاش واقعیت نداشت.

- عقد چه زمانی هست آقا؟

- فردا.

- به منصوره... منصوره خانم بگم؟

چندبار با دستش روی میز ضربه زد.

- هر وقت اولین رابطه‌تون رو انجام دادید بعد.

اشک توی چشم‌هاش حلقه زد  اما خودش رو کنترل کرد. زمزمه کرد:

- این نامردی!

- چی گفتی؟

- هیچی آقا.

با دست اشاره کرد می‌تونی بری. تا شب مالک توی اتاق اشک می‌ریخت. کاش یک دوست یا عزیزی داشت که می‌تونست باهاش درد و دل کنه. آخر سر تصمیمی گرفت. سوار  ماشین شد و به سمت  خونه سمیرا راه افتاد. این مدت فقط به اندازه یک صحبت معمولی و کوتاه و خریدهای منزل سمیرا رو دیده بود اما الان احساس می‌کرد این زن وحشی می‌تونست حرفش رو بفهمه. به خونه‌ش که رسید از کلیدی  که حاج عمو بهش داده بود استفاده کرد و وارد شد.

- سمیرا خانم!

برق‌ها خاموش بود پس حدس زد که خوابیده.  نمی‌دونست داخل بره یا نه اما بالاخره با خودش فکر کرد این موقع شب که نمی‌شه برگشت پس حداقل داخل بره و توی همون اتاق بخوابه‌. در رو آروم پشت سرش بست. خونه با نور کم چراغ روی دیوار روشن بود. به سختی جلوی پاش رو دید و به اتاق رسید. می‌خواست داخل بره که احساس کرد صدای گریه‌ای از اتاق  رو به رویی می‌شنوه.

- سمیرا خانم!

صدای گریه قطع شد و جواب ترسیده‌ای اومد:

- کی اونجاست؟!

به سمت در رو به رویی رفت.

- مالکم.

- بیا داخل.

در رو هل داد و داخل رفت. یک چراغ خواب  پرتقالی رنگ روشن بود که سمیرا رو با صورت خیس، ریمل ریخته شده و   لباس دکلته  آبی نشون می‌داد. دلش برای  این دختر هم سوخت.

- خوبی؟

-  اگه خودت می‌تونی در این حال خوب باشی من هم خوبم.

به اون سمت رفت.

- تو می‌تونستی قبول نکنی.

سمیرا دستمالی برداشت و سرگرم پاک کردن اشک‌هاش شد.

-   ریزآبادی من رو از  اوج به زیر کشوند.  تا ازش انتقام نگیرم کنار نمیرم.

- یعنی قصدت از ازدواج با من اینِ؟

با ابرویی بالا رفته نگاهش کرد.

- تو قصدت از ازدواج با من چیه؟  هه! یادم نمیاد تو قصد نداشتی.

مالک طعنه رو به دل نگرفت.

- آره اما... می‌خوام خوشبخت بشم.

خودش هم نفهمید چرا این حرف رو زد. سمیرا به سمتش برگشت.

- با من؟

- انگار باید با تو باشه دیگه.

هیچ کدوم برای از بین بردن تماس چشمی و  سکوت تلاش نکردن.  مدتی طول کشید تا مالک گفت:

- تا من بساط قهوه رو پیدا کنم توهم لباس عوض کن صورتت رو بشور بیرون بیا.

تا صبح  سعی داشتن با حرف‌های عجیب و غریب حواسشون رو پرت کنند. صبح مالک نگاهی به لباس‌های معمولی خودش انداخت و پرسید:

- عوض کنم؟

سمیرا که به سمت اتاقش برای تعویض لباس می‌رفت گفت:

- نیازی نیست.

وارد اتاقش شد و با دلی  پر درد کمد رو گشت. یک  مانتوی آبی با شلوار  نقره‌ای برداشت و پوشید. شال  طرح لی ساده ای انداخت و  النگوهای طلایی که حاج عمو براش گرفته بود رو برای توی چشم حاج خانم کردن دستش کرد.  گردنبد   طلاق رو انداخت و بیرون رفت.

- بریم.

مالک متوجه تیپ ساده اون شد و چیزی نگفت. هر دو پایین رفتن. 

- ماشین ریزآبادی رو آوردی ناراحت نشه؟

- ندید که آوردم.

- خوب با چی میاد؟

هر دو سوار شدن. 

- با ماشین ناصر.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...