رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

لاتاری| زهره‌مقدم کاربر انجمن نودوهشتیا


Z.mim
 اشتراک گذاری

پیام توسط زهرارمضانی افزوده شد,

سطح قلم: B+

ارسال های توصیه شده

inshot_20220207_194528601_bl1u.jpg

 

• نام :  لاتاری

• نویسنده :  زهره‌مقدم.

• ژانر : عاشقانه / اجتماعی

خلاصه : صبا، دختری که در یک خانواده سنتی و مذهبی زندگی می‌کنه اما رویاها و اهدافش متفاوت از خواسته‌ی خانوادشه! در همین گیر و دار، شانس، در بزرگی رو به روش باز می‌کنه و اون از بین میلیون ها داوطلب، برنده لاتاری گرین کارت آمریکا می‌شه. صبا تصمیم می‌گیره که به هر قیمتی شده خودش رو به آمریکا برسونه و سرنوشتش رو تغییر بده؛ حتی اگر مجبور بشه بخاطر عملی کردن این تصمیم، همه رو فریب بده...

 

مقدمه

که داند بجز ذات پروردگار 

                           که فردا چه بازی کند روزگار

تو این دنیا هیچ‌کس پیدا نمی‌شه که بدونه سرنوشت چه خواب‌هایی براش دیده! شاید اگه ده سال دیگه‌ی خودت رو بهت نشون بدن، باورت نشه که اون فرد تو باشی! دنیا می‌چرخه و می‌چرخونه؛ ساز می‌زنه و می‌رقصونه؛ و حقیقت اینه که ما فقط مهره‌هایی تو بازیِ تقدیر هستیم که انتخاب‌هامون، بین گزینه‌هایی است که روزگار پیش روی ما قرار میده؛ رفتن یا موندن، پذیرفتن یا تغییر، نفرت، یا حتی عشق... 

 

________________________________

صفحه معرفی و نقد

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 32
  • تشکر 3
  • غمگین 3

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(1)

 فصل اول

دستی به چشمان خسته و خواب آلودم کشیده و تا آخرین حد ممکن بازشان کردم.  دیشب تا دیروقت مشغول انجام پروژه تحقیقاتی دانشگاه بودم؛ می‌خواستم جزء به جزء آن کامل و بی‌نقص باشد. برای  هزارمین بار نگاهم را روی سر فصل‌هایی که با ماژیک صورتی هایلایتشان کرده بودم انداخته و پوست لبم را جویدم. تمام نمره کلاسی‌ام به این ارائه وابسته و جای هیچ اشتباهی نبود؛  قلبم بی‌تاب خودش را به قفسه سینه‌ام می‌کوبید اما سعی داشتم اعتماد به نفسم را حفظ کرده و ظاهرم را آرام نشان دهم. حدود یک سال از اقامتم در این کشور می‌گذشت اما هنوز در مواقع استرس، زبان انگلیسی به کلی از مغزم  پاک می‌شد  و ترسم از همین ضعف بود.

- صابا اِدیب!

از شنیدن اسمم که با آن لهجه، کج و کوله شده بود هول زده سرم را بلند کرده و به چشمان سرد و منتظر استاد نگاه کردم‌؛ چیزی در دلم فرو ریخت و تمام اعتماد به نفسی که با زور و زحمت جمع کرده بودم، به یکباره دود شد. کاغذهای مقابلم را برداشته و با قدم‌های لرزان، از مقابل چشمان دانشجویانی که سر تا پایم را برانداز می‌کردند گذشتم و پشت میز چوبی و مرتفع قرار گرفتم. نامحسوس نفس عمیقی کشیده و یادداشت‌های مرتب شده‌ام را روی میزش چیدم. صدها بار تمرین کرده و حتی لهجه‌ام را برای بیان آن جملات تقویت کرده بودم؛ این اضطراب لعنتی از چه بود؟

- نمی‌خواید شروع کنید؟

با حرف استاد، نگاهم را روی سایر دانشجوها چرخاندم، صورت بی‌روح و منتظرشان به دلم چنگ زد. صدای قلبم به خوبی در آن سکوت  سرسام‌آور کلاس، به گوش می‌رسید. آب دهانم را فرو دادم و در دل "بسم الله" ی گفتم؛ دستم را مشت کرده و با آرامش نصفه و نیمه‌ای که ناگهان به قلبم تزریق شد، چشمانم را باز کردم. قبل از اینکه دوباره  تمرکزم بهم بریزد، شروع به توضیح تحقیقاتم کردم. صدایم می‌لرزید  و در ادای بعضی کلمات، دچار مشکل می‌شدم اما بالاخره تمرین‌هایم، بر اضطرابم پیروز و به مرور به بحث مسلط شدم.  پس از اتمام، همانطور که  بی تفاوت چیزی در کاغذ متصل به تخته شاسی دستش می‌نوشت گفت:

- خیله خب می‌تونید بشینید!
می‌دانستم که هرگز نمی‌توانم استاد بزرگی چون او را به وجد بیاورم بنابراین به  همین قدر هم راضی شدم‌. نفسم را آسوده رها کردم و کف دستان عرق کرده‌ام را یواشکی به پیرهنم مالیدم. به سرعت کاغذ‌های به هم ریخته را جمع کرده و سر جایم برگشتم. هیچ وقت فکر نمی‌کردم یک کنفرانس کلاسی، این طور بدنم را به لرزه درآورده و بی‌جانم کند. در این مدتی که دوباره تحصیل را شروع کرده بودم، درس اولویت اول زندگی ام شده و وسواس بیمار‌گونه‌ای نسبت به آن در وجودم رخنه کرده بود. من دیگر آن صبای  سربه‌هوا نبودم؛ سلول به سلول وجودم تغییر را لمس کرده بودند...

حال که خیالم از نمره‌ام راحت شده بود، خواب به سراغم آمده و خستگی به چشمانم ناخنک می‌زد. کاش می‌توانستم بی‌تفاوت به دخترک ریز نقشی که در جای چند دقیقه پیشم ایستاده و برای ارائه آماده می‌شد، سرم را روی میز بگذارم و کمی بخوابم؛ خمیازه‌ای کشیده و از پنجره‌ی بزرگ کلاس به محوطه بیرون خیره شدم. آفتاب، کم رمق‌تر از همیشه بر نیویورک می‌تابید. دستان گرفته‌ام را آرام روی پاهایم کشیده و کمی ماساژشان دادم.  تمام بدنم درد می‌کرد؛ دختر کارنکرده‌ای که ناگهان وسط این زندگی افتاده بود، برخلاف روحش، جسم ضعیفی داشت و این موضوع تحمل شرایط را برایم سخت‌تر می‌کرد؛ اما هیچ‌ یک از این‌ها باعث نمی‌شد که پشیمان شوم! صدای مامان هر روز و هر شب و هر لحظه در ذهنم مرور می‌شد: "برو؛ ولی مطمئن باش که پشیمون می‌شی." و من با خود عهد کرده بودم که هرگز پشیمان نشوم! نفسم آه مانند از سینه‌ام خارج شد. دلم برایش تنگ شده بود؛ برای دستان همیشه گرم و بوی چادر نمازش. دلم برای تک تک اعضای  خانواده‌ی کوچکم تنگ بود. دیکتاتور های دوست داشتنی من!

دست از فکر کردن برداشته و تا لحظه آخر، از تمام نکاتی که توسط دختر ارائه شد، ریز به ریز جزوه برداری کردم. در پروژه‌اش نقص‌هایی دیده می‌شد ولی در مجموع مفید بود. بالاخره با صدای خداحافظی استاد نفس راحتی کشیدم و کش و قوسی به بدنم دادم. شیفت کاری‌ام از ۳ شروع می‌شد ولی از آنجایی که باید خودم را با خط اتوبوس به "منهتن" می‌رساندم، وقت را تلف نکردم.

 

 

ناظر: @M.f
  

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 32
  • تشکر 5
  • هاها 1
  • غمگین 1

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(2)

 

وسایل را درون کوله‌ام ریخته و قدم هایم را به سمت در تند کردم. این روزها موعد دریافت حقوقم بود و با انگیزه‌ی بیشتری سرکار می‌رفتم. قبل از خروج کاملم از کلاس صدایی متوقفم کرد:
- ببخشید یک لحظه!
به سمتش برگشتم. با چند قدم فاصله بینمان را طی کرد و روبه‌رویم ایستاد. موهایم را پشت گوشم فرستادم و متعجب گفتم:
- با من بودین آقای "هِندِرسون"؟
به تبعیت از من، دستی میان موهای بورش کشید و مرتبشان کرد؛ ترکیب آن موها با چشمان سبز  و صورت کک و مکی‌اش اصالت غربی‌اش را به رخ می‌کشید.
- بله. درواقع با توجه به ارائه امروزتون داشتم فکر می‌کردم برای پروژه‌ی پایان ترم می‌تونیم گروه قوی ای بشیم!

از اینکه بی  نقص بودن تحقیقاتم به چشمش آمده بود، احساس غرور در رگ‌هایم جاری شد. همانطور که سعی می‌کردم لبخند محوی را که بی‌اجازه روی لبم نمایان شد جمع کنم گفتم:
- حتما دربارش فکرمی‌کنم!
- پس اگر ممکنه...
کوله‌ی سنگین شده‌ام از حجم زیاد جزوه را روی شانه‌ام جا به جا کرده و میان حرفی که با هیجان سعی در گفتنش داشت پریدم:
- متاسفم من باید برم بهتره بعدا درباره‌ش صحبت کنیم!
و بدون اینکه فرصتی برای ادامه بحث در اختیارش  بگذارم از کلاس خارج شدم. باید تا ایستگاه اتوبوس پیاده می‌رفتم و اصلا دلم نمی‌خواست با تاخیر هرچند کوتاه، آتویی دست آن پیر مرد عبوس بدهم.

مسافت تا ایستگاه را سلانه سلانه رفتم. هوای پاییزی سوز سرد و ملایمی به همراه داشت که اولین بار بود در این کشور شاهدش بودم. از لحظه ورودمان، گرما، عضو جدا نشدنی از هوا بود و همین تغییر کوچک دما، امروز را مطبوع‌تر و دلنشین‌تر کرده بود. قبل از اینکه روی صندلی‌های ایستگاه بنشینم، اتوبوس قرمز رنگ رو به رویم متوقف شد و سوار شدم. دستم را به میله متصل به سقف گرفته و از شیشه‌ به شلوغی بی‌حد و مرز شهر خیره شدم. صدای جیغ‌های شادم هنوز در گوشم زنگ می‌زد؛ از آن لحظه ای که ایمیلم را چک کرده  و متوجه شدم برنده آن بلیط طلایی شانس هستم، تا الان که با هزار پایین و بالا و مکافات، اینجا بودم، در قلب آمریکا، همه‌چیز مثل یک خواب گذشته بود.  خوابی که خودم برای خود دیده بودم! با رسیدن به ایستگاه مقصد، جمعیت را کنار زده و پیاده شدم. رطوبت هوا در منهتن بیشتر حس می‌شد و بوی رودخانه‌ی هادسون، اولین چیزی بود که هر روز بعد از پیاده شدن از اتوبوس، خستگی‌ام را فراری می‌داد. کلوپ ورزشی، فاصله‌ای با  ایستگاه نداشت بنابراین قدم زنان و سر حوصله به سمت ساختمان دو طبقه‌‌ و وسیع کلوپ راه افتادم. زودتر از همیشه رسیده و از این بابت خوشحال بودم. یک روز عادی و بی‌دردسر! طبق معمول، چشمان  خاکستری ترسناکش اولین چیزی بود که پس از ورود به چشمم خورد. به روی عُنق و بدخلقش لبخند زدم:

- سلام. روزتون بخیر آقای پاول!

دستی به صورت چروکش کشید و با صدای خش دار و پیرش گفت:

- به موقع اومدی. سالن رقص حسابی بهم ریخته!
بی‌حرف از مقابل ورودی سالن‌های بدنسازی و شنا گذشته و به سمت بوفه کوچک ته راهرو حرکت کردم. فروش اقلام بوفه و تمیزکاری دو سالن بدنسازی و رقص، در شیفت عصر به عهده من بود. کانتر سفید رنگ را دستمال کشیده و مِنو را به نشانه شروع سفارش گیری رویش قرار دادم.
هنوز بعد از گذشت ۴ ماه، به جابه‌جا کردن وزنه‌ها و دمبل‌های سنگین بدنسازی عادت نکرده و تمام بدنم کوفته و دردمند بود. برای منی که در خانه دست به سیاه و سفید نمی‌زدم، تحمل این شرایط زیادی سخت و طاقت فرسا بود.  معده‌ام ضعف می‌رفت. سرم را روی کانتر گذاشته و برای ثانیه ای به چشمانم استراحت دادم.  خانه نقلی‌مان در کوچه‌ی باریک شهر ری تهران، اولین چیزی بود که در این روزها پیش چشمم نقش می‌بست؛ حتی می‌توانستم بوی قورمه سبزی‌ای که مادر پخته و لذت خوردنش زیر باد خنک کولر، وقتی که تازه از مدرسه برگشته بودم را حس کنم. لحظه ای در تصوراتم هم نمی‌گنجید که روزی مایل ها از آن دورهم غذا خوردن‌های دوست داشتنی‌مان دور شوم. احتمالاً اگر به رویاهای دور و درازم پشت پا می‌زدم و همانجا می‌ماندم، الان غذای خوش ‌طعم و گرمی که مادر پخته بود  خورده و شاید هم با یاسی و بهار بیرون بودم؛ اما اکنون و در اینجا به خوبی می‌دانستم که زمانه به مهربانی مادرم نیست؛ باید کار می‌کردم باید درس می‌خواندم و باید هر طور که می‌شد، با هر ضرب و زوری، خودم را بالا می‌کشیدم.  وقتی برای استراحت و فکر آسوده نبود!
 

 

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 29
  • تشکر 3
  • هاها 1
  • غمگین 2

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(3)

 

صدای ظریفی مغزم را از هجوم افکار مختلف نجات داد:
-یه اسپرسو برای الان و یه بشقاب پروتئین برای بعد از تمرینم میخوام.

پلک‌های سنگینم را به زحمت از هم جدا کرده و بی‌حوصله سفارشاتش را در سیستم رو به رویم ثبت کردم. فیش  پرداختی را مقابلش قرار دادم. سرگرم موبایلش بود و بی‌آنکه توجهی بکند با ناخن های بلند و کاشت شده‌اش تندتند چیزی تایپ می‌کرد.  نگاهم رویش سر خورد؛  بدن سفید و بی‌نقصش که با تتو های ریز و درشت در طرح های مختلف پرشده بود، در آن مایو مشکی خودنمایی می‌کرد. مطمئناً رنگ سبز و فانتزی موهایش، به موهای فر و پوست گندمگون من نمی‌آمد اما جذابیت او را نفس گیر کرده بود. با آمدن علی، پسر ۱۶-۱۷ ساله مسلمانی که در آشپزخانه باشگاه مشغول به کار بود، نگاه خیره‌ام را از دختر گرفتم. اسپرسوی آماده شده را روی کانتر در مقابل دختر قرار داد و سری به نشانه سلام برایم تکان داد. به روی کودکانه‌اش لبخند زدم. هنوز سیبیل‌هایش کاملا سبز نشده و پوست تیره‌ و هیکل درشتش به عرب‌ها می‌مانست. با آن سن کم، درس می‌خواند و علاوه‌بر آشپزخانه، سالن‌های شنا و بوکس را نیز ساپورت می‌کرد. بی‌حرف دوباره به سمت پله‌های کنار بوفه که به طبقه دوم متصل می‌شد رفت تا به کارش برسد. دخترک، بی‌آنکه نگاهی به مبلغ فیش پرداخت بیاندازد، همانطور که باگوشی‌اش کار می‌کرد، اسکناس های تا نخورده را  روی فیش ریخت. لیوان کافی را برداشت  و برگشت تا برود؛ پول چندین برابر هزینه سفارشش بود! مبلغ مورد نیاز را جدا کرده و مابقی را سرجایش برگردادندم.

- ببخشید این برای شماست!

متوقف شد. بالاخره سرش بالا آمد و نگاهش را به صورتم انداخت. چشمان سبزش به خوبی با رنگ موهایش ست شده بود. بی‌تفاوت گفت:

- انعامته. برش دار!

دستم آرام در کنار بدنم مشت شد. کاش می‌توانستم بگویم چقدر از این سخاوتش بیزارم. لبخند کوتاهی زده و گفتم:
- ممنونم ولی نیازی به این کار نیست.

از چشمان درخشانش غرور می‌بارید. ابروهایش را بالا انداخت. کمی خم شد و آرنجش را روی کانتر گذاشت و دستش را زیر چانه‌اش زد. انگار که به چیز سرگرم‌ کننده‌ای برخورده باشد گفت:

- اوه چرا؟ من به هرکسی انقد لطف نمی‌کنم. دختر خوبی باش!

لبخندم از لحن مغرور و نگاه از بالا به پایینش جمع شد و ناخودآگاه گارد گرفتم:

- من به اندازه کافی حقوق می‌گیرم نیازی به این حجم از مهربونی شما نیست!

لبخند کجی زد. پیرسینگش لبان خوش فرمش را بیشتر به رخ می‌کشید. در جایش صاف شد. سر تا پایم را برانداز کرد  و گفت:
- حتما اونقدری هست که هر روز بخاطرش اینجارو طی بکشی. هوم؟
لعنتی! دستم را روی اسکناس‌ها گذاشته و بیشتر به سمتش هولشان دادم. از میان دندان‌های چفت شده‌ام تاکید کردم:
-  مطمئناً اونقدری هست که به پول‌های تو نیازی نداشته باشم.

لبخند آرامش عریض تر شد.
- برام مهم نیست چکارشون می‌کنی  فقط تا یک ساعت دیگه سفارشم آماده باشه.
سپس بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من باشد، همانطور که بی تفاوت اسپرسو اش را مزه مزه می‌کرد از کانتر بوفه فاصله گرفت و وارد سالن شنا شد.
 دستانم مشت شده بود و  ناخودآگاه دندان‌هایم را روی هم می‌فشردم. کاش می‌توانستم انگشتم را در چشمانش فرو کرده و آن غرور لعنتی را بیرون بکشم و زیر پاهایم لگد مال کنم. نفس عمیقی کشیده و سعی کردم به اعصابم مسلط شوم. دلارهای  رها شده را چنگ زده و پله هارا با حرص بالا رفتم. وارد آشپزخانه‌ی کوچک ته راهرو شدم و همانطور که اسکناس‌ها را روی کابینت می‌ریختم گفتم: 

- خانمی که براش اسپرسو آوردی اینارو برای تو گذاشت!

علی دست از کار کشیده و با ذوق به پول‌ها خیره شد.

- اوه چقدر دلم می‌خواست یه پیتزا بخورم.

من هم خیلی دلم می‌خواست! چشمانم را در کاسه چرخانده و بی‌حوصله گفتم:

- پس خدا صداتو شنیده.

دلار‌ها را در جیب یونیفرم سفید آشپزی‌اش گذاشت و با بی‌تفاوتی گفت:

- خدا دور تر از اونیه که بتونه بشنوه؛ به این می‌گن قانون جذب!

چرا فکر می‌کردم مسلمان معتقدی باشد؟ شاید بخاطر گردنبندی که پلاکش نقش "الله" بود و هرگز از او جدا نمی‌شد. در جایم چرخیده و به همان کابینت تکیه کردم و با کنجکاوی پرسیدم:

- باهم به مشکل خوردید؟

نگاه کوتاهی به صورتم انداخت. سپس در حالی که اخم ریزی بین ابروهایش نشسته بود و اسکاج را محکم روی سطح بشقاب دستش می‌کشید پرسید:

- با خدا؟ درواقع ما هیچ‌کاری با هم نداریم که بخواد مشکلی باشه.

 

 

 ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 27
  • تشکر 3
  • هاها 2

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(4)

 

عصبانیت ناگهانی صدایش موجب شد که به فکر ادامه دادن بحث نباشم. نگاه خیره‌ام به سرامیک‌های جرم گرفته کف آشپزخانه دوخته شد. این دیالوگ‌ها زیادی برایم آشنا بود! کمتر از یک سال پیش بود که قبل از خواب، سرم را در بالشت تمیز و خوش‌ بوی هتل فرو کرده و فریاد کشیده بودم "دیگه بین منو تو هیچی نیست. نه من خدایی دارم نه تو بین این هفت میلیارد آدم، بنده‌ای به نام من میشناسی!" و بعد تا صبح اشک ریخته و زار زده بودم. همان شبی که مصاحبه‌ام در سفارت آمریکا به مشکل خورده و ممکن بود تمام کار‌های اقامتم به بن‌بست برسد؛ خدایی که اکنون و در اینجا شدیدا شکر گذارش بودم و اگر حضور همیشگی‌اش را در کنارم حس نمی‌کردم، همینقدر هم تاب نمی‌آوردم و نمی‌توانستم ادامه دهم. نگاه دیگری به علی کرده و به قسمت آموزش رقص رفتم؛ حق با آقای پاول بود؛ سانس صبح تازه تمام شده و سالن شدیدا بهم ریخته بود. در میان صدای مشت‌هایی که در سالن کناری به کیسه بوکس برخورد می‌کردند، مشغول کار شدم. شاید وقتی اوضاعم کمی بهتر شد در همین کلوپ، ثبت‌ نام کنم و  به تمایل دیرینه‌ام به بوکس جواب مثبت دهم! تمایلی که همیشه با مخالفت‌های مامان رو به رو می‌شد. معتقد بود این ورزش مناسب دختر‌ها نیست و پسرانه است! حدود یک ساعت بعد بشقاب پروتئین را از علی تحویل گرفته و  روی کانتر قرار دادم. قبل از آمدنش به سرعت سراغ بقیه کارهایم رفتم؛ هم صحبتی دوباره با او آخرین چیزی بود که می‌خواستم.  تا ساعت ۱۲ که پایان شیفت بود حتی لحظه‌ای فرصت نشستن پیدا نکردم. شلوغی امروز در آمیخته با بی‌خوابی دیشب، خسته و کلافه‌ام کرده بود. سس‌های تک نفره استفاده شده را توی سطل آشغال ریختم و کانتر را برای بار آخر تمیز کردم. بی‌تاب کوله‌ام را برداشته و به سمت در پرواز کردم. برای نفس کشیدن در هوای خنک و دلنشین بیرون و رهایی از شلوغی کلوپ لحظه شماری می‌کردم. با خروجم هوای خنک  به صورتم خورد و لبخند به لب هایم آورد؛ سوز هوا بیشتر از ظهر شده و به سردی می‌زد. با آنکه ساعت از نیمه شب گذشته بود، اما خیابان ها همچنان پرشور و شلوغ بود؛ بی‌خود نبود که نیویورک را شهر همیشه بیدار می‌خواندند. به ایستگاه اتوبوس رفته و روی صندلی خنکش جای گرفتم. زانوهایم گز گز می‌کرد و سرم از شدت خستگی تیر می‌کشید. پاهای دردمندم را نوازش کرده و به خودم دلداری دادم؛ این وضعیت موقتی است و وقتی درسم تمام شود، به عنوان یک پزشک، همه چیز برایم آسان تر خواهد شد. روزی از خودم بابت این تلاش‌ها تشکر خواهم کرد فقط نباید تسلیم شوم. هرگز! دست زمختی که کمی بالاتر از دستم روی پایم قرار گرفت، از فکر خارجم کرد. نگاه متعجبم را بالا آورده و با چشمان درشت و وحشی‌ای که  این روزها شدیدا برایم آشنا بود رو به رو شدم. نفسم در سینه حبس شد و ترس به یکباره تمام وجودم را فرا گرفت. اینجا چه می‌خواست؟ "اریک" همسایه واحد رو به رویی خانه‌ام که با همسرش زندگی می‌کرد! بارها سعی کرده بود از تنهایی‌ام استفاده کرده و خودش را بهم بچسباند. صندلی های ایستگاه، بجز آنهایی که ما اشغال کرده بودیم، خالی از آدم بود. همانطور که دستش روی پایم بود نگاهی به اطراف کرد و گفت:

- خیلی خوبه که تو مسیر برگشت تنها نیستیم. اینطور نیست؟

حالت طبیعی نداشت و کلمات را کشیده ادا می‌کرد. بدنم از شدت ترس خشک شده و تنها عضوی که همچنان توان حرکت داشت، قلبم بود که بی‌تاب خود بی‌نوایش را به قفسه سینه‌ام می‌کوبید. سعی کردم خودم را جمع و جور کنم. اگر لحظه‌ای وا می‌دادم، زندگی‌ام را جهنم می‌کرد.دست لرزان و یخ‌زده‌ام را روی دست  تتو شده‌اش گذاشتم. محکم کنارش زده و گفتم:

- قبلا بهت نگفته بودم حالمو بهم می‌زنی؟

لبخندی زد و با لحنی که به طرز نفرت انگیزی سعی داشت ملایم به نظر برسد گفت:

- شما دخترای ایرانی چرا انقد از تفریح بدتون میاد؟

جاری شدن عرق سرد را روی کمرم حس می‌کردم. آب دهانم را با زحمت فرو دادم. هرچه جان داشتم درون پاهایم ریختم و بلند شدم. می‌خواستم هر چه زود تر از آن هیکل گنده و مغز مریضش فاصله بگیرم. مچ دستم را گرفت و وحشیانه مجبورم کرد که دوباره سر جایم بنشینم.

- فرار نکن پرنده کوچولو! جواب منو بده.

نگاهم را به دستم که در میان دست زمخت و تنومندش، کودکانه به نظر می‌رسید انداخته و مغزم از این ناتوانی تیر کشید. به دنبال حرفی بودم که بیشتر ناراحتش کند. همانطور که برای بیرون کشیدن دستم تقلا می‌کردم گفتم:

- شاید مشکل از توعه که اصلا جذاب نیستی.

قهقهه زد و دست دیگرش را دور شانه‌ام پیچاند:

- خب بزار بهت ثابت کنم!

 

 

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 24
  • تشکر 4
  • هاها 1
  • غمگین 2

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(5)

 

بوی الکلش حالم را بهم می‌زد. دستم را روی قفسه سینه‌اش گذاشته و با تمام قدرت به عقب هولش دادم اما مانند باتلاقی شده بود که هرچه بیشتر تلاش می‌کردم  از شرش خلاص شوم، بیشتر درونش فرو می‌رفتم. در همان حال بود که نور آبی و قرمز  به چشمم خورد و چند ثانیه بعد ماشین پلیس در خیابان پیچید. با وحشت برایش دست تکان دادم که اریک هم متوجه‌اش شد و خودش را عقب کشید. ماشین سفید رنگ جلوی ایستگاه توقف کرد و  مامور جوان پلیس از آن خارج شد. از جایم بلند شدم و درحالی که صدایم از ترس و حرص می‌لرزید،  رو به مامور توضیح دادم:

- برام مزاحمت ایجاد کرده. 

اریک که از رو شدن دستش خشمگین شده بود از جا پرید و عصبی فریاد کشید:

- برای چی دروغ میگی زن عوضی؟

مامور جوان، بخاطر عکس العمل سریع اریک، اسلحه را از کمرش خارج کرد و به سمتش نشانه رفت. با لحن تهدید واری گفت:

- بخواب روی زمین!

اریک در حالی که ابروهای پر پشت مشکی‌اش را درهم کشیده بود، با نفرت نگاهم کرد و از میان دندان‌هایش غرید:

- من کاری نکردم.

اسلحه را مسلح و تاکید کرد:

- کاری که گفتم بکن. زود باش!

وحشت زده چند قدم دیگر به مامور جوان نزدیک شدم. اریک درحالی که لبانش از غضب منقبض شده بود، دست از مقاومت برداشته و آنطور که پلیس خواسته بود عمل کرد. او را دستبند زده و با شدت سوار ماشین کرد سپس رو به من گفت:

- قصد دارید ازش شکایت کنید؟

نگاهی به چشمان عصبی اریک که  با آن سر بی مو و سفیدش ترکیب ترسناکی ساخته بود کردم می‌دانستم که ممکن است بخواهد کارم را تلافی کند بنابراین ناچار لب زدم:

- نه شکایتی ندارم فقط میخوام تا وقتی می‌رسم خونه آزاد نباشه!

سری به نشانه فهمیدن تکان داد و سوار ماشین شد. روی صندلی جای گرفته و رفتنشان را نظاره‌گر شدم. احساس نفرتم از ضعف خودم بیشتر بود تا او! اولین بار بود که خارج از آن ساختمان می‌دیدمش؛ محل کارم را پیدا کرده و یا دیدارش در اینجا  اتفاقی بود؟ مشتم را محکم بر زانویم کوبیدم تا بلکه کمی از دردش کم کند. مردک لعنتی سیاه ترین نقطه زندگی‌ام در آمریکا بود؛ تمام این مدت، استرس رو به رو شدن با او، با آن خنده های کثیف و چشمان وحشی‌اش هر لحظه در وجودم بود.  شاید واقعا باید مزاحمت‌هایش را به پلیس گزارش می‌کردم. شاید هم باید یک "لیست مرگ" درست می‌کردم و اسم او را در صدرش می‌نوشتم...

بالاخره بعد از آمدن اتوبوس، تن خسته‌ام را به خانه رساندم. باید با مامان تماس می‌گرفتم ولی خسته تر از آنی بودم که بتوانم. با همان لباس ها روی تخت افتاده و تقریبا بی‌هوش شدم.

***

به ساعتی که عقربه‌هایش به دنبال هم می‌دویدند و دیر شدن را گوشزد می‌کردند نگاه می‌کردم اما از جایم تکان نمی‌خوردم. با حوله کوچکی که به دور بدن خیسم پیچیده بودم روی مبل‌های طوسی رنگ نشسته و برای رفتن به کلوپ ممانعت می‌کردم. زندگی در آمریکا اصلا شبیه به سریال‌های تینِجی که در ایران دنبال می‌کردم نبود و این یکنواختی مغزم را پر از سکوت کرده بود! گهگاهی فکری در سرم سرک می‌کشید و باز هم سکوت؛ عکس العمل اریک به دستگیری دیشب چه خواهد بود؟ سکوت! اگر به آقای پاول بگویم حقوقم را زودتر پرداخت کند عصبانی می‌شود؟ سکوت! تا کی می‌توانم از اریک فرار کنم؟ و این دفعه سکوتی که با صدای معده‌ی گرسنه‌ام شکسته شد. خیلی وقت بود که غذای درست و حسابی نخورده بودم. حقوقی که هر ماه آقای پاول پرداخت می‌کرد کم نبود اما بخش عمده‌اش صرف شهریه دانشگاه شده و مابقی، کفاف یک ماه زندگی در گرانی سرسام آور نیویورک را نمی‌داد. از جایم برخاسته و همانطور که به خاطر گرفتگی پای چپم تلو تلو می‌خوردم به آشپزخانه رفتم. تکه‌ی کوچکی نان در دهانم گذاشتم. اگر آقای پاول این ماه حقوق را به تعویق می‌انداخت با این یخچال خالی چه باید می‌کردم؟ اگر قضیه اریک را به همسرش بگویم اوضاع بدتر نمی‌شود؟ نان را به زحمت فرو داده  و بی‌توجه به ضعف معده‌ام به اتاق برگشتم. در این زندگی پر مشغله، رسیدن به خودم آخرین چیزی بود که وقت صرفش می‌کردم. بی‌حوصله موهای فر مشکی‌ام را به روغن مخصوص آغشته کردم تا از آن آشفتگی خارج شود. بی‌توجه به زیر چشمان گود افتاده و صورتم که لاغرتر از همیشه به نظر می‌رسید، بی‌خیال آرایش کردن شده و راهی کلوپ شدم. طبق روال راس ساعت ۳ در بوفه بودم و فرصتی برای غر زدن، در اختیار آقای پاول قرار ندادم.  شیفت صبح مرخصی داشت و به همین خاطر سالن‌ها به هم ریخته تر از همیشه بود. علی از سالن آموزش شنا خارج شد و بعد از رسیدن به بوفه، خودش را روی یکی صندلی‌های پایه بلندی که آنطرف کانتر قرار داشت انداخت. با قیافه‌ی آویزانی که چهره‌اش را کودکانه‌تر می‌کرد پرسید:

- آقای پاول به توام هنوز حقوق نداده؟

شانه ای بالا انداختم و پاسخ دادم:

- فعلا که حرفی نزده.

خستگی از چشمانش می‌بارید. عصبی نفسش را فوت کرد و گفت:

- هر ماه باید سر این قضیه بازی در بیاره. فردا تولد مامانمه می‌خوام براش یه هدیه خوب بخرم.

دستم را زیر چانه‌ام زده و سعی کردم دلداری‌اش دهم:

- نگران نباش اون حتماً درک می‌کنه.

سرش را نزدیک‌تر ِ آورده و درحالی که تن صدایش آرام تر شده بود گفت:

- واقعا اینطور فکر می‌کنی؟ نگاش کن! مثل مار همه جا می‌خزه.

 

 

ناظر : @M.f

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 25
  • تشکر 4
  • سردرگم 1
  • غمگین 1

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(6)

 

نگاهم را به پیرمرد که با آن قد کوتاه و هیکل ریزه میزه‌اش در سالن ها می‌چرخید تا به مربی ها و کارکنان تذکرهای لازم را  بدهد انداختم و از لفظ مار ریز خندیدم. حق با او بود! هر ماه تا اعتراض کارکنان بلند نمی‌شد، اقدام به پرداخت حقوق نمی‌کرد و محال بود به این زودی‌ها پولی دست علی و حتی من را بگیرد. حرص خوردن هایش را بی‌جواب گذاشته  و دنبال کار‌های خودم رفتم. کار سالن بدنسازی زیادی سنگین بود و آقای پاول چندین بار غیر مستقیم گفته بود که بهتر می‌شود اگر بجای من، یک مرد را استخدام کند تا از پس کار‌ها بر بیاید؛ حتی با وجود فاصله‌ی زیادی که کلوپ تا خانه‌ داشت، به هیچ عنوان حاضر نبودم کارم را از دست بدهم و به همین خاطر در این مورد، انرژی بیشتری صرف می‌کردم. روی زمین نشسته و سعی داشتم وزنه‌های سی کیلویی که از دو طرف هالتر را به پایین می‌کشیدند، از میل خارج کنم‌.  برای بلند کردن میله به هر دو دستم احتیاج داشتم و در واقع یک دست سوم برای بیرون کشیدن وزنه لازم بود! کلافه از تقلاهایم مشتی به پلاستیک فشرده‌ی مشکی رنگ زیر دستم زده و زیر لب به فارسی غریدم:

- لعنت بهت عوضی.
-  حدس می‌زدم ایرانی باشی!
از شنیدن جمله‌ی فارسی‌ای که در جوابم گفته شده بود، متعجب دست از کار کشیده و به سمت صدا برگشتم؛ پسر بیست و شش- هفت ساله‌ای که اولین بار بود در این باشگاه می‌دیدمش، خیره نگاهم می‌کرد. چشم و ابروی مشکی‌اش فریاد می‌کشید که شرقی‌ است. از جا بلند شده و با شک گفتم:
- سلام!؟
سری در جوابم تکان داد و با نگاه به هالتر گفت:
- بزار کمکت کنم.
چهره و لحن جدی‌اش موجب شد که ناخودآگاه  از او اطاعت کنم. بی‌تعارف کنار رفته و کار را به او سپردم. یکی از زانو‌هایش را روی زمین گذاشت و به راحتی وزنه هارا از میل جدا کرده و هرکدام را با یک دست  بلند کرد.  به سمت نگاه کنجکاوم برگشت و پرسید:
- کجا بزارمشون؟
نمی‌خواستم آقای پاول با دیدن این صحنه تصمیمش را عملی کند بنابراین نگاهم را از چشمان مشکی‌اش به وزنه‌ها داده و سعی کردم  یکی از آن‌هارا از دستش بگیرم؛ در همان حال گفتم:

- ممنون بقیه‌شو خودم انجام می‌دم.
دستش را عقب کشید و  با بی‌تفاوتی تاکید کرد:
- نمی‌تونی جابه‌جاش کنی.
قطعا نمی‌دانست بند بند وجود من به "نمی‌تونی" آلرژی شدید دارد! ایندفعه بی آنکه حرفی بزنم، یکی از وزنه هارا از دستش بیرون  کشیده و به قفسه سینه‌ام چسباندم تا تحمل وزنش برایم آسان‌تر شود. در همین حین لبخند مصلحتی‌ای زده و گفتم:
- شاخصه‌ی تمام پسرای ایرانیه که به آدم حس ضعیف بودن بدن؟
سمت محل قرار گیری وزنه‌ها به راه افتادم و حضورش را پشت سرم حس کردم. صدایش از پشت سرم بلند شد:
- فکر کنم شاخصه‌ی تمام دخترای ایرانی هم لجبازیه! درسته؟

وزنه را در جایش قرار دادم و او هم متقابلا وزنه‌ی دیگری که در دست داشت را، سرجایش گذاشت. درست نبود بعد از کمک صادقانه‌اش با او بحث کرده و ناسپاسی کنم به همین خاطر لبخندم را بیشتر کش داده و بحث را خاتمه دادم:
 - ممنونم!

با ابرو‌هایش به وزنه‌ها که اکنون در جایشان قرار داشتند اشاره کرد و گفت:
- نصفشو که خودت انجام دادی.

شانه‌ای بالا انداخته و با لحن دوستانه‌ای گفتم:
- خب نمی‌خواستم خیلی تو زحمت بیوفتی!

بالاخره لبانش خندید و کمی چهره‌اش از حالت جدی خارج شد: 
- هم لجباز و هم مهربون؟
ابروهایم را بالا انداختم و با شیطنتی که خیلی وقت بود از صدایم پر کشیده بود گفتم:
- البته! مهربونی تو ذات دخترای ایرانیه.

درحالی که لبخندش عریض‌تر شده بود انگشت شصتش را گوشه‌ی لبش کشید و پرسید:

- اونوقت خودپسندی چی؟

کمی فکر کرده و پرو جواب دادم:

- آممم... فکر نمی‌کنم!

 تک خنده‌ی کوتاهی کرد؛ دستی به صورت شیش تیغ شده‌اش کشید و در همان حال سری تکان داد و گفت:

- به هرحال بلند کردن این وزنه‌ها بدون اینکه بدنتو گرم کنی بهت آسیب می‌زنه!

 

 

@M.f

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 24
  • تشکر 4
  • هاها 1
  • سردرگم 1

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(7)

 

دهان باز کردم تا جوابش را بدهم اما صدای آقای پاول که نامم را می‌خواند مانع از ادامه‌ی صحبتمان شد. بی‌حواس نگاه دیگری به چشمان سیاهش انداخته  و  با لبخند از او فاصله گرفتم و به سمت پیرمرد که جلوی ورودی سالن ایستاده بود رفتم.  نگاه خاکستری رنگش را روی پسر انداخت  و گفت:
- مشکلی هست؟!
حق با علی بود؛ او مانند ماری که به دور گنجش می‌خزد، وجب به وجب کلوپ را زیر نظر داشت و چیزی از چشمش دور نمی‌ماند. سرم را برگردانده و مثل او، به پسر که همانجا ایستاده و مشغول موبایلش بود نگاه کردم. بی‌توجه به سوالش پرسیدم:
- با من کاری داشتید؟
سکوتش موجب شد تا دوباره سرم را به سمتش بازگردانده و نگاهش کنم. با دست چروک خورده‌اش که بر اثر پیری لرزش خفیفی داشت ریش های بهم ریخته و سفیدش را نوازش کرد و نگاه تیز بینش را توی صورتم چرخاند.
- تو اعتراضی داری؟!

گیج از مفهوم سوالش، ابروهایم را بالا انداخته و پرسشی نگاهش کردم. چشمانش را کمی ریز کرد که چروک‌های اطرافش بیشتر شد سپس توضیح داد:

- ممکنه این ماه بخاطر هزینه‌های مالیات نتونم به همه‌ی کارکنا حقوق بدم! ماه بعدی با معوقه پرداخت می‌کنم. تو اعتراضی داری؟

بهت زده از خبر بد و سوال ناگهانی‌اش لبانم را بهم فشردم. نمی‌دانستم این سوال از روی قلدری بود یا دموکراسی! اما در هر صورت ناخودآگاه حقیقت را به زبان آوردم:

- بله! راستش من باید شهریه دانشگاهمو پرداخت کنم بنابراین به این پول احتیاج دارم.

و سپس از حرفی که بی‌فکر از دهانم خارج شده بود، لب بستم و نگران خیره‌اش شدم. دوباره ریشش را نوازش کرد و ایندفعه دستش را تا گردنش پایین کشید. تکان ریزی به سرش داد و گفت:

- بسیار خب مشکلی نیست.

سپس پشت کرده و وارد راهروی اصلی شد. به همین راحتی؟ در حالی که از پذیرش سریعش گیج شده بودم، به مسیر رفتنش پشت کرده و نگاهم را در سالن چرخاندم. شناخت این پیرمرد برایم سخت بود و هیچگاه نمی‌توانستم عکس العملش را حدس بزنم؛ گاهی بدخلق و عصبی و گاهی منطقی و با درک! درست مثل الان! نگاه سرگردانم روی دختری که کمی آن‌ طرف‌تر دمبل‌هایش را روی زمین رها کرد و سراغ دستگاه دیگری رفت، ثابت شد. غرق در افکار خودم، قدم‌های آهسته‌ام را  به سمت دمبل‌ها حرکت دادم که برای لحظه ای سقوط جسم بزرگ سیاه رنگی را روی خود حس کردم. طی یک حرکت دفاعی که بدن به صورت طبیعی و خودکار انجام می‌دهد، خودم را عقب کشیدم. بلافاصله مرد سیاه پوستی، دقیقا جلوی پاهایم نقش زمین شد. بطری‌ای که در دست داشت به زمین کوبیده شده و محتوای درونش روی پارکت‌ها پاشید. صدای مهیبی که در اثر برخورد شدید او و بطری‌اش با پارکت‌های خشک ایجاد کرده بود، در صدای آهنگ پیچید و سالن را در سکوت خاصی برد. دستم را از شدت بهت جلوی دهانم گرفتم و با ترحم نگاهش کردم. سریع در جایش نشسته و همانطور که سرش را پایین انداخته بود، شانه‌اش را ماساژ می‌داد. دستش آسیب دیده بود اما با این حال سعی داشت خودش را جمع و جور کند؛ انگار از این‌طور افتادن پیش چشمان بقیه خجالت زده‌ شده بود  که سرش را بالا نمی‌گرفت. نگاهم را از موهای فر ریزش که بالای سرش بسته بود به بازوی مردانه و کلفتش سوق داده و دلسوزانه پرسیدم:
- حالتون خوبه؟
با شنیدن صدایم سرش را بلند کرد و درحالی که سفیدی چشمانش به سرخی می‌زد نگاهم کرد؛ انگار تازه مرا پیدا کرده بود که سرشار از خشم شده و از جا  پرید.  بی‌اراده از حرکت سریعش قدمی به عقب برداشتم که با دست بزرگ و تنومندش محکم تخت سینه ام کوبید و از میان دندان‌هایش که در آن صورت سیاه، سفیدی‌اش اغراق آمیز بود غرید:

- برای چی خودتو عقب کشیدی؟

از شدت ضربه اش چند قدم به عقب پرتاب شده و دستم  را به نزدیک‌ترین دستگاهی که در آنجا بود بند کردم تا تعادلم برای ایستادن حفظ شود. چشمانم از شدت ترس و بهت گشاد شده بود و مغزم فرمانی صادر نمی‌کرد. انگشت اشاره‌اش را تهدیدوار به سمتم نشانه رفت و فریاد کشید:
- تو باعث شدی آسیب ببینم عوضی!

 

@M.f

ویرایش شده توسط Z.mim

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(8)

 

با پاهای بلندش قدم برداشته و رسما به سمتم هجوم آورد. با تمام وجود می‌خواستم خود را عقب بکشم اما پاهایم انگار به زمین چسبیده و هیچ نیرویی برای حرکت دادنشان در بدنم حس نمی‌کردم! قبل از اینکه کاملا به من برسد، سدی میانمان، مانع شد تا چشمان وحشت‌زده‌ام صورت سیاه و ترسناکش  را ببیند.
- بس کن!
صدای پسر هم‌وطنم در مقابل غول سیاه و خشمگین روبه‌رویم، رنگ تهدید داشت. مرد سیاه پوست محکم به شانه پسر کوبید که باعث شد یک پایش قدم کوتاهی به عقب بردارد سپس در حالی  که از حرص می‌خندید گفت:
- هِی به نفعته دخالت نکنی!
پسر بی آنکه از کوره در برود با قدم کوتاهی که به جلو برداشت دوباره فاصله میان‌شان را تقریبا به صفر رساند؛ با سر انگشتان دست چپش به صورت نمادین خاک سر شانه‌ی مرد را تکاند و با صدایی که به طرز عجیبی آرام بود گفت:
- باور کن این به نفع توعه که کشش ندی رفیق!

چشم در چشم و در سکوت خیره‌ی هم شدند. همه‌ی افراد حاضر در سالن دست از کار کشیده و  معرکه را نظاره می‌کردند. پوست لبم را به دندان کشیدم و میله‌ی آهنین دستگاهی که دستم هنوز بندش بود را فشار داده و خدا خدا می‌کردم که اتفاق بدی نیوفتد. آن چند ثانیه در محاسبه‌ی عمرم به سال رد شد و جانم را بالا آورد!  انگار خدا دعایم را شنید که مرد سیاه، حرکتی به هیکل گنده‌اش داد و نگاه پر از نفرتی از بالای شانه‌های پسر به صورت ترسیده‌ام انداخت؛ سپس بی آنکه نگاهش به صورت پسر تلاقی کند، برخلاف تصورم عقب رفته و لگد محکمی به بطری رها شده‌اش بر زمین زد و دور شد. همین! انگار همین‌قدر نیز برای خریدن آبرویش کافی بود!  پسر آرام به سمتم برگشت و در حالی که همچنان آرامش و بی‌تفاوتی را در صدایش حفظ کرده بود گفت:

- البته ببخشید اگه بهت حس ضعیف بودن  دادم!

لبانم را بهم فشرده و بی توجه به طعنه‌اش نگاه لرزانم را به چشمان سیاهش دوختم. بغض گلویم را مسدود کرده و نفس کشیدن را برایم سخت می‌کرد. تمام اتفاقات خیلی سریع رخ داده و این اولین باری بود که خود را حتی برای چند ثانیه، کاملا بی پناه حس کرده بودم. بی‌پناهی‌ای که از چشمان آتشین و صورت به خون نشسته‌ی آن مرد ترسناک‌تر بود. سعی کردم بغضم را با فرو دادن آب دهانم مهار گرده و کمی خودم را جمع و جور کنم. حلقه‌ی انگشتانم را که از فشار زیاد سفید شده بود از دور میله‌ی دستگاه باز کردم. دستم را پایین انداخته و گفتم:
- فکر کنم بدهیام داره بهت زیاد میشه!

برخلاف تلاش‌هایم، صدایم می‌لرزید. نگاهش را روی صورتم چرخاند و حرفم را بی‌جواب گذاشت. باید تشکر می‌کردم اما  نمی‌خواستم آن لرزش لعنتی، بیشتر از این حالم را نمایان کند؛ از اینکه انقدر ضعیف و شکننده به نظر برسم متنفر بودم. صدای علی نگاهم را  به سمت صورت نگرانش کشاند:

- حالت خوبه؟

 قبل از اینکه چیزی بگویم پسر ضربه آرام و دوستانه‌‌ای به شانه‌ام زد و همانطور که از کنارم می‌گذشت گفت:

- خب دیگه مزاحم کارت نمیشم.

و بی آنکه منتظر جوابی از جانب من باشد رفت و در میان دستگاه‌ها گم شد. علی در چند قدمی‌‌ام ایستاده  و منتظر بود تا جواب سوالش را بگیرد؛ نفس عمیقی کشیدم. زبان خشک شده‌ام را چرخاندم و بالاخره جوابش را دادم:

- خوبم!

اما نبودم!  با تک تک سلول هایم می‌خواستم که راه خانه کوچک‌مان در تهران را پیش بگیرم و چند دقیقه دیگر در آغوش مادرم باشم. به پاهایم دستور حرکت داده و بالاخره از جایم کنده شدم تا خودم را به حریم امن بوفه برسانم. علی پشت سرم به راه افتاد و با لحن تسکین دهنده‌ای گفت:

- با آقای پاول صحبت می‌کنم تا جاهامون رو عوض کنیم تو برو سالن آموزش شنا! اینجا زیادی برات سنگینه!

وارد راهروی اصلی شدیم. از اینکه آقای پاول را در آن دور و اطراف نمی‌دیدم خوشحال بودم. با صدایی که هنوز می‌لرزید گوشزد کردم:

- برای توام زیادی سنگینه.

به قدم‌هایش سرعت بخشید و رو در رویم پیچید. اخم با نمکی کرد به صورتم کرد و گفت:

- ببینم تو فکر می‌کنی من هنوز بچه‌ام؟

در جوابش، تنها لبخند بی‌جانی زدم. حقیقت این بود که هر چقدر هم که بخواهی مستقل و قوی باشی، باز هم نیاز به کمک خواهی داشت...

 

 

@M.f

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 23
  • تشکر 2
  • غمگین 2

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(9)

 

بقیه روز را با بی‌حوصلگی طی کردم. آنقدر سرم را به کار‌های متفرقه گرم کردم که اصلا متوجه نشدم آن پسر ایرانی‌ یا حتی آن مرد سیاه پوست کی تمرینشان را تمام کرده و کی تمام آدم‌های باشگاه عوض شدند. اصلا نمی‌دانستم در این باشگاه کذایی ثبت نام کرده بود یا فقط همین جلسه را مهمان بود؟ عقربه‌ها که تمام روز خسته و خواب‌آلودتر از من، به کندی از جایشان تکان می‌خوردند، حال ساعت ۱۲ را نشان می‌دادند. کلوپ تقریبا خالی از جمعیت بود و علی برخلاف همیشه زودتر از همه رفته بود. هوای امشب به خوبی رطوبت اقیانوس اطلس را با خود حمل می‌کرد و بوی خاصی داشت. نفس عمیقی کشیده و اجازه دادم روحم را لمس و نوازش کند. کلاه هودی سورمه‌ای رنگم را تا روی پیشانی ام پایین کشیدم. خیابان‌های منهتن امشب خسته تر از من و خلوت تر از همیشه بود. سرم را پایین انداخته و به قدم های آهسته ام که بی‌میل راه خانه را درپیش گرفته بودند، خیره شدم. سر درد شدیدی داشته و امیدوار بودم دوباره با اریک رو به رو نشوم؛ چه در ایستگاه  و چه در پاگرد طبقه سوم! امشب از آن شب‌هایی است که اگر جلوی راهم سبز شود، بی شک آن چشمان وحشی و درشتش را بیرون می‌کشم و به خوردش می‌دهم! هنوز چند قدمی نرفته بودم که پاهایم سست شد و در جایم خشک شدم. همانطور که به کفش هایم خیره بودم، از گوشه چشم، در کوچه تنگ و بن بست کنار باشگاه، سیاهی بزرگی را که پهن زمین شده بود حس کردم. با حلاجی‌اش نفسم در سینه حبس شد و بدنم با بادی که وزید، به لرزه افتاد. آب دهانم را با صدا فرو دادم و با خود اندیشیدم که اصلا شاید فقط یک کیسه بزرگ زباله است! قدم بعدی را با شک برداشته و دوباره در جایم  متوقف شدم. شاید هم نیست! با این فکر نگاه برق گرفته‌ام را از کفش‌هایم برداشته و به رو به رو و عابرانی که با فاصله و بی‌تفاوت عبور می‌کردند، دوختم. به سرعت افکار مختلف را در ذهنم بالا و پایین می‌کردم و هنوز هم جرات نگاه کردن به آن سمت را نداشتم. دستانم را مشت کرده و به قلب ترسیده‌ام تشر زدم اگر کیسه زباله نباشد هم به او ربطی ندارد! قدم بعدی را محکم برداشتم اما بلافاصله پشیمان شدم. این بار کاملا به سمتش برگشته و مستقیما نگاهش کردم. حدسم درست بود؛ جسم بی‌جان مردی در کنار سطل بزرگ زباله‌، رها شده بود. در جایم ایستاده و تنها نگاهش می‌کردم؛ باید مانند سایرین بی‌تفاوت عبور می‌کردم؟ شاید بی‌دردسر ترین راه گذر بود اما انسانی ترین راه نبود؛ آنهم در صورتی که دقیقا همین امروز یکی به کمکم شتافته و بی‌تفاوت از من عبور نکرده بود! با قدم های لرزان به سمتش رفتم. به محض ورود به سیاهی و تاریکی رعب انگیر کوچه، دلشوره‌ای عجیب به وجودم سرازیر شد. زانو هایم را روی سنگ فرش  سرد گذاشته و در کنارش زانو زدم. کت سیاه رنگی روی صورت و بالاتنه‌اش کشیده شده بود. شک هنوز در دلم جولان می‌داد و آشوبش می‌کرد؛ دستم را به سمت کت دراز کرده و نیمه‌های راه دوباره عقب کشیدم. اگر مرده بود نباید جسد را دست‌کاری می‌کردم. صدایی از درونم فریاد می‌کشید که "فرار کن"! اما شاید به قول آن پسر ایرانی، لجبازی خصلت ذاتی‌ام بود؛ حتی با خودم! لبم را محکم به دندان گرفتم و بالاخره دستم را جلو برده و با یک حرکت کت را کنار زدم. با دیدن چهره ی خونین و آسیب دیده‌اش، بهت‌زده خودم را عقب کشیدم و روی زمین سرد افتادم. نفسم به شماره افتاده بود. خودش بود؛ پسر ایرانی ای که چند ساعت پیش با او آشنا شده بودم؛ مرده بود!

باید تا کسی من را ندیده، می‌رفتم! باید فرار می‌کردم! باید خودم را به خانه می‌رساندمو همه چیز را فراموش می‌کردم اما قادر نبودم هیچ یک از آن "باید" ها را عملی کنم. از بهت آن چهره‌ی سبزه و آرام که حال به سفیدی می‌زد و در خون غلتیده بود، در جایم خشک شده و با چشمان گشاد شده‌ نگاهش می‌کردم. مرده بود؟ به زانویم چنگ زده و به زحمت تن لرزانم را به سمتش کشیدم. انگشت یخ زده‌ام را با وحشت و دو دلی روی گردنش گذاشتم. نفس کشیدن از یادم رفته بود و همه ی حواسم را سر انگشتانم جمع کرده بودم که ضربات ریزی را به نرمی حس می‌کرد. نبض داشت. ضعیف، اما می‌زد.

بی‌تفاوت نسبت به موبایل درون جیبم که چندی پیش خاموش شده بود دستانم را با سرعت روی بدنش حرکت داده و هول‌زده شروع به گشتن جیب هایش کردم. باید تا دیر نشده با اورژانس تماس می‌گرفتم و البته که این بار قصد نداشتم این "باید" را نادیده بگیرم! بالاخره موبایلش را از  جیب شلوارش بیرون کشیدم و با دیدنش مغزم جرقه زد. نگاهم را روی پهلوی شکافته و خونینش سر دادم و چیزی به ذهنم چنگ زد. وقتی هنوز این گوشی سرجایش است یعنی خبری از زورگیری نبوده و این وضعیت دلیل دیگری دارد؛


 

@M.f

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 22
  • تشکر 3
  • غمگین 1

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(10) 

 

ناگهان بغض به گلویم چنگ انداخت و احتمالی که درون مغزم می‌چرخید بی‌جان ترم کرد! نکند آن مرد سیاه پوست از او کینه به دل گرفته و اینجا و اینگونه خشمش را خالی کرده باشد؟ چشمانم را روی هم فشردم تا سرگیجه‌ام را که بوی خون تشدیدش می‌کرد کنترل کنم. صدای نفس‌های لرزانم تنها چیزی بود که می‌شنیدم. الان وقتش نبود! نه وقت این فکر‌ها و نه وقت این غش و ضعف کردن‌ها! دست آزادم را مشت کرده و ضربه آرامی به ران پایم زدن تا به خود مسلط شوم؛ به سرعت چشم گشوده و حواسم را به موبایل دستم دادم؛ قفل بود. خدایا! بیشتر خودم را جلو کشیدم. دست یخ زده و بی جانش را بالا آورده و انگشتش را به حسگر چسباندم. قفل با صدای ریزی باز شد و عکس  دخترکی با موهای سبز و چشمان کشیده‌ای که در سفیدی صورتش می‌درخشید درحالی که جام سرخی در دست داشت و نگاه پر غرورش را به دوربین دوخته بود، روی صفحه نمایان شد. نگاهی که به خوبی به یاد داشتم اما انتظار دیدنش روی این صفحه برایم زیر صفر بود. با لمس آیکون صفحه کلید، عکس دختر محو شد و با انگشتان بی‌حسم، عدد 911 را شماره گیری کردم.

همراه آمبولانس، به بیمارستان رفتم. به محض رسیدن، اورژانسی به اتاق عمل منتقل شده و زیر تیغ جراحی بود. روی صندلی‌های سرد راهروی منتهی به اتاق عمل که در این وقت شب خلوت و ساکت بود، نشسته و بی‌حواس تند تند صلوات می‌فرستادم‌! اگر اتفاقی می‌افتاد تقصیر من بود؟ بود! خدایا خواهش می‌کنم!

- استرس داری؟

با شنیدن صدایی که سکوت خوفناک راهرو را می‌شکست سرم را بالا آوردم و به مامور پلیسی که مقابلم ایستاده بود نگاه کردم. انقدر در افکار خود غرق بودم که اصلا متوجه حضورش نشده بودم. قبل از اینکه بتوانم سوالش را تجزیه و تحلیل کنم، با سر اشاره‌ای به در اتاق عمل کرد و دوباره پرسید:

- شما پیداش کردی؟

سرم بی اراده به سمتی که اشاره کرده بود چرخید. آب دهانم را قورت داده و زمزمه کردم:

- بله!

- از قبل می‌شناختیش؟

سرم را چند بار به نشانه مثبت تکان دادم. تن صدایش جدی تر شده بود:

- از کجا؟

ترس بی‌اجازه و بی دلیل در دلم سرازیر شد. این یک بازجویی بود؟ سرم را دوباره به سمتش برگردانده و خیره‌اش شدم. چشمانش را ریز کرده و موشکافانه زیر نظرم گرفته بود. کمی خودم را جمع و جور کردم و با صدایی که سعی می‌کردم جدی و بی لرزش باشد پاسخ دادم:

- توی کلوپ ورزشی‌ای که کار می‌کنم  تمرین می‌کرد.

پشت کرده و درحالی که قدم زنان به سمت دیگر سالن می‌رفت، دوباره پرسید: 

- وقتی پیداش کردی بیهوش بود؟

عرقی که قسمت رویش موهایم را خیس کرده بود با پشت دست پاک کرده و پاسخ دادم:

- بله.

 بر صندلی رو به رویم، در آن طرف عرض سالن نشست. آرنج‌هایش را روی زانویش گذاشت و به جلو خم شد. نگاه معنی داری به نوک پای راستم که بی‌اراده بر زمین ضرب می‌زد کرد و سوالش را دوباره تکرار کرد:

- استرس داری؟!

منظورش از این پرسش‌ها چه بود؟ لبانم را روی هم چفت کرده و در سکوت خیره‌اش شدم؛ دلم مانند کودکی که کار اشتباهی کرده و دستش رو شده بود شور می‌زد اما به مهارتم در حفظ ظاهر ایمان داشتم! او حق نداشت از من بازجویی کند و این را با بی‌جواب گذاشتن سوالش و نگاه خیره‌ام به او فهماندم. لبخند کجی زد و کمرش را به پشتی صندلی چسباند. نفسم را نامحسوس به بیرون فوت کرده و  در دل از خود پرسیدم: استرس داری؟ و در جواب خودم هم سکوت کردم اما می‌دانستم که اگر تا الان هم نداشتم، از الان به بعد باید برای نتیجه این عمل، اضطراب داشته باشم! احتمالا از طرف بیمارستان با پلیس تماس گرفته و وضعیت را گزارش کرده بودند که او برای بررسی موضوع آمده بود. حرف دیگری زده نشد اما سعی می‌کردم در مقابل نگاه‌های دقیقش که حرکاتم را زیر نظر داشت عادی جلوه کنم و از تماس چشمی با او بپرهیزم. این خودداری  کم کم کلافه‌ام کرده بود.  نگاهم را برای هزارمین بار به ساعت بزرگی که روی دیوار نصب شده بود انداختم؛ نزدیک به ۳ بود و من هنوز به خانه نرفته بودم. صبح زود کلاس داشتم و فکر نرسیدن به موقع به آن، درآمیخته با سکوت اغراق آمیز راهرو، اعصابم را بیشتر متشنج می‌کرد. بالاخره صبرم لبریز شده و نگاه عصبی و پر حرصم را مستقیما به چشمان خیره‌اش دوختم تا دست از کنکاشم بردارند. به موقع در سفید رنگ اتاق عمل باز شد و حواس هر دوی‌مان را به خود معطوف کرد.

 

 

@M.f

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 21
  • تشکر 4
  • غمگین 1

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(11)

 

مرد میان سالی در حالی که روپوش سفید رنگش را مرتب می‌کرد از اتاق خارج شد. هر دو از جا پریدیم. قبل از من پرسید:
- عمل چطور پیش رفت؟

صدای مطمئن  دکتر بلافاصله آرامش را به قلبم تزریق کرد:
- همه چیز مرتبه اگر لازم باشه می‌تونم گزارش عمل رو در اختیارتون بزارم.
نفس راحتی کشیدم و ناخودآگاه با لبخند پیروز مندانه‌ای به او نگریستم. خدایا ممنونم! بی‌آنکه جوابی به دکتر بدهد سمت من برگشته و درحالی که دیدن لبخندم حرص را به صدایش تزریق کرده بود پرسید:
- میخوای اینجا بمونی؟
تصمیمی در این باره نداشتم اما با این‌حال پاسخ دادم:
- بله!
کارتی از جیب روی سینه‌اش خارج کرد و به سمتم گرفت.
- وقتی بهوش اومد بهش بگو برای تنظیم شکایت باهام تماس بگیره.
از اینکه یک پرونده هیجان انگیز قتل، به ضرب و شتم تغییر کرده بود چندان خوشحال به نظر نمی‌رسید! کارت را از میان انگشت هایش بیرون کشیدم و با صدای مصمم و خوشحالی لب زدم:

- حتما!

روی صندلی‌ای که بر اثر ایستادنم دوباره سرد شده بود جای گرفته و با لبخند به  اویی که بی‌حرف دیگری دور می‌شد خیره شدم. سرم را به دیوار پشت سرم تکیه دادم و لبخندم عمیق‌تر شد؛ از اینکه حالش خوب بود خوشحال بودم ولی از آن بیشتر خوشحال بودم که تصمیم ناگهانی و بی‌فکرم برای نجات دادنش موجب دردسر نشده بود. آنقدر خوشحال و آسوده که حتی فکر نرفتن به دانشگاه هم دیگر ناراحتم نمی‌کرد. درحالی که پلک‌هایم سنگین شده بود نگاه دیگری به ساعت انداخته و نرم چشم بستم. حداقل تنهایی یک حسن داشت که دیگر نگرانی‌ای از بابت خانه نرفتن نداشتم!

- یکی می‌خوای؟

چشمانم را که تازه گرم خواب شده بودند باز کرده و  به دختری که بالای سرم جلوی نور را گرفته بود نگریستم. کمی چشمانم را ماساژ دادم تا از تاری دید خواب آلودم کم شود و در جواب سیگاری که به سمتم تعارف کرده بود گفتم:

- ممنون خیلی اهلش نیستم.

با خنده دستش را عقب کشید و کنارم روی صندلی جای گرفت. با اینکه آرایش غلیظ و بافت آفریقایی موهایش، سنش را بیشتر نشان می‌داد، بازهم به زور ۱۵_۱۶ ساله می‌خورد! فندک را زیر سیگار کنج لبش گرفت و به همراه یک پک روشنش کرد و گفت:

- شبای بیمارستان خیلی طولانیه. نه؟

نگاهم را روی تیپ لَش و لباس‌های گشادش چرخانده و با صدایی که از خواب خش دار شده بود پاسخ دادم:

- همیشه آدمایی هستن که دارن شب سخت‌تری رو می‌گذرونن!

همراه با پوزخند صدا دارش کام عمیقی از سیگار گرفت و گفت:

- شاید ما همون آدما باشیم!

سرم را دوباره به دیوار پشت سر تکیه داده و برای اتمام بحث نامطمئن لب زدم:

- شاید!

 سکوتی که بین‌مان حاکم شد خواب را بیشتر به چشمانم هول داد. تکانی خوردم و جایم را روی صندلی راحت کردم اما پیش از آنکه چشم ببندم، صدایش دوباره مانع شد:

- چند سالته؟

بی آنکه سرم را حرکت دهم چشمانم را چرخانده و نگاهش کردم. هنوز خیره‌ی دیوار بود. پلک‌هایم سنگین و با تاخیر دوباره باز میشد. خمیازه‌ای کشیده و گفتم،:

- بیست.

بالاخره سرش را حرکت داد و نگاه عسلی‌اش را به صورتم دوخت . همانطور که دود سیگارش را توی صورتم فوت می‌کرد گفت:

- تو دختر خوبی هستی!

بوی تند و تلخ سیگارش ریه‌هایم را آزار داد و نگاهش! نگاه خیره و سیاهش چیز خاصی داشت که ناخودآگاه وجودم را سرشار از حس بد بی‌اعتمادی کرد. اصلا چه اصراری برای صحبت با من داشت؟ لبخند کجی به نگاه خیره‌ام زد و کام دیگری از سیگار گرفت. بی آنکه جوابی به حرفش دهم چشمم را به روی نگاه شیطانی‌اش بستم و موبایل‌ها را از درون جیب هودی سفت در دست گرفتم. با این حرکت به خوبی عدم تمایلم برای ادامه بیشتر مکالمه را  نشان دادم. انگار او نیز فهمید که دیگر حرفی نزد. نمی‌دانستم خوابیدن آنجا و در کنار او  درست بود یا نه  اما بر خلاف تلاشم خواب کم‌کم هوشیاری‌ام را ربوده و خستگی به دنیای تاریکی واردم کرد.

با نوری که پشت پلک‌هایم می‌تابید، چشم باز کردم. با دیدن راهرویی که تقریبا شلوغ شده بود، همه چیز به سرعت از ذهنم گذشت و ناخودآگاه به جای خالی دخترک سیگاری نگاه کردم. هنوز بوی تند سیگارش حس می‌شد و نشان از حضور طولانی مدتش می‌داد. کش و قوسی به بدن خشک شده‌ام دادم. ساعت بزرگ روی دیوار ۱۰ را نشان می‌داد. چطور در این شور و شلوغی انقدر خوابیده بودم؟ همانطور که گردن گرفته‌ام را ماساژ می‌دادم به سمت ایستگاه پرستاری رفتم و بعد از پرس و متوجه شدم که از ریکاوری به بخش منتقل شده است. اتاق ۲۱۴! دستی به موهایم کشیده و مرتبشان کردم؛ آرام لای در را گشودم و اول سرم را داخل بردم. روی تنها تخت اتاق خوابیده و چشمانش بسته بود. بوی تند الکل و دارو در اتاق پیچیده بود و به معده‌ی خالی‌ام چنگ می‌زد.
 

 

@M.f

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 20
  • تشکر 3
  • هاها 2

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(12)

 

وارد شدم و در را پشت سرم بستم. از صدای در پلکش پرید که پچ پچ کردم:
- هنوز خوابی؟
لای پلکش را باز کرد و خسته نگاهم کرد. بی‌جان لب زد:
- پس تو رسوندیم بیمارستان؟
صدایش خش داشت. به سمت پنجره رفتم و بازش کردم. هوای خنک و بارانی صبح سرکیفم آورد. لبخندی زده و گفتم:
- اتفاقی دیدمت.

تک سرفه‌ای کرد و گفت:
- یکم آب بهم میدی؟
چشمانش را دو مرتبه بسته بود انگار درد داشت اما چیزی بروز نمی‌داد.به سمت در قدم تند کرده و پاسخ دادم:
- الان برات میارم.
داخل سالن برگشته و لیوان کاغذی را زیر آب‌ سردکن چشمی گرفتم. با حس سنگینی نگاه کسی سرم را بالا آوردم. همان دخترک دیشبی بود؛ با تذکر پرستار، بی آنکه نگاه خیره‌اش را لحظه‌ای از صورتم جدا کند پک دیگری به سیگارش زده و از پنجره‌ای که کنارش ایستاده بود، به بیرون پرتش کرد. اینجا چه می‌کرد؟ چه چیز در نگاه این دختر بچه اینطور روانم را قلقلک می‌داد؟ تکان کوچکی برای خلاصی از هجوم افکار به سرم داده و با لیوان آب وارد اتاق شدم. با حس حضورم چشم باز کرد و خودش را بالا کشید که چهره‌اش از درد جمع شد. لیوان را روی میز کنار تخت گذاشتم و در حالی که کمکش می‌کردم بنشیند شرمسار پرسیدم:
- کار همون مرده بود درسته؟
جوابی نداد. بالشت پشتش را مرتب کردم و ادامه دادم:
- باید از دستش شکایت کنی. همه شاهد درگیریتون بودن می‌تونن شهادت بدن که کار اونه!
نفس عمیقی کشید و بی‌توجه به حرف‌هایم گفت:
- میشه اول یکم از اون آب بهم بدی؟
به سرعت لیوان را برداشته و  سمت دهانش بردم. چند جرعه نوشید و سپس سرش را عقب کشید. رشته کلامم را ول نکرده و کارتی که مامور پلیس داده بود از جیبم بیرون کشیدم. در حالی که نگاهی به شماره‌اش می‌انداختم گفتم:
- پلیسی که دیشب اومده بود گفت برای تنظیم شکایت باهاش تماس بگیری.

دستش را بی‌میل از روی پهلویش برداشت و ناچار کارت را از دستم گرفت‌. بی‌آنکه نگاهی بیاندازد سرش را به بالشت پشتش تکیه داد و گفت:
- چهرش پوشیده بود من نتونستم ببینمش.

شانه‌ای بالا انداخته و بی‌فکر گفتم:

- خب به هر حال بجز اون کار کس دیگه‌ای نمی‌تونه باشه!
و سپس  با شک خیره چشمانش  شدم و پرسیدم:
- می‌تونه؟

بی‌حرف نگاهم کرد و من نمی‌دانستم که این سکوت دقیقا به چه معنا است! شاید هم منظورش این بود که به من ربطی ندارد و انقدر حرف نزنم! اصلا چرا با او احساس صمیمیت داشتم؟ حتی اسم یکدیگر را هم نمی‌دانستیم و اینطور که به نظر می‌رسید او اصلا برای اینجا بودنش من را مقصر نمی‌دانست. نفسم را به بیرون فوت کردم. در مقابل نگاه خیره و ساکتش، موبایلی که از دیشب دستم مانده بود از جیبم خارج کرده و روی میز، کنار لیوان کاغذی گذاشتم و گفتم:
- به هر حال خوش‌حالم که الان حالت خوبه! بهتره با یکی تماس بگیری که بیاد پیشت چون من دیگه کم کم باید برم.
- خیلی ازت ممنونم صبا!
دهانم بسته شد. پس فقط من بودم که اسم او را نمی‌دانستم و قصد پرسیدنش را هم نداشتم! در جواب تشکرش سری تکان داده و گفتم:
- شاید بشه گفت بی‌حساب شدیم...
صدای باز شدن ناگهانی در باعث شد که سرهایمان به آن سمت برگردد. همان دختر بود! همان دختر بچه‌ی سیگاری و مشکوک با نگاه‌های شیطانی‌اش! لبخند معنی داری بر لب داشت و همان‌طور که به پسر نگاه می‌کرد شمرده شمرده گفت:
- اوه متاسفم انگار اتاق رو اشتباه اومدم!
سپس سری تکان داد نگاه کوتاهی به صورتم انداخته و قبل از اینکه فرصت عکس العملی به ما بدهد سریعاً بیرون رفت. درحالی که ابروهایم از حضور ناگهانی‌اش بالا پریده بود سرم را چرخاندم تا بگویم چقدر این دختر در نظرم عجیب است که با دیدن فک قفل شده و نگاه پر از حرص و نفرتش به جایی که دخترک تا چند ثانیه پیش ایستاده بود، حرف در دهانم ماسید و لبانم دوباره روی هم چفت شد. انگار حس بدی که به او داشتم کم بی‌راه و پرت نبود! نمی‌خواستم دوباره سهواً در کارش دخالت کنم؛ هر چه که بین آنها بود به من مربوط نمی‌شد. گلویم را صاف کرده و بی‌حرف سمت پنجره راه افتادم تا ببندمش؛ هوای اتاق سرد شده بود. صدایش پشت سرم به زمزمه می‌مانست:

- فکر می‌کردم قراره کنار همون سطل آشغال بمیرم!
در حالی که دستم بند بستن پنجره بود نگاهش کردم. صورتش از آن حالت خارج شده و انگار که هیچوقت آن نگاه عصبی و پرنفرت، متعلق به او نبوده است. از پنجره به خیابان شلوغ و پر رفت و ِ آمد جلوی بیمارستان نگریسته و گفتم:

- عزیز جونم همیشه می‌گفت " تو نیکی کن و در دجله انداز تا ایزد در بیابانت دهد باز"! حکایت توام همینه!

بی‌توجه به حرفم که به لطف دیروزش اشاره داشت اصرار کرد:

- منو خیلی بدهکار خودت کردی.

تا همین چند دقیقه پیش فکر می‌کردم که من "خیلی" بدهکار و مدیون او هستم! به قهقهه دختر و پسر جوانی که دست در دست هم ، قبل از سبز شدن چراغ عابر پیاده، عرض خیابان را دویدند خیره شدم. لباس هایشان از باران خیس بود.

 

 

@M.f

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 21
  • تشکر 4
  • هاها 1

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(13)

 

ناخودآگاه لبانم از خنده‌شان کش آمد و بی‌حواس پاسخ دادم:

- من خیلی حساب کتابم خوب نیست آقا ولی میگم  بی‌حساب شدیم توام قبول کن!

- دیروز تو باشگاه اسمتو از صاحب‌کارت شنیدم.

از توضیح بی‌مقدمه‌اش نرم به صورتش چشم دوختم. ادامه داد:
- منم مهرادم! از آشنایی باهات خوشبختم.
به دستش که بعد از این حرف بی‌جان کمی به سمتم دراز شده بود خیره شدم. نمی‌شناختمش، نمی‌دانستم ارتباطش با آن دختر بچه یا آن دختر مو سبز که عکسش پس زمینه موبایلش بود چیست و اصلا در آمریکا چه می‌کند اما جایی در کور سوی دلم به او اعتماد داشتم! با چند قدم کوتاه فاصله میان پنجره و تخت را طی کرده و دست سردش را فشردم.
- منم همینطور!

بعد از بیمارستان، یک راست به کلوپ وزشی رفتم. شاید اشکالی نداشت اگر یک جلسه دانشگاه نروم ولی لحظه‌ای دیرکرد برای کارم، به معنای خداحافظی ازش بود. مهراد هم با کسی تماس گرفت و گفت که دوستش به زودی سراغش می‌رود و دیگر لازم نیست بمانم. تا آخر شیفت کاری، چشم چرخانده و منتظر دختر مو سبز بودم ولی بر خلاف تصورم بجای او، آن مرد سیاه پوستی که دیروز آن معرکه را به راه انداخت، طبق روال همیشگی به باشگاه آمده و بی‌تفاوت به تمرینش رسید. 


***
 سرم را روی میز گذاشته و چشمانم را بسته بودم. به تلافی غیبت روز قبل، نیم ساعت زودتر خودم را به دانشگاه رسانده و هوای ابری آسمان آنوقت هم، صبح را تیره تر کرده بود. سکو‌های کلاس هنوز خالی از دانشجو بود و در سکوت، افکار مختلف به ذهنم هجوم می‌آوردند و مانع از به خواب رفتنم می‌شدند؛ نمی‌فهمیدم چرا مهراد از شکایت سر باز می‌زد؛ البته با مقصر نبودن سیاه پوست، من هم مقصر نبودم ،و در این صورت باید خوشحال باشم اما یک جای کار لنگ می‌زد! شاید وقت می‌شد قبل از باشگاه سری به مهراد بزنم و حالش را بپرسم. 
- اوه فکر می‌کردم اولین نفر باشم!
صدایش از جا پراندم. "آنتونی هندرسون" با آن چشمان سبز و مشتاقش خیره‌ام شده بود. به زور لبانم را کش داده و گفتم:
- صبح بخیر!

بلافاصله در کنارم جای گرفت و با صدای بشاش و سرحالش پاسخ داد:
- صبح بخیر. واقعا خوشحال شدم که دیدمتون. درباره پیشنهادم فکر کردید؟
به مغزم فشار آورده و گیج نگاهش کردم. سریعا اشاره کرد:
- در رابطه با پروژه پایان ترم ...
مکالمه سرسری دفعه قبلمان را به یاد آوردم. خدا می‌دانست که حتی لحظه‌ای از فکرم گذر نکرده بود ولی با این حال گفتم:
- بله فکر کردم و باهاتون موافقم آقای هندرسون احتمالا گروه خیلی خوبی می‌شیم!
لبانش دوباره خندیدند. ضربه‌ی آرامی از هیجان روی میز کوبید و گفت:
- عالیه! پس شمارتو وارد کن تا باهم کانِکت بشیم. باید امروز همکاریمون رو به استاد اعلام کنیم و کم کم کارا رو شروع کنیم.
انرژی‌اش ناخودآگاه لبخندم را عمیق تر کرد. گوشی موبایلی که به  سمتم گرفته بود را گرفتم و بی‌حرف شماره را وارد کردم. در حقیقت از این هم‌گروهی شدن در دل خوشحال بودم. او می‌توانست اولین دوست من در این دانشگاه، با آن دانشجو‌های سرد و بی‌حس  باشد و من دلم لک زده بود برای یک دوست! در طول کلاس چندین بار سنگینی نگاهش را حس کردم اما حرف خاصی زده نشد. در پایان اسم‌مان را به عنوان گروه به استاد اعلام کرد و  قرار شد که طی یک ملاقات در آینده، تقسیم کار کنیم و هماهنگ شویم.  
از ساختمان دانشکده خارج شدم. باران دوباره شروع به باریدن کرده بود و فضای محوطه را سرسبز تر و زیبا تر جلوه می‌داد. بادی که موهایم را به حرکت گرفته بود حس عمیق و دوست داشتنی‌ای به قلبم تزریق می‌کرد. از یادآوری یاسی و بهار نفس عمیقی کشیده و بی‌اراده موبایلم را در دستم فشردم؛ اگر در ایران بودم بی‌شک الان در حال زنگ خوردن بود تا قرار بیرون گذاشته و قهوه خوردن در این هوا را از دست ندهیم.
- هوای قشنگیه درسته؟
نگاه گذرایی به هِندِرسون که حال کنارم ایستاده بود کردم. بی آنکه فرصت جواب دادن بدهد ادامه داد:
- ولی یکم سرده.

حق با او بود. شانه‌هایم را بغل کرده و گفتم:
- با این حال دوست داشتنیه.

دستش را دور شانه‌هایم پیچاند و همانطور که نگاهش را در محوطه سرسبز می‌چرخاند گفت:
- همونقدر که دوست داشتنیه ممکنه آدمو بیمار کنه! اگر اجازه بدی من می‌رسونمت.
از لمس بی‌اجازه‌اش اصلا راضی نبودم هرچند که برای ایجاد حس گرما بود و بی‌قرض بودنش حس می‌شد. اخم ریزی میان ابروهایم نشاندم. با یک قدم بلند از او فاصله گرفته و در همان حال گفتم:

- ممنون از پیشنهادت ولی ترجیح می‌دم یکم قدم بزنم.

و قدم هایم را سرعت بخشیده و بی‌توجه به او دور شدم.

 

 

@M.f

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 18
  • تشکر 3
  • غمگین 1

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(14)

 

او نمی‌توانست دوست من باشد! وگرنه مرا به قهوه دعوت می‌کرد نه گریز از این هوای ناب! هنوز نمی‌دانستم مقصدم کجاست. رفتن به بیمارستان کار درستی بود؟ اصلا مگر چه نسبتی با من داشت که بخواهم به ملاقاتش بروم؟ هیچ دلیل منطقی‌ای برای اعتماد مسخره و ناخودآگاهم به او وجود نداشت؛ من یک دختر تنها بودم و این باعث می‌شد به چشم خیلی ها یک طعمه باشم. نباید انقدر احمقانه رفتار کنم و نزدیکش شوم؛ به اندازه کافی کمکش کرده و لطفش را جبران کرده بودم...

بعد از کشمکش های فراوان، به خانه برگشتم. آهسته و پاورچین از جلوی واحد اریک و همسرش گذشته و وارد آپارتمانم شدم. از آن شب که پلیس او را با خود برده بود دیگر با وجود نحسش رو به رو نشده بودم؛ البته که از این بابت حسابی خدا را شکر می‌کردم. چند روزی بود که به مامان زنگ نزده و عجیب تر آنکه او هم خبری نگرفته بود. کوله‌ام را به گوشه‌ای پرتاب کردم و تماس برقرار شد ولی بلافاصله با نگاهی به ساعت پشیمان شدم؛ با توجه به اختلاف زمان در ایران ساعت نزدیک به ۳ نیمه شب است و احتمالا الان خواب بودند. خواستم تماس را قطع کنم که تصویر صادق روی صفحه نمایان شد. دلم برایش لک زده بود ذوق زده گفتم:
- صادق؟ چطوری  دورت بگردم؟ خوبی؟؟
نگاه پر دردش در آن تاریکی نصفه و نیمه‌ی اتاق به قلبم چنگ زد. لبخند از لبم پر زد و زنگ‌های هشدار در سرم به صدا در آمدند. چرا بجای مامان او جواب داده بود؟ اولین چیزی که به ذهنم رسید را به زبان آوردم:
- مامان کجاست؟
جوابی نداد. برای چند ثانیه نزدن قلبم را حس کردم و ریتم منظم نفس‌هایم قطع شد. چرا چیزی نمی‌گفت؟ بی‌جان لب زدم:
- صادق؟

دستش را بی‌رحمانه لای موهایش فرو برد و بالاخره دهن باز کرد:
- بیمارستانه. دو روزه که بیمارستانه.

پلک‌هایم را از زنده بودنش روی هم گذاشتم اما نفس کشیدن هنوز برایم سخت بود؛ به گلویم چنگ زده و پرسیدم:
- بیمارستان برای چی؟ چی‌شده؟
بغض مردانه‌اش ترکید:
- مامان مریض شده صبا. 

انگار که وزنه‌ای صد کیلویی روی قفسه‌ی سینه‌ام افتاده باشد دستم را از گردن روی سینه‌ام سر داده و به یقه‌ام چنگ زدم بلکه از این فشار کاسته شود. مریض شده؟! آب دهانم را فرو داده و در مقابل اشک‌های صادق زمزمه کردم:
- یعنی چی؟
صدای بابا مانع از ادامه‌ی حرفش شد:
- میفهمی داری چیکار میکنی؟ برای چی بهش گفتی؟
صادق بی‌توجه به شماتت بابا زجه زد:
- تو کجایی صبا؟ چرا اینجا نیستی؟ چرا پیش ما نیستی؟ چرا الان که مامان نیست توام نیستی؟ خیلی تنها شدیم صبا خیلی...
اشک‌هایم پرده‌ی تار کننده‌ی دیدم را شکافته و سرازیر شدند. بابا گوشی را از دستش کشید. صدایش دلم را بیشتر سوزاند:
- صبا بابا! گریه نکن دختر قشنگم چیزی نیست ما پیش مادرت هستیم نگران نباش.

در میان گریه نالیدم:
- مامان چیشده بابا توروخدا حرف بزن.
حالا نوبت او بود که ساکت شود! جانی برای تکرار سوالم نداشتم. تنها اشک ریخته و به صورت شکسته‌ و نگاه درمانده‌ی پدرم خیره شدم تا بلکه حرف امیدوار کننده‌ای بزند و از آن وضع نجاتم دهد. دستی به ریش‌هایش که عجیب سفید شده بود کشید و ناچار گفت:
- سرطان! مادرت سرطان گرفته.

واژه "سرطان" مثل پتکی بر سرم کوبانده می‌شد و نمی‌گذاشت ادامه حرف‌هایش را بشنوم. تمام بدنم سر شده بود.  به دیوار رو به رو خیره شده و بی‌صدا اشک می‌ریختم. اصلا نمی‌دانستم آن تماس لعنتی کی قطع شد و بابا دیگر چه گفت. حق با صادق بود؛ من اینجا چه‌ می‌کردم؟ اینجا چه می‌کردم وقتی خانواده‌ام، عزیز ترین کسانم در آن‌سوی کره زمین درد  می‌کشیدند. کاش می‌مردم. کاش سرطان، بجای مادرم در جان و تن من می‌ریخت. باید بر‌می‌گشتم! باید کاری می‌کردم. اما چطور؟ با چه رویی برمی‌گشتم؟ چطور در چشمانشان نگاه می‌کردم و می‌گفتم که تمام این مدت به آنها دروغ گفته‌ام.  چطور به آنها می‌گفتم که از امیرعلی، شوهرم، جدا شده‌ام و اینهمه وقت را تنها زندگی می‌کردم؟  نگاه بی‌جانم را روی ساعت انداختم. چند ساعت را به گریه کردن گذرانده بودم که داشت دیرم می‌شد؟ باید قوی باشی صبا! باید!  با دستان بی‌جانم، گوشی رها شده جلوی پایم را چنگ زده و دوباره شماره‌ی مامان را گرفتم. هیچکس جواب نداد. دوباره و دوباره تلاش کردم به صادق و بابا هم زنگ زدم اما بی‌نتیجه بود. یعنی خوابیده بودند؟ دستم را به زانویم گرفته و با هزار زحمت جسم بی‌جانم را تکان داده و خودم را جمع و جور کردم. نباید اینطور پیش می‌رفت خدا نباید این کار را با من می‌کرد! لرز عجیبی به جانم افتاده بود. کاپشنم را از کمد بیرون کشیده و تنم کردم و با همان وضع آشفته و در مقابل نگاه‌های گذرا و بی‌تفاوت مردم، خودم را به کلوپ رساندم. دلم آرام و قرار نداشت نمی‌دانستم قرار است چه تصمیمی بگیرم و سرنوشت چه خوابی برایم دیده است.

 

 

 

@M.f

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 15
  • تشکر 3
  • غمگین 1

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(15)

 

بی‌جان در را  هول داده و وارد شدم. صدای آقای پاول به گوشم رسید اما بی‌آنکه توجهی بکنم یا سرم را بالا بگیرم از مقابلش گذشتم و راهی جایگاه کوچک خودم شدم. چه اهمیتی داشت که او چه نطق می‌کند؟ شاید اصلا آخرین روزهایی باشد که من در این کلوپ و این کشورم. اگر اتفاقی برای مادر می‌افتاد چه؟ از یادآوری اینکه ممکن بود دیگر هیچوقت طعم آغوشش را نچشم قلبم مچاله شد و حالت تهوعم تشدید شد. 
- انگار یکی اینجا حالش از من بدتره!
با شنیدن صدای مهراد متعجب سرم را بالا آوردم. بی آننکه کت چرمش را با لباس‌های باشگاهش عوض کرده باشد، روی صندلی پایه بلند بوفه نشسته بود. در مقابل نگاه خیره‌اش به چشمان متورم و حال خرابم، بهت زده گفتم:
- کی مرخص شدی؟

تک تک اجزای صورتم را از نظر گذراند و بی‌حواس پاسخ داد:
- خیلی وقت نیست!
گیج با صدایی که از گریه تو دماغی و گرفته شده بود پرسیدم:
- اونوقت پاشدی اومدی باشگاه؟!
نگاهش را از صورتم گرفت و در سالن چرخاند:
- حالم خوبه! چیزی نیست. 

احساس می‌کردم از حرف زدن درباره‌ی خودش اصلا  راضی نیست بنابراین ترجیح دادم دهانم را ببندم و به درد خودم برسم. کانتر سفید رنگ را دستمال کشیده و  منو را رویش قرار دادم. صدایش محتاط و آرام خطابم کرد:
- مشکلی پیش اومده؟ تو خوبی؟
کاپشنم را از تن تب دارم کنده و روی صندلی انداختم و لب زدم:
- خوبم.
اما نبودم. بدنم بی‌جان بود و لب‌هایم سر شده بود؛ انگار کسی وحشیانه به دلم چنگ می‌زد و حالت تهوع امانم را بریده بود. ولی گفتنش به او مگر دردی را دوا می‌کرد؟

من هم همانند او از حرف زدن درباره‌ی خودم اصلا راضی نبودم. از نگاه کردن به او طفره رفتم و خود را مشغول کار نشان دادم  اما نگاه خیره‌اش، دانه‌های عرق را با سرعت بیشتری روی بدنم سر می‌داد. کلافه از بوفه بیرون زده و راه سالن بدنسازی را در پیش گرفتم تا دیوار‌ها مانع از تماشای حال بدم شوند! با فروش خانه می‌توانستم هزینه‌های سفر به ایران را جور کنم اما قطعاً یک سفر بی‌بازگشت! برگشتن به آمریکا با در نظر گرفتن هزینه ها تقریبا محال بود. به خودم نهیب زدم "مامان مهم‌تره!" مهم‌تر بود اما اینطور برگشتنم به ایران، به این معنا بود که از این مهاجرت، تنها یک شناسنامه‌ی خط خورده و یک زندگی ویران شده نصیبم شده بود و این شکست بزرگی محسوب می‌شد. هجوم افکار مختلف، بی‌رحمانه مغزم را تکه تکه می‌کردند و من توان پس زدنشان را نداشتم. دستم را محکم روی پیشانی‌ام گذاشتم تا بلکه کمی از فشاری که بی‌وقفه بر آن وارد می‌شد کم شود. هنوز کاملا وارد سالن بدنسازی نشده بودم که دیوارها شروع به چرخیدن کردند. دانه‌های سیاه کم کم جلوی دیدم صف می‌بستند و دنیا را تیره و تار در نظرم جلوه می‌دادند. با دست بی‌جانم به چارچوب چنگ زدم پاهای سستم دیگر وزنم را تاب نیاورده و همانجا تسلیم نشستن شدم. سرم سنگین شده بود دست دیگرم را به زمین گرفتم تا بتوانم وزنش را تحمل کنم. چه بلایی داشت سرم می‌آمد؟ صدای قدم هایی که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد انگار در سرم کوبیده و بیشتر بسمت زمین هولش می‌داد. دستی روی شانه‌ام نشست و صدای مهراد این‌بار از کنار گوشم پخش شد:
- صبا حالت خوبه؟؟
جواب سوالش مشخص نبود؟ همانطور که نشسته بودم سرم به پایین خم شده و موهای فرم، مانند پرده‌ای مشکی اطرافم ریخته بود. جان هر لحظه بیشتر از دستم که حائل زمین بود فرار می‌کرد و فاصله سرم تا زمین لحظه به لحظه کمتر می‌شد.
- باید بریم بیمارستان صبا! صدامو میشنوی؟؟
زبان خشک شده‌ام توان جواب دادن نداشت. دست دیگرش بازویم را اسیر کرد و مانع از پیش روی هر چه بیشترم به سمت زمین شد. مقاومتم را برای باز نگهداشتن پلک هایم از دست دادم و به دنیای تاریکی فرو رفتم.  صداها به صورت پراکنده و درهم، در سرم می‌پیچید. صدای علی تنها چیزی بود که تشخیص دادم "شاید بهتره با اورژانس تماس بگیریم"  بعد احساس معلق بودن و سپس با صدای کوبیده شدن در ماشین پلکم پرید. به زحمت لای چشمانم را باز کردم. مهراد مشغول رانندگی بود. لب‌هایم را از هم جدا کرده و بی جان، با صدای ضعیفی نالیدم:
- بیمارستان نه!
و دوباره پلک‌هایم روی هم افتاد. نمی‌دانستم اصلا صدایم را شنیده یا نه اما در آن حال تنها یک چیز در ذهن نیمه هوشیارم می‌گذشت: "پولی برای بیمارستان رفتن نداشتم"...!

***
چشمانم را کمی باز کردم و نگاهی به تصویر خودم در آینه‌های کار شده روی سقف انداختم. به طرز عجیبی خسته و خواب آلود بودم؛ بی‌حواس دوباره چشم بسته و پتو را بالاتر کشیدم. گرمای شیرینی از جمع شدن زیر پتو در وجودم سرریز شد اما فقط چند ثانیه زمان برد تا ذهنم شروع به فعالیت کرده و متوجه چیزی که دیده بودم شوم. چشمانم تا آخرین حد  ممکن باز شد و به تصویر موهای پخش شده‌ام روی ملحفه‌ی سفید بالشت و صورت رنگ پریده‌ام درون آینه خیره شدم. چند بار پلک زدم. درست دیده بودم! دقیقا بالای تخت دونفره‌ای که رویش خوابیده بودم، روی سقف، خیلی شیک آینه کاری شده و تصویرم را منعکس می‌کرد. من کجا بودم؟!

 

 

@M.f

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 15
  • تشکر 3
  • غمگین 1

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(16)

 

در جایم نسشته و نگاه منگم را به اطراف چرخاندم. اتاق در تاریکی فرو رفته و تنها نور کم‌جانی که از پنجره‌های قدی و بزرگ رو به روی تخت می‌تابید، وسایل را قابل تشخیص می‌کرد. صدای بی‌جانم در آن ماشین در حال حرکت، در سرم پیچید "بیمارستان نه!". ملحفه تمیز را در مشتم جمع کرده و آب دهانم را به زحمت فرو دادم. مرا کجا آورده بود؟! سوزشی که در دستم پیچید نگاهم را به سمتش کشاند؛ چسب سفیدی که رد قرمزی خون زیرش مشخص بود  را لمس کردم و پتو را کنار زدم. ذهنم گیج و خالی از ایده بود. پاهای تب دارم را روی پارکت‌های سرد کف اتاق گذاشتم.دستم را به میز مطالعه کنار تخت گرفته و بلند شدم. در کنار میز مطالعه، در آن تاریکی دم غروب، قفسه‌های لباس و کفش تا انتهای دیوار قابل تشخیص بود. مرا به خانه خودش آورده بود؟   قدم‌های سستم ناخودآگاه به سمت پنجره‌ی بزرگ پیش رویم که پرده‌ی حریر سفید رنگی از کنارش آویزان بود، گام برداشت تا از مکانی که در آن بودم بیشتر سر در بیاورم. دم غروب بود و هوا رو به تاریکی می‌رفت. ساختمان های بلند و کوتاهی که زیر پایم قرار داشتند ویو باشکوهی ایجاد کرده بودند که عظمت نیویورک را به خوبی به رخ می‌کشید. عظمتی که از پنجره های خانه کوچکم در طبقه سوم، چسبیده به ساختمان‌های تیره اطرافش، پنهان شده بود. دست دردمندم را روی معده‌ام گذاشتم؛ ضعف بدی داشته و سرم هنوز گیج می‌رفت. در با صدای آرامی باز شده و نگاهم را به سرعت به سمت خود کشید. نور ضعیفی از بیرون به اتاق تابید و کف اتاق را روشن ساخت. قامت مهراد در چارچوب در حدسم را به یقین تبدیل کرد. نگاهش از تخت بهم ریخته به اطراف چرخید و رویم ثابت شد. در حالی که سینی‌ای در دست داشت قدمی به داخل برداشته و گفت:
- انگار حالت بهتره!
هیکلش در آن رکابی تنگ و مشکی‌ای که به تن داشت زیادی جذاب شده بود. گلویم را صاف کردم و با اشاره‌ای به تخت بهم ریخته پاسخ دادم:
- توام تو زحمت انداختم.‌..
سینی‌ دستش را که تاریکی مانع از افشا شدن محتویات درونش می‌شد روی میز گذاشته و صدای بمش در گوش‌های حساس شده‌ام پیچید:
- اُفت فشار شدید داشتی. بیا یه چیزی بخور.

اگر مامان می‌فهمید که الان در  اتاق پسری هستم که یک هفته نیست میشناسمش، حتما قبل از سرطان، سکته قلبی از پا درش می‌آورد! دستی به پیشانی‌ام کشیده و موهایم را کنار زدم.
- ممنون دیگه کم کم باید برم. چقدر هزینه دکتر شد؟

به سمتم برگشته و با صدای آرامی گفت:
- خودم انجامش دادم نیازی به دکتر نبود. 

خیره نگاهش کردم. پزشک است؟ چهره‌اش در تاریکی نصفه و نیمه اتاق پنهان شده بود. چطور می‌توانست بعد از آن جراحت به این سرعت سرپا شود؟ قطعاً باور اینکه او برادر دوقلوی مهراد است برایم ساده تر خواهد بود!
- زخمت چطوره؟

تکان کوچکی به سرش داد و بی‌تفاوت گفت:
- بهتره! 
درواقع باید "خیلی" بهتر باشد که این چنین صاف ایستاده و به این طرف و آن طرف می‌رود. گلویم را صاف کرده و حرف دلم را به زبان آوردم:
- خیلی زود سرپا شدی راستش اصلا انتظار دیدنتو به این زودیا نداشتم. 
مکث کرد. چشمانش دیده نمی‌شد اما نگاهش را حس می‌کردم؛ به آرامی به سمتم آمد و با فاصله میلی متری کنارم ایستاد. استرس به قلبم چنگ انداخت. بودنم در اینجا و این اتاق درست بود؟ مطمئن نبودم! بی‌توجه به فاصله کم‌مان، از پنجره به ویوی باشکوه مقابلش  خیره شد‌ و گفت:
- منم باتوجه به حالت انتظار نداشتم انقد سریع از جات بلند شی؛ ولی انگار هر دومون قوی تر از اون چیزی هستیم که فکر می‌کنیم. 
او به بیرون خیره شده بود و من به او. نور بی‌رمق دم غروب، صورت سبزه‌اش را کمی روشن کرده بود. اینکه دلیل حال خرابم را جویا  نمی‌شد، نشان می‌داد خیلی کمتر از من کنجکاو است! بی‌فکر دستم را بالا آورده و روی محل تقریبی زخم پهلویش گذاشتم؛ برجستگی باند زیر انگشتانم حس می‌شد؛ چهره‌اش از درد جمع شد و کمی خودش را عقب کشید. با صدایی که رگه‌های درد درونش به گوش می‌رسید گفت:
- داری چک میکنی خودم باشم؟
از اینکه فکر احمقانه و محالم را خوانده بود تعجب کردم. دستم را پایین انداخته و ناباور گفتم:
- واقعا قوی تر از اون چیزی هستی که فکر می‌کردم! وقتی تو اون کوچه پیدات کردم تقریبا مرده بودی.
سرش را پایین گرفت و نگاه مشکی‌اش را روی صورتم سوق داد. قدش زیادی بلندتر از من بود. با دقت، در آن سایه روشن غروب، چشمانم را کنکاش کرد و با لحن آرام و مطمئنی پرسید:
- عزیز جونت چیزی در این باره نگفته؟
نفس عمیقی کشیده و بازدمش را بی‌صدا و نامحسوس بیرون فرستادم. از فاصله‌ی میلی متری میانمان موذب بودم. اصلا کنار این پنجره چه می‌خواست؟

 

 

@M.f

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 14
  • تشکر 2
  • غمگین 2

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(17)

 

کمی خودم را عقب کشیده و با لحن خودش پاسخ دادم:
- احتمالا اگه اینجا بود می‌گفت خواست خدا بوده که زنده موندی!
نگاهش به آرامی روی لب هایم سر خورد و سپس بی‌آنکه مکثی کند چرخید و به سمت در رفت.
- مامان بزرگ منم یه چیزایی درباره قسمت می‌گفت!
 کلید برق را زد و اتاق بلافاصله غرق در روشنایی شد. درحالی که چشمانم از اصابت نور جمع شده بود خیره صورتش شدم که دوباره به سمتم برگشته و نگاهم می‌کرد. دستی به موهایش کشید  آن‌هارا عقب راند و با لحن زیرکانه‌ای گفت:
- انگار قسمت اینه که  ما نوبتی همو نجات بدیم!
نگاهم را به پهلویش سوق داده و با یادآوری دردسری که ممکن بود  آن مامور پلیس در بیمارستان برایم ایجاد کند، بی‌حواس گفتم:
- پس امیدوارم دفعه بعدی هم زنده بمونی.
لبانش از دو طرف کش آمد چند قدم به عقب برداشته و همانطور که از اتاق خارج می‌شد گفت:
- تا شامو آماده میکنم اینارو بخور. دختر خوبی باش!

صدایش در سرم تکرار شد؛ "دختر خوبی باش" این جمله را از چه کسی شنیده بودم؟ نگاهم را از دری که از آن خارج شد گرفته دوباره به منظره‌ی بیرون که با سیاهی شب درآمیخته شده بود دوختم؛ آهسته زمزمه کردم"دختر خوبی باش، دختر خوبی باش... دختر خوبی... سبز... موهای سبز..." ادامه‌ی جمله را در دلم اضافه کردم"و چشمان سبز!"  یادم آمد. آخرین بار این جمله را از او شنیده بودم! با یادآوری این موضوع، مغزم انگار تازه فعال شده و در را به روی هجوم افکار مختلف باز کرد. باید دوباره با ایران تماس می‌گرفتم؛ صادق و پدر در چه حالی بودند؟ چه کسی پیش مادر مانده بود؟ عزیز جون که توان مریض‌داری نداشت و خاله هم بعید بود از همدان تا تهران بیاید. آهسته سمت تخت برگشته و همانطور که لبه تشک نرمش می‌نشستم به شیرعسل و بیسکویت‌های درون سینی خیره شدم. دستم به جایی بند نبود؛ فاصله خیلی ترسناک تر از آن چیزی‌ست که فکر می‌کردم؛ خیلی بیشتر از در آغوش نکشیدن و ندیدن آن‌هایی که دوستشان داری...

با اینکه مدت زیادی از آخرین چیزی که خورده بودم می‌گذشت، زیاد میلی به خوردن محتویات درون سینی نداشته و به نگاه بسنده کرده بودم. صدای زنگ در، سکوت خانه را در هم شکست. بی‌اراده از جا پریده و نفسم را در حصار سینه حبس کردم. صدای باز شدن در و چندثانیه بعد از آن صدای پر شور و بلند پسری در خانه پیچید:
- واقعا مرسی از استقبال گرمت! مثل احمقا یه ساعت تو فرودگاه منتظرت بودم.
صدای بی‌تفاوت و آرام مهراد پاسخ داد:
- کاری پیش اومد. توام که همش  اینجایی استقبال نداره دیگه!
آهسته و پاورچین به سمت در نیمه باز اتاق رفته و سرک کشیدم. پسری با قد بلند و هیکلی که لاغری‌ بیش از حدش توی ذوق می‌زد، همانطور که چمدانش را به دنبال خود می‌‌کشید نگاه در خانه چرخاند و با لحن بانمکی غر زد:
- چه کاری پیش اومد مهم تر از من آخه عزیزم؟ تو که کسب و کارتم منم! نکنه داری بهم خیانت می‌کنی؟
مهراد دستانش را در سینه جمع کرده و با اشاره‌ای به در اتاق گفت:
- اگه سرتو یکم بچرخونی خودت می‌بینیش.

هول زده از اینکه متوجه حضور و نگاه کنجکاوم شده بود، دست از سرک کشیدن برداشته و در چارچوب در ایستادم. قبل از اینکه دهانم را برای زدن حرفی باز کنم، پسر نگاه کوتاهی به صورتم انداخته و بی‌هوا گفت:
- نه خدایی مهراد این حیفه اگر "آنا" رو...
مهراد سریع میان حرفش پرید:
- ایرانیه حامد! 
حامد دهانش را بست و این‌بار با دقت خیره صورتم شد. احتمالا فکر می‌کرد زبانش را نمی‌فهمم و داشت چیزی را می‌گفت که نباید! کلمه "حیف" بی اجازه در سرم تکرار می‌شد. برای چه حیف بودم؟ قدم کوتاهی به جلو برداشته و برای آشنایی پیش قدم شدم:
- سلام. من صبام!
با شک نگاه دیگری به مهراد انداخت و گفت:
- من حامدم. پسر عموی مهراد. بهم نگفته بود اینجا دوست ایرانی داره.
سکوت دوباره فضای خانه را در بر گرفت. احساس می‌کردم هرچه زودتر باید آنجا را ترک کنم. چند قدم دیگر به جلو برداشته و به مهراد و حامد که نزدیک در ایستاده بودند نزدیک‌تر شدم.
- دیگه بهتره من برم. ممنون بابت پذیرایی!

مهراد بی‌توجه قدم برداشته و از کنارم عبور کرد
- صبر کن بعد از شام خودم می‌رسونمت.

در جایم چرخیده و از  پشت خیره رفتنش به آشپزخانه مشکی رنگ شدم‌.
- کاپشن و موبایلم توی کلوپ جا مونده می‌خوام  تا بسته نشده برم اونارم بردارم.

صدایش به دلیل ورود به آشپزخانه کمی آهسته‌تر به نظر می‌رسید:
- باشگاه تا بعد از شام بسته نمیشه نگران نباش. حامد اتاقتو آماده کردم.
قبل از اینکه چیزی بگویم حامد که دوباره در جلد پر انرژی‌اش فرو رفته بود در حالی که به سمت اتاقی که آن طرف نشیمن قرار داشت می‌رفت، صدایش را بالا برد تا کاملا به گوش مهراد برسد:
- ولی خوب کاری پیش اومده بوداااا الان که میبینم منم بودم نمی‌اومدم دنبالت!
سپس با خنده چشمکی به صورتم زد و وارد اتاق شد. موذب همانجا ایستاده و نگاه سرگردانم را در خانه چرخاندم. دیوار ها بیشتر با پنجره‌های قدی و سرتاسری پوشیده شده و به خوبی سبک غربی ‌ خانه را به رخ می‌کشیدند اما از اعماق وجودم از بودن در آن خانه شیک و دلباز احساس ناراحتی می‌کردم؛ مانند کودکی که بدون مادرش در میان جمعی غریبه قرار گرفته و هر لحظه ممکن است به گریه بیوفتد!

 

 

@M.f

ویرایش شده توسط Z.mim

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(18)

 

نشیمن بزرگی که در دیدرس من بود با پارکت های تیره پوشیده شده  و با راحتی‌های کرم رنگ تضاد زیبایی ایجاد کرده بود. منتظر تعارف نشدم و قدمی به سمت راحتی‌ها برداشتم تا بنشینم اما صدای مهراد متوقفم کرد:
- میشه تو چیدن میز کمکم کنی؟

بلافاصله مسیر قدم‌هایم را تغییر داده و زمزمه کردم:
- حتما!
به سمت آشپزخانه‌ای که تنها دیزاین مشکی اش آن را از پذیرایی جدا می‌کرد رفتم. تازه متوجه بوی فیله مرغی که خانه را پر کرده بود شدم و دلم مالش رفت. ظرفی که حاوی سالاد سزار بود روی میز سنگی مشکی رنگ وسط آشپزخانه گذاشته شده و به بهترین شکل ممکن دیزاین شده بود. بی‌اراده زمزمه کردم:

- واقعا اینهمه سلیقه توی یه پسر جمع شده؟

مهراد همانطور که فیله های سوخاری را درون ظرف می‌چید با لبخند نگاهم کرد و گفت:
- خیلی جنسیت زده‌ فکر نمیکنی؟

از اینکه صدایم را شنید شرم زده لبم را از درون گزیدم. اگر صدای ذهنم را می‌شنید که چندان به دست پختش هم امیدوار نبود، حتما مرا مرد ستیز می‌نامید! شانه‌ای بالا انداخته و پرسیدم:

- از کجا بشقاب بردارم؟
به سمت کابینتی که اشاره کرده بود رفته و ظرف ها را روی میز چیدم. اصلا حس خوبی به در کنارشان بودن نداشتم. دلم شور می‌زد اما سعی داشتم پنهانش کنم. اگر بلایی سرم می‌آوردند چه؟ چه کسی میفهمید یا متوجه نبودنم می‌شد؟ اصلا کسی نبود که نگرانم شود و دنبالم بگردد! از دست خانواده‌ام هم که از این فاصله کاری بر‌نمی‌آید. تمام اعتمادی که بی‌دلیل به مهراد داشتم با جمله حامد فروریخته بود. حیف؟ برای چه "حیف" بودم؟ حامد وارد آشپزخانه شد و بلافاصله نشاط را به سکوت میانمان تزریق کرد:
- اه خیلی غرب زده شدی مهراد. یه قورمه سبزی ای چیزی میزاشتی خب.
مهراد بطری نوشیدنی را روی میز گذاشت و گفت:
- قورمه سبزیاتو تو همون ایران می‌خوردی بعد میومدی.
حامد بی آنکه سعی کند جوابی به مهراد بدهد با لودگی صندلی را برایم عقب کشید. 

- بشین صبا خانوم اینجا اصلا تعارف نکن.
بی‌حرف دور میز نشستیم. مهراد چند تکه در بشقابم گذاشت و گفت:
- امیدوارم اون شیرعسل خیلی اشتهاتو کور نکرده باشه.
نخورده بودم که بخواهد کور کند؛ به علاوه که بوی فیله ضعف به معده‌ی گرسنه ‌ام انداخته و مشتاق ترم کرده بود. تشکری کرده و مشغول خوردن شدم. در حقیقت طعمش از بویش هم بهتر و در یک کلمه "بی نظیر" بود. صدای حامد دوباره سکوت را شکست:
- این صبا خانوم همیشه انقدر ساکته مهراد؟
مهراد کمی ماهی از ظرف سالاد برداشته و بدون ذره‌ای مکث گفت:
- نه از تو خوشش نمیاد!
بهت زده از لحن رکش در جایم صاف شدم.  نگاه خجالت‌ زده‌ام را به حامد دوخته و هول زده گفتم:
- نه نه این چه حرفیه فقط عادت ندارم موقع غذا خوردن زیاد صحبت کنم.
حامد دوباره مخاطب به مهراد گفت:
- خب اگه از من خوشش نمیاد بگید ساکت شم.
مهراد تکه‌ی کوچکی از ماهی را در دهانش گذاشت و پاسخ داد:
- گفتن نداره که خودت ساکت شو!
متعجب گفتم:
- نه آخه چرا خوشم نیاد؟
مهراد دوباره رو به حامد گفت :
- به هر حال یکمم تو  رودربایستی گیر کرده.
حامد با تاسف سری تکان داد و متاثر گفت:
- آره خودمم فهمیدم!
چشمانم را گرد کردم و با صدایی که کمی بالا رفته بود پرسیدم:
- اصلا صدای منو می‌شنوید؟
چند ثانیه سکوت همه جا را فرا گرفت و سپس قهقهه شیطنت‌بار حامد در فضا پیچید. گیج نگاهش کردم. در میان خنده گفت:
- واقعا خیلی دختر شیرینی هستی صبا!
نگاه گیجم را بین او و  مهرادی که می‌خندید چرخاندم. دستم انداخته بودند؟ چپ چپ نگاهش کردم که خنده‌اش شدت گرفت. این مدل شیطنت ها اصلا با شخصیت مهراد جور نبود اما انگار بودن در کنار  این پسر عموی تخس و پر انرژی، کمی تغییرش می‌داد. تا پایان غذا حامد از هر دری شوخی کرد و سربه سرم گذاشت و شیطنت‌های تمام نشدنی‌اش هم   من و هم مهراد را به خنده وا می‌داشت. با وجود او، خیلی زود با جمع کوچکشان صمیمی شدم. شک، دوباره از دلم رخت بسته و برای مدت کوتاهی مشغله‌ها و غصه‌هایم را به دست فراموشی سپردم.

بعد از غذا میز را کمک مهراد جمع کردم. همانطور که ظرف هارا در ماشین ظرفشویی میچید مخاطب به حامد تقریبا دستور داد:
- برای صبا چایی بریز!
قبل از اینکه حامد از جایش بلند شود گفتم:
- ممنون من چایی نمی‌خورم.
حامد درحالی که ابرو بالا انداخته بود کمی خودش را روی میز خم کرد و گفت:
- این ایرانی بازیا چیه صبا؟ تعارف میکنی؟
- نه کلا چایی خور نیستم.
همانطور که دوباره سعی کرد بلند شود با خنده گفت:

- پس قهوه؟ آمریکا نشینی و با کلاس  بازی دیگه؟

تابم رفته بود. دیگر نمی‌توانستم به این بی‌خبری ادامه داده و به نمک پرانی‌های شیرین حامد بخندم.  بنابراین گفتم:
- قهوه‌ام نه!

سپس رو به مهراد ادامه دادم:

- میشه زحمت رسوندنمو بکشی؟ کاری هست که باید انجام بدم.
نگاهی به التماس چشمان نا آرامم انداخته و دستانش را شست.
- خیله خب بلند شو بریم.
بلافاصله از جا پریدم. به  تبعیت از من حامد هم از جایش برخاست و گفت:
- خیلی خوشحالمون کردی صبا. حتما بازم پیشمون بیا.
به رویش لبخند زدم. نمی‌دانست حضور امشبم هم از سر اجبار و بی‌خبری بود وگرنه من را چه به این کار‌های احمقانه؟ رفتن به خانه‌ی پسری غریبه آن هم در کشوری چون آمریکا؟ حداقل من که فیلم "روی قبرت تف می‌کنم" را دیده بودم!!

 

 

@M.f

ویرایش شده توسط Z.mim

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(19)

 

از آشپزخانه خارج شدیم. در این نشیمن، دو اتاق و یک آشپزخانه در میانشان قرار داشت؛ اما قابل حدس بود که این تنها گوشه‌ی ابتدایی خانه است و  بنای بزرگ‌تری پشت دیوار های نصفه و نیمه‌ی تزئین  شده با تابلو‌های هنری‌ قرار دارد که از اینجا دیده نمی‌شود. دست مهراد پشت کمرم جای گرفت و همانطور که به سمت در هدایتم می‌کرد رو به حامد گفت:
- کتمو از اتاق بیار.
حامدی که برای بدرقه به دنبالمان می‌آمد، غر زنان به سمت اتاق راه کج کرد. بی‌حرف کفش هایم را از جاکفشی خارج کرد. خم شده و آنها را مقابل پایم قرار داد. با این کار دستش که روی کمرم قرار داشت، نرم روی ستون فقراتم به پایین کشیده شد و نفس را در سینه ام حبس کرد. لبانم را روی هم فشرده و با سرعتی مضاعف، کفش‌هارا به پا کردم. به محض باز شدن در آپارتمان، جلو تر حرکت کردم تا از لمس آن دست کذایی، که کاملا بی‌قرض هنوز روی انتهایی ترین مهره کمرم بود، راحت شوم. بلافاصله پس از خروج، چراغ های خودکار روشن شده و راهرو   غرق در روشنایی شد. واحد دیگری در آن طبقه نبود. رو به روی دری که از آن خارج شدیم، در انتهای راهرو تماما شیشه کار شده بود و نور ساختمان های زیر پایمان، در تاریکی شب در رود هادسون که با فاصله کمی از ساختمان قرار داشت، سوسو می‌زد. نفس حبس شده‌ام را رها کرده و ناخودآگاه قدم هایم را به سمت دیوار شیشه‌ای ادامه دادم. ارتفاع، همیشه برایم لذت بخش و سرشار از حس قدرت بود ولی کم پیش می‌آمد که بتوانم تماشایش کنم. با یادآوری این موضوع، لبخند محوی که روی لبانم نقش بسته بود به سرعت جمع شد؛ مغزم شروع به کار کرد و با ترس به سمت مهرادی که با رکابی مشکی‌اش جلوی در آپارتمان ایستاده و منتظر کتش بود برگشتم. همان لحظه در نیمه باز آپارتمان، کامل باز شد و حامد با بدخلقی کت را در آغوش مهراد پرت کرد و گفت:
- باید واسه این خرده فرمایشاتت یه حقوق جدا بهم بدی!
مهراد همانطور که کت را به تن می‌کرد به سمت من برگشت و مخاطب به حامد گفت:
- برو تو انقد غر نزن.
حامد با لبخند برایم دست تکان داد و گفت:
- مواظب خودت باش!
به زحمت سرم را در جوابش تکان دادم که بالاخره رفت داخل و در را بست. مهراد به سمت آسانسورها، که میان واحدش و دیوار شیشه‌ای قرار داشت رفته و دکمه‌ هر دو را فشرد. استرس به قلبم چنگ انداخت قدمی به عقب برداشته و تقریبا نالیدم:
- مهراد!
متعجب به سمتم برگشت و نگاهم کرد. با ترس آب دهانم را فرو داده و ادامه دادم:
- من کلاستروفوبیا دارم!
اخم ریزی از روی گیجی میان ابرو‌های مشکی و کشیده‌اش نشست و  پرسید:
- چی؟

درحالی که  از نگاه کردن به آسانسور خودداری می‌کردم توضیح دادم:
- من نمی‌تونم سوار آسانسور بشم! ترس از فضای بسته دارم می‌ترسم.
نگاه گیجش از صورت نگرانم روی آسانسور چرخید و سپس دوباره به چشمانم  دوخته شد. 
- صبا ما الان تو طبقه چهل و هفتم هستیم!
تپش قلبم شدت گرفت. بی‌فکر دوباره کمی عقب رفته و گفتم:
- من از پله ها میام!
در یکی از آسانسورها باز شد. مهراد نگاهش را درون آن چرخاند و دستی به ته ریش روی گونه‌اش کشید. مدت کوتاهی فکر کرد. در‌حالی که انگار هنوز غرق در افکارش بود زمزمه کرد:
- بیا اینجا!
وحشت‌زده قدم دیگری به عقب برداشته و به شیشه‌های سرد چسبیدم. امکان نداشت من وارد آن اتاقک کوچک و معلق شوم. سرم را به چپ و راست تکان داده و مصرانه تکرار کردم:
- تو برو من از راه پله میام.
دستش را به سمتم دراز کرد و با لحن مطمئنی گفت:
- بهم اعتماد کن. 
نگاهم با ترس، از آسانسور به صورت جدی‌ و سپس به دستش خیره شد. از جایم تکان نخوردم چرا که قطعا پریدن از این ارتفاع راه حل آسان‌تری برایم بود! نفس عمیقی کشید و با لحن آرام تری گفت:
- صبا بهم اعتماد کن. به زور که نمی‌خوام هولت بدم اون تو! قول می‌دم نزارم بترسی.
کاش می‌توانستم دستش را پس زده و به طرف پلکان می‌دویدم کنم. نگاه مضطربم بین  آسانسور و دستش در گردش بود. هم استرس و ترس  بی‌رحمانه بدنم را میلزاند و هم  از اینکه دستش مدت طولانی‌ای برای کمک به من سمتم دراز شده بود موذب بودم. در سکوت نگاهم می‌کرد تا برای تصمیم گیری وقت کافی در اختیارم بگذارد. به خود تشر زدم: "بعد از اینکه دستشو بگیری هم باز می‌تونی مخالفت کنی!" آب دهانم را قورت داده و با قدم های نامطمئن به سمتش رفتم. با شک دست یخ زده‌ام را توی دستش گذاشتم. نرم دستم را کشید و جلوی اتاقک کابوس‌هایم کشاند. پشتم به مهراد و نگاهم به درون آسانسور خیره بود. نفس‌هایم از تصور وارد شدن به آن صدا دار شد و بی‌اراده دست مهراد را فشردم. در همان لحظه دست دیگرش را آرام مقابل چشمانم قرار داد و پرسید :
- لوکیشنی هست که دلت بخواد الان اونجا باشی؟
از سوال و حرکتش گیج شده بودم؛ بازی‌اش گرفته بود؟ نیازی به فکر نبود. در آن لحظه، بجز خانه‌مان در تهران، هیچ جایی وجود نداشت که با تمام وجود خواهانش باشم. گنگ لب زدم:
- خونمون!

و ناخودآگاه اضافه کردم:

- پیش مامانم!
مکثی کرد و سپس سرش را کنار گوشم آورد و زمزمه کرد:
- یه سورپرایز برات دارم! الان دقیقا جلوی در خونتون وایسادی!

دستش فقط جلوی دیدم را مختل کرده و از چشمانم فاصله داشت؛ مژه‌های بلندم هنگام پلک زدن به کف دستش کشیده می‌شد و  حواسم را پرت می‌کرد. منگ پرسیدم:

- چیکار داری میکنی؟

صدایش نزدیک‌تر شده بود:

- دارم گولت می‌زنم! اگه مغزت نفهمه کجایی که نمیترسی هوم؟ تو فقط تصور کن...

گرفتن دستش اشتباه بزرگی بود چرا که اکنون خجالت می‌کشیدم به عقب هولش داده و فرار کنم! 

 

@ M.f

ویرایش شده توسط Z.mim

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(20)

 

- جلوی در خونتون وایسادی زنگ رو زدی و منتظری که مامانت زودتر درو باز کنه چون هوا خیلی سرده!  خسته شدی و می‌خوای هرچه زودتر بری داخل.
تصویر در سفید رنگ حیاط، پیش چشمم نقش بسته بود اما کمرنگ و محتاط! حواسم بیشتر پیِ چاه مقابلم بود که هر لحظه امکان داشت درونش بیوفتم! فشار کوچکی از پشت به تنه ام وارد کرد و آرام قدم برداشت و مجبورم کرد تا حرکت کنم؛ نگاهم را از زیر دستش به پاهای لرزانم دوخته و درست مقابل خط عمیقی که زمین را از اتاقک جدا می‌کرد محکم از حرکت ایستادم. کلافه نفس عمیقی کشید که  در گردنم پخش شد. شاید باید به او بگویم که بیخود تلاش می‌کند! فاصله‌ی میان دستش را با چشمانم که از دقت و هیجان گرده شده‌ بود به صفر رسانده و مجبورم کرد  ببندمشان. با صدای آرام اما پر نفوذش زیر گوشم گوشزد کرد:

- تقلب نکن. دختر خوبی باش!

اگر دستش فقط کمی پایین‌تر بود با گاز تکه تکه‌اش می‌کردم تا دیگر این جمله را بکار نبرد! اما حال که نبود، سکوت کرده و از او اطاعت کردم. ادامه داد:
- خونتون آپارتمانه؟

باغچه‌ی کوچک سبزیجات در حیاط دوست داشتنی‌مان در نظرم ظاهر شده و پاسخ دادم:

- یه حیاط قشنگ داریم. یه حیاط که وقتی بارون میاد بوی نمش دل آدمو میبره!

- ولی الان بوی غذا کل حیاطو برداشته! حتی از بوی نم بارون هم دوست داشتنی تره.

فشار ملایمش دوباره به سمت جلو هولم داده و این بار مقاومتی نکردم. از تصور جایی که واردش شدم نفس‌هایم بلند و نامنظم شده بود اما تشنه‌ی قصه‌ای بودم که به گوشم می‌خواند.

- همون غذایی که خیلی دوست داری. چی خیلی دوست داری؟

 لب زدم:
- ماکارونی!
- مامانت برات ماکارونی پخته صبا. منتظر بود برگردی تا باهم میز رو بچینید. کس دیگه ایم هست که بخواید منتظرش باشید؟
بغض بی اجازه به گلویم چنگ زد و چانه‌ام لرزید:
- بابا و صادق!

فشار کوچکی به دستم وارد کرد و ساکت شد. اولین قطره اشک از چشمم  بیرون زده و دستش را مرطوب کرده بود؛ احتمالا گمان می‌کرد حرف‌های او موجب شده و دیگر قصد ادامه دادن نداشت. دست آزادم را بالا آوردم و روی دستی که چشمانم را پوشانده بود گذاشتم. تقریبا التماس کردم:

- بازم بگو!

دست آویزانش را نرم از میان انگشتانم بیرون کشید و بی آنکه از فاصله‌ میانمان بکاهد، آن را دور شکمم پیچید. نا مطمئن ادامه داد:
- همه خودشونو رسوندن به هر حال این یه شام خانوادگیه.
لبانم را بهم فشردم تا مانع از بلند شدن هق هقم شوم اما شانه‌هایم از گریه‌ی خفه‌ام لرزید. "شام خانوادگی" این دو کلمه‌ی ساده مثل خوره قلبم را می‌جَوید. همیشه فکر می‌کردم آنقدر قوی هستم که فاصله و  تنهایی‌ای را که همه از مهاجرت می‌گفتند، تاب بیاورم اما اشتباه می‌کردم؛ من هیچ قدرتی در برابر احساسم به خانواده‌ام نداشتم. اکنون که به خیال  خودم در مسیر موفقیت قرار داشتم، حاضر بودم تمام رویاهایم را به باد فراموشی دهم اما واقعا در قصه‌ای باشم که مهراد به گوشم می‌خواند و جگرم را خون می‌کرد. مدتی بود که صدایش قطع شده و آسانسور در سکوت گریه‌هایم در آغوش نصفه و نیمه مهراد، فرو رفته بود. مدتی که چهل و هفت طبقه به طول انجامید!  به آرامی در جایش چرخید و مرا نیز همراه خودش چرخاند سپس دستش از روی چشمانم کنار رفت. پلک های خیسم را باز کردم و در همان لحظه، در آسانسور با زنگ کوتاهی باز شد و فضای بزرگ پارکینگ، رو به رویم ظاهر شد. دست دیگرش را با مکث کوتاهی از روی شکمم کنار کشید. هول زده خودم را از آسانسور بیرون انداخته. سرم دوباره گیج می‌رفت و لبانم سر شده بود. مهراد پشت سرم خارج شد و گفت:
- ماشین یکم اونطرف تره می‌تونی راه بیای؟

همانطور که پشتم به او بود آستین  لباسم را محکم به چشمانم کشیده جواب دادم:

- آره مشکلی نیست.
با قدم‌های آهسته به سمت چپ به راه افتاد. قلبم هنوز تندتند می‌زد و همانطور که نفس عمیق می‌کشیدم دور شدنش را نظاره می‌کردم. گذر چهل و هفت طبقه در کنارش اصلا برایم حس نشده بود و اینکه او این‌طور بی‌حرف، بی‌آنکه چیزی از ترس و یا حال خرابم به رویم بیاورد، به سمت ماشینش  می‌رفت، برایم شدیداً ارزشمند بود؛ شاید خیلی ارزشمندتر از سوزش دستم از سرمی که برایم زده و یا شامی که برایم پخته بود...

قدم‌های سستم را به دنبالش حرکت دادم. سرمای ملایمی که در فضای نیمه تاریک پارکینگ حس می‌شد، لرز به تنم انداخت. با فشردن ریموت، چراغ‌های "لینکلن نویگیتور" مشکی رنگی که در چند قدمی‌مان بود، روشن و خاموش شد. در را برایم باز کرد و بی‌حرف روی صندلی‌های چرم ماشین جای گرفتم. فکر نشستن در چنین ماشینی حداقل تا ۱۰ سال آینده، برایم قفل بود! ماشین را دور زد و در جایگاه کنارم قرار گرفت. سپس دستش را دراز کرد و همانطور که دکمه‌ای را می‌فشرد گفت:
- خیلی زود ماشین گرم میشه!
متوجه لرزش خفیف بدنم شده بود؟ نرم حرکت کرد و از پارکینگ خارج شد. خیره نیم‌رخش شدم. شاید قرار بود مانند سریال های آمریکایی، در آینده‌ای نچندان دور معلوم شود او یک خون آشام است که افکار را می‌خواند و ضربان قلب را حس می‌کند! نگاه کوتاهی به پهلویش انداختم. احتمالا زخمش هم زود خوب می‌شود! تکان ریزی به سرم دادم تا این افکار را بیرون بریزم؛ شاید سرمای پارکینگ، به جان خودش هم افتاده بود. نگاه خیره‌ام را از صورتش گرفته و از شیشه تیره و دودی ماشین، به خیابان‌ها دوختم. این شلوغی که عجیب با تهران تفاوت داشت، همیشه برایم جذاب بود. نه فقط این، بلکه تک به تک چیزهایی که به آمریکا و نیویورک مربوط می‌شد برایم قابل توجه و دوست داشتنی بود؛ من برای اینجا بودن به معنای واقعی کلمه، جان کنده بودم! نقشه‌ها ریخته و سختی‌ها کشیده بودم. نقشه‌هایی که ممکن بود با برگشتنم، تیشه شده و به ریشه‌ام بزنند!

 

 

@ M.f

ویرایش شده توسط Z.mim

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(21)

 

 فاصله کوتاه تا کلوپ ورزشی، در سکوت گذشت. ماشین را کنار جاده متوقف کرد. همانطور که از ماشین پیاده می‌شدم زمزمه کردم:
- بازم ازت ممنونم.
از آینه نگاهی به ماشین‌های پشت سر انداخت و گفت:
- زود بردار و بیا.

قصد داشت بماند؟ متعجب ابرو بالا انداخته و گفتم:
- نه لازم نیست خودم برمی‌گردم.
نگاهش را روی صورتم انداخت و با لحن پدر‌مابانه‌ای تذکر داد:
- ساعت نزدیک ۱۰ شبه!
از حالتش ناخودآگاه خنده‌ام گرفت. پسرِ ایرانی! سرش را به نشانه‌ی "چیه؟" تکان داد. همانطور که در را می‌بستم  سعی کردم خنده‌ام را جمع کنم.
- خیله خب الان بر‌می‌گردم.

وارد کلوپ شدم. امیدوار بودم آقای پاول امروز را برایم مرخصی رد کرده باشد و پاپیچم نشود. بعید نبود اگر می‌دید بهتر شده‌ام تا پایان شیفت نگهم دارد! علی با دیدنم از بوفه خارج شد و با ذوق به سمتم آمد.
- خیلی خوشحالم که حالت خوبه.
به روی دوست داشتنی‌اش لبخند زده و پرسیدم:
- آقای پاول چیزی نگفت؟

چشمانش سخت شد. دستانش را در سینه جمع کرد و با نفرت گفت:
- گفت زنگ بزنم حالتو بپرسم اما گوشیت توی بوفه جا مونده. خوب شد که دیدمت  چون از فردا من دیگه نمیام.

بهت زده گفتم:

- نمیای؟ برای چی؟

- مگه نشنیدی؟ آقای پاول این ماه می‌خواد بخاطر مالیات به نود درصد کارکنا حقوق نده! به نظرم توام برو وقتتو اینجا تلف نکن.

از میان دندان‌هایی که بهم چسبانده بود فهمیدن حرف‌هایش کمی مشکل به نظر می‌رسید اما مکالمه‌ام با پیرمرد را بیاد آوردم. علی نمی‌دانست که احتمالا من‌هم جزئی از آن ده درصد خواهم بود. البته خودم هم  نمی‌دانستم که آیا واقعا آقای پاول قرار بود متمدنانه به درخواست حقوقم پاسخ دهد یا خیر! با این حال با تاثر زمزمه کردم:

- علی کاش نری...

بی‌هوا سخت در آغوشم کشید. با اینکه هنوز در نظرم کودک محسوب میشد اما در آغوش هیکلی و گنده‌اش گم شده بودم. همانطور که مشغول له کردنم لای بازوهایش بود گفت:

- خیلی زود کار پیدا میکنم توام هروقت از اینجا اومدی بیرون بهم بگو. هرجا باشم برای توام جورش میکنم.

دستانم را دور کمرش حلقه کردم. چقدر از رفتنش ناراحت بودم. احساس می‌کردم همه در حال رفتن هستند و دنیا رو به پایان است چرا که ممکن بود من هم به ایران بازگشته و این آخرین وداع من با دوست کوچکم باشد! بعد از خداحافظی نسبتا طولانی‌مان وسایلم را از بوفه برداشته و از کلوپ خارج شدم. به ماشین تکیه داده بود و سیگار می‌کشید؛ عجیب فکر می‌کردم از این ورزشکار‌‌انی باشد که تغذیه سالم داشته و هر روز برای سلامتی‌شان پیاده روی می‌کنند! با دیدن من کام عمیقی از سیگار گرفت و بعد زیر پا لهش کرد.
- عذر می‌خوام که معطل شدی.
بی‌آنکه جوابی بدهد، دری که تا چندی پیش تکیه گاهش بود برایم باز کرد و سوار شدم. در همان لحظه به خود اعتراف کردم که ترکیب جنتلمن بودن، با جدیت شدیدا جذاب است! کاش راهی بود تا کمی، فقط کمی از رابطه‌اش با تصویر زمینه موبایلش با خبر شوم اما در حال حاضر، چیزهای مهم‌تری بود که باید می‌فهمیدم! به موبایلم خیره شدم. دل دل می‌کردم که هر چه زودتر با ایران تماس بگیرم ولی می‌دانستم که توان کنترل اشک‌هایم را نخواهم داشت و نمی‌خواستم مهراد بیشتر از این، شاهد ضعفم باشد. با اینکه به قول مهراد ساعت از ده شب گذشته بود، ترافیک خیابان ‌ها را سخت در مشت می‌فشرد.
- کاش می‌تونستم کمکت کنم!
نگاهش کردم. به رو به رو خیره بود و چشمانش هیچ حسی نداشت. به درست شنیدنم شک کرده بودم که ادامه داد:
- هیچ چیزی تو این دنیا ارزش اینو نداره که بخاطرش حال خودتو انقدر بد کنی!
 چقدر ته ریشی که در دیدار اولمان روی صورتش نبود، مردانه ترش کرده بود. نفس عمیقی کشیدم و پاسخ دادم:
- اتفاقا خیلی چیزا تو این دنیا هست که ارزششون از حال که هیچ، از جونمون هم بیشتره!
مکث کردم. به زدن حرفی که قصد گفتنش را داشتم مطمئن نبودم اما ادامه دادم:
- مثل همون کسی که تصمیم گرفتی بخاطرش بیای باشگاه!
نگاهش با دقت روی صورتم چرخید. اشکالی نداشت لقب فضول را بجان می‌خریدم! نفس عمیقی کشید دوباره به جاده‌ای که کم کم در حال باز شدن بود خیره شد و گفت:
- از کجا می‌شناسیش؟
پس واقعا بخاطر او به کلوپ آمده بود. خدا مرا از بابت این "یک دستی" ریز ببخشد! جواب دادم:
- عکسشو روی بک گراند گوشیت دیدم!
و ناخودآگاه توضیح دادم:
- اون شب که زخمی پیدات کردم مجبور شدم با گوشی خودت با اورژانس تماس بگیرم.

- مدت زیادیه که با همیم.

صادقانه گفتم:
- دختر جذاب و زیباییه!
در دل اضافه کردم "و مغرور"! نفس عمیقی کشید و انگار که با خود صحبت می‌کند زمزمه کرد:
- "آنا" بهترین زنیه که تو آمریکا باهاش آشنا شدم.
آنا! این نام از دهان حامد هم خارج شده بود. سپس با صدای واضح‌تری ادامه داد:
-  البته بهترین زنی بود...
ناخودآگاه پرسیدم:
- بود؟!
دوباره نگاهم کرد. هنوز هم چشمانش بی‌حالت بودند؛ انگار که درباره بی اهمیت ترین مسئله‌ی روزش صحبت می‌کند؛ بی‌اهمیتی‌ای که صدایش انکار می‌کرد:
- همیشه همه چیز اونطور نمیشه که ما فکر می‌کنیم!
نفسم در سینه حبس شد. این اصل ترسناکی بود! "همیشه همه چیز اونطور نمیشه که ما فکر می‌کنیم"! این ندانستن ترسناک نبود؟ اینکه حتی  ندانی ثانیه‌ی بعدی عمرت چطور رقم  می‌خورد؟ وحشتناک بود! آنقدر که از یادآوری‌اش در آن شرایط، دلم آشوب شد.

 

 

@ M.f

ویرایش شده توسط Z.mim

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(22)

 

چیزی در جوابش نگفتم و بحث همانجا خاتمه پیدا کرد. اما حال راحت‌تر می‌شد حدس زد که چرا و برای دیدن چه کسی عجله داشت که اینطور سراسیمه از بیمارستان به کلوپ آمده بود. البته که انگار من ناخواسته، او را به خانه کشانده و چه بسا مانع دیدارشان هم شده بودم. گاهی دهان باز کرده و به سمت خانه‌ام راهنمایی‌اش می‌کردم اما او دیگر لب به سخن باز نکرد. شاید نباید بحث آنا را پیش می‌کشیدم. شاید باید کمی بیشتر، فرهنگِ تا حدودی غربیِ حاکم بر رفتار مهراد را یاد می‌گرفتم و بیشتر بی‌تفاوت می‌بودم! ماشین آرام در کوچه بن‌بست پیچید  و مقابل ساختمان خاکستری رنگ خانه‌ام متوقف شد. تمام عجله‌ام برای به خانه رسیدن، به یکباره، به ترس تبدیل شده بود؛ حال از اینکه به خانه بروم و خبرهای بدی بشنوم، مضطرب  و فراری بودم. کاش در بی‌خبری می‌مردم! نفس عمیقی کشیده و زمزمه کردم:
- خیلی بهم کمک کردی!
سرش را کمی به چپ خم کرد و با لبخند محوی پاسخ داد:
- چون تو دوستمی صبا! دوستا بهم کمک می‌کنن.
لبخند زدم. مهراد آرام و آهسته، بی آنکه متوجهش شوم، عنوان "اولین دوستم در آمریکا" را از آنتونی هندرسون گرفته و مال خودش کرده بود. البته تصمیم داشتم علی را هم به این لیست اضافه کنم! سری تکان داده و ناچار در را باز کردم؛ قبل از پیاده شدن نگاه دیگری به چشمان سیاهش انداخته و گفتم:
- مواظب خودت باش!
لبخند محوش، عمیق‌تر شد. پیاده شده و با پاهایی که عجیب برای ورود به خانه سستی می‌کرد، در توری ساختمان را هول داده و وارد شدم. تک بوق کوتاهی زد که برایش سر تکان داده و در را پشت سرم بستم. از سوراخ‌های ریز در، رفتن و دور شدن ماشینش را تماشا کردم. چقدر از تنها بودن در آن خانه کوچک چهل متری طبقه‌ی سوم خسته بودم. پیشانی‌ام را به در چسبانده و به گوشی دستم خیره شدم. "بهت زنگ می‌زنم مامان ولی خواهش می‌کنم  با خنده جوابمو بده و بگو که همه چی یه سوءتفاهم بوده و الان حالت کاملا خوبه! خواهش می‌کنم!"
- زود برگشتی. داشتم میومدم دنبالت!
چشمانم را از شنیدن صدایش، محکم روی هم گذاشتم. خدایا! سر سنگینم را از در کنده و به سمتش برگشتم. اریک، روی آخرین پله ایستاده بود؛ دستان عضلانی‌اش که تماما سیاه از خالکوبی بود در سینه‌اش جمع کرده و با آن لبخند کثیف همیشگی‌اش، حق به جانب نگاهم می‌کرد. حضورش همیشه دلم را از ترس می‌لرزاند اما بودن در ساختمانی که زنش هم بود، بهم اعتماد به نفس می‌داد. قدم‌هایم را محکم برداشته و مقابلش ایستادم.
- اتفاقا منم بدم نمیومد که باهم برگردیم و من یه مکالمه کوتاه با زنت داشته باشم.
قهقهه ریزی زد و با لودگی گفت:
- تهدیدت انقدر ترسناک بود که دلم می‌خواد فرار کنم!

کاپشنم را بیشتر در دستم فشرده و گفتم:
- بهتره این کارو بکنی چون اگه همین الان از سر راهم نری کنار داد می‌زنم و علاوه بر زنت به همه نشون می‌دم چه آدم کثیفی هستی!
دستانش را با خنده به نشانه تسلیم بالا آورد.
- چرا انقدر شلوغش می‌کنی پرنده کوچولو! من فقط دارم می‌رم چند تا تخم مرغ برای کیکی که همسرم داره میپزه بخرم. تو چیزی نمی‌خوای؟
پوزخندی زده و با حرص غریدم:
- برو کنار!
بلندتر خندید و از جلوی راه پله کنار کشید. نشانه‌های سادیسم در او آشکار نبود؟ هنگام عبور از رو به رویش، کمی خم شد و دم گوشم با لحن چندشی گفت:
- اتفاقا من از آدمای خشن بیشتر خوشم میاد.
از نفسش که علاوه بر گردنم، در صورتم هم پخش شد حالت تهوع گرفتم. قدم‌هایم را تندتر کرده و با سرعت پله‌هارا بالا رفتم. عوضی! برخلاف تصورم، اصلا از دستگیری چند روز پیش ناراحت یا عصبی نبود. انگار این مسائل زیادی برایش عادی و پیش پا افتاده بود؛ همین ترقیبم می‌کرد تا ترسم را کنار بگذارم و از دستش شکایت کنم. هرچند  از شر خودش هم خلاص می‌شدم، زنش راحتم نمی‌گذاشت اگر می‌فهمید شوهرش دور و برم می پلکیده و یا بخاطر من به زندان افتاده است. در و تخته خوب با هم جور و هر دو یاغی و لات بودند. نگاه پر حرصم را از در چوبی واحدشان گرفتم و وارد خانه تاریکم شدم. پشتم را به در چسبانده و نفس عمیق کشیدم. عجیب بود که جدیدا سکوت، بیشتر از شلوغی گوشم را می‌آزرد. عزمم را جذب کردم و بی‌آنکه اقدامی برای روشن کردن چراغ‌ها کنم، شماره مامان را گرفتم. گلویم خشک شده بود و صدای هر بوق بیشتر  از قبلی بر استرسم می‌افزود. بالاخره تماس متصل شد و صدایش در گوشی پیچید:
- صبا؟
خودش بود. صدایی که زیاد در گوشم لالایی خوانده بود. ذره‌ای کنترل بر بغض سنگینم که ناگهان شکست نداشتم. بی‌آنکه بتوانم چیزی بگویم، تمام دلتنگی و نگرانی و تنهایی‌ام را زجه زدم و اشک ریختم. صدایش می‌لرزید:
- صبا گریه نکن. بخدا من خوبم!
اما همان صدای کم جان، به مغزم چنگ می‌زد و ثابت کرد که دروغ می‌گوید. در میان گریه دهن باز کردم:
- دلم خیلی برات تنگ شده مامان.
بالاخره بغضی که سعی در پنهان کردنش داشت، شکست و به فین فین  افتاد.
- منم... دل منم خیلی برات تنگ شده عزیزِمامان! کاش... کاش بیای ببینمت.
به یقه‌ام چنگ زدم تا راهی برای نفس کشیدن پیدا کنم. این حرف چه معنایی داشت؟ 

 

@ M.f

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 13
  • تشکر 2
  • هاها 1

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(23)


بی‌جان نالیدم:

- دکتر چی می‌گه؟
- گفتم که من خوبم نگران نباش. امیر علی کجاست؟ بازم خونه نیست؟
کمی خودم را جمع و جور کردم. گلویم را صاف کرده و گفتم:
- نه ولی الانا دیگه پیداش میشه باید شامشو آماده کنم.
چشمانم را از اینهمه دروغ، با درد روی هم گذاشتم. لحن مادرانه‌اش عذاب  وجدانم را بیشتر کرد:
- صبا مامان، به خودت برسیااا نزاری  شوهرت چشمش دخترای رنگارنگ اونجارو ببینه! مشکلی که باهم ندارید؟
- نه همه چیز مرتبه خیلی باهم خوبیم.

دروغ که شاخ و دم نداشت! نفسش را آسوده بیرون فرستاد و گفت:
- خداروشکر. خدارو هزار مرتبه شکر. کاش نزدیکم بودی تا یکم خیالم از زندگیت راحت باشه.
اشک، آرام و بی‌صدا گونه‌هایم را خیس می‌کرد. 
- خیالت راحت باشه مامان زندگی من خوبه الان ما فقط نگران توایم.
- منم خوبم خدا واسه هیچ کس بد نمی‌خواد.
امیدوار بودم؛ امیدوار بودم که همه‌ی حرف‌ها و اعتقادات مامان واقعیت داشته باشد و خدا واقعا برای هیچ کس بد نخواهد! تمام مدت درباره وضعیتش سربالا جواب داد و بیشتر در رابطه با زندگی‌ام نصیحتم کرد اما شنیدن صدایش، آرامش را به روح بی‌قرارم بازگردانده بود. نه نمی‌توانست اتفاقی برای صاحب این صدا بیوفتد! او باید همیشه مواظب ما می‌بود و جمع و جورمان می‌کرد!! بعد از خداحافظی، تماس را قطع کرده و موبایل را به قفسه سینه‌ام چسباندم. پاهایم سست شد و همانطور که به در تکیه داده بودم، آرام روی زمین نشستم و به نقطه نامعلومی در تاریکی خیره شدم‌. او خیلی تلاش کرده بود تا مرا از سرنوشتی که جسورانه برای خود رقم می‌زدم باز دارد اما حریفم نشد. هنوز چشمان عصبی و صدای پر حرصش را که سعی داشت ازدواجم  با امیرعلی را  محال اعلام کند، به خوبی به یاد داشتم. معتقد بود امیرعلی با آن موهای بلندش که همیشه پشت سرش گوجه‌ای می‌بست و گوشواره‌‌هایی که به گوشش می‌انداخت، اصلا مناسب خانواده ما نیست و آبرویمان را در فامیل سنتی و حرف دربیارمان می‌برد و برای من مرد زندگی نمی‌شود! اما مرغ من یک پا داشت. او نمی‌داست که من از امیرعلی خوشبخت کردنم را نه، بلکه آمریکا را می‌خواستم! او از آن لحظه‌ای که در چشمان عسلی و منتظر امیر خیره شده و گفته بودم: <من شانسمو با تو تقسیم می‌کنم و توام پولتو با من!> و او هم قبول کرده بود تا در ازایه همراه کردنش با خودم و گرفتن گرین کارت آمریکا برایش، تمام هزینه های مهاجرت و گرفتن پذیرش را تقبل کند، خبر نداشت! ازدواج ما یک قرارداد دو سر سود بود که هر دوی ما را، بی آنکه خانواده‌ها بفهمند، به آمریکا می‌رساند. بماند که برای راضی کردن مامان و بابا به مسافرت یک هفته‌ای‌مان به ترکیه برای رفتن به سفارت آمریکا، آن هم در دوران نامزدی، چه‌ها که نکرده بودم؛  هر چه نباشد مسافرت دوران نامزدی برای دختر در خانواده‌ی ما جرم محسوب می‌شد! هنوز از کابوس نامزدی‌ای که ممکن بود بعد از به مشکل خوردن مصاحبه، و بعد از یک مسافرت (!)  بهم بخورد شب‌ها از خواب پریده و عرق می‌ریزم!  اما در آخر، همه چیز جفت و جور شد و بعد از تاییدیه سفارت، عروسی کوچکی گرفتیم. پس از مدتی هم، قضیه مهاجرت را با خانواده‌ها مطرح کردیم. هیچ کس از لاتاری‌ای که برنده شده و نقشه‌هایی که پیاده کرده بودم خبر نداشت و دلیل مهاجرت را، پیش آمدن موقعیت کاری خوب برای امیر مطرح کرده و خیلی زود به آمریکا آمدیم. رابطه منو امیر هیچ وقت از دوستی و درواقع همکاری، فراتر نرفت اما نمی‌دانم چرا انتظار نداشتم بعد از سه ماه و گرفتن SSN (کد شهروندی آمریکا) و البته طبق قرارمان، اقدام به طلاق کند و در این بَلبَشو تنهایم گذاشته و دنبال زندگی خودش برود. شاید رمان‌ها و فیلم‌های عاشقانه، گولم زده بود و من نمی‌دانستم که دنیای واقعی، هیچ‌ وقت به قشنگی آن‌ها نخواهد بود...

***
فصل دوم

فردای آن روز دوباره با صادق تماس گرفتم؛ گفت که بیماری وخیم نیست و دکتر قول داده با جلسات شیمی درمانی رفع می‌شود. هر روز چندین بار با مامان تماس  می‌گرفتم و از طرف امیرعلی هم حالش را می‌پرسیدم. تصمیمم برای برگشتن بی‌نتیجه مانده بود و به همین خاطر، در طول جلسات شیمی درمانی تصویری می‌گرفتم و تمام مدت، از هر دری با او سخن می‌گفتم تا نبودم را حس نکند.
 مهراد حدود ده روز بعد به کلوپ برگشت و با قدرت شروع به تمرین کرد. او در سالن بدنسازی و آنا در سالن آموزش شنا! گاهی در سالن مرکزی با هم رو در رو می‌شدند اما بر خلاف تصورم، نه او و نه مهراد تلاشی برای صحبت کردن و یا نزدیک شدن به یک دیگر نداشتند و رابطه‌شان فقط در حد سلام و احوال پرسی‌ای کوتاه بود. ارتباطم با مهراد گرم و دوستانه شده و هر روز در کلوپ دیدار تازه می‌کردیم.اما همچنان چیزی از او نمی‌دانستم و در آخر هم معلوم نشد توسط چه کسی و چرا چاقو خورده بود! با آنتونی هندرسون تقسیم کار کرده و هر چند وقت یک بار، در محوطه دانشگاه قرار می‌گذاشتیم تا مطالب‌مان را مَچ کنیم. بعد از آن دفعه که در آن روز بارانی پیشنهاد سخاوتمندانه رساندنم را رد کرده بودم، دیگر حرف یا حرکتی اضافه‌تر از موضوعات مربوط به درس، انجام نداده بود. شاید آن رد کردن تعبیر‌های زیادی در فرهنگ و روابط آن‌ها داشت که من نمی‌دانستم. شاید هم نداشت! هرچه که بود آنقدر مشغله داشتم و درگیر بودم که اهمیتی نمی‌دادم.

@ M.f

ویرایش شده توسط Z.mim
  • لایک 11
  • تشکر 2
  • هاها 1

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...