رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان اعتزالی ناعادلانه| اعظم شاهپوری کاربر نودهشتیا


azamshahpori
 اشتراک گذاری

سطح رمان  

13 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. نظرتون درباره داستان



ارسال های توصیه شده

PSX-20211025-182958.jpg

نام رمان: اعتزالی ناعادلانه 

نام نویسنده: اعظم شاهپوری کاربر نودهشتیا

ژانر: اجتماعی، تراژدی

هدف: علاقه به نویسندگی

پارت‌گذاری:مشخص نیست

خلاصه:   تنهایی، تنهایی و تنهایی...!

نه پشتونه‌ای هست نه اجازه صعود و خوشبختی!

در منجلاب پستی‌ها و ضعف‌ها فرو می‌رود و غرق می‌شود که ای کاش دستی باشد برای نجات دادنش و دستی هست؟ دستی هست که او را از بدبختی‌ها و تنهایی‌ها بیرون بکشد؟ یا که باید غرق شود؟ مرگ با او هم رنگ شود؟ کسی چیزی نمی‌داند اما ... او برای همیشه شاید تنها باشد.

مقدمه:

می‌خوام بدونم شما چه کاری برام کردین؟ // به جز اینکه فردای منو خراب کردین؟ 
نمی‌خوام برم پی مواد و خلاف سنگین // ولی به خدا یه خط صافه نوار مغزیم 
منو یادتون رفته خیلی حواس پرتین // امید منو شما نقش بر آب کردین 
من دیوانه وار تشنه ی نوازشم // نمی‌خوام منو دعا کنین تو نماز شب 
تو خواسته هام و همه ی نیازارو دیدی // بگو جواب این فرزند بی آزارو میدی؟ 
بابا تو بت منی ، یعنی تو خود منی // حال می‌کنم وقتی می‌بینم دور همیم 
بدون شما ، تنهام و دریغ از یه دوست // به خودم میگم که تو آتیش حقیقت بسوز

به خاطر من از یاس 

ناظر: @melika_sh

ویراستار: @mahdiye11

شخصیت ها

نقد

@N.a25

ویرایش شده توسط azamshahpori
  • لایک 24
  • تشکر 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول 

دخترک درحالی که با دست‌های کوچکش بند کفش‌های صورتی رنگش را می‌بست، طوری که مادرش  درون آشپزخانه خانه‌شان  درحال غذا پختن بود بشنود، می‌گوید:

- مامان یاسمین من  دارم میرم بیرون تا با دوست‌هام بازی کنم.

یاسمین  با قدم‌های بلند از آشپزخانه خارج می‌شود و با نگرانی می‌گوید:

- اسپریت رو برداشتی؟ 

وقتی چشمش به اسپری درون جیب ژاکت صورتی رنگش می‌افتد  لبخندی می‌زند. مقابل پاهای دخترکش روی  زانوهایش می‌نشیند و با لبخند و لحن نصیحت‌وار درحالی‌که موهای خرگوشی شده‌ی    او را محکم می‌کند، می‌گوید:

- اولاً   اصلاً   به هیچ‌ عنوان ندو، چون برات خوب نیست.  دوماً ژاکتت رو هم در نیار چون هوا سرده. یک ساعت دیگه  هم برگرد تا  شام بخوریم.

دخترک زیرلبی چشمی می‌گوید و  پس از گفتن "خداحافظ" از خانه خارج می‌شود و به سوی دوستانش که  مقابل در چند خانه بالا‌تر بر روی زیراندازی نشسته‌اند، می‌رود و با صدای پرانرژی‌اش می‌گوید:

- سلام بچه‌ها، من اومدم!

کفش‌هایش را از پا درمی‌آورد  و در کنار  دوستانش که شامل ستایش، نازنین، آرزو و برادر کوچکش سعید است، می‌نشیند. ستایش  درحالی‌‌که  موهای بلوند عروسکش را شانه می‌زد با اخمی کوچک می‌گوید:

-   چرا انقدر دیر اومدی؟

دخترک نفسی عمق می‌کشد و درحالی‌که عروسک انگشتی‌اش را از جیبش بیرون می‌آورد با صدای آرامی می‌گوید:

- آخه تا بیام مامانم رو راضی کنم طول کشید.   نه این‌که همیشه روزها می‌اومدیم بیرون تا بازی کنیم، الان گیر داده بود که الان شبه و خطر داره.

ستایش اخم بر‌روی پیشانی‌اش را باز می‌کند؛ ولی قبل از آن‌که چیزی بگوید، ماشین اسباب‌بازی سعید از روی آسفالت کوچه به سمت وسط خیابان می‌رود. ماشینی  به داخل کوچه می‌پیچد و با سرعت می‌آید، یاس که آن ماشین را ندیده با سرعت خود را به ماشین اسباب‌بازی می‌رساند که با جیغ  دخترها سرش را بالا می‌آورد و با دیدن ماشین که در چند سانتی‌متری‌اش است، تنها می‌تواند جیغ بزند و جسم ریز و ضعیفش با شتاب به گوشه‌ای از خیابان پرتاب می‌شود.

***دوازده سال بعد***

-   مامان  یاسمین تو رو خدا! من خیلی دلم برای بابا تنگ شده.

میان کلامم می‌آید و اجازه نمی‌دهد حرفم را تمام کنم و با خشم فریاد می‌کشد:

- تمومش کن یاس! هر روز باید این بحث رو راه بندازی؟  گفتم وقتی آزاد شد، میاد خونه می‌بینی.

با جمله‌ی آخرش دهانم از تعجب باز می‌ماند و درحالی‌که بدنم از خشم و ناراحتی به رعشه افتاده،    در جایم خشک می‌مانم. پس از چند دقیقه حرفش را که تجزیه تحلیل می‌کنم با صدایی که سعی می‌کنم بالا نرود می‌گویم:

- یعنی چی؟ یعنی قرار نیست بریم دنبالش؟

ولی گویا موفق نشدم     که آرام بگویم.   مادرم ابروان هاشور شده‌ی قهوه‌ای‌اش را در هم می‌کشد و با تشر می‌گوید:

- صدات رو بیار پایین! برای هزارمین‌بار هستش که    دارم   بهت میگم،   زندان جای خوبی نیست.   تازه اگه بریم بابات هم عصبانی میشه. پس حرف گوش کن!

دست‌های لرزانم را مشت می‌کنم و وقتی می‌بینم به هیچ‌وجه نمی‌توانم نظر مادر لجبازم را عوض کنم با عجز ویلچرم را به سمت اتاقم هدایت    می‌کنم. میان راه با صدای آرام و نگرانش برای چند دقیقه متوقف می‌شوم:

-  کجا میری دخترم؟ بیا بریم ناهار بخوریم، صبحم صبحونه نخوردی.

قطره اشک سمجی از چشم   چپم بر روی گونه‌ام    می‌ریزد و برای این‌که آن را نبیند سریع با صدای تحلیل رفته‌ای می‌گویم:

- سیرم، توی مدرسه ساندویچ خوردم.

و نمی‌گذارم حرفی بزند و سریع ویلچرم را به سمت در آبی رنگ اتاقم هول می‌دهم و واردش می‌شوم.  دستم را بالا می‌آورم و گونه‌های خیسم را پاک می‌کنم؛ اما بی فایده است، زیرا دوباره اشک جای اشک می‌آید و گونه‌هایم را خیس می‌کنند. همیشه خیلی احساسی و زودرنج بودم و با کوچک‌ترین حرفی اشکم درمی‌آمد و گریه‌‎ام به همین راحتی‌ها بند نمی‌آمد   و    حداقل دو ساعتی گریه می‌کردم. از این‌که اشکم را کسی ببیند بدم می‌آمد؛ ولی توان آن را نداشتم که جلوی اشکم را بگیرم و معمولاً هنگام گریه از جمع فرار می‌کردم.

فردا قرار است پدرم بعد از شش ماه از زندان آزاد شود و من در طی این مدت    بخاطر این‌که مادر اجازه نمی‌داد، حتی یک‌بار هم به ملاقاتش نرفته بودم. پدرم به جرم دعوا و چاقو‌کشی    در زندان به سر می‌برد و فردا ساعت  یازده   شب قرار است آزاد شود؛ ولی مادر اجازه نمی‌داد که به دنبالش برویم. آهی کشیدم،    پوزخندی زدم و با طعنه زیرلب زمزمه کردم:

- مامان جون اگه تو لجبازی، من هم به خودت رفتم و چه‌بسا از تو بیشتر لجبازم!

اسپری آسمم را از روی میز تحریر سفید رنگم که در چهارگوش آخر اتاقم قرار دارد، برمی‌دارم و   چندبار اسپری می‌کنم تا نفس‌هایم که به خس‌- خس افتاده به روال عادی برگردد. پس از چند نفس متوالی موبایل سامسونگ آ سی و دوام که درون جلد آبی ساده قرار دارد را از روی میز بر‌می‌دارم و پس از روشن کردن صفحه شارژ و ساعتش را چک می‌کنم که ساعت دو ظهر را نشان می‌دهد و شارژش پر است.  با دیدن اعلانی  که از واتس‌اپ آمده بود به داخل برنامه می‌روم. تیانا بهترین و تنها دوستم بود:

-  سلام یاسکم! چی‌شد؟ مامانت قبول کرد که به دیدن بابات برید؟

با دیدن پیامش دوباره داغ دلم تازه می‌شود و بغض به قفسه‌ی   سینه‌ام چنگ می‌زند. طبق عادت‌ام که وقتی بغضم را می‌خواستم از بین ببرم سعی می‌کردم کاری کنم دردم بیاید تا بغضم نشکند، دستم را بالا می‌آورم و چند مشت محکم  بر روی قفسه‌ی سینه ‌ام می‌کوبم و با تشر زمزمه می‌کنم:

- حق نداری بشکنی، برای امروز گریه کردن بسه!

دوباره با اسپری‌ام در دهانم اسپری می‌کنم و بعد جوابم را با دستان لرزان تایپ می‌کنم:

- مرغش یک‌پا داره، گفت که اجازه نمیدم.

چند ثانیه بعد جواب می‌دهد:

- تو هم قبول کردی؟ از توی لجباز بعید می‌دونم!

لبخندی کوچک بر روی لبانم می‌نشیند، خوب مرا می‌شناسد. 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط banouyehshab
  • لایک 19
  • تشکر 2
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت دوم

چتری‌هایم که بلنده شده و تا روی لبانم رسیده‌اند را به زیر گوشم هدایت می‌کنم و در جوابش به دروغ تایپ می‌کنم.

- بالاخره بعضی وقت‌ها هم باید دست از لجبازی بردارم.

ایموجی خنده در آخر آن قرار می‌دهم و می‌فرستمش. خوب می‌دانم اگر بگویم که نقشه‌ام چیست حتماً مرا از کارم پشیمان خواهد کرد. پس از چند دقیقه با فرستادن پیامی به گفت و گو خاتمه می‌دهد.

- باشه، با این‌که نمی‌تونم باور کنم که داری راست میگی. من باید برم جایی خداحافظ.

- باشه خداحافظ.

موبایلم را خاموش می‌کنم و با به یاد آوردن امتحان فردا اخم‌هایم درهم می‌روند. از فردا امتحان‌های نهایی مدرسه آغاز می‌شدند و شب‌بیداری‌های من هم به همراهشان بود. معمولاً شب درس خواندن را ترجیح می‌دادم، اوایل که شروع کردم به شب درس خواندن مادرم اعتراض کرد؛ ولی با دیدن نتایج خوب امتحاناتم دیگر دست از اعتراضش برداشت. 

ویلچرم را به سوی کمد قهوه‌ای رنگ کنار تختم هدایت می‌کنم، کشوی اولش را که زیر دو در بزرگ آن قرار دارد را باز می‌کنم و چیپس پیاز جعفری‌ و کیک دوقلویی که روز قبل خریده بودم را بیرون می‌آورم و دوباره به پشت میز تحریرم برمی‌گردم. لپ‌تاپ مشکی رنگم را که بر روی میز قرار دارد، باز و روشنش می‌کنم و قسمت آخر فیلم کره‌ای عاشقان ماه که مدتی بود مشغول دیدنش بودم را می‌گذارم.

با تمام شدن فیلم دستم را بالا می‌آورم و اشک‌هایی که طی فیلم ریخته‌ام را پاک می‌کنم. آنقدر آن قسمت از فیلم غم‌انگیز بود که نتوانسته بودم جلوی اشک‌هایم را بگیرم و اشک تمام صورتم را خیس کرده بود. آهی عمیق و بلند می‌کشم و برای عوض شدن روحیه‌ام وارد پوشه‌ی  فیلم کره‌ای زیبایی حقیقی که شنیده بودم طنز است می‌شوم.

مشغول تماشای فیلم هستم که صدای مادرم از بیرون اتاق به گوشم می‌رسد:

-  انقدر درس می‌خونی یک‌وقت سوسک نشی گمت کنیم.

لپ‌تاپم را خاموش می‌کنم و با بی‌حوصلگی از اتاقم خارج می‌شوم و به آشپزخانه‌ی کوچکمان می‌روم. به مادرم که مشغول چیدن وسایل سفره بر روی میز است، اخم کم‌رنگی می‌کنم و آرام و کلافه می‌گویم:

- مامان مگه تو نمی‌دونی من شب درس می‌خونم؟ پس چرا تیکه می‌اندازی؟

به سمت سینک ظرف‌شویی می‌روم و دست‌هایم را می‌شویم. درحالی‌که بر روی صندلی می‌نشیند، با اخم‌هایی در هم می‌گوید:

- پس به جای فیلم دیدن بگیر بخواب که شب می‌خوای درس بخونی بفهمی چی می‌خونی.

ویلچرم را به پشت میز می‌برم و در جوابش با بی‌تفاوتی می‌گویم:

- فردا وقتی از امتحانم برگشتم می‌خوابم.

چیزی نمی‌گوید، بشقابم را از مقابلم برمی‌دارد و پس از پر کردن آن از واویشکا گوشت (1) و کمی سیب‌زمینی سرخ کرده، آن را مقابلم می‌گذارد. وقتی برای خود نیز می‌کشد هر دو در سکوت مشغول خوردن می‌شویم. 

وقتی غذایمان را می‌خوریم سریع سفره را جمع می‌کنم و پس از شستن ظرف‌ها به اتاقم می‌روم. کتاب دینی‌ام را برمی‌دارم، ساعت موبایلم را بر روی ساعت هشت صبح تنظیم می‌کنم و سپس مشغول درس    خواندن می‌شوم.

***

با زنگ زدن موبایلم کتابم را که برای چندمین‌بار مرورش را تمام کرده ‌ام بر روی میز می‌گذارم، پس از قطع زنگ هشدار دستی به چشمان خسته‌ام می‌کشم و از اتاقم خارج و به آشپزخانه می‌روم تا صبحانه‌ی مختصری بخورم. 

طبق معمول مادرم در این ساعت از روز  در خواب شیرینش به سر می‌برد و من باید تمام تلاشم را می‌کردم که کوچک‌ترین صدایی ایجاد نکنم که خدای نکرده خواب مادرم به هم بریزد. با آرام‌ترین حالت ممکن باقی مانده‌ی غذای شب قبل را از یخچال بیرون می‌آورم، بر روی گاز قرارش می‌دهم و تا وقتی که گرم شود سفره‌ی  ساده‌ی سفید رنگمان را بر روی میز پهن می‌کنم. یک نان از داخل فریزر بیرون می‌آورم، نان را بر روی سفره  و ماهیتابه غذایم  که گرم شده را  بر روی آن می‌گذارم تا گرم شود. با نهایت سرعتم مشغول خوردن غذایم می‌شوم.

وقتی غذایم تمام می‌شود ماهیتابه‌اش را می‌شویم و با سرعت به اتاقم می‌روم تا لباس‌هایم را با لباس مدرسه‌ام تعویض کنم. لباس‌ها را از کمد بیرون می‌آورم، بخاطر این‌که پاهایم فلج هستند کمی تعویض لباس برایم سخت است؛ ولی از آن‌جایی که مدت زیادی در این وضعیت هستم کمی برایم عادی شده است. کیف ساده‌ی مشکی رنگم را از چوب لباسی بنفش رنگ کنار کمدم برمی‌دارم، وسایل درونش را چک می‌کنم و پس از اطمینان حاصل کردن از وجود همه چیز به آشپزخانه می‌روم و چند شکلات و بادام برمی‌دارم تا هنگام امتحان بخورم که فشارم نیفتد. 

(1) : غذای گیلانی

@-Madi-

@mahdiye11

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط azamshahpori
❀ویراستاری | mahdiye11❀
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

از خانه   که بیرون می‌آیم با دیدن ستایش که هم‌زمان با من از خانه‌اش بیرون آمد سرم را با انزجار به زیر می‌اندازم تا چشمم به آن تیله‌های میشی رنگش که سال‌ها است آمیخته با ترحم شده‌اند،  نیفتد. بدون توجه به او از مقابلش رد می‌شوم، چند قدم که می‌روم صدای ضعیف و بغض‌دارش به گوشم می‌خورد.

- چطوری رفیق قدیمی؟ چرا از من و بقیه بچه‌ها فرار می‌کنی؟ توی یک کوچه زندگی می‌کنیم؛ اما  یادم نیست آخرین‌بار کی دیدمت؟ خیلی وقته به دیدن دوست‌هات نیومدی.

با نفرت ناخن‌های نسبتاً بلندم را  به کف دستم می‌فشارم و از میان دندان‌های به هم چفت شده‌ام با کنایه  می‌گویم:

- رفیق؟ کدوم رفیقی به رفیق خودش انقدر با ترحم نگاه می‌کنه؟ من از شما و دلسوزی‌های مسخرتون فرار می‌کنم. متنفرم از این‌که بخاطر فلج شدنم توی یک روز انقدر رفتارتون با من عوض شد و براتون انقدر ترحم‌انگیز شدم.

حرفم که تمام می‌شود او را در بهت و حیرتش تنها می‌گذارم و با سرعت ویلچرم را از خیابان طویلمان به بیرون هدایت می‌کنم.  نگاهی به ساعت مچی   اسپرت مشکی‌ام  می‌کنم و با دیدن ساعت که پنج دقیقه به نه را نشان می‌دهد آرام بر پیشانی‌ام می‌کوبم و سرعتم را بالا می‌برم تا زودتر به مدرسه‌ام برسم. 

****

برگه‌ی امتحانم را برای آخرین‌بار چک می‌کنم، وقتی از کامل بودن تمام جواب‌هایم مطمئن می‌شوم برگه را به مراقب تحویل می‌دهم و پس از نگاهی به دور تا دور کلاس که تعداد انگشت شماری دانش آموز درونش هست از آن‌جا بیرون می‌روم. مقابل در خروجی سالن ناگهان با یکی از هزاران دشمنانم در مدرسه روبه‌رو می‌شوم. با وجود این‌که همیشه آرام و سر به زیر بودم و کاری به کار کسی نداشتم؛ ولی معمولاً بخاطر ضعف‌های جسمی ‌ام و همین‌طور کم‌توانی‌ام در روابط اجتماعی معمولاً همه ‌ی اطرافیانم یا از من بی‌زار و یا به من ترحم می‌کردند که البته هر دو آزاردهنده بودند.

با آن دو گوی شب رنگ و لبالب از نفرتی که نمی‌دانم از چه سرچشمه می‌گیرد، نگاهی تحقیرآمیز به سر تا پایم می‌اندازد و با طعنه می‌گوید:

-  به-به ببین کی اینجاست!  دختر فلج و بی زبون!

پوزخند صداگذاری می‌زند و در ادامه می‌گوید:

- ببین یه پیشنهادی بهت می‌کنم. با این وضعیتت به هیچ وجه به کنکور و دانشگاه فکر نکن؛ چون دانشگاه مثل مدرسه نیست که دو نفر بهت تیکه بندازن، اونجا با این وضعیتت بدجوری اذیتت می‌کنن و من فکر نمی‌کنم توی بی زبون بتونی تو اون وضع تحمل کنی!

جواب‌ها و حرف‌های نیش‌دار زیاد تا گلویم بالا می‌آید ولی توان بر لب آوردن هیچ کدام را ندارم. بغض گلویم را به سختی و با پایین دادن آب گلویم مخفی‌اش می‌کنم و در سکوت به دست‌هایم خیره می‌شوم. وقتی سکوتم را می‌بیند، دستش را زیر چانه‌ام می‌برد و کمی آن را بالا می‌آورد تا نگاهش کنم و با خنده‌ی هیستریک می‌گوید:

- هی بنده خدا دو کلوم حرف بزن ببینم زبون داری یا نه؟ 

دندان به لب زیرینم می‌کشم، درحالی‌که گلویم از بغض حرف‌های نیش دارش به سوزش می‌افتد  و قطره اشکی گوشه‌ی چشمانم را خیس می‌کند، لبانم را به مانند یک ماهی برای حرفی باز و بسته می‌کنم ولی به نتیجه‌ای نمی‌رسم و باز دهانم را می‌بندم.

ناگهان صدای خندان و مالامال از تمسخر ستایش را از پشت سرم می‌شنوم:

-  اون زبون داره، ولی تو انگار به جای زبون نیش عقرب داری!

@-Madi-

@mahdiye11

ویرایش شده توسط azamshahpori
❀ویراستاری | mahdiye11❀
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

چهارم 

با پشت انگشت شصتم خیسی چشمانم را پاک می‌کنم و چند نفس عمیق و متمادی می‌کشم. چشمانم از خستگی و کمبود خواب به سوزش افتاده‌اند و باز نگه داشتنشان برایم سخت می‌شوند. 

همانطور که سرم به زیر است صدای قدم های ستایش را می‌شنوم و کمی بعد کفش‌های اسپرت آبی رنگش مقابل دیدگانم قرار می‌گیرند. خمیازه‌ای آرام و کوتاه می‌کشم و کلافه از اینکه ممکن  به خاطر طرفداری ستایش از من، بعداً مورد تمسخر دیگران قرار  بگیرم  دندان‌هایم را بر روی هم می‌فشارم و در سکوت به صدای پر خشم و طنه آمیز برکه گوش می‌دهم:

- تو دیگه چی میگی؟ وکیل وسیشی؟ این دختره لاله، تو شدی زبونش؟

قبل از اینکه ستایش در جواب طعنه‌ها و زخم‌زبان‌هایاو چیزی بگوید صدای عصبانی خانم  جابری مدیر مدرسه به گوششان می‌رسد:

- اونجا چه خبره؟ امتحانتون رو که دادین، پس سریع برین خونتون و الکی جلوی در نایستین!

برکه با اکراه چشم از نگاه به خون نشسته ستایش می‌گیرد و با گفتن "چشم خانوم" از در بیرون می‌رود. ستایش با صدای لرزان و شرمنده درحالی‌که ویلچرم را به بیرون از سالن هدایت می‌کند کنار گوشم می‌گوید:

- نمی‌دونم چی  بگم و چه دلیلی بیارم که این همه سال از رفیقم و زجر هاش غافل بودم!

پوزخند ناخودآگاه به صورتم می‌آید، درحالی‌که بدون توجه به اطرافم به انگشتانم خیره هستم با صدایی آکنده از طعنه می‌گویم:

- چیه؟ راه گم کردی؟ چی باعث شده که بیای  مدرسه‌ی من؟ مگه الان نباید توی دانشگاهت باشی؟

آب دهانش را با صدا پایین می‌دهد و پس از مکثی کوتاه با صدایی مرتعش می‌گوید:

- اگه اون دو سال خودت رو تو اتاقت زندونی نمی‌کردی و درس رو ول نمی‌کردی، الان با هم می‌رفتیم دانشگاه و من نمی‌ذاشتم کسی بهت توهین کنه.

با به یاد آوردن آن دو سال رقت‌آور و دردآگین از زندگی‌ام قطره اشکی که نمی‌دانم چه زمانی در چشمانم جمع شدند بر روی گونه‌هایم سرازیر می‌شوند و نفس‌کشیدن برایم امری سخت و ناممکن می‌شود. با به یاد آوردن اینکه اسپری ‌ام را در خانه جا گذاشته‌ام وحشت تمامی وجودم را احاطه می‌کند، با دست هایی لرزان و سرد چنگی به قفسه‌ی سینه‌ام می‌زنم و با ته مانده‌ی توانم زمزمه‌وار می‌گویم:

- ستایش...ستایش! زود باش منو برسون خو...خونه، اسپریم رو جا گذاشتم!

با وحشت سراسیمه مقابلم می‌آید و با دیدن صورت رنگ پریده‌ام چنگی بر صورتش می‌زند و با عجز می‌گوید:

- تا خونتون خیلی راهه چجوری با این حالت این همه راه...

ناگهان با سرعت ویلچرم  را کنار نیمکت زرد رنگ پیاده روی خلوت می‌گذارد و درحالی‌که چشم هایش به اشک نشسته نگاهی کوتاه به من می‌اندازد و سریع می‌گوید:

- همینجا بمون، من تا خونتون می‌دوم و میرم اسپریت رو میارم و میام سریع!

و بدون توجه به من که دیگه چیزی تا جان دادنم نمانده با تمام توانش به سوی خانه می‌دود. درحالی‌که نگاهم به راهی که رفته خشک شده، با دست‌هایم محکم به گلویم که دیگر دست رد به هوا می‌زد چنگ می‌زنم و ناخواسته لبخندی به روی لب‌های خشک شده‌ام می‌نشیند. آری! دعا هایم قرار است مستجاب شود، خدا می‌خواست مرا نزد خود ببرد و از این همه درد و رنج این زندگی مستهجن و نکبت بار رهایی‌ام دهد. حاله‌ای سیاه مقابل چشمانم می‌آید و بی‌خبر از همه جا پا به دنیای زیبای خواب می‌گذارم. 

***پنج سال قبل***

به سختی چشم‌هایم را که گویی با چسب به هم چسابنده‌اند را باز می‌کنم و با دیدن سرمی که به دستم وصل شده پوزخندی مهمان لب‌های خشک شده‌ام  می‌شود. با دست آزادم سرم را از دستم جدا می‌کنم، موبایلم را از روی میز سفید کنار تختم بر می‌دارم و به ساعتش که هشت شب را نشان می‌داد نگاه می‌کنم. با دیدن تعداد زیادی از اعلانیه‌های تلگرامم دستی میان موهای بلند و لختم که پریشان به دورم ریخته ‌اند می‌کشم و با کلافگی می‌گویم:

- ای کاش یکی از این همه پیام جواب سوالی که من پرسیدم باشه.

با احساس رایحه‌ی دلپذیر مرغ درحالی‌که شکمم به سر و صدا افتاده موبایلم را سرجایش می‌گذارم و با سختی بدن سنگینم را به دست‌های ضعیف و بی‌جانم به روی ویلچرم می‌کشم و با سرعت و انگیزه‌ای که بوی خوش به من داده خودم را به میز تحریر گوشه‌ی اتاق می‌رسانم. با دیدن رنگ و لعاب بشقاب زرشک پلو با مرغ خوشمزه که به من چشمک می‌زند به یاد می‌آورم که حدودا یک روز است که چیزی نخورده‌ام و باز هم مادرم با یکی از غذا های مورد علاقه‌ام قصد دارد مرا ترغیب به غذا خوردن بکند. اخم‌های را در هم می‌کشم و غران می‌گویم:

- فکر کرده من با این چیزا خر می‌شم!

لبخندی عمیق و دندان‌نما جایگذین اخمم می‌کنم و با خنده می‌گویم:

-  معلومه که خر می‌شم، مگه می‌تونم با این شکمی که داره خودش رو از گشنگی هلاک می‌کنه این غذا رو ببینم و خر نشم. 

@melika_sh

@mahdiye11

ویرایش شده توسط azamshahpori
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...