رفتن به مطلب

رمان اعتزالی ناعادلانه| اعظم شاهپوری کاربر نودهشتیا


azamshahpori
 اشتراک گذاری

سطح رمان  

16 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. نظرتون درباره داستان



ارسال های توصیه شده

PSX-20211025-182958.jpg

نام رمان: اعتزالی ناعادلانه 

نام نویسنده: اعظم شاهپوری کاربر نودهشتیا

ژانر: اجتماعی، عاشقانه، تراژدی

هدف: علاقه به نویسندگی

پارت‌گذاری:مشخص نیست

خلاصه:   تنهایی، تنهایی و تنهایی...! نه پشتوانه‌ای هست نه اجازه صعود و خوشبختی! در منجلاب پستی‌ها و ضعف‌ها فرو می‌رود و غرق می‌شود که ای کاش دستی باشد برای نجات دادنش و دستی هست؟ دستی هست که او را از بدبختی‌ها و تنهایی‌ها بیرون بکشد؟ یا که باید غرق شود؟ مرگ با او هم رنگ شود؟ کسی چیزی نمی‌داند اما ... او برای همیشه شاید تنها باشد.

مقدمه:

می‌خوام بدونم شما چه کاری برام کردین؟ // به جز اینکه فردای منو خراب کردین؟ 
نمی‌خوام برم پی مواد و خلاف سنگین // ولی به خدا یه خط صافه نوار مغزیم 
منو یادتون رفته خیلی حواس پرتین // امید منو شما نقش بر آب کردین 
من دیوانه وار تشنه ی نوازشم // نمی‌خوام منو دعا کنین تو نماز شب 
تو خواسته هام و همه ی نیازارو دیدی // بگو جواب این فرزند بی آزارو میدی؟ 
بابا تو بت منی ، یعنی تو خود منی // حال می‌کنم وقتی می‌بینم دور همیم 
بدون شما ، تنهام و دریغ از یه دوست // به خودم میگم که تو آتیش حقیقت بسوز

به خاطر من از یاس 

ناظر: @ ملیکا ملازاده 🍃

ویراستار: @ VampirE

نقد

@N.a25

ویرایش شده توسط azamshahpori
  • لایک 38
  • تشکر 4
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول 

دخترک درحالی که با دست‌های کوچکش بند کفش‌های صورتی رنگش را می‌بست، طوری که مادرش  درون آشپزخانه خانه‌شان  درحال غذا پختن بود بشنود، می‌گوید:

- مامان یاسمین من  دارم میرم بیرون تا با دوست‌هام بازی کنم.

یاسمین که در آشپزخانه مشغول چشیدن غذا است، پس از اضافه کردن کمی نمک به آن درب قابلمه را می‌گذارد. با عجله  از آنجا خارج می‌شود و با نگرانی می‌گوید:

- اسپریت رو برداشتی؟ 

وقتی چشمش به اسپری درون جیب ژاکت صورتی رنگش می‌افتد  لبخندی می‌زند. مقابل پاهای دخترکش روی  زانوهایش می‌نشیند و با لبخند و لحن نصیحت‌وار درحالی‌که موهای  خرگوشی شده‌ی    او را محکم می‌کند، می‌گوید:

- اولاً   اصلاً   به هیچ‌ عنوان ندو، چون برات خوب نیست.  دوماً ژاکتت رو هم در نیار چون هوا سرده. یک ساعت دیگه  هم برگرد تا  غذا بخوریم.

دخترک زیرلب چشمی می‌گوید،  پس از گفتن "خداحافظ" از خانه خارج می‌شود و به سوی دوستانش که  مقابل در چند خانه بالا‌تر بر روی زیراندازی نشسته‌اند می‌رود و با صدای پرانرژی‌اش می‌گوید:

- سلام بچه‌ها، من اومدم!

کفش‌هایش را از پا درمی‌آورد  و در کنار  دوستانش که شامل ستایش، نازنین، آرزو و برادر کوچکش سعید است، می‌نشیند. ستایش   با اخمی کوچک می‌گوید:

-   چرا انقدر دیر اومدی؟

دخترک نفسی عمیق می‌کشد و درحالی‌که عروسک انگشتی‌اش را از جیبش بیرون می‌آورد با صدای آرامی می‌گوید:

- آخه تا بیام مامانم رو راضی کنم طول کشید.   نه این‌که همیشه روزها می‌اومدیم بیرون تا بازی کنیم، الان گیر داده بود که الان شبه و خطر داره.

ستایش اخم بر‌روی پیشانی‌اش را باز می‌کند؛ ولی قبل از آن‌که چیزی بگوید، ماشین اسباب‌بازی سعید از روی آسفالت کوچه به سمت وسط خیابان می‌رود. ماشینی  به داخل کوچه می‌پیچد و با سرعت می‌آید، یاس که آن ماشین را ندیده با سرعت خود را به ماشین اسباب‌بازی می‌رساند که با جیغ  دخترها سرش را بالا می‌آورد و با دیدن ماشین که در چند سانتی‌متری‌اش است، تنها می‌تواند جیغ بزند و جسم ریز و ضعیفش با شتاب به گوشه‌ای از خیابان پرتاب می‌شود.

***دوازده سال بعد***

-   مامان   تو رو خدا! من خیلی دلم برای بابا تنگ شده.

زن با آشفتگی دستی میان موهای کوتاه بلوندش می‌کشد، میان کلام دخترش می‌آید و اجازه نمی‌دهد حرفش را تمام کند و با خشم فریاد می‌کشد:

- تمومش کن یاس! هر روز باید این بحث رو راه بندازی؟  گفتم وقتی آزاد شد، میاد خونه می‌بینیش.

با جمله‌ی آخرش دهان یاس از تعجب باز می‌ماند و درحالی‌که بدنش از خشم و ناراحتی به رعشه افتاده،    در جایش خشک می‌ماند. پس از چند دقیقه حرف مادرش را که تجزیه تحلیل می‌کند با صدایی که سعی می‌کند بالا نرود می‌گوید:

- یعنی چی؟ یعنی قرار نیست بریم دنبالش؟

اما تلاشش بی‌فایده است زیرا صدایش مثل فریادی در خانه می‌پیچد.   مادرش ابروان هاشور شده‌ی قهوه‌ای‌اش را در هم می‌کشد و با تشر می‌گوید:

- صدات رو بیار پایین! برای هزارمین‌بار هستش که    دارم   بهت میگم،   زندان جای خوبی نیست.   تازه اگه بریم بابات هم عصبانی میشه. پس حرف گوش کن!

دختر دست‌های لرزانش را مشت می‌کند و وقتی می‌بیند به هیچ‌وجه نمی‌تواند نظر مادر لجبازش را تغییر دهد با عجز ویلچرش را به سمت اتاقش هدایت    می‌کند. میان راه با صدای بی‌تفاوت مادرش برای چند دقیقه متوقف می‌شود:

-  کجا میری؟ بیا ناهار بخوریم.

قطره اشک سمجی از چشم   چپش بر روی گونه‌اش    می‌ریزد و برای این‌که مادرش متوجه آن نشود سریع با صدای تحلیل رفته‌ای می‌گوید:

- سیرم، توی مدرسه ساندویچ خوردم.

نمی‌گذارد حرفی بزند و سریع ویلچرش را به سمت در آبی رنگ اتاقش هول می‌دهد و واردش می‌شود.  دستش را بالا می‌آورد و گونه‌های خیسش را پاک می‌کند؛ اما بی فایده است، زیرا دوباره اشک جای اشک می‌آید و صورتش را خیس می‌کنند. همیشه خیلی احساسی و زودرنج بود، گاهی با کوچک‌ترین حرفی اشکش در می آمد و به همین راحتی بند نمی آمد. از این‌که اشکش را کسی ببیند منتفر بود؛ ولی توان آن را نداشت که جلوی اشکش را بگیرد و معمولاً هنگام گریه از جمع فرار می‌کرد.

فردا قرار است پدرش بعد از شش ماه از زندان آزاد شود و او در طی این مدت    بخاطر این‌که مادرش اجازه نمی‌داد، حتی یک‌بار هم به ملاقاتش نرفته بود. پدرش به جرم دعوا و چاقو‌کشی    در زندان به سر می‌برد و فردا ساعت  یازده   شب قرار است آزاد شود. آهی می‌کشید،    پوزخندی می‌زند و با طعنه زیرلب زمزمه می‌کند:

- مامان جون اگه تو لجبازی، من هم به خودت رفتم و چه‌بسا از تو بیشتر لجبازم!

اسپری آسمش را از روی میز تحریر سفید رنگش که در چهارگوش آخر اتاقش قرار دارد، برمی‌دارد و   کمی آن را تکان می‌دهد و بعد چندبار اسپری می‌کند تا نفس‌هایش که به خس‌- خس افتاده به روال عادی برگردد. پس از چند نفس متوالی موبایلش که درون جلد آبی ساده قرار دارد را از روی میز بر‌می‌دارد و پس از روشن کردن صفحه، شارژ و ساعتش را چک می‌کند که ساعت دو ظهر را نشان می‌دهد و شارژش پر است.  با دیدن اعلانی  که از واتس‌اپ آمده بود به داخل برنامه می‌رود. تانیا بهترین و تنها دوستش بود:

-  سلام یاسکم! چی‌شد؟ مامانت قبول کرد که به دیدن بابات برید؟

با دیدن پیامش دوباره داغ دلش تازه می‌شود و بغض به قفسه‌ی   سینه‌اش چنگ می‌زند. طبق عادت‌اش که وقتی بغضش را می‌خواست از بین ببرد سعی می‌کرد کاری کند دردش بیاید تا بغضش نشکند، دستش را بالا می‌آورد و چند مشت محکم  بر روی قفسه‌ی سینه ‌اش می‌کوبد و با تشر زمزمه می‌کند:

- حق نداری بشکنی، برای امروز گریه کردن بسه!

دوباره با اسپری‌اش در دهانش اسپری می‌کند و بعد جوابش را با دستان لرزان تایپ می‌کند:

- مرغش یک‌پا داره، گفت که اجازه نمیدم.

چند ثانیه بعد تانیا جواب می‌دهد:

- تو هم قبول کردی؟ از توی لجباز بعید می‌دونم!

لبخندی کوچک بر روی لبانش می‌نشیند، در این ده سال رفاقت با اینکه مجازی بوده ولی توانستند یکدیگر را خوب بشناسند. چتری‌هایش که بلنده شده و تا روی لبانش رسیده‌اند را به زیر گوشش هدایت می‌کند و در جوابش به دروغ تایپ می‌کند.

- بالاخره بعضی وقت‌ها هم باید دست از لجبازی بردارم.

ایموجی خنده در آخر آن قرار می‌دهد و ارسالش می‌کند؛ خوب می‌داند اگر بگوید که نقشه‌اش چیست حتماً او را از کارش پشیمان خواهد کرد. تانیا پس از چند دقیقه با فرستادن پیامی به گفت و گو خاتمه می‌دهد.

- باشه، با این‌که نمی‌تونم باور کنم که داری راست میگی. اینجا دیر وقته، من میرم دیگه بخوابم. خداحافظ.

- باشه خداحافظ.

موبایلش را خاموش می‌کند و با به یاد آوردن امتحان فردا اخم‌هایش درهم می‌روند. از فردا امتحان‌های نهایی مدرسه‌اش آغاز می‌شدند و شب‌بیداری‌هایش هم به همراهشان بود. معمولاً شب درس خواندن را ترجیح می‌داد، اوایل که شروع کرده بود به شب درس خواندن مادرش اعتراض می‌کرد؛ ولی با دیدن نتایج خوب امتحاناتش دیگر دست از اعتراضش برداشت. 

ویلچرش را به سوی کمد قهوه‌ای رنگ کنار تختش هدایت می‌کند، کشوی اولش را که زیر دو در بزرگ آن قرار دارد را باز می‌کند و چیپس پیاز جعفری‌ و کیک دوقلویی که روز قبل خریده بود را بیرون می‌آورد و دوباره به پشت میز تحریرش برمی‌گردد. لپ‌تاپ مشکی رنگش را که تانیا برای تولد سال قبلش خریده بود و بر روی میز قرار داشت را برمی‌دارد، لبخند تلخی می‌زند و با بغض زمزمه می‌کند:

- مامان و بابام برای تولدم چیزی نمی‌گیرن، اون‌وقت تیانا که فقط یه دوست مجازیه هر سال با کادو های گرون و قشنگش منو سوپراز می‌کنه.

لپ‌تاپ را باز و روشنش می‌کند و قسمت آخر فیلم کره‌ای عاشقان ماه که مدتی می‌شد مشغول دیدنش بود را می‌گذارد.

با تمام شدن فیلم دست های کشیده‌اش را بالا می‌آورد و اشک‌هایی که طی فیلم ریخته‌ را پاک می‌کند. آنقدر آن قسمت از فیلم غم‌انگیز بود که نتوانسته بود جلوی اشک‌هایش را بگیرد و اشک تمام صورتش را خیس کرده بود. آهی عمیق و بلند می‌کشد و برای عوض شدن روحیه‌اش وارد پوشه‌ی  فیلم کره‌ای زیبایی حقیقی که از تانیا شنیده بود طنز است می‌شود.

مشغول تماشای فیلم هست که صدای مادرش از بیرون اتاق به گوشش می‌رسد:

-  انقدر درس می‌خونی یک‌وقت سوسک نشی گمت کنیم.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط azamshahpori
  • لایک 36
  • تشکر 2
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت دو

لپ‌تاپش را خاموش می‌کند و با بی‌حوصلگی از اتاقش خارج می‌شود و به آشپزخانه‌ی کوچکشان می‌رود. به مادرش که مشغول چیدن وسایل سفره بر روی میز است، اخم کم‌رنگی می‌کند و آرام و کلافه می‌گوید:

- مامان مگه تو نمی‌دونی من شب درس می‌خونم؟ پس چرا تیکه می‌اندازی؟

به سمت سینک ظرف‌شویی می‌رود و دست‌هایش را می‌شوید. یاسمین درحالی‌که بر روی صندلی می‌نشیند، با اخم‌هایی در هم می‌گوید:

- پس حداقل اگه روزا درس نمی‌خونی به یه دردی بخور. درسته نمی‌تونی راه بری ولی می‌تونی یه شغل اینترنتی پیدا کنی که یکم کمک خرج باشی!

یاس ویلچرش را به پشت میز می‌برد و با تمام شدن حرف‌های مادرش با گنگی و بغض سرش را بالا می‌آورد و می‌خواهد در جواب چیزی بگوید که با دیدن چشم‌های مادرش که سفیدی‌اش به رنگ قرمز و گودی و سیاهی زیرشان می‌افتد؛ سریع سرش را پایین می‌اندازد و بغضی که به گلویش چنگ می‌زند را قورت می‌دهد و در دل می‌گوید:

- حتما باز مواد بش نرسیده که اینجوری شده.

بشقابش را از مقابلش برمی‌دارد و پس از پر کردن آن از واویشکا گوشت (1) و کمی سیب‌زمینی سرخ کرده، آن را مقابلش می‌گذارد. مادرش که گویا حال خوبی ندارد از شیر آب کمی آب می‌نوشد و سریع به اتاقش برمی‌گردد. 

یاس با چشمانی لبالب از اشک به بشقاب مقابلش نگاهی می‌اندازد، با بغضی که در گلو و دردی که در قلبش داشت بعید می‌دانست که چیزی از گلویش پایین برود؛ ولی با این حال با دستان یخ کرده و لرزانش سعی می‌کند بالاجبار غذا را بخورد زیرا به مادرش دروغ گفته بود که در مدرسه ساندویچ خورده و از دیشب تا به آن‌موقع چیزی به جز آن چیپس و کیک نخورده بود. 

پس از خوردن نیمی از بشقاب آن هم با کلی سختی که گویی تیر آهن می‌خورد، وسایل را جمع می‌کند و پس از شستن ظرف‌های کثیف به اتاقش می‌رود.

کتاب دینی‌اش را برمی‌دارد، ساعت موبایلش را بر روی ساعت شش و نیم صبح تنظیم می‌کند و سپس با وجود اینکه تمرکز کردن با آن فکر مشغول برایش سخت است، مشغول درس    خواندن می‌شود.

***

با زنگ زدن موبایلش کتابش را که برای چندمین‌بار مرورش را تمام کرده ‌ است بر روی میز می‌گذارد، پس از قطع زنگ هشدار دستی به چشمان خسته‌اش می‌کشد و از اتاقش خارج و به آشپزخانه می‌رود تا صبحانه‌ی مختصری بخورد. 

طبق معمول مادرش در این ساعت از روز  در خواب شیرینش به سر می‌برد و او باید تمام تلاشش را می‌کرد که کوچک‌ترین صدایی ایجاد نکند که خدای نکرده خواب مادرش به هم نریزد. با آرام‌ترین حالت ممکن باقی مانده‌ی غذای شب قبل را از یخچال بیرون می‌آورد، بر روی گاز قرارش می‌دهد و تا وقتی که گرم شود سفره‌ی  ساده‌ی سفید رنگشان را بر روی میز پهن می‌کند. یک نان از داخل فریزر بیرون می‌آورد، نان را اول برا شعله گاز گرم می‌کند و یک دستگیره به روی میز می‌گذارد و ماهیتابه را رویش قرار می‌دهد. با نهایت سرعتش مشغول خوردن غذایش می‌شود.

وقتی غذایش تمام می‌شود ماهیتابه‌اش را می‌شوید و با سرعت به اتاقش می‌رود تا لباس‌هایش را با لباس مدرسه‌اش تعویض کند. لباس‌ها را از کمد بیرون می‌آورد، بخاطر این‌که پاهایش فلج هستند کمی تعویض لباس برایش سخت است؛ ولی از آن‌جایی که مدت زیادی در این وضعیت هست کمی برایش عادی شده است. کیف ساده‌ی مشکی رنگش را از چوب لباسی بنفش رنگ کنار کمدش برمی‌دارد، وسایل درونش را چک می‌کند و پس از اطمینان حاصل کردن از وجود همه چیز به آشپزخانه می‌رود و چند شکلات و بادام برمی‌دارد تا هنگام امتحان بخورد که فشارش نیفتد. 

از خانه که بیرون می‌آید با دیدن ستایش که هم‌زمان با او از خانه‌اش بیرون آمد سرش را با انزجار به زیر می‌اندازد تا چشمش به آن تیله‌های میشی رنگش که سال‌ها است آمیخته با ترحم شده‌اند،  نیفتد. یاس بدون توجه به او از مقابلش رد می‌شود، چند قدم که می‌رود صدای ضعیف و بغض‌دار ستایش به گوشش می‌خورد.

- چطوری رفیق قدیمی؟ چرا از من و بقیه بچه‌ها فرار می‌کنی؟ توی یک کوچه زندگی می‌کنیم؛ اما  یادم نیست آخرین‌بار کی دیدمت؟ خیلی وقته به دیدن دوست‌هات نیومدی.

با نفرت ناخن‌های نسبتاً بلندش را  به کف دستش می‌فشارد و از میان دندان‌های به هم چفت شده‌اش با کنایه  می‌گوید:

- رفیق؟ کدوم رفیقی به رفیق خودش انقدر با ترحم نگاه می‌کنه؟ من از شما و دلسوزی‌های مسخرتون فرار می‌کنم. متنفرم از این‌که بخاطر فلج شدنم توی یک روز انقدر رفتارتون با من عوض شد و براتون انقدر ترحم‌انگیز شدم.

حرفش که تمام می‌شود او را در بهت و حیرتش تنها می‌گذارد و با سرعت ویلچرش را از خیابان طویلشان به بیرون هدایت می‌کند.  نگاهی به ساعت مچی   اسپرت مشکی‌اش می‌کند و با دیدن ساعت که هفت و نیم را نشان می‌دهد آرام بر پیشانی‌اش می‌کوبد و سرعتش را بالا می‌برد تا زودتر به مدرسه‌اش برسد. 

****

برگه‌ی امتحانش را برای آخرین‌بار چک می‌کند، وقتی از کامل بودن تمام جواب‌هایش مطمئن می‌شود برگه را به مراقب تحویل می‌دهد و پس از نگاهی به دور تا دور کلاس که تعداد انگشت شماری دانش آموز درونش هست از آن‌جا بیرون می‌رود. مقابل در خروجی سالن ناگهان با برکه که یکی از هزاران دشمنانش در مدرسه است روبه‌رو می‌شود. با وجود این‌که همیشه آرام و سر به زیر بود و کاری به کار کسی نداشت؛ ولی معمولاً بخاطر ضعف‌های جسمی ‌اش و همین‌طور کم‌توانی‌اش در روابط اجتماعی معمولاً همه ‌ی اطرافیانش یا از او بی‌زار و یا به او ترحم می‌کردند که البته هر دو برایش آزاردهنده بودند.

برکه با آن دو گوی شب رنگ و لبالب از نفرتی که یاس نمی‌دانست از چه سرچشمه می‌گیرد، نگاهی تحقیرآمیز به سر تا پایش می‌اندازد و با طعنه می‌گوید:

-  به-به ببین کی اینجاست!  دختر فلج و بی زبون!

پوزخند صدداری می‌زند و در ادامه می‌گوید:

- ببین یه پیشنهادی بهت می‌کنم. با این وضعیتت به هیچ وجه به کنکور و دانشگاه فکر نکن؛ چون دانشگاه مثل مدرسه نیست که دو نفر بهت تیکه بندازن، اونجا با این وضعیتت بدجوری اذیتت می‌کنن و من فکر نمی‌کنم توی بی زبون بتونی تو اون وضع تحمل کنی!

جواب‌ها و حرف‌های نیش‌دار زیاد تا گلویش بالا می‌آید ولی توان بر لب آوردن هیچ کدام را ندارد. بغضِ گلویش را به سختی و با پایین دادن آب گلویش مخفی‌اش می‌کند و در سکوت به دست‌هایش خیره می‌شود. برکه وقتی سکوت او  را می‌بیند، دستش را زیر چانه‌‌ی یاس می‌برد و کمی آن را بالا می‌آورد تا نگاهش کند و با خنده‌ی هیستریک می‌گوید:

- هی بنده خدا دو کلوم حرف بزن ببینم زبون داری یا نه؟ 

یاس دندان به لب زیرینش می‌کشد، درحالی‌که گلویش از بغض حرف‌های نیش دارش به سوزش می‌افتد  و قطره اشکی گوشه‌ی چشمانش را خیس می‌کند، لبانش را به مانند یک ماهی برای حرفی باز و بسته می‌کند ولی به نتیجه‌ای نمی‌رسد و باز دهانش را می‌بندد.

ناگهان صدای خندان و مالامال از تمسخر ستایش را از پشت سرش می‌شنود:

-   اون زبون داره، ولی تو انگار به جای زبون نیش عقرب داری!

یاس با پشت انگشت شصتش خیسی چشمانش را پاک می‌کند و چند نفس عمیق و متمادی می‌کشد. چشمانش از خستگی و کمبود خواب به سوزش افتاده‌اند و باز نگه داشتنشان برایش سخت می‌شوند. 

همانطور که سرش به زیر است صدای قدم های ستایش را می‌شنود و کمی بعد کفش‌های اسپرت آبی رنگش مقابل دیدگانش قرار می‌گیرند. خمیازه‌ای آرام و کوتاه می‌کشد و کلافه از اینکه ممکن  به خاطر طرفداری ستایش از او، بعداً مورد تمسخر دیگران قرار  بگیرد دندان‌هایش را بر روی هم می‌فشارد و در سکوت به صدای پر خشم و طعنه آمیز برکه گوش می‌دهد:

- تو دیگه چی میگی؟ وکیل وصیشی؟ این دختره لاله، تو شدی زبونش؟

قبل از اینکه ستایش در جواب طعنه‌ها و زخم‌زبان‌ های او چیزی بگوید صدای عصبانی خانم  جابری مدیر مدرسه به گوششان می‌رسد:

- اونجا چه خبره؟ امتحانتون رو که دادین، پس سریع برین خونتون و الکی جلوی در نایستین!

برکه با اکراه چشم از نگاه به خون نشسته ستایش می‌گیرد و با گفتن "چشم خانوم" از در بیرون می‌رود. ستایش با صدای لرزان و شرمنده درحالی‌که ویلچر یاس را به بیرون از سالن هدایت می‌کند کنار گوشش می‌گوید:

- نمی‌دونم چی  بگم و چه دلیلی بیارم که این همه سال از رفیقم و زجر هاش غافل بودم!

پوزخند ناخودآگاه به صورتش می‌آید، درحالی‌که بدون توجه به اطرافش به انگشتانش خیره هست با صدایی آکنده از طعنه می‌گوید:

- چیه؟ راه گم کردی؟ چی باعث شده که بیای  مدرسه‌ی من؟ مگه الان نباید توی دانشگاهت باشی؟

ستایش آب دهانش را با صدا پایین می‌دهد و پس از مکثی کوتاه با صدایی مرتعش می‌گوید:

- اگه اون دو سال خودت رو تو اتاقت زندونی نمی‌کردی و درس رو ول نمی‌کردی، الان با هم می‌رفتیم دانشگاه و من نمی‌ذاشتم کسی بهت توهین کنه.

با به یاد آوردن آن دو سال رقت‌آور و دردآگین از زندگی‌اش قطره اشکی که نمی‌داند چه زمانی در چشمانش جمع شدند بر روی گونه‌هایش سرازیر می‌شوند و نفس‌کشیدن برایش امری سخت و ناممکن می‌شود.  اسپری‌اش را از جیبش  بیرون می‌آورد و پس از اسپری کردن به دهانش درحالی که نفسش را برای چند ثانیه حبس کرده‌ است آن را به همان‌جا برمی‌گرداند. پس از ده  ثانیه نفس‌های  عمیقی می‌کشد تا شاید کمی از درد قلبش کم شود. 

پوزخندی صدا دار می‌زند و درحالکی به دست‌های گره شده درهمش که استرسش را نشان می‌دهند، با صدایی پر تمسخر می‌گوید:

-  من نیازی به تو و ترحمت ندارم. پس بهتره مثل تمام این مدتی که نادیدم میگرفتی، بازم نادیدم بگیری!

قبل از اینکه ستایش از شک حرفش بیرون بیاید برمی‌گردد و ویلچر را از دستانش خارج می‌کند و بی‌توجه به اطرافش سرش را پایین می‌اندازد و خودش تنهایی به راهش ادامه می‌دهد.

(1) : غذای گیلانی

ویرایش شده توسط azamshahpori
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 سال بعد...

پارت سوم 

از وقتی که هشت ساله بود و تصادف کرد تا به حال که دوازده سال می‌شود هر سال دقیقا روز تولدش به دیدنش می‌آمد و با سماجت ورزیدن می‌خواست که به او نزدیک شود ولی  پس از کمی مخالفت کردن او بی‌خیال می‌شد. نگاهش را از چشمان مالامال از ترحمی که گه‌گاه از کنارش  رد می‌شوند و بعضا چند ثانیه‌ای را خیره‌اش می‌ماندند، می‌گیرد و به موزائیک های زیر پایش خیره می‌شود. صدایی در درونش نجوا می‌کند: 

- دختره‌ی احمق اون تو رو دوست نداره، اون فقط هر سال فیلش یاد هندستون می‌کنه و عذاب وجدان به جونش میوفته. اون تو رو می‌خواد که کنارش باشی تا احساس گناهکار بودن نکنه! در واقع تو فقط باری رو دوش اطرافیانت هستی، هر کس به یه دلایلی مجبوره کنارت باشه.

بغض که ناگهان به گلویش می‌آید و گوش‌ها و  دماغش را به سوزش می‌اندازد. صندلی‌اش را کنار نیمکت زرد رنگی که مقابل سوپرمارکتی که معمولا در موقع برگشت به خانه از آن خوراکی می‌خرید قرار دارد می‌برد، انگشت اشاره و وسط هر دو دستش را بر روی چشم‌های خسته‌اش می‌گذارد ماساژشان می‌دهد که همان موقع صدای مهربان و آرام زنی میانسال به گوشش می‌رسد:

- عزیزم حالت خوبه؟

با کلافگی‌ای از روی ترحمی که بارها و بارها آن را تجربه می‌کرد ولی نمی‌دانست چرا به آن عادت نمی‌کرد سرش را بالا می‌آورد و به چشمان سبز مالامال از نگرانی زن میانسال مقابلش نگاهی گذرا می‌اندازد و با صدایی آرام و لرزان جواب می‌دهد:

- بله من خوبم ممنون.

مشغول شکاندن قولنج انگشتانش می‌شود، مظطرب به  آن‌ها خیره می‌شود و در دل از خدایش می‌خواهد  که آن زن خیلی زود بی‌خیالش شود و به دنبال کارش برود زیرا  معاشرت زیاد با آدم‌های غریبه که دائم به او ترحم می‌کنند برایش آزار دهنده است؛ خوشبختانه زن پس از مکثی کوتاه با لبخندی کوچک سری تکان می‌دهد و از کنارش گذر می‌کند.  نفسی از روی آسوده خاطری می‌کشد، پس از کمی مکث از سوپر مارکت مقابلش  یک کیک دو قلو و از مغازه‌ای با تم تولد که کمی آن طرف‌تر است شمع   تولد عدد بیست را می‌خرد و به سمت خانه‌اش می‌رود.

مقابل در قبل از اینکه کلید را از کیفش بیرون بیاورد در باز می‌شود و مادرش با عجله از آن بیرون می‌آید، با دیدن دخترش ابرویی بالا می‌اندازد و با بی‌تفاوتی می‌پرسد:

- چرا انقدر دیر اومدی؟

بدون اینکه منتظر جوابش بماند در ادامه با اخم و بی‌حوصلگی می‌گوید:

-  خانواده عموت  از آلمان برگشتن منم دارم میرم خونه ‌ی مادربزرگت و شبم اونجا می‌مونم. تو هم حتما نمیای، واست غذا درست کردم برا ناهار و شام بخور.

پس از اتمام حرفش درحالی که سوار اسنپی که همان موقع رسیده بود می‌شد با بی اعصابی زیر لب غر می‌زند:

- آخه کی گفته خانواده شوهر فامیل حساب میشه!

پوزخندی می‌زند  و به ماشین که از او فاصله می‌گیرد خیره   می‌شود و با تمسخر در دل می‌گوید:

- خداحافظ مامان جون! اما می‌ترسم از این همه حق انتخابی که بم میدی تشنج کنم.

از حیاط نسبتا کوچکشان گذر می‌کند، در میان راه مقنعه‌اش را در می‌آورد و وارد خانه  می‌شود. مانتو و شلوارش را هم در می‌آورد، کیک و شمع تولد را بر روی میز چوبی وسط خانه قرار می‌دهد و بعد لباس ها و کیفش را به اتاقش می‌برد. لباس ها را مرتب بر چوب لباسی کمدش می‌گذارد و شلوار راحتی مشکی‌اش را می‌پوشد و کیفش را هم بر روی صندلی میز تحریرش می‌اندازد. با خمیازه‌ای بلند به بیرون از اتاقش برمی‌گردد، فندک مشکی رنگی از آشپزخانه برمی‌دارد و صندلی‌اش را پشت میز پذیرایی قرار می‌دهد. کیک را باز می‌کند، شمع عدد دو و صفر را هر کدام در یکی از کیک های فرو می‌کند و پس از روشن کردن شمع‌ها آن‌ها را بر روی پوست کیک مقابلش قرار می‌دهد. با چشمانی لبالب از اشک به شمع‌ها  نگاه می‌کند و با صدایی لرزان و لغض دار زمزمه می‌کند:

- تولدم مبارک! کی اهمیت میده که امروز تولد این دختره بیچاره‌ی تنهاست؟ 

با شنیدن صدای زنگ موبایلش که از اتاقش می‌آید به تاقش می‌رود و با دیدن نام دوست بهتر از خواهرش تانیا لبخندی بر صورت خیس از اشکش می‌نشیند و با صدایی نسبتا لرزان پاسخ می‌دهد:

- به ببین کی زنگ زده! 

صدای مملو از آرامش و زیبای تانیا در گوش یاس می‌پیچد و قند در دلش آب می‌کند:

-  تولدت مبارک رفیق من کسی که تو همه سختیا بود پشت من
با تو میشه خندید حتی به روی غم
چی می‌تونم بگم جز اینکه عاشقتم 
تولدت مبارک رفیق من خیلی وقت بود که می‌خواستم
بت بگم که چقد دوستت دارم 
یه رفیق دارم که اگه نبود چقد بد می‌شد حالم
شمعارو فوت کن امیدوارم آرزوت بشه خاطره 
آره تا بره هر چی روزای بد بود تو سالی که گذشت

یاس درحالی که از ذوق و هیجان ریزریز  می‌خندد با پشت دست خیسی صورتش را پاک می‌کند. تانیا با مهربانی و عشق همیشگی‌اش می‌گوید:

- فرشته‌ کوچولوی من یه سال بزرگتر شده. کادوم به دستت رسید؟

با شنیدن جمله‌ی آخرش لب‌هایش را برهم می‌فشارد و پس از مکثی کوتاه با صدایی تحلیل  رفته می‌گوید:

- تانیا بگو که دوباره کادوی گرون نخریدی؟ واقعا این کادوهای گرونت شرمندم می‌کنن، از خودم خجالت می‌کشم!

صدای خنده‌ی آرامش در گوشی می‌پیچد و بعد با آرامش می‌گوید:

- عزیزم تو که نباید خودت رو با من مقایسه کنی! تو یکم پول تو جیبی می‌گیری که همونم برای خودت و چیزایی که می‌خوای بخری هست، با این وجود بازم برام هدیه می‌خری و همین برام کلی با ارزشه. من ولی میرم سر کار حقوقم واقعا زیاده. پس شرمنده نشو!

یاس با شرمندگی سرش را پایین می‌اندازد و با صدایی که در اثر بغضی که به گلویش آمده لرزان است می‌گوید:

- طبق همیشه تو اولین و تنها کسی هستی که تولدم رو یادت بود و تبریک گفتی، ممنونم که حواست بود. مامانم که کلا اعتقادی به تولد نداره و همیشه تولدم رو یادش میره. بابام هم اگه بود هم فرقی نمی‌کرد، چون تازه چند روز بعد از تولد یادش میاد تولدم بوده و با خریدن یه کیک کوچیک سعی می‌کنه از دلم در بیاره!

با دلخوری و گلایگی اضافه می‌کند:

- آخه تو بگو مگه میشه هر سال یادش بره!

همان موقع زنگ خانه به صدا در می‌آید. یاس با کنجکاوی به سمت آیفون می‌رود  و همان موقع تانیا که صدای زنگ را شنیده با شادی می‌گوید:

- شاید کادوی من رو آورده باشن برات!

ویرایش شده توسط azamshahpori
  • لایک 11
  • سردرگم 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم  

لبخندی می‌زند و سریع در جوابش می‌گوید:

- فعلا برم ببینم کیه بعد تو واتساپ پیام بهت میدم.

پس از خداحافظی و قطع تماس آیفون را برمی‌دارد و صدایش را صاف می‌کند و می‌گوید:

- کیه؟

صدای محکم و مردانه‌ای در جوابش می‌گوید:

- سلام خانوم. براتون بسته اومده لطفا بیاید دم در تحویل بگیرید.

پس از مکثی کوتاه نفسی عمیق می‌کشد و می‌گوید:

- چند دقیقه صبر کنید تا بیام.

چادر سفید ساده‌اش را از اتاقش می‌آورد، بر سرش می‌اندازد و دور بدنش می‌پیچد و با عجله به مقابل در می‌رود. پس از کشیدن چند نفس عمیق در را باز می‌کند.  مرد بلند قد و لاغر اندامی با لباس‌های مشکی مقابل در بود و به دفتری که در دست داشت نگاه می‌کرد که با باز شدن در سرش را بالا آورد و با نگاهی به یاس می‌پرسد:

- شما یاس ابراهیمی هستید؟

سرش را تکان می‌دهد و با صدایی نسبتا آرام می‌گوید:

- بله خودم هستم.

مرد دفتر و خودکاری به سمتش می‌گیرد و وقتی یاس آن را می‌گیرد سری تکان می‌دهد و پس از گفتن جمله‌اش به پشت کامیونی که کمی آن طرف‌تر است می‌رود:

- یه بسته از ونکوور کانادا براتون اومده، کنار اسمتون رو امضا کنید تا بسته رو بیارم.

از میان اسم‌هایی که در دفتر هستند اسمش را پیدا و پس از چند امضای فرضی در هوا که وقتی امضا کرد خراب نشود  مقابل اسمش امضا می‌کند. دل در دلش نیست که ببیند این دفعه هدیه‌ی تولدش چیست! تانیا هر سال برایش چیزی می‌خرد که واقعا به آن نیاز دارد  و او را خوشحال می‌کرد. مرد پس از چند دقیقه با یک چرخه باربری قرمز رنگ که یک بسته خیلی بزرگ رویش است به سمتش می‌آید، مقابلش  می‌ایستد و پس از چند نفس عمیق که از خستگی حمل آن بسته که به نظر سنگین می‌رسد می‌گوید:

- برید کنار تا این بسته رو بیام بزارم توی حیاطتون.

یاس آب دهانش را نامحسوس پایین می‌دهد و با تردید و کمی نگرانی  به کنار می‌رود تا مرد بتواند وارد شود. وقتی بسته را وسط حیاط می‌گذارد، کاغذ و خودکار را از او می‌گیرد و پس ازاینکه یاس به اوخسته نباشید می‌گوید از خانه خارج می‌شود و در را می‌بندد.  نگرانی را کنار می‌گذارد و با هیجانی که چشمانش را نورانی و قلبش را به تپش در می‌آورد به بسته که خیلی بزرگ است نگاه می‌کند و با صدایی ذوق‌زده که خنده در آن موج می‌زند می‌گوید: 

- وایی این خیلی بزرگه یعنی چی می‌تونه توش باشه؟!

نگاهی کوتاه به دور حیاط می‌اندازد که چشمش به کاردکی که روی حوض کوچکی که کنار دیوار و زیر شیر آب است می‌افتد، با عجله آن را بر می‌دارد و با هیجان شروع به باز کردن چسب‌های‌ کادو بسته می‌شود. تا پلاستیک‌هایی که دورش است را باز می‌کند در جا خشکش می‌زند، چشمانش از دیدن چیزی که مقابلش است درشت و براق می‌شود و اسک درونشان حلقه می‌زند. قلبش از هیجان دیوانه وار می‌کوبد و چیزی که مقابلش است را باور نمی‌کند. باز اشک صورتش را خیس می‌کند ولی این بار گریه‌اش با دفعات قبل فرق دارد، اشک الان از روی خوشحالی هست. آخرین مدل ویلچر برقی همه کاره که بدجوری آرزویش را داشت.

با دستان لرزان موبایلش را که درون جیب پشت ویلچرش است برمی‌دارد و سریع به تانیا پیام می‌دهد:

- دختر تو دیوونه شدی؟ این چیه برام خریدی؟ خیلی گرون و خفنه، باورم نمیشه!

چیزی نمی‌گذرد که جوابش را می‌دهد:

- من واقعا خوشحالم که از دیدنش خوشحال شدی.

سریع با دست‌های یخ زده‌اش به  سختی جواب می‌دهد:

- ولی خیلی گرونه چرا انقدر ولخرجی کردی؟ می‌تونستی یکم ارزون ترش رو بخری.

- نه. تو بهترینی و لیاقت بهترین رو هم داری. انقدر ارزش خودت رو پایین نیار وگرنه عصبانی میشم.

در پایان پیامش ایموجی لبخند گذاشته بود. یاس نگاهی به ویلچر مشکی مقابلش می‌اندازد و زیر لب می‌گوید:

- خدایا اگه تو این دنیا این همه تنهام و عذاب می‌کشم ولی حداقلش یدونه رفیق بهم دادی که می‌تونه کاری کنه از خوشحالی گریه کنم. ممنونم خداجون!

با دست هایش کارتن را به گوشه‌ی حیاط هدایت می‌کند.  با شنیدن صدای پیام موبایلش آن را روشن می‌کند:

- ای کاش می‌تونستم از نزدیک ببینمت و محکم بغلت کنم، ولی حیف نمی‌تونم.

تانیا از سن هجده سالگی تا به حال که دوازده سال می‌شد از پیرمردی پرستاری می‌کرد. در قرار داد کاری‌ای که با پسر آن پیرمرد بسته بود چند شرط خیلی سخت قرار داشت که هر کسی قبولش نمی‌کرد، برای همین حقوق هنگفتی می‌گیرد. دو مورد از شرایط سختش حق مرخصی نداشت و تا زمانی که پیرمرد در قید حیات بود باید از آن پرستاری می‌کرد.

آهی کوتاه می‌کشد و درحالی که وارد خانه می‌شود به او جواب می‌دهد:

- می‌دونم عزیزم. 

ویرایش شده توسط azamshahpori
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

نگاهی به ساعت که ده صبح را نشان می‌دهد می‌کند و با بی حوصلگی صندلی‌اش را کنار میز  می‌گذارد. شمع‌ها آب شده‌اند و روی کیک را خراب کرده‌اند. موبایلش را بالا می‌آورد و به چت با تانیا ادامه می‌دهد:

تانیا- انقدر به اطرافیانت بی‌اعتماد و شکاکی که هی می‌ترسم از منم ناامید بشی.

لبخندی تلخی گوشه‌ی لبشه می‌نشیند و قلبش مچاله می‌شود:

- من به اینکه آدمای اطرافم هر کدوم به دلایلی منو تحمل می‌کنن عادت کردم، نگران نباش.

دقایقی طول می‌کشد تا جوابش را بدهد، زیرا از حرف او در شک فرو رفته است:

- حتی من؟ باورم نمیشه نسبت به منم همچین حسی داشته باشی! تو فقط زیادی حساس و شکننده و بدبین شدی. باور کن اطرافیانت دوستت دارن فقط تو خودت رو کنار می‌کشی و بقیه رو قضاوت می‌کنی.

قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش بر روی دستش می‌کشد و با صدای لرزان و آرام می‌گوید:

- هیچکس منو نمی‌فهمه. من به جز خودم کسی رو ندارم. همه‌ی آدمای دورم موقتن و منو فقط وقتی می‌خوان که بهم احتیاج دارن؛ حتی مامان و بابام هم منو درک نمی‌کنن!

با نوک انگشت اشاره‌اش اشکش را پاک می‌کند و بی‌توجه به قلب دردمندش جواب می‌دهد:

- گفتنش آسونه، ولی در عمل خیلی سخته. به دوست داشتن بقیه اعتماد ندارم. بیخیال برو به کارت برس وقتت رو نمی‌گیرم. دیشب نخوابیدم میرم بخوابم.

- خیل خب هر جور راحتی. منم هرچی میگم که تو گوشت نمیره. برو بخواب که خسته‌ای. خدافظ.

کلمه«خدافظ» را با ایموجی لبخند می‌فرستد و به اتاقش می‌رود و با خستگی بر روی تختش تقریبا بیهوش می‌شود.

تانیا موبایلش را بر روی میز مقابلش می‌گذارد، نگاه نمگینش خیره‌ی تاریکی و سکوت مطلق آشپزخانه می‌شود، بی‌خبر از بهمن‌خانی که از آغاز آهنگ خواندنش پشت دیواری که کمی آن طرف‌تر بود مخفیانه به صدایش گوش می‌داد و آنقدر در لذت آن فرو رفته بود که متوجه گذر زمان و تمام شدن آهنگ نشده بود. 

بهمن‌ تا به خود می‌آید دست به ریش‌هایش که نیمی از آن سفید شده‌اند می‌کشد و در دل به خود تلنگر می‌زند:

- چه مرگت شده پیرمرد؟ مثل پسرای بیست ساله‌ی عاشق پیشه رفتار نکن! اون دختر ده سال ازت کوچیک‌تره؛ این حسه مسخرت رو تموم کن!

با دست موهای جوگندمی‌اش  را مرتب می‌کند و با قدم‌هایی بلند مقابل جزیره‌ای که تانیا پشتش نشسته و هنوز در حالت قبلش هست می‌ایستد. وقتی سکوت و حواس پرتی او را می‌بیند بی‌اختیار محو صورت درخشان و زیبای دخترک رویاهایش می‌شود؛ این عشق سوزان را چهارده سال در وجودش خفه کرده و گاهی که می‌خواست سرباز کند با تندخویی و بد خلقی با تانیا آن حس را سرکوب می‌کرد. حتی  دو سال پیش از اینکه با او قرار داد ببندد و تانیا او را بشناسد دورادور و مخفیانه قلبش برای او می‌تپید. 

تانیا از فکر یاس بیرون می‌آید که با دیدن چشمان سبزآبی و خوش‌حالت بهمن با دستپاچگی سرجایش می‌ایستد که صندلی‌اش با صدا بر روی زمین می‌افتد که سریع خم می‌شود و آن را صاف می‌کند. بهمن با صدای افتادن صندلی نامحسوس تکانی می‌خورد و پس از صاف کردن صدایش محکم و جدی می‌گوید:

-  من میرم توی ماشین تو هم زود بیا. اصلا دوست ندارم تاخیر داشته باشم.

پس از آن با قدم‌های بلند از آشپزخانه خارج می‌شود. تانیا گفته بود که می‌خواهد ساعت یازده و نیم شب به دیدن دوستش به رستورانی که نیم ساعت با خانه فاصله داشت برود و از آنجایی که بهمن هم در آن زمان و مکان یک جلسه‌ی کاری داشت قرار شده بود که او را ببرد.

نگاهی به ساعت مچی استیلش که ساعت یازده را نشان می‌دهد می‌کند و درحالی که با عجله از آشپزخانه خارج می‌شود کلافه زیرلب می‌گوید:

- اصلا نمیشه این مردو پیش بینی کرد. هر روز اخلاقش یجوره؛ امروزم رو دنده‌ی بدخلقی افتاده و نباید بهونه دستش بدم که عصبانی‌تر بشه.

کفش‌های مشکی ساده‌ی پاشنه بلندش را از جاکفشی بر می‌دارد و با سرعت به پا می‌کند. با شنیدن صدای بوق ماشین پوفی می‌کشد و با قدم‌های بلند خود را به درب لامبورگینی مشکی رنگ بهمن می‌رساند. قبل  از اینکه در را باز کند بهمن به سمت در خم می‌شود و در را باز می‌کند. تانیا گوشه لب زیرینش را به دندان می‌گیرد و پس از نشستن و بستن در زیر چشمی به نگاه جدی بهمن که به مقابلش بود نگاه می‌کند. بهمن بعد از بسته شدن در ماشین را روشن و حرکت می‌کند. 

خود نیز از این همه تغییر رفتار خود متعجب می‌شد ولی این موضوع از روی ترسش  از اینکه دخترک بفهمد چقدر برای او دوست داشتنی و ناب است بود؛ ولی اگر می‌دانست حسش به او متقابل است و دخترک هم در عشق او می‌سوزد و دم نمی‌زند انقدر هر دو طرف عذاب و استرس نمی‌کشیدند. هر دو از ترس از دست دادن طرف مقابل در سکوت به سوختن ادامه می‌دادند و هیچ نمی‌گفتند.

تانیا در سکوت و زیرچشمی خیره‌ی صورت مردانه  و جذاب بهمن شده بود.فرصت را غنیمت شمرده و قصد داشت و تمام لحضاتی که کنار اوست را در ذهنش عکسبرداری کند تا وقتی نیست به یاد بیاردش. بهمن رئیس کل یک شرکت خیلی بزرگ بود ولی آنقدر وقت خود را صرف کارش می‌کرد که اگر کسی او را نمی‌شناخت  فکر می‌کرد نیازمند است. درحالی که با سمتی که او داشت می‌توانست خیلی از کار هایی که می‌کرد را به زیر دست‌هایش بدهد؛ ولی گویا به کارش اعتیاد داشت و نمی‌توانست در خانه بماند و دائما در این جلسه و آن جلسه بود.

بهمن با به یاد آوردن چیزی درحالی که دست راستش بر روی فرمان هست، دست دیگرش را درون جیب داخلی کت مشکی ‌اش می‌کند و کیف کوچک چرمش را بیرون  می‌اورد. از میان کارت‌هایش یکی را بیرون می‌کشد و بر روی داشبرد مقابل تانیا می‌گذارد. پس از برگردان کیفش به سرجایش دستی به ریش‌هایش می‌کشد و می‌گوید:

- تمام دست‌مزدی که بهت دادم و پولی که پس‌انداز کردی رو دادی و ویلچر برای دوستت خریدی و براش فرستادی ایران. اینو بگیر اونجا غذات رو حساب کن!

دندان به گوشه‌ی لب زیرینش می‌کشد تا از هیجان توجه او به خود لبخند نزند و پس از مکثی کوتاه درحالی که قلبش محکم به قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبد با صدای آرامی می‌گوید:

- دوستم قراره حساب بکنه، شما تازه حقوقمو دادین...

میان کلامش می‌آید و با صدای جدی‌ و قاطع‌اش می‌گوید:

- نیازی نمی‌بینم حرفم رو تکرار کنم. من رئیستم پس هرچقدر بخوام بهت حقوق میدم.

قطره اشکی روی چشم‌هایش را می‌گیرد و قلبش فشرده می‌شود از اینکه برای بهمن فقط یک زیردست بی‌ارزش است. چیزی در درونش فریاد می‌زند:

- این عشق فقط توی دل تو باید بمونه و خاک بشه. 

زیر لب «چشم» می‌گوید و دوباره زیرچشمی خیره‌ی چشمان خوش‌رنگ و نافذ بهمن می‌شود، در دلش قربان صدقه‌ی نگاه گیرا و مردانه‌اش می‌رود.

ویرایش شده توسط azamshahpori
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت ششم

ماشین را که پارک می‌کند سرش را بالا می‌آورد تا چیزی بگوید که با دیدن تانیا که سرش را به صندلی تکیه داده و آرام به خواب رفته لب‌هایش به لبخندی کوچک مزین می‌شود و در دل می‌گوید:

- خوشگل‌ترین ممنوعه زندگیم، چیکار کنم که قلبم از دوست داشتنت داره آتیش می‌گیره؟ این آتیش از یه طرف گرمش می‌کنه و طرف دیگه باعث دردش میشه. قلبم از ترس اینکه نکنه بهت حسم رو بگم و تو دوستم نداشته باشی و فکر کنی دارم ازت سوء استفاده می‌کنم و  بری درد می‌گیره. تو مثل حباب‌های رنگی می‌مونی، فقط باید از دور نگاهت کنم و از زیباییت لذت ببرم؛ چون اگه دستم رو نزدیک بیارم از بین میری.

قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش می‌چکد که با تکان خوردن پلک‌های تانیا سریع پاکش می‌کند، بی‌اختیار از ماشین پیاده می‌شود و در را برای تانیا باز می‌کند. تانیا که به یاد نمی‌آورد دقیقا چه زمانی به خواب رفته است دستی به چشمان خسته و خواب‌آلودش می‌کشد  و آرام از ماشین پیاده می‌شود که بهمن در را می‌بندد. بهمن طبق عادت دست راستش را در جیب کتش می‌گذارد  و پس از صاف کردن صدایش می‌گوید:

- من تا یک ساعت و نیم دیگه جلسم تموم میشه. همون موقع بیا همینجا تا بریم.

موبایلش را از جیبش بیرون می‌آورد و قبل از اینکه تانیا قدمی دور شود جدی و محکم تذکر می‌دهد:

- یک دقیقه هم تاخیر نکن! 

جانان که از هنگام توقف لامبورگینی از کمی آن طرف‌تر خیره‌اش بود، دستی میان گیسوان مشکی کوتاه و لختش می‌کشد و پس از نشاندن لبخند زیبایی به آب‌های کوچک صورتی رنگش با چند قدم خود را بهمن و تانیا می‌رساند. برای اینکه توجه آن‌ها را به خود جلب کند سرفه‌ی مصلحتی می‌کند و با صدای پر هیجانش می‌گوید:

- سلام بهمن خان خوبید؟ 

بهمن درحالی که اخمی از روی تمرکزش بر روی پیشانی‌اش نشسته بود و در موبایلش برای همکارش پیامی می‌فرستاد بی توجه به جانانی که با شوق منتظر جواب سوالش بود تانیا را مخاطب خود قرار می‌دهد و با کلافگی می‌گوید:

- تانیا شما برید دیگه. من باید برم دنبال یکی از همکارهام که ماشینش خرابه.

سریع سوار ماشین می‌شود و با سرعت گاز می‌دهد و می‌رود. جانان که از بی‌توجهی بهمن صورت سفیدش از حرص به قرمز رفته و اخم‌هایی در هم با صدایی که سعی می‌کند آرام باشد می‌گوید:

- گاو بخدا!

ولی چیزی نمی‌گذرد که تمام عصبانیتش پر می‌کشد و دوباره لبخند به لب‌هایش می‌آید:

- ولی یه گاو جنتلمن جذاب!

تانیا از این حجم از تغییر حالت او به خنده می‌افتد ولی از روی حسادت تعریف‌های او از بهمن چشم غره‌ای می‌رود و با غیظ می‌گوید:

- هیچم جنتلمن و جذاب نیست! اصلا چشم‌هاتو درویش کن، هیز!

جانان با آن چشمان گرد و سبز رنگش خیره در چشمان مشکی او می‌شود و با شیطنت می‌گوید:

- تو که انقدر دوستش داری چرا بهش نمیگی؟ گفتی؟ بهت گفتم اگه تا امروز نگی دوستش داری خودم میرم تورش می‌کنم!

تانیا دندان‌هایش را هم می‌کشد و درحالی‌که دست او را می‌کشد و به سوی یکی از میز های دو نفره خالی بیرون از رستوران می‌برد با حرص می‌گوید:

- اولا نگفتم و نمیگم، دوما مگه ماهی هستش که تورش کنی؟ سوما مگه می‌خوای شوگر ددی بگیری؟

هر دو بر روی صندلی‌های مشکی رنگ می‌نشینند و جانان با تعجب و ابروهای بالا پریده می‌گوید:

- فقط پونزده سال تفاوت سن داریما! من که مثل تو احمق نیستم که ده سال تفاوت سنی رو انقدر بزرگش می‌‌کنی.

جانان از اول هم تصمیم داشت با نزدیک شدن به بهمن حسادت دخترانه‌ی تانیا را بیدار کند و در صورتی که این اتفاق نمی‌افتاد قصد داشت خودش حس تانیا را به بهمن بگوید. از فکر نقشه‌اش باز لبخند به لب‌هایش می‌آید و با چشم و ابرو به او اشاره می‌کند و با شیطنت می‌گوید:

-  اوه اصلا حواسم نبود. کلک عجب تیپی زدی!

تانیا کت و شلوار قرمز و زیر کت یک تیشرت جذب مشکی پوشیده  بود. لبخندی از روی تعریفی که از او شده می‌زند و   به جانان که یک لباس طرح‌دار، کت چرم  و شلوار جین چسبان  مشکی به تن دارد نگاه می‌کند و قبل از اینکه حرفی بزند صدای خنده‌های پر عشوه‌ی زنی همراه با صدای بم و مردانه بهمن که داخل رستوران می‌روند حواس او را جلب خود می‌کند؛ اما آنقدر خنده‌های دختر روی اعصابش می‌رود که متوجه نمی‌شود بهمن دقیقا چه می‌گوید که او اینگونه عشوه می‌آید.

همان موقع گارسون به سمتشان می‌رود ولی قبل از اینکه منو بدهد جانان  پیش قدم می‌شود:

- نیازی به منو نیست. استیک، ماهی کالاماری سرخ شده و سیب زمینی می‌خوایم.

دو تا نوشیدنی هم سفارش می‌دهد و گارسون پس  از نوشتن سفارش‌ها به سوی میز دیگری که تازه آمده‌اند می‌رود.   جانان  موبایلش را از کیف دستی مشکی رنگش بیرون می‌آورد و پس از لبخندی دندان‌نما با چاشنی کمی عشوه می‌گوید:

- شماره‌‌ی عشقم رو بده! اینطور که  پیداست آدمای خطرناک زیادی دورش هستند.

به آن زن عشوه‌گری که با بهمن بود اشاره می‌کرد که با یادآوری‌اش باعث شد اخم‌های تانیا دوباره درهم برود.  درحالی که سعی می‌کند نسبت به حسادتش بی‌تفاوت باشد چند نفس عمیق می‌کشد و موبایل را از دستان کشیده و لاغر او می‌گیرد و شماره‌ی بهمن را در آن وارد می‌کند.  جانان سریع موبایل را پس می‌گیرد و شماره را با نام  "my boy friend" ذخیره می‌کند و درست زمانی که تانیا سرش را پایین می‌اندازد آن را به «بهمن تهرانی» تغییر می‌دهد. تانیا چشم‌هایش را برهم    می‌فشارد و در دل به صورتی که سعی می‌کند خود را آرام کند می‌گوید:

-  تانیا تو از وقتی عاشق بهمن شدی و فهمیدی که نمی‌تونی بهش برسی این رو قبول کردی که ممکنه روزی بیاد که بهمن عاشق بشه و حتی ازدواج کنه، پس بهتره واکنشی نسبت به این موضوع نشون ندی. حتی شاید این خوب باشه که کسی که قراره وارد زندگی بهمن بشه دوست خودت باشه.

اما به جمله‌ی آخرش چندان اطمینان نداشت. او حتی با خودش هم صادق نبود و برخلاف اینکه هر بار کسی نزدیک بهمن می‌شد و حتی کوچک‌تری توجهی به او نشان می‌داد قلب او از حسادت تکه‌تکه می‌شد، این را قبول نمی‌کرد که حس حسادتی نسبت به آن دارد.

ده دقیقه‌‌ی بعد گارسون غذاهایشان را بر روی میز می‌چیند. جانان پیش دستی می‌کند و قبل از اینکه تانیا که دست بالا آورده تا غذایش را شروع کند، چیزی بخورد با عجله می‌گوید:

- اول عکس، اول عکس.

تانیا با اکراه دستش را عقب می‌کشد و با صورتی درهم رفته زیر لب غرولند می‌کند:

-حالا سه ساعت باید وایسیم خانوم از غذا عکس بگیره. این مسخره بازیا چیه آخه، گشنمه!

جانان درحالی‌که با تمرکز از میز عکس می‌گیرد لب‌هایش را تر می‌کند و می‌گوید:

- کارد بخوره به شکمت، خب دو دقیقه صبر کن!

ویرایش شده توسط azamshahpori
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم 

تانیا نگاهی به میز می‌اندازد  و  نچی زیرلب می‌کند  و گارسون را که از کنارشان رد می‌شد صدا می‌کند. جانان  که عکس گرفتنش تمام شده موبایل را بر روی میز قرار می‌دهد و با کنجکاوی نگاهی به آن‌ها می‌اندازد، تانیا با لبخند  می‌گوید:

- ببخشید میشه یکم برنج برای من بیارید؟

گارسون  سری تکان می‌دهد   و با لحن  مودبانه و آرامی می‌گوید:

- چشم الان براتون میارم.

و بعد با قدم‌های بلند به سمت درب رستوران می‌رود. تانیا پشت چشمی برای جانان که با چشمانی گرد شده و براق از خنده نگاهش می‌کند نازک می‌کند و حق به جانب می‌گوید:

- چیه؟ خب بدون برنج سیر نمیشم!

بدون توجه به نگاه او که هنوز خنده در آن موج می‌زند از جا بلند می‌شود و موهای بلند مشکی‌اش را به پشت گوشش هدایت می‌کند و می‌گوید:

- تا برنج  بیاره من میرم  یه آبی به صورتم بزنم.

جانان با شیطنت ابرویی بالا می‌اندازد و برای حرص دادن او با شوخ طبعی می‌گوید:

- آره عزیزم برو آتیش حسادتت رو خاموش کن، البته زود بیا که غذا سرد نشه.

تانیا برای کنترل اعصاب متشنج شده‌اش دست‌های را بر روی میز مشت می‌کند و با لبخند  ساختگی و هیستریکی می‌گوید:

- من حسود نیستم، این هزار بار.

به سوی در قدم برمی‌دارد که لحظه آخر صدای نسبتا آرام جانان به گوشش می‌رسد:

- اینکه حسودی  باشی طوری نی، ولی اینکه حسود باشی و زیر بار نری بده.

دندان‌های را با حرص بر روی هم می‌فشارد و مقابل درب مکث می‌کند و زیرلب با خود زمزمه می‌کند:

- من حسود نیستم فقط از اینکه نمی‌تونم به کسی که دوستش دارم ابراز علاقه کنم و کس دیگه ای اینکار رو قراره بکنه قلبم درد می‌گیره.

بغضی که به گلویش چنگ می‌زند را با سختی کنار می‌زند و با دست‌های لرزان در را باز می‌کند. از همان بدو ورود  چشم در فضا می‌گرداند که بهمن را گوشه‌ی آخر رستوران پیدا می‌کند که با بی‌خیالی لیوانی حاوی نوشیدنی قرمز رنگ در دست راستش  هست و با زنی که مقابلش هست حرف می‌زند. لبخند کمرنگی بر روی لب‌های قلوه‌ای رژ خورده‌ی قرمز رنگش  می‌نشیند و درد دل می‌گوید:

-جانان کجاست که ببینه اصلا برام مهم نیست که بهمن بین این همه دختر نشسته. 

ناخودآگاه لب‌هایش را بر روی هم  می‌فشارد:

- انگار نه انگار جلسه کاریه، انگار اومدن دیت دسته جمعی. از بین هفت نفری که اونجاست پنج نفرشون دخترن؛ دخترم  نه داف!

گوشه‌ی لبش را به دندان می‌گیرد و پس از چند نفس عمیق با تلاش برای آرام کردن خود در دل ادامه می‌دهد:

- نه اینکه برام مهم باشه، اصلا فرقی نداره برام.

گویی داشت خود را برای فردی خیالی توجیه می‌کرد. قبل از اینکه  سر برگرداند و به سوی سرویس بهداشتی برود بااینکه فاصله‌ی  زیادی  وجود دارد، دست زنی که کنار بهمن نشسته و به دور شانه‌ی او می‌اندازد، از چشمش دور نمی‌ماند و باعث می‌شود درجای خود میخکوب شود. درد  کف دستش باعث می‌شود به خود بیاید و ناخن‌هایش را از آن‌ها جدا می‌کند و پس از چند نفس ممتد که برای آرام گرفتن قلب بی‌قرارش است، با قدم‌های بلند به سمت سرویس بهداشتی می‌رود. بدون توجه به اطراف وارد آن و بعد مقابل یکی از شیر ها می‌ایستد و چند مشت آب به صورت ملتهبش می‌زند. برخلاف دست‌های مرتعش و یخ زده‌اش صورت و قلبش درحال آتش گرفتن هستند. 

آب دهانش را از گلوی خشک شده‌اش پایین می‌دهد و بی توجه به قلبش که سنگین شده و آرام می‌تپد مرتعش زمزمه می‌کند:

- این مسخره بازیا چیه؟ چرا یجور رفتار می‌کنی انگار حسودی؟ اگه همچین چیزای کوچیک اینجوریت کنن که وای به حالته! پس چجوری می‌خوای ازدواج کردن و معاشقش با معشوقش رو ببینی؟

با به یاد آوردن چیزی ابروهایش بالا می‌پرد و قطره اشکی برو روی صورتش می‌چکد:

- وقتی ازدواج کنه میره تو خونه‌ی خودش، خونه‌ی باباش نمی‌مونه دیگه که! چجوری دوریش رو تحمل کنم؟

سریع دستش را بر روی لب‌هایش می‌گذارد و با کمی تعلل به خود تشر می‌زند:

-اون موقع که باید عشقش رو از دلم پاک کنم؛ مگه میشه آدم عاشق مرد متاهل بمونه.

ناگهان عکس‌نوشته‌ای که چند شب قبل خوانده بود در ذهنش تداعی می‌شود:

-  من خودم به همه ميگم غصه نخور ديوونه

كي ديده شب بمونه؛

ولي خودم یه بار ديدم

شب موند؛

هنوزم شبه؛

هميشه شبه

آهی عمیق می‌کشد، چند دستمال کاغذی از همانجا برمی‌دارد و خیسی چشمش  و رژ خراب شده‌اش را پاک می‌کند. پس از مکثی کوتاه بدون نگاه کردن به بهمن از رستوران خارج می‌شود و پشت صندلی‌اش می‌نشیند. بشقاب برنجی کنار ماهی کالامارا قرار گرفته بود، آن‌ها را بر روی برنج می‌ریزد که همان موقع جانان با خنده می‌گوید:

- اوف یعنی آتیش انقدر زیاد بود! غذا یخ کرد بابا بیست دقیقه طول کشید. البته من نتونستم انقدر صبر کنم و غذام رو شروع کردم.

با تعجب سرش را بالا می‌آورد و با خنده می‌گوید:

- ساعت گرفتی؟ به قول خودت کارد بخوره به شکمت یکم صبر می‌کردی.

بشقاب جانان تا نیمی از آن خالی شده بود. تانیا هم آرام مشغول خوردن غذایش می‌شود و در همان حال مغزش درگیر بهمن می‌شود.

غذایشان که تمام می‌شود تانیا از جایش بلند می‌شود و با لبخند می‌گوید:

- جانان جون عزیزم با اینکه کلی حرصم دادی ولی خوش گذشت.

جانان مقابلش می‌ایستد و دست او را محکم در دست می‌فشارد و با لبخندی مرموز می‌گوید:

- عزیزم با وجود اینکه تازه اولشه ولی به منم خوش گذشت.

خداحافظی می‌کند و با قدم‌های بلند خود را به ماشین بهمن که کمی آن طرف‌تر پارک شده بود می‌رود. همان موقع متوجه بهمن که زیر بغل زنی را گرفته و مقابل ماشین ایستاده‌اند می‌شود، آب دهانش را قورت می‌دهد و با تعجب به سمتشان می‌رود. از دیدن آن دو در این فا‌صله  ضربان قلبش بالا می‌رود و هزار جور فکر ناجور در ذهنش شکل می‌گیرد.

@ masoo

ویرایش شده توسط azamshahpori
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

نگاه مضطرب و لرزانش بر روی آن‌ها کندوکاو می‌کرد که صدای پر ناز عشوه‌ی زن به گوشش می‌رسد:

- بهمن عشقم بیا بریم خونه‌ی من. اون دختره‌ی احمقم خودش می‌تونه بره خونه، مگه چلاقه؟ کی رو دیدی خدمتکارش رو مثل راننده شخصی ببره و بیاره؟

تانیا که با فاصله‌ی چند قدم آن طرف‌تر ایستاده بود از شنیدن آن حجم از تحقیر چیزی در درونش می‌شکند و قطره اشکی بر رو گونه‌اش می‌چکد. با بغض در دل می‌گوید:

- نکنه با هم دوستن؟ به قول این زنه کی به خدمتکارش از روابط عاشقانش میگه؟

فکش از بغض می‌لرزد ولی همان موقع صدای خشمگین و کلافه‌ی بهمن آبی بر روی آتش وجودش می‌ریزد:

- خفه شو! هزار بار گفتم که جنبشو نداری پس زیاده روی نکن! بعدشم اون خدمتکارم نیست و پرستار بابامه ولی برام اندازه‌ی عضوی از خانوادم با ارزشه.

از شنیدن جمله‌ی آخرش تانیا غرق لذتی توصیف نشدنی می‌شود.صدای بهمن آرام‌تر و تحقیرآمیز می‌شود:

- ولی راستش کسی رو ندیدم که کارمندش رو مثل راننده بیاره و ببره. یکی از خودت باید بپرسه که چلاقی مگه. منم مجبور شدم از روی احترام بیارمت.

تانیا به زور لبخند وسیعش را پنهان می‌کند و با دو قدم خود را به آن دو می‌رساند و با صدای آرامش نام بهمن را صدا می‌زند. او که سعی می‌کند آن زن که تعادلی ندارد را نگهدارد که نیفتد با دیدن تانیا لبخندی به لب‌هایش می‌نشیند و با لحنی پر خواهش می‌گوید:

- تانیا میشه بری یه بطری آب بگیری؟ به خاطر حال و روز همکارم سوییچمم جا گذاشتم روی میزی که بودم.

تانیا سری تکان می‌دهد و مطیعانه می‌گوید:

- بله الان میرم، می‌دونم کجا نشسته بودید.

سریع وارد رستوران می‌شود، بطری آبی می‌گیرد و بعد خود را به میزی که بهمن آن‌جا بود می‌رود، هنوز چند نفر آنجا نشسته و با هم حرف می‌زدند. صدای‌ زنی بلوند با آرایشی غلیظ که با مردی که کنارش بود حرف می‌زد توجهش را جلب می‌کند:

- بهمن واقعا احمقه. ضایع هست که بریتنی بهش چشم داره و سعی می‌کنه توجهش رو جلب کنه، مثلا اگه یکم از محترم و وظیفه شناس بودنش کم بشه و بهش بی‌توجهی کنه چی میشه؟

تانیا از کمی آن طرف‌تر به طور ناخودآگاه به حرف‌های آن‌ها گوش می‌دهد که مرد نسبتا جوان کنارش دستی میان کوه‌های نسبتا بلند مشکی‌اش می‌کشد و با خنده‌ای کوتاه و مرموز می‌گوید:

- چرا فکر می‌کنی برای محترم و وظیفه شناس بودنش هست که اینجوری می‌کنه؟ معلومه که دخترای اطرافش رو تو آب‌نمک می‌خوابونه تا به وقتش ازشون استفاده کنه. ساده‌ای ها!

دوباره بغض برای چندمین بار به گلویش چنگ می‌زند، معده‌اش از درگیری‌های و نگرانی زیاد به سوزش شدی می‌افتد؛ اصلا نمی‌داند چرا حرف‌های بقیه برایش مهم است. 

با تمام تلاشش آرامشش را حفظ می‌کند و کمی به آن‌ها نزدیک می‌شود و با صدای آرام و مرتعشش می‌گوید:

- بهمن خان سوییچشون رو جا گذاشتند. میشه بدید؟

زن با لبخند نگاهی به او می‌اندازد و سوییچ را  می‌دهد. تانیا با تشکری کوتاه سریع روی برمی‌گردد و سریع به سمت در حرکت می‌کند ولی آنقدر قلب و مغزش درگیر است که ناگهان محکم با فردی برخورد می‌کند که باعث می‌شود هر دو چند قدم به عقب پرت می‌شوند. این برخورد باعث می‌شود بغضش، تپش قلب و سوزش معده‌اش بیشتر شود. سرش را که بالا می‌آورد با دیدن جانان مانند کودکی که در اوج غریبی مادرش را پیدا کرده باشد بغضش می‌شکند و قطرات درشت اشک سریع بر روی صورتش می‌نشیند. 

جانان که با دیدن او در آن حال چشمانش از تعجب گرد شده بود با پرت شدن او درون آغوشش به خود می‌آید و با نگرانی دست‌هایش را به دور شانه‌های او می‌پیچد. آرام دستش را بر روی کمر او نوازش‌وار می‌کشد و نگران می‌پرسد:

- چی شده دختر چت شده؟

تانیا در حالی که نفسش از گریه بالا نمی‌آید می‌گوید:

- جانان خیلی می‌ترسم توروخدا کمکم کن! من حسودم خیلی حسودم؛ می‌ترسم بهمن رو از دست بدم.

از شنیدن لحن بغض‌آلود و حرف‌هایش ناگهان به خنده می‌افتد ولی با جویدن گوشه‌ی لبش جلوی خود را می‌گیرد. کمی او را از خود جدا می‌کند و  با مهربانی می‌گوید:

- قربونت بشم آخه چرا انقد خودت رو اذیت می‌کنی؟ خب از اول باید همینو بم می‌گفتی.

تانیا لب‌هایش را برمی‌چیند و می‌گوید:

- اما تو گفتی از بهمن خوشت...

جانان میان کلامش می‌آید و درحالی که خنده لپ او را می‌کشد می‌گوید:

- من واسه اینکه تو رو تحت فشار بزارم تا به خودت بیای و به بهمن ابراز علاقه کنی اونو گفتم. وگرنه بهمنتون خیلی تحفه‌ای هم نیست.

تانیا سریع دستش را پس می‌زند و با دلگیری می‌گوید:

- مسخره!

جانان دستانش را دو طرف شانه‌های او قرار می‌دهد و قیافه‌ی مرموزی به خود می‌گیرد:

- ماموریت اعتراف عشق رو به من بسپار.

تانیا سریع سرش را به طرفین تکان می‌دهد و درحالی که اشک‌هایش را پاک می‌کند با سرعت می‌گوید:

- نه‌نه! بهش نگو که من دوستش دارم فقط تحقیق کن ببین با کسی هست یا نه. من هم زیاد وقت ندارم از خونه بیام بیرون، هم می‌ترسم از نتیجه‌اش و هم نمی‌خوام بهمن یه وقت بفهمه.

جانان با خنده و شوخی می‌گوید:

- چشم فرمانده تحقیق می‌کنم ببینم بهمن خان کسی تو زندگیش هست یا نه. بعدشم می‌فهمم از چه جور دخترایی خوشش میاد تا بهت بگم یکم دلبری کنی عاشقت بشه. ولی خدایی تو این دوازده سال چجوری نتونستی بفهمی از چیا خوشش میاد و مخش رو بزنی؟

تانیا از لحن شوخ او خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید:

- از بس که درگیر کارشه، اصلا تو خونه پیداش نمیشه. بعدشم من سعی می‌کردم از اول عشقم رو کنار بزنم و نادیده بگیرم.

با یادآوری بهمن محکم بر پیشانی‌اش می‌کوبد و با دلشوره می‌گوید:

- وای بهمن منتظره تا سوییچ رو ببرم.

محکم بار دیگر جانان را در آغوش می‌کشد و می‌گوید:
- نمی‌دونم چطور ازت تشکر کنم که نگرانی و دلهره این ده سالم رو قرار حل کنی.

جانان با مهربانی دستش را بر روی سر او می‌کشد و با خنده می‌گوید:

- قربونم بشی!

لبخندی به هم می‌زنند و بعد از خداحافظی تانیا با عجله به مکانی که ماشین در آن قرار داشت می‌رود که از دور تا چشمش به بهمن اخم‌آلود و کلافه می‌خورد آب دهانش را قورت می‌دهد و با شرمندگی می‌گوید:

- بهمن خان معذرت...

میان کلامش می‌آید و با عجله می‌گوید:

- سوییچ رو بده خسته شدم از بس وزنش رو تحمل کردم.

سریع سوییچ و بطری را به او می‌دهد و بهمن در را باز می‌کند و بریتنی را بر روی ماشین می‌اندازد که صدایش بلند می‌شود:

- عشقم چقدر وحشی هستی، یواش تر!

تانیا با دیدن ماشین زیر لب زمزمه می‌کند: 

- ماشین که دو تا صندلی داره فقط، پس من چی؟

بهمن همان موقع در را می‌بندد و جواب سوالی که تانیا دارد را می‌دهد:

- خونه بریتنی نزدیکه یکم اینجا بمون تا برسونمش و برگردم.

و بعد بدون توجه به نگاه متعجب و دلخور تانیا سوار ماشین می‌شود و با سرعت از آن‌جا می‌رود. زیر لب با صدای سستش می‌گوید:

- حتی متوجه چشم‌های خیس از اشکم هم نشد، یعنی انقدر بی‌اهمیتم براش که اول کارمندش رو می‌بره.

برخلاف تصوراتش تمام افکار بهمن حوالی چشمان متورمی که دنیایش بود می‌چرخید ولی به روی خود نیاورده بود.

@ masoo

ویرایش شده توسط azamshahpori
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم 

*****

یاس که پس از نماز شبش سر به سجاده نهاده بود با صدای مرتعش که گویی از اعماق چاه می‌آید مشغول  راز و نیاز با خدایش می‌شود:

- خدایا...نمی‌دونم با چه رویی دارم باهات حرف می‌زنم. من آدم ناشکری هستم و دم به دقیقه باهات قهر می‌کنم، ولی خدایا تو رو به خودت قسم می‌دم که درکم کنی و از این بندت دل نکنی. آخه من به جز تو کسی رو ندارم که خودم رو براش لوس کنم و بدعنقی کنم. من خیلی تنهام و کسی هم براش مهم نیست؛ فقط یه تانیا رو دارم که اونم خیلی دوره و مجبورم بعضی چیزا رو ازش مخفی کنم که نکنه از من و دردام خسته بشه و اونم ولم کنه...

قطرات درشت اشک از میان چشمان بسته‌اش‌  برروی جانمازی‌اش می‌ریزد، دست یخ زده‌اش را مشت می‌کند و چند ضربه‌ی محکم بر روی قلبش که با تمام توان می‌کوبد  می‌زند:

- خدایا هوام رو داشته باش که تازه  قراره بدبختی‌هام  شروع بشه. بعد از شش ماه بابا که بیاد دوباره هر شب و روز دعواها و کتک کاری‌هاش با مامان شروع میشه. از اون‌ور امیرعلی از آلمان اومده بازم مزاحمتا و آزار دادنش هم با خودش میاره.  خدایا من نمی‌دونم چی برام خوبه و چی بده، ولی تو بزرگی لطفا هر چی صلاحم می‌دونی بشه. کمکم کن از این وضع خلاص شم.

با شنیدن صدای پیام موبایلش آب دهانش را پایین می‌دهد و گلویش را صاف می‌کند. دستش به چشم‌های متورم و سرخش می‌کشد و با کلافگی چند ضربه  به قلبش می‌زند و  میان نفس‌هایش که به سختی بالا می‌آید می‌گوید:

- تمومش کن لعنتی! قرص‌های لعنتیت تموم شده و هنوز نخریدم!

موبایل را که روشن می‌کند با دیدن نام فردی که در واتساپ پیام فرستاده اخم‌هایش  در هم می‌رود و زیرلب می‌گوید:

- لعنتی انگار موشو آتیش زدم که تا اسمش رو آوردم پیام داد!

با انگشت اشاره و شستش چشمانش را کمی می‌فشارد و بعد متن پیام امیرعلی را بدون باز کردنش از همان بالا از روی اعلانش زیرلب می‌خواند:

- سلام عشقم! دلت برام تنگ نشده که نیومدی به استقبالم؟اشکالی نداره خودم اومدم که بعد از دو سال دوری و دلتنگی یه دل سیر ببینمت.

با خواندن جمله‌ی آخر ناخودآگاه و خارج از کنترل کف دستش را بر پیشانی می‌کوبد و با بغض و کلافگی داد می‌زند:

- خدا لعنتت کنه، تو دیگه از کدوم جهنمی اومدی؟

نمی‌داند چرا انقدر حساس شده و کوچک ترین موضوعی اعصاب و روانش را متشنج می‌کند. همان هنگام صدای زنگ خانه مغز خسته و ناتوان او را به اوج کلافگی‌ خود می‌رساند، موبایل را محکم در دست می‌فشارد و با فکری که اصلا کار نمی‌کند از اتاق خارج و به کنار آیفون می‌رود. با اضطراب خیره به آیفون دست‌هایش را بالا می‌آورد و ناخن‌های  بلندش را می‌جود که چیزی نمی‌گذرد که دوباره پیام می‌دهد ولی این بار بخاطر استرس دستش می‌خورد و پیام را باز می‌کند:

- جوجه‌ی پا شکسته‌‌ی  من  نمی‌خواد در رو باز کنه؟ فنچم خودم کلید دارم ولی دلم می‌خواد تو در رو باز کنی، در رو باز کن تا  عصبانی نشدم و خودم بازش نکردم.

خوب می‌دانست که یاس از این الفاظ بیزار است برای همین از روی عمد دست بر روی آن‌ها می‌گذاشت. یاس با خواندن پیام موبایل بر روی پایش می‌افتد که سریع بر‌می‌داردش و با وحشت به اتاقش بر می‌گردد و در را قفل می‌کند. با ترس و خیلی سریع پیام می‌دهد:

- چی داری میگی؟ من خونه نیستم.  کجا می‌خوای بیای تو؟

امیرعلی که پشت در ایستاده با شنیدن صدای پیام موبایل را بالا می‌آورد و با دیدن پیام با تمسخر پوزخند صدا داری می‌زند که چال گونه‌اش نمایان می‌شود، دستی میان موهای کوتاه  پرپشت مشکی‌اش می‌کشد.  پلاستیکی که در دست دارد را به دور  مچش می‌اندازد و کلید را از جیب جین مشکی تنگش بیرون می‌آورد و با خونسردی ذاتی‌اش در را باز می‌کند  پس از مکثی کوتاه نگاهی به دور تا دور حیاط می‌اندازد. قدم‌های بلند بر می‌دارد و وارد خانه و مقابل در اتاق یاس می‌رود که دخترک با شنیدن صدای پای او محکم دست بر روی لب‌هایش می‌گذارد و تا مرز شکسته شدن بغضش می‌رود ولی با گزیدن لب پایینش با آن مقابله می‌کند. امیرعلی با لبخند دستگیره را تکان می‌دهد که با باز نشدن در خم می‌شود و با دیدن کلیدی که از آن طرف درون قفل هست آرام و خونسرد می‌خندد:

- آخی فنچ کوچولوم انگار از پنجره‌ی اتاقش رفته بیرون که کلید توی  قفله.

یاس با شنیدن صدایش از روی ترس و حرکتی ناگهانی کلید در را بیرون می‌کشد و همان موقع متوجه اشتباهی که کرده می‌شود و سریع و با وحشت پشت دستش را به دندان می‌گیرد و با چشمان از حدقه در آمده‌اش به در نگاه می‌کند. صدای قهقهه او رعشه به وجود دختر می‌اندازد:

- خنگ کوچولوی من! انقدر تقلا نکن از من فرار کنی، آخرش مال خودمی.

یاس که دیگر از ترس طاقت از دست داده به اشک‌هایش مجوز باریدن می‌دهد و میان نفس‌های بریده و ممتدش می‌گوید:

- توروخدا دست از سر من بردار، من به اندازه کافی غم و درد دارم.

امیرعلی نگاهی به پلاستیک دستش می‌اندازد، دستی به ته ریشش می‌کشد و با لبخندی مرموز می‌گوید:

- خودم غم و غصت رو از بین می‌برم. درو باز کن که برات کادوی تولد گرفتم.

یاس با کف دست چشمان اشکی‌اش را پاک می‌کند و با علم بر اینکه اگر بیرون نرود پسر بی‌خیال که نمی‌شد هیچ، کمی که می‌گذشت عصبی و بد رفتار می‌شد بالاجبار قفل را باز می‌کند. امیرعلی با باز شدن در لبخندش کل صورتش را می‌گیرد و با بی‌توجهی نسبته به معذب بودن او سمتش خم می‌شود و او را محکم در آغوش می‌کشد:

- دلم برات تنگ شده بود.

یاس از آغوش او مو به تنش  سیخ شده و تمام پیکرش به لرز می‌افتد و با صدای لرزانی می‌گوید:

-  باشه میشه بس کنی؟

اما امیرعلی برای حرص دادنش کمی بیشتر  او را در آغوش می‌فشارد و با لبخند شیطنت‌آمیز می‌گوید:

- نه تازه بعد دو سال  بغلت کردم، باید یه دل سیر تو بغلم بمونی.

نگاهش به ساعت دیوار که ده شب را نشان می‌دهد با نگرانی از دیر شدن برای رفتن به زندان لب پایینش را در دهان می‌کشد و چشم‌هایش را با عجز بر هم می‌فشارد. امیرعلی که خوب از آغوش او لذتش را می‌برد  مقابلش می‌ایستد و پلاستیک که کارتن آبی رنگ درونش است بر روی پاهای او می‌گذارد. یاس بی‌رغبت  ربان مشکی کارتن که  به شکل قلب  است را باز می‌کند، کمی دل‌دل می‌کند که باعث می‌شود اخم‌های امیرعلی درهم برود و با تشر می‌گوید:

- معطل چی هستی؟ کم‌کم  داره حوصلم سر میره.

یاس با گفتن «مرتیکه اسکیزوفرنی» سریع در کارتن را باز می‌کند و به داخل آن که پر از گل‌های رز آبی و مشکی است نگاه می‌کند. امیرعلی از میان گل‌ها گردنبند کریستال قلبی  آبی رنگی بیرون می‌آورد، پشت او می‌رود و گردنبند را به گردنش می‌اندازد و با لبخند و لحنی که با سرعت تغییر یافته و ملایم شده می‌گوید:

- اینو میندازم گردنت که یادت بمونه تو قلب منی. گل رز آبی که دوست داری گرفتم برات، گل من.

یاس که از دیدن کادو هیچ حس مثبتی پیدا نکرده بلکه  قلبش از نزدیکی او به خود درد گرفته با سختی از میان لب‌های به هم چسبیده‌اش تشکر کوتاهی می‌کند و بعد با یاد آوری چیزی با شک به چشمان سبز او نگاه می‌کند و سوالی که ممغزش را درگیر کرده را می‌پرسد:

-کلید خونه رو از کجا آوری؟

لبخند بی‌تفاوتی  بر لب‌های قلوه‌ای‌اش می‌نشیند و درحالی که پایین لباس سبزش را صاف می‌کند جواب می‌دهد:

- کلید زن عمو جونم رو کش رفتم و یدک ازش گرفتم. خیلی ساده!

از این همه بی‌تفاوتی او دندان‌هایش را با حرص بر هم می‌کشد و مشغول شکاندن قلنج انگشتانش می‌شود.  امیرعلی  بوسه‌ی کوتاهی بر پیشانی‌اش می‌نشاند که باعث می‌شود اخم‌هایش در هر برود و دستش را محکم بر همان‌جا می‌کشد. پسر از دیدن حرکتش دندان‌هایش را بر هم می‌سابد و بعد با دیدن موبایلش که مادرش زنگ می‌زند از جا بلند می‌شود و بدون گفتن هیچ حرفی از خانه خارج می‌شود.

با کلافگی و مغزی درگیر به اتاقش می‌رود تا لباس بپوشد، قبل از هرکاری با موبایلش یک اسنپ می‌گیرد و بعد در کمد را باز می‌کند و نگاهش را به چند مانتویی که دارد می‌اندازد. مانتوی آبی نفتی‌اش را که عید با پول عیدی‌اش خریده و شال مشکی‌اش  را بر روی تخت قرار می‌دهد و از کشوی دوم پایین کمد شلوار جین  آبی روشنش را هم به کنار مانتو می‌گذارد. پس از تعویض لباس‌هایش با سرعت کلیدش را از کیفش برمی‌دارد و از خانه بیرون می‌رود.

@ masoo

ویرایش شده توسط azamshahpori
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

به سمت پراید مشکی رنگی که مقابل در توقف کرده می‌رود و از پنجره‌ی باز که سمت شاگر است از زن راننده می‌پرسد:

- سلام ببخشید از طرف اسنپ اومدید؟

زن لاغر اندام نسبتا جوانی که سرتا پا مشکی پوشیده با دیدن ویلچر او درحالی که حرف او را تایید می‌کند با خوشرویی و لبخند  از ماشین پیاده می‌شود. با قدم‌های بلند کنار او می‌رود و درحالی که موهای لخت  یخی رنگش را به زیر مقنعه  هدایت می‌کند با ملایمت می‌گوید:

- عزیزم بذار کمکت کنم.

و بعد در کمال آرامش به یاس که قلبش از این ضعف کمی تنگ و گرفته شده، کمک می‌کند تا بر روی صندلی شاگرد بنشیند و بعد ویلچر را جمع و بر روی صندلی عقب ماشین می‌گذارد.  با حرکت ماشین و شنیدن صدای آهنگ شادی که از ضبط پخش می‌شود یاس پوزخندی به لب می‌نشاند و سرش را به شیشه‌ی سرد تکیه می‌دهد و چشم‌هایش را بر هم می‌گذارد. هرچه به زندان نزدیک‌تر می‌شود حس ترس و پشیمانی از تصمیمش در دلش آشکارتر و لرز به اندامش می‌افتد؛ ولی سعی می‌کند با رد کردن فرضیه‌هایش درباره‌ی عصبانیت پدرش با دیدن او خود را آرام کند.

از آن طرف تانیا که به خاطر اینکه کریم‌خان بدقلقی کرده و لب به صبحانه نزده بود، او غذای مورد علاقه‌اش که خورشت قیمه بود را درست کرده و بر روی گاز گذاشته بود، پس از تست آن زیرش را کم می‌کند تا جا بیفتد. با نگرانی بر روی صندلی بلندی که پشت جزیره‌‌ی خانه هست می‌نشیند، با حساب سرانگشتی فهمیده بود ساعت آزادی پدر یاس رسیده و دلشوره اینکه باز آن دخترک لجباز کاری نکند که دردسر برایش به ارمغان آورد دلش را چنگ می‌زند.  سریع موبایلش را از جزیره چنگ می‌زند، وارد چتش با او می‌شود و چند بار جملاتی می‌نویسد که به ثانیه نمی‌کشد پاکشان می‌کند.  پس از چند دقیقه افکار به هم ریخته‌اش را جمع می‌کند و این‌بار جمله‌ای که می‌نویسد را می‌فرستد:

- یاس کجایی؟ چی‌کار می‌کنی؟ دردسر که درست نکردی؟

همان موقع پیامی از جانان که عکسی برایش فرستاده بالای موبایلش می‌آید، ابرو بالا می‌اندازد و چتش با او را باز می‌کند و عکس را دانلود و وارد آن می‌شود که با دیدنش چشمانش از شگفتی برق می‌زند. صدای همزمان دو پیام که یکی از یاس و دیگری از جانان است از موبایل بلند می‌شود ولی او بی توجه به آن روی عکس که از جانان بود زوم می‌کند؛ صورت گرد و سفیدش میان موهای کوتاه و لخت رنگ شده‌اش به رنگ قرمز آنقدر می‌درخشد که برای چند دقیقه عقل از سر تانیا می‌پرد. پس از درک دقیق آن سریع و با هیجان از عکس بیرون می‌آید و در جواب سوال او که نظرش را پرسیده بود با صدایی شگفت‌زده ویس می‌دهد:

- وای لعنتی وقتی گفتی می‌خوای امروز بری موهات رو رنگ کنی فکر نمی‌کردم یه همچین رنگ قشنگی بزنی که انقدر بهت بیاد، خیلی خوشگل شدی!

صفحه را پایین می‌کشد و پیام تانیا را همان بالا می‌خواند:

- هیچ‌جا، هیچ کاری! به خدا خودم از پس کارام بر میام و قرار نیست دردسری درست کنم، بچه که نیستم.

پیام را کنار می‌زند و سعی می‌کند بدون نگرانی درباره او به چتش با جانان ادامه دهد:

-واقعا؟ مرسی. راستی من فهمیدم که یکی از دوستام دوست خیلی صمیمی  منشی سابق بهمن هست که مدت خیلی زیادی منشیش بوده و تقریبا از همه زندگی بهمن خبر داره.

یاس که با کمک راننده از ماشین پیاده شده و از او خواسته بود کمی آن طرف‌تر صبر کند تا پدرش بیاید و با هم بروند، حال مقابل ساختمان بزرگ زندان ایستاده  است. آب دهان پایین می‌دهد و نگاهی به ساعت که یازده شب را نشان می‌دهد می‌کند. نگرانی قلب خسته و ضعیفش را به درد آورده و بدجوری در منجلاب شک و نگرانی درباره‌ی تصمیمش فرو رفته.  دست ناخوداگاه بالا می‌آید و مشغول جویدن نوک انگشتش و ناخن‌های بلندش می‌شود و مضطرب و ترسیده به آسمان پر ستاره مشکی رنگ  خیره می‌شود.

با شنیدن صدای قدم‌های محکمی که اول آرام و پس از چند ثانیه بلند و محکم می‌شود سرش را پایین می‌آورد.  با دیدن چشمان عصبانی و متعجب  پدرش بی‌اختیار فشار دندانش بر انگشت کوچک دست چپش بیشتر و زخمی بر روی آن ایجاد می‌کند که قطره خونی بر روی کف دستش می‌‎چکد؛ سریع دستمالی از جیب  بزرگ مانتویش  برمی‌دارد و به دور آن می‌پیچد. سرش را پایین می‌اندازد و با وحشت و صدای مرتعش از فرخ که دو قدم با او فاصله دارد پیشی می‌گیرد:

- سلام بابا دلم برات تنگ شده بود، می‌دونم  عصبانی ولی توروخدا دعوام نکن انقدر دلم برات تنگ شده بود نتونستم منتظر بمونم...

فرخ میان کلام او می‌پرد و درحالی که از عصبانیت سفیدی چشمانش به سرخی رفته با خشم فریاد می‌زند:

- مطمئنم مادرت به خودش زحمت نداده تو رو بیاره اینجا، چطور تونستی این وقتی شب  به همچین جای خطرناکی بیای؟ مادرت چطور تونست بذاره؟ مگه صد دفعه که زندگ زدی نگفتم نیا؟!

یاس با شنیدن فریادهای او بغضش می‌شکند و درحالی که اشک تمام صورتش را خیس می‌کند سرش را پایین می‌اندازد و قلبش بیش از پیش درد می‌گیرد. با اتمام حرف‌های او آب دهان پایین می‌فرستد و میان هق‌هق گریه ضعیف و مظلومش می‌گوید:

- بابا توروخدا هنوز از زندان نیومده شروع نکن به دعوا! تو دلت برام اصلا تنگ نشده که هنوز منو ندیده داری باهام اینجوری می‌کنی؟

مرد کلافه دستی به ریش‌های بلند قهوه‌ای‌اش که تارهای سفید زیادی میانشان است می‌کشد و با خشمی که با مظلومیت او هم مهار نشده بی‌توجه به دخترک سر به زیر می‌گوید:

- می‌دونم با اون زنیکه‌ی بی‌خیال و احمق چی‌کار کنم!

یاس که با شنیدن حرفش یاد مادرش و دعواهایشان مقابل چشمانش زنده شده ضربان قلبش بالا می‌رود و با ترس دست  سرد او را با دست راستش می‌گیرد و التماس می‌کند:

- توروخدا با مامان دعوا نکن! غلط کردم، به خدا مامان خونه نبود خودم اومدم اونم نفهمیده.

دستش را محکم بیرون می‌کشد و حیران می‌پرسد:

- مگه کدوم گوری رفته؟ این وقت شب تو خونه تنها بودی؟ نکنه هر شب ولت می‌کنه تو خونه میره عشق و حال؟

سریع سرش و دستانش را به طرفین تکان می‌دهد که دستمال بر زمین می‌افتد ولی بی‌توجه به آن می‌گوید:

- نه‌نه! صبح عمو فرزاد از آلمان برگشتن. برای همین هم رفت خونه مامانی و قرار شد شب اونجا بمونه.

حرفش که تمام می‌شود با عجز به زن راننده‌ای که از ماشین نیمه پیاده شده و با تعجب به آن‌ها خیره بود نگاهی می‌کند و درحالی‌که لبانش از بغض می‌لرزد با صدایی آرام می‌گوید:

-بابا با اسنپ اومدم، راننده داره نگاهمون می‌کنه.

فرخ با کلافگی در سکوت دستی میان موهای کوتاه و جو گندمی‌اش می‌کشد و درحالی که در مغزش برای یاسمین خط و نشان می‌کشد ولی با ظاهری آرام صندلی یاس را به سمت  ماشین هدایت می‌کند. به دخترش کمک می‌کند و هر دو بر صندلی عقب می‌نشینند و صندلی را هم جمع کرده کنار خود قرار می‌دهند. زن که با آمدن آن دو سریع سر جایش نشسته بود با نشستنشان ماشین را روشن می‌کند و با لرزشی که از روی جذبه‌ی نگاه فرخ به جانش افتاده حرکت می‌کند. آب دهانش را بی صدا پایین می‌دهد، نامحسوس نگاهی از آیینه به چشمان طوسی فرخ نگاهی می‌کند و در دل می‌‍‌‌گوید:

- لعنتی چشماش سگ داره پاچه‌ی آدم رو می‌گیره.

لب‌های سرخش را به داخل دهان می‌برد و آرام دندان‌هایش را بر آن‌ها می‌فشارد و با قلبی تپنده به سرعتش اضافه می‌کند تا سریع‌تر برسد و از دست آن نگاه جدی و پر جذبه خلاص شود.

مقابل در خانه قبل از اینکه یاس دست به جیب ببرد، فرخ از او پیشی می‌گیرد و هزینه را حساب می‌کند.  وقتی که آن‌ها ماشین را ترک می‌کنند زن که گویی تا همان لحظه نفس ‌هایش سخت شده بود، نفسی آسوده و از اعماق وجود می‌کشد و با عجله از خیابان بیرون می‌رود. 

یاس تا به مقابل در می‌رسد بی‌توجه به فرخ که با خشم به یاسمین زنگ می‌زند، با سرعت و گرفتگی به اتاقش پناه می‌برد و باز چشمانش بارانی می‌شوند. طبق معمول حرف تانیا را گوش نکرده بود و باز به پشیمانی رسیده و قصد داشت به خود تانیا پناه ببرد. موبایلش را از جیب بزرگش بیرون می‌آورد و با دستان سرد و لرزانش تایپ می‌کند:

-  تانیا باز اومدم بگم حرفت رو گوش نکردم و به غلط کردن افتادم.  یه تصمیم یه دفعه‌ای گرفتم و بدون فکر کردن به درست و غلط بودنش انجامش دادم و پشیمون شدم.

@ masoo

@ Mahdiye

ویرایش شده توسط azamshahpori
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم 

تانیا که موبایلش  کنار گاز قرار دارد متوجه صدایش نمی‌شود. نگاه کلافه و آماده به بارشش را به چشمان مشابه با رنگ چشمان بهمنِ کریم‌خان که مغموم و بی‌روح است می‌اندازد و با کنار زدن بغضی که قلبش را آتش می‌زند ملتمسانه از او می‌خواهد:

- کریم‌خان غذای مورد علاقتون رو درست کردم، لطفا یکم بخورید. اگر برای خودتون هم نمی‌خورید بخاطر بهمن پسرتون بخورید. از دیروز غذا نخوردید و با این روند پیش برید مریض می‌شید، شما که می‌دونید بهمن فقط شما رو داره. 

با یاد شب‌های مملو از کابوس و آشفته‌ی بهمنش چشمانش لبالب از اشک می‌شود، با چرخاندان حدقه‌ی چشمش و سربه زیر با صدایی که در مقابل بغضش شکست خورده و مرتعش و آرام است می‌گوید:

- بهمن هر شب کابوس می‌بینه و ترس اینکه شما رو از دست بده داره از پا درش میاره، لطفا شما هم با بی‌توجهی به خودتون ترسش رو بیشتر نکنید.

چند پلک می‌زند که اشک چشمانش خشک شوند و برای اینکه تاثیر حرف‌هایش را ببیند سر بالا می‌آورد و با دیدن خیسی چین و چروک دور چشمانش لب‌هایش از بغض می‌لرزد ولی مقابل آن محکم ایستادگی می‌کند که نشکند. پیر‌مرد لب‌های سفید و صافش را برهم می‌فشارد، با چشمانی حیران خیره‌ی او می‌شود و پس از چند ثانیه خیلی کوتاه و لرزان می‌گوید:

- بهمن!

تانیا با دیدن تعجب نگاه او گویی متوجه سوالش شده باشد نفسی لرزان می‌کشد و با صدایی که سعی می‌کند به گوش‌های پیرمرد برسد، درحالی که دوست ندارد جواب سوالش منفی باشد می‌گوید:

- بهمن رو که می‌شناسید؟

با حرکت سر او که با نشانه‌ی منفی است چیزی در درونش خورد می‌شود. کریم با حالتی مظلومانه خیره‌ به او می‌گوید:

-نمی‌شناسم دخترم. بعضی وقت‌ها میاد اینجا و بغلم می‌کنه و گریه می‌کنه. فکر کنم بی‌چاره بابا نداره.

بدون خواست و اراده‌ی او قطره اشکی بر روی گونه‌اش می‌غلتد. سریع با پشت دست خیسی چشمانش را پاک می‌کند و قاشق را بار دیگر در دست می‌گیرد و با نگاه به چشمان مرد که به دست‌های چروکیده لرزانش است سعی می‌کند انرژی از دست رفته‌اش را باز برگرداند:

- بهمن پسرتونه، کسی که عاشقشید و عشقتونه! لطفا یکم غذا بخورید.

پیرمرد بی‌توجه به حرف او از جا برمی‌خیزد و درحالی‌که کمی کمرش از گذر عمر خم شده، چند قطره اشک صورتش را خیس می‌کند و با صدای لرزان و نگرانش می‌گوید:

-  وای شهرزادم حالا میاد! باید خوشتیپ کنم و عطر مورد علاقش رو بزنم، اگه منو اینجوری ببینه ممکنه از چشمش بیوفتم. 

به لباس و شلوار راحتی سفیدش اشاره می‌کند. تانیا که به این حرف‌ها و توهم‌های او پس از این دوازده سال عادت کرده آرام دستش را می‌گیرد و او را به صندلی چوبی می‌نشاندش و با ملایمت و حوصله می‌گوید:

- اول باید غذا بخوری تا قوی و پرانرژی بشی.

پیرمرد که به خاطر قرص اشتهاآوری که تانیا چند ساعت قبل به او داده کمی دل ضعفه گرفته بالاخره دست از مقاومت برمی‌دارد و آرام مشغول خوردن قاشق‌هایی که تانیا به او می‌دهد می‌شود؛ درست مثل کودکی خردسال که از دست مادرش غذا می‌خورد. چند قاشق بیشتر نخورده سرش را بر میز می‌گذارد و کم‌کم پس از چند قاشق غذای  دیگر که در همان حال می‌خورد چشمش گرم و به خواب می‌رود. تانیا با دیدن او که نفس‌هایش منظم شده‌اند لبخندی به لب‌هایش می‌آید و با صدایی که خودش هم به سختی می‌شنود می‌گوید:

- راست میگن  آدمها وقتی پیر میشن اخلاقشون هم شبیه بچه ها میشه.

یاس که از پیام تانیا ناامید شده   و سعی کرده با گشتن در اینستاگرام کمی حواسش را از اتفاقاتی که کمی قبل افتاد پرت کند، با صدای فریاد مادرش قلبش  فرو می‌ریزد و با فکر به اتفاقاتی که پیش‌بینی‌اش کار خیلی سختی برایش نیست آب گلویش را با ترس پایین می‌دهد:

- به من چه این دختر خیره سر حرف تو گوشش نمیره! من بهش گفتم تو گفتی نیایم دنبالت، نمی‌تونستم تو خونه زندانیش کنم که. فکر کردی خیلی دوست داشتم برم خونه‌ی اون خونواده‌ی...

با برخورد دست سرد فرخ بر صورت لاغر و نهیفش سکوت می‌کند و با بغض و حیرت به چشمان خونین و پر خشم او خیره  می‌شود. فرخ بی‌توجه به نگاهش آستین مانتوی  شتری  رنگش را می‌کشد و با خشونت او را به اتاقشان که کنار آشپزخانه قرار دارد می‌برد. با قدرت او را درون اتاق پرت می‌کند که کمرش محکم به تخت دو نفره کنار در برخورد می‌کند و چشمانش را از درد بر روی هم می‌فشارد. درد کمرش باعث می‌شود نتواند بغضش را نگه دارد و میان هق‌هق و با درد غریاد می‌زند:

- ازت متنفرم! ای‌کاش هیچ‌وقت نمی‌دیدمت و گول قیافه‌ی مظلومت رو نمی‌خوردم و با آدم مزخرفی مثل تو ازدواج نمی‌کردم. اگه این دختره‌ی بی‌مصرف نبود تا حالا هزار دفعه جدا شده بودیم.

فرخ یقه‌ی مانتوی او را در دست می‌گیرد و میان نفس‌های بلند و خشمگینش داد می‌زند:

- تو گول من رو خوردی؟ من گول اون ظاهر سادت رو خوردم. ببند دهنت رو! انگار باز مواد بهت نرسیده که هرچی از دهنت در میاد به دخترمون میگی. منم اگه دخترمون نبود یک ثانیه زنی مثل تو رو تحمل نمی‌کردم.

یاس که از شنیدن داد و فریادهای آن‌ها و حس مزاحم بودن در میان زندگی آن‌ها به گریه افتاده چند بار محکم دستش را به قلبش می‌کوبد  و با صدای لرزان از بغض زمزمه می‌کند:

- بعد میگن وقتی می‌خوای خودکشی کنی به کسایی که دوستت دارن فکر کن. به مادر و پدرت که بدون تو حالشون بد میشه فکر کن. لعنتی من اگه بمیرم، اون روز برای اونا بهترین روزه. من فقط یه موجود اضافه وسط زندگیشونم، یه نقطه‌ی سیاه!

دست‌های لرزانش را روی گوش‌هایش می‌گذارد تا بیشتر از این صدای فریادهایشان را نشنود و دردشان قلبش را از پا در نیاورد. سرش را با مظلومیت بر روی پاهایش می‌گذارد و زیر لب آهنگی که بدجور در وصف حالش است را می‌خواند:

-از پدر مادر هیچ خیری وقتی من نبینم // انتظار داری دیگرانو اهریمن نبینم؟! 
عشقو از کجا ببینم من با دو تا چشم؟ // از پدر مادری که می خوان جدا بشن؟! 
به ما که رسید ، دنیا دهن باز کرد // دردو ریخت رو سرم و منو بر انداز کرد 
من تو دلم از شما داشتم تصویر با هم // تیکه پاره شدم از این تصمیم نا حق 
وقتی دنیا اینو می خواد که مخصوصا بسوزم //چیکار کنم؟ دلمو با نخ سوزن بدوزم؟ 
این دفعه منم که دارم شما رو نصیحت می کنم // من یه مردم که دارم دائما وصیت می کنم  
بیاین به خاطر من یه راه حل بچینین // بیاین دستامونو در کنار هم بگیریم 
یه بار ، دنیارو از نگاه من ببینین // یه بار ، یه بار پای صدای من بشینین 
می خوام بدونم شما چه کاری برام کردین؟ // به جز اینکه فردای منو خراب کردین؟ 
نمی خوام برم پی مواد و خلاف سنگین // ولی به خدا یه خط صافه نوار مغزیم 

با حس برخورد در به صندلی‌اش نفس‌های مقطعش که با سختی زیاد بالا می‌آید خود را به کناری می‌کشد و با نگاه به چشمان پر نفرت و سرخ مادرش قلبش باز به درد می‌آید و به صدای بلند او که باز پس از کتک خوردنش آمده بود عقده‌هایش را بر سر دخترکش می‌ریزد:

- ای‌کاش هیچ‌وقت تو رو به دنیا نمی‌آوردم. مردم بچه میارن عصای دستشون بشه تو بار روی دوشمون شدی. دلت خنک شد بابای عوضیت کتکم زد؟!

دستش را به گوشه لبش که خون می‌آید می‌کشد ولی قبل از اینکه با تمام شدن تمام حرصش اتاق را ترک کند متوجه جسم خسته و بی‌جان یاس که سرش بر روی پاهایش افتاده و از حال رفته می‌شود. با دیدن او با سرعت و وحشت‌زده به سمتش می‌دود، درحالی‌که او را صاف می‌کند   فریاد می‌زند:

- فرخ، فرخ! یاس حالش بهم خورد!

فرخ که در آشپزخانه مشغول شستن صورتش است با شنیدن حرف او با قدم‌های بلند خود را به اتاق دخترش می‌رساند. بدن یاسمین را به کناری پرت می‌کند و با ترس و خشم می‌گوید:

- گم شو اون طرف! ببین چی‌کار کرد با دخترم. 

سریع دستش را زیر پایش و دست دیگرش را زیر سر یاس می‌گذارد و با تمام توان و قدم‌های بلند از خانه خارج می‌شود. تمام اندامش از ترس و بغض به لرزه افتاده‌اند و تازه عذاب وجدان گریبان گیرش می‌شود و مغزش را درگیر می‌کند. یاس را بر روی صندلی عقب پیکان سفیدش می‌گذارد و خود روی صندلی راننده می‌نشیند و پا روی گاز می‌گذارد و بدون توجه به چراغ قرمز و هرچیز دیگری به سمت بیمارستان نزدیک خانه حرکت می‌کند.

@ masoo

@ Mahdiye

ویرایش شده توسط azamshahpori
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...