رفتن به مطلب

رمان نگاه تشنه | Telma14 کاربر انجمن نودهشتیا


Telma14
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

☆به نام آفریننده ی عشق ها☆
                                                   نویسنده:Telma14
زمـــســـتـانـــ؛                  
گـــرمــتـریــنــ فـصـلـ سـالـ میـتوانـد بـاشـد؛ 
وقــتـیــ تـو؛ 
بـــرایــ اولـیـنــ بـار؛  
 دسـتانــ گـرمـتــ را؛ 
در دســتــانــ ســردمـ میــفشـاریـ♡

مقدمه: این رمان داستان زندگی دختری رو روایت میکنه که دورگه است مادرش ایرانیه و پدرش فرانسوی پدرش"باستین آلارد" در ارتش فرانسه درجه سرهنگی رو داره و "هلن آلارد" دختر باستین هم در مقام سرگردی در ارتش فرانسه مشغول به کار هست..داستان آشنایی پدر و مادر هلن از این قراره که پانته آ عبدی(مادر هلن) برای درس بورسیه میگیره و منتقل میشه فرانسه اونجاهم با باستین آلارد آشنا میشه و ازدواج میکنند حاصل ازدواجشون هم میشه هلن آلارد...در ادامه رمان داستان های بیشتری رو از زبان هلن میشنویم؛(ضمن اینکه تمام چیزایی ک از زبان هلن گفته میشه فرانسویه همینطور در محیط کاریش اما من براتون فارسی روایت کردم)

"عصر چهارشنبه ۹ ژانویه ۴:۱٠ به وقت «نیس فرانسه»" 
طبق عادت و مثه همیشه با خشاب اسلحم بازی بازی کردم و جاش زدم؛ تفنگو مسلح کردم و با دو دست نشونه گرفتم..هدفن مخصوص رو گوشام بود یه چشممو بستم و آماده شلیک شدم که درست همون زمان یکی سری دستشو رو شونم گذاشت هه! فک کرده منم مثه جولی و آماندا حواسم پرت میشه و تیرم خطا میره ولی بقول Mère(مادر)زهی خیال باطل با خونسردی شلیک کردم و تیرم درست به هدف برخورد کرد گوشی و از رو سرم برداشتم امروز بیشتر از همیشه تمرین کرده بودم و ماموریت تازه تموم شدمم کمی خستم کرده بود برگشتم طرف کسی ک دستشو رو شونم گذاشته بود..حدس میزدم؛"جیمز!" پوزخندی زدم و با نگاه همیشه مغرور و سردم نگاهی بهش انداختم اما اون مثه همیشه با لبخند مزخرفش نگام میکرد و ککشم نمیگزید لبامو به داخل جمع کردم و دستامو پشت سرم بردم پوزخندمو حفظ کردم و گفتم ـ چطوره باخت و قبول کنی جیمی! چون میترسم بعدا جاسپر برات دست بگیره دست به سینه شد و با همون لبخند مسخرش چشمکی بهم زد و گفت ـ نگران نباش؛ تو تیراندازی هیچکس به پای تو نمیرسه مادام..سر اسحله رو اروم به سینش زدم من ـ خوب شد فهمیدی بعدم پوزخند دیگه ای زدم و اسلحمو به کمرم بستم راه بیرون و در پیش گرفتم که صدای بی سیمم بلند شد صدا ـ سرگرد آلارد..سرگرد آلارد؛ دکمه بی سیم و فشار دادمو همونطور که نگاهم به دستگش بی انگشتم بود جواب دادم من ـ بگوشم صدا ـ سریعا خودتون رو به بخشG برسونید ظاهرا سرهنگ آلارد با شما کار مهمی دارن من ـ ممنون ستوان خودمو میرسونم صدا ـ انجام وظفیه است قربان..بی سیمم و ب کمرم بستم و مثل همیشه محکم و استوار قدم برداشتم تنها دختری ک تو پایگاه مغرور و استوار بود من بودم و اخلاقم کاملا مردونه بود حتی کسی تا حالا ندیده بود ک من بخندم! اکثر مردهای پایگاه هم واس خاطر همین سنگینیم درخواست ازدواج میکردن و از این جور مسائل که تو فرهنگ ما چندان اهمیتی نداره؛ ینی اکثر مردم اینجا ازدواج نمیکنن فقط باهم دوست میشن من زیاد از این کار خوشم نمیاد و مادرم هم میگه باید با رسم و رسومات ایرانی زندگی کنیم من هم واقعا رسم و رسومات ایرانی رو به فرهنگ خودمون ترجیح میدم حالا این حرفارو بیخیال بهتره یکم از خودم بگم خب من ۲۵ سالمه و اگه بخوام همه چیو ایرانی توضیح بدم پس با این حساب میشه گفت که فوق لیسانس علوم نظامی از دانشگاه افسری پاریس و دارم حالا زیاد تو این بحثا نمیریم..تو نیس فرانسه بدنیا اومدم و الانم اینجا زندگی میکنم قیافمم نسبتا خوبه البته از نظر خودم نسبته ولی بقیه میگن تو فوق العاده ای و از این مبالغه ها که بنظرم پایه و اساسی ندارن؛ موهام عسلی روشنه چشام هم یخیه بینی کوچیک و قلمی صورت سفید و لاغر بچه هم ک بودم مامانم همش قربون صدقه چال لپم که سمت چپ صورتم بود میرف بخاطر همین فک کنم چال هم داشته باشم! تعجب نکنین من زیاد خودمو تو آینه نگا نمیکنم و زیاد هم نمیخندم..اندامم هم ورزیده است و بقول آماندا(همکارم و دوستم) تـــــوپ
پف خودشیفتگی بسه..روبروی اتاق ایستادم در زدم که صدای بم پدر رو شنیدم ـ بیا داخل وارد اتاق شدم و احترام نظامی گذاشتم و پدر آزادباش داد اشاره کرد بشینم به طرف مبل چرمی رفتم و نشستم همونطور که دستامو توهم قفل کرده بودم و رو پاهام گذاشته بودمشون با جدیت همیشگیم گفتم ـ امری داشتید قربان؟ لبخند کوتاهی زد همیشه از این صلابت و جدیت من خوشش میومد و مثه یه مرد منو بار اورده بود پدر ـ احضارت کردم تا یه موضوع شخصی و بهت بگم یکی از ابروهامو دادم بالا و با همون خشکی ذاتیم گفتم ـ خب چرا تو خونه راجبش صحبت نمیکنید؟ پدر لبخند دیگه ای به لب اورد پدر ـ خب این یه سوپرایزه برای مادرت برای همین میخام اول راجبش با تو صحبت کنم و بعد مادرتو سوپرایز کنیم..تغییری تو حالت چهرم ندادم من ـ بسیار خب؛میشنوم پدر ـ قراره برای مدتی به ایران بریم و اونجا ساکن بشیم مادرت هم چند سالی میشه که ایران نرفته و حتم دارم که دلش برای خانوادش تنگ شده.."ایران" بچه که بودم چند باری به ایران سفر کردم و بنظرم کشور فوق العاده ایه خویشاوندان مادرم هم آدمای خوبین اما خب تو کشور غریبه حس زیاد خوبی بهم دست نمیده..انگار پدرم فکرمو خوند پدر ـ نگران نباش دخترم مردم ایران آدمای خون گرمی هستن مطمعنم عاشقشون میشی..لبخند دلنشینی به پدرم زدم بین اونهمه جدیت و غرور همیشه درمقابل خانوادم نرم بودم اما در محیط کار و جامعه اینطوری نبودم..نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم احترام گذاشتم من ـ اجازه مرخصی میدید قربان پدر لبخند کمرنگی زد و گفت ـ مرخصی سرگرد..از اتاق خارج شدم نگاهی به اپل واچم انداختم ۱۲:٠٠ رو نشون میداد بنابراین بسمت سالن غذاخوری حرکت کردم؛ سالن اختصاصی به هر درجه ای بود معمولا تو دفتر کار خودم ناهار میخوردم اما امروز تصمیم گرفته بودم برم سالن غذاخوری نه اینکه خیلی آدم مغرور و خودشیفته ای باشم نه این غرور نبود بلکه جدیت همیشگیم بود ک بقیه اونو غرور میدیدن با این حال منکر این نمیشم که مغرورم وارد سالن شدم و مرکزی ترین جای سالن و انتخاب کردم..میز شش نفره ای بود که دوتا زن و سه تا مرد نشسته بودن بطرفشون رفتم صندلی رو عقب کشیدم و نشستم نگاه جدیمو تو تک تک اجزای صورتاشون گردوندم دستامو توهم قفل کردم و روی میز گذاشتم دختر روبرویم که سرگرد میشل بود و اهل مکزیک بود پشت چشمی نازک کرد و به زبان خودش گفت( چیشده مادام خودشیفتمون پا شده اومده اینجا ناهار نوش جان کنه؟ فک کنم از بس دست رد به سینه خاطرخواهاش زده ترشیده شده و حالام اومده یچی واس خودش دست و پا کنه) بعدم ریز خندید..تغییری تو حالت چهرم ندادم به خونسردی معـــروف بودم واسه همین با لحن سرد و بی تفاوتی رو به میشل با زبون مکزیکی گفتم( ن عزیزم اونطور ک تو فکرته نی بهتره زیاد به مخ کوچولوت فشار نیاری)وقتی اینو شنید چشاش از حدقه زد بیرون هه انتظارشو نداشت چشمکی بش زدم ک همون موقع نهار رو برامون اوردن با ارامش مشغول شدم نهارمو ک تموم کردم با دستمال دستامو پاک کردم پوفی کردم من ـ واسه یه مدتی باید برم ایران؛تو این مدت ک نیستم مراقب باشین

ناظر: @Asma,N (ناظر عزیز! حتما نسبت به تصحیح پست اول، به نویسنده توضیحاتی داده شود!)

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
اضافه نکردن یک جمله
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...