رفتن به مطلب

رمان زنبور سیاه|𝐒𝐧𝐨𝐰𝐫𝐢𝐭𝐚 کاربر انجمن نودهشتیا


Snowrita
 اشتراک گذاری

رمان زنبور سیاه را چگونه ارزیابی می‌کنید؟  

8 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. رمان زنبور سیاه را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

    • خیلی خوب
      8
    • متوسط
      0
    • بد
      0


ارسال های توصیه شده

inshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB

۞  زنبور سیاه ۞

نویسنده:  تیانا طهماسبی| 𝐒𝐍𝐎𝐖𝐑𝐈𝐓𝐀

ژانر: ترسناک، تخیلی

زمان پارت‌گذاری: نامعلوم

خلاصه:

تَخَتی از انسانیت؛ جرمی‌ که سال‌هاست به دوش می‌کشد و  به میل خودش بوده. کارش دامن‌گیر چندصد نفر بی‌گناه دیگر شده. گویی برایش اهمیت ندارد چه کسی را می‌کشد و چه کسی را زنده می‌گذارد! کارهایش ‌ چیزی در فراسوی تفکر آدم‌های معمولیست ‌ اما هیچ‌گاه به تمایزش اهمیت نداده و نمی‌دهد؛ بلند می‌خندد و با پیرهن بلند مشکیش می‌رقصد!  

مقدمه:

بهشت و جهنم آن‌سوی اینجاست و جهان من در فراسوی تفکر آدمیان است. چیزی میان بدترین و بدترین‌ها، بلند می‌خندم و می‌رقصم. من خودم شیطانی جدا هستم، در دنیایی جداگانه، درد می‌کشم اما خوشحالم. من زندگیم را به تباهی می‌کشانم و برایم اهمیت ندارد، من با درد کشیدنم قدرت می‌گیرم. من بارها مرده‌ام، یادتان باشد مرا نمی‌توانید از ‌ مردن ‌ بترسانید!

سخن نویسنده:  

تمامی اتفاقات، ‌ صحنه‌ها و مکان‌ها، برگرفته از تخیل می‌باشند و هرگونه تشابه اسمی به صورت اتفاقیست

هدف نویسنده: 

علاقه‌ به نویسندگی و نوشتن، تقویت قلم و همچنین تخلیه و آرامش فکری.


برای نقد رمان، اینجا کلیک کنید

 

ناظر: @-Madi-

ویرایش شده توسط Snowrita
  • لایک 32
  • تشکر 2
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 12
  • تشکر 5

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

صدام از بغض و فشار عصبی زیاد    می‌لرزید، لکنت زبون لالم کرده بود و نمی‌تونستم چیزی به لب بیارم، رگه‌های قرمز چشمام ورم کرده بودن و دست‌هام خونی شده و آویزون کنار بدنم افتاده بودن.
بین حس‌هایی که اون لحظه داشتم، دنبال پشیمونی می‌گشتم اما خبری ازش نبود.  عصبانیت دیوونم کرده بود، چاقو رو از جسم بی‌جونش بیرون کشیدم و نوازش‌وار روی رگ‌های بیرون زدم کشیدم. خیلی تیز بود، دستم می‌سوخت و سوزشش رو دوست داشتم.
دسته‌ای از موهام رو توی دست‌هام گرفتم و با چاقو تا نزدیک ریشه، موهام رو کوتاه کردم، دسته‌های دیگه رو هم همینطور.
موهای سرم روی جسم بی‌جون آدم زیرپایم ریخت، به طرز فجیهی اون رو دریده بودم.
از عصبانیت لب‌هام رو محکم گاز گرفتم و خون به شدت ازشون بیرون زد.
از اون سوله بیرون اومدم، صدای فریاد‌هاش از درد، حرکت‌هاش موقع به پایان رسیدن عمرش، چشم‌های وحشت‌زده و بازش توی لحظه‌های پایانیش؛ از جلوی چشم‌هام دور نمی‌شد.
از روی عصبانیت یک ساعت کامل رو بدون هیچ کفشی دوییدم.
خیلی دور شده بودم، از همون روستای بیرون شهر؛ شاید چند کیلومتری رو ‌ دوییده بودم.
نمی‌دونم چون شب‌های بیابون سرده، یخ زده بودم یا این‌که من انرژیم رو از دست دادم این‌طوری شده.
هر لحظه انتظار داشتم به جاده اصلی برسم اما هرچقدر بیشتر ادامه می‌دادم بیشتر نتیجه‌ای نمی‌گرفتم.
جیغ بلندی زدم و با نفس- نفس‌زدن‌های شدید روی زمین افتادم.
فضای اطراف رو نور ماه و ستاره‌ها روشن کرده بود    و همه جا سکوت بود.
باد سردی می‌وزید و خارها رو تکون می‌داد.
به ماه نگاه کردم و بلند جیغ زدم.
حرف‌های زیادی داشتم که پشت جیغ‌های بلندم، هر کسی می‌تونست متوجه درد مخفی شده‌ی پشت اون‌ها شد.
***
پا روی پا انداخته بودم و بی‌توجه به حرف‌های پریسا روی صندلی ولو شده بودم. خیره به مانیتور کامپیوتر روی میز شده بودم و فکرم غرق در هیچ‌و‌پوچ بود. واقعاً به هیچ چیزی فکر نمی‌کردم!
پریسا: هوی باتوام، حداقل اون سیگار رو خاموش کن،  خاکسترش روی مبل می‌ریزه.
سیگار رو توی بشقاب شیشه‌ای جلوی دیدم،    خاموش کردم و به سمت پریسا رفتم.
رو‌به‌روش ایستادم، کلا با کفش‌های ده سانتیش تا زیر چونه من می‌رسید.
گفتم: خب، دیرم شده؛ ببخشید نفهمیدم چی گفتی بزار برای بعد فرصت زیاده حالا حرف میزنیم.
پریسا با کلافگی گفت: باشه، مواظب خودت باش.
در حالی که بند کفشام رو می‌بستم گفتم باشه و از خونه بیرون رفتم.
گرمای شدید هوا حالم رو بد می‌کرد، دستی به شال روی سرم کشیدم.
سوار ماشینم شدم و به سمت خارج از شهر حرکت کردم. کولر ماشینم توی گرمای بیابون‌های کرمان جوابگو نبود.
رسیدم. ماشین پارک شده مهدی نشون‌دهنده حضورش بود. پیاده شدم و وارد خرابه‌هایی که از یک کاروان‌سرای قدیمی باقی‌مونده بود، ‌ شدم.
مهدی رو دیدم به سمتم اومد و گفت: چطوری دختر؟ 
دستی توی موهای کوتاهم کشیدم و بی‌توجه به سوالش نالیدم: گرمه!

 

ویرایش شده توسط Snowrita
  • لایک 40
  • تشکر 3
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت دوم
بعد از پوشیدن لباس‌ها و زدن ماسک‌های مخصوص کار، وارد آزمایشگاه و   اتاق جیم پیترز شدم. ‌تنها کسی که دیده میشد، ‌ جسم مردی بود که روی اون آزمایش‌های ژنتیکی انجام می‌دادم.
مردی که نه می‌شد گفت که زندست، نه می‌شد که گفت مرده. ضربان قبلش کند شده بود و سفیدی چشم‌هاش بد از چک کردن، مشخص شد که زرد شدن و دورتادور قرنیه چشمش، حالتی مثل بیماری قوس پیری داشت که البته، حلقه‌های خونین رنگ دورش رو گرفته بود. این نشون می‌داد‌ ژنی که بهش تزریق شده باعث از دست رفتن بینایی و تخریب کامل چشم‌های اون شده.
خونش رو برای آزمایش گرفتم و بخش‌های دیگه بدنش رو چک کردم.
بعضی از جاهای بدنش کبودی‌ و زخم‌های سطحی اما گسترده‌ای دیده می‌شد.
یک بار دیگه همه علائم حیاتیش رو یادداشت کردم و از اتاق بیرون رفتم. توی اون بخش، اتاقک‌های زیادی بود که توسط پنج تا دکتر‌، هفت پرستار و سه پروفسور اداره می‌شد.
بخش‌ دیگه، آزمایشگاه مرکزی با ده کارشناس بود که روی انواع ژن‌ها کار می‌کردن و در نهایت به ما تحویل می‌دادن.
یک سالن کنفرانس، یک سالن استراحت و در نهایت سردخونه و زیرزمینی که جسدها رو به اونجا انتقال می‌دادن؛ همه اون چیزی بود که میشد در باطن کاروانسرای خرابه، دید.
به یک اتاق دیگه سر زدم، جنسیت این جسم از روی ظاهرش مشخص نبود. بهتره بگم ظاهری نداشت؛ پوست صورت و بدنش به شکلی تحلیل رفته بودن و آب شده بودن که انگار شش ساعت ‌ توی آب جوش گذاشته شده و پخته شده بود.
خوشحال از این‌که حداقل بویی احساس نمی‌کردم، سعی کردم از بدنش خون بگیرم. جالب این‌جا بود که هنوز نمرده بود و پابرجا به نفس کشیدن ادامه می‌داد.
ماده‌ای که بهش تزریق کردم؛ به احتمال زیادی زنده بودنش رو تا آخر امشب کاهش می‌داد. هروئین!
بعد از انجام کارهام، تختش رو به سمت داخل محفظه شیشه‌ای فشار دادم و در نهایت بستمش. گزارشاتی که از شب قبل آماده کرده بودم رو سمت اتاق پروفسور هاردی بردم. فقط چند ماه از سفرش که به ایران اومد بود، می‌گذشت ولی کاملاً به فارسی مسلط بود.
بعد از چک کردن گزارش‌ها، ازم خواست روی ترکیب دو ژن حیوانی، بر روی بدن انسان یا ترکیب زهر و پادزهرشون کار کنم.
تا ساعت نه شب، به همین کارهای تکراری مشغول بودم تا به خونه برگشتم.

پریسا توی حیاط قدم میزد و با دیدن من، باعجله سمتم اومد.

پریسا: یکم پیش داشتم با رایان حرف می‌زدم، یکهو صدای  شکستن چیزی اومد و تماس قطع شد. از استرس و حال بد تا الان سه بار بالا آوردم.

- خب چرا استرس داری؟

جواب داد: حالم بده! می‌ترسم باز هم اتفاق جدیدی بیفته.

- نترس، اتفاقی برای اون و بقیه بچه‌ها نمی‌افته. به زودی خودمون هم بهشون ملحق  می‌شیم.

پریسا: پس بالاخره کارهات تموم شدن؟!

- هنوز نه؛ اما کمتر از یک ماه دیگه تموم میشن.

سرش رو تکون داد و گفت: امیدوارم هرچقور زودتر از این جهنم بریم.

به داخل خونه رفتم و سپس وارد اتاقم شدم.

بعد از عوض کردن لباس‌هام و حموم کردن، روی تخت دراز کشیدم. چشم‌هام داشت گرم می‌شد که گوشیم زنگ خورد.

مری! مامانم بود.

جواب دادم: خوشحالم که صدات رو می‌شنوم.

- امیلی، زودتر باید از اون آزمایشگاه فاصله بگیری. خبرهای خوبی ندارم.

- چیشده؟

- جونت در خطره، این‌بار شوخی یا نگرانی‌های الکی نیست. خودت می‌دونی که بهت گیر نمیدم، چیزهای خوشایندی درموردش  نشنیدم. اطلاعاتم کامل‌تر بشه درجریانت می‌ذارم. 

- باید چیکار کنم؟

- زودتر از ایران خارج شو و بیا پیش من!

اتصال رو قطع کرد. اون‌قدری خسته بودم که بدون فکر کردن به چیزی خوابم گرفت.

@-Madi-

ویرایش شده توسط Snowrita
  • لایک 20
  • تشکر 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

ساعت پنج و سی  دقیقه صبح با صدای  شدید باد که  پرده اتاق رو تکون می‌داد، بیدار شدم. پنجره رو بستم و لامپ‌ اتاق رو روشن کردم. چشمم به گوشیم خورد  و یاد حرف‌های مری افتادم. فکر می‌کنم واقعاً وقتشه از این‌جا برم و ادامه کارم رو برای خارج از ایران و پیش مامانم، یعنی کانادا بزارم. تقریباً یک ساعت با این‌که به ظاهر داشتم ایمیل‌های ضروری رو چک می‌کردم، به رفتن از این‌جا و مقدماتش فکر کردم.

هوا دیگه تقریباً روشن شده بود. کلاً این خونه یک سرویس بهداشتی داشت و برای شستن صورتم مجبور شدم  از اتاق بیرون برم. پریسا توی حیاط و روی بالکن نشسته بود.

رفتم بیرون و ازش پرسیدم: این‌جا چیکار می‌کنی؟ کی بیدار شدی؟

با دیدن من خودش رو جمع و جور کرد و گفت:

- اصلاً نخوابیدم. صبح بخیر!

- صبح‌بخیر، بخاطر رایان؟

سرش رو به نشونه مثبت تکون داد. بعد از مقداری سکوت، گفت: هنوز ازش خبری نشده!

خمیازه‌ای کشیدم و شونه‌هام رو عقب بردم تا یکم از خستگیم کم بشه. رو بهش گفتم: باور کن حالش از من و تو بهتره! پاشو  آبی به صورتت بزن تا ‌ بریم یک چیزی بخوریم. امروز هم باید باهام به آزمایشگاه بیای.

- چرا؟ 

- چون که مری دیشب زنگ زد گفت باید از‌ این‌جا بریم دیگه!

- یعنی چی؟ 

پوکر نگاهش کردم و گفتم: واقعاً مشخص نیست از این‌جا بریم یعنی چی؟ دیشب خودت ‌هم می‌گفتی که! مری هم زنگ زد گفت شرایط خوب نیست پاشین بیان کانادا!

لب‌هاش به یک طرف صورتش کشیده شدن، یک چیزی مثل خنده بود.

بعد از خوردن یک ‌ لیوان آب‌میوه دیگه چیزی نخوردم و آماده شدم. 

ساعت تقریباً هفت و چهل و پنج دقیقه بود که از خونه خارج شدیم. بعد از رسیدن به آزمایشگاه، چند تا از نمونه‌گیری‌ها رو به پریسا سپردم.

باز هم به اتاق جیم پیترز رفتم و چکش کردم. کلاً چشم‌هاش به  رنگ خون و چرک دراومده بودن. همون زمان پریسا با برگه‌ آزمایشش به اتاق اومد. نگاهی به جواب آزمایش ‌ انداختم، راهی دیگه برای خوب شدنش نبود و تمام اعضای بدنش درگیر شده بودن. پادزهری هم که بهش برای از بین بردن اثرات اون ژن تزریق شده بود، کاری رو پیش نبرده و در نتیجه آزمایش، همین‌جا به پایان می‌رسید؛ چون برای نتیجه گرفتن نیاز بود یک پادرزهر دیگه درست بشه و از یک آدم دیگه برای تزریق استفاده بشه.

به پرستار اطلاع دادم دستگاه‌ها رو ازش جدا کنن و جسمش رو دور بندازن. خواستم تاثیر تزریق هروئین رو روی بدن ‌ ‌اون آدمی که دیروز ازش خون گرفتم  ببینم که در اتاق باز بود و توی محفظه شیشه‌ای، هیچ آدمی نبود.

- زنده نموند!

برگشتم و با دیدن پروفسور هاردی لبخندی زدم که البته، پشت اون ماسک هیچی جز چشم‌هام اون‌هم زیر عینکی که برای جلوگیری از وارد شدن هرگونه آلودگی به چشم‌هتم و صورتم زده بودم، مشخص نبود.

- حدس می‌زدم زنده نمونه؛ کی تموم کرد؟

- فکر می‌کنم اطراف ساعت دو صبح بود. نظرت چیه ناهار رو باهم بخوریم؟

پاسخ دادم: مشکلی ندارم؛ می‌خوام در مورد یک موضوعی باهاتون صحبت کنم.

سرش رو تکون داد و گفت: پس توی غذاخوری می‌بینمت.

تا ساعت یک ظهر، مشغول برسی اون دو ژن و آسیب‌های احتمالی اون‌ها بودم که خیلی ‌ خطرناک و شاید وحشتناک می‌شد. بعد از یادداشت کردن همه چیزها، به پریسا گفتم که بی‌خیال کارها بشه و با من به سمت غذاخوری بیاد.

وقتی از یک ‌ راهروی بزرگ گذشتیم، وارد سالن نسبتاً بزرگ غذاخوری شدیم که در کل هفت تا میز پنج نفره داشت. دیوار‌های خیلی قدیمی و نوسازی نشده‌اش باعث می‌شد حس کنی که توی یک معدن هستی!

لباس‌هام رو تعویض ‌ و دست‌هام رو ضدعفونی کردم. پروفسور رو دیدم و بعد از گرفتن غذاها، روی یک صندلی در روبه‌روش نشستم؛ پریسا هم اومد کنارم نشست اما آقای هاردی رو بهش گفت: اگه میشه ما رو تنها بزار، باید با امیلی به صورت خصوصی صحبت کنم!

ابروهام‌ رو بالا انداختم، فکر می‌کردم فقط من باهاش کار داشتم. یک گاز ریز به ساندویچ توی دستم زدم و بهش خیره شدم.

متوجه شد که ازش می‌خوام صحبت کنه؛ گفت: در حقیقت دلیلم ‌ برای باهم ناهار خوردن، این بود که ازت درخواست کنم همراه من‌ ‌در ‌ یک پروژه شرکت کنی.

متعجب نگاهش کردم که ادامه داد:

 

ویرایش شده توسط Snowrita
  • لایک 18
  • تشکر 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

- نگران نباش! ‌ مثل پروژه قبلی نیست. این‌بار همه چیز ‌ فرق می‌کنه. واقعاً به کمکت نیاز دارم.

- خب، چیشده؟

گوشیش رو سمتم گرفت چند تا عکس از یک آزمایشگاه با امکانات فوق‌العاده عالی نشونم داد. ادامه داد: این‌ ‌یک آزمایشگاه بیولوژی در ادمونتون (مرکز استان آلبرتا)در کانادا هست. بیشترین آزمایش‌های بیولوژی  و جنگ‌های بیوترویستی طراحی شده از این آزمایشگاه تا الان ثبت شده. 

بدون هیچ حرفی داشتم به اون‌جا نگاه می‌کردم. واقعاً فوق‌العاده بود!

- من یک درخواست برای همکاری داشتم ولی خودت می‌دونی که تازه به ایران اومدم و باید این آزمایشگاه رو به شکل قبلیش برگردونم. از ‌ طرفی نمی‌خوام فرصت خوبی که برای عضویت در اون‌جا دارم رو از دست بدم. امیلی، من خیلی‌وقته که هم تو و هم مادرت رو می‌شناسم و می‌دونم که هرگز به من خیانت نمی‌کنید. قبول می‌کنی من تو رو به عنوان یک پروفسور معرفی کنم و به اون‌جا بری؟

پوست  داخلی یک طرف لبم رو جوییدم و لبخندی زدم.

- چرا فکر می‌کنی حاضر میشم کاری رو شروع کنم که اعتبارش تنها تا زمانی باشه که کارهای تو تموم بشه؟

- اشتباه برداشت نکن امیلی! قراره روی بزرگ‌ترین سلاح زیستی تاریخ کار بشه؛ من می‌دونم که تو این استعداد رو داری و می‌تونی کمک بزرگی بدی. علاوه بر این اگه توانایی‌های خودت رو ‌ توی این مدت نشونشون بدی؛ امکان نداره ازت بخوان که کنارشون نباشی!

چیزی نگفتم و مشغول خوردن ساندویچم شدم. بعد از این‌که اون هم ناهارش رو تموم کرد گفت: تا امشب منتظرم نظرت رو بهم بگی.

سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و سمت پریسا رفتم.

- چی بهت گفت؟

- نمی‌دونم! بیا بریم بعداً بهت میگم.

لباس‌های قبلیم رو پوشیدم. وقتی از سالن غذاخوری بیرون اومدم نگاهم به راهروی سمت چپ سالن که به سردخونه ختم می‌شد، ‌ افتاد. کنجکاو شدم حالا که قرار بود از این‌جا برم، ‌ یک نگاهی به این‌ بخش هم بندازم.

پریسا پشت سرم اومد. بعد از گذشتن از یک راهروی طولانی؛ در رو باز کردم. پر از کشو‌های فلزی بود. سمت یکی از اون‌ها رفتم و بازش کردم. هیچی نبود!

پریسا هم چند تای دیگه از کشوها رو باز کرد و یکهو گفت: این رو ببین!

به داخل کشو نگاهی انداختم. جسد کودکی که به رنگ زرد دراومده  و صورتش به شکل زشتی جمع شده بود.

چشمم به یک در فلزی عریض و بلند افتاد. احتمالاً بخشی بود که جسدها رو خاک می‌کردن. باز کردنش به راحتی نبود. باید وسط دستگیره فلزی رو که خیلی بزرگ بود به سمت راست می‌چرخوندم و این کار از من بر نمی‌اومد.

- شما این‌جا چیکار می‌کنید؟

برگشتم و به دو نفری که وارد اتاق شده بودن نگاه کردم. با یک تخت اومده بودن و روی اون، یک جسد دیگه بود. فکر کنم قرار بود بزارنش توی همین کشوها!

گفتم: فکر نمی‌کردم باید از شما اجازه بگیرم!

همون‌طور که اون جسم بی‌جون رو توی یکی از اون کشو‌ها گذاشت گفت: 

- خودتون هم می‌دونید این‌جا پر از آلودگی هست.  بهتره برید.

- این در رو برام باز کن!

فردی که کمکش می‌داد، گفت: الان باز می‌کنم. بعد در کشو رو بست  و به سمت  ما اومد.

همکارش گفت: خطرناکه!

بی‌توجه به اون گفت:

- نمی‌خوای کمک بدی؟

کمکش دادم و به سختی در باز شد.

گفت: من کار دارم، بعد از این‌که کارتون تموم شد، خودتون در رو ببندید. 

پریسا زودتر از من وارد اون بخش شد. چند تا پله می‌خورد و به پایین می‌رفت. انگار یک غار بود، بخش‌های مختلفی داشت. 

همون زمان در پشت سرمون بسته شد!

پریسا با ترس گفت:

- وا! این چرا بسته شد؟

جواب دادم: وقتی که باز هست، به صورت خودکار بسته میشه.

چند قدم جلو رفتیم، بوی شدیداً تیز و بدی وارد دماغم شد.

 

ویرایش شده توسط Snowrita
  • لایک 14
  • تشکر 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

با این‌که ماسکم هوا رو کاملا تصفیه می‌کرد ولی این بوی بد حتی گلوم رو هم خشک کرد و سوزوند! 

پریسا بعد از چند بار سرفه کردن گفت:

- چه جهنمی هست!

رو بهش گفتم: سعی کن کمتر نفس بکشی.

- بی‌خیال شو امیلی، بیا بریم مریض میشیم می‌میریم!

- همون‌جا بمون، من هم الان میام.

کنار در منتظرم ایستاد. احساس‌ می‌کردم اصلاً نمیشه این‌جا نفس کشید و هوایی نیست! انگار توی دل یک کوه بودم، چهار یا پنج تا لامپ کم نور  فضا رو روشن می‌کردن. هر چقدر که جلوتر می‌رفتم، بوی بد و بدتری حس می‌کردم که یکهو احساس کردم پام توی گل فرو رفت. نگاهی به زیر پام انداختم. خونابه‌ای بود که از یک بخش  وسط سنگ‌ها بیرون می‌اومد. محکم دهنم رو بستم و فشار دادم.

به سمت چپ چرخیدم، ‌ جوری اون دیوار کنده شده بود که انگار  یک اتاق بدون در بود. واردش شدم و حدود بیست تا سی نفر جسد که روی هم بودن رو دیدم. چشم‌های بعضی‌هاشون باز بود و  آبی زرد رنگ ازشون جاری شده بود.

سعی داشتم نفس کمتری بکشم ولی نمی‌شد و اون بوی خفه‌کننده رو حس می‌کردم. نزدیک‌تر که رفتم، کرم‌هایی رو دیدم که در حال تغذیه کردن از بدن اون جسد‌ها بودن. خیلی- خیلی زیاد بودن. ‌ شکم و روده‌های چند تا از اون جسد‌ها توسط کرم‌ها خورده شده بودن و بدن بعضی از جسد‌ها هم باد کرده و سفید شده بود. 

چهره‌ام کاملاً درهم شد. زیر پام پر از گلی بود که با خونابه اون جسدها  خیس شده بود. سردرد وحشتناکی گرفتم و از اون‌جا بیرون اومدم. هر چقدر بیشتر که ازون فضا دور می‌شدم بهتر می‌تونستم نفس بکشم ولی از دماغم تا ریه‌هام حس می‌کردم خشک شده و می‌سوزه. 

صدای پریسا رو شنیدم که گفت: زودباش بیا در رو باز کنیم، دارم خفه میشم! 

در رو با هر سختی که بود باز کردیم، برای یک لحظه حس کردم چیزی توی اون‌ بخشی که جسد‌ها بودن، تکون خورد ولی همون لحظه در به صورت  اتوماتیک، محکم بسته شد.

به پای اشتباه گذاشتمش و به کفش‌های گلی و شدیدا کثیفم نگاه کردم. سرم درد می‌کرد و حالت تهوع شدیدی داشتم. از اتاق سردخونه بیرون رفتم و همون‌جا ایستادم؛ نمی‌شد با این کفش‌های کثیف سالن رو رد کنم برای همین از پریسا خواستم برام یک جفت دمپایی از بخش استراحت ازمایشگاه بیاره.

بعد از این‌که اومد کفش‌هام رو که پر از میکروب بودن توی سطل زبانه انداختم و از ازمایشگاه، به داخل حیاط کاروانسرا رفتم.

لباس‌هام رو دراوردم و ماسکم رو یک گوشه‌ای پرت دادم. اگه بعد از غذا خوردن به اون آشغال‌دونی نمی‌رفتم الان انقدر حالت تهوع نداشتم. 

پریسا: زیاد نزدیک نشدی که؟ می‌دونی چقدر خطرناک بود؟  

-  نه، زیاد نزدیک نشدم. چرا این‌ جسدها رو خاک نمی‌کنن؟

با تعجب نگام کرد و پرسید: ها؟! پس چیکارشون می‌کنن؟

- روی هم انداخته بودنشون؛ خیلی مشمئز کننده بود!

پریسا: وای! اون‌جا منبع آلودگی بود! حتی هواش هم، ‌ نباید جلوتر می‌رفتی‌! اگه توی هوا پخش شده باشه یا گازی توی فضا بود چی؟

- مثلاً این لباس‌ها و ماسک‌ها مقابل این باکتری‌ها باید مقاوم باشن، هر چند که شایدهم نبودن. بیا دیگه بهش فکر نکنیم، حالم رو بهم می‌زنه!

- باشه، من خیلی خسته هستم. ‌ میای بریم خونه؟ دیشب رو هم نخوابیدم.

- بریم، بقیه کارها ‌ رو میگم  پروفسور به یکی دیگه بسپاره. توی خونه هم روی اون دوتا ژن کار می‌کنم. 

از اون‌جایی که حس می‌کردم شدیداً آلوده و کثیف هستم لباس‌ها رو توی سطل زباله  انداختم و بعد از این‌که به خونه رسیدم، بدون دست زدن به چیزی سمت حموم رفتم.

بعد از این‌که گزارش کارم رو برای هاردی فرستادم، به پیشنهادش فکر کردم و تصمیم گرفتم مامان رو هم در جریان بزارم.

@-Madi-

ویرایش شده توسط Snowrita
  • لایک 17
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

هوا تاریک شده بود و ساعت هول و هوش هفت بعد از ظهر پاییز بود. شهری که مری و سایر دوست‌هام زندگی می‌کردند یعنی اتاوا (در کانادا)، هشت ساعت و سی دقیقه از ساعت ایران عقب‌تر بود. با این حساب الان اون‌جا ساعت یازده و سی دقیقه صبح هست.

برای صحبت کردن ‌ به نظر زمان مناسبی می‌رسید. به صورت تصویری تماس گرفتم و منتظر شدم که پاسخ داده بشه. زیاد نگذشت که تصویر مری رو‌به‌روم نمایان شد.

- سلام امیلی! لطفا صبر کن تا از جمعیت فاصله بگیرم.

یک کت کرمی  و یک تاپ مشکی  رنگ زیرش پوشیده بود و طبق معمول موهای شرابی رنگش که تا روی شونه‌هاش می‌رسید رو  به مدل باب لیر کوتاه کرده بود.

چیزی نگفتم و منتظر موندم که به یک مکان ساکت‌تر بره. بالاخره به یک گوشه‌ای رسید و گفت: هی! خوبی؟

لبخندی بی‌تفاوت زدم و گفتم: آره، چخبر؟

- خدای من! امیلی صورتت رو ببین، چیکار با خودت کردی؟

متعجب به خودم توی دوربین لپ‌تاپ نگاه کردم. مشکلی نداشتم که!

همچنان ادامه داد: چهره‌ات درست مثل یک زن پنجاه ساله شده!  دختر تو چرا به زیباییت توجه نمی‌کنی؟

از حرفش کلافه شدم. گفتم: خب چون‌که این‌جا ایران هست. اگه تغییری توی خودم ایجاد کنم هر شخصی که من رو توی خیابون ببینه، متوجه میشه که یک فرد عادی نیستم. برای این مجبورم خیلی ساده جلوه بدم.

- واو! چقدر سخت می‌گیری.

این‌بار چشم‌هام رو توی کاسه چرخوندم و سعی کردم کلافگیم رو با چهره‌ام بهش بفهمونم. 

بدون این‌که به بحث قبلی ادامه بدم گفتم: هاردی ازم خواسته که به ادمونتون برم. خبر داری؟ 

با چشم‌های عسلی رنگش، ازم توضیح بیشتر خواست.

یکم روی صندلی جابه‌جا شدم و گفتم: بهش یک پیشنهاد دادن مبنا بر این‌که قرار هست توی آزمایشگاه مرکزی ادمونتون یک اتفاقاتی بیفته؛ انگار قراره یک سلاح بیولوژیکی تولید بشه و هاردی از اون‌جایی که قبلاً سابقه‌ خوبی توی طراحی و ترکیب ژن‌ها داشته به  عنوان یک فرد مهم کمک‌دهنده انتخاب شده.

منتظر موندم چیزی بگه اما همچنان در حال گوش دادن به حرف‌های من بود.

- به من پیشنهاد داد تا وقتی که این آزمایشگاه رو در ایران پاکسازی کنه، من خودم و توانایی‌هام رو به اون‌ها ثابت کنم.

پوزخندی زد و سرش رو مقداری خم کرد که باعث شد موهای لختش به اون سمت آویزون بشن.

- دختر نادون من! چرا فکر می‌کنی بدون هیچ شناختی ازت، ‌ قراره تو رو به عنوان جایگزین هاردی قبول کنن؟! 

بعد از شنیدن حرفش اخمی کردم و جدی گفتم: جریان چیه؟

عصبی و نگران گفت:

- هاردی به همه‌ کارکنان اون‌جا احتمالاً ‌ همین درخواست رو میده. تنها ‌ برای این‌که قراره در ادمونتون شما به موش آزمایشگاهی تبدیل بشین. دو حالت بیشتر نداره؛ حالت اول این‌که زندانی میشید و ‌ باید روی ترکیب ژن‌های ناشناس که خیلی خطرناکه ‌ آزمایش انجام بدین و درنهایت‌ هم اگر این کار رو نکنید شما رو می‌کشن چون قرار نیست که دیگه به دردشون بخورید ‌ و دوم این‌که روی شما آزمایشاتشون رو انجام میدن. 

از عصبانیت دندون‌هام رو بهم فشار دادم و بدون هیچ حرفی تماس رو قطع کردم. بعد از این همه سال تجربه‌ای که داشتم در نهایت، خام حرف‌های یک آدم احمق شدم و احمقانه‌تر این هست که واقعاً می‌خواستم جایگزینش بشم.

از اتاق بیرون رفتم. خونه توی تاریکی محض فرو رفته بود و پریسا هم از وقتی که برگشته بودیم، خوابیده بود.

دو تا از لامپ‌های پذیرایی پنجاه متری رو روشن کردم. تلوزیون رو روشن کردم و دوتا پیتزا سفارش دادم.

فکرم مشغول بود. به‌ ‌ موهای کوتاه قهوه‌ای رنگم چنگ زدم. از نظر مری بدترین رنگ دنیا رو موهای من داشتن.

 تصمیم گرفتم به هاردی زنگ نزنم و  تا وقتی خودش سوالی نپرسید چیزی نگم. بعد از رسیدن پیتزاها، یکی رو توی یخچال گذاشتم و یکی دیگش رو با چشم‌های خیره به تلوزیونم، خوردم. تصمیم گرفتم فردا دوتا بلیط بگیرم و برای همیشه از ایران برم.

ساعت  یازده و چهل و پنج دقیقه شب بود که ‌ به ‌ اتاقم برگشتم  و سعی کردم بدون این‌که به چیزی فکر کنم، بخوابم.

ویرایش شده توسط Snowrita
  • لایک 19
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...