رفتن به مطلب

داستانی از زبان یک درخت...


Telma14
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

× به نام خدا ×
 هوا سرد شده بود..تمام جنگل را مه غلیظی احاطه کرده و بود و من هنوز درفکر آن حرفی بودم که امروز صبح خورشید به من گفت
 تمام ساکنین جنگل میدانند که خورشید اگر حرفی بزند و آن حرف برای ما منفعتی داشته باشد بدون شک کوه بزرگ آن تصمیم را قبول و عملی میکند من مانده ام آخر چرا من نمیتوانم تا آخر عمرم در کنار چشمه ی شیر زندگی کنم؟ درپاسخ همین عریضه کوه بزرگ گفت چون من عمر خودم را کردم و الان فقط تبدیل به یک هیزم شده ام بهتر است ریشه من را جا به جا کنند و به دره ی خشک ببرند..دره ی خشک جاییست که درختان چندین هزار ساله و فرسوده را به همراه ریشه شان به آنجا منتقل میکنند و آن محل مثل یک گورستان درخت است اما تنها تفاوتی که دارد این است که در گورستان همه مرده اند اما در دره ی خشک درختان پیر و فرسوده میتوانند در کنار یکدیگر الباقی عمر خود را سپری کنند...این موضوع مرا به شدت غمگین کرده خود شما اگر جای من بودید چه میکردید؟ حاضر می شدید بعد از دوهزارسال خدمت و زندگی به این جنگل در آخر با چند شاخه و تنه خشکیده شمارا دور بیاندازند؟..عصر شد؛ عصری مه آلود و غم انگیز؛؛ وقت آن رسید که این جنگل را که تمام خاطرات و زندگی من است را ترک کنم..کاش یک نفر بود که فقط و فقط در حد یک خداحافظی؛ با من دیدار میکرد..از زبان راوی: درخت پیر حال خوبی نداشت. فکر میکرد تمام ساکنین جنگل اورا مانند بقیه ی درختان کهنسال فراموش کرده اند و دیگر جایی در قلبشان ندارد همان لحظه بود که برگ پاییزی و خورشید و دوست صمیمی درخت پیر آفتاب پرست و حتی بقیه ی حیوانات جنگل..خورشید..محیط بان جوان و بقیه ی ساکنان جنگل کنار درخت پیر جمع شدند..برق اشک روی چشمان چروکیده و خسته ی درخت پیر پدیدار شد. حتی خیالی این چنین در ذهنش گذر هم نکرد که امکان دارد تمام دوستداران او برای خداحافظی به دیدن او بیایند نمیداند چرا احساس میکرد قرار است اتفاق خوبی بیوفتد محیط بان جوان: درخت پیر عزیز! من و بقیه ی ساکنان جنگل فکر کردیم با وجود علاقه ای که تو به جنگل و ساکنانش داری بجای اینکه تورا به دره ی خشک منتقل کنیم استفاده ی بهتری از تو داشته باشیم آفتاب پرست: دوست عزیزم ما تصمیم گرفتیم که با تو خانه ای برای محیط بان جوان بسازیم تا تو برای همیشه اینجا ماندگار شوی البته اگر خودت هم راضی هستی....درخت پیر نمیدانست چه بگوید؛ انگار زبانش از شدت خوشحالی بند آمده بود درخت پیر: من حاضرم این پیشنهاد را بپذیرم..من دیگر عمرم را کرده ام و خوشحال میشوم از این به بعد پناهگاهی برای محیط بان جوان باشم .... چندی بعد درخت پیر تبدیل به یک خانه ی چوبی زیبا شد و هر از گاهی جنگلی ها سری به محیط بان جوان میزدند و با درخت پیر احوال پرسی میکردند.

 نتیجه گیری: شاید ما بتوانیم آدمهایی رو از زندگیمون حذف کنیم با تمام خاطراتشون؛ اما ممکنه رد اون آدم ها برای همیشه رو قلبمون بمونه و به آسونی پاک نشه
هر کسی هر راهی رو که انتخاب میکنه چه خوب چه بد نتیجه شو هم میبینه و گاهی با انتخاب راه اشتباه دیگران روهم از همنشینی با خودش پشیمون میکنه..در هر حال برای موندن عزیزترینت نباید اونو به شیوه های مختلفی که حتی نمیفهمیشون از خودت برونی یا خودت و اعتقادات اشتباهت رو بزور بهش تحمیل کنی بلکه باید یا خودتو اصلاح کنی یا اجازه بدی طرف مقابلت خودشو بکشه کنار تا نه تو آسیب ببینی نه طرف مقابلت.🌹🌹🌹
  

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...