رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان در خلاء | تارا اِلار کاربر انجمن نودهشتیا


ta-ra
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

spacer.png

به نام آفریننده تاریکی‌ها 

رمان:   در خلاء

نویسنده:   تارا اِلار

ژانر:   معمایی, تخیلی-فانتزی, جنایی

تایم پارت گذاری:  نامعین

هدف:    تشنه آنم که ذهنتان را به دام فکر کردن بیاندازم 

***
خلاصه:   سرگذشتی با موضوعی بی‌تقارن، رمان دنباله داری را متولد کرده که مقدار گمراهی و کج روی در آن زیاد است.
ملاقات مرموز کایلا با شخصی که زندگی آرام او  را برهم می‌ریزد  تا نشان دهد که  او نقش پر رنگی در جهان  معدومش دارد.

احضار شد در جهانی که ظاهرا به معنای واقعی کلمه  وجود ندارد.
پ.ن: این رمان مرزی بین واقعیت و خیال میباشد تا هضم آن را برای مخاطب سخت و مهیج بسازد.


***
مقدمه:   تحرک بدون زمان هیچ چیز ثابت شده‌ای ندارد.
یا برعکس؛ زمان بدون تحرک باعث گذر آن نمی‌شود.
موجود زنده برای احیاء کلمه دومش نیاز به پیش روی وقت دارد.
پیچیده شد.
فقط کافیست همه چیز را فراموش کرد و خود را در یک بُعد جدا از جهان رها کرد.
بُعدی که ثانیه ها در آن بی‌معنی باشد.
در آنجا ببین اما تصورش نکن.
بنوش ولی مزه نکن.
بجو و قورت نده.
بشنو و در آخر، باور نکن!
زیرا زندگی غیرکامل جایگزین قطاری به مقصد خلاء می‌شود.
ما همه اینجاییم!
در خلاء

 

ویراستار: @-Aryana-

 

نقدم کن

 

سخنی از نویسنده:

سلام به نودهشتیای عزیز!

متاسفانه یا  خوشبختانه 80 درصد خواننده های رمان به سمت ژانر های عاشقانه کشیده می‌شن و باعث می‌شه رمان هایی که از این نوع ژانر اسم نبرده رو نخونن! اما این طرز فکر غلطیه.

اگه از چند نوع ژانر تو لیست معرفیش استفاده نشده به این معنی نیست که همچین صحنه‌هایی نداره.

عاشق شدن یه چیز  پیش‌ پا افتاده توی اکثر رمان هاست، پس موضوع کلی رمان در مورد عاشق شدن نیست ولی  عشق و عاشقی  جایی توی رمان ما هم داره اما نه برای  کارکتر  های اصلی!

ویرایش شده توسط tara-Lr
  • لایک 38
  • تشکر 3
  • هاها 2


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 17
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

PART1

جنسا شانه  او را در دستش فشرد و حریصانه  پرسید:

- کایلا، می‌بینیشون؟
کایلا دندان‌ هایش را به هم فشرد و لرز خفیفی کرد، در کثری از ثانیه حالت چهره‌اش غیر حاکی شده و به کلاس خالی از انسان چشم دوخت.
تصمیم گرفت زبان باز کند؛ پس  به صورت زننده‌ای لب زد:
- عام، اگه منظورت چند تا تیکه چوب به شکل میزُ  صندلی و سقفُ     دیوار ترک خوردست...
شانه برهنه‌اش را به چهارچوب در تکیه داد، چند قلپ از نوشیدنی قوطی‌ای که در دست داشت نوشید و ادامه داد:
- اوهوم می‌بینم، ترکیب جالبیه!
شخصی که در مجاور کایلا ایستاده بود با تمام شدن جمله شماتت آمیز او بادش خوابید، طوری که کم مانده بود به گریه کردن بیافتد؛ با چهره‌ای درهم و صدای رنجیده  پاسخ داد:
- چرا از اینکه دانسته هام رو زیر سوال می‌بری خوشحالی؟
بعد از سوال پر خشمش، چشمان خود   را نازک کرد.
کایلا آخرین قطرات نوشیدنی‌اش را مزه-مزه کرد و خیره به قوطی بنفش رنگ، موزیانه گفت:
- خوشحال نیستم جَنِسا؛ دارم لذت می‌برم!
سپس قوطی را با دست له کرد  و به سمت دختر غضبناکی که خیره نگاهش می‌کرد برد و تعارف وارانه دستش را تکان داد.
جَنِسا با چشمان بسته، آرامش خود را حفظ کرد، نفس عمیقی کشید و با پشت دست  قوطی‌ای که به طرفش گرفته شده بود را پس زد.
قوطی با برخورد چند باره روی کاشی‌ های قدیمی زمین، صدای گوش‌خراشی را در سکوت خوف‌ناک مدرسه ایجاد کرد.
جنسا بازو کایلا را گرفت و به طرف کلاس برگرداند،  آرام و کنجکاوانه سوال کرد:
- به جز چیزایی که گفتی دیگه چی می‌بینی؟
کایلا کم‌حوصله دستانش را مهمان جیبش کرد و   به خود گفت جنسا گذینه خوبیست، اگر بخواهد وقتش را تلف کند حتما به سراغش می‌آید؛ با لحنی آرام و بی‌ اعتنا  تر از چند ثانیه قبل خواهش کرد:
- میشه بدون تحویل دادن معمّا زودتر بنالی؟
جنسا از او فاصله گرفت، در حالی که موهایش را کنار می‌زد جواب داد:
- البته!
سرش را برگرداند و همانند کایلا به کلاس خیره شد، با سرعت پا به کلاس گذاشت و مشتاقانه کنار میز و صندلی‌ها جای گرفت، گلویش را صاف کرده روی فهماندن قضیه‌ای که در ذهنش متولد شده بود تمرکز کرد؛ سپس به جای-جای کلاس اشاره کرد و درحالی که سعی داشت لحن صدایش پر نفوذ باشد گفت:
- تو باید، تمام خاطره هایی که اینجا رخ داده رو ببینی.
کایلا چشمانش را ریز کرد، تکیه‌اش را از چهار‌چوب در گرفت، سردرگم شد؛  واژه های پیچیده‌ای نبودند،  اما کنار هم جمله‌ای را پدید آورده بودند که به مرحله‌ای از درک نمی‌رسید. جنسا را چه به این نیرنگ کاری ها!  او جنسا را دختری تک بعدی شناخته بود که فقط به اتفاقات پیش رو فکر می‌کرد، نه فراتر؛  کنجکاو شده پرسید:
- چه خاطره‌ای؟ از کی؟ 
جنسا خوشحال شد از اینکه توانست ذهن او را درگیر کند، اما حالت چهره پر رسوخش تغییر نکرد؛ خود را بالا کشید و روی میز نشست:
- اِلن رو یادت میاد؟ همونی که گفتی رو مخه.
کایلا با همان نگاه متتبعش تایید کرد:
- یادمه!
جنسا لب زیرینش را به دندان گرفت، شانه چپش را بالا داد،  سرش به همان طرف خم شد و لحنش را همانند کودکانی کرد که به کار بدشان اعتراف می‌کردند:
- تو کتابخونه... با هم رفتیم اتاق ممنوعه!
 

ویراستار: @-Aryana-

نقدم کن

ویرایش شده توسط tara-Lr
  • لایک 37
  • تشکر 2


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART2

کایلا خم به ابرو آورد و لبش را با زبان تر کرد، لحظه‌ای چشمانش را روی هم گذاشت، انگار با شنیدن اعتراف جنسا از قضیه‌ای که کنجکاوش کرده بود بیرون پرت شد، کاملا آشکار از این که چقدر از کارش عصبی شده لب زد:
- دختره ی...
جنسا نگاهش را از او دزدید، شاید منتظر یک کتک حسابی از طرف او بود.
کایلا دست به جیب به طرفش قدم برداشت که جنسا ترسیده روی میز بلند شد و دستانش را سپر کرد:
- نه نه غلط کردم!
کایلا صدایش را بالا برد و با همان اخم درحالی که با سرش اشاره می‌کرد گفت:
- بیا پایین!
جنسا همانطور که دستش را سپر زانو‌هایش کرده بود و قدم های ریزی به عقب بر می‌داشت با خنده گفت:
- اره میام  پایین انگار گربه هه به موشه می‌گه بیا بخورمت، هی! چی فکر کردی پیش خودت؟
کایلا درحالی که دستش را تکیه گاه بدنش می‌کرد تا خود را بالا بکشد آرام لب زد:
- خودم میام بالا!
کایلا تا خواست پا روی میز بگذارد جنسا روی میز دیگری که موازی با آن بود پرید.
صحنه جالب و در عین حال خنده داری بود، به گفته جنسا همانند موش و گربه شده بودند.
گمان کنم موضوعی که چند دقیقه پیش درگیرش بودند از یاد رفته بود!
نباید انتظار داشته باشند  که مقاومت میز چند‌‌ صد‌هزار ساله، بیشتر از فشار پای‌شان باشند؛ چون کایلا موقعی که مطمئن شده بود این‌ دفعه او را به چنگ می‌آورد زیر پایش خالی شده همراه صدای شکستن چوب به زمین برخورد کرد و بلافاصله صدای آخش، خصلت دلسوز جنسا را قلقلک داد.
بنابراین جنسا با نگرانی از روی میز پایین پرید و به طرف کایلائی که کتفش را گرفته بود حجوم برد.
نمی‌دانست کجای کایلا را بگیرد و یا چه بگوید؛ فقط از حالش می‌پرسید و یا تذکر می‌داد که بیشتر مراقب خود باشد.
کایلا درحالی که درد چند دقیقه‌ای را تحمل می‌کرد، لبخند ریز شیطنت آمیزی زد و فرصت را غنیمت شمرده کتفش را ول کرد و گوش او را گرفت:
- چه غلطی کردی؟
جنسا ناله کنان دست او را چسبید و آتشی مزاج  از حیله‌گری کایلا، سرزنش کرد:
- گربه نره مکار ولم کن من    مثل تو دختر یه قانون‌ مدار نیستم که از نقضش جلوگیری کنم!    هی!
کایلا با اندیشیدن به حرفی که جنسا زده بود دست از گوش او برداشت، جمله قانع کننده‌ای بود!
به خاطر آورد چند دقیقه قبل درمورد چه‌ چیزی بحث می‌کردند، بلند شد و لباسش را تکاند.
جنسا نیز کار او را تکرار کرد،    با اخم جدیت به خرج داد ،  رویش را برگرداند و از او دور شد.
کایلا این اجازه را به او نداد و با گرفتن شانه‌اش فهماند که دوست دارد بحث‌شان ادامه پیدا کند و از حرف جنسا سر در بیاورد:
- نگفتی؟
جنسا درحالی که دوباره رویش را برمی‌گرداند عصبی غرید:
- چیو نگفتم؟
کایلا باز شانه او را گرفت که صدای جنسا بلند شد:
- کَندی!
- کتابخونه چی شد؟
جنسا ایستاد، گویا به خاطر آورد که کایلا را برای چه چیزی به این مکان قدیمی آورده است.
کاملا به طرف کایلا برگشت، اما چهره خلسه آمیزی در کار نبود؛ بد خلقی را کنار گذاشته لبخند باطن‌ داری زد که خود هزاران سوال در ذهن کایلا نشاند.
جنسا مردمکش را برای یاد‌آوری بهتر در اطرافش لغذاند:
- از کجا شروع کنم؟

 

ویراستار: @-Aryana-

نقدم کن

ویرایش شده توسط tara-Lr
  • لایک 33
  • تشکر 2


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART3

کایلا درگیر از چهره منظور دار جنسا، نگرنده دست در جیب کرد.

- بزار خلاصه بار برات توضیح بدم چون دیر وقته و من الان باید خونه باشم.
کایلا به دیوار کنار در تکیه داد و منتظر ماند.
جنسا در فضای کوچک کلاس شروع کرد به قدم زدم و ادامه داد:
- کلی اینور و اونور کردیم همه چی عادی بود ولی یه کتاب خاک‌ خورده بالای قفسه ها بود، کنجکاو شدیم برداشتیمش، نمیدونی که چه‌قدر کثیف و خاک خورده  بود واسه همین اسم جلدشو نخوندیم؛ از داستان توش بگم که وقتی خوندیمش مو به تنمون سیخ شد، درمورد یه دختر بود! البته از زبون اون  انگار خودش نوشته بود. یه دختر مرموزی به اسم بِلامی!  اسم این مدرسه رو نوشته بود، همین‌جا درس می‌خوند و به هم‌ مدرسه‌ای هاش وانمود می‌کرد که به آینده سفر می‌کنه، و موبه مو ذکر  کرده    بود که کجا رفته و چی شده کلا  انگار یه مکان خاصی میره. با اینکه واضح بود بچه ها باورشون نشده ازش می‌پرسیدن در مورد تکنولوژی‌ای که بعدها پیشرفته می‌شه برامون بگو ولی اون چیزی واسه گفتن نداشت و می‌گفت اونجا شبیه آیندهایی که میگن نیست و به بچه ها چیزی در این مورد نگفته. در موردشم تو کتاب توضیح نداده بود. بچه ها    می‌گفتن    تَوهمیه تا وقتی که به  بلامی برخورد و گفت نصف شب تو کلاس همو ببینیم، شمارم می‌برم به جایی که میرم تا حرفمو باور کنید. این صفحه‌ رو نصفه گذاشته بود و صفحه بعد نوشته بود ببخشید!
کل صفحه ها رو زیر و رو کردیم آخر صفحه چیزی نوشته بودن از زبون بلامی نبود ولی خطاب به بلامی گفته بودن عاقبت کسایی که مسئول به هم زدن باورای مردمن باید بمیرن. کشتمت! محل جرم همونجاست، دخترارو کشیدی اونجا! که باورت کنن، تو باید بمیری!

تمام این مدت کایلا همانند کسانی شده بود که انگار داستان کودکان را برایش تعریف می‌کنند، داستانی که صد ها بار شنیده شده!
باور کند؟ خیلی واضح است که باور نمی‌کند اما جنسا طوری تعریف کرده بود که گویا آن حادثه ها برای خودش رخ داده!
کایلا لبخندی زد، نفس عمیقی کشید و خسته شده لب زد:
- نتیجه گرفتم که قصه گو خوبی هستی و مادر خوبی می‌شی. چون خوابم برد!
جنسا ماتم زده چشمانش را بند چشمان خواب آلود او کرده بود.
کایلا خندید و در حالی که به کلاس نگاه می‌کرد وانمود کرد که تحت تاثیر قرار گرفته و آرام لب زد:
- دارم خاطره هارو می‌بینم!
نگاهش را به  چهره قرمز و دست مشت شده جنسا دوخت و سپس راهش را گرفته از کلاس خارج شد.
به نظر خودش اصلا بدجنس نبود و با خود می‌گفت   فقط یک شوخی مسخره‌ای بود که کایلا! خیلی جدی آن را مطرح کردم. چون شوخی تا زمانی شوخیست که نگویی شوخی بود!
و جنسا و امثالش متوجه آن نمی‌شدند.

***

کنار خیابان، سایه به سایه هم راه می‌رفتند.
جنسا عصبی بود اما کایلا دست به جیب جلو تر از او،   از هوای خنک شبانه لذت می‌برد.
چندین ثانیه گذشت و کایلا حس کرد جنسا    پشت سرش راه نمی‌رود.
ایستاد و سرش را چرخاند، جنسا با فاصله پنج-شش متر دور تر از او به پشت ایستاده و به طرفی خیره شده بود.
کایلا کامل برگشت و با صدای بلندی که او بشنود گفت:
- چیه؟... خاطره ها دنبالت کردن؟
جنسا به طرف کایلا برگشت ولی دوباره به پشت سرش خیره شد.
کایلا نفسش را کلافه بیرون داد و به او نزدیک شد، کنارش ایستاد و به شانه اش زد:
- هی.
جنسا نگاهش را به چشمان کایلا داد و خرف شده گفت:
- ام... چند وقته احساس می‌کنم یکی دنبالمون می‌کنه.
کایلا دوباره گفت:
- خاط...
قبل از اینکه حرفش را کامل کند جنسا دستش را روی دهان او گذاشت تا ادامه ندهد و سپس با اشاره به رودخانه کنار خیابان، تهدید آمیز گفت:
- این رودخونه رو می‌بینی؟ اگه یه بار دیگه مسخرم کنی می‌ندازمت توش.
کایلا دست او را پس زد و شانه ای بالا انداخت:
-بدم نمیاد آب تنی کنم...
 

 

ویراستار: @-Aryana-

نقدم کن

ویرایش شده توسط tara-Lr
  • لایک 30
  • تشکر 2


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART4
دست برد و موهای جنسا را آرام کنار زد، او متعجب خیره کایلا شده بود.
پس از اینکه موهایش را کامل پشت گوشش داد، به طور ناگهانی گوشش را گرفت و کشان-کشان به راهش ادامه داده گفت:
- را بیفت.
جنسا زاری کنان دست کایلا را سفت گرفته بود و سعی در جدا کردن از گوشش را داشت.
موفق شد، اما با درد دنبال کایلا راه می‌رفت.
در پیچ کوچه‌ای ایستاد و طعنه زد:
- خدانگه دار  فرشته عذاب.
و سپس راهش را گرفت و رفت.
کایلا خیره به او آرام لب زد:
- چه فرشته عذاب صبوری!
جنسا زنگ خانه‌شان را بدون مکث فشار داد تا اینکه با داد پدرش دست از این کار برداشت.
در باز شد و او با چشم غره‌ای که مخاطبش کایلا بود وارد خانه شد و در را محکم بست.
کایلا شانه‌ای بالا انداخت و به راهش ادامه داد اما قدم دوم را برنداشته بود که صدایی شنید.
صدای پا بود اما با چرخیدنش قطع شد.
نمی‌داند همانند جنسا توهمی شده یا جنسای بیچاره راست می‌گفت!
دست به جیب عقب گرد کرد و کنارو گوشه های خانه های شیروانی که موازی با رودخانه بود را کنکاش کرد.
به طرف رودخانه چرخید، پشت درخت ها قابل دید نبود.
خواست نزدیک درخت ها شود که صدای دخترانه دورگه‌ای را پشت سرش شنید:
- دنبال من می‌گردی؟
به دنبالش چیزی به طرف کایلا پرتاب شد که به شانه‌اش برخورد کرده روی سنگفرش خیابان سقوط کرد.
کایلا برگشت و به شخصی که با فاصله زیادی از او ایستاده بود خیره شد.
چهره‌اش قابل تشخیص نبود، تیپ ساده‌ای داشت که شامل جین مشکی و تیشرت سفید بود.
به چیزی که طرفش پرت شده بود نگاه کرد.
همان قوطی نوشیدنی بنفشی بود که در مدرسه جا گذاشته بودند.
پس نتیجه می‌گیرد از وقتی که دزدکی وارد مدرسه شده بودند تحت تعقیب است.
خم شد، آن را برداشت و سر بلند کرد:
- تو کی هستی؟
دختر خمیازه‌ای کشید و گفت:
- تو فک کن فرشته عذاب واقعی!
کایلا چشمانش را ریز کرد و با کنجکاوی درونی سوال کرد:
- چطوره بیای از نزدیک اختلاط کنیم؟
دختر بعد از کمی مکث با دستان مشت شده به طرف کایلا قدم برداشت.
کایلا متوجه شد پای چپش موقع راه رفتن لنگ می‌زند، وقتی نزدیکتر شد چهره‌اش مورد دید کایلا قرار گرفت، چهره مظلومی داشت، کابلا فرض کرد که  به طور مثال صدایش با طرز حرف زدنش مطابقت دارد اما ابدا نمی‌توانست قبول کند که چهره مظلوم و کودکانه‌، زیر چشمان قرمز و لب های ترک خورده به حرفی که در اولین برخورد به او زد، هم خوانی داشته باشد.
دختر با فاصله یک متری او ایستاد.
کایلا سوالی که در ذهن داشت را به زبان آورد:
- چرا تعقیبم می‌کنی؟

او بدون مکث سوالش را با سوال، پاسخ داد:
- تو اون مدرسه چیکار می‌کردین؟
کایلا به تبعیت از او   بدون وقفه گفت:
- تو فک کن به قصد زنده کردن خاطرات.
خودش هم از حرفی که زده بود خنده‌اش گرفت.
اما کنجکاو شده بود که او چه کسی است.
- ورود به اون مدرسه ممنوعه!
کایلا پرسید:
- میخوای معذرت خواهی کنم که قانون تو رو زیر پا گذاشتم؟
دختر بی‌حوصله شانه‌ای بالا انداخت:
- قانون من نیست.
کایلا حق به جانبه پرسید:
- پس تو چرا اونجا بودی؟
دختر دو قدم دیگر نزدیک کایلا شد و گفت:
- اونجا نبودم، تو منو بردی... اونجا.

 

ویراستار: @-Aryana-

نقدم کن

ویرایش شده توسط tara-Lr
  • لایک 28
  • تشکر 1


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART5

کایلا قوطی نوشیدنی را در دستش فشرد:
- پس...
دختر حرف او را قطع کرد:
- اره از اون موقعی که دوتایی توی رستوران شام می‌خوردین تعقیبتون می‌کردم.
کایلا قوطی را به طرفش پرت کرد که دختر با هر دو دستش آن را شکار کرد.
این‌دفعه کایلا خمیازه‌ای کشید و بی‌حوصله دستش را لابه‌ لای موهایش حرکت داد و با یاد غذایی که باعث دل پیچه‌اش شده بود   گفت :
- تو هم اونجا بودی؟ غذاش افتضاح بود، معدم درد می‌کنه، هوم؛ بیا یه شب منو مهمون شام درست درمونی کن.
دختر با پوزخند خیره به کایلایی که با چشم های خواب آلود به او نگاه می‌کرد گفت:
- فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت منو تو با هم راه بیاییم.
کایلا درمانده    لب زد:
- منظورت از هیچ‌وقت چیه؟
دختر نگاهی به سر تا پای کایلا انداخت و با انزار گفت:
- قراره روزای زیادی رو با هم سپری کنیم...

کایلا حیران شده بود، آن دختر طوری با او حرف می‌زد که انگار آشنای غریبه ایست که کایلا به او بدی کرده و او انتقام گر است.
دختر ادامه داد:
- از اونجایی که شخصیت تو کاملا مطابق با شخصیت منه می‌تونم خودمون رو به قطب های موافق تشبیه کنم که همدیگر رو دفع می‌کنن... کایلا!
کایلا کسالت به خرج داد، دوست داشت بیشتر او را بشناسد، به نوعی آن دختر او را جذب کرده بود :
- تو من رو می‌شناسی...
دختر با چشمان شرارت انگیز و لبخندی که شبیه پوزخند بود گفت:
- بیشتر از اون چیزی که فکر می‌کردم جذاب تری!
کایلا ثانیه‌ای ابروهایش را در هم کرد، جمله‌ نصفه مانده قبلی‌اش را کامل کرد:
- و اولین باره من رو می‌بینی.
دختر لبخند زد و با درنگ گفت:
- نمی‌خوای اسم دشمنت رو بدونی؟
کایلا با کلافگی آشکاری پرسید:
- دشمن؟
دختر سوال او را با سر تایید کرد.
کایلا هاج و واج از اینکه پیش بینی‌اش درست از آب درآمده   پرسید:
- به چی من حسودی می‌کنی؟
دختر بدون وقفه در جواب گفت:
-به وجود تو، حسودی می‌کنم!
کایلا یک تای ابرویش بالا رفت، قضیه کش آمده بود، او الآن باید روی تخت نرمش می‌خوابید اما بجای آن، با دختری که هیچ شناختی از او  نداشت سر و کله می‌زد.
- تو نباید تو این دنیا باشی‌.
کایلا دیگر بیش از حد متحمل شده بود پس سعی کرد به مکالمه ناتمامی که مغذش را متلاشی کرده بود خاتمه دهد زیرا خیلی غیر عادی سر درد گرفته بود :
- خب ببین... من حالم خوب نیست خوابم میاد، بهتر نیست همین‌جا بحثو تموم کنم تا بیشتر از این سیستمات مغزم رو به هم نریختی برم خونم و بخوابم؟
دختر فاصله را پر کرد و با آرامش موهای کوتاه کایلا را از چشمان خمارش کنار زد، انگشتانش چانه کایلا را لمس کرد و همزمان با پاهای لنگان دور او چرخید.

کایلا تپش قلب گرفت و دوست داشت بیخیال کنجکاوی‌اش شود و فرار کند.
انگشت آن  دختر   از زاویه فک او تا پشت گردنش حرکت کرد، دست روی شانه برهنه کایلا  گذاشت و با تامل چند قدمی هولش داد.
کایلا متعجب تعادلش را حفظ کرد، نمی‌دانست قصد آن دختر چیست و از او چه میخواهد،  خسته بود و هضم اتفاق‌ ها و حرف هایی که می‌دید و می‌شنوید برایش سخت بود، حتی نمی‌دانست چرا یک‌دفعه احساس خستگی بیش‌از حد به سراغش آمده.

- همیشه انقدر آروم و سهل انگاری؟
کایلا گذاشت پلکش چند ثانیه‌ای روی هم بماند و سپس با صدایی که خودش هم به سختی می‌شنوید لب زد:
- قول میدم اگه بزاری برم دفع بعد اون روی عصبیم رو نشونت میدم، و به حسابت می‌رسم.
دختر با همان لبخند فتنه‌انگیزش به گفت و گویی که دوست داشت ادامه پیدا کند پایان داد:
- منتظر اون روز هستم!
کایلا نفس عمیقی کشید و گردنش را رها کرده سرش را خم کرد که موهایش صورت او  را پوشاندند.
با تعلل سر بلند کرد و قوطی نوشیدنی‌اش را از دست او گرفته تنه‌ای زد و به راه افتاد.
دختر برگشت و به راه رفتنش خیره شد،.

 پوزخندش خشکید و چشمان شیطنت آمیزش پشت پرده خالی از احساس پنهان شد.
 

ویراستار: @-Aryana-

نقدم کن

ویرایش شده توسط tara-Lr
  • لایک 25
  • تشکر 1


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART6
کایلا حدس می‌زد فردا روز پر باری را در پیش دارد.
اما حدسش درست بود؟
دو روز گذشته بود و خبری از آن شخص مرموز نبود.
در مدرسه‌اش، موقع درس خاندن، غذا خوردن، خوابیدن و در تمام لحظات شبانه روز، ذهنش درگیر آن شب بود.
در لحظه پنجاه درصد فکر می‌کرد که تمام اتفاقات آن شب یک خواب بوده اما قوطی نوشیدنی بنفش رنگش این افکار های پوچ را انکار می‌کرد.
شمارش سوال هایی که در ذهنش نمو یافته بود از دستش در رفته بود.
- آشغال دکوری؟
صدای مادرش او را از افکارات پوچ جدا کرد.
سر چرخاند و گیج به مادرش که دست به کمر خیره‌اش شده بود نگاه کرد:
- چی؟
مادرش به دراور کنار تخت اشاره کرد.
کایلا چشمش را به قوطی نوشیدنی روی دراور دوخت.
درحالی که از روی تخت بلند می‌شد قوطی را برداشت و داخل سطل آشغالی کنار در خروجی پرت کرد، دوباره روی تخت نشست و پرسید:
- چی شده؟
مادرش با چشمان ریز شده خیره‌اش شد، سپس با اشاره به پذیرایی خانه گفت:
- مهمون داریم!
کایلا پرسید:
-کیه؟
مادرش در جواب لبخندی زد و گفت:
- خودت باید ببینی!
کایلا کنجکاوانه بلند شد و همراه مادرش به قسمت پذیرایی خانه رسیدند.
دختری را دید که پشت به او روی کاناپه نشسته است.
کایلا به مادرش چشم دوخت و با چشمانش پرسید که او کیست.
مادرش اشاره کرد   جلوتر برود.
اما دختری که روی مبل بود پیش‌قدم شد و چهره‌اش را نشان کایلا داد.
کایلا متحیر اخم در هم کرد، او همان دختریست که شب قبل دیده بود.
اینجا چه می‌کند!    مادرش او را از کجا می‌شناسد! گفت مهمان داریم  حتی اسمش را هم نگفت. حس کرد در آن لحظه باد بترسد و احساس خطر کند، انگار قرار است پیش‌بینی های کایلا واقعا اتفاق بیافتد.
دختر بلند شد، از پشت مبل خارج شده دستش را از پشتش بیرون آورد و تازه مادر کایلا و خودش اسلحه‌ای که بر دست او بود را دیدند، آن اسلحه خطرناک اصلا با چهره‌اش برابری نمی‌کرد اما ترکیب وحشتناکی بود.
مادرش  بلافاصله با دیدن اسلحه هینی کشید و چند قدم به عقب برداشت، کایلا هاج و واج به اسلحه خیره شده بود، ترس! باید بترسد ولی    ضعف نشان دادن او را ضعیف می‌کند و در آن لحظه اصلا ذهنش او را یاری نمی‌کرد که عکس‌العملی نشان دهد.    صدای دختر وادارش کرد چشم از اسلحه بگیرد:
- سلام کایلا!
پشت بندش اسلحه را بلند کرد،  فرصت نداد واکنشی نشان دهند و تیری در وسط پیشانی مادرش رها کرد!
کایلا با دست و پای لرزیده   فریادی کشید که مسبب شد چشم باز کند و خود را در اتاقش بیابد.
روی تخت بود! خواب بود؟
دعا می‌کرد که خواب بوده باشد! تمامی اشیاء آن اتاق حتی خود او   به خودش نهیب می‌زد که تن و بدنت از وهم و تاریکی بترسد. ذهنت کار  نکند و حتی زبانی برای خارج شدن صدا از دهانت تو را یاری نکند.
با سرعت بلند شد و لحاف را از رویش کنار کشیده از در اتاق خارج شد.
نفس-نفس می‌زد، راهش را به طرف اتاق پدر و مادرش کج کرد و در را باز کرد.
مادرش تنها روی تخت با سری که روی تشک قرار داشت خواب بود!
با دیدنش اندکی آرام شد اما وحشت زده بود، هنوز ترس به او القا می‌شد و دستور می‌داد که آسوده خاطر نباشد، هیچوقت آسوده خاطر نباشد .
چشمانش را لحظه‌ای بست و به چهار‌چوب در تکیه داد.
نگاه به خانه‌ای که در تاریکی فرو رفته بود انداخت، رعب آور بود.
در را با احتیاط بست.
به طرف در خروجی حرکت کرد و کلید را از جا کلیدی برداشت.
چند بار آن را داخل قفل  چرخاند تا مطمعن شود دیگر باز نمی‌شود.می‌ترسید آن اتفاق بی‌افتد.
بالاخره چند روز گذشته بود!؟
از آن شب، چند روز گذشته بود!
همان دیشب بود،! آن دختر، چه‌کسی بود که نسبت به او احساس خوبی نداشت؟
شاید او هم یک خواب باشد! کارش به جایی رسیده که خواب و بیداری را از هم تشخیص نمی‌دهد!
دستی به صورتش کشید، کلید را روی زمین رها کرد، ساعت سه نصف شب بود و او دیگر اصلا نمی‌توانست بخوابد.

ویراستار: @-Aryana-

نقدم کن

ویرایش شده توسط tara-Lr
  • لایک 25
  • تشکر 1


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART7
در محوطه مدرسه کیفش را بغل گرفته و به طرف ساختمان حرکت می‌کرد.
تنه‌ای به او خورد که برگشت و جنسا را دید، جنسا با خنده سلامی داد اما لحظه‌ای نکشید که اخم‌هایش در هم رفت، تازه به خاطر آورده بود که دیشب چه شده!
کایلا کسالت بار آب دهانش را قورت داد و برای امیدوار کردن جنسا و همانطور راحت شدن از دستش درحالی  که به روبه رویش خیره شده   لب زد:
- حرفاتو باور می‌کنم.
جنسا ایستاد و حیران به او خیره شد.
کایلا بی توجه به راهش ادامه داده گفت:
- ولی باید بهم ثابت کنی!
جنسا لحظه‌ای متعجب چشمش را از او گرفت، به سمت چپ خیره شد و با خود گفت که او جدی است؟
نکند فقط می‌خواهد مرا خوشحال کند؟
فرصت را غنیمت شمرد و تا نظر کایلا عوض نشده به طرفش دوید، با او هم قدم شد و خندید که کایلا سرش را تاسف بار تکان داد.
کایلا در کلاس اصلا حواسش به درس نبود.
سرش پایین بود و موهایش چشمان او را پوشانده بودند.
خودکار مشکی رنگی در دست داشت و گوشه کتابش چیزی را نقاشی می‌کرد.
همان قوطی نوشیدنی‌ای که به باور هایش صدمه می‌زد.
تپش قلب گرفت و دست دیگرش که دور کتاب گذاشته بود را مشت کرد.
حال نقاشی‌اش را خط-خطی می‌کرد و دندان هایش را به هم می‌فشرد.
پایش را روی پنجه تکان می‌داد و دلش می‌خواست فریاد بکشد.
ذهنش خالی بود، عرق کرده بود و از پیشانی‌اش قطره های آب سر می‌خورد و روی کتاب می‌افتاد.
چشم لرزانش را به قطره‌ها دوخت اما رنگ قرمز در انعکاس چشمانش او را وحشت زده کرد.
دست به صورتش کشید که دیدن خون های کف دستش ضربات قلب او را تندتر کرد.
خودکار را رها کرد و آن را هم به صورتش کشید و دوباره همان رنگ!
- کایلا...
اسمش را می‌شنید، گویا آن دختر مرموز صدایش می‌کرد.
صدای اطراف فقط نفس های تندش بود و صدای آن دختر!
زبانش‌ اجازه نمی‌داد   تا حرفی بزند و یا ناله ای کند.
سرش‌ تیر می‌کشید.
این‌بار خیلی بلندتر اسمش را نزدیک گوشش شنید و از آن فضا به کلاس پرت شد.
دوباره صدای معلم و دانش‌آموزان می‌آمد.
نگاهش را از جنسا که او را صدا می‌کرد گرفت:
- کایلا بینیت!
کایلا دست از خط خطی کردن کتاب برداشت، انگشتش را زیر بینی‌اش کشید و چشمش را به آن دوخت.
دماغش خون‌ریزی داشت.
صدای جنسا را شنید که از معلم اجازه‌ می‌گرفت تا همراه کایلا به سرویس بهداشتی بروند.
معلم نگاه خیره‌اش را به کایلا دوخت و با کمی تعلل با سر تایید کرد.
جنسا دست کایلا را کشید و همراه او زیر نگاه دانش‌آموزان از کلاس خارج شد.
- سرتو بالا بگیر!
کایلا نگاه نگران جنسا را از نظر گذراند و سرش را بالا گرفت، دستش را زیر بینی‌اش قرار داده همراه جنسا سالن بزرگ را گذراندند و به سرویس بهداشتی رسیدند.
کایلا شیر روشویی را باز کرد و درحالی که دست خونی‌اش را می‌شست با بینی‌ خونی‌ای که از روی لبش سرازیر می‌شد لب زد:
- تو برو.
جنسا بدون وقفه نزدیکش شد:
- نه پیشت می‌مونم.
کایلا عصبی شده فریاد زد:
- گفتم برو بیرون!
جنسا متعجب خیره‌اش شد که کایلا دستی زیر بینی‌اش کشید و آرام گفت:
- تنهام بزار!
او با مکث سرش را پایین انداخت و از آنجا خارج شد.
کایلا نگاهش را در آیینه به خود دوخت.
چه کابوس و توهمات وحشت‌ناکی گریبان‌ گیرش شده بود!

 

ویراستار: @-Aryana-

 

نقدم کن

ویرایش شده توسط tara-Lr
  • لایک 29
  • تشکر 1


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART8
قلبش هنوز بی‌قرار بود، بی‌قرار مادری که در خانه تنها مانده و او گوشی تلفنی همراهش نبود تا از او خبری بگیرد.
با کابوسی که دیده بود و با خطری که از جانب آن دختر در معرض تهدید قرار گرفته بود باید نگران مادری که در این میان از همه چیز غافل است باشد.
این همه چیز هنوز تبدیل به همه چیز نشده است.
و کایلا این افکارت متشنج را باور می‌کند.
نگاه لرزانش را از آیینه گرفت، خم شد تا خون‌هایی که طعم گس آن را در دهانش حس می‌کرد را بشوید.
چند باری تف کرد و در این حال به قصه‌ای که جنسا تعریف کرده بود فکر کرد.
کدام نویسنده احمقی کتابی را نصفه ول می‌کند.
مگر این‌که مرده باشد؛ نوشته‌هایی که به گفته جنسا بر اساس واقعیت گفته شده بود.
شاید قصه نیست! یا شاید هست!
 برای تکمیل این عقیده ها باید تاریخ آن کتاب را برسی کرده و بر اساس آن مورخ قتل های رخ داده در مدرسه ذکر شده در کتاب را از پدرش سوال کند.
سوال کند؟
نمی‌داند اگر همچین چیزی که مربوط به چند سال پیش بوده را از پدرش بخواهد که در اختیار او بگذارد سین جیم می‌شود یا نه.
قطعا می‌شود.
این‌که چرا می‌خواهد قضیه‌ای که به او مربوط نیست را بداند.
پس باید دنبال راه های دیگری هم باشد.
چند باری سرفه کرد، حواسش نبود که خون های تازه راه افتاده از بینی‌اش را قورت داده است.
در حدی سرفه‌ می‌کرد که نزدیک بود بالا بی‌آورد؛ خون دماغ شدن بی‌سابقه بین این همه اتفاقات بدترین وضعیتی بود که مجبور به تحمل آن می‌شد.
در ذهن گذراند، سوال‌هایی که قصد داشت از آن دختر بپرسد.
اسمش را نگفت!
از کجا او را می‌شناخت؟ این را هم نگفت.
تازه! با کایلا دشمنی هم دارد.
نفس- نفس می‌زد.
خم شده آب را در دستش پر کرد و روی صورتش پاشاند.
سرش را بالا گرفت و به خونی که میان آب از بینی‌اش جریان پیدا می‌کرد خیره شد.
موهایش کمی خیس شده و به صورتش چسبیده بودند.
دوباره کف دستانش را کنار هم قرار داد و آن را پر از آبی کرد که مدت‌ها است از شیر آب سرازیر می‌شود.
در آیینه می‌دید که خون همان‌طور راه گرفته، از لب های نیمه بازش می‌گذشت و از چانه‌اش می‌چکید.
عصبی شد، خون را دوباره تف کرد و این بار حرصی شده دست پر آبش را روی تصویر خودش در آیینه پاشید.
تشنه آن بود که مشتش را پی در پی به آن بکوبد تا انعکاس تصویرش را تکه- تکه کند و اهمیتی به دست خونی‌اش ندهد.
چه‌قدر این‌ اواخر خون در زندگی‌اش نقش پر رنگی داشت.
آن توهم ترسناک سر کلاس هنوز در سرش تداعی می‌شد، چرا یک دفعه در تشویش غرق شد؟
شاید اگر آن دختر را ملاقات نمی‌کرد باعث نمی‌شد کابوس ببیند و مدام نگران مادرش باشد.
اما این توهمات بی‌جا ارتباطی با آن دختر دارد؟
ای کاش دوباره ملاقاتش کند و معما بدون پاسخ را حل کند.

تا بند آمدن خون بینی‌اش آنجا ماند.
سعی کرد خود را کنترل کند و فکر شکستن آیینه رو‌به رویش را از سرش بیرون کند.
چه ها که در ذهنش نمی‌گذشت!
موقعی که توانست در بیرون کردن آن‌ها موفق باشد آن‌وقت فکر صدمه زدن به خود را از ذهنش بیرون می‌کشد.
تنها کاری که می‌توانست انجام دهد این بود که دستانش را مشت کند و با دندان هایی که هر آن ممکن بود درهم بشکنند به طرف کلاس حرکت کند و تا پایان درس، زیر سنگینی نگاه جنسا آتش بگیرد.

 

ویراستار: @-Aryana-

نقدم کن

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط tara-Lr
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 26
  • تشکر 1
  • هاها 1


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


PART9
ساعت از دو ظهر هم گذشته بود، از زمان اتمام مدرسه!
کایلا به خاطر مادرش لحظه شماری می‌کرد تا زنگ پایان کلاس بخورد و جنسا درحالی که زیر میز با گوشی تلفنش سروکار داشت منتظر بود زمان برای پا پیچ شدن به کایلا گیر بیاورد تا دردش را بفهمد.
او نمی‌دانست چه‌ اتفاقی برای کایلا افتاده که آن‌قدر به‌ هم ریخته است اما این را می‌دانست که باید کنارش باشد.
کایلا ناخن انگشت اشاره‌اش را هماهنگ با تیک تاک ساعت مچی‌اش روی میز چوبی زیر دستش می‌کوبید.
گویا دانش‌آموزان دیگر هم برای به صدا در آمدن زنگ بال- بال می‌زدند.
چون کتاب و لوازم‌شان را جمع کرده کیف در دست با اخم به معلمی که توضیحاتش بی‌انتها بود خیره شده بودند.
بالاخره زنگ به صدا در آمد و بچه‌ها توجهی به معلم که یادآوری می‌کرد تکلیف‌شان را انجام دهند نکردند و تند به طرف در هجوم بردند.
کایلا کوله پشتی‌اش را روی شانه‌اش انداخت، از میان آن ها خود را بیرون کشاند و سریع سالن بزرگ را دوید و از محوطه مدرسه خارج شد.
نمی‌دانست که جنسا دنبالش راه افتاده و بدون حرف منتظر رسیدن به مقصد اوست.
جنسا کایلا را می‌شناخت، پیش خود می‌گفت که اگر خود را نشان او بدهد و اصرار کند که می‌خواهد همراهش شود، صد‌ در صد باید فریاد دیگری همانند فریادی که در سرویس بهداشتی تجربه کرد را به دوش بکشد و یا اگر خیلی پا فشاری کرد یک چک ناقابل بخورد.
تمام آن جسارت هایی که در کلاس، بعد داد کایلا در خود ریخته و برنامه می‌چید او را مایوس کند بر باد رفته بود.
فقط با ترس، آرام قدم های بعدی را در سنگ‌فرش پیاده رو برمی‌داشت و هر لحظه منتظر کایلا بود که متوجه حضورش شود تا مابقی اتفاقات را پیش‌بینی کند.
کایلا با قدم های بلند در پیاده‌ رو راه می‌رفت.
سردرد داشت و چند توجیح قانع کننده‌ای در ذهنش می‌گذشت که بتواند آن را با توهمات عجیب اخیر، در یک راستا حادثه های بد قرار ندهد.
او کم خون بود و تقریبا می‌شد گفت یک لیوان از دماغش خون رفته، کم‌خوابی، غذا نخوردن و گرما هم از سوی دیگر می‌توانست تفکرات منفی را در ذهنش به حداقل برساند.
راهش را کمی کج کرده و زیر سایه درخت هایی که پیاده رو را از خیابان جدا می‌کرد، با قدم های بلندتر به ادامه مسیرش پرداخت.
ناخودآگاهش او را وادار می‌کرد به آن دختر فکر کند اما او سعی داشت حواسش را به افرادی که گه‌ گاهی از کنارش رد می‌شدند پرت کند.
صدای زنگ موبایلی به گوشش خورد.
آشنا بود.
همیشه بابت این صدای رنج آور از جانب جنسا شاکی بود.
ایستاد؛ به طرف صدا چرخید و جنسا را دید که بیمناک سعی دارد گوشی تلفنش را از کیفش پیدا کرده و صدای گوش‌خراش آن را خفه کند.
برای دختر های تازه به دوران رسیده‌ عادی است که در مدرسه گوشی تلفن همراه‌شان باشد اما این موضوع در مورد کایلا صدق نمی‌کند‌.
این لجبازی های جنسا باعث می‌شد که کایلا او را دوست داشته باشد گرچه گاهی از دست کارهایش عصبی می‌شد.
جنسا بالاخره توانست صدای زنگ تلفنش را قطع کند اما وقتی سر بلند کرد و کایلا را با لب‌های کش آمده سه- چهار متر دور تر از خود دید، متعجب چند قدم به عقب برداشت.
کایلا سرش را تاسف بار تکان داد، با چشم به گوشی جنسا اشاره کرد و بی اعتنا لب زد:
- جواب بده! هرکی هست حتما کار مهمی داره!
جنسا دست و پایش را گم کرد و با مِن و من گفت:
- آهان.   آره باید جوابش رو بدم!
درحالی که نگاهش را می‌دزدید تماس را وصل کرد و به کایلا پشت کرده با صدای آرامی که او نشنود طعنه زد:
- الان وقت زنگ زدن بود؟
کایلا باز بی تفاوت برگشت و به راهش ادامه داد.
 

ویراستار: @Aryana

نقدم کن

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط tara-Lr
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 25
  • تشکر 1
  • هاها 1


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART10
جنسا وقتی حرف های مخاطب پشت تلفن را شنید، ظاهراً اندکی مسرور شد؛ زیرا دیگر چهره و لحن صدایش ملامت آلود نبود:
- اوکی منتظر بمون ماهم ‌می‌آییم.
پس از پاسخ تیزش، تلفن را قطع کرد و آن را در دست گرفته کوله پشتی‌ای که از شانه‌اش سر خرده بود را بالا داد.
چرخید و کایلا را بسی دور تر از خود یافت.
شتاب‌زده پیاده رو را دوید و اسمش را فریاد زد.
کایلا با شنیدن نامش عکس‌العملی نشان نداد و به دلیل تشنگی‌اش به فروشگاه کوچکی پیچید و از در کشویی رد شد.
نگاهش را به فروشنده خانم میان‌سالی که پشت میز بزرگش نشسته بود دوخت و سری تکان داده چشمش را به یخچال ویترینی کنار در ورودی داد.
به طرفش قدم برداشته در شیشه‌ای اش را باز کرد، مستقیم دست برد و قوطی رانی بنفش رنگ را از بین رنگ های مختلفی که منظم کنار هم چیده شده بودند برداشت.
دوباره یاد آن شب افتاد.
آن دختر!
در دلش به خود نهیب می‌زد که ای کاش آن شب بیشتر با او می‌ماند تا از حرف هایش سر در بیاورد.
اصلا نفهمید که چرا آن قوطی را با خود به خانه برد.
شاید یک یادگاری از آن شب.
با صدای باز شدن در ورودی و وارد شدن کسی، دست از فکر کردن برداشت.
جنسا را دید که به طرفش می‌آید.
کم حوصله به طرف میز خانم فروشنده حرکت کرد و خطاب به جنسا اصرار کرد:
- میشه چند دقیقه دست از سرم برداری؟
جنسا بیخیال به قوطی رانی‌ای که در دست کایلا بود نگاه کرد و لب زد:
- حقیقتش نه!
کایلا با بدخویی نهفته در چشمانش، درحالی که پول های ته مانده جیب جینش را می‌گشت ابرو پراند:
- عالیه!
پول را روی میز گذاشت و بی توجه به نگاه متعجب فروشنده کوله‌اش را جابه جا کرد و تند پا به فرار گذاشت.
در حقیقت از دست جنسا در می‌رفت؛ او فقط می‌خواست با خود خلوت کند اما پیداست که جنسا این اجازه را به او نمی‌دهد.
جنسا دستش را به نشانه خداحافظی برای فروشنده تکان داد و خواست از آن‌جا خارج شود که فروشنده او را متوقف کرد:
- مابقی پول رو نمی‌برین؟
جنسا ایستاد، برگشت و با لب های کش آمده به پول خیره شد:
- چند تا دیگه از اون رانی ها می‌شه برداشت؟
خانم فروشنده با مکث دستی به مو‌های بلوندش کشید:
- سه تا!
جنسا ابرو بالا انداخت، به طرف یخچال ویترینی برگشت و سه قوطی رانی صورتی رنگ برداشت.
با نگاه کلی به فروشگاه کوچک اما پر از تنقلات و مواد غذایی به طرف در قدم برداشت و با لبخند گفت:
- خاله جان سلیقت حرف نداره!
و سپس با سرعت از آن جا خارج شد.
خانم میان‌سال پشت میز، متحیر از خاکی و راحت بودن مشتری‌اش سرش را برگرداند و به آیینه چسبیده به دیوار پشت سرش چشم دوخت تا واژه خاله جان را با قیافه خود مقایسه کند.

***
کلید در قفل در چرخید و کایلا چشمان جست‌ وجو گرش را به خانه دوخت و وارد شد.
نمی‌دانست دلیلش چیست که آنقدر هراسان است از این‌که حادثه‌ای که در خوابش رخ داده بود در واقعیت نیز رخ دهد.
آنقدر خوابش واضح بود که حس می‌کرد پیامی از آینده‌اش به او اعزام شده است.
کیف و قوطی رانی را روی زمین رها کرد و با تپش قلبی که به طور ناگهانی به سراغش آمده بود قسمت پذیرایی خانه را با چشم وارسی کرد.
جنسا همانطور که هر دو دستش را درگیر سه قوطی رانی، گوشی تلفن و کوله پشتی‌اش کرده بود، وارد خانه شد و با پایش در را پشت سرش بست.

 

ویراستار: @Aryana

نقدم کن

 

ویرایش شده توسط tara-Lr
  • لایک 23


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART11
پس از نگاهی به کیف پخش شده کایلا روی سرامیک شکلاتی رنگ کف خانه، با پیروی از او محتویات دستش را همان‌جا خالی کرد.
چشمش را از کفش هایش به کفش‌ های کایلا دوخت، شانه‌اش را بالا انداخت و با خیال راحت به طرف مبل دوید و خود را رویش پرت کرد.
کایلا از راه رو گذشت و نگاهی به اتاق پدر و مادرش انداخت.
نبود.
سراسیمه در اتاق خودش را باز کرد.
آن‌جا هم نبود!
در همین ابتدای راه از نگرانی های بیهوده خود، فرسوده شده بود و احساس تاسف می‌کرد.
تلقین کرد احتمالا مادرش کاری داشته که در خانه پیدایش نیست، او نمی‌تواند کل شبانه روزش را در خانه سپری کند!
نیاز به بیرون رفتن و گشت و گذار دارد.
این روز ها در نبود پدرش، مادر بیچاره‌اش، تنها در این خانه می‌ماند. 
حتی دیگر خودش هم در خانه پیدایش نیست.
شهر کوچکی که در آن زندگی می‌کند بسیار خوش آب و هوا است و تنها چیزی که از آن لذت می‌برد هوای آزاد است.
اما اکثر روزهایش عادی نیست و حتما باید حادثه‌ای را تجربه کند، چه خیلی خوب و چه خیلی بد!
آن‌قدر دلش برای روز های خوب تنگ شده که در یادش اول نام آن را تصور می‌کند، گرچه کمرنگ شده‌اند و این‌ روز هاست که اثری از آن باقی نماند.
خیره اتاقش شده بود.
مرتب بود!
همیشه مادرش آن‌جا را تمیز می‌کرد، خودش هم باور داشت که   اخلاق و طرز رفتارش با بی‌نظمی سازگار نیست.
قوطی نوشیدنی بنفش رنگ روی دراور کنار تختش، به او دست می‌تکاند.
هنوز آن‌‌جا بود.
چه اشیاء زجر دهنده‌ای!
او مجدد یکی دیگر از آن نوشیدنی ها را خریده بود!
حال موقعی که قصد خرید آن را داشته باشد پس میل به دیدن دوباره آن دختر را دارد.
وارد اتاق شده قوطی را برداشت و داخل سطل زباله کنار در پرت کرد!
دوباره یاد کابوسش افتاد.
همین کار را آن شب کرده بود.
عصبی شد! اگر فکر و خیالش در کابوس و حادثه‌ هایی که به طور راز ناک پا در زندگی‌اش گذاشته‌اند سیر کند، زمانش را تباه کرده است.
بهتر است با ماجرا پیش برود.
لگدی به سطل زباله فلزی آبی رنگ زد، گوشی تلفنش را از روی لحاف تا شده تخت چنگ زد و درحالی که تماس را با مادرش برقرار می‌کرد دنبال جنسا گشت.
صدای بوق های پی در پی گوشش را فرا گرفت؛ جنسا را روی مبل درحالی که قوطی نوشیدنی را   سر می‌کشید و با موبایلش سرگرم بود، دید.
روی مبل تک نفره روبه‌ روی او، لش کرد، در همان لحظه صدای لطافت آمیز مادرش که با جانم پاسخ او را داده بود، گوشش را نوازش کرد.
احوالش را پرسید و متوجه شد به علت اسباب کشی دوستش به سراغش رفته  در گردگیری خانه جدیدش او را همراهی کند تا اسباب و اثاثیه هایش را آسوده خاطر به آن مکان ببرد.
پس از خداحافظی تذکر داد تا مراقب خود باشد و گوشی تلفنش را قطع کرد.
سر چرخاند و کنار کاناپه کرم رنگ، کیف‌ها و قوطی‌‌های پخش و پلا را نگریست.
نفس عمیقی کشید و سرش را روی مبل رها کرد که صدا تلفن جنسا را شنید.
جنسا با دیدن اسم مخاطب سیو شده آب‌میوه در گلویش پرید و سرفه کنان با چشمان گشاد شده به کایلایی که حال متعجب نگاهش می‌کرد، اشاره کرد بلند شود.
پس از مهار کردن سرفه‌اش، نفس زنان بلند شد و قوطی رانی را روی میز عسلی روبه‌ رویش گذاشت و به طرف کیفش رفت:
- پاشو کایلا، الن کتاب رو قرض گرفته خیلی وقته منتظره بدو تن لشتو جمع کن سر بخوریم دنیای ماجراجویی بلامی*!

*بلامی نویسنده کتابیست که جنسا  در پارت سوم این رمان، خلاصه داستان او را  به کایلا شرح داده است.

ویراستار: @.Aryana.

ناظر: @Fateme Cha

نقدم کن

ویرایش شده توسط tara-Lr
  • لایک 23
  • تشکر 2


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART12

***
هوا خنک شده و باز مثل همیشه، شهر خلوت بود.
کایلا بالای رودخانه بین درخت‌های سبزی که پیاده رو را محاصره کرده بودند به مسیرش پرداخته و سرش پایین بود.
سعی داشت با آهنگی که از درون هندزفری   مغزش را احاطه کرده بود، خود را گیج زندگی‌اش کند.
جنسا پشت سر او با کیفی که همیشه باری روی دوش او می‌شد، در صدد این بود که موهایش را بدون کش مو، جمع کند و به هم بپیچاند.
چنان که نمی‌دانست کایلا حرف هایش را نخواهید شنید، واژه خب، مقدمه‌ای شد برای آغاز سخنش:
- از قرار معلوم ما داریم میریم پاتوق جدیدمون!
همان‌طور که از تلاش برای جمع کردن موهایش کامیاب شده بود؛ پشت سر کایلا گام برداشته و ادامه گفتارش را با شور و رغبت بر لب آورد:
- یه زیرزمین خفنی که الن دست و پا کرده فقط باید دستی به سرو روش بکشیم!
کوله پشتی‌ای که حال به علت قوطی‌های نوشیدنی سنگین‌تر شده بود را روی دوشش جابه جا کرد و متذکر شد:
- از الان یاد آوری کنم که با الن سرو کله نمی‌زنی! درسته بعضی کارهاش رو مخه و واسه آدم آرومی مثل تو آزار دهنده است؛ ولی سعی کن با همراه جدیدمون خودتو وفق بدی، الن از اون آدم‌هاش نیست که به خاطر حرفایی که قراره واسه خفه کردنش  بزنی قهر کنه و از زیر کار در بره!
خیره ب رودخانه در حال جریان، خندید:
- درست عین من کنه‌ی به تمام معنا است، البته از من یکم سر تره، تو کلی سرم داد می‌زنی و بهم بی توجهی می‌کنی! خب این تو ذاتته میدونی منم با این حال دوستیم رو باهات به هم نمی‌زنم!
نفس عمیقی کشید و نگاهش را روی کایلایی که با سر پایین قدم بر‌ می‌داشت   سُر داد:
- خلاصه این‌که گفتم حرفام رو زده باشم!
جوابی از جانب کایلا دستگیرش نشد و سکوتش را گذاشت پای اخلاق به ظاهر خاموشش.
جنسا برای نشان دادن راه، جلوتر از او پیش‌ قدم شد، از لابه لای درخت ها خود را بیرون کشاند  و  خیابان را گذشته، وارد کوچه تنگی شد.
کایلا نیز دنبال او راه افتاد، یکی از هندزفری‌هایش را از گوش جدا کرد و   از جنسا پرسید:
- کجا است؟
جنسا درحالی که بینی‌اش را به دلیل بوی سطح زباله بزرگی که از پهلو‌اش رد می‌شدند گرفته بود، با صدای خیشومی پاسخ داد:
- کوچه بن‌بسته، همون تهشه!
همانا که چشمانش به هندزفری بی‌سیمی که در دست کایلا بود افتاد ایستاد، درمانده و متحیر به او خیره شد.
کایلا نیز متعجب ایستاد و با نگاه، سوالش را پرسید.
جنسا بدون تعلل، آزرده سوال کرد:
- تمام این مدت هندزفری گوشت بود؟
کایلا دیگری را از گوشش جدا کرد و با فکر این‌که دوباره چه ناحقی‌ای در حق جنسا کرده است پاسخ داد:
- خب آره، چه‌طور مگه؟
جنسا با اوقات تلخی سعی بر این داشت دهانش را باز کرده و فحش‌های رکیکی بار کایلا نکند.
کایلا شانه‌ای بالا انداخت و هندزفری های بی‌سیم را به دست جنسا داد و گفت:
- تو برو منم الان میام.
جنسا درحالی که اخم کرده با هندزفری هایی که در دستش گرفته بود چشم نازک کرد و به راهش ادامه داد.
کایلا از او جدا شد و به داروخانه‌ همیشگی‌اش که در نزدیکی آنجا بود رفت تا قرص سردرد بگیرد و خود را کمی آرام کند.
پس از خرید دو ورق قرص از پسر فروشنده جوان خوش رفتار    آن‌جا را ترک کرد، یکی از قرص ها را از ورقش خارج  و مابقی را درون جیبش گذاشت.
قرص را بدون آب در دهانش گذاشته و با زحمت قورتش داد.
‌به ته کوچه رسید؛ چند پله‌ای که به در نیمه باز کوچک آهنی ختم می‌شد را از نظر گذراند، پله را طی کرد، در را با دست استخوانی‌اش  هل  داد تا کامل باز شود.

نقدم کن

ویراستار: @.Aryana.

ناظر: @Fateme Cha

 

ویرایش شده توسط tara-Lr
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 23
  • تشکر 1


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART13
ابتدا به مکانی که در تاریکی فرو رفته بود نگریست.
در را همان‌طور که سعی داشت چشمانش به تاریکی عادت کند، بست.
همه جا تماماً تیره شد و او فقط در آن مکان خود را حس می‌کرد.
لحظه‌ای گمان کرد که اشتباه آمده!
 اما به گفته جنسا انتهای کوچه بن‌بست به همین‌جا ختم می‌شد.
دست برد و دیوار راه‌ رو تنگ را لمس کرد.
دیوار سرد بود، آن مکان سرد بود؛ گویا برج خنک کننده یا دستگاهی مثل کنداسور در آن‌جا روشن بود!
یک مکان نمی‌تواند آن‌قدر سرد بوده باشد، مگر سردخانه!
دست دیگرش را بند دیوار موازی‌ با آن یکی کرد.
هنوز سردرد، مزاحم او بود اما اندکی تسکین یافته بود.
چند قدم برداشت و زیر پایش خاک‌ ریزه و سنگ‌هایی که زیر کفشش کشیده می‌شدند را حس کرد.
با چند قدم دیگر دست چپش خالی رفت.
عصبی شد و جنسا را صدا کرد.
اما صدایش اکو شده انعکاس پیدا کرد و به او فهماند که وارد مکان بزرگی شده است!
اصلا میل به مفقود شدن در همچین فضایی را نداشت، با آن تیشرت بدون آستین، سردش شده بود.
دست در جیب کرد و گوشی تلفنش را خارج کرد.
تصمیم گرفت به جنسا زنگ بزند و پرخاشگرانه با گله مندی فریاد بزند که او را کجا آورده است.
چشمش به آنتنی که جایش را علامت عدم آنتن دهی گرفته بود، خورد.
پر خشم قصد بر این کرد که آن را بر زمین بکوبد اما دست از این کار برداشت.
چراغ قوه تلفنش را روشن کرد.
نور را طرف مکانی که دستش در آن‌جا وا رفته بود، گرفت.
یک اتاق! به هم ریخته، سقف و دیوار ترک خورده، تخت و کمد پوسیده!
تار عنکبوت همه جا را فرا گرفته بود، همه چیز نم پس داده بود!
کایلا فکر نمی‌کرد به خاطر سرما این‌ طور شده است.
قطعا قبل ها این‌ گونه سرد نبود.
نور را در اتاق گرداند، کنسول چوبی و آیینه شکسته.
اما پشت آیینه شکسته، تصویر سه بعدی را به نمایش گذاشته بود.
وارد اتاق شد، کنجکاو نبود اما جدا از این احساسات دوست داشت بفهمد چه چیزی را دیده است.
به آیینه رسید.
نور را داخلش گرفت. درست حدس زده بود! آن پشت یک فضای جدا از اتاق را به تصویر می‌کشید.
اما اتاق نبود، خالی از وسیله و اشیاء.
- کایلا!
تیز عقب گرد کرد.
نور موبایلش را در اتاق گرداند.
نمی‌دانست چه کسی صدایش کرد، واضح نبود صدای کیست زیرا با تن پایین نزدیک گوش او به مغذش نفوظ کرده و اثر قرص را از بین برده بود.
صدا بازتاب داشت!
مطابق با نور آفتابی که بازتابش از زربین رد شده و بانی سوزاندن کاغذ می‌شد.
او قرین کاغذ در حال سوختن بود.
ترس و وحشت در تفکراتش باهم آمیخته و درون جنگ بودند که کدام یک در اولویت قرار گیرد.
تپش قلبش هشدار داد.
دوباره صدا را شنید، درک زمان و مکان را برایش دشوار کرد.
خود را روی دو زانو خم کرد.
گوشی تلفنش روی زمین پرت و صدایش پژواک شد.
دستانش محافظ شد تا گوشش را از شنیدن صدا های نامفهوم و مبهم محروم سازد.
خیال کرد در زمان سفر می‌کند.
اما خیال‌ها که حسی ندارد، او احساسش به بازی گرفته شده بود و دستان خونی‌ای که در کلاس دیده بود جلوی چشمش نمایان شد.
گاه خم شده به کف زمینی که حتی دیگر سردی‌اش را حس نمی‌کرد مشت می‌کوبید و ناگهان در کثری از ثانیه با صورت رنجیده و فریاد کنان گوشش را فشار می‌داد.

نقدم کن

ویراستار: @.Aryana.

ناظر: @Fateme Cha

 

 

ویرایش شده توسط tara-Lr
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 22
  • تشکر 1


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART14
گویی یکی دیگر از خودش مقابل او نشسته و صورتش را چنگ می‌زد.
آن صدا بسی آزار دهنده و سم آلود بود که موجب شنیدن تپش قلب جنون آمیزش می‌شد.
صدای دختری که مدام در سرش حرف می‌زد! با هم معجونی شکل داده بودند که همسان با خون از گوشش سر میخورد و گردن و یقه تیشرت توسی‌اش را قرمز می‌کرد.
آن خون ها را حس می‌کرد اما نه به عنوان خون!
در جاهگاه لمس دستان آن دختر در آن شب روی گردنش رعشه بر تنش می‌انداخت!
اما آن لمس ها باعث ایجاد خراش در گردنش می‌شد.
دستانش را لرزان و سریع روی گردنش می‌کشید تا آن احساس مزخرف را پس زند اما موفق نمی‌شد.
آن دختر او را هل داد!
دوباره در این زمان هل داده شد و حرکات نا محسوسش ایستاد.
هر دو شانه‌اش را گرفته و تکان می‌دادند.
نگاه خیس و اشک آلود جنسا، اولین صحنه‌ای بود که در زمان حال آن را درک کرد.
در خلاء صدای مهیب و رعب آور گمراه شده بود اما باز جنسا بود که آن را دفع کرد.
از اذهان پر تلاطمش سقوط کرد و صدای گریه های جنسا بود که او را شکنجه می‌داد.
روی زانوهایش نشسته و تکیه گاه دستانش بر زمین مانع افتادنش می‌شد.
سرش را پایین انداخت، هنوز نمی‌توانست تپش قلبش را به ریتم آرامش باز گرداند.
با لب‌هایی که از هم فاصله داشت نفس های تندی می‌زد!
همه چیز یک خواب در بیداری‌ است.
تو احساس کن حواشی‌ات را؛ خودت را.
آن حس زمانی به سراغت می‌آید که بهتر بتوانی خطر را با تمام سلول های وجودت به رخ درد بکشانی!

- چت شد کایلا؟
صدای لرزان جنسا بود، نگاه پریشان او بود، دستان مرتعش دوستش بود.
این‌بار الن را دید!
هراسان گوشه ‌ای ایستاده و چراغ نفتی‌ای بر دست داشت که به پیرامونش نور ببخشد.
- الن بیا کمک.
کایلا جنسا را پس زد، گوشی تلفنش را برداشت.
سرگیجه داشت اما جولان نداد.
آهسته بلند شد و جنسا نیز همراهش روی پا استاد، لباس کایلا را تکاند و بدون حرف انگشت‌هایش را لای انگشتان او فرو کرد و همگام با او از آن جا خارج شدند.
کایلا بی‌حرف مثل کسانی که به تازگی از خواب بیدار شده  دنبال جنسا کشیده می‌شد.
هنوز نمی‌توانست فکر کند، به آن لحظه، به آن اتفاق.
اتفاق!
الن با جثه لاغرش چراغ نفتی را بالا گرفته و جلوتر از آنها مسیر را روشن می‌کرد.
هنوز حرکات دیوانه‌وار کایلا را در خاطر داشت.
چنگ زدن زمین، با چشمان بسته و دندان های به هم فشرده!
گویا روحش وحشی شده بود و او را آزار می‌داد.
لب به دندان گرفت و سعی کرد به پشت سرش نگاه نکند.
جنسا گوشی تلفن کایلا را از دستش گرفت و داخل جیبش گذاشت.
پشت سر الن وارد اتاقی شد و در را پشت سرش بست.
حال آن مکان گرم بود.
جنسا چشم های لرزانش را از کایلا بر نمی‌داشت!
دوست داشت بپرسد که این اواخر چرا آن‌قدر پریشان حالی، چه چیزی در درونت باعث شده که وحشیانه جیغ بزنی و خود را نفهمی!
 

ویراستار: @.Aryana.

ناظر: @Fateme Cha

نقدم کن

اطاقمو ببین

ویرایش شده توسط tara-Lr
  • لایک 22
  • هاها 1


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART15
کایلا دست جنسا را از دور کمرش پس زد، نمی‌خواست و قصد نداشت دوباره به چند دقیقه قبل بازگردد.
در نهایت سر در می‌آورد که چرا و به چه‌دلیل!
اتاق تقریبا بزرگ را از نظر گذراند.
دو کاناپه تک نفره سبز‌آبی را در گوشه اتاق دید، میز کم ارتفاع گردی را هم بین آن‌ها؛ و همچنین چند صندلی گرد سه‌پایه دورش.
از قفسه‌های پر کتاب دور تا دور اتاق که بگذرد، خرت و پرت ها، اثاثیه های کم بها و متروک در چشم است که فضای اتاق را شلوغ می‌کند.
کایلا اندام‌هایش را به صورت اطلاق روی یکی از کاناپه ها رها کرد.
برای‌ اینکه جو رنج آور را متحول کند، با بیخیالی چشمانش را بین آن دو ای که با نگاه خیره کایلا را تخمین می‌زدند، رد و بدل کرد و لب زد:
- کتابه کو؟
جنسا سریع چشمش را از او گرفت و در اتاق گرداند، با ضایع‌ ترین لحن ممکن نظریه‌ای را در این میان انداخت:
- عجب جای باحالی!
کاملا آشکار بود که کایلا و جنسا درحال نقش بازی کردن هستند و تنها کسی که در این میان احساس واقعی‌اش را بروز می‌داد الن بود.
هنوز نگاهش خیره کایلا مانده است.
به طرز پوشش او نگاه می‌کند!
آخرین و اولین بار در مدرسه او را ملاقات کرده، از دیدگاه خودش هرکسی که کایلا را در ابتدا ببیند قطعا چند ساعتی رویش متمرکز می‌شود تا از شخصیت مبهمش سر در آورد و او را درک کند، زیرا خودش هم در اولین دیدار این‌گونه بود.
به طرف جنسا که با کتاب های قفسه در گیر بود حرکت کرد و طوری که کایلا نشنود سوال کرد:
- این چرا یه‌طوریه؟
جنسا درحالی که کتابی در دستش گرفته و آن‌را ورق می‌زد پرسید:
- چه‌طوری؟
بلند گفته بود! چون کایلا آن‌ها را رصد می‌کرد.
- بیخیال.
الن پس از این حرفش از جنسا جدا شد و به طرف کوله پشتی‌اش که روی صندلی نشسته بود قدم برداشت.
زیپ کیفش را باز کرد و کتابی را بیرون آورده به طرف کایلا گرفت.
کایلا تکیه‌اش را از کاناپه گرفت، دستش را دراز کرد و همان‌طور که کتاب را از الن می‌گرفت، تشر زد:
- رو اعصابیا!
دقیقا منظورش نگاه‌های گاه‌ و بی‌گاه الن بود!
به او برخورد، اگر جنسا بود با خنده جوابش را می‌داد؛ الن ترش‌رویی به خرج داد، زبان تند و زنند‌ه‌اش را به راه انداخت:
- حتی رو اعصاب‌تر از تو؟
کایلا جواب‌های دندان شکن و تکذیب ناپذیری داشت، همانطور که دستش را روی کتاب می‌کشید تا تمیز شود، پاسخ داد:
- حتی رو اعصاب‌تر از من!
جنسا متوجه بحث آن‌دو شد و کمر زدوخوردشان را با صدای بلند شکافت:
- خاموش!
الن پرخاشگر روی کاناپه خالی ول انگار شد.
جنسا نیز کوله‌ پشتی‌ای که کنار در رهایش کره بود را برداشت زیپش را باز کرده از داخلش قوطی نوشیدنی ها را خارج کرد.
نزدیک میز شد و کیف را رویش گذاشت.
کایلا را صدا زد و یکی از قوطی ها را به سمتش پرتاب کرد.
کایلا توجهش جلب جلد کتاب شده بود، متوجه جنسا نشد و قوطی پر از نوشیدنی روی شکشم افتاد؛ تمرکزش به هم خورده با درد گفت:
- آی... هی! پا نداری بیاری؟
جنسا بیخیال درحالی که دیگری را به طرف الن اخم‌ آلود پرت می‌کرد لب زد:
- نه ندارم، چی نوشته؟
سپس  با چشمش به کتاب اشاره شد.
کایلا خیره جلد شده، غرق در افکاراتش فرو رفته لب زد:
- در خلاء

ویراستار: @.Aryana.

ناظر: @Fateme Cha

نقدم کن

اطاقمو ببین

ویرایش شده توسط tara-Lr
  • لایک 23


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART16
***
َهر سه دور میز میتینگ بسته بودند، قرار بر این بود که کایلا کتاب را بخواند اما گویا آن دو مشتاق این بودند که واو به واو آن را کالبد شکافی کنند!
انگار نوشته هایش به گونه‌ای جذاب بود که هر خواننده‌ای را سست خود می‌کرد.
به گمان‌شان هر کتاب رازآلودی به جذابیتش دستبرد می‌زدند تا بخش ریزی از آن را در وجود خود بکارند.
زیرا بار دومی بود که محوش شده بودند و با هر بار خواندنش قصد داشتند دوباره چیز‌های جدیدی کشف کنند.
کایلا دستش را تکیه‌گاه شقیقه‌اش کرده بود تا از افتادن سری که سنگینی می‌کرد، جلوگیری کند.
چشمانش را درگیر کلمات و واژه‌ها کرده بود!
هرآن ممکن بود که توسطش بلعیده شود.
الن و جنسا صندلی‌هایشان را نزدیک کایلا کشیده بودند و با سری خم شده، سعی داشتند نوشته‌ها را در ذهن‌شان هک کنند.
و آن حروف های ساده‌ای که با کنار هم قرار گرفتن خبره بودن را به تصویر می‌کشیدند؛ فرد را رام خود می‌کردند و در زیر باران ابهامات، خیس شده متحم به رها کردن‌شان در خلاء می‌شدند.
و در نهایت می‌توانستند فرد را متوجه منظور خود کنند.

تو را کشتم.
دلیل مرگت شدم؛ بانی عزلم شده بودی!
قرار گذاشتی تا خواسته یا ناخواسته جهانم را در اختیار انسان‌های متزلزل بگذاری!
مرا بفروشی تا تو را باور کنند.
محل قرارت را تابوت خود ساختی، چنان‌ چه جسد بی‌ آبرویت دست به دست بین هم‌ جسم های جهانم سرگردان شد!
مسئول برهم زدن دین و باورهای انسان ها شدی!
مظنون بی‌جوهر قتلت شدم.
نجوا کنان در خیالت زمزمه کردم: - باور نکن!

کایلا قاصر شده بود، ذهنش مغشوش و وضع چشمانش مهلک!
آن ده خط، فقط ده خط نبود!
ده مرگ بود، ده زندگی!
ده نامرئی، ده مرئی!
ده پرده پوشی و ده افشاگری!
کایلا میان‌ آن‌ها پاس کاری می‌شد؛ در نهایت کدام‌شان شوت می‌زند نمی‌داند!
- کایلا؟
کایلا گویا منتظر تلنگری بود که او را وادار به جدا کردن نگاهش از کتابی که در حقیقت ‌ظاهرنمایی بود، کند.
نگاهش وصل چشم‌های جنسا شد.
الن نیز چشمانش را بند نگاه جنسا کرد‌.
جنسا در لحظه مشوش شد.
شتاب‌ناک صورتش را عقب کشید، چشمانش را ریز کرد.
چیزی که می‌دید را انکار می‌کرد، پلک زد اما باز آن چیز در مردمکش نهیب می‌زد که می‌تواند حقیقی باشد!
کایلا عکس‌العمل های جنسا را زیر نظر داشت و هنوز در انتظار جمله‌ای بود که در لابه‌ لای دندان‌های او گیر کرده و دشوار بود تا خود را نشان دهد.
جنسا مصمم شد تا به او اطلاع دهد پس با تپش قلبی که احساسش را به رخ می‌کشید، با لکنت و گرفته لب زد:
- چش... چشات... کایلا!
 

ویراستار: @.Aryana.

ناظر: @Fateme Cha

نقدم کن

اطاقمو ببین

ویرایش شده توسط tara-Lr
  • لایک 22


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART17
کایلا پلک زد و کمی در جایش جابه جا شد، الن سعی داشت کمرش را انحنا دهد و به چشمان کایلا نگاه کند، زیرا جنسا ترسان تر از آنی بود که مسئله رخ داده را علنی توصیف کند.
کایلا با صدایی آرام به شگفت آمد:
- چشام چی جنسا؟
جنسا هنوز سرگشته و با قلبی تپنده تر از قبل خیره کایلا شده بود.
الن شتاب‌زده خطاب به کایلا گفت:
- ببینمت!
کایلا نیز تپش قلب گرفته بود، امیدوار بود که اتفاقی والا تر از رویداد های پیشین رخ نداده باشد، سرش را حریصانه سمت الن چرخاند.
الن پلک هایش را نزدیک هم هدایت کرد تا مطلع شود که جنسا چه دیده!
او نیز آنچه که جنسا دیده بود را رویت کرد، خود را عقب کشید و سعی داشت لب باز کند اما موفق نمی‌شد.
کایلا ضربان قلبش بالاتر رفت؛ عصبی شد، پرخاشگر برخاست و خروشید:
- لال بمیرین!
چشمانش را در اطراف گرداند، آیینه نبود، او شتاب‌زده تر از قبل و تشنه دیدن خود، چشمش شیشه در کمد را شکار کرد.
به طرفش شتافت و دستانش را بند کناره کمد کرد، به چشنانش شگفت داشت.
نظاره‌ گر شد.
جا زد و وحشت کرد.
تپش قلب او همراه با تقلای فیزیکی‌اش بالا رفت و بالا رفت.
دم تنگی آورد.
لرزید، سست و شل شد!
شید سرخ رنگ براقی در چشمانش جرقه می‌زد.
پشت شیشه تیره و تار فقط آن نور دردناک بود که چشمک می‌زد.
دردناک برای قلبش.
سوزناک از بهر تنش.
وحشت‌ناک در برابر چشمانش.
چه کند! 
جیغ بزد و گریه کند!
نه!
فقط باور کند، آب دهانش را قورت دهد و چشمانش را از کمد جدا کند.
به آن دو متوحشان نگاه کند.
هراسان پشتش را به کمد یله کند.
چشمانش را بسته و و با انگشتان لرزان و سردش آن ها را فشار دهد.
نه قصد از هم گشودن‌شان را داشته باشد و نه میل به خیال کردنش را.
او فقط نپذیرد، تقلا کند و آن را پس زند.
دیگر ماندن در آنجا برایش آزاردهنده شد.
برگشت، قوانین تعیین شده در دلش را شکست، با نگاه آخری به چشمان قرمز و خونینش مشتی به شیشه کمد زد، صدای شکستن شیشه هنوز آن دو سرگشته را به خود برنگرداند.
کایلا با نفس های بلند از آنجا خارج شد و فضای تاریک و سردی که حال تاثیر زیادی در تن لرزانش گذاشته بود را طی کرد و با لمس دیوار خود را حریصانه به در رساند.
دست‌گیره در آهنی را با دستان سست و بی‌خونش فشار داد و فشار داد تا بالاخره باز شد.
بدون وقفه خود را بیرون پرت کرد.
هوا تاریک بود، نفس عمیقی کشید و دوباره چشمانش را با دست فشار داد، دوان دوان از کوچه خارج شد.
قطره های خون مشتش روی زمین سقوط می‌کرد و گاه لباس تیره‌اش را خونی آلود می‌کرد.
خیابان را گذشته و با مقصدی نا معلوم فقط نیاز داشت به راه رفتنش ادامه دهد.
 

ویراستار: @.Aryana.

ناظر: @Fateme Cha

نقدم کن

اطاقمو ببین

ویرایش شده توسط tara-Lr
  • لایک 17
  • تشکر 1


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART18
جنسا نمی‌دانست چه واکنشی نشان دهد تا حیرتش را به رخ بکشد، الن نیز همان‌گونه بود.
جنسا با صدای آرام و دلهره آور روبه النی که هنوز چشمانش را به در دوخته بود لب باز کرد:
-اون چی بود؟
الن پریشان حواس، نگاهش را از در گرفت، کتاب روی میز را هدف قرار داد و درحالی که سراسیمه آن را می‌بست تند زبان گشود:
- نمی‌دونم!

***
کایلا در آن شب تیره‌ای که به ندرت می‌توان ستاره‌ های اطراف ماه را تشخیص داد، در حال قدم زدن بود.
درازای رودخانه به پایان رسیده بود اما او هنوز مقصدش مشخص نبود.
دیگر قلبش با شدت به سینه‌ او نمی‌کوبید و تن و بدنش نمی‌لرزید.
به خود نهی می‌کرد که دیگر نمی‌خواهد به خاطر بیاورد.
در خیابان خلوت و تاریک، سرگردان بود و هر دم، تیر چراغ بر به قسمتی از آن‌جا نور می‌پاشید!
- کایلا
چرخید، دیگر صدا نبود، اگر توهم باشد چه!
آن دختری که کایلا هنوز اسمش را نمی‌دانست با چهره‌ای بی‌ روح و چشمان قرمز شده او را می‌نگریست.
کایلا نفهمید چرا کامروا و راغب شد که قدم اول را برای نزدیک شدن به او برداشت.
حال در دو شب متوالی او را ملاقات کرده بود.
دو شب! آن اتفاقات بی‌شمار در دو شب افتاده بود. مسئله بغرنجی است!
روبه‌ رویش ایستاد و تنها با یک واژه دستوری سخنش را با او آغاز کرد:
- بگو.
آن دختر پاسخ را می‌دانست زیرا چشمانش حالتی گرفت که انگار همه‌ چیز طبق میلش پیش می‌رود.
علاقه داشت از زبان کایلا بشنود:
- چیو بگم؟
کایلا نزدیکتر شد و با کف دست ضربه‌ای به قفسه سینه او زد که باعث شد آن دختر قدمی به عقب بگذارد، کایلا در همان حال  پرخاش گر جواب داد:
- اسمت رو.
سپس قدمی نزدیکش شد و ضربه دوم را زد:
- بگو از کجا من رو می‌شناسی.
و همان‌طور ضربه سوم:
- کی هستی که با دیدنت از اون شب به بعد کل زندگیم هرج و مرج شد!
با هر شوکی که به آن دختر وارد می‌کرد، پاسخ هایش را روی صورتش می‌پاشید:
- بگو چی از جون من می‌خوای، چرا دوست داری آزارم بدی؟ چرا شدی فرشته عذابم؟! چرا باعث شدی حس کنم دیوونم؟
این‌بار کف هر دو دستش به او اصابت کرد و غرید:
- دِه بنال تا نزدم افقیت کنم!
دختر با فشار آخر کایلا تعادلش بر هم خورد و روی زمین افتاد و با دستانش مانع برخورد سر و کمرش با آسفالت شد، همانطور با زانو های خمیده و تکیه بر زمین نگاهش را به چشمان تند خوی کایلا دوخت.
با تعلل تک خنده کرد اما همین باعث استارت خنده‌اش و همانند بد ذاتان با لب های کش آمده شروع کرد به خندیدن.
کایلا با انزار و اخم های درهم خیره خنده او شده بود.

ویراستار: @.Aryana.

ناظر: @Fateme Cha

نقدم کن

اطاقمو ببین

  • لایک 17


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


PART19
دختر لبش را با زبان تر کرد و این کار به خنده رنجورش پایان داد.
تکیه بر دستش بلند شد و لباسش را تکاند، با توجه به حرکاتش گویا محظوظ بود از ملاقات دوباره کایلا.
با استهزاء نگاه به او داد:
- می‌خوای جوابات رو بگیری؟
کایلا سردرگم چهره بد‌ طینت او را نظاره کرد.
دختر موهای بلوند دم اسبی و در هم ریخته‌اش را عقب راند و به قصد دست دادن، دستش را جلو برد:
- ایرا از دیدنت خوشحال نشده درد و درمون!
کایلا چند ثانیه وقتش را تلف تجزیه کردن جواب او کرد.
نامش ایرا بود و از دیدار با او ناسوده، اما کایلا را درد خطاب کرد و درمان!
و این بار بود که پیش‌بینی کایلا خطا رفت.
درد برای چه‌کسی و درمان برای چه‌چیزی!
کایلا سعی کرد بیشتر منتظر جوابش باشد تا آن‌ها را خیال کند پس با چشمان پرسش‌گرانه او را مشاهده کرد.
دختری که خود را ایرا (ira) عنوان گذاری کرده بود دوباره لبش را خیس کرد:
- می‌شناسمت چون ایرا دلش نمی‌خواد دشمنش رو بلد نباشه!
کایلا آزرده از حرف و جملات ناقص و اسرار آمیز او لحظه‌ای ابرو به هم پیچاند.
با این سوال که چرا از طرف خود حرف نمی‌زند و خود را از خویش جدا می‌ساخات دوباره در سکوت نگاهش کرد.
ایرا راهش را به سمت پیاده رو گرفت، هنوز پایش لنگ می‌زد.
کایلا خود را دنبال او کشاند.
ایرا روی نیمکت چوبی پیاده رو نشست و با کف دستش چند باره نزدیک خود روی چوب کوبید تا به او اطلاع دهد میخواهد کنارش بنشیند.
کایلا ننشست و روبه رویش تکیه بر درخت دستش را بغل گرفت.
ایرا بیخیال ادامه جواب های نامفهوم خود را در مغز کایلا نشاند:
- ایرا کسی نیست که باعث هرج و مرج تو زندگیت شد... فقط با نشون دادن خودش به تو باعث شد که از جانب جهان خودش آزارت بدن.
کایلا خود را در تشویش یافت، جواب او کایلا را در تشویش هول داد.
این عارضه فرا تر از تصوراتش پیش رفت، بازدم بلند رفیع خبر از شروع نفس های تندش را به گوش خود و ایرا رساند.
کایلا تکیه‌اش را از درخت گرفت، میل به سخن گفتن نشان نداد و با افکارات متشنج پاهایش را آرام از هم جدا کرده قدم‌ هایش را برای نشستن روی نیمکت برداشت.
به او نگاه نکرد، پاهایش را جمع کرده زانو بغل گرفت و با تکیه چانه‌ روی آن، گوش شد برای شنیدن.
ایرا نگاهش را از به طرف او چرخاند و خیره به نیم رخ مضطرب او لب زد:
- ایرا مال جهان تو نیست...! من واسه جهان تو هستم!
کایلا همان‌طور خیره به روبه رویش، از دختر قریبش واهمه داشت.
او فقط جلوی خودش را می‌گرفت که حرف های ایرا را بشنود.
به گونه‌ای جمله هایش را کنار هم قرار می‌داد که انگار از خود کس دیگری ساخته شده که ایرا از آن نفرت دارد.
و شاید اسمش ایرا نیست و کسی که الآن هست ایرا نام گذاری شده.
متوجه شد که شب قبل از طرف خود حرف می‌زد.
شاید به خاطر این بود که از اسمش استفاده نکرده و کایلا هنوز نامش را نمی‌دانست.
- تو قراره بانی این بشی که منو توی جهان ایرا حبس کنی!

ویراستار: @.Aryana.

ناظر: @Fateme Cha

نقدم کن

اطاقمو ببین

ویرایش شده توسط tara-Lr
  • لایک 20


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


PART20
کایلا به سمتش برگشت، به نیم رخ جدی‌اش زل زد.
او دقیقا نمی‌دانست منظور ایرا چیست، انگار معلمی بود که بدون آموزش مطلب، درموردش از دانش‌آموز امتحان می‌گرفت و او را میان هزاران سوال، زیر بار فشار قرارش می‌داد.
کایلا از خود می‌پرسید چرا میان این همه انسان به سراغ من آمده و از چیز هایی سخن می‌گوید که نود درصد مردم آن را باور نمی‌کنند؛ او چه نقشی در برابر ایرا داشت که هنوز وارد بازی نشده آزارش می‌دادند.
ایرا مصمم گفت:
- اونا میخوان تو رو وادار کنن جای ایرا رو بگیری و بعدش ایرا رو بکشن که در نهایت منم کشته می‌شم و شانسی برای فرار کردن از اون جهان رو ندارم ولی اگه تو رو بکشم...
ایرا سر چرخاند و به نگاه متحیر کایلا چشم دوخت، می‌توانست ترس را از نگاهش حس کند و حتی صدای تند قلب او را بشنود، پس با لحن وهمناکی لب زد:
- همون‌طور که بلار رو کشتم!
کایلا مات و مبهوت خیره او ماند.
بلار!
این اسم آشنا بود، چند بار آن را در ذهن زمزمه کرد، نویسنده آن کتاب مرموزی که امروز خوانده بود.
داستانی که فکر می‌کرد فقط یک داستان است.
پس آن نوشته آخر صفحه متعلق به ایراست!
شاید فقط یک تشابه اسمی است که کایلا را گیج کرده اما تمامی اتفاقات رخ داده در کتاب با حرف های ایرا مطابقت دارد.
اگر بلار همانند خودش منتخب شد و سپس کشته شد، ممکن است خودش هم کشته شود؟
سوالات مزخرف را پس زد و تشنه ادامه حرف های ایرا، با چشمان لبالب از سوال خیره‌ ایرا شد.
ایرا نگاهش را از کایلا گرفت و پرسید:
- کتاب رو خوندی؟
این‌ بار کایلا دیگر نتوانست بر سکوتش پافشاری کند:
- چی؟
ایرا تک خنده‌ای کرد:
- تو هرجا می‌ری و هرکاری می‌کنی من ازش خبر دارم.
کایلا فقط یک نظریه به ذهنش رسید، پس با جواب ایرا مبتذل برخورد کرد:
- ذهن خونی هم می‌کنی؟
ایرا همانند کایلا پاهایش را روی نیمکت جمع کرد:
تعقیبیت می‌کن!
- بی‌کاری؟
ایرا زهر خنده‌ای کرد و لب زد:
- از نظر تو کسی که میخواد زندگیش رو نجات بده بی‌کاره؟
کایلا سرش را تکاند تا موهای کوتاهش جلوی دید او را نگیرد سپس چهار زانو شده سمت ایرا برگشت:
- می‌شه واضح تر بگی که من چی‌کارم و تو کی هستی؟
ایرا به چشمانش نگاه کرد و سپس به طرز نشستنش، بی‌قید دستش را پشت سرش قفل کرد و آن را روی پای کایلا گذاشت، دراز کشیده پاهایش را از کناره نیمکت آویزان کرد.
کایلا متعجب با دست هایی که روی هوا مانده بود نگاهش میکرد.
چطور می‌تواند آنقدر راحت باشد.
- تو از منم سهل‌انگار تری!
سپس با تردید دست هایش را روی بازو او ول کرد.
ایرا پاسخ داد!
پاسخی که کایلا قصد دانستن آن را داشت:
- ایرا یه قاتله، من یه قاتلم و زیر دست کسایی کار می‌کنم که منو تحریک به شکنجه و کشتن آدمایی می‌کنن که خودشون تعیین کردن؛ من اگه واسشون کار نکنم می‌میرم، انسان هایی که احضار شدن اگه به دستورش عمل نکنن می‌میرن، تو هم احضار شدی!

ویراستار: @.Aryana.

ناظر: @Fateme Cha

نقدم کن

اطاقمو ببین

ویرایش شده توسط tara-Lr
  • لایک 14


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART21 
کایلا پلک روی هم گذاشت، گویا در این دو روزی که همانند پیست مسابقات حلزون ها گذشته بود، آنقدر از مطلب هایی فراتر از تصور شنیده و آزارش می‌داد که برایش پیش پا افتاده شده بود.
سعی کرد دیگر انکار نکند که این‌ها غیر ممکن است، فقط فکر کردن به چنین حرف هایی که فعلا از زبان انسان ها شنیده و ذهنش را مغشوش کرده وقت او را تلف می‌کند.
روی فهمیدن سخنان ایرا تمرکز کرد:
- که برده باشم؟
ایرا خیره به آسمان تیره و تاریک بدون ستاره، سوال کایلا را تایید کرد:
- بگی نگی!
همانطور که نفس عمیق می‌کشید ادامه داد:
- تقصیر تو نیست، تقصیر منم نیست، یکی این وسط کارارو کنترل می‌کنه! حتی اونایی که بردشونم هم نمی‌دونن که اصلا وجود ندارن.
کایلا چشم های قرمز او را زیر نظر گرفته منتظر حرف های شوک‌ آمیز او ماند.
- البته هیچ‌کس گفته منو تایید نکرده، یعنی من خودم حدس می‌زنم که جهانم وجود نداره!
کایلا کنجکاو از توصیفات جهانی که ایرا بر زبان می‌آورد پرسید:
- ازش بگو، چه‌ شکلیه؟
ایرا حتی بدون تحلیل کردن حرف‌هایش لب زد:
- شبیه انتها جهانت هستش که هیچ انسانی توش زندگی نمی‌کنه!
کایلا تلاش بر این کرد توصیفاتش را تصور کند.
ایرا به گونه‌ای شروع کرد به تعریف کردن که انگار همان لحظه آنجا بود:
- همه چیز لجن بسته، شکاف ایجاد شده، درخت و گیاه رشد کرده! حتی همه پاساژ ها، سالن های ورزشی و آموزشی پر از علف و لجنزار شده، صحنه ترسناکی رو متولد کرده.
آب دهانش را قورت داده به ادامه ماجرا پرداخت:
- شهر بازی و سرسره آبی، یه جاهایی که فضاش بستست پر آب شده، آب کثیفی که شبیه مردابه.
برای کایلا حتی تصوراتش هم ترسناک بود، حال سوالش این بود که ایرا چه‌قدر در آنجا وقت گذرانده تا بفهمد چه فضایی دارد.
ایرا به صدای جیرجیرک پشت نیم‌کت آن‌ ور دیوار گوش سپرد و بیم‌ناک شد:
- نه نوای جیرجیرکی که واست عادی شده به صداش گوش بدی! نه نغمه پرنده‌ای که صبح ها دم گوش تو زمزمه می‌شه، نه عنکبوت و حشره‌ای که با راه رفتن رو دستت موی تنت رو مور- مور کنه!
همان‌طور که ایرا تعریف می‌کرد کایلا تنش لحظه‌ای لرز می‌گرفت و آب دهانش را قورت می‌داد.
ایرا با دم عمیقی گفت:
- نمی‌خوابی، بیدار نمی‌شی، نمی‌خوری،نمی‌نوشی و فکر نمی‌کنی! فقط می‌بینی، می‌شنوی، عمل می‌کنی!
جمله آخرش را آرام گفت، کایلا تمام بدنش نبض می‌زد اما دوباره دوست داشت بشنود و بترسد.

ویراستار: @.Aryana.

ناظر: @Fateme Cha

نقدم کن

اطاقمو ببین

ویرایش شده توسط tara-Lr
  • لایک 17


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART22
- وقتی اون‌جا باشی و وقت بگذرونی بزرگ نمیشی، ولی مغذ آدم از یه جا به بعد دیگه تحمل موندن تو اون مکان رو نداره، من جمعا سه سالی می‌شه که پام به اونجا باز شده، اما از این دنیا هیچ چیز تغییر نکرده!
کایلا خسته و بی‌ حوصله از معما‌ها لب زد:
- بحث رو تموم کن!
ایرا دستان قفل شده‌اش را از زیر سرش جدا کرد و همان‌طور خیره کایلا شد.
کایلا نگاهش را از بالا به او دوخت اما لحظه‌ای نکشید که چشمانش چند ثانیه سیاهی رفته و سرگیجه‌ای به سراغش آمد.
ایرا از روی پای او بلند شد و با نگاه به کایلایی که با انگشتانش شقیقه خود را ماساژ می‌داد پرسید:
- چیه؟
کایلا بدون وقفه غرید:
- میشه دیگه تمومش کنی؟
ایرا متوجه سردرد او شد و انکار کرد:
- کار من نیست وقتی باهام ارتباط می‌گیری اینطوری می‌شی.
کایلا موهایش را چنگ زد.
- خب جلوش رو بگیر!
ایرا تک خنده‌ای کرد و بلند شد.
- برو جواب سوالات‌ رو پیدا کن.
به درخت چنگ زد و خود را از میان‌شان به طرف خیابان کشاند.
کایلا متجب بلند شد.
قصد داشت همان‌طور او را آن‌جا رها کند؟
صدایش کرد:
- ایرا؟
با همان سردرد از بین درخت‌ها گذشت اما او را‌ ندید.
با پای لنگانش، چقدر سریع غیب شده بود!

***
کیفش را روی دوش انداخت، نگاه آخرش را در اتاق مرتبش چرخاند و به طرف در حرکت کرد.
لحظه‌ای ایستاد و نگاهش را به سطل زباله دوخت؛ با سماجت قوطی نوشیدنی را از میان کاغذ های مچاله شده بیرون کشاند و آن را روی دواور، کنار چراغ خواب سفید رنگش گذاشت.
نگاه خیره‌اش را از روی آن برداشت و اتاق را ترک کرد.
به مادرش که با قهوه ساز ور می‌رفت چشم دوخت.
دیگر از در خطر بودن او رنجور نبود.
شاید از زمانی که دومین بار با ایرا ملاقات داشت خیالش راحت شده و دیگر کابوسی نمی‌دید.
درحالی که سیبی از میوه خوری روی اپن آشپزخانه برمی‌داشت لب زد:
- من رفتم.
مادرش معترض شد.
- ناهار نخوردی که!
کایلا کفشش را از جا کفشی خارج کرد، سیب را گاز زده در دهانش نگه داشت، با کیف سر خورده از شانه‌اش خم شد و کتونی های مشکی‌ رنگش را پا کرد.
کیفش را بالا کشید، سیب را گرفت و با دهانی پر گفت:
- میام شام ‌می‌خورم!
از خانه خارج و راهی مدرسه شد.
هرچه سریعتر قصد داشت خود را به مدرسه برساند و به جنسا اطلاع دهد که دوست دارد عمق موضوع پیش آمده را کشف کنند.

***
- اگه گیر افتادیم چی؟
کایلا بیخیال، پایش را روی میز سنگی گرد به هم قفل کرد و به سوال جنسا پاسخ داد:
- نمی‌افتیم.

ویراستار: @.Aryana.

 ناظر: @Fateme Cha

نقدم کن

اطاقمو ببین

 

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 11


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART23
جنسا نگاه شاکی‌اش را به الن دوخت.
- نه به اون روزی که واسه رفتنم به اتاق ممنوعه کتابخونه سرزنشم می‌کرد نه به امروزی که می‌گه یواشکی بریم اداره پلیس پرونده بدزدیم!
به کایلا نگاه کرد و تشر زد:
- نمی‌ترسی بچه؟
جدا از جنسا، الن هیجان زده بود از کاری که کایلا قصد انجامش را داشت.
کایلا سیب تمام شده را به طرف سطل زباله گوشه دیوار محوطه مدرسه نشانه گرفت و گفت:
- نمیای تنها میرم.
سپس آن را پرتاب کرد اما به لبه سطل زباله سبز رنگ برخورد کرده روی زمین افتاد.
بیخیال نگاهش را از آن گرفت و رو به الن هیجان زده  سوال کرد:
- کتاب پیشته؟
الن سریع سرش را تکان داد، چتری هایش را کنار زد و در حالی که کتاب را از کیفش خارج می‌کرد میان سر و صدای دانش آموزان گفت:
- می‌خواستم امروز بزارم سرجاش!
کتاب را روی میز به طرف کایلا هول داد و در این میان جنسا با اخم به آن دو نگاه می‌کرد.
کایلا سرش را تاسف‌ بار خطاب به جنسا تکان داد و کتاب را باز کرد تا تاریخ یا مشخصات به درد بخوری پیدا کند.
- مگه این‌جا زباله دونیه؟
هر سه سرشان را به طرف صدا چرخاندند.
اول به شخصی که این حرف را طلب کار گفته بود خیره شدند و سپس به ته مانده سیب کنار سطل زباله.
جنسا طلب کار تر از او صدایش را بلند کرد:
- آره اگه تو هم رفتگری جمعش کن!
دختر درشت هیکلی که کنار سطل زباله ایستاده بود خشم آلود شد؛ برای پاسخ به توهین جنسا به طرفش قدم برداشت، با خشونت یقه او چسبید و از میان میز و صندلی، او را بیرون کشاند.
الن و کایلا همزمان بلند شدند، الن قبل از این‌که آن دختر عکس‌العملی نشان دهد، هولش داد که جنسا از زیر دستانش خارج شد.
الن با هر دو دستش او را به افتادن وادار کرد و با پرخاش غرید:
- زور بازوت رو به رخ می‌کشی بی وجود؟
چند تن از دخترانی که نزدیکشان بودند ایستاده و نگاه‌شان می‌کردند.
دختر درشت هیکل روی زمین افتاده با اخم به الن نگاه کرد؛ خواست دهان باز کند که کایلا او را متوقف کرد:
- این بچه بازی‌ها چیه؟
نیم نگاهی به جنسا که عبوس شده براندازش می‌کرد انداخت و زیر چشمان عصبی مزاج الن و دختر پخش زمین، به طرف سطل زباله حرکت کرد.
خم شد و ته مانده سیب را داخل سطل انداخت.
بیخیال به آن دختر نگاه کرد.
نزدیکش شد و دستش را برای بلند کردن او دراز کرد.
دختر با تردید نگاهش را به نگاه بی‌باک و آرام کایلا داد و با مکث دستش را گرفت و بلند شد.
کایلا آرام به شانه او کوبید و لب زد:
- درسته سال سومی هستی ولی باید احترام سال دومی‌ها رو هم نگه داری!

ویراستار: @.Aryana.

ناظر: @Fateme Cha

نقدم کن

اطاقمو ببین

ویرایش شده توسط tara-Lr
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 12
  • تشکر 1


اگه آخرین سیگار جهان رو در حال سوختن ببینی... وقتشه که پایان کابوس هات رو هم تماشا کنی!

در خلاء

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...