رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

مطب روانشناسی|nazi nimaکاربر انجمن نودهشتیا


nazi nima
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

spacer.png

به نام افریننده قلم

نام رمان: مطب روانشناسی 

نویسنده: nazi nima کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: عاشقانه، اجتماعی

خلاصه:   سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مقدمه:

چون سنگها صدای مرا گوش می کنی

سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

 

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

 

دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است

با برگهای مرده هماغوش می کنی

 

ای ماهی طلائی مرداب خون من

خوش باد مستیت که مرا نوش می کنی

 

تو دره ی بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

 

در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟

#فروغ_فرخ زاد

هدف:   کسب مهارت در نویسندگی

زمان پارت گذاری: هفته ای دو  روز

لینک صفحه نقد

 

 

ناظر: @ساتیار

ویراستار: @sanaz87

ویرایش شده توسط N.Mohammadi
  • لایک 13
  • تشکر 1

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 4
  • تشکر 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت_یک

#بهار

منشی- خانوم دکتر، بیمار بعدی بیان داخل؟

- بله؛ بگید بیان داخل.

تلفن رو روی میز گزاشتم و کمی بعد تقریبا یه خانوم پنجاه ساله، که صورت آشفته‌ای  داشت از در داخل شد. رفتم جلو با خو‌ش‌رویی بهش سلام کردم؛  اون هم همین‌طور! لبخند من رو که دید اروم تر شد. نشست و من هم همراهش نشستم.

 - خب، حالتون چطوره؟

مکثی کردم و در ادامه گفتم:

- معرفی می کنید؟

خیلی بی مقدمه بدون اینکه جواب احوال پرسیم رو بده گفت:

-  خانم دکتر راستش من واسه خودم نیومدم... من تنها مشکلم پسرمه.

خیالی پیشونیم رو خاروندم و بعد با خنده ارومی گفتم:

- اها؛ من فکر کردم خودتونین فقط! خب، پسرتون کجان؟

نفس عمیقی کشید و سر پایین انداخت.

- راستش نیومد. میشه اخر وقت بیام راجهع بهش صحبت کنیم باهم؟

ساعتم رو چک کردم و درجوابش گفتم:

- لطفا با منشی هماهنگ کنید، بعدش اگه تعداد بیمارا کم بود اخرین نفر بیاین. البته فکر نکنم یکی دونفر دیگه بیشتر مونده باشه...

آروم باشه ای گفت و بعد از کمی مکث پرسید.

- خانم دکتر، پسر من از لحاظ روحی مشکل بزرگی داره. به نظرتون... به نظرتون حالش خوب میشه؟

عینکم رو بالا دادم و ملایم گفتم:

- من اول باید یه گفتمان ساده با پسرتون داشته باشم، تاحدودی بشناسمش و بعد ببینم مشکل اصلیشون چیه؛  بعد از اون هم اقدام به شروع درمان می کنیم. اگر پسرتون همکاری کرد که خیلی بهتر...

لبخندی زد و گفت:

- راستش منو پسرم گذشته خیلی خوبی رو تجربه نکردیم. منتهی من کسی رو داشتم که حالم رو خوب کنه؛ اما پسرم نه! همیشه همه چیزو تو خودش میریخت.

متقابلا لبخندی  زدم و گفتم:

- من همه تلاشم رو می کنم واسه بهبودی حال پسر شما. مطمئن باشید...

بلند  شد و من هم همراهش بلند شدم. به سمتش حرکت کردم.

- خانم دکتر، من همه زندگیم و صرف بهبودی پسر میکنم. چون هم خودم رو مدیونش میدونم، هم اینکه به عنوان یک مادر طاقت دیدن حال بدش رو ندارم.

سری تکون  دادم و با لبخند پر رنگتر شده رو لبم گفتم:

- من میدونم چی میگید و کامل درکتون می کنم.

سری تکون داد و تشکری زیر لب کرد.

- موحدی هستم.

- خوشبختم

 

ویرایش شده توسط nazi nima
  • لایک 13

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_2
با تلفن اتاقم به فائزه اطلاع دادم که سه_چهار دقیقه دیگه مراجعه کننده بعدی رو بفرسته.
مراجعه کننده  بعدی دوبار به در زد و بعد وارد شد. پایین چشم راستش کبودی داشت و پارگی لبش به وضوح دیده میشد. دل ادم به درد میومد. اصلا چه کسی دلش میومد انچنین نقاشی ای رو اینجوری خط خطی کنه!
یک دختر کوتاه با پوستی سفید و چشم هایی به رنگ ابی اسمون. رو کاناپه نشست و دفترچه اش رو مقابلم قرار داد. بعد از چک کردن دفترچه بلند شدم و مقابلش رو کاناپه رو به رو نشستم.
- خب عزیزم، میشه معرفی کنی؟
-ری...ریحانه هستم. ریحانه مجد.
به زور حرف میزد. انگار حنجرش برای گفتن کلمات یاری نمی کردنش. تیک عصبی داشت و این رو تو وهله اول هر کسی می تونست بفهمه.
- من هم بهار هستم ریحانه جون. خوشحالم از اشنایی باهات.
لبخندی زد. 
- خب عزیزم، حالت چطوره؟
- خو...خو...خوب نیستم. خوب نیستم.
- چرا؟
- چون...چون اگه بفهمه من اومدم اینجا دَ...دعوام می کنه. دوباره منو میزنه.
از حلقه تو دست چپش مشخص بود ازدواج کرده و شاید مخاطب حرفاش همسر بود. اما من واسه اینکه حالش خراب نشه بحث رو عوض کردم.
- چند سالته ریحانه جون؟
- بیست و چهار سال.
از جام بلند شدم و با خوش رویی گفتم:
- چیزی میل داری برات بیارم؟ چای یا نسکافه؟
- فقط یه لیوان اب.
سری تکون دادم و یه لیوان اب واسش اوردم. لیوان رو گرفت و رو میز گذاشت. نفسی تازه کردم و پرسیدم.
- خب عزیزم یکم از خودت بگو برام. 
شونه ای بالا انداخت.
- چی بگم؟ چ...چی می خواین بشنوین؟
تعجب کردم. به نظر یکم زود بود اگر سر بحث رو باز    می کرد. شاید به خاطر این بود که همیشه مراجعه کننده های من بعد از طی کردن چند جلسه میرفتن سر موضوع اصلی.
- هرچیزی که خودت می خوای بگو. هرچیزی که دوست داری من ازت بدونم.
نگاهش رو به جایی نامعلوم داد و بعد سری تکون داد. بعدش هم با ترس به من نگاه کرد و گفت:
- نه،نه،نه. نمی خوام هیچی ازم بدونین.
- پس بزار حدس بزنم. باشه؟
این دفعه سری تکون داد.
- خب، از طرز   نشستن تو مشخصه یکمی مظطربی. از نگاهت میشه خوند که سردرگمی و داخل یک برزخ بزرگ گیر افتادی. اخه نگاهت گرفتست.
 کمی به حرفام فکر کرد و بعد انگار که چیزی شنید. دستاش رو مشت کرد و کنار گوشاش گرفت.
- الان میاد، الان میاد.
و این جمله رو پشت سر هم تکرار می کرد. سریع جلوش نسشتم و اروم گفتم:
- ریحانه، ریحانه جان حالت خوبه؟ کی میاد عزیزم؟ بگو با من راحت باش.
بعد لیوان ابی رو که رو میز قرار داده بود جلو دهانش گرفتم و اروم خورد. 
یکمی اروم تر شده بود، اما ترس نگاهش هنوز اعلام حظور می کرد. دوباره نگاهش رو به جای نامعلوم داد و باز هم سری تکون داد. دست من  رو محکم گرفت و گفت:
- اون اگه بفهمه عصبانی میشه.
- کی؟ اصلا چطور قراره بفهمه؟
- امیر علی، اگر بفهمه اینجا رو رو سر همه خراب می کنه. کلا بی اعصابه.
- خب کسی بهش چیزی نمیگه.
- چرا.
نگاهش تو چشام دو دو میزد. بعد کمی کاویدن با ترس دستش رو جای همون نقطه نا مشخص گرفت و با ترس گفت:
- او...او...اون بهش میگه. بهش میگه من مطمئنم که ب...بهش میگه.
- میشه بهم بگی چه شکلیه؟ شاید من خیلی نمیشناسمش اشتباه بگیرمش.
سریع نگاهم کرد.
- چرا؟ م...مگه باهاش چیکار داری؟
- برم بهش بگم که به امیر علی نگه. بهم میگی اون چه شکلیه؟
نگاهش رنگ تردید گرفت. سری تکون داد و گفت:
ن...نمیخوام. نمیخوام بهش بگین. ا... اصلا امیر علی ه...هرکار که میخواد بکنه. مهم نیست.
- امیر علی کیه؟
- شو...شوهرم.
- چرا دوست نداری اون بفهمه؟
- چو...چون دوست نداره بقیه بفهمن من یه دوونم...
ریحانه بیچاره. ترس از رفتن ابرو چه چیز هایی رو که ویران نمی کنه. چه ادم هایی رو که از پا در نمیاره. همه چیز رو خراب می کنه.
دوباره دستاش رو جای گوشاش گرفت و چشم هاش رو بست.
-ا...الان میاد خانم دکتر. ا...الان میاد، میاد و دوباره منو میزنه.
دستی به سرش کشیدم و اروم گفتم:
- عیبی نداره ریحانه جون ، بیاد ما منتظرشیم. اصلا من خودم نمیزارم اتفاقی برات بیوفته.
یک‌هو صدای داد بلندی از بیرون اومد، با ترس نگاهش رو حوالم کرد. مطمئن نگاهی بهش انداختم و با قدم‌هایی محکم سمت در حرکت کردم و خودم رو واسه کسی که پشت در بود، آماده.
در رو وا کردم و محکم بستم. یه مرد تقریبا هیکلی کل میز فائزه رو احاطه کرده بود؛ همونجور که داد می‌زد، مشتش رو محکم می‌کوبوند روی میز.
- زن من کجاست؟ بهش بگین فقط ببینمش، کافیه فقط ببینمش.
- ببخشید جناب! اینجا مطب پزشکیه، لطفا سکوت رو بهم نزنید. کاری دارید وقت بگیرید همین، لازم نیست صداتون رو روی سرتون بندازین.
سمتم هجوم آورد، خیره تو چشم‌هام زل زد و عصبانی گفت:

- برو به اون زنیکه بگو بیاد بریم؛ وگرنه مجبور می‌شم خودم بیرون بیارمش. انگار گوشمالی دفعه قبل زیاد بهش کیف نداده، باز هم می‌خواد.
- جناب! مگه شهر هرته که سرتون رو بندازید بیاید توی مطب من و آلودگی صوتی ایجاد کنین. ریحانه خانوم مراجع من هستن و تا پایان زمان مشاوره نمی‌تونن بیان؛ حالا هم شما به جای زور گفتن برید بشینید.
بعد هم با دستم به صندلی‌های راحتی با روکش چرم مشکی اشاره کردم. حرصی نگاهم کرد. نه انگار قرار نیست بیخیال شه! انگشت اشارش رو جلوی صورتم تهدیدوار تکون داد. همون‌جور با لحن خشمگینی گفت:

- بهش می‌گی بیاد بیرون همین الان. انگار یادت رفته من شوهرتم مگه نه؟ باید باز بهت حالی کنم که حق نداری بدون اجازه من جایی بری. تو فقط پات رو بزار بیرون فقط...
فائزه وسط حرفش پرید.

- جناب! بالاخره بیاد بیرون یا نه؟ والا از یه ور هی می‌گین بیاد بیاد از یه ور دیگه طفلکی رو تهدید می‌کنین، ایش!
وسط اون غلغله مونده بودم بخندم یا نه. ای خدا! نفس عمیقی کشیدم. 
- اقا! شما دارید وقت من رو می‌گیرید. دارید وقت کشی می‌کنید، لطفا برید بشینید. لطفا!
یک‌هو در از پشت سرم باز شد، سریع برگشتم. 
- کجا؟
- خانوم دکتر! ببخشید. واقعا معذرت می‌خوام؛ به خاطر من وقت شما هم الکی هدر رفت. بهتره من برم، خداحافظ...

ویراستار: @sanaz87

ناظر: @Amoo_sati

ویرایش شده توسط nazi nima
  • لایک 10
  • تشکر 1

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت_3
هم مسیر رفتنش تمام افکارم رو با خودش برد. دخترک چشم آبی طوفان شد تمام حرفام رو به دام انداخت، و رفت.
نفری دیگه، یک ادم که حق زندگی داشت، اما یکی دیگه اون حق رو توی مشتش کرفته بود و مثل افساری بر گردن برده ای میکشید.
زندگیش من رو شدید یاد گذشته خودم مینداخت...
یاد مادرم، یاد پدرم. 
یاد جدال هاشون.
یاد سکوت خودم...
کبودی چشمش من رو یاد کبودی های بدن مادرم مینداخت. و اینجور اروم رفتنش هم یاد تمکین های مادرم رو برام باز گو می کرد...
- شوهرش خیلی قلدر بود! طلب مال باباش رو داشت.
- مرد سالاریه دیگه، کاریش نمیشه کرد. شوهرش که زندگی خودش رو میکنه. متوجه حال دختره بدبخت نمیشه! 
- مگه اوضاعش چجوره؟
باز دمم رو پر سوز بیرون دادم.
- حالش زیاد خوب نبود...نفر بعدی رو چهار_پنج ثانیه دیگه بفرست بیاد.
- اخرین نفر بود.
- باشه.
و به سمت اتاقم حرکت کردم. هرجور که میشد باید دنبال این مریض می بودم. دوست نداشتم دوباره کسی عاقبتش مثل گذشته خودم بشه. تقی به در خورد و بعد مادر مهربون و دلسوز قصه یکی دیگه از بیمار هام داخل شد.

من عاشق این کار بودم و با جون و دل واسش از خودم مایه میزاشتم. با شاد شدن بیمار هام شاد و با غمگین شدنشون هم غمگین میشدم. وقتی احساس ترس می کردن بهشون نشون میدادم که تنها نیستن. اعتمادشون رو جلب می کردم و در اخر، در پایان کار، بهشون میگفتم که چقدر از اشنایی با اونها خوشحال شدم...

خانم موحدی وارد شد و روی کاناپه نشست.

اتاق نسبتا بزرگی داشتم. مستطیل شکل بود و سمت چپش دقیقا رو به روی در اتاق پنجره بزرگی قرار داشت که فضا رو بی نهایت روشن میکرد. علاوه بر اون رنگ لیمویی کاغذ دیواری و دوتا کاناپه سبز و زرد رو به روی هم دیگه به اتاق ارامش میداد. درکل خودم وقت هایی که حالم بد بود موندن تو این اتاق رو به هرجایی ترجیح میدادم.
صدای  خانم دکتر گفتنش من رو از افکارم بیرون کشید.
لبخندی زدم. 

- پسرتون کجا هستن پس؟

- راستش از اول هم با اجبار من اومد. 

نفسی تازه کرد و ادامه داد.

- آدم لجبازی هست خانم دکتر، و تا واسه چیزی انگیزه نداشته باشه انجامش نمیده. فقط خواستم بهتون کمک کنم که.

نگاهی بهم انداخت و گفت:

- دنبال یه انگیزه باشید تو تک تک کلماتش. یک چیزی که به وجد بیارتش. پسرم آدم ساکتیه اما اگر راه ارتباط کردن باهاش رو یاد داشته باشن خیلی زود با همه خو میگیره.

 لبخندی زدم و با اطمینان نگاهش کردم. یک مادر چقدر میتونه دلسوز باشه...

- حتما خانم موحدی، مرسی این اطلاعات رو به من میگید کارم خیلی راحت تر میشه. بازم اگر موردی هست خوشحال میشم ذکر شه.

- هر چی خواستید من بهتون میگم.

- فعلا به نظرم یه گفتمان داشته باشیم، اونجوری بهتره. یک شناخت کلی دستم میاد.

- هر جور صلاح میدونید.

و بلند شد. خانم باوقار و شیک پوشی بود.مانتو ساتن قهوه ای رنگ بلندی به تن داشت که منجوق دوزی شده بود و  ظاهری زیبا و اراسته به مانتو میداد.

- من دیگه رفع زحمت میکنم خانم دکتر.

من هم بلند شدم که همراهیش کنم اما سریع دستش رو بالا اورد.

- شما بفرمایید خانم موسوی. الان پسرم رو میگم بیاد داخل.

- فقط خانم موحدی لطفا شماره همراهتون رو به فائزه بدید لطفا.

سری تکون داد و از کاناپه فاصله گرفت.

- حتما، روز خوش.

و در رو پشت سرش بست.

ویرایش شده توسط ملکه مردگان-nazi nim
  • لایک 2

spacer.png

سال هاست که دیگر عطر و بوی زندگی را حس نمی کنند...
انگار که گویی زیر خروار خروار خاطره دفن شده اند.نه از درد نجوایی سر داده اند، نه از کسی دست کمک خواسته اند. مگر گناهشان چه بود جز متولد شدن؟!
تاوان انتخاب اشتباه چه کسانی را تا کی و تا کجا باید پس بدهند؟!
کی میبینند جز خودشان خوبه دیگری را در بر ندارند؟!...

مطب روانشناسی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...