رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان انتقام شیرین1| Sepideh Sana کاربر انجمن نودهشتیا


Sepideh sana
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:انتقام شیرین1
نویسنده:سپیده ثنا (Sepideh sana) 
ژانر:عاشقانه_درام_طنز_اجتماعی_انتقامی
خلاصه:زندگی عجیب است گاه تو را با خود به اوج آسمان ها میبرد و گاه تورا تا اعماق چاه میکشاند اما بازی سرنوشت چطور؟! سرنوشت برای من سرآغازی رقم زد که در سن 17 سالگی زندگی را از نوع  شروع کنم گاه همه چیز فراتر از وسعت ذهن است گاه این دنیا بی کران تر از چشم هاست و تو را جایی غافلگیر میکند که میان یک عشق سه نفره جای گرفته باشی و یکی عشق  مجنون داشته باشد و دیگری عشق فرهاد و تصمیم گیری را به تو میدهد که لیلی شوی یا شیرین؟
اما دنیایی که من امید به زیستن دوباره در  آن داشتم انتقام شیرینی برمن رقم زد...


 مقدمه:سرزده باش!
مثل برفی در اول آذر؛
ذوق مرگم کن با آمدنت... همان گونه که برف زمستان سرزده می آید تو هم سرزده به قلب من آمدی و وقتی به خود آمدم تو مرا از مسیر انتقام  تا عشق کشاند بودی...

ناظر: @violet

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان:انتقام شیرین1

پارت_1

شروع فصل اول

 

_میشه قبل از رسیدن به سن قانونی از پرورشگاه برم بیرون؟؟

 

_نه مگر اینکه...

 

با ذوق به لبه تخت می چرخم و پایین منتظر روی صورت مهتاب خیره میشم؟!

 

_مگر اینکه چی مهتاب؟؟

 

_خب مگر اینکه یک پدر مادر مسؤلیت تو رو قبول کنن و به فرزندی از اینجا ببرنت...

 

با لب لوچه آویزون بر می گردم سرجام 

و سرم روی بالش میزارم و آهی میکشم آروم زمزمه می کنم:آخه کی میاد مسؤلیت یک دختر بالغ ۱۷ ساله رو میگیره اخه....

 

_از کجا میدونی خدا بزرگ شاید شد...الانم بخواب منم خیلی خسته ام!

 

سرم بیشتر توی بالش فرو می کنم میگم:شب بخیر...

 

و چشمام می بندم با امید اینکه منم بتونم روزی از این زندون خلاصی پیدا کنم...

 

 

پارت1

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان:انتقام شیرین1

پارت_2

 

مهتاب گفت:الو هعی.. می کشمتا ماهی پاشو دیگه...!!! 

 

با صدای خواب آلویی از زیر پتو گفتم:تو رو خدا ولم کن بزار بخوابم... 

 

مهتاب پتو رو از روم کشید با صدای بلند گفت:بلند میشی یا آب یخ بریزم روت... 

 

مثل قبل با صدای خواب 

آلویی گفتم:مهتاب جون  ننت بزار بخوابم... 

 

مهتاب با غیظ دست 

به کمرش زد گفت:عشقی از کجا اومدی خواب چی میدی که بردتت تو هپَروت ناسلامتی تو پرورشگاهیم بَد تو منو به جون نَنَم قسم میدی که تا بحال توی عمرمم ندیدمش... 

 

با کمی داد گفتم:اوف... ببینم گذاشتی یکم بخوابم..

 

_خوبه خوبه پاشو زود... 

 

از جام بلند شدم که فاطمه گفت:چه

عجب خانم از خوابیدن تا لِنگه ظهر دل کندن... 

 

_تو یکی شروع نکن فاطی که میام دهنت آسفالت می کنما... 

 

فاطمه گفت:اوه اوه برو بچ بریم که این امروز عصابش خر تو خر.... 

 

بعد رفت از اتاق بیرون خندم گرفت به سمت مهتاب چرخیدم اخمی مصنوعی کردم گفتم:تو می میری منو با لطافت و نرمی بیدار کنی ها!!!؟ 

 

مهتاب ابرو هاش در هم کشید گفت:والا اگه به نرمی لطافت باشه که خانم تا لِنگه شبم می خوابی.... 

 

از روی تخت پایین پریدم گفتم بسه نخواستم... 

 

_خب من برم... 

 

متعجب گفتم:کجا؟ 

 

یکی زد تو پیشونیش گفت:سر قبرم.. 

 

نیش خندی زدم گفتم:پس به سلامتی مُردی... 

 

مهتاب دیگه مثل اینکه دُور برداشت که دمپایی قرمز پارش از پاش در آورد اومد سمتم گفت:امروز اگه حالت جا نیارم مهتاب نیستم... 

 

منم همین طور که عقب عقب می رفتم گفتم:

اولندش.. خب اگه مهتاب نیستی پس چی هستی؟ آها خوبه صدات کنم گاگول

یا پخمه یا هم اها!!

خنگول چطور؟؟ از نظر من یکی که عالیه... چون خنگ خودمی 

 

بعد زبونم براش در آوردم مثل اینکه بیچاره خیلی عصبانی کردم که دمپایی انداخت رفت تو دست شویی داخل اتاق و چاه باز کن دست شویی آورد گفت: 

 

_حالیت می کنم ماهی خانم!!!

 

پارت2

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان:انتقام شیرین1

پارت_3

 

مهتاب آروم آروم اومد سمتم در حالی که چاه باز کن هم تو دستش بود اَی چندش... مطمئنم الان می خواد اون کنه تو حلقم.. ولی منم بَرگ چقندر نیستم بهم میگن ماهی... یک هوا بدو بدو اومد سمتم منم از ترس اینکه اون بزاره تو حلقم روی تخت ها پرش می زدم از اون یکی تا اون یکی مثل منگلا دور هم می چرخیدیم که مهتاب گفت:اگه فکر کردی من خسته میشم دست از سرت بر میدارم نه خیر اشتباه می کنی چون امروز دیگه عقب نشینی نمی کنم ماهی قرمزی... 

 

همین طور که پرش می کردم زبونم براش در آوردم که به سرعت اومد سمتم منم از ترس جیغی زدم و از اتاق زدم بیرون خاک دو عالم روسریم سرم نیست اگه خانم نظامی ببینتم توی این وضعیت باید برم تا ۱٠ روز توالت بِسابم... 

 

توی سالن میدوویدم دیگه کم کم خسته شدم و مهتاب یکم دیگه بهم می رسید پس به پا هام سرعت دادم تا رفتم توی حیاط پرورشگاه که مهتاب گفت: 

 

_ماهی می کشمت به نعفت که واستی!! 

 

همین طور که بدو میکردم گفتم:عمراً مهتاب خانم... 

 

که یک دفعه خوردم به یک چیز سفت سرم پایین بود که چشمم به کفش های ورنی 

که جلوم بود افتاد آب دهنم قورت دادم سرم بالا آوردم تا که چشمم افتاد بهش یک مرد جون خوشتیپ بود که با چشم های خاکستریش زل زده بود بهم... اخم مصنوعی کردم گفتم:مگه  چشمات نمیبینه گاو هم الان جلوم بود میدید دارم میام می رفت کنار... 

 

کمی اخم کرد که خیلی چهرش جذاب شد و بعد توی چشم هام زوم شد گفت:ببین دختر جون برو گرگم به هوا تو بازی کن هنوز برای دهن به دهن گذاشتن با من خیلی برات زود... 

 

بعد چشمکی بهم زد از کنارم رد شد.. چنان از حرفش بهم بر خورد که حد نداشت به سمتش چرخیدم همین طور که داشت می رفت با داد گفتم:ببین شازده از مادر زایید نشدم که تو سوسول بَد قواره بخوای برام شاخ شونه تیز کنی اگه جرعت داری دوباره اون حرفی که بهم زدی تکرار کن بعد ببین ماهی چیکار میتونه کنه!!!

 

یک دفعه واستاد همین طور پشتش بهم بود که دوباره راه افتاد سمت ورودی پرورشگاه هعه حتی زحمت نداد به خودش که جوابم بده مگرنه همین جا می شستمش میزاشتمش کنار... تازه متوجه وضعیتم جلوش شدم وای ماهی خنگول اخه این چه طرز گشتن تو پروشگاه لباس خوابم تا قوزک پام موهامم که باز و ژولید الان اگه یکی منو ببینه با این وضعیت مطمئنن باید تا یک سال برم توالت بسابم... 

 

چرخیدم برم تو پرورشگاه که چشمم به مهتاب افتاد که با دهن باز و همین طور که چاه باز کن به دستش بود بهم نگاه می کرد از حالتش خندم گرفت رفتم جلو دستم جلوی چشاش تکون دادم که به خودش اومد با نیش خند گفتم:چته نکن عاشق این سوسوله شدی؟؟ 

 

با آرنجش زد تو پهلوم گفت:ببند.. خجالت نمی کشی با جوون مردم کلکل می کنی ماهی  اونم با این وضعیتت.. 

 

بعد از سر تا پام نگاهی کرد و سری به نشونه تأسف تکون داد... 

 

خودم دست به سینه کردم گفتم:حقش بود تا اون باشه با من این طوری حرف بزنه... بعدشم مگه تیپم چشه الان تو خارج همین طوری مُد... 

 

مهتاب پُقی زد زیر خند بعد از چند دقیقه گفت:وای خدا تو رو مرگ نده ماهی آخه این حرفا رو از کجات میاری.. 

 

از شوخی دهنم باز کردم  گفتم:از اینجا... 

 

بَد زدم زیر خنده که چاه باز کن زد همون جا اَی وای پسر سوسوله هم همون لحظه از در پرورشگاه اومد بیرون مثل جن زده ها به ما خیره شد

 

 

پارت3

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان:انتقام شیرین1

پارت_4

 

بیچاره الان با خودش میگه اینا دیگه چه دیونه هایی هستن.. به هر حال زود خودش جمع جور کرد و اومد از کنار مون رد شد و همین طور که می رفت گفت: 

 

_گمون کنم بجای پرورشگاه اشتباهی اومدم دیونه خونه... 

 

بعدم رفت... وای دلم می خواست همین چاه باز کن کنم تو حلقش... با خشم به سمت مهتاب چرخیدم که داشت می خندید.... 

سعی کردم بهش بفهمونم که چاه باز کن ازم جدا کنه

+اومم اومه اوم اوم اوم اموهه... 

 

مهتاب دوباره خندید گفت:چی میگی... 

 

بعد چاه باز کن محکم کشید که یک مرتبه ازم جدا شد... ولی یک بلای آسمونی دیگه اومد خانم نظامی از در پرورشگاه اومد داخل با اون ماشین مدل بالاش جلوی ما زد رو ترمز عینک تَه استکانیش روی بینیش جا بجا کرد  از ماشینش پیاده شد با فریاد گفت: 

 

_ماهی!!!!!!!!

 

با خودم گفتم ماهی غزل خداحافظی  بخون که تا ۲سال دیگه باید توالت بسابی

 

 

پارت4

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان:انتقام شیرین1

پارت_5

 

توی اتاق مدیر بودیم هم من هم مهتاب سرمون پایین انداخته بودیم خدا بخیر کنه یک دفعه نظامی اومد داخل اتاق و رفت پشت میز با غرور نشست بعد از چند دقیقه داد زد: 

 

_با اون وضعیت توی محیط باز پرورشگاه چیکار میکردین هان!!! 

 

هان انقدر بلند داد زد که یک آن شونه هام لرزید.... ولی خب من ماهیم مگه میشه یکی سوال کنه ازم جواب ندم سرم بالا گرفتم اما تا چشمم به چشمای عصبی قرمز خانم نظامی افتاده انگار زبونم لال شد انقدر ترسناک شده بود که جرعت نداشتم زبون باز کنم با لُکنت گفتم: 

 

_خ.. خانم.. نظامی.. باور کنید.. همش.. تقصیر... مهتاب بود... اگه چاه باز کن.. توالت.. نمی خواست کنه تو حلقم... که من اینطوری... با این.. وضعیت... نمی رفتم توی حیاط پرورشگاه.... 

 

بعد چشمام مظلوم کردم چند دقیقه فکر کرد بعد به سمت مهتاب چرخید منم به سمتش چرخیدم مجبور بودم تقصیر گردنش بندازم... وقتی چشمامم بهش افتاد یک لحظه فکر کردم مُرد... رنگ به رخ نداشت معلومه که ترسیده مگرنه زبون باز می کرد از خودش در مقابل این دیو دفاع می کرد.... 

 

_چند بار دیگه باید هشدار بدم تا تمومش کنید این بچه بازی هارو هیچ می دونید چکار می کنین... اگه یکی توی اون وضعیت میدیدت مطمئن باش ماهی که می فرستادمت دست بسیج بری از دستتم خلاص می شدم... 

 

زبونم گاز گرفتم خاک بر سرم اون پسر که منو دید اگه خانم نظامی بفهمه بیچاره میشم... 

 

خانم نظامی گفت:فهمیدی دیگه تکرار نمی کنم ماهی اگر یک بار دیگه این شیطونی هاتو تکرار کنی دیگه نه من نه تو ها!! 

 

سرم تند تند تکون دادم گفتم:خانم نظامی قسم می خورم دیگه تکرار نشه قول ماهی میدم بهتون.... فقط خانم نظامی جونم فدات بشم..مجازاتی که بهم نمیدی دیگه نه؟!!...

 

نیش خند خبیثانه ای زد گفت:نه ماهی خانم با تو یکی که کار دارم هنوز...

 

پارت5

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان:انتقام شیرین1

پارت_6

 

با لب لوچه آویزون رفتم داخل اتاق که نگاه همه به سمتم چرخید بی توجه بهشون رفتم روی تختم دراز کشیدم که فاطی گفت:اوه اوه چیشده که ماهی قرمزی ساکت شده؟؟!

 

حتیٰ دل دماغ جواب دادن به فاطمه  هم نداشتم... مهتاب اومد تو اتاق و فوراً

به سمتم اومد یکی محکم زد پشتم با غیظ گفت:که همش تقصیر من بود آره حاضر جوابی های خودت نمی گی بعد همه چیز  می اندازی گردن من بدبخت... میدونی اگه بگم اون... 

 

فوراً دستم جلوی دهنش گذاشتم که ادامه نده مگرنه هم آبروم می رفت هم یک مجازات بدتر در انتظارم بود.... 

 

آروم گفتم:تو رو خدا مهتاب زبون به دهن بگیر آره میدونم نباید گردن تو می انداختم اما الانم چیزی نشد که نه نظامی کاریت کرد نه هم چیزی بهت گفت... 

 

مهتاب با داد گفت:بله چون نظامی بدبختم میدونه تو چه بشری هستی... 

 

بعد با پوز خند ادامه داد:ولی عجب مجازاتی برات در نظر گرفت.... 

 

پوفی کشیدم بی اهمیت به مهتاب روی تخت درازکشیدم که مریم اومد لبه تختم ایستاد و با چشم های مهربونش زل زد بهم  گفت:چیشده ماهی جان چرا؟ سگرمه هات توهمه... 

 

آروم گفتم:هیچی مریم بدبخت شدم همین... 

 

مریم:وا دختر خدانکنه چرا مگه چیشده؟؟ 

 

روی تخت قلتی زدم باورم نمیشه که از فردا باید توی آشپزخونه پرورشگاه ظرف بشورم اونم کی من ماهی برم ظرف

 بشورم  تا ۲ماه... وای خدا بخیر کنه....

 

پارت6

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان:انتقام شیرین1
پارت_7

تا نصفه تو ظرفشویی بودم و کل لباس هام خیس آب شده بود که به طور مثال داشتم ظرف می شستم...فاطمه اومد سمتم با یک عالمه ظرف که دستش بود همشون  ریخت توی ظرفشور گفت:ای بابا دختر چیکار می کنی از ساعت ۹ اینجایی هنوز تموم نکردی که الان یکی اینجا باشه میگه داره کوه میکنه تا ظرف شستن... 

با حرص ظرفی که توی دستم بود پرت کردم داخل ظرفشور و گفتم: اگه توهم هر دقیقه برات بیستا ظرف می آوردن حالیت میشه... 

فاطی نیش خندی زد گفت:خداروشکر که یک روز از دست شیطونی های تو خلاصیم... واقعا خانم نظامی چه مجازاتی برات گذاشت دستش درد نکنه... 

با حرص به طرف فاطی چرخیدم گفتم: 

_فاطی!! 

_خب بابا حالا توام... رفتم

  محبوبه خانم اومد داخل آشپزخونه و تا دید هنوز دارم ظرف میشورم گفت:ای بابا دختر تو که هنوز مشغولی نچ نچ نچ لباساتم که به گند کشیدی چیکار می کنی ظرف میشوری یا چاه باز میکنی؟؟!! 

ای بابا عجب گیری کردم هرکی میاد یک تکیه می اندازه میره الان ظرفشور بودم حالا کوه کن چاه باز کنم شدم.. پوف.. توالت می سابیدم بخدا بهتر از این بود... محبوبه خانم چندتا نصیحت دیگه هم کرد  بعدم رفت بیرون... دوباره مشغول ظرفا شدم که مهتاب اومد تو و همین طور  که نیش خندی به لب داشت گفت: 

_ای بابا ماهی چیکار می کنی از صبح اینجایی هنوز مشغول ظرف شستنی یکی نَدونه فکر می کنه که داری قبر می کنی....

بَه بَه گور کن نبودم که اونم شدم... آخه اینجا چیکار من بدبخت دارن یک امروز کاری به کارشون نداشتم حالا هی چپ میرن راست میرن به من گیر میدن...

پارت7

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان:انتقام شیرین1

پارت_8

 

بالاخره ظرفا تموم شد انقدر خسته شده بودم که حد نداشت ولی وقتی یاد نازنین افتادم خستگی از تنم پرید آخ که دلم برا دیدنش لَک زده قبل رفتنش می خوام حسابی بغلش کنم دوباره غم به دلم نشست اخه چرا باید دنیا منو از تنها دوستم که مثل خواهرمه جدا کنه از روزی که به پرورشگاه پا گذاشتم نازنین تنها کسی بود که منو همیشه مثل خواهر میدونست و همیشه خودش هوام داشته اما الان قراره که یک خانواده مسئولیتش قبول کنن و از پرورشگاه ببرنش..

توی اتاق رفتم فاطی مشغول حرف زدن با گیتا بود.. مهتاب هم زیر پتو رفته بود و خوابیده بود رفتم روی تختم دراز کشیدم ساعت ۲بعدظهر بود... 

 

فاطی:اوه اوه  بالاخره   ظرفا تموم شد...

 

گیتا:حتما تموم شده دیگه که گذاشتن شیطون خانم مرخص بشه.... 

 

بعد باهم خندیدن... به سمتشون چرخیدم گفتم:می بندین یا پاشم... 

 

گیتا دست هاش به نشونه تسلیم بالا برد گفت:نه تو روخدا الان ذوق زده بودیم که بالاخره سر عقل اومدی دیگه کاری باهامون نداری این خوشحالی رو خراب نکن.... 

 

وای دلم می خواد تک تکشون خفه کنم

حرصم در آوردن  اصلا اینا دیگه لیاقت ندارن ماهی مثل من داشته باشن... 

یک دفعه گلنار مثل دیونه ها با جیغ اومد داخل اتاق همه به سمتش چرخیدیم که گفت:یک زن مرد با کلاس پولدار اومدن خودم شنیدم که به خانم نظامی داشتن می گفتن که می خوان از اینجا دختری به فرزندی قبول کنن... 

 

همه با ذوق داد زدیم: چی!!!؟

 

 

پارت8

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان:انتقام شیرین1
پارت_9

با خوشحالی از روی تخت پایین پریدم و رفتم سمت گلنار گفتم: 

_گلنار مطمئنی؟؟ 

سرش تکون داد گفت:آره خودم شنیدم... 

فاطمه گفت:وای یعنی کدوممون  انتخاب می کنن... 

گیتا:هنوز که چیزی نشده بزار ببنیم اصلا می خوان واقعا یانه شاید پشیمون بشن.... 

گلنار:نه خیلی جِدی بودن خودم شنیدم گفتن که یک دختر بالغ کم سن می خوایم.. 

گیتا:پوف یعنی تا چند سال می خوان؟؟ 

گلنار:نمی دونم... 

فاطی:مهم نیست بزارین اول مارو ببینن بعد فکر سن نوع سال باشید.... 

با ذوق گفتم:من سنم از همه شما کمتر مطمئنم منو انتخاب می کنن... 

همه به سمتم چرخیدن انگار توی نگاهشون این بود که تو یکی ببند که اگه انتخاب بشی همینجا دارت می زنیم.... 

وا خب منم آدمم درسته شیطونم ولی خب یک دختر خوشگلم... 

فاطی:والا اگه تو رو انتخاب کنن دیگه از همین جا براشون دعا می کنم.... 

زبونم براش در آوردم گفتم: زیادی مزه می ریزی....کاری نکن که 

یک دفعه صدای خانم نظامی شنیدیم و حرفم نصفه موند.... همه گی سریع کنار تخت هامون به خط شدیم که خانم نظامی اومد داخل نگاهی به همه کرد بعد با افتخار گفت: 

دخترا همین طور که گلنار فضول به همه تون خبر چینی کرد یک زن شوهر اومدن به پروشگاه و می خوان یک دختر ببرن و من می خوام تا ساعت  پنج همه تمیز مرتب توی سالن اصلی بیاین تا با اون زن شوهر آشنا بشید.... 

با ذوق به حرف های خانم نظامی گوش میدادم وای چقدر خوشحال بودم یعنی میشه من انتخاب بشم... 


پارت9

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان:انتقام شیرین1

پارت_10

 

بعد از اینکه خانم نظامی رفت همه به هول ولا افتادن که چی بپوشن برای ساعت پنج که به چشم بیان... 

 

منم از بین لباس هام که سه تا بیشتر نبود با اینی که تنم بود میشد چهارتا.. یکی از بین شون انتخاب کردم تا تنم کنم یک پیرهن سفید بلند تا زانوم و یک شلوار مشکی  پوشیدم این شلوار  نازنین برام خریده بود.. البته این شلوار خیلی خیلی وقت پیش برام گرفته بود ولی اصلا استفاده نکرد بودمش.. موهامم بافتم انداختم روی شونم یک روسری مشکی هم سرم کردم که مال مهتاب بود ازش خوشش نمیومد دادش به من... 

خلاصه تا ساعت ۵ همه مشغول بودن...

که نازنین اومد داخل اتاق چشمام برق زد از روی تخت پایین پریدم رفتم محکم بغلش کردم که گفت: 

 

_وای دختر خفم کردی... 

 

_دلم برات یک ذره شده بود آخه چرا؟ انقدر دیر دیر می یای پیشم تو که امروز قرار برای همیشه بری.... 

 

دستم گرفت روی تخت نشست همین طور که روی دستم نوازش میکرد 

گفت:قربوت برم خواهر ناز شیطونم ببخشید آخه بعضی وقتا اجازه ندارم دیگه... 

 

_آخه... 

 

_آخه اگر نداره بازم میام بهت سر میزنم اگه امروز میرم مطمئن باش که فراموشت نمی کنم و هر چند وقت یک بار میام بهت سر می زنم باشه ماهی قرمزی ... 

 

دوباره محکم بغلش کردم گفتم:باشه.. راستی مادر پدر جدیدت باهات چطوری رفتار می کنن؟؟ 

 

انگار یک لحظه از حرفم غم تو نگاش نشست اما فوری تک خنده ای کرد 

گفت:وای ماهی نمیدونی چقدر مهربون هستن خیلی دوست شون دارم... 

 

لب خندی تلخی میزنم میگم: ولی وقتی امروز بری دلم برات خیلی تنگ میشه...میترسم دنیای بیرون تو رو عوض کنه! 

 

بوسه ای روی پیشونیم زد گفت:نگران نباش هیچ چیزی نمیتونه من عوض کنه خیلی دوست دارم زندگی بیرون از اینجا رو تجربه کنم... 

 

دستش محکم فشردم گفتم:امیدوارم بازم بتونم ببینمت

 

_منم همین طور.... 

 

فاطمه گفت:اوه باز شما دوتا بهم رسیدین.... 

 

نازنین خنده ای کرد گفت:فاطمه نبینم اشک ماهی در بیاری با این زخم زبون هات.... 

 

فاطی با غیظ گفت:هههه من.. من اشک اون شیطان در بیارم نازنین؟؟؟؟ 

من اشکش در بیارم اون منو زند زند خاکم میکنه !!

 

نازنین متعجب به سمتم چرخید که گونه هام سرخ شد وای بیچاره از وقتی که منتقل شد به بخش دوم پرورشگاه دیگه منو ندید بخاطر همین نمی دونه توی این چند وقته چه کار هایی که نکردم... 

 

 

پارت10

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان:انتقام شیرین1

پارت_11

 

بعد از راهی کردن نازنین همراه بقیه دخترا رفتیم داخل سالن اصلی و به خط شدیم همه مرتب تمیز بودیم فاطی چقدر به خودش رسیده بود... خانم نظامی وارد سالن شد و وقتی مارو دید لبخندی از سَر رضایت زد و گفت:بفرمایید آقا و خانم سهرابی... 

 

هر دو داخل شدن انقدر لباس های تنشون شیک بود که مطمئن شدم از اون خر پولا هستن زن چهره ای جدی داشت و مرد هم از زن بدتر یک لحظه از آرزوی اینکه انتخابم کنن پشیمون شدم... 

 

خانم نظامی گفت:بفرمایید اینم از دخترای ما... 

 

زن نگاهی سر تا سری به همه مون کرد بعد گفت:خانم نظامی من گفتم یک دختر بالغ کم سن نوع سال می خوام ماشاالله همه اینا خانم شدن... 

 

خانم نظامی گفت:بله متوجه منظورتون شدم اما همه دخترای ما سنشون تقریبا به ۱۸ سال رسیده..

 

زن نگاهی عمیقی به همه ما کرد 

که یک دفعه نگاهش رو من ثابت موند وای چرا؟ اینطوری بهم زل زده... همون موقع بود که گفتم خدایا به دامنت میوفتم منو انتخاب نکنن قول میدم نماز های غذا شدم بخونم... قول میدم دیگه توی غذای محبوبه خانم داروی خواب آور نریزم که بعد وقتی تنبیه میشد من بهش می خندیدم ... خدایا قول میدم دیگه شب توی دماغ فاطی موقعی که خواب نمک نریزم که بعد تا یک ماه عطسه کنه .. خدایا قول میدم که دیگه غذای مهتاب با فلفل قرمز تند نکنم که بعد تا سه روز نتونه حرف بزنه...خدایا قول میدم دیگه نصفه شب نرم داخل حموم بزرگ  پرورشگاه و شیر آب باز نکنم تا چند میلیون به خانم نظامی خسارت نزنم دیگه خدایا لطفا.... همین طور مشغول شمردن کار های شیطانی که کردم بودم که یک مرتبه صدای اون زن اومد: 

 

_متاسفم خانم نظامی ولی هیچ کدوم از دختراتون نظرم جلب نکرد و سنشون بیشتر از انتظارمه... 

 

_متاسفم... 

 

خانم سهرابی گفت:خب دیگه اگه اجازه بدید مرخص بشیم...

 

_بله حتما بزارید من راهنمایی تون کنم.... 

 

و از سالن بیرون رفتن نفسم به بیرون دادم و بلند گفتم: 

 

_خدا به رو مون رحم کرد... 

 

فاطی:بدبخت شدیم همین یک شانسم از دستمون پرید... بعد تو میگی خدا بهمون رحم کرد!

 

گیتا با دهن کجی گفت:ایش ولش کن فاطی خله بیاین بریم.... 

 

همه رفتن من موندم مهتاب... 

 

_الو همه رفتن بریم؟؟ 

 

مهتاب تازه حواسش اومد سرجاش گفت:ها آره بریم... 

 

رفتیم سمت اتاق... 

 

 

پارت11

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان:انتقام شیرین1

پارت_12

 

داخل اتاق شدیم که گلنار گفت:اخه چرا انقدر بدشانسیم..

 

_حالا زیاد خودتون نخورین ولش.... 

 

فاطی:تو مگه نمی گفتی منو انتخاب کنن!منو انتخاب کنن! چیشد پس که انقدر ریلکسی؟؟!! 

 

همین طور که روتختیم مرتب میکردم گفتم:خب ازشون خوشم نیومد همون بهترم که منو نخواستن.... 

 

فاطی پقی زد زیر خند گفت:وای فکر کنید اگه این شیطان خبیث می بردن مطمئنن خونه زندگیشون به آتیش می کشید... 

 

با بی مَزه گی گفتم:هه چقدر خندیدم....

 

فاطی باز خندید گفت:خب راست میگم دیگه تو یک پرورشگاه گذاشتی روسرت دیگه از اینجا آزاد بشی که کلی خسارت به مملکت میزنی دیگه چه برسه به اون مرد زن بیچاره....

 

با حرص گفتم:

 

_فاطی!!پاشم...

 

فاطی با مظلومیت گفت:نَه تو رو خدا بهم رحم کن شیطان خبیث منو نخور هنوز جوونم آرزو دارم....

 

بعد زد زیر خند که همه همراهش شروع به خندیدن کردن...دیگه صبرم لبریز شد باشه فاطی خانم من شیطان خبیث فرض می کنی ها؟! امشب نشونت میدم شیطان  خبیث  چیکار میتونه  کنه.. با اینکه به خدا قول دادم کار های بدم تکرار نکنم ولی مجبورم کردی

حالا میفهونم بهت که شیطان خبیث کیه فاطمه خانم؟؟؟؟

 

 

پارت12

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان:انتقام شیرین1

پارت_13

 

شب بعد از صرف شام توی سالن آشپز خونه و شستن اون همه ظرف بالاخره رفتم بخوابم ساعت ۱۲نیم شب بود ظرف شستن چقدر وقتم گرفت.... رفتم توی اتاق همه روی تخت ها دراز کشیده بودن و برقا خاموش  بود همه خواب بودن... بی حوصله رفتم روی تختم تا بخوابم که یاد این افتادم که قرار بود امشب حال فاطی جا بیارم.. انگار که آدرنالین خونم رفت بالا پس از روی تخت اومدم پایین و مشغول فکر کردن شدم که چیکار کنم؟؟.. تا نقطه ضعف فاطی یادم افتاد و یک نقشه شیطانی کشیدم دستام به هم مالیدم گفتم:وقتش که حالیت کنم ماهی کیه؟ فاطی خانم قیافم درهم کردم و رفتم کنار تخت فاطی و آروم با دستم تکونش دادم تا بیدار بشه... و شروع کردم به صدا زدنش... 

 

_فاطی؟... فاطی؟... فاطی؟... فاطی؟ 

 

فاطی همین طور که چشم هاش بسته بود با صدای خواب آلویی گفت: 

 

_اوف!!بزار بخوابم ماهی حال حوصله ندارم... 

 

بعد روش اون سمت دیگش کرد خوابید... ای بابا چیکار کنم... دوباره صداش زدم جواب نداد.. دوباره بازم جوابم نداد.. یک مرتبه یکم با داد گفتم:فـاطی!!!

 

روی تخت نشست و بهم خیره شد گفت:ها؟؟ببینم میزاری بخوابم... چیه بگو؟؟ 

 

قیافم مظلوم کردم گفتم:فاطی می ترسم.... 

 

چشم هاش شد اندازه توپ تنیس از تعجب و گفت:می ترسی تو و ترس محاله... 

 

به شونش مشت آرومی زدم گفتم: بخدا می ترسم.... 

 

پتو برداشت خواست دوباره بخوابه و همون طور که خمیازه 

می کشید گفت:برو برو ماهی من خوابم میاد حوصله این شوخی های بی مزه رو هم ندارم.... 

 

منم گفتم:آخه یکی دیدم توی تاریکی بیرون داخل سالن اصلی بود... فکر کنم دزدی چیزیه...!! 

 

بعد از چند دقیقه روی تخت نشست بهم زل زد گفت:راست میگی؟؟باز نمی خوای که منو... 

 

دستم جلو دهنش گذاشتم آروم گفتم: نه راست میگم توی سالن اصلی بود... 

 

فاطی نگاهی بهم کرد گفت:باشه بریم ببینیم چی بود؟!!!

 

ایول نقشه شیطانیم گرفت

 

 

 

پارت13

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان:انتقام شیرین1

پارت_14

 

فاطی از روی تخت اومد پایین کمی اخم کرد گفت:وای بحالت اگه دروغ گفته باشی ماهی!! 

 

نیش خندی زدم گفتم:آخه چرا؟ باید دروغ بگم... 

 

فاطی:خیله خب بریم ببینیم چی بود؟!!.. 

 

همراه فاطی از اتاق بزرگ خارج شدیم همجا کاملا تاریک بود و این باعث شده بود فاطی حسابی بترسه... همین طور به سمت سالن اصلی پرورشگاه می رفتیم که فاطی با استرس گفت:میگم ماهی بیا برگردیم چراغ قوه رو بیارم اینجا خیلی تاریک... 

 

نیش خندی زدم گفتم:چه؟؟ نیاز به چراغ قوه

 

رفتیم داخل سالن اصلی انقدر تاریک بود که حتیٰ دیدن فاطی هم برام مشکل بود

فاطی با صدایی که ترس توش کاملا موج می زد گفت:اینجا چقدر تاریک...میگم ماهی بیا برگردیم فردا به خانم نظامی میگیم خودش بررسی کنه....

 

با پوز خندی میگم:ببین فاطی یا نمی خواستی بیای الانم که اومدی باید تا تهش باشی مگر اینکه ترسید باشی...

 

فاطی:نه خیر من از هیچی نمی ترسم....ولی اینجا خیلی تاریک..

 

_باشه ببین تو اینجا واستا من میرم اون چراغ قوه ای که پشت در اصلی هست بیارم...باشه؟

 

فاطی با ترس گفت:منم میام...

 

خنده ای می کنم که فاطی نمی بینه بعد میگم:نه نمیشه خودم میرم زود میام تو که نمی ترسی؟؟

 

فاطی با کمی لُکنت گفت:ن..نه برو زود بیا فقط...

 

_باشه..پس همینجا منتظر باش فوری میرم میام...

 

فاطی تند تند سرش تکون داد که یعنی باشه...

 

منم سریع از سالن رفتم بیرون خند شیطانی کردم و چراغ قوه ای که زیر لباسم قایم کرده بودم در آوردم روی زمین خم شدم و چراغ هولش دادم سمت پا های فاطی که فاطی برگشت به پُشتش و چشمش افتاد به چراغ قوه از روی زمین با دست های لرزون برش داشت و با صدایی که از ترس می لرزید گفت:م..مـ..ماه..ماهی..ت..تو..توئ..

 

خنده خبیثی کردم و چیزی نگفتم که چراغ قوه روشن کرد...رفتم توی اتاق کنار سالن و ملافه ای که روی طاقچه بود برداشتم و چشمم به محبوبه خانم افتاد که سرش دست مال بسته بود و خوابید بود خند ای کردم و پاورچین..پاورچین از اتاق اومدم بیرون که باز صدای فاطی شنیدم:

 

_م..ماه..ماهی..ک..کج..کجایی..تو..روخدا..بیا..بیرون...می..ترس..م..

 

ملافه رو انداختم روی سرم مثل یک روح سفید پوش از فکرم خند شیطانی کردم آروم آروم رفتم داخل سالن فاطی از زیر ملافه دیدم که پشتش بهم بود آروم آروم رفتم جلو و دستم گذاشتم روی شونش که شونه هاش لرزید از ترس آروم به سمتم چرخید تا چشمش

بهم افتاد از ترس چنان جیـغی کشید که بعد یک دفعه از حال رفت... سریع ملافه در آوردم با خودم گفتم:خدا مرگت نده ماهی زدی ناکارش کردی نکنه چیزیش شد باشه وای لعنت به من چیکار کردم باهاش... 

 

 

پارت14

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان:انتقام شیرین1

پارت_15

 

بخاطر جیغی که فاطی قبل از بیهوش شدنش کشیده بود همه با نگرانی و سروصدا توی سالن جمع شدن و برقا روشن شد از شانس من خانم نظامی هم مثل اینکه شب اینجا مونده بود که اونم پریشون اومد توی سالن اصلی پرورشگاه...که چند دقیقه ای حیرت زده نگاهش بین منو فاطی که از حال رفته بود رد بدل کرد و بعد شتاب زده با عصبانیت به سمتم اومد محکم بلند گفت:این کار توئه؟

 

منم پرو گفتم:آره

 

پوزخندی همراه عصبانیت زد این دفعه داد زد گفت:چرا این کارو کردی ماهی!

_چون حقش بود که این بلا سرش بیاد منم حقش بهش دادم

 

از پروییم لحظه ای متعجب بهم زل زد  و بعد تعجب جاش به خشم داد که نا خوداگاه دستش بالا آورد که چشم هام بستم و منتظر بودم که اون دست به صورتم برخورد کنه ولی اتفاقی نیوفتاد و پچ پچ دخترا بلند شده بود آروم لای چشمم باز کردم دیدم دستش تو هوا معلق مونده و خانم نظامی با ناراحتی بهم چشم دوخته :تا به امروز هرکار کردی دست روت بلند نکردم اما الان کاری کردی که با سابقه ۳۰ سالم برای اولین بار دستم روت بلند بشه!

و بعد دستش پایین انداخت که خودم از کاری کا با فاطمه کردم پشیمون ناراحت شدم...

 

خانم نظامی نبض فاطمه گرفت گفت:حالش خوبه شما هم برید بخوابید شلوغش نکنین ...

 

همه سالن خالی کردن و منم رفتم توی اتاق برای اولین بار از کاری که کردم خجالت کشیدم!

 

روی تختم دراز کشیدم که خوابم برد! 

 

 

 

پارت15

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان:انتقام شیرین1

پارت_16

 

از خواب بیدار شدم تعجب کردم چرا؟ کسی بیدارم نکرد  روی تخت پایینم خم شدم مهتاب هم نبود هیچ کس تو اتاق نبود... وا اینجا کجان.. از جام پاشدم 

رفتم توی سالن ولی  کسی نبود وا پس اینا کجارفتن؟ 

 داخل آشپز خونه که شدم دیدم مریم کیمیا با یلدا اینجا هستن.. ولی بقیه کجان رفتم جلو که وقتی منو دیدن از جاشون بلند شدن و رفتن سمت در خروجی آشپز خونه که جلوشون گرفتم انگار ترسیدن.... 

 

یلدا گفت:بخدا ما هیچ کاری باهات ندارم ماهی بزار بریم... 

 

ابرو هام درهم کشیدم گفتم: چی میگین برا خودتون خُل شدین؟؟بقیه کجان؟؟ مهتاب کو؟ 

 

مریم گفت:همه توی سالن اصلی هستن... 

 

باشه ای گفتم که بعد فوری رفتن وا این چشونه چرا اینطوری می کنن؟؟ رفتم توی سالن اصلی که دیدم همه توی سالن اصلی هستن رفتم پیش مهتاب که کنار گلنار نشسته بود و باهاش حرف می زد و تا منو دید... مثل جن زد ها سریع از جاش پرید با کمی لُکنت گفت: م.. ماهی جان چیشد؟؟ 

 

وا این الان به من چی گفت ماهی جان؟ واقعا یا گوشای من اشتباه شنید؟؟

 

_مهتاب.. میگم فاطی کجاس؟؟ 

 

مهتاب:توی اتاق محبوبه خانم... هنوز بیهوش... 

 

ها؟؟ هنوز بیهوش خوبه جن روح واقعی بهش نشون ندادم که هنوز بیهوش... 

_چرا؟ صبح کسی بیدارم نکرد؟؟ 

 

مهتاب:گفتیم بیشتر بخوابی عزیزم... 

 

این الان به من گفت عزیزم؟؟ دستم روی شونش گذاشتم که از ترس عقب رفت وا اینا چرا اینطوری می کنن؟؟ 

 

_مهتاب چته؟؟ 

 

مهتاب با دلهره گفت:هیچی... بخدا

 

رفتم جلو که اون رفت عقب گفتم: نه تو یِه چیزیت هس... 

 

مهتاب:نه چیزیم نیست... 

 

_پس چرا؟ ازم فرار می کنی؟؟! 

 

 

 

پارت16

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان:انتقام شیرین1

پارت_17

 

 

مهتاب انگار توی چشم هاش اشک جمع شد که به پام افتاد گفت: تو روخدا کاری بهم نداشته باش ماهی قسم می خورم دیگه هیچ وقت باهات تندی نکنم ببخش منو کاری بهم نداشته باش... 

 

دیگه کم موند بود از تعجب شاخ دربیارم وا مهتاب چرا؟ این طوری می کنه؟؟ خم شدم دست هاش گرفتم بعد دستم گذاشتم روی پیشونیش ولی تب هم نداشت با غیظ گفتم: مهتاب تب هم که نداری چته؟ پس؟ چرا؟ این قَدر چرت پرت میگی؟؟!! 

 

مهتاب گفت: هیچیم نیست می ترسم بلا ملایی سرم در بیاری... 

 

پُقی زدم زیر خند اخ از دست اینا پس بگو بخاطر چی از سَر صبح ازم حساب می برن... از شدت خند اشکی که گوشه چشمم جمع شد بود پاک کردم گفتم: آخه من باهات چیکار دارم؟ بابا من کاریت ندارم  این چرت پرتا چیه آخه پاشو پاشو دیگه از این حرفا نزن.... 

 

فوراً از روی زمین بلند شد گفت: واقعا دیگه کاری باهام نداری؟؟ 

 

با خند گفتم: نه... 

 

بعد سرش انداخت پایین و با دو دلی گفت: آخه.. چاه باز کن؟؟ 

 

باز زدم زیر خند گفتم: نه اون فراموش کردم خیالت راحت... بیا دختر بریم صبحونه بخوریم که خیلی گوشنم... 

 

مهتاب هم لبخندی زد گفت: اوکی.. بریم.. 

 

بعد از خوردن صبحونه رفتیم داخل اتاق همه دخترا تا نزدیک های بعدظهر از من می ترسیدن تا که کم کم یخ شون آب شد اومدن دوباره باهم حرف زدیم و کلی هم خندیدیم همش از کاری که با فاطی کردم ازم سوال می پرسیدن و منم یکم نمک فلفلش زیاد کردم براشون تعریف کردم که از خند کم موند بود اینا هم غش کنن بعد باز غش کردن اینا هم 

بیوفته گردن من.... 

 

 

پارت17

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان:انتقام شیرین1

پارت_18

 

 

بعدظهر رفتم توی اتاق محبوبه خانم کنار تختی که فاطی روش بیهوش افتاد بود نشستم نمی دونم چرا؟ ولی کمی تَه تَه اعماق وجودم احساس عذاب وجدان داشتم و کمی دلسوزی...  فکرشم نمی کردم با دیدن اون ملافه که روی خودم انداخته بودم که کمی بترسونمش اینطوری به این حال بیوفته..

یعنی تا چند روز دیگه طول میکشه تا بهوش بیاد؟؟ 

 

بلند شدم تا برم که صدای زمزمه وار فاطی شنیدم درحالی که چشم هاش بسته بود گفت: 

 

فاطی:م.. ماهی.. من.. می ترسم.. اینجا.. تنهام.. نزار... 

 

با این جمله فاطی عذاب وجدانم نه تنها بیشتر شد بلکه از دست این شیطونی هام خیلی هم عصبانی شدم رفتم جلو دست های فاطی گرفتم گفتم: 

 

_فاطی جان.. بیدار شدی خوبی چشمات باز کن؟؟! 

 

آروم لای چشم هاش باز کرد ولی تا چشمش بهم افتاد دوباره از حال رفت عه چیشد؟؟ 

چرا؟ باز بیهوش شد؟؟ تصمیم گرفتم تا فاطی بهوش بیاد دیگه نزدیکش آفتابی نشم مگرنه اگه باز بیهوش بشه همه تقصیر ها میوفته گردن من بَدبخت.... 

 

داشتم می رفتم سمت حیاط پرورشگاه که یک بادی به سر کلم بخوره ولی دیدم خانم نظامی جلوی در داره بایکی  حرف میزنه  فوضولیم گُل کرد رفتم پشت گلدون بزرگی که کنار دیوار بود و پشتش مخفی شدم تا ببینم این نظامی داره چی میگه که صدای آشنای مردی اومد که گفت: 

 

_من از تصمیم مطمئنم... نگران نباشید همه اعضای خانواده سهرابی هم راضی هستن... 

 

ها؟ خانواده سهرابی؟ چرا؟ فامیلشون انقدر آشناست؟ که  یاد اون زن مرد خشن جِدی افتادم  که  اومد بودن از اینجا دختر ببرن ولی پشیمون شدن اما این کیه؟؟؟ 

 

خانم نظامی:بله می دونم اما.... خب چطور بگم... یعنی... من از خدام که ببرینش.. ولی خب.. باید بگم اون دختر اصلا... ذات درستی نداره... ماهی اصلا نمی تونه دختر یک خانواده شریفی مثل خانواده سهرابی بشه... اون خیلی شیطون تر از اون چیزی هست که حتیٰ فکرش کنید... حتیٰ باید بگم همین دیشب کم موند بود یکی از دخترای پرورشگاه بخاطر یک حرف به کشتن بده... 

 

جانم من واقعا انقدر خبیث بودم خبر نداشتم؟؟.... تازه حرف هاشون دوباره برام توی ذهنم تکرار شد و جیغ بلندی کشیدم گفتم:چی؟می خوان منو ببرن؟؟؟!!

 

 

پارت18

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان:انتقام شیرین1

پارت_19

 

فوراً جلوی دهنم گرفتم که نظامی گفت:کی اونجاست؟؟ 

 

دستم هنوز روی دهنم بود... و قلبم تند تند درون سینم می کوبید که صدای پای نظامی شنیدم داشت می اومد جلو... چاره ای نیست.. فوراً از پشت گلدون اومدم بیرون و از کنار طوری که نظامی نبینتم دوویدم خودم پَرت کردم داخل اتاق همه به سمتم چرخیدن که گیتا گفت: خدا رحم کنه باز کی رو ناکار کردی؟؟ 

 

بی توجه به حرف گیتا رفتم روی تختم که مهتاب اومد کنارم یکی زد پشتم گفت: 

 

مهتاب:چته؟ماهی؟چرا؟رنگت پَرید...باز چه دست گلی به آب دادی؟؟

 

به حرف مهتاب هم توجهی نکردم پتو رو روم کشیدم و گفتم:می خوام بخوابم...

 

مهتاب گفت:وا الان چه؟وقت خواب؟

 

 همش نگران بودم یعنی  واقعا؟قرار منو ببرن؟یعنی راستی راستی قراره که سَرپرستی منو بگیرن.....خیلی عصبی بودم چرا؟منی که همیشه دلم می خواست از اینجا نجات پیدا کنم و یکی بیاد سرپرستیم رو بگیر؟ الان  چرا انقدر ناراحتم یعنی چی در انتظارمه..

 

 

 

پارت19

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان:انتقام شیرین1

پارت_20

 

تا بعدظهر همش ذهنم در گیر بود ای خدا آخه چیکار باید بکنم.... منتظر بودم که خانم نظامی منو تو دفتر بخواد... و همین طورم شد... گلنار بهم گفت که خانم نظامی کارت داره برو دفترش منم با استرس تمام رفتم دم در اتاقش نفس عمیقی کشیدم و بعد در زدم.... 

 

 صدای خانم نظامی شنیدم که گفت:بیا تو... 

 

در باز کردم و رفتم داخل با اون عینک ته استکانی که زد بود سرش توی برگه های جلوش بود با دست بهم اشاره کرد تا بشینم.... منم آب دهنم قورت دادم و رفتم نشستم روی صندلی کنار میزش...

بعد از چند دقیقه سرش از برگه ها آورد بیرون عینکش روی بینیشجا به جا کرد گفت:خب... خواستم بیای اینجا تا باهات حرف هام بزنم...یک خانواده تصمیم به گرفتن سرپرستی تو کردن... خانواده سهرابی که یک بار اومدن اینجا ولی دختری رو انتخاب نکردن... اما الان تو رو انتخاب کردن... و تا فردا میان می برنت راستش اونا همه نوع شرایط دارن... پولدارن... شریف... با آبرو هستن... و باید بگم تو وقتی باهاشون بری باید تمام این اخلاق های ناقصت رو بزاری کنار... فهمیدی... 

 

اشک توی چشمام جمع شد یعنی واقعا فردا باید برم از اینجا... 

 

 

 

پارت20

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان: انتقام شیرین1

پارت_21

 

 ماجرا رو به مهتاب گفتم اونم ناراحت شد... ولی بقیه هنوز نرفتم دارن جشن می گیرن بنظرم اگه وقت داشتم تک تکشون یک بلایی سرشون می آوردم بعد می رفتم

ولی انگار واقعا باید برم.. فردا قرار عضو خانواده  سهرابی بشم آخه چرا؟؟ خدایا آدم قحطه

چند دست لباس پاره و کهنه ای که داشتم داخل کیف کهنه رنگ رو رفته مال مهتاب جمع میکنم که دادش به من می دونم اینا دیگه بدردم نمیخوره اما برام خاطرات اینجارو یاد آوردی میکنه... شب برای شام هم نرفتم خب برای کسی هم مهم نبود... موقع خواب هم همش تو فکر بودم... انقدر فکر خیال کردم که نفهمیدم کی؟ خوابم برد...فردا صبح وقت رفتنم بود و باید از مهتاب خداحافظی میکردم و اون هم از رفتنم ناراحت بود  محکم بغلش کردم بهش گفتم غصه نخوره امیدوارم زندگی چیزا های قشنگی براش رغم بزنه.... البته فکر نکنم بیشتر از چند روز منو یادشون بمونه فراموش میشم براشون.... بعد از خدافظی با همه خانم نظامی و البته با فاطی که تازه بهوش اومد بود... بالاخره از پرورشگاهی که توش۱۱سال زندگی کردم دلکندم درحالی که دلکندن برام خیلی سخت بود و پا گذشتن به زندگی بیرون... برام ترسناک و هیجان انگیز بود.... توی حیاط پرورشگاه ایستاده بودم کنار خانم نظامی... منتظر بودیم که بیان منو ببرن دیگه گریم گرفته بود که خانم نظامی گفت: 

 

_با اینکه خیلی ضرر بهم زدی و کلی شیطونی کردی... اما.. همیشه مثل دخترم دوست داشتم.. امیدوارم که زندگی دور از اینجا برات پر از موفقیت باشه... مراقب خودت باش... 

 

محکم خانم نظامی بغل کردم گفتم: شما هم همیشه برام حکم مادرم داشتین... منم دوستون دارم...

 

ماشین مشکی با کلاسی وارد حیاط پرورشگاه شد و جلوی ما زد رو ترمز شیشه های ماشین دودی بود داخلش معلوم نبود... که درش باز شد و یک پسر خوشتیپ  با کت شلوار مشکی  از ماشین پیاده شد برام آشنا میزد بهش دقت کردم که ناگهان هینی کشیدم و دستم جلوی دهنم گذاشتم اینکه همون پسر سوسوله هست

 

 

 

پارت21

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان:انتقام شیرین1

پارت_22

 

لبخندی زد بعد با اون تیپ دخترکشی که زده بود اومد روبه روم ایستاد نگاهی همراه پوز خند بهم کرد گفت: 

 

_بلخره بهم دیگه رسیدیم جوجه... 

 

خدا به روم رحم کنه... خانم نظامی یک تای ابروش رو انداخت بالا گفت: 

 

خانم نظامی: شما هم قبلا دیدن؟؟! 

 

وای نه بدبخت شدم دَم رفتنی می کشتم حتماً

 پسره همین طور که دست هاش می کرد توی جیبش گفت:نه... 

 

آخیش بخیر گذشتا!!!

 خانم نظامی گفت:خیله خب پس بسلامتی برو ماهی جان مراقب خودت باش و مارو فراموش نکن... امیدوارم زندگی خوبی داشته باشی... 

 

با ناراحتی تمام و خواهش زل زدم توی چشاش و گفتم: ولی خانم نـ... 

 

پسره منو سمت خودش کشید و لبخند جذابی زد که نشد حرفم ادامه بدم

 رو به خانم نظامی گفت: 

 

_اصلا نگران نباشید ما خوب ازش مراقبت می کنیم... 

 

خانم نظامی:مطمئنم... 

 

پسر به من نگاه کرد ادامه داد: خب خوشگله برو سوار ماشین شو منم الان میام.... 

 

با لب لوچه آویزون رفتم سوار ماشین شدم البته انقدر پُرو هستم که جلو بشینم.... دل کندن از اینجا برام مثل تموم شدن زندگیم می مونه بعد از ۱۱سال زندگی داخل اینجا قرار که برم بیرون این پرورشگاه همیشه از داخل حیاط پرورشگاه به بیرون خیره می شدم اما الان قرار که کلاً وارد یک زندگی جدید و پُر استرس بشم دنیایی که برام غیر قابل باور.. حتیٰ کوچک ترین شناختی هم ازش ندارم.... می ترسم خیلی هم می ترسم و نمی دونم چی انتظارم میکشه.... 

 

 بعد از چند دقیقه حرف زدن با خانم نظامی اومد و سوار ماشین شد عینک دودیش رو زد به چشم هاش بهش 28 یا 30 میخورد .. ماشین روشن کرد دلم یک لحظه ریخت یعنی راستی راستی دارم میرم.... از حیاط پرورشگاه خارج شدیم و در آخرین لحظه ها فقط تکون خوردن دست های خانم نظامی رو دیدم که به نشونه خدافظی تکون میداد.... سرم پایین انداختم می ترسیدم به بیرون نگاه کنم که صداش اومد: 

 

_خب خوشگله... وقتشه با هم آشنا بشیم... من اسمم سپهر.. و باید بگم یک جورایی میشم پسر عموی تو.... 

 

متعجب به سمتش چرخیدم که گفت: 

 

_منظورم اینه که تو الان دختر خانم و آقای سهرابی هستی و من برادر زاده آقای خسرو سهرابی هستم که الان پدر تو بحساب میاد... 

 

سرم دوباره پایین انداختم و آهی کشیدم ولی خب یک خوبی هم داره یک پسر عموی خوشتیپ جذاب دارم.. 

 

 

 

پارت22

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان:انتقام شیرین1

پارت_23

 

بعد از کلی رانندگی یک دفعه زد رو ترمز خیلی ترسیدم چرا؟ وایستاد هنوز سرم پایین بود که  باکنجکاوی سرم بلند کردم و  عینکش از روی صورتش برداشت و توی چشم هام خیره شد وای خدا عجب چشم هایی داره رنگ خاکستری چشم هاش جادو می کرد آدم چرا؟ قبلا بهشون توجه نکرد بودم گفت: از چی می ترسی؟! نگران نباش من مثل برادرت کنارتم.... 

 

انگار کُل دنیا رو سرم با همین یک جملش که مثل برادرت کنارتم روی سرم خراب شد آخه من خواستم برادرم باشی تازه ازت خوشم اومد بود...

 

و با لحن مهربونی ادامه داد:خب وقتی وارد این عمارت یا قصر هرچی که اسمش میزاری بشی همه چی تغییر می کنه... یعنی چطور بگم... حتیٰ اسمت هم تغییر می کنه تو کلاً میشی عضوی از خانواده سهرابی برای همین خیلی چیز ها برات عوض میشن متوجه حرف هام میشی؟؟! 

 

با تعجب و گیجی بهش خیره میشم میگم:یعنی چی حتیٰ اسمم عوض می کنین.. من نمی خوام من همینی که هستم می خوام باشم... اصلاً بر گردون پرورشگاه.... 

 

بعد از تموم شدن حرفم پُقی زد زیر خند بعد یک دفعه جِدی  اخم هاش درهم کشید با عصبانیت گفت: 

 

_ببین خوشگله... وقتی که تو رو از پرورشگاه بیرون آوردم یعنی خیلی چیز ها عوض میشه یعنی هرچی من بخوام میشی... هرچی خانواده سهرابی بخواد میشی و جیکتم در نمیاد مگرنه ممکن خیلی برات گرون تموم بشه الانم پیاده میشی میری داخل اون عمارت  شیر فهم شد؟!!! 

 

شیر فهم شد انقدر بلند داد زد که شونه هام لرزید و از ترس فقط سرم تند تند به نشونه تایید از حرف هاش تکون دادم وای اینجا دیگه کجاست کدوم دیونه خونه گیر افتادم خودم خبر ندارم 

خدایا.... 

 

 

پارت23

ویرایش شده توسط Sepideh sana
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...