رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان اَحلام دلِستان | هانیه رمضانی کاربر انجمن نودهشتیا


Ha,ni
 اشتراک گذاری

پیام توسط زهرارمضانی افزوده شد,

سطح قلم: A

نظرتون؟!   

18 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. نظرتون؟!

    • عالی^^
    • خیلی خوب*^
    • خوب :)
      0
    • متوسط...
      0


ارسال های توصیه شده

img-20220128-wa0011_u53.jpg

'به نام  خالق قلم'

داستان اَحلام دلِستان

نویسنده:    هانیه رمضانی (hany.rS)

🎭 ژانر:  عاشقانه_اجتماعی

هدف:   سفری دیگر در خیالات!

ساعت پارتگذاری:  نا معلوم

خلاصه:

حقیقتی در میان رویا، تعشقی پنهان در پس دلش و بخت و اقبالی که با او سازگار نمی‌زند. 

اطرافیانی که کمر به جنگ بستند و زندگی‌اش را با عقاید خودشان همچون آوردگاهی کرده‌اند. میدان جنگی که راهی برای رستن از آن وجود ندارد؛ تسلیم یا مرگ!

در همین حین عشق هم درست زمانی که در تمنای وجودش روزها را سپری می‌کند خود را از دیده‌ها نهان کرده است.

همه چیز همچون طناب‌های در هم تنیده و گره‌های کور است؛ گره‌هایی که تنها با احلامی شیرین باز خواهند شد. تا این‌که حقیقت در میان رویا آشکار می‌شود و او را به سمت و سوی عشق نهان در دلش می‌کشد. اگر حافظه‌اش یاری دهد دست سرنوشت با او همراه خواهد شد...

^-مقدمه:

همه شب سجده برآرم

که بیایی تو به خوابم

و در آن خواب بمیرم

کـه تو آیی و بمانی...

-----------------------------

احلام: خواب، رویا

دِلستان: دلدار

صفحه نقد داستان🦋

ویرایش شده توسط hany.rS
  • لایک 24
  • تشکر 2
  • غمگین 1

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت اول-^

۲۵ آگوست ۲٠۱۹، ساعت ۷:۳٠ دقیقه صبح

 فقط چند قدمی به اتاق فرزندش مانده بود. دلش قصد گشودن در را و عقلش بیم بر هم زدن خواب پسرش را داشت. همین که خواست برگردد صدای نفس- نفس زدنی در گوشش پیچید؛ این بار عقلش را کنار زد و به نوای دلش گوش داد. آرام- آرام در را گشود، نگاهی به تخت کرد و قدمی برداشت.

کارن خود را زیر  ملحفه ‌ی نسبتاً بزرگ تختش پنهان کردن بود و تنها دست‌هایش پوشیده نشده بود. 

- کارن... کارن جان؟ بیداری پسرم؟

صدایش بلندتر نمی‌شد؛ آن‌قدر آرام سخن می‌گفت که خود به شنیدن آنچه گفته بود شک کرد!

این بار کمی تن صدایش را بالا برد تا از احوال پسرش آگاه گردد.

- بیداری؟

نگاهش خیره‌اش را به تخت دوخته بود که ناگهان دو جفت چشم مشکی رنگ، خبر از بیداری کارن می‌داد.

کارن تکانی به خود داد و ملحفه طلایی رنگ تختش را کنار زد، به سختی نگاهی به ساعت آونگ دارِ قدیمی مادربزرگ که بالای سرش بود انداخت و گفت:

- بیدارم مامان... یعنی بیدار شدم.

محتاج بانو این بار با خیالی آسوده قدم برداشت و روی صندلی چوبی کنار تخت نشست، با نگرانی که در لبخند بر لبش هویدا بود گفت:

- باز هم کابوس...

کارن تند- تند سرش را تکان داد و همانطور که دراز کشیده بود، خیره به پنجره بزرگ اتاق که کل شهر از آن جا تحت کنترل بود، لب گشود:

- نه مامان، رویا... بیشتر شبیه به رویا، یک رویای شیرین!

این بار همه چیز معکوس شده بود؛ کابوس‌های وحشتناکی که شبانه در خوابش پرسه می‌زدند نبودند و جایشان تنها با رویایی تعویض شده بود.  تنها مشکلش یادآوری  رویاهای گه گاه شیرینش بود؛  تنها فقط می‌دانست چیزی لذت بخش را در خواب دیده است. 

مادرش با تعجب به او چشم دوخته بود و منتظر بود تا از رویایش بگوید. اصلاً مگر می‌شود آن همه کابوس ناگه به رویای خاتمه یابد؟ یا مگر چیزی را به خاطر می‌آورد که بخواهد آن را بازگو کند؟ 

***

طنین صدای بلندشان باز هم گوش اهالی عمارت جودت را کَر کرده بود. بار اولشان نبود اما خوشبختانه کسی هم از آنچه می‌گفتند آگاه نمی‌شد. 

- تا وقتی عاشق نشم پاهام رو توی این عمارت کذایی نمی‌ذارم!

تند- تند و به قصد ترک کردن خانه‌ای که خودش آن را منحوس می‌شمرد گام می‌نهاد؛ همانطور که زیر لب با خود غر- غر می‌کرد یکی از مستخدمان را با شتاب کنار زد و به سمت درب رفته و خارج شد. 

کارن رفت و تنها صدای گوش خراش بسته شدن درب آهنین که با رنگ مشکی و طلایی جلب توجه می‌کرد، بر جای ماند. دیده‌ها راه خروج کارن را دنبال کرده بودند و اکنون همگی به در خیره بودند. چشم‌هایشان می‌دید اما گوش‌هایشان آنچه را شنیده بود نمی‌فهمید؛ تنها مهتاج بانو بود که از  اتفاق رخ داده مشوش و نا آرام بود.

ویرایش شده توسط hany.rS

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت دوم-^

کابوس‌‌هایش نبود و از آن شب مهتابی که ماه کامل در آسمان خود نمایی می‌کرد از ذهنش محو شده بودند؛ اما مداوم رویایی می‌دید که صبح در خاطرش نبود و مانند تکه‌های پازل گمشده‌ای باید به یکدیگر متصل می‌شدند.

***

«شخصیت مجهول»

۲۶ آگوست ۲٠۱۹، ساعت ۵:۳۷ دقیقه بامداد

خمیازه‌ای کشید و دوباره غلطی زد، آرام- آرام پتو را کنار زد، نگاهش که به در چوبی اتاقش خورد چشمانش را محکم روی هم فشار داد و خدا را شکر کرد که هنوز در اتاقش است. هرچند که دلش می‌دانست به محض خروج از آرامگاهش همه چیز مجدداً خراب خواهد شد.

از طرفی دیگر مهتاج بانو در اتاقش که دست کمی از قصری نداشت بر روی صندلی چوبی نشسته بود؛ هیچ صدایی به غیر از غریژ- غریژ همان صندلی کهنه و قدیمی به گوش نمی‌رسید. افکارش در مغزش پرسه می‌زدند و قصد دیوانه کردنش را داشتند.

دو سه ساعتی می‌شد که خبری از کارن نبود؛ خدا می‌دانست این پسرک با این همه حجم از لجبازی و یک دندگی به چه کسی رفته بود! 

سعی می‌کرد فکر و خیالاتش را کنار بزند، پس از این رو برخاست و به قصد حال و هوا عوض کردن از اتاقش خارج شد که ناگهان با همسرش مواجه شد. 

- اینجا چیکار می‌کنی؟

بدون توقف و حتی لحظه‌ای درنگ لب گشود تا سخن همیشگی‌اش را بگوید اما ناگهان مهتاج سد سخنش شد که راهش را کج کرد و از آنجا دور شد.

***

«کارن»

۲۷ آگوست  ۲٠۱۹،   ۱۶:۱٠  دقیقه

از زمانی که از خانه  بیرون زده بود آسمان غم می‌گریست. گویی آسمان می‌خواست با او همدلی کند؛ می‌خواست غم را از دلش بشورد و جانی دوباره به جسمش ببخشد زیرا که او هنوز راه درازی در پیش دارد.

نمی‌خواست به خانه‌ای باز گردد که افرادش سعی در دست بردن در سرنوشت او را داشتند اما خب مشکل هم این نبود؛ حال چگونه باید عاشق می‌شد؟!

برخاست تا از قطرات باران در امان بماند که ناگه صدای زمزمه‌ای آرام گوش‌‌هایش را نوازش کرد؛ صدایی که پر از آرامشی خاص بود.  این زمزمه دور به نظر نمی‌رسید پس می‌توانست منشأش را بیابد؛ از این رو گوش‌هایش را دنبال کرد تا صاحب صدا را پیدا کند. هر چه جلوتر می‌رفت و درختان چنار قد بلند را بیشتر کنار می‌زد خش- خش سبزه‌ها و برگ‌های نسبتاً خشک در زیر پاهایش کمتر و زمزمه آشنا واضح‌‌تر می‌شد.

ویرایش شده توسط hany.rS
  • لایک 27
  • تشکر 2
  • غمگین 2

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم-^

- دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد؟

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد!

صدا کاملاً واضح بود اما هر چه چشم می‌چرخواند صاحب صدا را نمی‌یافت. کمی جلوتر رفت؛ به راستی که صدایی کم نظیر و همانند مسکنی قوی بود. پس از کمی جست و جو، نا امید بر درختی تنومند تکیه زد. کاش می‌توانست صاحب صدا را بیابد؛ اصلاً چرا اینگونه این صدا برایش با اهمیت شده بود؟ یعنی می‌شد یکی مانند او آن هم در این سرزمین غریب پیدا شود؟

 خودش نمی‌فهمید اما انگار چیزی در دلش جا به جا شده بود؛ گویی هر آنچه بر او گذشته، نابود گشته و از خاطرش برای لحظاتی پاک شده بود.

دفعه‌ی اولش بود به اینجا می‌آمد و هنوز باید کل باغ را جست و جو می‌کرد  اما دیگر ماندن هم فایده‌ای نداشت. دستانش را بر زمین گرفت و بلند شد؛ نگاهی به آسمان انداخت، شاخه‌های درختان آسمان را پوشانده بودند و تنها نور خبر از روز و روشنایی خورشید می‌داد. آن‌قدر محو صدا شده بود که حتی متوجه نشده بود چگونه خود را به میان درختان رسانده و اینجا، میان باغی به این عظمت چه می‌کند! 

***

«شخصیت مجهول»

۲۷ آگوست ۲٠۱۹، ساعت ۱۵:۴۵ دقیقه‌ی بعد از ظهر

مانند مأموران مخفی شده بودم؛ آرام- آرام گام می‌نهادم و پس از هر قدمی اطرافم را زیر نظر داشتم تا مبادا کسی از خروج من آگاه شود. بلافاصه بعد از اینکه دیگر چشمانم قادر به رؤیت کردن ساختمانی که ساکن در آن بودم، نبود پا تند کردم و خودم را به آرامگاه همیشگی‌ام با وجود راه نسبتاً درازش رساندم.

سنگ فرش‌های خاکستری_ قرمز در زیر قدم‌هایم، آسمان آبی، چمن‌ها و سبزه‌هایی که همچون حصاری رشد کرده و دور تا دور درختان و گل ها را پوشانده بودند همه و همه دلیل حال خوب من بودند. اینجا خانه دوم من بود؛ حال دیگر گل‌ها و درختانش دلتنگ من می‌شدند!

در میان این غربت و در شهر شلوغ پاریس حقیقتاً اینجا دنج‌ترین جا برای دختری همانند من بود. به سمت صندلی‌ چوبی کنار چمن‌ رفتم که خانمی با دستان‌پر و همانطور که با سر به صندلی اشاره می‌کرد مانع از نشستنم شد.

- ?Vous voulez vous asseoir ici 

(شما می‌خواین اینجا بشینید؟)

لحظه‌ای تأمل کردم؛ هیچ جا مانند میان درختان بلند و سر به فلک کشیده باغ حالم را خوب نمی‌کند پس اینجا ماندن هم فایده ندارد.

- .Non (نه!)   

ویرایش شده توسط hany.rS

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت چهارم-^

زن پاریسی لبخندی بر روی لبانش نشست؛ وسایل در دستش که همه در نایلون‌ها و پلاستیک‌های شیری رنگ بودند را روی صندلی گذاشت و بعد از مرتب کردن پالتوی یشمی کرمی رنگش با همان لبخند در چهره‌اش تشکری کرد. 

- .je vous en prie (خواهش می‌کنم.)  

بعد از اتمام جمله‌ام برگشتم و به سمت درختان سر به فلک کشیده باغ قدم برداشتم. به میان درختان که رسیدم  تنه زخیم درخت کنارم را تکیه گاهی کردم و نشستم. سرم را میان بازوانم گرفتم و چشمانم را بستم. آرام- آرام هر آنچه در ذهنم حک گشته بود را ناخودآگاه بر روی زبان می‌آوردم و زمزمه ‌کنان با خود سخن می‌گفتم. 

- دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد؟

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد!

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد.

به خودم که آمدم شعر حافظ بر لبانم جاری گشته بود؛ همیشه از مرور کردن این اشعار لذت بی‌حد و وصف* می‌بردم. این تنها چیزی بود که مرا در میان این شهر غریب از اصالت و فرهنگ وطنم دور نمی‌کرد.

در کنار این غزلیات تنها چیزی ک باعث آرامش خاطرم می‌شد اینجا بود؛ باغ تویلری!

شاید بنظر آدم عجیبی به نظر می‌رسیدم، نمی‌دانم؛ اما به هر حال خودم خود را دوست دارم و این مهم‌ترین شرط من برای حیات و خوش بختی‌ست. 

اکسیژن هوا را در ریه‌هایم محبوس کردم و دستانم را در جیب ژاکت بلند و کرمی رنگم که تا روی پاهایم طول داشت فرو کردم. رژ لب سرخ رنگم را از جیبم بیرون آوردم و میان دستان کوچکم گرفتم؛ این همان، یکی از دلایل دیووانگی من بود.

***

«کارن»

۲۷ آگوست ۲٠۱۹،  ۲۱:۳٠ دقیقه‌ی شب

- آهای، کمک، کمک! کسی اینجا نیست؟ اَه لعنتی! آخه کی می‌خواد تو این برهوت باشه؟!

با دو زانو بر روی شن‌های داغ صحرا افتاد و نفس- نفس زنان عرق بر پیشانی‌اش را پاک کرد. اینجا کجا بود؟ چه خبر شده بود؟  او که به خانه برگشته بود؛  اکنون اینجا چه می‌کرد؟ 

خورشید سوزناک درست وسط آسمان  به زمین گرما می‌داد و باد شن‌های نرم کویر را جا به جا می‌کرد. هیچ چیز نبود؛ تا چشم کار می‌کرد  کویر و کویر و کویر...

دیگر نای نفس کشیدن هم نمانده بود؛ نشست تا شاید اینگونه فرقی به حالش بکند که ناگه صدای آشنایی به گوشش رسید. توهم بود؟ آری! توهم بود اما چرا هر لحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد؟ چرا اینگونه آشنا بود؟ 

- اینجا چه خبره؟ لعنتییی!

_•_•_•_•_•_•_•_•_

* بی‌حد و وصف:  بدون اندازه و  غیر قابل توصیف

ویرایش شده توسط hany.rS

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم-^

برخاست و همانطور لنگان- لنگان قدم بر می‌داشت، عرق پیشانی‌اش بر روی گونه‌هایش می‌غلتید و به دنبال صدای آشنا می‌رفت‌. 

- آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت...

از نگریستن به اطراف چیزی عایدش نمی‌شد پس سر بلند کرد و تا خواست آسمان را به تماشا بنشیدند ناخودآگاه خورشید چشمانش را از نور خود بست؛ قصد کرد دوباره چشمانش را باز کند که این بار همه چیز سرخ فام گشته بود و دوباره باز هم همان نجوا در گوشش زمزمه می‌شد. 

- آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد. 

چه داشت بر سرش می‌آمد؟ این چه دوزخی بود که او را گرفتار کرده بود؟ چه شده بود؟ 

دستانش را محکم بر روی شقیقه‌هایش فشار می‌داد و چشمانش را بسته بود اما گوش‌هایش برای شنیدن نجوایی عجیب آماده بودند.

- به سراب... خوش اومدی!

ناگه همه چیز سیاه شد و دیگر هیچ چیز وجود نداشت؛ تنها صدایی آشنا او را فرا می‌خواند.

- باز هم خواب دیدی؛ بلندشو!

آرام پلک‌هایش را از هم گشود، با چشمان نیمه باز به اطراف نگاهی کرد. قبلش تند- تند به سینه‌اش می‌کوفت و عرق، تمام پیشانی‌اش را خیس کرده بود. تنها شبی بود که موضوع کابوس‌ شبانه‌اش تفاوت داشت و چیزی میان رویا و وحشت آن هم بعد اخرین خوابش بود.

***

«شخصیت مجهول»

۲۷ آگوست ۲٠۱۹، ساعت ۱۹:۲۵ دقیقه

هوا تاریک شده بود؛ یک ساعتی بود در خیابان‌های نسبتاً شلوغ پاریس به سمت خانه قدم بر می‌داشتم. راستش متنفر بودم؛ از ماشین‌ها و اتوبوس‌های غول پیکر، از تاکسی‌ها و راننده‌های اعصاب خورد کن و آنها که چیزی جز نقد و انتقاد در مورد سیاست نیاموخته بودند. راضی بودم پاهایم بشکند اما ثانیه‌ای سوارشان نشوم! 

از  همه مهم‌تر، بوق‌های بد صدای  ماشین‌ها و همهمه‌ای که نمی‌شد سر از آن در آورد  مغزم را در مرز نابود شدن قرار داده بود؛ گویی کسی در گوشم جیغ می‌زند و با پتک بزرگی بر سرم می‌کوبد.

خیالات در ذهنم پرسه می‌زدند که متوجه نشدم چگونه به خانه رسیدم و ناگهان با چیزی نسبتاً محکم برخورد کردم.

عقب آمدم و مشغول به آنالیز کردنش شدم؛ از کفش‌های  سفید_ خاکستری‌اش کم- کم به سمت پیراهن راه- راه‌ سفید_ آبی‌اش و بعد صورت نحسش آمدم. 

- ?Que faites-vous ici

(تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟)

ویرایش شده توسط hany.rS

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم-^

پوزخندی زد و با همان دستان در جیب لب گشود.

- .Content de te voir

(خوشحالم که می‌بینمت.)

لبخند کشیده‌ای زدم و دستانم را در جیب پالتویم فرو کردم؛ همانطور که پای سمت راستم را عقب و جلو می‌کردم آرام زمزمه کردم:

- مار از پونه بدش میاد، دم خونش سبز میشه!

می‌دانستم حتی ذره‌ای از زبان فارسی را متوجه نمی‌شود به همین دلیل چشمانم را به صورت غرق سوالش دوختم و منتظر ماندم تا بپرسد چه گفتم‌ام. حقیقتاً آدمی کاملاً قابل پیش بینی بود و من از این ویژگی مزخرف‌اش و همچنین خودش که بدتر بود متنفر بودم.

چشمانش ریز شده بود و با انگشتان نسبتاً کشیده‌ای که داشت سرش را می‌خاراند. همانطور که مشغول بود و طبق پیش بینی‌های من، پرسید:

- .Pardonnez, mais je n'ai pas compris

(ببخشید اما من نمی‌فهمم)

تکانی به سرم دادم و این بار بلندتر سخنم را به زبان آوردم.

- این خیلی سادست. چون نفهمی؛ نفهم!

انگشت اشاره‌ام را بالا آوردم و "نفهم" سوم را با غیض تکرار کردم که دستش را روی دستم قرار داد و آن را به سمت پالتویم برد.

- !Je ne comprends pas; Mais vous menacez

(متوجه نمیشم؛ اما انگار داری تهدید می‌کنی!)

خوشحال بودم که حداقلش کمی از حس و حال من نسبت به خودش را متوجه شده بود اما نمی‌خواستم همه چیز بر ملا شود؛ پس سریعاً لبخند منصوعی بر لب‌هایم نشانده و به خانه برگشتم.

ویرایش شده توسط hany.rß

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم-^

به محض باز کردن درِ چوبی مانند، به سمت پله‌ها رفتم و با قدم اول محکم پایم را روی پله کوبیدم تا اهالی خانه از ورود من آگاه شوند؛ به ثانیه‌ای نکشید که صدای مادرم مرا فرا می‌خواند. پوفی کشیدم و به سمت مبل‌های سلطنتی و اتاق نیشیمن که تم قهوه‌ای_ خاکستری‌ داشت حرکت کردم. پاهایم را روی زمین می‌کشیدم و حتی لحظه‌ای به خودم زحمت بلند کردنشان را نمی‌دادم. 

دست به سینه و دقیقاً رو به روی مادرم که روی مبل نشسته بود ایستادم و با صدایی که از اعماق چاه بیرون می‌آمد سلامی کردم. 

- کجا بودی دخترم؟ 

لبخندی بر چهره داشت اما احساسی می‌توانست مرا متوجه موضوعی کند که او به خاطرش مرا به اینجا کشانده. مادرم نه مثل نامادری سیندرلا بود و نه همچون مادرانی که بویی از لغت مادر نبرده‌اند؛ اون واقعاً فرشته‌ای مهربان بود اما این باز لبخندش تفاوتی عجیب داشت. 

- باغ تویلری؛ واسه چی؟ 

- واسه اینکه امشب مهمون داریم. 

دستم را زیر چانه‌ام گذاشتم و چشمانم را به سقف دوختم؛ گویی در حال فکر کردن به موضوعی مهم هستم. 

- می‌تونی حدسیاتت رو بگی! 

چند قدمی جلوتر آمدم و از اینکه برای نخستین بار متوجه حس ششم قوی من شده بود، خوشحال گفتم:

- اوم... خب طبق شواهدات من، رمان‌ها و سریال‌های جذاب ایرانی و البته شاید هم خارجی و از همه مهم تر حس دهم بنده، قراره خواستگار بیاد؟!

- پس برو حاضرشو!

لبخند دندان نمایی زدم، مانند کودکانی که به اسباب بازی مورد علاقه‌ی خود رسیده‌اند دستانم را به هم زدم و به سرعت، بدون هیچ سخنی به سمت اتاقم دویدم.

خواستگار ندیده یا  ترشیده نبودم؛ فقط وسیله بازی‌ام را یافته بودم.

- خب خب... بریم سراغ نقشه اول!

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم-^

- نقشه یا... گناه داره؟ 

نمی‌دانم چه در من شد اما این بار تمام حس‌هایم مرا از نقشه‌های در ذهنم نهی می‌کردند؛ تنها این بار دستانم بسته بود. گویی افکار خبیثانه‌ای که همیشه مغز کوچکم را به رگبار گلوله‌شان می‌بستند این بار مرا با خواستگاری که تا اکنون ندیده بودمش رهایم کرده بودند؛ از این رو راه رفته تا میز کارم را دور زدم و بی‌درنگ روی تخت‌ام دراز کشیدم. 

- خیلی کلیشه‌ایه... خیلی!

***

«مهتاج بانو» 

۲۷ آگوست،  ساعت ۱۹:۴٠ دقیقه

- من نمیام، خودتون برین، ولم کنین؛ فقط بیخیالم بشین!

- پسرم...

برخاست و همانطور که انگشت اشاره‌اش را رو به روی مادرش گرفته بود با خشم و صورتی که سرخ رنگ گشته بود گفت:

- مامان گفتم که نه! من رو به حال خودم بزار... نمی‌خوام؛ نمی‌خوام یکی دیگه رو هم شریک این کابوس‌های لعنتی و این زندگی کذایی خودم کنم!

مادرش فقط سر و سامان گرفتن او را می‌خواست. قیافه‌اش در هم شد. دیگر نمی‌دانست با او، کابوس‌هایش و با نگرانی‌های خودش چه کند؛ چگونه بگوید امشب داماد به مجلس خاستگاری نمی‌آید؟ 

- مامان من بهت گفتم تا عاشق نشم پاهام رو توی اون خونه نمی‌ذارم؛ نگفتم؟

باشه‌ای گفت و بدون هیچ حرفی از اتاق پسرش بیرون رفت. 

آرام- آرام دستش را به نرده‌های چوبی گرفت و پایش را روی اولین پله‌ی مرمرین گذاشت. می‌خواست به خانه برود و تلفن بزند تا مهمانی امشب را برای وقت دیگری بیندازد اما می‌ترسید، می‌ترسید که ناراحتی را در دلشان بیندازد و آشنای نسبتاً دورش را از خود برنجاند؛ پس منصرف شد و ترجیح داد امشب را بدون کارن به مهمانی برود. 

ویرایش شده توسط hany.rS

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت نهم-^

«شخصیت مجهول»

۲۷ آگوست، ساعت  ۲۱:٠٠

این بار بدون حتی ذره‌ای سعی و تلاش به خودم می‌رسیدم، آماده می‌شدم و منتظر ورود پنجمین خواستگارم بودم. احساسم مرا به نفرت می‌انداخت. زندگی‌ام شده بود همانند رمان‌ها و داستان‌هایی که بدون خواستگاری نمی‌شد؛ آن هم از نوع رقابت تنگاتنگی که میانشان به وجود آمده بود. اصلاً از کجا معلوم که واقعیت من شخصیتی در دستان نویسنده‌ای‌ست و خارج از اختیار خودم!

کاش می‌شد هر پنج داماد خوش خیال عزیز را روانه‌ی زندگی خودشان کرد، هر چند که زمان رخداد این اتفاق فرقی به حالشان نمی‌کند. امروز، فردا و روزهای آتی، تک- تک جوانه‌های رشد کرده در قلبشان می‌پوسد؛ چون من میلی به آنها ندارم.

مجدداً همه چیز را بررسی کرده و به سمت در اتاق می‌روم؛ آرام در را گشوده و سرکی می‌کشم که ناگهان مادرم مرا فرا می‌خواند.

- بیا دخترم، مهمون‌هامون تشریف آوردن.

و  بعد در ادامه آرام میهمانان را دعوت به نشستن می‌کند؛  این تنها چیزی بود که می‌شد از بالای راه پله ها شنید. 

سرم را بالا گرفتم و با غروری که با آن متولد شده بودم به سمت پایین‌ترین پله گام می‌نهادم اما انگار چیزی در من کم بود. با عجله دستی به صورت و لباس‌هایم کشیدم؛ شک داشتم. دوباره چند قدمی به بالا برگشته و به سمت آیینه مستطیلی شکل کنار درب اتاقم رفتم؛ مانند همیشه زیبا اما لبخندم را کجا جا گذاشته بودم؟ این همان چیزی بود که در من گم شده بود پس لبخندی دروغین بر لب نشانده و دوباره قصد رفتن کردم.

- ببخشید واقعاً، نمیشه مراسم خواستگاری بدون داماد ولی هر چی سعی کردم نتونستم بیارمش.

چه می‌شنیدم؛ نکند او هم مانند من است؟ چه تفاهمی! 

اما نکته قوت همین تفاهم می‌توانست چیز دیگری باشد؛ هم به نفع من و هم به نفع داماد فراری!

ویرایش شده توسط hany.rS

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم-^

با قدم‌های محکم و سریع به سمت پایین پله‌ها روانه شدم. به پایین که رسیدم  احساس می‌کردم اکنون همه‌ی نگاه‌ها مرا در خود غرق خواهند کرد؛ اما کدام نگاه‌ها؟ کدام میهمان‌ها؟  تنها یک نفر میهمان امشب ما بود. 

لبخندی زده و سلامی زیر لب گفتم. با دعوت مادرم روی مبل‌های سلطنتی و جلف خانه نشستم و منتظر شنیدن ادامه‌ی سخنانشان شدم. 

بدون اینکه سخنی به زبان بیاورم مادر داماد فراری ذهنم را نشانه گرفته و به سوال‌های پراکنده‌ی در آن پاسخ داد.

- دختر قشنگم، حتماً الان با خودت می‌پرسی داماد کجاست؛ نه؟

اندکی تأمل می‌توانست سرانجام بهترین پاسخ را داشته باشد اما چیز بهتری به ذهنم خطور کرد؛ دقیقاً همان نقطه قوت تفاهم، میان من و آن داماد فراری!

از این رو برخاستم و با لبخندی که محو شده بود گفتم:

- نه! دلیلی نداره چون دلیلش کاملاً واضحه. نیومدن داماد مساویه با مایل نبودن به ازدواج و هر استدلالی دیگه رو در این ضمینه نمیشه پذیرفت.

قیافه‌اش درهم شد؛ انگار داستان از همان قراری بود که حواس دهگانه من بو برده بودند. خواست لب بکشاید و چیزی بگوید که سد سخنش شدم.

- متاسفم اما من حتی ذره‌ای هم میلی به دیدن دامادی ندارم که شب خواستگاری حتی بخاطر احترام به طرف مقابلش هم نمیاد!

با سرعتی که تا به حال از خودم ندیده بودم به سمت پله‌ها رفته و تنها صدای تق- تق کفش‌هایم را برایشان گذاشتم. الحق که بازیگر خوبی می‌شدم؛ مطمعنم داماد فراری هم در حق من دعا می‌کند که هم او و هم خودم را از این مخمصه رهایی بخشیدم.

ویرایش شده توسط hany.rS

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت یازدهم-^

نفهمیدم کی رفتند و چه گفتند؛ تمام وقت در اتاقم خود را محبوس کرده و تا صبح قدمی به بیرون نگذاشته‌ بودم. نمی‌دانستم کار درستی کردم یا نه اما خوشحال بودم هر چه بود  دیگر  سمت من نمی‌آمدند. قطعاً این اولین یا آخرین بار خواستگاری نبود و جز آن داماد فراری افراد دیگری هم به صف نشسته تا نوبتشان شود... 

«۲۸ آگوست، ساعت ۸:٠۵ دقیقه صبح» 

خانه غرق سکوت به نظر می‌رسید؛ گویی کسی نبود و کسی نیامده بود و حرفی زده نشده بود. دلم رهایی از قفس را آرزو می‌کرد و غرورم توان در قدم‌هایم را می‌گرفت. با لباس‌های شب گذشته خوابیده بودم و هنوز گویی در گذشته سیر می‌کردم؛ معلق در میان ماندن یا رفتن بودم اما این بار هم باید مانند همیشه به ندای دلم گوش می‌سپردم. همانطور که بودم، با همان لباس‌ها، با همان وضع شسته و روفته‌ی دیشب باید بیرون می‌زدم؛ حتی علاقه‌ای به پوشیدن لباس‌هایی ک ظاهر واقعی‌ام را نمایان می‌کند نداشتم. مقصدش مهم نبود و فقط میل هوای آزاد بیرون را داشتم. 

***

۲۸ آگوست، ساعت ۸:۳٠ دقیقه صبح، باغ تویلری

«کارن» 

همان جای همیشگی نشسته بود، آن جا که هفته‌ای کمتر نمی‌شد آرامگاه دل بی‌قرارش شده. خودش نمی‌فهمید اما گرفتار آن صدا شده بود؛ مگر می‌شد دل به صدایی بست که صاحبش هنوز مجهول داستان است؟ 

چگونه و چرا و به چه صورت‌اش را خدا می‌دانست اما دیگر مدتی زیاد بود که اختیار زندگی‌اش را از کف داده و همه چیز برایش عادی شده بود. دلش تمنا می‌کرد فقط باری دیگر آن صدا را بشوند حتی اگر صاحبش این بار هم معلوم نشود. 

هنوز هم فکرش درگیر خواب دیشب بود؛  اوضاع روز به روز بهتر نمی‌شد که هیچ،  رهایی از این کابوس و رویاهای در هم تنیده، گویی محال بود.  به باغ تویلری آمده  بود تا   شاید رویای دیشب‌اش چیزی را آشکار  کند یا نویدی به او بدهد؛  هر چند چیز زیادی بجز آن شعر حافظ در خاطرش نمانده  است. 

ویرایش شده توسط hany.rS

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت دوازدهم-^

تکانی به خودش داد و خاست زیر درخت چناری که کهنسال به نظر می‌رسید بنشیند اما صدای خش- خش شاخه‌های درختان منصرفش کرد. درختان زیادی در باغ بودند؛ چیزی به پاییز نمانده بود و کم- کم پاییز با خشکی برگ‌های درختان ندای آمدنش را می‌داد. انگار فقط چنار کهنسال خودنمایی پاییز را نادیده می‌گرفت. 

بلند شد تا به دنبال خش- خش برگ‌ها برود؛ مدتی‌ست به همه‌ی صداها حساس شده بود. 

هر که بود آرام قدم می‌زد؛ یا محتاط بود و یا او هم همچون کارن به آرامگاهش رسیده بود. گویی سعی می‌کرد بی‌سر و صدا شاخه‌های خسته و بی‌جان درختان را کنار زده و جایی برای نشستن بیابد. چهره‌اش هنوز مشخص نبود اما در این شهر به راحتی می‌توان زنان و مردان را تشخیص داد.

 دختری با قدی متوسط بود و دائم با چیزی که در جیب ژاکت بلندش قرار داشت بازی می‌کرد. گیسوهای کمندش بر روی شانه‌اش ریخته بود و اجازه‌ی آشکار شدن صورتش را نمی‌داد. با آن طناب کرمی رنگ بر سرش و ژاکت قهوه‌ای که بر تن داشت آرام و مظلوم به نظر می‌رسید اما این ها همه تنها حدس و گمانی بیش نبودند.

حال گذشتن جایز بود یا ماندن؟ اگر او همان دختری باشد که به صدایش گرفتار شده حال باید چه کند؟ 

سوالاتش در مغزش پرسه می زدند و او را رها نمی‌کردند که ناگهان همان صدایی که مدتیست به دنبالش است گوش‌هایش را نوازش می‌کند. 

- ?Qui est là

(چه کسی اینجاست؟) 

- ?qui es-tu

(تو کی هستی؟) 

اکنون دیگر باید می‌ماند تا خودش را برای دخترک به ظاهر مظلوم نمایان کند؛ پس درختان نسبتاً خشکیده را کنار زده و چند قدمی جلوتر آمد. سخن گفتن برایش دشوار شده بود، بدنش ناگه غرق در گرما شده و گونه‌هایش سرخ رنگ گشته بودند؛ مانند طفلی که از ترس یا نا آشنایی خجالت می‌کشد. 

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت سیزدهم-^

این اتفاق باید زودتر از آن چه هست رخ می‌داد و او را از کابوس‌ها رویا گونه‌اش می‌رهانید؛ هرچند هنوز هم جای شکرش باقی است و بیشتر از این معطل کردن هم لگد به بخت خویش است! 

می‌خواست بر خجالتش غلبه کند و زبان بگشاید که دختر رویاهایش سلامی کرد. 

- Bonjour 

(سلام) 

کارن هم با عجله و مِن- مِن‌کنان سرانجام توانست زبان بگشاید. 

- س... س... سلام! 

دخترکِ مهربان و خوش چهره‌ای به نظر می‌رسید؛ لبخند نمی‌زد اما تعجب و سردرگمی در چشمانش آدم را به خنده وادار می‌کرد. 

کارن برعکس آن دخترک زیبا خوب می‌دانست قبل از هر چیز تنها نقطه مشترک بین آنها زبانشان است و هر دو اصالتاً ایرانی هستند. دخترک همچنان به چیزی که شنیده بود شک داشت؛ به همین دلیل جلوتر آمد و طبق عادت همیشگی‌اش از نوک انگشتان پا تا آخرین لاخ موهای کارن را مورد بررسی قرار داده و گفت: 

- شما... از کجا می‌دونی می‌تونم فارسی صحبت کنم؟ وایستا ببینم، نکنه یکی از همون خواستگارای خوش خیالی یا شایدم من رو زیر نظر داری؛ هوم؟ اصلاً اینجا چی‌کار داری؟ تو چه کسی هستی؟ ها؟ بعد این همه دفعه اوله کسی رو اینجا می‌بینم!

مانند آتشفشانی بود که سال‌ها خاموش بوده و اکنون زمان فعال شدنش بود؛ بی‌صبرانه و بدون حتی ذره‌ای خطا با همان صدای ملایم‌اش که کارن را محصور کرده بود سخن می‌گفت. 

- ببین هم‌وطن، اصلاً خوشم نمیاد کسی به پر و پاچم بپیچه؛ پس راستش رو بگو! 

همانطور انگشت اشاره‌ی ظریف و بلندش را جلوی صورت کارن تکان می‌داد و با لحن شیرین‌اش تهدید می‌کرد. سعی داشت خودش را نترس و جدی نشان دهد اما تا زمانی که او صاحب آن صدای زیبا بود بی‌فایده بود. طبق آنچه کارن حدس زده بود او واقعاً مظلوم بود؛ یا شاید به وقت‌اش از آن استفاده می‌کرد. 

اون هم دختر بود؛  موذی و زرنگ،  مثل بقیه! 

کارن هم از نخستین فوران آتشفشان، خیره به او سکوت کرده بود؛ گویی نمی‌خواست آن صدا را برای لحظه‌ای از دست بدهد. 

ویرایش شده توسط hany.rS

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم-^

- ?Monsieur 

(آقا؟) 

کارن که در دنیای دیگری غرق بود ناگه به خودش آمد و دومین جمله را از دهانش خارج کرد. 

- تو... تو اسمت چیه؟ 

این بار به وضوح می‌شد خشم و تعجب را از چشمان گرد شده‌ی دخترک دید. 

***

(راوی: کارن) 

حتی ثانیه‌ای نمی‌توانستم آرام بمانم. هیچ‌گاه به ذهنم خطور نکرده بود که شاید روزی او را اینگونه بیابم؛ در حقیقت رویاهایم! 

نمی‌فهمیدم چه بر زبان می‌آورم؛ تنها می‌خواستم حقیقت پنهان را آشکار و از این مخمصه رهایی یابم. چشم‌های بی‌نقص‌اش را گرد کرده بود و با چهره‌ای که چیزی تا سرخ فام شدن‌اش نمانده بود به من نگاه می‌کرد. هنوز شروع نکرده تنها چند قدمی تا نابودی خودم نگذاشته بودم به همین دلیل هوای مطلوب باغ را در ریه‌هایم محبوس کرده و سعی در آرام کردن قلب‌ام داشتم؛  همه چیز تقصیر این دل سرکش و نا آرامم بود. 

- نه نه... یعنی ببخشید، من کارن هستم، داستانش مفصله، اگه اجازه بدین براتون میگم! 

دستانش را در مقابل سینه‌اش در هم گره کرده و همانطور که سرش را تکان می‌داد، گفت: 

- خیله خب، باشه. 

 باید از کجا شروع می‌کردم؟ از کابوس‌های شبانه‌ام می‌گفتم، از عشقی که تمنایش را می‌کردم یا از خانواده‌ای که برای من آستین بالا می‌زنند؟ 

- گفتنش شاید سخت باشه، شاید... نمی‌دونم؛ راستش... 

***

(راوی: دانای کل) 

به خودشان که آمدند خود را زیر دختر چناری تنومند یافتند. هر دو کنار هم نشسته و به زمین زیر پایشان خیره بودند. 

- که اینطور... 

کارن که چند ثانیه بعد، از چمن‌های نسبتاً خشک باغ تویلری نگاه گرفته بود رو به دخترک گفت: 

- ولی تو هنوز نگفتی اسمت چیه. 

هنوز به زمین خیره بود؛ شاید او زودتر از کارن پی به معمای مخفی شده در رویاهایش برده بود! 

- همون جایی که توی خوابت توش گم شده بودی... همونجا! 

ویرایش شده توسط hany.rS

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت پونزدهم-^

این بار کارن بود که چهره‌ی متعجب و سرگردانش دیدنی شده بود. خودش را جلوتر کشید و پرسید: 

- گم شده بودم؟ من؟ 

دخترک برعکس حرکت او خودش را به عقب کشید و در حالی که با چشمان سردش خنثی_ نگاه کارن می‌کرد_ لب گشود: 

- فکر نمی‌کردم ذهنت این‌قدر کُند باشه! 

چند لحظه‌ای سکوت کرد اما کارن کاملاً گیج شده بود؛ پس تصمیم گرفت خودش همه چیز را روشن کند. 

- ببین پسر خوب، تو نفهمیدی کجایی ولی اون صدایی که برات آشنا بود نگفت؟ 

- پس... یعنی اسم تو... 

- آره آره آره، اسم من سرابه؛ سراب... جون بِکَن! 

- فکر نمی‌کردم این‌قدر خشن باشی! 

سراب پوزخندی زد و سرش را به نشانه تأسف تکان می‌داد. اکنون موضوع خشن یا آرام بودن او نبود؛ حال باید در رویای حقیقی شده تأمل می‌کرد. 

- خب کارن خان، حالا اصلاً من اومدم تو خوابت که چی؟ حالا باید چیکار کرد؟ 

کارن مغموم و سردرگم دستی میان موهای سیاه رنگش کشید و به آرامی پاسخ داد: 

- حالا تو... از خودت بگو! 

چشمانش را در چشمانش کارن گره زد؛ گویی هیچ گاه نمی‌خواست از اون نگاه بردارد. 

- پس از آخر به اول شروع می‌کنیم؛ دیشب یک خواستگار رو پروندم... 

کارن که خنده‌اش را نمی‌توانست پنهان کند سریعاً دستش را روی دهانش نهاد و سعی در مخفی کردن خنده‌اش داشت؛ هر چند با آن چشمان نافند سراب این موضوع ناممکن به نظر می‌آمد. دستش را سوی دماغش هدایت کرد تا شاید عادی‌تر جلوه دهد و سپس کلمه "خب" را آرام به زبان آورد؛ سراب هم از فرصت استفاده کرده و ادامه داد: 

- امیدوارم اشتباه نکرده باشم! 

در سر کارن افکار شومی می‌گذشت که مجدداً لبخندی بر لب آورده بود و این بار دیگر کتمان‌اش نمی‌کرد. 

ویرایش شده توسط hany.rS

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شونزدهم-^

در سر کارن افکار شومی می‌گذشت که مجدداً لبخندی بر لب آورده بود و این بار دیگر کتمان‌اش نمی‌کرد. 

- خب مثل اینکه خودت باید بری خواستگاری پسره! 

سراب که چشمانش را به محض شنیدن سخن کارن کوچک‌تر کرده بود و سعی در بهتر شنیدن سخنانش داشت ناگهان چیزی را به پیشانی کارن کشید. 

- این چی بود؟! 

کارن متعجب دو انگشتت را به پیشانی‌اش کشید و جلوی چشمانش گرفت و با لحنی که ترس در آن به نظر می‌آمد گفت: 

- وای خون... ولی چرا روغنیه؟ 

سراب همانطور که دستش راستش را در جیبش نهاده با دست چپ محکم به پیشانی‌اش کوبید و متأثر نگاه کارن می‌کرد تا اینکه کارن با همان انگشتان روی هوا ایستاده و با کنجکاوی پرسید: 

- دستت چرا تو جیبته؟ همون اول هم که اومدی دستت تو جیبت بود! 

به سمت سراب یورش برد و دستش را از میان جیبش بیرون کشید که با رژ لب قرمز خوش رنگی رو به رو شد. دستان سراب هم همانند پیشانی خودش سرخگون گشته بود. به عقب برگشت و آرام زمزمه کرد:

- پس این همون سلاح خطرناکه شماست. 

سراب سرش را تکان داد و لب گشود: 

- برای شما شاید ولی برای من از اون روزی که فهمیدم... 

چند ثانیه‌ای سکوت بینشان حکم فرما بود که مجدداً لب گشود و ادامه داد: 

- بدون اون هم میتونم زیبا باشم، یک دوسته! 

هر دو در میان خیالاتشان معلق بودند که تلفن کارن زنگ خورد. مادرش بود؛ یا نگران شده بود یا می‌خواست او را مانند همیشه نصحیت کند. 

ویرایش شده توسط hany.rS

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم-^

- بله مامان؟ باشه میام، باشه، مهم نیست کجام؛ دارم میگم میام! 

- مامانت بود؟ 

کارن سرش را تکان داد و از زیر درخت چنار برخاست که به دنبالش سراب هم دست به زمین گرفته و بلند شد؛ وقت خداحافظی رسیده بود و او باید خیلی زود به خانه می‌رفت هر چند دلش راضی نبود اما وقتش اجازه ماندن را نمی‌داد. حال که اولین ملاقات نسبتاً خوب پیش رفته بود چرا دوباره نتواند دختر رویاهایش را ببیند؟ 

- میشه یک آدرسی، شماره‌ای یا هر چی که بتونه دوباره من رو به تو برسونه بهم بدی؟ 

سراب دستانش را در هم گره زد و با چشمانی که به زمین دوخته شده بود گفت: 

- نه، ولی می‌تونم دوباره اینجا بیام. 

کارن خرسند از رضایت سراب لبخندی بر لب نشاند و آخرین سوالش را بر زبان آورد. 

- فقط یک چیز دیگه، با اون خواستگارت، دقیقاً چی‌کار کردی؟ چه بلایی سرش آوردی؟ 

- کاری کردم دوباره‌ی دیگه عمراً صد فرسخی من پیداش بشه؛ خودش که نبود، فقط مامانش اومده بود. رفتم جلو و گفتم هیچ وقت خواستگاری که خودش نیاد خواستگاری رو نمی‌خوام ببینم؛ بعدش هم رفتم تو اتاقم و نفهمیدم چی شد. 

نمی‌دانست چه بگوید، بخندد یا به نوای دلش که ناگه آشوب گشته بود فکر کند که سراب لبخند پهنی زد و گفت: 

- فکرش رو نمی‌کردی؛ نه؟ 

کارن برای اولین بار لبخند را بر لبان دختر خواب‌هایش دیده بود. به راستی که زیبایی‌هایش در لب‌های و دندان‌های بی‌نقص یا موهای بلوندش نبود؛ او در چشمان کارن تنها لبخند‌هایش را کم داشت تا زیباترین دختر جهان شود. 

- تو خیلی قشنگ می‌خندی... 

ویرایش شده توسط hany.rS

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت هجدهم-^

لبخندش را جمع‌تر کرد. شرم در چهره‌اش هویدا بود؛ سرش را پایین انداخته بود و صورت گلگون شده‌اش را مخفی می‌کرد. کارن که متوجه این موضوع شد خنده‌ای کوتاه کرد و با خداحافظی کوتاهی باغ را ترک کرد. اکنون تنها سراب مانده بود و افکار در سرش که تنها می‌توانستند خوب آزارش دهند. 

***

«کارن» 

این دختر همان پازل‌های گمشده‌ی رویاهایم بود که هر شب به سراغم می‌آمد و مرا رها نمی‌کرد؛ اکنون او را یافته بودم و سوگند یاد کردم که هیچ‌گاه از او نگذرم. تنها مشکل باقی مانده به همان عمارت منحوس باز می‌گشت که عهد کرده بودم تا زمان عاشقی قدم در آن نگذارم؛ اما نتوانستم. کجا باید می‌رفتم؟ چه باید می‌کردم؟ اصلاً چه کسی را داشتم؟ هیچ کس... 

باید با اهالی این عمارت دوستی می‌کردم؛ مگر نمی‌خواستند آستین بالا بزنند؟ خب بزنند؛ اکنون من عاشق شده‌ام! 

اندک- اندک به خانه نزدیک می‌شدم و این بار دیگر خبری از چهره‌ی درهم و ابروان در هم کشیده نبود؛ این بار اوضاع از زمین تا آسمان تفاوت داشت. 

***

«راوی: دانای کل» 

به محض ورود به سالن نیشیمن محتاج بانو به استقبالش آمده و او را به آغوش مادرانه‌اش دعوت می‌کند که کارن هم بی امتناع دعوتش را قبول می‌کند. بوی عطر همیشگی مادرش، دستان نسبتا چروکیده‌اش که به دور کارن حلقه شده بود و صدای نفس‌هایش کارن را مشتاق می‌کند تا بوسه‌ای بر پیشانی مادرش بنشاند. 

محتاج بانو هم کمی عقب‌تر می‌رود و بدون سخن، با دستش پسرش را به سوی مبل‌های راحتی خاکستری رنگ هدایت می‌کند. 

کارن می‌نشیند و مادرش بدون توقف سر صحبت را می‌کشاید. 

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم-^

- گفتم شاید این بار هم بیای و بدون سر و صدا بری تو اتاقت اما اینطور نشد؛ نمی‌دونم اما خوشحالم که مثل گذشته شدی. 

کارن سرش را تکان داد و ترجیح داد چیزی از سراب‌اش به زبان نیاورد؛ بهتر بود اول حرف‌های مادر را می‌شنید. 

- می‌خواستی چی بگی مامان، من گوش میدم؛ بگو! 

اندکی صبر کرد؛ گویی در به زبان آوردن سخنش شک داشت که کارن حرف‌اش را از دلش بیرون کشید. 

- در مورد دیشب می‌خوای صحبت کنی؟ 

برقی در چشمانش درخشید و نفسی کشید. 

- آره... فقط می‌ترسیدم دوباره عصبی بشی و حال خوبت خراب بشه پسرم. 

- نه مامان، دیگه مهم نیست. 

محتاج لبخندی بر لب نشانده و با آسودگی قصد تعریف ماجرا کرد. 

- از کجا برات بگم پسرم؟ کاش نمی‌رفتیم...  

کارن با کنجکاوی بیشتری چشمانش را به مادرش دوخت. 

- دیشب... راستش اتفاقات خوبی نیوفتاد؛ نفهمیدم اما انگار دختره هم مثل خود تو بود. نمی‌خواست اینطوری نشون بده اما خیلی خوب می‌شد متوجهش شد. شاید هر کی دیگه بود حتی متنفر می‌شد اما من حق میدم. 

جمله‌اش را به پایان رساند و در فکر فرو رفت اما هنوز افکار بهم ریخته کارن مرتب نشده بودند. 

- مگه چی شد؟ 

- دختره یهو از جاش بلند شد و گفت هیچ وقت راضی به دیدن تو نیست وقتی خودت حتی ارزش قائل نشدی که بیای. 

کارن ناگهان سخنان سراب برایش مرور شد. 

(- رفتم جلو و گفتم هیچ وقت خواستگاری که خودش نیاد خواستگاری رو نمی‌خوام ببینم.) 

در همین حین ناگهان مادرش لب گشود تا ادامه سخنانش را بگوید. 

- بنده خدا مادرش... مثل من بود؛ حیرون و ویرون! 

نکند این همان سراب خودش باشد و او را اینگونه به آسانی از دست داده است؟ 

با تحکم از جاش برخاست و سریعاً به سمت در رفت که مادرش به دنبالش آمد. 

- کارن کجا میری؟ چی‌شد پسرم؟ 

@ MOBINA.MN

ویرایش شده توسط hany.rS

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم-^

نگرانی در صدای محتاج موج می‌زد. کارن که از این امر آگاه بود، ایستاد و رو به مادرش گفت: 

- مامان دوباره زنگ بزن؛ خواهش می‌کنم، امشب باید دوباره با هم بریم! 

سریع به سمت ماشینش دوید و بر چشم به هم زدنی از عمارت خارج شد؛ حتی اجازه سخنی به مادرش نداد. 

مهتاج بانو که سردرگم مانده بود با همان حال خدمتکارش را صدا زد و از او خواست تا دوباره شماره‌ی خانه‌ی آن دخترک جسور را بگیرد. 

- امان از تو کارن... امان! 

به کارن فکر می‌کرد که صدای خدمه او را از خیالاتش بیرون کشید. 

- خانوم بفرمایید؛ تلفن. 

***

- والا چی بگم محتاج خانوم، از این دختره‌ی خیره می‌ترسم؛ به خدا می‌ترسم دوباره آبرو ریزی کنه. 

- هر چی شد پای ما، شما چرا غصه می‌خوری؟ 

حق با او بود؛ می‌ترسید دخترش دوباره هم خودش را خراب کند هم آبروی خاندانشان را! 

محتاج نفس عمیق صدا داری کشید و ادامه داد: 

- من هنوز خودمم نمی‌دونم پسرم چه فکری داره اما بهتره این بار رو به حرفش گوش بدم؛ از شما هم خواهش می‌کنم فقط یک بار دیگه فرصت بدید. 

سکوتی بینشان حکم فرما بود که خبر از نتیجه خوبی نمی‌داد اما امروز همه چیز برعکس شده بود. 

- باشه، حداقل شاید اینطوری از خجالت شما هم در بیایم. 

تشکری کرد و با خوشنودی تلفن را قطع کرد. اکنون باید کارن را مطلع می‌ساخت به همین دلیل تلفن را برداشت و پس از شماره گیری منتظر ماند. 

- چی‌شد مامان؟ 

چه شد بود که او و این‌گونه عجله داشت؟ حتی فراموش کرده بود سلام کند؛ کاش محتاج بانو هم می‌دانست چه بر سر دلِ تک پسرش آمده است. 

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم-^

***

«کارن» 

با سرعت همیشگی از ماشینش پیاده شد و به سمت گل فروشی آن طرف خیابان نسبتاً شلوغ پاریس رفت. بدون حتی لحظه‌ای مکث و رو به فروشنده‌ای که به او خوش آمد گفته بود گفت: 

- !Une branche de rose s'il vous plait 

(یک دسته گل رز لطفاً! ) 

نمی‌دانست درست بود یا نه، یک دسته گل می‌توانست کافی باشد یا باید کار دیگری می‌کرد اما از هر چه مطمعن نبود از دل بی‌آلایش و صاف و ساده‌ی سراب خوب خبر داشت. پس از حساب کردن مبلغ و تشکری کوتاه از فروشنده این بار آرام‌تر از فروشگاه بیرون زد و به سمت خودرویش روانه شد. 

بعد از رسیدن به خانه یکی از خدمه با دیدن دسته گل رز و چند نایلون شیری رنگ که در دست کارن بود با عجله به سمتش آمد و خرید‌هایش را از دستش گرفت. در همان لحظه محتاج بانو که از پنجره‌ی اتاقش به حیاط خیره بود و کارن را تماشا می‌کرد با دیدن دسته‌ی گلی که در دستانش گرفته بود و از دادن آن به خدمتکار امتناع می‌کرد لبخندی زد. 

کارن سمت درب رفت تا وارد عمارت شود که با مادرش مواجه شد. 

- چه خبره آقای داماد؟ این قدر از همچی مطمعنی؟ 

کارن لبخندی از خجالت زد؛ هیچ گاه فکرش را نمی‌کرد روزی مادرش او را اینگونه خطاب کند. 

- امشب همچی درست میشه مامان؛ برای همیشه! 

محتاج دستانش را دراز کرد تا دسته گل را از دستان پسرش بستاند و در همین حین گفت: 

- من هم از خدامه عزیزم؛ اما هنوز دلیل این موضوع یهویی رو نمی‌دونم. 

- می‌فهمی مامان، می‌فهمی. 

جمله را گفت و به سمت اتاقش که طبقه‌ی آخر عمارتشان بود رفت تا برای امشب آماده شود. 

***

«سراب» 

- یعنی چی که می‌خواد دوباره بیاد؟ اصلاً به من گفتین و بعد دعوتشون کردین؟ 

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت بیست و دوم-^

سراب با خشمی که در چهره‌اش نمایان بود پوفی کشید و لیوان آب روی میز را محکم به زمین انداخت. مادرش که استرس تمام وجودش را گرفته بود کمی جلوتر آمد و با دلسوزی لب گشود: 

- حق با شماست سراب خانوم، اما بهتره گندی رو که دیشب زدی حداقل امشب جمعش کنی دورت بگردم. من خجالت می‌کشم تو چشم‌های اون بنده خدا نگاه کنم؛ یک امشب رو کوتاه بیا! 

ابروهای در هم کشیده‌اش را کمی باز تر کرد و از روی مبل‌ بلند شد؛ باشه‌ای گفت و به سمتش اتاقش رفت. همانطور که از پله‌ها بالا می‌رفت با خودش غر- غر می‌کرد. 

باشه، اشکالی نداره، حالا که اینطور شد از اتاقم تکون نمی‌خورم. 

 پس از باز کردن در وارد اتاق شد و قبل از آنکه در را محکم به چهارچوب‌اش بکوبد بلند گفت: 

- !Pas du tout 

(اصلاً!) 

اینطور که به نظر می‌آمد سراب قصد کوتاه آمدن نداشت اما نمی‌دانست چه در انتظارش نشسته است. 

***

۲۸ آگوست ۲٠۱۹، ساعت ۲٠:۲۵ دقیقه

همگی منتظر نشسته بودند تا دختر لجوج و یک دنده‌ای که به خواستگاری‌اش آمده بودند از اتاقش بیرون بیاید. کارن پشت سر هم پاشنه پایش را به زمین می‌زد و فضای خانه را با صدای تیک- تیک کفش‌اش پر کرده بود. هنوز در دلش چیزی نا آرام بود؛ او مطمعن نبود که این همان سراب خودش است و شاید همین موضوع باعث مشموش بودن‌اش می‌شد. هر فرد به چیزی می‌اندیشید و سوالی در مغزش پرسه می‌زد که تنها راه حلش همان دختر رویاهای کارن بود. 

نگاه‌ها در بین هم رد و بدل می‌شد و در آخر به پله‌های چوبی که به اتاق مجلل سراب ختم می‌شد، می‌رسید. مادر سراب لبخند کشیده‌ای از سر ناچاری زد و برای اینکه دورهمیشان را از سکوت دور کند گفت: 

- من برم براتون یک قهوه بیارم؛ تا اون موقع دخترمون هم میان خدمتتون. 

کارن که این عکس العمل‌ها را بی‌فایده می‌دید بلند شد تا خودش دست به کار شود. شک داشت اما هر چه می‌شد دیگر اهمیتی نداشت؛ بیشتر نمی‌توانست صبوری کند. می‌ترسید؛ نکنه لحظه‌ای دیرتر همه چیز را خراب کند و دختر رویاهایش را از اون بستاند؟ 

چند قدمی جلوتر رفت که مادرش مانع شد. 

- کجا میری بچه؟ نکنه باز می‌خوای همچی رو ول کنی و بری؟ 

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سوم-^

برگشت و با چشمانی که به مادرش خیره شده بودند آرام و زمزمه کنان سخن گفت. 

- میام مامان... الان میام. 

بعد از تمام شدن سخنش با عجله به سمت پله‌ها رفت و به سرعت تمام پله‌ها را پیمود؛ نمی‌دانست اتاق سرابش همینجاست یا نه اما در این خانه‌ی عظیم همین راه پله‌ها بود که می‌توانست به اتاقی راه داشته باشد. بالاخره به راهرویی رسیده بود که پشت سر هم سه اتاق در آن وجود داشت و بعد از آن به سالن نیشیمن نسبتاً بزرگی ختم می‌شد؛ سالنی که بر عکس مبل‌های طبقه اول با مبل‌های راحتی سفیدی دیزاین شده بود و آباژور طلایی در کنار پنجره‌هایش خودنمایی می‌کرد. اکنون کدام اتاق می‌توانست اتاق سراب باشد؟ 

میان اتاق اول و دوم هم آیینه‌ی بزرگی قرار گرفته و دور تا دورش را حاشیه‌ای طلایی تسخیر کرده بود. بعد نگاهی کوتاه در آیینه تصمیم گرفت اتاق‌ها را یکی یکی جستجو کند. شاید به رفتارش شک داشت اما نمی‌خواست دست خالی به خانه برگردد. 

تا خواست دستگیره سیاه رنگ در را بچرخاند زودتر از او دستگیره چرخانده شده و در گشوده شد اما کسی در اتاق به نظر نمی‌آمد. آرام وارد اتاق شد و دور تا دور اتاق را چشم چرخاند. هر چه نگاه می‌کرد کسی در میان طیف رنگ صورتی که در اتاق وجود داشت دیده نمی‌شد. اتاقی نسبتاً شلوغ و بزرگی بود اما تا خواست کمی جلوتر برود و بیشتر جستجو کند ناگهان در اتاق بسته شد و سیاهی جلوی چشمانش را گرفت. 

- این‌جا چه خبره؟ 

تا لب گشود ناگهان سیاهی جلوی چشمانش برداشته شده و دوباره قادر به دیدن بود. برگشت تا باعث و بانی این اتفاق را بیابد که ناگهان با سراب مواجه شد. 

- تو این‌جا چی کار می‌کنی پسر؟ نکنه اون داماد فراری خودت بودی؟ 

کارن خوشحال از این‌که درست آمده بود و اکنون دیگر از سرابش بیشتر از باغ تویلری نشان و آدرس درستی داشت همانطور که لبخند پهنی بر روی لبانش بود دستی به موهای لخت سیاه رنگش کشید و با نیم نگاهی مجدداً به اتاق خطاب به سراب گفت: 

- چه اتاق خوشگلی داری! 

سراب که طبق معمول از رفتار بیخیال کارن به ستوه آمده بود بعد از نشستن بر روی تخت‌اش که صورتی رنگ بود و با رو تختی سفیدی که داشت جلوه و نمایی بی‌نظیر به اتاق می‌داد گفت: 

- هی... مثلاً دارم با تو صحبت می‌کنم؛ بخاطر تو عملیاتم کنسل شد! نگفتی، این‌جا چی کار می‌کنی؟ 

ویرایش شده توسط Ha,ni

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و چهارم-^

کارن به سمتش آمد و درست کنار سراب بر روی تخت نشست که بلافاصله سراب کمی کنار تر رفت و از او فاصله گرفت. 

- واقعاً واضح نیست؟ اومدم خواستگاریت دیگه، تازه یک هدیه هم برات آوردم. 

 با هدیه موافقم ولی توی خودم نمی‌بینم بتونم تحملت کنم. 

شلیک صدای خنده‌ی کارن کل اتاق را برداشته بود. او اطمینان داشت سراب تنها برای خودش است؛ به همین دلیل همانطور که هنوز خنده‌اش را هنوز قورت نداده بود پاسخ داد: 

- تو هیچ راه فراری نداری کوچولو، هر جا بری مال خودمی! 

کارن به قصد ترک اتاق برخاست تا از اتاق خارج شود و بیشتر از این مادرش را معطل نگذارد اما هنوز چیزی مانده بود که باید بیان‌اش می‌کرد. 

- بهتره یک دستی به اتاقت بکشی؛ کمک هم لازم داشتی من هستم! 

 چشمکی زد و بعد از لبخندی شیطانی به سمت درب رفته و خارج شد. سراب که دیگر نمی‌دانست چه کند پوفی کشید و متکای صورتی رنگ تختش را به سمت در پرتاب کرد. 

 میان ماندن و رفتن مانده بود اما ترجیح می‌داد تا زمان فرانخواندنش از اتاق بیرون نیاید. 

***

«کارن» 

با پیروزی از پله‌ها پایین رفته و به سمت مبل حرکت کردم. همانطور که قصد نشستن کرده بودم مادرم با آرنج‌اش به شانه‌ام کوفت و با عجله گفت: 

- کجا بودی؟ خجالت نمی‌کشی تو خونه‌ی مردم سرک می‌کشی؟! 

آخی گفتم و با لبخندی بر لب نگاه مادرم می‌کردم. هیچ چیز مجدداً دست من نبود و گویی دوباره اختیار از کف داده بودم؛ نمی‌خواستم چیزی بگویم و تنها منتظر سراب بودم. 

در همین حین مادر سراب از آشپزخانه‌ی نسبتاً بزرگ عمارتشان قهوه به دست بیرون آمد و نگاهش را به سمت من کشاند. هنوز ننشسته بود که پرسید: 

- حتما خیلی اذیت شدین که نتونستین صبر کنین. 

طعنه‌ای در سخنانش بود؛ گویی او هم تصور مادرم را می‌کرد. شاید حق هم با او بود اما چاره‌ای جز این نبود؛ این بار نمی‌خواستم حتی کوچک‌ترین‌ها را از دست بدهم. 

بعد از نشستن و اتمام سخنش سراب را فراخواند تا خودی نشان بدهد اما سعی کردم از فرصت استفاده کرده و ماجرا را زودتر ختم بخیر کنم. 

- من با سراب خانوم صحبت کردم؛ یعنی ما خیلی وقته صحبت‌هامون رو کردیم... 

هنوز سخنم تمام نشده بود ک نگاه‌های متعجبشان رشته‌ی کلامم را پاره کرد و فضای خانه غرق در سکوت شد اما خوشبختانه موفق شدم تا مجدد صحبتم را بدون ذره‌ای خطا و کاملاً طبیعی ادامه دهم.  

- حقیقتش اینکه ما قصد داریم با هم ازدواج کنیم. 

نمی‌دانستم بعد از گفتن این سخنان سراب چه واکنشی نشان می‌داد، حتی نمی‌دانستم چه اتفاقی در انتظار من است اما هر جور باشد چیزی در دلم آشوب کرده بود تا سراب را از آن خودم کنم. حداقل او قصد هیچ چیز نداشت اما من باید یک بار برای همیشه همه چیز را سر و سامان می‌دادم. 

 

ویرایش شده توسط Ha,ni

www.roozgozar.com-2099_rofi.gif

داستان‌ها: 

 احلام دلستان🌙 [   روایت  رویای به حقیقت  پیوسته و دلداری که در خواب دلبری می‌کند!] 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...