رفتن به مطلب

رمان دو دل در خلأ | Latifeh کاربر انجمن نودهشتیا


لیموترش
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

به‌نام خدا

نام رمان: دو دل در خلأ

نویسنده: Latifeh کاربر انجمن نودهشتیا

هدف: علاقه به نوشتن

ژانر: عاشقانه، اجتماعی،  تراژدی

خلاصه‌ی رمان: آنگاه که شب نعره‌ی تاریکی‌اش را بر سر روشنایی روز فرود می‌آورد نعره‌اش دل روشنایی را می‌شکافد و تاریکی همه‌جا را فرا می‌گیرد. آسمان را سیه‌پوش می‌کندو همه‌جا غرق در تاریکی می‌شود.   پلک‌هایش را روی هم می‌گذارد، چشمانش همچون اتاقک تاریکیست که محتاج کوچک‌ترین روزنه‌ای برای روشنایی در این  چاه تاریکی   است، با واهمه لای پلک‌هایش را باز می‌کند مثل همیشه با سیاهی محض روبه‌رو می‌شود، ناامید‌تر از همیشه  می‌خواهد چشم‌هایش را ببندد که ناگهان  نوری توجه  او را به خود جلب می‌کند، می‌ترسد از اینکه  در این صحرای تاریکی باز سراب ببیند؛ اما نه!  آن سراب نیست؛ اگر هم باشد دیگر برایش مهم نیست فقط می‌خواهد نجات یابد از این باتلاق که رفته-رفته او را به سمت نابودی می‌کشاند.

 

لینک رمان★دو دل در خلأ★

لینک صفحه‌ی نقد رمان ★دو دل در خلأ★

 

ویراستار: @K.Mobina

ناظر: @Fateme Cha

ویرایش شده توسط Latifeh

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

مرگ، مردن نیست

و مرگ تنها نفس نکشیدن نیست

من مردگان بیشماری را دیده‌ام که راه می‌روند

حرف می‌زدند، سیگار می‌کشیدند...

 

 

 

ویرایش شده توسط Latifeh
K.Mobina ویرایش کرد.🕊

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول*
 
برای هزارمین بار نگاهی به انبوه فاکتورها انداختم، می‌دانستم یک جای این اعداد و ارقام می‌لنگد؛ اما کجا؟ نمی‌دانم! فاکتورها را روی میز گذاشتم و کش و قوسی به تن خسته‌ام دادم. چهارساعتی می‌شد که خودم را در اتاق حبس کرده بودم؛ بهتر بود کمی استراحت کنم. از جایم برخواستم و به بیرون از اتاق رفتم. خانه در سکوت مطلق بود. به سمت آشپزخانه رفتم، چای‌ساز را روشن کردم و در انتظار جوشیدن آب پشت میز نشستم. دست‌هایم را زیر چانه‌ام بردم و به آب در حال جوشیدن خیره شدم. باز فکرم به سمت فاکتورها کشیده شد. یعنی چه کسی توانسته بادست بردن در اعداد، به شرکت ضرر وارد کند؟   
 
دستی روی شانه‌ام باعث شد از افکارم بیرون بیایم. نگاهی به پشت سرم انداختم؛ مادرم در حالی که کیسه‌های خرید را جابه‌جا می‌کرد، گفت:
 
- باز کشتی‌هات کجا غرق شدند که حتی متوجه اومدنم نشدی؟!
 
- چند بار پشت سرهم پلک زدم و گفتم:
 
- وای، مامان نمی‌دونی چه‌قدر خستم!
 
کیسه‌ها را روی میز گذاشت و گفت:
 
- علیک سلام!
 
با تاسف گفتم:
 
- سلام!
 
نگاه پرحرصش را به چشم‌هایم دوخت و گفت:
 
- صد بار به این بابات میگم کاری‌ رو بهت نسپره!
 
گلایه‌وار گفتم:
 
- واه، چرا؟!
 
صندلی را به عقب کشید و در کنارم جای گرفت و گفت:
 
- آخه از بس بی‌جنبه‌ای خودت رو توی کار غرق می‌کنی!
 
نفسی عمیق کشیدم و گفتم:
 
 - نه، من خودم دوست دارم، مخصوصاً این دفعه رو حتما باید بهش کمک کنم!
 
مادرم از جای برخاست و همان‌طور که به سمت چای‌ساز می‌رفت، گفت:
 
-‌ نمی‌دونم والا، شماها که به حرف من توجه نمی‌کنید، اصلاً هرکاری دلتون می‌خواد برید بکنید!
 
خواستم حرفی بزنم که صدای تلفن همراهم مانعم شد! بدون گفتن حرفی به سمت اتاقم رفتم، نام پدر روی صفحه‌ی گوشی چشمک می‌زد. با لمس گوشی تماس را وصل کردم؛ صدای مردانه‌ی پدرم در گوشم پیچید:
 
- الو، سارا!
 
-‌ الو، جانم!
 
لحن صدایش عوض شد و گفت:
 
- چیزی از اون کاغذ‌ها دستگیرت شد؟
 
با ناراحتی گفتم:
 
-‌ متاسفانه، نه!
 
ولوم صدایش را پایین آورد و گفت:
 
- اشکال نداره، آوید یه سری فاکتور دیگه پیدا کرده، می‌خوای برات بفرستم خونه، یا خودت میای شرکت؟
 
گوشی‌ام را جابه‌جا کردم و گفتم:
 
- نه! لازم نیست؛ خودم میام.
 
- اگه خسته‌ای می‌فرستمشون!
 
صدایم را صاف کردم و گفتم:
 
- نه! خسته نیستم. خودمم یه کاری توی شرکت دارم، خودم میام.
 
خوشحال شد، این را از حرفش می‌توان فهمید:
 
- باش فدات بشم، پس هرچه زودتر بیا!
 
لبخندی زدم و گفتم:
 
- باشه، تا یه ساعت دیگه اونجام.
 
با خداحافظی پدرم به مکالمه‌ی خود پایان دادیم، خسته بودم؛ ولی باید می‌رفتم و باز هم مثل دفعات قبل به پدرم کمک می‌کردم. لباس‌هایم را تعویض کردم و تمام فاکتور‌ها را در کیفم گذاشتم. سوییچ ماشینم را از روی میزم برداشتم و به پایین رفتم؛ مادرم با دیدن من دست به کمر شد و گفت:
 
- باز داری کجا میری؟
 
کیفم را روی شانه‌ام جابه‌جا کردم و گفتم:
 
- میرم شرکت یه سری کار دارم!
 
پوفی کرد و دوباره به آشپزخانه بازگشت، چند قدمی بر نداشته بودم که صدایم کرد:
 
- سارا، یه لحظه وایستا!
 
سرجایم ایستادم و گفتم:
 
- جانم مامان!
 
به سمتم آمد، ظرفی را که حامل میوه بود به سمتم گرفت و گفت:
 
- داری میری این‌ها رو هم ببر واسه بابات که قندخونش نیفته!
 
لبخندی روی لبم نشاندم؛ بوسه‌‌ای روی لپش کاشتم و گفتم:
 
- خوش‌ به حال بابا که یه همچین لیلایی داره!
 
درحالی که با دست‌هایش من را به جلو هل می‌داد، گفت:
 
- برو، برو مزه نریز!
 
این‌بار خنده‌ی بلندی سر دادم و نگاهی به او انداختم، لبانش را تکان می‌داد، مطمئنا باز داشت صلواتی را نثارم می‌‌کرد. ظرف را داخل کیفم گذاشتم و به سمت ماشین رفتم؛ با ریموت قفلش را باز کردم و نشستم و روانه‌ی شرکت شدم.
 
خداروشکر ترافیک نبود و زود به شرکت رسیدم. ماشین را به داخل پارکینگ بردم و پارک کردم. از پله‌ها بالا می‌رفتم که چشمم به آوید افتاد؛ طبق معمول داشت با گوشی‌اش ور می‌رفت. توجهی نکردم و به اتاق پدرم رفتم؛ دستگیره‌ را به سمت پایین کشیدم و یک قدم به جلو رفتم که صدای خانم نجفی باعث ایستادنم شد:
 
- خانم مهدوی؟ آقای مهندس توی جلسه هستند.
 
برای گفتن این حرفش دیر شده بود؛ چون من در چارچوب در قرار گرفته بودم. تمام اساتید شرکت‌های دیگر تازه متوجه من شدند و خیره من را می‌نگریستند. نمی‌دانستم به عقب برگردم یا به سمت جلو بروم؛ اگر به سمت جلو بروم می‌گویند چه‌قدر بی‌ادب است که بدون در زدن وارد می‌شود، اگر نروم باز می‌گویند چه‌قدر بی‌ادب است که بدون توجه به ما همچون... می‌رود. مثل همیشه این‌بار هم آوید من را نجات داد و گفت:
 
-‌ خانم مهندس، چرا ایستادین؟ بفرمایید داخل!
 
با فاصله‌ی کمی در کنارم ایستاد و خیلی آرام به گونه‌ای که فقط خودم شنیدم، گفت:
 
- استخاره می‌گیری؟! برو تو دیگه!
 
نفسی از سر آسودگی کشیدم و قدمی به جلو برداشتم که...

ویرایش شده توسط Latifeh
K.Mobina ویرایش کرد.🕊

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم*
 
قدمی به جلو برداشتم که ایستادن پدرم مانع از حرکتم شد، لبخندی فیک روی لبانش نشانده بود و رو به جمع گفت:
 
- از نظر من بهتره به این جلسه پایان بدیم.
 
همه به هم نگاه می‌کردند، گویا انتظار این حرکت از جانب پدرم را نداشتند. مردی که در سمت چپ میز نشسته بود و فقط نیم‌رخش در دیدم بود، رو به پدرم کرد و گفت:
 
- اما آقای مهد...
 
پدرم حرفش را برید و با صراحت گفت:
 
- ولی و اما و اگر نداریم! صلاح در این هست که بیشتر از این، به جلسه‌ی مزخرف ادامه ندیم!
 
کم- کم همه‌‌یشان از جایشان برخواستند، از سر راه کنار رفتم و به تک- تکشان که با قیافه‌‌های درهم به سمت در خروجی می‌رفتند، خیره شدم. پدرم بی‌توجه به رفتن آن‌ها، به سمتم آمد و رو‌به‌رویم ایستاد؛ خیره به چشم‌هایم گفت:
 
- سلام! چرا وایستادی؟
 
کیفم را روی دوشم جا‌به‌جا کردم و گفتم:
 
- سلام، آخه جلسه داشـ....
 
حرفم را قطع کرد و گفت:
 
- جلسه تموم شد. برو بشین تا به آوید بگم فاکتور‌ها رو برات بیاره!
 
از حرف‌هایش متعجب شدم، آن‌قدر جدی حرفش را زد که بدون هیچ حرفی به سمت میز رفتم و روی یکی از صندلی‌‌ها نشستم. پدرم هم حرفی نزد و به بیرون از اتاق رفت. نمی‌دانستم ماجرا از چه قرار بود؛ ولی هرچه که بود معلوم بود، باب میل پدرم نیست‌. دقایقی بعد در باز شد و آوید با برگه‌های فاکتور به داخل اتاق آمد؛ روبه‌رویم نشست، فاکتورها را جلویم گذاشت و گفت:
 
- به این فاکتور‌هام یه نگاهی بنداز! فقط اون فاکتور اولیه مال چند روز پیشه.
 
فاکتور‌ها را برداشتم و نگاهی سرسری به ارقام و اعدادش انداختم؛ فاکتورها را مرتب کردم و روی میز گذاشتم رو به آوید کردم و گفتم:
 
- این جلسه برای چی بود؟ بابام چرا بهم ریخته بود؟
 
درحالی که گوشی‌اش را روی میز می‌گذاشت، گفت:
 
- جلسه واسه قضیه سهام‌ها بود.
 
سرم را تکان دادم و گفتم:
 
- خب! چی‌شد؟! 
 
نفسی عمیق کشید و گفت:
 
- هیچی، چی‌ می‌خواستی بشه؟! یارو نمایندش رو فرستاده بود که بیاد بگه نمی‌خواد سهام شرکتش رو به ما بده.
 
اخم‌هایم رو درهم کشیدم و گفتم:
 
- یعنی چی؟! مگه ما علاف ایناییم! شش ماه هی امروز فردا می‌کنن! اصلا این سلطانی چرا خودش نمیاد با ما حرف بزنه هی نمایندش رو می‌فرسته؟!
 
آوید تک خنده‌ای کرد و گفت:
 
- دلت پُره‌ها! 
 
درحالی که با وسواس شالم را مرتب می‌کردم گفتم:
 
- دلم پر نیست، خوشم نمیاد یکی همش آدم‌ها رو بپیچونه!
 
گوشی‌اش را از روی میز برداشت و از جایش بلند شد و گفت:
 
- ولی حالا که داره می‌پیچونه!
 
قدمی به جلو رفت اما باز به سمتم برگشت و گفت:
 
- خب دیگه تو اومدی خیالم راحت شد. من میرم به کارام برسم؛ حواست به عمو باشه زیاد حالش خوب نیست، از دست این مهندسه عصبانیه! 
 
نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
 
- باشه برو؛ ولی اول شماره‌‌ی این نماینده رو بهم بده! می‌‌خوام خودم باهاش حرف بزنم ببینم چه مرگشون هست.
 
نگاهی بهم انداخت و گفت:
 
- مگه خودت شمارش رو نداری؟
 
زیپ کیفم را باز کردم، گوشی‌ام را برداشتم و گفتم:
 
-‌ داشتم‌، حذف شده. حالا شمارش رو برام پیامک کن! 
 
گوشی‌اش را روشن کرد و به دنبال شماره می‌گشت، بعد از چند ثانیه لب باز کرد و گفت:
 
- شماره‌‌اش رو برات فرستادم؛ ولی فکر نکنم کاری از دستت بر بیاد؛ مصمم‌تر از این حرف‌ها است.
 
فاکتورها را برداشتم و گفتم:
 
- تو کاریت نباشه؛ من خودم می‌دونم چه‌طوری باهاش حرف بزنم و راضی‌شون کنم‌.
 
 چشم‌هایش را برای لحظه‌ی ‌کوتاهی بست و سرش را به نشانه‌ی باشه تکان داد و از اتاق خارج شد. فاکتور‌ها را برداشتم و دقیق‌تر از همیشه نگاهم را میان ارقام می‌چرخاندم. هر برگه‌ای را چندین‌بار برانداز می‌کردم؛ اما هیچی به هیچی! کلافه نگاهی به میز که با فاکتورها و کاغذهای چروکیده تزیین شده بود، انداختم. از فرط خستگی، چشم‌هایم نای باز شدن نداشت. احساس می‌کردم وزنه‌هایی صدکیلویی به سرم بسته شده است. از جایم بلند شدم و به سمت پنجره‌ی اتاق رفتم؛ پرده‌‌اش را کنار زدم، پنجره را باز و سرم را کمی از آن بیرون کردم. نسیمی خنک می‌وزید و آرام، گونه‌هایم را نوازش می‌کرد. چشم‌هایم را بستم و نفسی عمیق کشیدم. دوست‌داشتم زمان متوقف می‌شد تا تنها به صدای نفس‌هایم گوش‌ فرا دهم؛ بدون این‌که به چیزی فکر کنم؛ اما انگار تمام کائنات دست‌به‌دست هم داده بودند که نگذارند امروز لحظه‌ای را با آسودگی سپری‌ کنم.

ویرایش شده توسط K.Mobina
K.Mobina ویرایش کرد.🕊

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم*
 
صدای بوق ماشینی باعث شد اخم کوتاهی میان ابرو‌هایم جا خوش کند. چشم‌هایم را گشودم و سرم را به پایین هدایت کردم و با چشم دنبال ماشینی می‌گشتم که استراحتم را بهم ریخته بود. سانتافه‌ی مشکی رنگی که جلوی در شرکت پارک کرده بود و راننده‌اش هم انگار قصد نداشت به بوق‌هایش پایان دهد، همان عامل برهم ریختن اعصاب و آسودگی‌ام بود. نفسم را با حرص، به بیرون هدایت کردم. خواستم نگاهم را از ماشین بگیرم که چیزی توجه‌ام را به خودش جلب کرد. راننده‌ی ماشین، یکی از کارکنان شرکت بود که کلافه از ماشین پیاده شد و به سمت در عقب ماشین رفت؛ در را باز کرد و با عصبانیت از کسی که داخل ماشین بود می‌خواست که پیاده شود. کنجکاو نگاهش می‌کردم. دختری با سر و وضع نامیزان از ماشین پیاده شد و قدمی به سمت رستگار برداشت و برگه‌ای را به سمتش گرفت؛ با این کارش رستگار کلافه‌تر شد و نگاهی به چپ و راست کرد و بعد از اطمینان از این‌که کسی نیست، برگه را از دست دختر گرفت. دست از دید ‌زدنشان کشیدم و به سمت میز رفتم؛ اما چیزی که به ذهنم هجوم آورد، باعث شد سرجایم میخکوب شوم!
او رستگار بود؟! با ماشین سانتافه! کسی که تا هفته‌ی پیش درخواست وام بیست‌میلیونی را داشت و التماس می‌کرد که وام را به او بدهند. اکنون او، او... چرا به او شک نکردم؟ چرا به او اعتماد کردم؟ چرا به حرف‌های آوید گوش ندادم؟ و هزاران چرای دیگر که در مقابل تمامشان یک پاسخ داشتم! باز‌هم اعتمادی اشتباه! 
 
عصبی از اتاق بیرون رفتم و راه اتاق آوید را در پیش گرفتم. باتقه‌ای به در، وارد شدم. آوید نگاه‌اش را از صفحه‌ی لب‌تاپ گرفت و خیره به من گفت:
 
- چی‌شده؟!
 
به سمتش رفتم و روبه‌‌رویش ایستادم و گفتم:
 
- رستگار! فاکتور‌ها همش زیر سر اون هست.
 
همان‌طور که نگاه متعجبش را به من دوخته بود، گفت:
 
- چی؟! تو از کجا می‌دونی؟!
 
به سمت صندلی روبه‌رویش رفتم و مقابلش نشستم و گفتم:
 
- هفته‌ی پیش وقتی می‌خواستم از شرکت بیرون برم رستگار داشت ساعت ورود و خروج بابا، تو و من رو از خانم نجفی می‌پرسید. چند روز قبلش هم درخواست وام بیست میلیونی رو داشت که با درخواستش مخالفت شد. وقتی‌ هم که قدرت می‌خواست انبار رو چک کنه رستگار ازش خواسته بود که اون رو هم با خودش ببره. قدرت می‌گفت وقتی رفتن انبار تمام حواس رستگار به جنس‌های توی انبار بوده؛ و در آخر کسی که تا یک هفته پیش ماشینش یه پژوی درب‌ و داغون بوده، چطور امروز سانتافه سواره؟! این‌‌ها معنیش جز اینه که رستگار توی فاکتور‌ها دست برده؟!
 
تنها کسی که راحت می‌تونسته این کار رو بکنه رستگار بوده، ساعت‌ کاریش رو می‌برده بالا تا وقتی که ما اینجا نیستیم راحت بتونه کارش رو انجام بده! آوید می‌دونم اشتباه کردم و نباید بهش اعتماد می‌کردم؛ ولی کاریه ک شده! فقط ازت می‌خوام این‌دفعه رو هم خودت راست و ریستش کنی! چون من واقعا امروز مغزم گنجایش نداره، باشه؟! از این‌که کار خودشه مطمئنم. مدرک رو هم با یکم گشتن توی اتاقش و برگه‌های توی کمدش می‌تونی به دست بیاری؛ این هم راهنمایی. اوکی؟
 
- حرف‌هات درسته. من هم از اول حس خوبی نسبت بهش نداشتم، مدارکت کامل باشه، می‌فرستنش آب خنک بخوره!
 
درحالی که می‌خندید، ادامه داد:
 
- خوب بلدی نیمه‌ی راه کار و واسه‌ی من حواله کنی؛ ولی چون دختر خوبی هستی بهت کمک کنم. اوکی، تو برو خونه! خودم پدرش رو در میارم.
 
خنده‌ای کردم و گفتم:
 
- عاشق همین مهربونی‌هاتم! پس قربون دستت اون فاکتور‌ها رو هم از تو اتاق بابام جمع کن! میرم خونه، فردا هم شاید دیر بیام؛ واسه جریان سهام‌ها میرم با نماینده صحبت کنم.
 
از جایش بلند شد و گفت:
 
- د برو دیگه! 
 
در حالی که از اتاق بیرون می‌رفتم گفتم:
 
- میرم از دستم راحت بشی.
 
به سمت اتاق پدرم رفتم و کیفم را برداشتم و با عجله از اتاق بیرون آمدم و روبه خانم نجفی کردم و گفتم:
 
- پدرم کجاست؟
 
با سرعت فنجان چایش را روی میز گذاشت و گفت:
 
- ببخشید خانوم مهندس! پدرتون همراه آقا قدرت به انبار رفتند.
 
کیفم را روی دوشم انداختم و گفتم:
 
- باشه، پس هر وقتی که اومدند بهشون بگو من رفتم خونه!
 
سرش را تکان داد و چشمی گفت. با قدم‌های تندم به سمت پارکینگ رفتم و بعد از سوار شدن در ام‌وی‌امم، شرکت را ترک کردم. آن‌قدر سریع حرکت کردم که حتی متوجه نشدم کی  به خانه رسیده و به خواب رفتم.
با حس خشکی در گلویم، لای پلک‌هایم را باز کردم. از این پهلو به آن پهلو شدم تا دوباره بخوابم. دستم را زیر سرم گذاشتم؛ ولی تا خواستم دوباره چشم‌هایم را ببندم چشمم به عکس قاب‌شده‌ی آوید که روی پاتختی‌ام خودنمایی می‌کرد، افتاد؛ با دیدنش لبخندی روی لبانم نشست. دست بردم و قاب‌ عکس را برداشتم و جلوی چشم‌هایم نگه‌داشتم. نگاهم را در تمام صورتش چرخاندم، و در آخر روی لبخندش متوقف‌اش کردم.
 
 آن‌قدر زیبا می‌خندید که دوست داشتم تا ابد محوش شوم. چرا این پسر را این‌قدر دوست‌دارم؟! چرا حس می‌کنم او از بقیه متمایز است؟! چرا دوست‌ندارم غمش را ببینم؟ همه‌ی این‌ها جز این است که من دوستش دارم؟! آری، من دوستش دارم؛ این را خودش هم می‌داند؛ اما عاشقش نیستم! آهی بلند کشیدم‌ و ‌به سختی از عکسش دل کندم. بیخیال خواب شدم و بعد از این‌که کش و قوسی به بدنم دادم از اتاق بیرون رفتم. از پله‌ها پایین می‌رفتم که صدایی من را به خودش متوجه کرد. سرم را بالا گرفتم و نگاهم قفل صفحه‌ی نمایش تی‌وی شد که باب‌اسفنجی در آن دلبری می‌کرد و آویدی که روی زمین نشسته بود و محو در باب‌اسفنجی شده‌ بود‌. آرام به سمتش رفتم و موهایش را بهم ریختم؛ با این‌کارم تازه متوجه‌ی حضورم شد؛ سرش را بالا گرفت و گفت:
 
- عه! چته تو؟!
 
باز با دیدنش حکم لبخند زدنم صادر شد و من با لبخندی که می‌دانستم آوید را حرصی می‌کند، گفتم:
 
- خجالت نمی‌کشی با این هیکلت باب‌اسفنجی نگاه می‌کنی؟!
 
به سمت لیوان حاوی آب‌پرتقال روی میز هجوم بردم و یک نفس سر کشیدم. آوید کوسن روی مبل را برداشت و به سمت من حواله کرد و گفت:
 
- کوفتت بشه. اون مال من بود ها!
 
ابروهایم را به بالا هدایت کردم و گفتم:
 
- خدایی‌ خیلی تشنم بود. حالا وللش! پسرم تو باب‌اسفنجی‌‌ات رو ببین، اصلاً هم خجالت نکش!
 
در حالی که تخمه‌ها را یکی- یکی با دندانش پوست می‌کند، گفت:
 
- نه! چرا باید خجالت بکشم؟! ملت ولخرجی می‌کنن تا عشقشون رو ببینن؛ من تو خونه می‌شینم، تی‌وی رو روشن می‌کنم و عشقم رو می‌بینم.
 
دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم، لبخندم تبدیل به قهقهه شد؛ آن‌قدر خندیدم که حتی متوجه نشدم کی در کنار آوید نشستم. خنده‌ام که تمام شد، رو به آوید کردم و گفتم:
 
- یعنی اگر کارمندهای شرکت بفهمند، جناب مهندس مهدوی، پسری که هیچ‌گاه لبخند روی لبانش نیست و فقط بلده امر و نهی کنه، میاد خونه باب‌اسفنجی نگاه می‌کنه‌ها، تا عمر دارند دیگه به حرف‌هات گوش نمیدن.
 
پشت‌چشمی برایم نازک کرد و گفت:
 
- چه غلط‌ها! جرئت دارند فقط بهم بگم، نه! 
 
چشم‌هایم را گشاد کردم و گفتم:
 
- عوعو، چه خشن!
 
دستم را روی پایش گذاشتم و بلند شدم که گفت:
 
- کجا؟
 
به آشپزخانه اشاره کردم و گفتم:
 
- با اجازه‌تون دارم میرم شام بخورم.
 
کاسه‌ی تخمه‌ها را روی میز گذاشت و گفت:
 
- صبر کن من هم بیام!
 
از جایش برخواست و به سمتم آمد. در کنارم ایستاد، مکث کوتاهی کرد و سپس با انگشت‌هایش را مهمان پس‌کله‌ام کرد و گفت:
- خاک تو سر من، که گرفتار همچین کلاغی شدم!
چشم‌غره‌ای را کادوپیچ شده تحولیش دادم و گفتم:
- کلاغ خودتی و اون زن بی‌ریختت، میمون!
ابتدا خنده‌ای روی لبانش نشست؛ ولی کم- کم تبدیل به قهقهه‌اش کرد و بریده- بریده گفت:
- خـوبه... فش‌ها... رو به... زنـ...م میدی، وای اگـ...ـه تو زنم بـ...شی!
می‌دانستم هرچه بیشتر با او بحث کنم، بیشتر حرصی‌ام می‌کند. تصمیم گرفتم بی‌توجه به حرف‌هایش راه آشپزخانه را در پیش بگیرم. با اولین قدمی که برداشتم خنده‌اش قطع شد و با پشت سر هم گفتن اسمم، به دنبالم راه افتاد.

ویرایش شده توسط K.Mobina
K.Mobina ویرایش کرد.🕊

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم*

بی‌خیال به آشپزخانه رفتم. مادرم با دیدن من در حالی که ظرف‌های کابینت‌ها را مرتب می‌کردم، گفت:
- چه عجب بیدار شدی!  
به سمت اجاق رفتم و در قابلمه را باز کردم و سرخوش از بوی قورمه‌سبزی چشم‌هایم را بستم و رو به مادرم گفتم:
 
- اوم! عاشق قورمه‌سبزی‌هاتم! بشینید غذا بخوریم که خیلی گشنمه!
آوید دهنش را کج کرد و گفت:
 
- سارا باتوام‌ها!
نیم‌نگاهی به او انداختم و گفتم:
- هان!
صندلی را کمی عقب کشید و رویش نشست و گفت:
- هیچی، دو ساعت منتظر خانوم بودیم که بیدار بشه، حالا که بیدار شده باید منتظر عمو باشیم.
 
برگشتم سمتش و گفتم:
 
- مگه بابا کجاست؟
 
مادرم به سمت اجاق اومد و درحالی که اجاق را روشن می‌کرد، گفت:
 
- حموم تشریف دارند‌.
 
پوفی کردم و به سمت میز رفتم و کنار آوید نشستم. کمی به فکر رفتم که رستگار را به یاد آوردم. ناگهان به آوید خیره شدم و گفتم:
 
- راستی آوید، این پسره‌، رستگار رو چی‌کارش کردی؟
 
دستی به موهای خوش‌فرمش کشید و با اشتیاق گفت:
 
- خوب شد گفتی‌ ها، وای کاش نمی‌رفتی! همچین ضدحال خورد که نگو و نپرس!
 
مظلومانه نگاهش کردم و گفتم:
 
- خب بگو دیگه!
 
دست‌هایش را روی میز گذاشت و خیره به من گفت:
 
- تو که رفتی، به نجفی و یکی دوتا از کارمند‌ها گفتم برن  اتاقش رو بگردند؛ باورت میشه هیچی تو اتاقش پیدا نکردیم؛ هنوز داشتیم می‌گشتیم که یهو خودش اومد و با اضطراب پرسید که چی‌کار می‌کنین، دنبال چی می‌گردین و اینا؛ من هم موضوع و بهش گفتم؛ اصلاً قبول نمی‌کرد. در همین جدال و ستیز بودیم، که گوشی‌اش زنگ خورد. وقتی می‌خواست گوشی‌اش رو از تو جیبش در بیاره، یه برگه که تا شده بود همراه گوشی در اومد؛ من چشمم به برگه‌ خورد، اون هم وقتی دید نگاهم قفل برگه‌ است، ترسید و دستپاچه شد. شانس آوردیم عمار کنارش بود و برگه رو از دستش قاپید، وگرنه دیگه مدرکی ازش نداشتیم.
 
با چشم‌هایی که متمرکز به چشم‌های آوید بود و گوش‌هایی که منتظر بودند آوید ادامه‌ی حرف‌هایش را بزند، به آوید نگاه می‌کردم که لحظه‌ای سکوت کرد و گفت:
 
- واه، تو چت شده؟!
 
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:
 
- هیچی، ادامش و بگو!
 
آوید نگاهی به پشت سرم انداخت و گفت:
 
- مامان جان چرا سرپا وایستادین؟! خب بشینید!
 
نگاهی به پشت سرم انداختم؛ مادرم درحالی که سینی در دست‌هایش  بود سرپا ایستاده بود و به حرف‌های آوید گوش می‌داد؛ با گفتن حرف آوید سینی را روی کابینت گذاشت و به سمتمان آمد و روبه‌روی آوید نشست. آوید لبانش را تر کرد و ادامه داد:
 
- بعدش دیگه هیچی عمار برگه رو ازش گرفت و به من دادش.  سارا باورت نمیشه یه لیست کامل از محصولات انبار، محصولات فروخته شده، قراردادهایی که با بقیه شرکت‌ها بستیم، کلاً یه لیست کامل از تمام شرکت بود؛ لیستی که فقط عمو و من داریم، حالا اون‌ هم داشت؛ خیلی ترسیده بود؛ خیلی، طوری که می‌خواست فرار کنه که خداروشکر بچه‌ها نذاشتن. نجفی‌ هم زود به پلیس زنگ زد و با اون لیستی که بهشون دادم بردنش آب‌خنک بخوره. من هم رفتم کلانتری و کل ماجرا رو واسشون تعریف کردم. فعلا‌ هم گفتند یه چند روز صبر کنیم تا روز دادگاه برسه.
 
نفسی از سر آسودگی کشیدم و گفتم:
 
- دستت طلا آوید، ایول به خودم که کشف کردم. بابا چی؟ بابا فهمید؟
- آره، فهمیدم.
صدای پدرم بود که در درگاه در ایستاده بود و نظاره‌گر حرف‌های ما بود.
 
سرم را تکان دادم و گفتم:
 
- خب! می‌خواید چی‌کارش کنید؟
 
به سمتمان آمد و گفت:
 
- فعلا که کاری نمی‌تونیم بکنیم تا روز دادگاه برسه.
 
مادرم حرصی از جایش بلند شد و گفت:
 
- عه، بسه دیگه! هی کار، کار، کار، صدبار گفتم کار شرکت رو توی خونه نیارید! حالا‌ هم بشینید که غذای مخصوص سرآشپز و براتون بیارم.
 
خنده‌ی صداداری کردم و گفتم:
- مامان خوبه خودتون هم داشتید گوش می‌دادید!
اخمی کرد و گفت:
- من فقط می‌خواستم ببینم ماجرا از چه قراره که همتون امروز به هول و ولا افتادید. توام دیگه این‌قدر حرف نزن، پاشو بیا بهم کمک کن!
لبخندی زدم و با گفتن《چشم》و به نیت کمک کردن به سمت مادرم رفتم.

@همکار ویراستار

هر ۴ پارت ویرایش شده  است.

ویرایش شده توسط Latifeh
K.Mobina ویرایش کرد.🕊

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم*


آخرین ظرف را هم در کابینت جای دادم. تا برگشتم با قامت آوید روبه‌رو شدم؛ لحظه‌ای ترسیدم، جیغ خفیفی کشیدم و کف دست راستم را  سمت چپ قفسه‌ی سینه‌ام گذاشتم. نفس نسبتاً عمیقی کشیدم و گفتم:
- چته یهو ظاهر میشی؟ اهمی، اوهومی، چیزی می‌گفتی زهرم ترکید!
پشت چشمی برایم نازک کرد و گفت:
- خوبه زن من شبیه تو، ترسو نیست که تا تقی به توقی بخوره زهرش بترکه!
لبخندی شیطانی زدم و گفتم:
- آهان، کوکب کبابی رو میگی؟ آره خب، راست هم میگی؛ اون مثل من ترسو نیست؛ واسه خودش یه پا مرده با اون سبیل‌های چنگیزیش!
در حالی که به آوید نگاه می‌کردم و شاهد حرص خوردنش بودم، ادامه دادم:
- مگه دروغ میگم؟! خودت اون رو به همسری قبول کردی و گفت زن باید مرد باشه،  یادت رفته؟ حالا دیگه چه ظاهری چه باطنی!
قدمی به سمتم برداشت که باعث شد احساس خطر کنم؛ روبه‌رویم قرار گرفت و در حالی که نگاهش را روی چشم‌هایم متمرکز می‌کرد، با لحنی آرام گفت:
- من خودم یه خانوم دارم. درسته یکم زیادی خوشگله و خوشگلی‌ام که دردسر داره؛ ولی خب، قابل تحمله! مگه نه؟
نگاهم را میان چشم‌هایش حرکت دادم و در آخر به سرامیک‌های کف آشپزخانه رساندمش. لحظه‌ای سکوت کردم؛ ولی خیلی زود سکوت را شکستم  و گفتم:
- به من چه! خانومت ارزونی خودت، من که ندیدمش؛ ولی به هر حال با این سلیقه‌ای که تو داری، احتمالاً یه بزی، گوسفندی، چیزی باشه. خدا واست نگه‌اش داره؛ ما که بخیل نیستیم.
اجازه‌ی حرف دیگری را به او ندادم و راضی از جوابی که داده بود، از آشپزخانه خارج شدم که دوباره صدایش بلند شد:
- کجا؟!
بدون اینکه برگردم، گفتم:
- اتاقم!
در حالی که صدایش نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد، گفت:
- خانوم زبون‌دراز، اول تشریف ببرید پیش آقاجان که کاری مهمی باهاتون دارند.
با اتمام جمله‌اش راهم را به سمت هال کج کردم و روبه‌روی پدرم نسشتم، آوید هم همچون جوجه‌ اردک به دنبالم بود و سر آخر، سمت چپم قرار گرفت. پدرم که تازه متوجه‌ی حضور ما شده بود، روبه آوید کرد و گفت:
- خب سارا هم اومد. لطفاً  به حرف‌هایی که قراره بزنم خوب گوش کنید و تا حرف‌هایم تموم نشدند، حرفی نزنید!
گوش‌هایم را تیز کردم، چشم‌هایم را به لب‌های پدرم دوختم و منتظر شنیدن حرف‌هایی بودم که قرار بود بزند. کنترل تی‌وی را روی میز گذاشت، نگاهی سر- سری به من و آوید و مادرم انداخت و شروع به حرف زدن کرد:
-  شما جفتتون، دوتا آدم عاقل و بالغ‌اید؛ به اون سنی رسیدید که خوب و بد رو از هم تشخیص بدید، می‌فهمید آبرو یعنی چی؟ درک می‌کنید از خودگذشتگی و فداکاری رو، همیشه سعی کردم شما دو تا رو خوب تربیت کنم، یا لااقل اون‌طوری تربیت شدید که بزرگ‌تر، کوچیک‌تر سرتون بشه، هیچ‌وقت شما رو اجبار به کاری نکردم؛ همیشه گذاشتم خودتون برای خودتون تصمیم بگیرید، چون بهتون اعتماد داشتم، چون می‌دونستم هیچ‌وقت باعث سرافکندگی من نمی‌شید؛ تا حالا چیزی ازتون نخواستم؛ ولی امشب...
لحظه‌ای مکث کرد؛ گویا  برای چیزی که می‌خواست بر زبان بیاورد تردید داشت. نگاهی به مادرم که خیره به گل‌های اطلسی فرش بود و به گمانم نمی‌خواست کسی بفهمد بغض دارد، انداخت و سپس ادامه داد:
- اما امشب یه درخواست  ازتون دارم؛ توقع ندارم دست رد به سینه‌ام بزنید!
آوید که تاکنون شنونده بود لب‌باز کرد و گفت:
- بفرمایید عموجان!
پدرم  خیره به آوید گفت:
- می‌خوام که

کمی این پا و آن پا کرد، معلوم بود دلش نمی‌خواست جمله‌اش رل کامل کند. بعد از چند ثانیه مکث ادامه داد:

_می‌خوام یه چند‌وقت از سارا دور بمونی، یا بهتر بگم میخوام که پیش خانوادت برگردی، پیش پدر و مادرت!
 
با گفتن این جمله به آوید نگریستم، رنگ چهره‌اش تغییر کرد، عصبانیت در چهره‌اش موج میزد؛ اما سکوت کرده بود؛ نفس‌های عمیق می‌کشید تا خود را خونسرد جلوه دهد، لبخند تلخی را مهمان لب‌هایش کرد و روبه پدرم گفت:
- میشه بپرسم چرا این درخواست رو از من دارید؟
پدرم  کمی سرجایش جابه‌جا شد و گفت:
-  برگشتن پیش پدر و مادرت دلیل می‌خواد؟
همین جمله کافی بود تا آوید کلافه‌تر شود؛ چنگی به موهایش انداخت و از تکان دادن پای راستش که روی پای چپش قرار داشت و معلق میان زمین و آسمان بود، هویدا بود که استرس دارد؛ اما با این حال باز هم  کم نیاورد و گفت:
- من واقعا متاسفم؛ ولی نمی‌تونم درخواست‌تون رو قبول کنم! شما چیزی رو از من می‌خواید که سال‌ها پیش داشت من رو به نابودی می‌کشوند. اگه من توی این دنیا پدر و مادری داشته باشم اونم شماید، شما و مامان زهرا!
ناگهان نگاه پدرم رنگ تعجب گرفت، انتظار 《نه》 شنیدن از آوید را نداشت.
آوید از جایش برخاست و مقابل پدرم قرار گرفت و گفت:
- شما جاتون روی تخم چشم‌های منه، پس حرف‌تون برایم ارزشمنده؛ ولی من، نه می‌تونم از سارا دور بمونم و نه می‌تونم برگردم پیش مردی که خودش، من رو از خودش روند.
پدرم ایستاد و گفت:
-  اون مرد هر چی که باشه بازم پدرته، هر چقدرم که بد باشه، هرچقدرم که بگی نیست، ولی باز هم هست؛ اون پدرته!
با کلمه- کلمه‌ای که از میان لب‌های پدرم عبور می‌کرد و به گوش آوید می‌رسید، شعله‌ی عصبانیتش را بیشتر می‌کرد. دیگر طاقت نیاورد و با صدایی که هر لحظه بالاتر می‌رفت؛ گفت:
- پدر؟! کسی که  پسر خودش رو، جیگر گوشه‌اش رو به حال خودش رها کنه، کسی که اموالش رو به بچه‌اش ترجیح بده، کسی که به دختر خودش هم رحم نکنه، شاید شما اسمش رو بذارید پدر، ولی از نظر من اون یه آشغاله، آشـ...
صدایش اوج گرفته بود و انگار  نمی‌خواست به مرور گذشته‌اش پایان دهد، اما پایان داد، او نه، پدرم! او را اجبار به پایان دادن کرد، با سیلی محکمی که سمت چپ صورتش نشست، پایان حرف‌هایش شد. نمی‌توانستم حرفی بزنم، زبانم برای گفتن حرفی نمی‌چرخید، به معنای واقعی، لال شده بودم. مادرم جیغی سر داد و دستش را روی دهانش قرار داد، اشک‌ها پی در پی از  چشمش سرازیر می‌شدند، اما پدرم اجازه‌ی حرف زدن را به کسی نداد و گفت:
- این رو زدم تا بهت یادآوری کنم، اون کسی که داری بهش بد و بیراه میگی پدرته، پدر!
آوید این بار سکوت کرده بود و تنها کاری که کرد این بود که  کتش را  از روی مبل برداشت و از خانه بیرون رفت. مطمئناً حالش بد بود؛ نباید او را به حال خود رها می‌کردم دوان- دوان پله‌ها را دوتا یکی بالا رفتم و چنگی به اولین شال و مانتو‌ام انداختم و پوشیدم. از کنار مادرم  گذشتم و تند- تند گفتم:
- نگران نباشید! آرومش می‌کنم.
همین جمله کافی بود تا دل ناآرام مادرم را آرام کند. هرچه نباشد  آوید از سال‌ها پیش شده‌ بود نفس پدر و مادرم و حالا چرا و برای چه پدرم نفسش ‌را از خود جدا می‌کرد؟ تنها یک دلیل داشت، دلیلی که از فکر کردن به آن هم واهمه داشتم.

 @همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Latifeh
K.Mobina ویرایش کرد.🕊

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت ششم*
 
با صدای استارت ماشین به قدم‌هایم سرعت دادم، قبل از این‌‌که  ماشین را به حرکت در آورد در سمت شاگرد را باز کردم، خم شدم و  نگاه نگرانم را به او دوختم، تا خواستم لب باز کنم و حرفی بزنم او پیشی گرفت و گفت:
 
- سارا لطفا برو تو خونه، حقم نداری بیای دنبالم!
مظلومانه به او نگریستم و با لحنی ملتمسانه گفتم:
- کجا می‌خوای بری؟
کلافه‌وار جواب داد:
- قبرستون!
اخمی کردم و طلبکارانه گفتم:
- باشه، پس منم میام! هوم؟
پوفی کرد و گفت:
- سارا حوصله ندارم، می‌‌خوام تنها باشم. خواهشاً تو یکی ول کن شو!
 
نه! نمی‌خواستم تنها باشد، نمی‌خواستم حالش بد شود، نمی‌خواستم باز به گذشته‌ی پر دردش  برگردد. دوست‌ داشتم پیشش باشم تا هرچه در دل کوچکش را پنهان کرده را برایم بازگو کند تا باخبر شوم از هر آنچه که او را می‌آزارد.
 
بدون توجه‌ به حرف‌هایش در عقب ماشین را باز کردم و نشستم. این‌بار من بودم که اجازه‌ی حرف زدن را از او می‌‌گرفتم.
- اوکی، می‌‌خوای قبرستون بری؟ می‌خوای تنها باشی؟ باشه! من هم باهات میام، حرفم نمی‌‌زنم، اصلاً لال میشم، خوبه؟! تو فکر کن منی اصلاً نیست، آوید نمی‌خوام حرفی بشنوم؛ اگه قراره بری، پس برو! من کاری به کارت ندارم، فقط نشستم.
خواست حرفی بزند؛ ولی از گفتنش پشیمان شد و با نگریستن به جلویش ماشین را به حرکت در آورد. تمام حواسم را جمع او کردم، آرام می‌راند، آن‌قدر آرام که سرعتش از یک آدم پیاده‌ آرام‌تر بود. از کوچه خارج شد، با رد کردن اولین خیابان فرعی، سرعتش را کمی بیشتر کرد؛ وارد خیابان اصلی شدیم، سرعتش بیشتر و بیشتر می‌شد، دیگر از حد گذشته بود؛ تند می‌راند، گویا می‌خواست ماشین را به پرواز در‌ آورد. با سرعت از میان ماشین‌هایی که همچون مورچه در خیابان ریخته بودند، لایی می‌کشید. اگر بگویم نترسیدم دروغ گفتم؛ می‌خواستم به او هشدار دهم تا از سرعتش بکاهد؛ اما خودم دقایقی پیش به او گفتم که حرفی نمی‌زنم؛ پس بگذار هر آنچه که در دلش عقده‌ شده بود را میان مارپیچ راندن‌ها، در هیاهوی این شهر، میان خط‌های سفید وسط خیابان همچون سرعت ماشینش، خالی کند.
به وسط خیابان رسیده بودیم که ترمز دستی را کشید، کمی به جلو مایل شدم و نگران نگاهش کردم؛ اما او بدون این‌‌که نگاهم کند گفت:
- پیاده شو!
با چشم‌‌هایی که اندازه‌ی نعلبکی گشاد شده بودند، گفتم:
- چی؟!
حرفش را دوباره تکرار کرد:
- گفتم پیاده‌شو!
متعجب گفتم:
- یعنی چی؟ اصلاً می‌فهمی داری چی‌کار می‌کنی؟ می‌خوای من رو نصفه شب اینجا بذاری کجا بری، هان؟!
این‌بار به سمتم برگشت و در حالی که نگاهش را میان اجزای صورتم می‌چرخاند، گفت:
- سارا حالت خوبه، چرا رنگت پریده؟
سرم را به طرفین چرخاندم و با اضطراب گفتم:
- آره- آره، من خوبم، آوید واقعا پیاده بشم؟ می‌خوای کجا بری که من رو با خودت نمی‌بری؟
 با گفتن این جمله، اخمش محو شد و در عوض لبخندی دلنشین روی لب‌هایش نشست. کمی مکث کرد و گفت:
- آره، پیاده‌ شو بیا جلو بشین! انگار راننده شخصی گیر آورده رفته واسه من عقب نشسته‌.
هنگ نگاهش کردم، بعد از دقایقی تازه متوجه حرفش شدم. با چشم‌‌هایی که از حرص ریز شده بود، نگاهش کردم. لبخندش عریض‌تر شد و این من را حرصی‌تر می‌کرد. همان‌‌طور که نگاه‌‌لش می‌کردم دستم را سمت موهایش بردم و آن‌ها را در چنگال خود گرفتم.
صدای اعتراضش بلند شد:
- چته یهو رم می‌کنی؟ ول کن! موهام رو کندی؛ من که چیزی بهت نگفتم.
خنده‌ی شیطانی زدم و گفتم:
- هه! نگفتی؟ زهرم رو ترکوندی، الانم حقته!
دست و پا می‌زد تا دست از کندن موهایش بکشم و بلاخره موفق شد. 
اخمی کرد و گفت:
- مریض وحشی!
خنده‌ای سر دادم و گفتم:
- تا تو باشی من رو سر کار نذاری!
بدون این‌‌که نگاه‌ام کند، گفت:
- فعلا بیا جلو بشین! حالا برات دارم.
از ماشین پیاده شدم، جلو نشستم و نگاه‌ام را به جلو دوختم؛ سنگینی نگاه‌اش را به وضوح حس می‌کردم؛ اما ذره‌ای به آن توجه نمی‌کردم. خوشحال شدم از این‌‌که توانستم کمی او را از فکر‌ها و آنچه که امشب گذشته بود، دور کنم. سکوت میانمان فرمانروایی می‌کرد تا این‌‌که صدایم زد:
- سارا!
سکوت کردم، انگار نه انگار که صدایی شنیدم. باز هم صدایم زد:
- سارا گلی!
باز هم از جانب من سکوت بود و بس!
لحنش را ملتمسانه کرد و گفت:
- چرا وقتی می‌دونی با نگاه‌‌ات می‌تونی حال یه آدم داغون رو خوب کنی، این‌ کار رو نمی‌کنی؟
این‌بار بدون درنگ نگاهش کردم؛ لبخند بر لب، خیره‌ی من شده بود و من مات نگاه گنگ آوید  بودم.

ویرایش شده توسط Latifeh
K.Mobina ویرایش کرد.🕊

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 سال بعد...

پارت هفتم*

نگاهش میان چشمانم به بازی افتاد. سکوت نسبتا کوتاهی میانمان حکم کرد که ناگهان با صدای خنده‌ی بلند آوید شکست! درحالی که قهقهه می‌زد و به من اشاره می‌کرد زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد. هاج و واج نگاهش می‌کرد. هرچند ثانیه یک‌بار مکث می‌کرد و باز با دیدن منی که عین مترسک نگاهش می‌کردم، بلندتر از قبل می‌خندید.

مغز آکبندم را به کار انداختم، چندثانیه بعد تازه فهمیدم که دلیل خنده‌اش چیست، داشت تلافی اینکه موهایش را کشیده بودم را سرم در می‌آورد، این‌بار حرصی نگاهش کردم و با داد بلندی گفتم:

_آوید خفه شو!

آوید  با صدای دادم ساکت شد و به نشانه‌ی تسلیم  دستانش را بالا برد و گفت:

_غلط کردم بابا، فقط می‌خواستم بگم که چه زود خر میشی

نفسی عمیق از حرص کشیدم که  خنده‌اش را قطع کرد و گفت:

_عه نه ،وای گل بگیرن دهنم رو، یعنی می‌خواستم از اون حال و هوای غمگین و دپ در بیایم

یک تای ابرویم را بالا انداختم و گفتم:

_آهان که می‌خواستی از  این حال و هوا در بیایم؟! یعنی آوید  خر خودتی اون عمه‌ی میمونت که عین شامپانزه می‌مونه!

تک خنده‌ای کرد و گفت:

_در جریانی که عمه‌ی جفتمون یکیه؟

نگاهم را از آوید گرفتم و گفتم:

_بله در جریانم، حالا میشه راه بیوفتی آقای پسرعمو

پوفی کرد و گفت:

_کاش بهم نگی پسرعمو! یعنی من موندم تو بهم بگی سوسک این‌قدر بهم بر نمی‌خوره که میگی پسر عمو

شیشه‌ی ماشین را پایین دادم و چیزی نگفتم، آوید هم بدون گفتن حرف دیگری ماشین را به حرکت در آورد!

حرفی نمی‌زدیم و تنها صدای آهنگ بود که سکوت ماشین را شکسته بود. کمی که گذشت لب باز کردم و گفتم:

_آوید!

نیم نگاهی به من انداخت و گفت:

_جانم؟

سرم را به سمتش برگرداندم و گفتم:

_میگم می‌خوای چیکار کنی؟

آوید  فرمان ماشین را به سمت راست چرخاند و گفت:

_چی رو؟

شالم را مرتب کردم و گفتم:

_همون چیزی که به خاطرش از خونه زدی بیرون!

کلافه دستی به موهایش کشید و پاسخ داد:

_نمی‌دونم!

مکث کرد و ادامه داد:

_می‌دونی سارا وقتی از بهترین آدم‌های زندگیت هیچ محبتی نبینی، به مرور زمان یاد می‌گیری هیچ توقعی هم ازشون نداشته باشی، تو خودت بهتر از هرکسی من رو می‌شناسی من نمی‌خوام پیش اونا برگردم. معلوم نیست باز چه نقشه‌ای کشیدن و عمو رو مجبور کردن تا منو وادار کنه تا به اون خونه‌ی شوم برگردم و مهم‌تر از همه از تو دور بمونم!

لبخندی  شرور‌آمیزی زدم و گفتم:

_همچین میگی  نمی‌تونی ازم دور بمونی که یکی نفهمه فکر میکنه دلباخته‌ی چندین و چندسالمی

با اخم نگاهم کرد و گفت:

_شاید باشم! کی خوشگل‌تر و بهتر از سارا خانوم گل؟

خنده روی لباهیم محو شد و احتمالا گونه‌هایم هم سرخ شده بود که گفتم:

_بسه، بسه هندونه‌هایی که گذاشتی زیر بغلم خیلی سنگینه! برو یه جایی دیگه هی توی خیابون می‌چرخی الان سه باره از این خیابان رد شدیم!

خنده‌ای کرد و گفت:

_حالا مثلا خجالت کشیدی لبو خانوم؟ 

تا خواستم جوابش را بدهم پیشی گرفت و گفت:

_به روی چشم الان میبرمت خونه!

بدون گفتن چیزی  دستم را به داخل جیبم بردم که گوشی‌ام را بردارم؛ اما انگار در خانه جا گذاشتمش،  بی‌خیال شدم و  نگاهم را به خیابان دوختم!

@ masoo , @ Masoome , @ M.gh , @ پرتوِماه ،

 

 

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Latifeh

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم*

 

نمی‌دانم چقدر گذشته بود و چقدر در افکارم غوطه‌ور بودم که با شنیدن اسمم توسط آوید به خودم آمدم و گفتم:

_ها؟

مضطرب نگاهم کرد و گفت:

_خوبی؟

 

سری تکان دادم و زیرلبی «اوهوم»ی گفتم. به سمت چپم نگاه کردم و متوجه شدم که روبه‌روی خانه‌یمان متوقف شده است. دستم به سمت دستگیره‌ی ماشین رفت هنوز در را باز نکرده بودم که به سمت آوید برگشتم و گفتم:

 

_نمیای داخل؟

دستش را روی فرمان جابه‌جا کرد و گفت:

_امشب رو نچ نمیام!

 

خمیازه‌ای کشیدم و گفتم:

_کجا میری پس؟

 

با لبخند جواب داد:

_خونه دیگه! هی گفتی برو خونت، برو خونت الان دارمیرم خونه‌م از دستم راحت شی!

نیشگونی از بازویش گرفتم و گفتم:

 

_خودتم می‌دونی که جدی نگفتم، می‌دونمم هرچی اصرار کنم نمیای؛ ولی مواظب خودت باش، سیگارم نکش، خونه‌ رو هم شبیه طویله نکن و اینکه اون طوبا خانوم رو هم هی به زحمت ننداز!

لبش بیشتر کش آمد و گفت:

_به روی چشم خانوم، از طرف من عشقم رو ببوس!

در ماشین را باز کرده و بیرون رفتم و قبل آنکه در را ببندم گفتم:

_مامان عشق من بود نه عشق تو!

خنده‌ی بلندی سر داد وگفت:

_نخیرم عشق من بود، سارا برو دیگه عه!

در جوابش دهن کجی کردم و بعد با گفتن خداحافظی به سمت خانه قدم برداشتم. با باز کردن در و پیچیدن صدای گریه‌ی مادرم در خانه به قدم‌هایم سرعت بخشیدم. خودم را به او رساندم، روی مبل نشسته بود و رو به پدرم گریه می‌کرد. با صدای آرامی «سلام»کردم که نگاهشان متوجه‌ی من شد. پدر زیرلبی جواب سلامم را داد و از جایش برخاست تا برود که با صدای مادرم از حرکت ایستاد:

 

_ناصر، فقط یه ذره بفهمم اذیت شده، بفهمم انگشتش زبونم لال زخم شده به خدای احد و واحد قسم نه تورو می‌بخشم نه اون داداش نامردت رو!

 

با نگاهی گنگ نظاره‌گر بودم، تنها حرف‌های مادرم که عجیب بوی خطر می‌داد در سرم اکو می‌شد. می‌دانستم منظور مادرم آوید بود. مگر قرار بود چه اتفاقی بیفتد که اینگونه با پدرم صحبت می‌کرد و حرف از نبخشیدن می‌زد؟!

روزه‌ی سکوتم را شکستم و گفتم:

بابا!

پدرم پشت به ما ایستاده بود، هیچ حرفی نمی‌زد؛ حتی وقتی که صدایش زدم هم باز جوابی نداد. نگاهم را به دستان مشت شده‌اش سوق دادم. چه‌قدر عصبی بود و نمی‌خواست حرفی بزند که مبادا دل معشوقه‌اش را بشکند. تنها سکوت و کرد و بعد بدون گفتن حرفی به اتاقش رفت.

مسیر نگاهم را تغییر دادم و به مادرم دوختم. اشک‌هایش یکی پس از دیگری از گونه‌اش سرازیر می‌شدند. به سمتش قدم برداشتم و کنارش نشستم. انگشت‌هایم را نوازش‌وار روی گونه‌اش کشیدم و اشک‌هایش را پاک کردم، به سمتم برگشت حلقه‌ی اشک در چشمان قهوه‌ایش خودنمایی می‌کرد با لحنی آرام گفتم:

_چرا گریه می‌کنی آخه دردت به جونم؟ نبینم غمت رو تاج سرم!

بوسه‌ای روی گونه‌اش کاشتم و او را در آغوش کشیدم و زمزمه‌وار گفتم:

_چی‌ شده مادرم؟ 

با گفتن این حرف خود را از آغوشم جدا کرد و بعد از مکث کوتاهی با صدایی پر از بغض پاسخ داد:

_نمی‌دونم چی‌شده، معلوم نیست اون مردِ به اصطلاح برادرش بهش چی گفته می‌خواد پسر دسته گلم رو برگردونه پیشش. آخه تو بگو دخترم، نفست رو ازت جدا کنن تو می‌تونی نفس بکشی؟

سپس در حالی که ضربه‌های آرامی روی زانواش می‌زد ادامه داد:

_بیچاره بچه‌م حتما امشب تا صبح میشینه سیگار می‌کشه و غصه می‌خوره، الهی بمیرم براش!

لبخند تلخی زدم و گفتم:

_خیالت راحت مادرم حالش خوب بود، سفارش کردم که سیگار نکشه، گفت فردا میاد پیشت شمام، الان دیگه غصه نخور!

نمی‌خواستم سوال دیگری از او بپرسم تا بیشتر داغ دلش را تازه کنم. بوسه‌ی دیگری روی گونه‌اش زدم و گفتم:

_اینم از طرف آقا پسرت بود.

سپس از جایم برخاستم و با مغزی که هر لحظه ممکن بود منفجر شود راهی اتاقم شدم.

 

ویرایش شده توسط Latifeh

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم*

 

با رسیدن به اتاقم بدون معطلی خودم را روی تخت انداختم و  اتفاقات امروز را مرور می‌کردم. باید بفهمم دلیل اصرار پدرم چیست  و از همه مهم‌تر نقشه‌ی پلید عموی پول‌پرستم!

از فکر کردن به گذشته دست کشیدم و به  این فکر کردم که اگر آوید با پدرم موافقت کند و برود پیش پدر و مادرش چه اتفاقی می‌افتد؟ اگر آن‌ها آوید را تحت فشار قرار دهند تا از من جدا شود چه؟ یادم می‌آید که هیچوقت زن عمو پروین از من خوشش نمی‌آمد، حتی وقتی  مرا در مهمانی یا مجلسی می‌دید طوری نگاهم می‌کرد که اگر کسی نمی‌فهمید فکر می‌کرد من تمام اجدادش را کشتم! 

بی‌خیال هوفی کشیدم و از تخت پایین آمدم، با به یادآوردن سلطانی به سمت کیفم رفتم  تا شماره‌ی معاونش را پیدا کنم، با باز کردن کیفم ظرف میوه‌ای که مادرم داده بود تا برای پدرم ببرم   اولین چیزی بود که   توجهم را جلب کردم. ظرف  حامل میوه  را از کیفم بیرون کشیدم و روی میز گذاشتم، تمام کیفم را زیر و رو کردم؛ اما کاغذی که شماره‌ی معاون در آن باشد نبود. از  گشتن در کیف دست کشیدم و کمی فکر خود را به کار انداختم. بعد از دقایقی تازه یادم آمد آوید شماره را برایم پیام کرده بود، نه اینکه روی کاغذ بنویسد! 

ظرف را برداشتم و به سمت آشپزخانه روانه شدم.  ابتدا ظرف را داخل یخچال گذاشته و  بعد بطری آب را  بیرون کشیدم و دوباره به اتاقم بازگشتم. بطری را روی پاتختی گذاشتم و گوشی‌ام را که  رویش بود، برداشتم.  اسم آوید را لمس کردم هنوز به دومین بوق نرسیده بود که صدایش در گوشم پیچید:

_جونم؟

روی تخت نشستم و گفتم:

_کجایی؟

درحالی که صدای نفس_نفسش می‌آمد گفت:

_تازه رسیدم خونه، چرا؟

گوشی را در دستم جابه‌جا کردم و جواب دادم:

_هیچی، مامان نگرانت بود، بهش گفتم که تو گفتی  فردا میای پیشش

صدای خمیازه‌اش بلند شد بعد از چند ثانیه گفت:

_خوب کاری کردی، باشه میام. 

تا خواستم چیزی بگویم گفت:

_چشم سیگار نمی‌کشم.

لبخندی روی لبم نشست  و گفتم:

_آفرین پسر خوب

 بعد با گفتن شب‌بخیر به تماس خاتمه دادم. گوشی را کنارم گذاشتم و بعد از تعویض لباس‌هایم   با جسمی خسته به خواب فرو رفتم.

 

**********************************

صبح با عجله از خانه بیرون زدم و به سمت دانشگاه رفتم، در این چند روزی که کارهای شرکت را انجام‌ می‌دادم، کلا درس و دانشگاه را از یاد برده بودم. پیامکی برای آوید فرستادم که  دیرتر سر قرار  و به شرکت می‌روم. با رسیدن به دانشگاه و   دیدن  افرا که طبق معمول در حال دعوا با یکی از بچه‌های کلاس بود نیشم باز شد. ماشین را پارک کردم و خودم را به او رساندم. آنقدر گرم دعوا کردن با مهرانا بود که اصلا حضورم را حس نکرد، فقط تند_تند حاضر جوابی می‌کرد. معلوم نبود این دختر چه به او گفته بود که این چنین با حالتی عصبی گفت:

_والا اگه منم دماغم آفساید بود  و کمبود داشتم، می‌رفتم دماغم و چسب‌ می‌زدم می‌اومدم ور دل استاد چندش‌تر از خودم می‌نشستم و کلیه و روده می‌دادم بهش!

همه‌ی کسانی که دورشان جمع شده بودند می‌خندیدن و مهرانا فقط حرص می‌خورد، با گفتن این حرف افرا، مهرانا به بقیه خیره شد و با من-من گفت:

_این...این الان با من بود؟

با خنده رو به مهرانا گفتم:

_نه با وزغ همسایه بود!

با گفتن این حرفم تازه افرا متوجه حضورم شد  که به سمتم برگشت و با نیش باز نگاهی به من کرد و گفت:

_عه عشقم کی اومدی تو؟ 

بعد دوباره به سمت مهرانا برگشت و گفت:

_صدرحمت به وزغ! وزغ این رو ببینه سکته مغزی و قلبی رو باهم یه  جا رد می‌کنه!

این بار صدای خنده‌ی همه‌یشان بلند شد. بدون توجه به بقیه دست افرا را گرفتم و در حالی که او را پشت سر خود می‌کشیدم گفتم:

_ ول کن این دختره‌ی کپکی رو!

با اعتراض گفت:

_عه، عه، عه کجا می‌بری من رو؟ بزار من جواب این کله فندقی رو بدم!

با خنده جواب دادم:

_وای افرا خفه نشی بیا کارت دارم بابا

این بار بدون اعتراض مثل گوسفند به دنبالم آمد.

 

 

ویرایش شده توسط Latifeh

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم*

 

در کلاس سرجای همیشگی‌مان نشسته بودیم. تمام ماجراهای این چند روزی که نیامده بودم را برایش بازگو کردم و او هم در این میان فحش‌های زیرلبی‌اش را نثار رستگار و عمویم می‌کرد. لب‌هایم را کش دادم و با لبخند گفتم:

_حالا این‌ها رو ول کن، نگفتی چرا با مهرانا دعوات شدها!

اخم کمرنگی را مهمان ابروهایش کرد وگفت:

_تنها با مهرانا دعوام نشده!

لبخندم محو شد و کمی به سمتش متمایل شده و گفتم:

_یعنی چی؟

کمی مکث کرد و تا خواست جوابم را بدهد استاد وارد کلاس شد. افرا در حالی که سر جایش مرتب می‌نشست، آرام گفت:

_بعدا بهت میگم

سری به نشانه‌ی «باشه» تکان دادم و صورتم را برگرداندم و خیره به جلو شدم. اولین کلاس را با استاد کیانی داشتیم، یا بهتر است بگویم با استاد سامیار کیانی مردی که دلباخته‌ی رفیق دیوانه‌ام بود!   آشنایی آن‌ها از آن‌جایی شروع شد که برادر سامیار با دختر دایی افرا ازدواج کرده بود و آن دو در عروسی برادر سامیار باهم آشنا شدند، سامیار می‌گفت وقتی برای اولین بار افرا را دیده بود، در حال جر و بحث با یکی از پسرهای فامیل بوده‌است، پسر خیال داشته بود که دست افرا را بگیرد؛ اما افرا  آنچنان لگدی را حواله‌ی پسر می‌کند که دیگر حتی جرئت نزدیک شدن به افرا را نداشته است.  سامیار می‌گفت از زبان‌درازی‌های افرا خوشش‌ آمده بود. کم-کم در مهمانی‌ها و مجالسی فامیلی دیدار‌هایی باهم داشتند. روابطشان رفته-رفته بیشتر شد تا اینکه بعد از یک سال به این نتیجه رسیدند که باهم ازدواج کنند و این‌کار راهم کردند. 

 نگاهی به سامیار  می‌اندازم و متوجه‌ی نگاه خیره‌اش می‌شوم، رد نگاهش را دنبال می‌کنم و به افرا می‌رسم. چقدر این پسر سر به هواست، به قول افرا که هزاران بار گفته بود دوست ندارد کسی از بچه‌های دانشگاه از اینکه او همسر سامیار است خبردار شود؛ اما باز آن‌قدر شیفته‌اش بود که نگاهش میخکوب دختر زبان‌دراز کلاس بود. راه نگاهم را کج کرده و به سمت افرا هدایت کردم، چنان رو به سامیار اخم کرده بود که اگر جای سامیار بودم تا الان در شلوارم خراب‌کاری کرده بودم!

مهرانا خز کلاس از جایش برخاست و با عشوه‌ی که حال افرا را برهم می‌زد رو به سامیار گفت:

_استاد نمی‌خواین درس بدید؟

سپس رد نگاه سامیار را گرفت و به افرا رسید؛ اما خیلی زود دوباره نگاهش را به سامیار رساند و با لحن پر از حسادت گفت:

_کاش  این نگاه‌ها   نصیب ماهم می‌شد!

سامیار لحظه‌ای به خود آمد، سری تکان داد و گفت:

_بفرمایید بنشینید خانم  ترابی!

_سپس رو به همه‌ی کلاس شروع به درس دادن کرد.

مهرانا که با رفتار جدی سامیار روبه‌رو شده بود با حالتی عصبی چینی به دماغش داد و بی‌صدا روی صندلیش نشست.

باید می‌فهمیدم دلیل  کارهای این دوتا چه بود! برگه و خودکاری را از کوله‌ام بیرون کشیدم و بعد رویش نوشتم:

_بنال ببینم چه مرگته؟

سپس کاغذ را روی دسته‌ی صندلی افرا گذاشتم. افرا برگه را به سمت خود کشید و در پاسخ نوشت:

_باهاش دعوام شده حالا هم قهرم باهاش.

برگه را کمی به سمت متمایل کرد و دوباره نگاهش را به سامیار دوخت. این‌بار برایش نوشتم:

_قهر :/؟ برای چی؟

این بار با گوشه‌ی چشمش به برگه نگاه می‌کرد، بدون اینکه برگه را بردارد تند-تند  برایم در جواب نوشت:

_آره، گیر داده میگه تو چرا رفتی موهات رو رنگ کردی، آخه یکی نیست بهش بگه ای آدم زبون نفهمِ خر، برای عمه‌م رنگ نکردم خیر سرم برای تو رنگ کردم که این‌قدره نشینی توی گوشیت با حسرت موهای هایلایت شده و نمی‌دونم کوفت و زهرماری ببینی!

 چه‌قدر حرصی نوشته بود، تا خواستم جوابی برایش بنویسم، سایه‌ی کسی روی برگه افتاد و ثانیه‌ای بعد برگه از زیر دستم بیرون کشیده شد. سرم را بالا گرفتم و با قامت سامیار روبه‌رو شدم. با صدایی نسبتا بلند گفت:

_می‌بینم که سخت مشغول غیبت هستید خانوما

افرا که دلش بدجور برا سامیار پر بود و صد در صد دیده که سامیار به طرفمان می‌آید از عمد آن‌ها را نوشته‌است، گفت:

_نترسید استاد غیبت شما رو نمی‌کردیم، داشتیم در مورد یکی از کمیاب ترین نوع زرافه صحبت می‌کردیم. آخه می‌دونید چیه میگن که  زرافه‌ها لال‌اند؛ اما این ‌یکی که خیلی کمیابه رو  تازه کشف کردند که علاوه بر اینکه لال نیست،  شباهت عجیبی هم به اورانگوتان‌ها دارند.

هم من هم سامیار می‌دانستیم که منظور افرا دقیقا سامیار ‌است، او همیشه بخاطر قد بلند سامیار به او می‌گفت زرافه و بعضی مواقع به‌خاطر این‌که حرصش را در بیارود به او می‌گوید اورانگوتان! 

صدای خنده‌ی بیشتر بچه‌ها بلند شد، لبم را به دندان گرفتم و آرام نیشگونی از بازوی افرا گرفتم و گفتم:

_افرا بس کن توروخدا...

حرفم با صدای مهرانا  که از جایش بلند شده بود نیمه تمام ماند، با صدای نازک‌ش گفت:

_استاد نمی‌خواین از کلاس بیرونش کنین، شما که این‌قدر روی نظم کلاس حساس هستید!

سامیار  بدون توجه به مهرانا  رو به افرایی که دیگر به حرف‌‌هایش عادت کرده بود لبخند کش‌داری زد و زیر لب آرام به گونه‌ای که فقط افرا بشنود گفت:

_عاشق همین زبون‌درازیاتم!

سپس  برگه به دست، پشت به ما به سمت میزش رفت و با صدای بلند گفت:

_فکر نمی‌کنم به کسی گفته باشم تا قوانین کلاسم رو بهم یادآوری کنه!

با گفتن این حرفی نگاهی به سامیار و سپس به افرا  انداختم، پوزخندی روی لبانش  نشانده‌ بود و  معلوم بود فکری شیطانی در سر دارد. نیشش را باز کرد و رو به مهرانا گفت:

_آدم با آفتابه آب بخوره؛ ولی ضایع نشه!

تمام کلاس به یک‌باره منفجر شد؛ سعی می‌کردم نخندم؛ اما مگر می‌شد؟ تا  چشمم به قیافه‌ی مهرانا می‌افتاد خنده‌ام بیشتر شدت می‌گرفت؛ حتی سامیار هم لبخندی بر لب داشت و سعی می‌کرد که تبدیل به قهقهه نشود. نگاهی به مهرانا انداختم، از حرص بسیار دندان‌هایش را روی لبش می‌فشرد. تا خواست حرفی بزند سامیار پیشی گرفت، محکم روی میزش کوبید و با صدایی بلند  گفت:

_بسه  دیگه، ساکت بشید.

همه ساکت شدند. افرا که معلوم بود از جوابی که داده است، راضی است. با لبخند سامیارکشی گفت:

_چشم استاد!

 

 

 

ویرایش شده توسط Latifeh

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم*

 

بی‌حوصله به درس گوش می‌دادم، افرا برخلاف من آن‌قدر در درس غرق شده بود که با هیچ غریق نجاتی نمی‌شد نجاتش داد. او هیچ علاقه‌ای به درس نداشت؛ اما بعد از ازدواجش، سامیار اورا وادار به درس خواندن کرده بود. نگاهی به سامیار انداختم که مشغول نوشتن چیزی روی تخته بود، از فرصت استفاده کردم و گوشی‌ام را از کوله‌ام بیرون کشیدم. سراغ پیام‌هایم رفتم. ده پیام از طرف آوید برایم ارسال شده بود. نگاهی به پیام‌ها انداختم و بعد بدون اینکه جوابش را بدهم گوشی را داخل کیفم گذاشتم و نگاهم را به سامیار دوختم، در حالی که کیفش را از روی میز بر‌ می‌داشت رو به همه گفت:

_خسته نباشید پروفسورها،  کلاس امروز تموم شد.

و بعد بدون حرف دیگری از کلاس بیرون رفت. 

هوفی کشیدم و رو به افرا گفتم:

_آخرش از دست این شوهرت و درس دادنش من دق مرگ میشم!

افرا دستش را تکان داد و با صدایی آرام گفت:

_هیس دختر، آروم‌تر عه

کلافه دوباره گوشی‌ام را از کوله‌ام در آوردم و رو به افرا گفتم:

_وای خدا به مجد زنگ نزدم!

افرا از جایش برخاست و در حالی که دست دیگرم را گرفته بود تا بلند شوم گفت:

_پاشو بریم بیرون

از جایم بلند شدم همان‌طور که از پله‌ها پایین می‌رفتم شماره‌ی مجد را لمس کردم و منتظر ماندم که گوشی‌اش را بردارد. دو سه باری پشت سرهم زنگ می‌زدم و او جواب نمی‌داد. بدون توجه به دانشجو‌های داخل محوطه  جیغ خفیفی از حرص کشیدم و کوله‌ام را به سمت افرا پرت کردم و گفتم:

_این رو نگه‌دار، گند بزن  این سلطانی رو با نماینده‌ی خرش

افرا بدون توجه به حرص خوردنم  آدامسی را از کیفش در آورد و  با خند‌ه‌‌ای که عجیب روی مخم  چهار دست و پا راه می‌رفت، گفت:

_ می‌دونستی وقتی حرص بخوری چی ‌میشه دیگه؟ 

چقدر یک آدم می‌توانست منحرف باشد آخر؟ نگاه غضبناکم را  حواله‌اش کردم که با چشمان مظلوم رو به من گفت:

_منظورم این بود که وقتی حرص بخوری آب دهنت خشک میشه

سپس بسته‌ی آدامس را به سمتم گرفت و گفت:

_بابا حرص نخور آدامس بخور!

دستم را به نشانه‌ی «برو بابا» تکان دادم و کمی از او فاصله گرفتم. دوباره و دوباره شماره‌ی مجد را گرفتم دیگر داشتم ناامید می‌شدم از اینکه دیگر زنگ زدن فایده ندارد، تا خواستم گوشی را پایین بیاورم و بیخیال شوم، صدایش در گوشم پیچید:

_الو بله؟

لبخندی ‌زدم، لب‌هایم را تر کردم و گفتم:

_آقای مجد؟

_بله خودم هستم، شما؟‌

کمی گوشی را از گوشم فاصله داد و هوفی کشیدم حالا خوب است چند باری برایش زنگ زده بودم، با این حال باز مرا نمیشناخت! دوباره گوشی را به گوشم نزدیک کردم و گفتم:

_مهدوی هستم!

کمی مکث کرد و بعد گفت:

_آهان شمایید؟ ببخشید نشناختم. بفرمایید خانم مهدوی با من کاری داشتید؟

به سمت نیمکتی که افرا رویش نشسته بودم رفتم و کنارش جای گرفتم و گفتم:

_بله؛ اما تلفنی نمیشه بگم، می‌تونیم یه قرار باهم داشته باشیم؟

بدون معطلی جواب داد:

_چرا که نه، فقط هرچه زودتر بهتر؛ چون من خیلی کار دارم و وقت ندارم

افرایی را که گوشش را به گوشی‌ام چسبانده بود را  آرام به عقببجدا کردم و با اخم نگاهش کرده و در جواب مجد  گفتم:

_یه ساعت دیگه خوبه؟

صدای مرد دیگری از پشت تلفن می‌آمد که مجد را صدا می‌کرد او هم با عجله گفت:

_بله خوبه، آدرس رو براتون پیام می‌کنم. ببخشید من عجله دارم باید برم

کو‌له‌ام را از روی نیمکت برداشتم و گفتم:

_باشه مرسی، خدانگهدار

نفس عمیقی کشیدم و رو به افرا گفتم:

_افرا تو چرا هروقت یکی بهم زنگ میزنه میای تو حلق گوشیم؟

افرا درحالی که هرهر می‌خندید جواب داد:

_چون ممکنه یه روزی مخاطب پشت تلفن خواهر شوهرم بشه، منم دارم نظارت می‌کنم که فردا یه دزدی، قاتل زنجیره‌ای چیزی از آب در نیاد

از جایم بلند شدم و دستی به مقنعه‌ام کشیدم و گفتم:

_خاک تو اون کلت، افرا باید برم، یاروعه یه ساعت دیگه منتظرمه نمی‌تونم واسه بقیه کلاس‌ها بشینم

افرا چشمکی زد و گفت:

_باشه عروسک، مواظب خودت باش. هروقت تونستی بهم زنگ بزن

کوله‌ام را روی دوشم انداختم و گفتم:

_ باشه هستم، توام مواظب خودت باش دیوونه!

با سرعت به سمت ماشینم رفتم. با ریموت درش را باز کردم روی صندلیش جای گرفتم.کوله‌ام را  روی صندلی شاگرد پرت کردم. نگاهی به گوشی انداختم. مجد پیام داده بود و آدرس را نوشته بود «خیابان...نرسیده به خیابان...کافه‌‌ رز» آدرس را خواندم و بعد گوشی‌ام  را روی صندلی کنارم پرت کردم و به سمت مقصدم حرکت کردم.

 

@ masoo

 

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم*

 

 

تقریبا به کافه رسیده بودم؛ اما به دلیل عدم جای پارک مجبور شدم کمی دورتر ماشین را پارک کنم. چنگی به کوله‌ و گوشی‌ام انداختم و از ماشین پیاده شدم. با قدم‌های سریع به سمت کافه حرکت کردم، کمی به پیش رفتم و بعد جلوی ماشینی که در کنارم پارک شده بود ایستادم.  نگاهی به قیافه‌ام در شیشه‌ی ماشین انداختم. مقنعه‌ام که کمی کج شده بود را صاف کردم کوله‌ام را روی دوشم جا‌به‌جا کردم و گوشی را در دست گرفتم. به درب ورودی کافه که رسیدم نفسی عمیق کشیدم و زیرلب «بسم‌الله»ی گفتم. اگر افرا اینجا بود به احتمال زیاد می‌گفت، انگار می‌خواهی بروی بمبی را خنثی کنی که این‌گونه هزار ورد و دعا می‌خوانی! از فکر به او لبخندی زدم   به داخل کافه رفتم، دکوراسیونی مشکی و طلایی، با میز و صندلی‌های چوبی که به نحو زیبایی در سراسر کافه کشیده شده بودند. قاب‌های بزرگ و کوچیکی که عکس گربه‌ها و سگ‌های پشمالو رویشان خودنمایی می‌کرد و روی دیوار‌های طلایی کافه نصب شده بود، زوج‌های فراوانی که در گوشه و کنار کافه نشسته و گرم صحبت با هم  بودند. سر چرخاندم تا مجد را پیدا کنم؛ اما هرچه چشم‌ چرخاندم ندیدمش. با تک سرفه‌ی کسی به پشت برگشتم و با قامت مجد و مرد دیگری که در کنارش بود روبه‌رو شدم!

 

با حالت زاری نگاهش کردم و گفتم:

 

_سلام، خیلی دیر کردم؟

 

نگاهی به ساعتش انداخت و در حالی که ساعت مچی‌اش را به سمتم گرفت، گفت:

 

_سلام، اگه بخوایم حساب کنیم شما زودتر از ما رسیدید!

 

لبخندی ‌زدم و گفتم:

 

_خب خداروشکر

 

مردی که اسمش رو نمی‌دانستم به یکی از میزهای آخر کافه اشاره کرد و گفت:

_تا آخر می‌خواید سرپا بمونید؟ بریم اونجا بشینیم

 هرسه باهم به سمت مکان مورد نظر قدم برداشتیم. کوله‌ام را از روی دوشم برداشتم و کنار پایم گذاشتم، روی یکی از صندلی‌ها نشستم و موبایلم را هم روی میز گذاشتم.

مجد رو به من نشسته بود و مرد همراهمش کمی آن طرف‌تر از من روی صندلی کنارم جای گرفته بود.

مجد اشاره‌ای به من کرد و سپس رو به مرد همراهش گفت:

_خانم مهدوی هستند، دختر ناصر مهدوی!

مرد سری تکان داد و رو به من گفت:

_میشناسمشون! 

سپس اجازه‌ی حرف زدن را از مجد گفت و ادامه داد:

_سلطانی هستم!

کم مانده‌ بود چشمانم از حدقه بیرون بزند و دهانم از تعجب باز بماند؛ اصلا آمادگی روبه‌رو شدن با او را نداشتم، با آن همه بد و بیراهی که به او گفته بودم حس خجالت تمام وجودم را دربرگرفته بود؛ اما خداروشکر توانستم خودم را کنترل کنم. با لحن مودبانه‌ای  گفتم:

_پس آقای سلطانی شما هستید؟! از آشنایتتون خوشحالم!

سری تکان داد و گفت:

_همچنین

کمی سری جایش جابه‌جا شد و بدون مقدمه‌چینی گفت:

_خب نگفتید دلیل این قرارتون چی بود؟

لب تر کردم تا حرفی بزنم؛ اما با آمدن گارسون نتوانستم چیزی بگویم. گارسون سفارشات را گرفت و خیلی سریع دور شد. 

نگاهی به مجد سپس به سلطانی انداختم و گفتم:

_قرارم برای اینه که بدونم چرا نمی‌خواید سهام شرکتتون رو به ما بدید؟ شما چندین ماه بود که هی امروز و فردا می‌کردید و بعد اومدید گفتید که نمی‌خواید سهامتون و به ما بدید، واقعا نمی‌فهمم میشه بگید دلیل این کاراتون چیه؟

همان موقع گوشی مجد به صدا در آمد و او با معذرت‌خواهی به بیرون از کافه رفت تا جواب تلفنش را بدهد.

گارسون سفارشات را روی میز گذاشت. سلطانی با حالتی عصبی انگشتانش را روی میز به حالت ضرب می‌زد. چشمان مشکی‌اش را به من دوخت و بعد از کمی مکث گفت:

_می‌خواید دلیل این کار رو بدنید؟

سری تکان دادم و گفتم:

_بله!

فنجان قهوه را از حصار دست‌هایش جدا کرد و با لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود، جواب داد:

_پس بهتره اول برید سراغ عموتون

مکثی کرد و بعد با تحکم گفت:

_منصور مهدوی!

با نگاهی گنگ داشتم حرفش را تجزیه و تحلیل کردم که ادامه داد:

_منصور آدم خطرناک و در عین حال مرموزیه، تو نگاه اول شناختمش اون فکر می‌کرد منم مثل بقیه‌ی آدم‌هایی که سرشون کلاه میزاره احمقم؛ ولی اشتباه می‌کرد. یه سری فکرها توی سرش بود که خب نتونست عملیشون کنه و منم چون می‌دونستم کارش خلاف قانونه، تهدیدش کردم که  همه چیز رو به پلیس لو  میدم، التماسم کرد که به پلیس چیزی نگم اونم در عوض هرکاری من ازش بخوام رو انجام میده.

چقدر سریع حرف می‌زد و همه چیز را بدون لحظه‌ای توقف بازگو می‌کرد، می‌توانست چیزی به من نگوید یا شاید  بگوید سهام شرکت خودش است و به کسی هم ربطی ندارد؛ اما او همه چیز را گفت! حرف‌هایش غیر قابل باور بودند. عمو منصور به مردی که تقریبا جای پسرش بود التماس کرده؟ امکان نداشت!

وسط حرفش پریدم و گفتم:

_ببخشید؛ ولی مطمئنید منظورتون منصور مهدویه؟ آخه عمو اونقدر مغرور و از خود راضیه که حتی برای جونش به خدام التماس نمیکنه!

پوزخند پررنگی زد و گفت:

_اون بی‌دلیل التماس نمی‌کنه! نقشه‌های بزرگ‌تری توی سرش در حال پرورشند! برای همین  باهاش یه قراری گذاشتم، ازش خواستم به مدت سه سال مواد اولیه‌ی شرکتم رو تهیه کنه، اونم قبول کرد و گفت ازم درخواست ناچیزی داره. درخواستش این بود سهام شرکتم رو به پدرت ندم! از نقشه‌های تو کله‌ش هم خبردارم؛ فعلا زوده به وقتش   کار رو یکسره می‌کنم!

کلافه با وسواس مقنعه‌ام را مرتب کردم و با حالتی حرصی به خودم تشر زدم و گفتم:

_باید می‌فهمیدم کار خودشه، حس میکنم به همین دلیله که میخواد آوید بره پیشش. «لعنتی» زیر لب گفتم و با چشمانی که خیره به سلطانی بود گفتم:

_میشه ازتون یه چیزی بخوام؟

سری به نشانه‌ی «نه» تکان داد و بعد با اشاره به فنجان چای روبه‌رویم گفت:

_اول چاییت رو بخور بعد

نفسی عمیق کشیدم و فنجان را از روی میز برداشتم و به نزدیک‌ لب‌هایم رساندم. از مجد خبری نشد، احتمال می‌دادم سلطانی به او گفته باشد تا مارا تنها بگذارد، شاید هم احتمالم اشتباه باشد؛ هر چه که بود مهم نیست. الان چیزهای مهم‌تری پیش رو دارم. دیگر حتی به شنیدن حرف‌های متعجب‌آور هم عادت کرده بودم. گوش‌هایم هر لحظه آمادگی شنیدن هر حرف غیر منطقی را داشتند.  حتی اگر آن حرف این باشد که«پدرم با عمو همدست است!»

 

@ masoo , @ پروا ، @ مو فرفری ،

 

 

 

  

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم*

 

 

 

جرعه‌ای از قهوه‌ام را نوشیدم. مزه‌ی تلخش کام تلخم را تلخ‌تر کرد! از قهوه متنفر بودم، آن‌قدر که وقتی بویش به مشامم می‌خورد حالت تهوع امانم را می‌برید. از کی قهوه خوردنم شروع شده بود؟ فکر می‌کنم از آن زمان که آوید خودش را در سیگار کشیدن غرق می‌کرد و من هم برای بیدار ماندن و تنها نگذاشتن او قهوه می‌خوردم، یا شایدم از آن موقع که پدرش او را پیش خود برد و برای چند سالی از او دور بودم! اگر این بار باز هم او را پیش خود ببرد من چه باید کنم؟ نگاه خیره‌ام را از  گلدان شیشه‌ای که  چند شاخه گل نرگس درونش بود و در وسط میز   قرار گرفته بود، گرفتم و به مرد روبه‌رویم دوختم. تنها برگ برنده‌ام که  عجیب مشکوک می‌زد و همه چیز را کف دستم گذاشت همین فرد بود. با نگاه کردن به چشمانش تازه متوجه شدم که او هم متقابلن به من نگاه می‌کند.  فنجان قهوه‌ام را روی میز قرار دادم و لب زدم:

 

_می‌تونم درخواستم رو بگم؟

 

سرجایش جابه‌جا شد و فنجان را روی میز گذاشت، بدون توجه به سوالم گفت:

 

_اسمت چی بود؟

 

کلافه شده بودم، این روزها خیلی زودتر از قبل عصبی می‌شدم، نفس عمیقی کشیدم و با لحن کنترل شده‌ای گفتم:

 

_اسمم ساراست! حالا می‌تونم یه چیزی ازتون بخوام؟!

 

لبخندی روی لبش نشاند و گفت:

 

_بله! چه درخواستی؟

 

دستانم را روی میز گذاشته و انگشتانم را در هم قفل کردم و گفتم:

 

_میشه ازتون بخوام سهام شرکتتون رو به ما بدید!

 

‌لبخندش را به پوزخندی تبدیل کرد و با تحکم گفت:

 

_نه!

 

کلافه مقنعه‌ام را مرتب کردم و گفتم:

 

_چرا نه؟!

 

کمی به جلو مایل شد و گفت:

 

_ببین دخترخانوم من شبیه اون صاحب شرکت‌هایی نیستم که هی هر هفته بابات باهاشون جلسه می‌گیره و با تهدید و هر راه دیگه‌ای وادارشون میکنه باهاش همکاری کنن و هرچی خواست بهش بدن، سهام شرکت من آش و شله‌زرد نیست که نذر کرده باشم و هر جوجه‌ای اومد راحت بهش بدم! من نه مثل اون آق باباتم نه مثل اون عموی کلاه‌بردارت! 

 

انگشتان در هم کشیده‌ام را آزاد کردم، حرف‌هایش عین حقیقت بود. پدرم در خودخواهی دست کمی از عمویم نداشت، گاهی وقت‌ها آن‌قدر فرد را تحت فشار می‌گذاشت تا شده ده درصد از سود شرکت‌هایشان را به چنگ آورد. پسر که نداشت به قول خودش مرا مرد بار آورده بود. از زمانی که جمع و تفریق را یاد گرفته بودم فاکتور و ماشین‌حساب جلویم می‌گذاشت و می‌گفت در عرض سه ساعت تمامی آن‌ها را محاسبه کنم. هیچ‌وقت این ‌کار را دوست نداشتم؛ اما خب دلم برایش می‌سوخت آخر او که فرزندی جز من نداشت، حس می‌کردم تمام دارایی پدرم، من و مادرم و آوید هستیم؛ آوید! اما هیچوقت یک ذره از سختگیری‌های که به من می‌کرد را برای آوید نخواست، همیشه هم گمان می‌کردم چون آوید بوی محبت پدر و مادر نچشیده بود پدرم به او سخت نمی‌گرفت. دلسوزی‌هایم نسبت به پدرم باعث می‌شد که هروقت مادرم می‌پرسد چرا به پدرم کمک می‌کنم با لبخندی تصنعی بگویم «من خود دوست دارم به او کمک کنم»! هوفی کشیدم  و با اخم ریزی که میان ابروهایم بست نشسته بود گفتم:

 

_حرف‌هاتون درسته، ببخشید که مزاحم اوقاتتون شدم. من دیگه باید برم خیلی دیرم شده!

 

گوشی‌ام را از روی میز برداشتم و داخل کوله‌ام گذاشتم و از جایم برخاستم و آرام لب زدم:

_خداحافظ

پشت به سلطانی کردم تا قدمی بردارم که صدایش به گوشم رسید:

_از کارای کثیف پدر و عموت دوری کن دختر جون! هر چقدر بیشتر خودت رو درگیر کارشون کنی بیشتر توی باتلاق فرو میری!

به سمتش برگشتم و نگاهی به چشمان مشکی‌اش انداختم که شانه‌‌‌ای بالا انداخت و گفت:

_یه نصیحت دوستانه بود! 

@ پرتوِماه ، @ پروا ، @ masoo

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهادهم*

 

سه ساعتی می‌شد که کلافه و سردرگم در شهر رانندگی می‌کردم، اصلا نمی‌دانم کجا بروم، به کدام سمت حرکت کنم. فقط می‌روم و می‌روم. حرف‌های سلطانی در سرم می‌چپید «از کارای کثیف پدر و عموت دوری کن دختر جون! هر چقدر بیشتر خودت رو درگیر کارشون کنی بیشتر توی باتلاق فرو میری!» 

با تلاق؟! او چه می‌دانست من الان هم در باتلاق فرو رفتم. هرروز و هرساعت بیشتر فرو می‌روم. دست و پا می‌زنم تا غرق نشوم؛ اما انگار بی‌فایده است، دست و پا زدن بیشتر غرقم می‌کند، مجبورم وانمود کنم هیچ اتفاقی  نمی‌افتد و من هم مثل یک دختر دلسوز دستیار پدرم هستم!   آه از نهادم بلند می‌شود. مادر بیچاره‌ام که از همه جا بی‌خبر است فکر می‌کند  معشوقه‌ی بیست و چندساله‌اش  روزی حلال بر سر سفره‌اش می‌آورد، چه می‌داند پدرم در آن شرکت چه کارها می‌کند، جلسات پی ‌در ‌پی‌اش  بخاطر چیست. با ذهنی به هم ریخته و روحی کرخت شده کنار خیابان ترمز می‌زنم. نگاهی به دور و برم می‌اندازم، نزدیک خانه‌ی افرا بودم. گوشی‌ام را بر می‌دارم و برایش زنگ می‌زنم. بوق سوم که می‌خوردم پشت بندش صدای داد بلندش گوشم را می‌فشرد:

_دختر اصلا معلوم هست کجایی؟ مگه دستم بهت نرسه سارا!

گوشی را که چند سانتی از گوشم فاصله داده بودم را دوباره به گوشم نزدیک کردم و گفتم:

_خونه‌ای؟

صدایش آرام‌تر می‌شود، با صدای نگرانی می‌پرسد:

_آره خونم چیزی شده؟

از ماشین پیاده می‌شوم تا کمی از اکسیژن هوای آزاد را وارد ریه‌هایم کنم. بعد می‌گویم:

_نزدیک خونتم!

با صدایی که معلوم بود  نیشش باز  شده است، جواب داد:

_منتظرتم پخمکم!

به حرف‌های گاه و بی‌گاهش خنده‌ام می‌گیرید. لبخند بی‌جانی روی لب‌هایم می‌نشید. می‌توانم تصورش کنم در چه حالت‌یست،  یا روی کاناپه لم داده و سرش در گوشی‌اش است یا درحال تخمه پوست کندن و فیلم دیدن است.  چند قدم راه می‌روم و می‌گویم:

_باشه میام! در رو باز کنی پیشتم!

خنده‌ای سر می‌دهد و می‌گوید:

_هروقت بگی در و باز کن پیشتم دو ساعت بعد می‌رسی، در و باز نمی‌کنم اومدی زنگ بزن خودم بیام پیشوازت

خنده‌ام کمی عریض‌تر می‌شود که می‌گویم:

_‌حقا که دیوونه‌ای!

کمی مکث می‌کند و بعد می‌گوید:

_ چقدر حرف می‌زنی تو، منتظرتم بای بای

بدون اینکه منتظر حرفی از سوی من باشد تلفن را قطع می‌کند.

 دوباره به ماشین بر می‌گردم و به سمت خانه‌اش حرکت می‌کنم. ده دقیقه بعد جلوی خونه‌اش ترمز می‌زنم، با برداشتن وسایلم از از ماشین پیاده می‌شوم و  جلوی در خانه‌ی  آپارتمانی می‌ایستم. آرام دکمه‌ای ششم آیفون  را  می‌فشرم، طولی نمی‌کشد که  در با صدای چلیکی باز می‌شود. قدمی به داخل می‌روم که افرا با باز کردن در ورودی سالن به سمتم می‌آید. چه‌قدر زود آمد، همین چند ثانیه پیش در را برایم باز کرد. نمی‌دانم چه در چهره‌ام دید که دوان-دوان به سمتم آمد و روبه‌رویم قرار گرفت و گفت:

_سارا خوبی؟

لبخند بی‌رمقی زدم و جواب دادم:

_خوبم!

کوله‌ام را از روی دوشم برداشت و در حالی که سعی می‌کرد بازویم را بگیرد و مرا به داخل ببرد گفت:

_منم گوشام مخملیه، باشه تو حالت خوبه منم باورم شد!

آرام بازویم را به سمت خودم کشیدم و گفتم:

_می‌تونم خودم بیام!

افرا بدون توجه به کارم دوباره بازویم را گرفت و مرا به سمت در سالن به دنبال خود برد و گفت:

_روی حرفم حرف نزن 

از سالن به سمت آسانسوری که روبه‌رویمان قرار داشت حرکت کردیم. دکمه‌ی آسانسور را فشرد و بعد از کمی مکث سوار آسانسور شدیم. بازویم را از حصار دست‌های افرا بیرون کشیدم وبه دیواره‌ی اتاقک آهنی تکیه دادم و خیره به گوشه‌ای از آسانسور شدم. افرا کوله‌ام را روی دوشش جابه‌جا کرد و گفت:

_سارا از این قیافه‌ها بگیری به خودت‌ها همچین می‌زنم توی دهنت صدای خر بدی!

بدون نگاه کردن به او جواب دادم:

_قیافم مگه چشه؟

معترض  مرا به سمت  خود کشید و گفت:

_چش نیست دماغه!

نگاهی به چشمانش انداختم گفتم:

_این آسانسورتون نمی‌خواد وایسته؟

افرا  نگاهی به من سپس به درب آسانسور انداخت و  گفت:

_راست میگی‌ها، این هرروز اینقده زود وایمیستاد که نگو، فکر کنم آدم فضایی‌ها حمله کردند به ساختمون، بعد رفتن آسانسور رو دستکاری کردند! وای سارا من هیجان دادم؛ سارا نترسی‌ها خب من توی یکی از این فیلم‌ها دیدم که...

هنوز حرف‌هایش تمام نشده بود که درب آسانسور باز شد و بعد از آن صدای شکوه‌آور افرا بلند شد:

_عه چه بد شد، من تازه داشتم فکر می‌کردم چجوری با آدم فضایی‌ها مقابله کنم!

در حالی که از آسانسور  بیرون می‌رفتم و به سمت واحد خانه‌ی افرا حرکت می‌کردم گفتم:

_من یکی باورم نمیشه تو شوهر کرده باشی!

افرا نزدیک واحدشان شد و در نیمه باز را هلی آرامی داد و  با اشاره کردن به من که به داخل بروم گفت:

_واه  مگه من چمه؟

به داخل رفتم و گفتم:

_یکم زیادی فیلم می‌بینی، پیش فعالم هستی!

کوله‌ام را روی کاناپه پرت کرد، اخم فیکی کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت:

_سامیار بیا ببین به زنت چیا که نمیگن!

دستم را روی دهانم گذاشتم، هینی کردم و گفتم:

_چرا نگفتی سامیار اینجاست، اگه می‌دونستم مزاحم خلوتتون نمی‌شدم!

افرا که به آشپزخانه رفته بود خنده‌ای کرد و جواب داد:

_همچین هین می‌کنی یکی نفهمه فکر می‌کنه  همون زرافه کمیاب که شبیه گوریل هست  رو آوردم توی خونه

روی کاناپه نشستم و گفتم:

_افرا ادبت زیر خط فقره!

با صدای تایید حرفم توسط سامیار نگاهم به سمتش کشیده شد.

@ masoo , @ پرتوِماه ، @ پروا ، @ ZaHrA_ttt

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم*

 

سامیار مقابلم روی مبل می‌نشیند و پای راستش را روی آن پایش می‌اندازد. کمی سرجایم جابه‌جا می‌شوم و «سلام» می‌کنم.  سامیار هم در مقابل جواب می‌دهد:

_سلام، خوبی؟

سری تکان دادم و گفتم:

_مرسی تو خوبی؟

سامیار هم که انگار فهمیده بود حالم نامیزان است، پاسخ داد:

_من  خوبم ولی فکر نکنم حالت خوب باشه!

افرا که صدایش نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد گفت:

_معلومه که حالش خوب نیست، رنگ به رو نداره

سپس لیوان حاوی  آبمیوه را به سمتم می‌گیرد و  ادامه می‌دهد:

_بگیر این آب پرتقال و بخور ببینم!

بدون اعتراض لیوان را از دستش می‌گیرم و روی میز  کوچک جلویم می‌گذارم. افرا در کنارم می‌نشیند. دست گرمش را روی دستان سردم می‌گذارد و می‌گوید:

_سارا چیشده؟

با زبانم لب‌هایم را تر کردم و گفتم:

_خوبم فقط سرم درد می‌کنه!

افرا لیوان آب‌پرتقال را بر میدارد و به لبانم نزدیک می‌کند. نگاهی به آب‌پرتقال سپس به افرا می‌اندازم. با اخمی غلیظ نگاهم می‌کند. لیوان را از دستش می‌گیریم و جرعه‌ای از آن را می‌نوشم. افرا صورتش را برمی‌گرداند و رو به سامیار می‌گوید:

_من که می‌دونم هرچی هست زیر سر همون قراریه که ازش میاد

لیوان را دوباره روی میز می‌گذارم.  کمی این پا و آن پا می‌کنم. نمی‌دانم حرف‌های سلطانی را افرا بگویم یا نه، آخر سر لب می‌گشایم و می‌گویم:

_خودش اومده بود!

نگاهم را به گوشه‌ی میز جلویم می‌دوزم. می‌توانم نگاه سنگین سامیار و افرا را روی خودم احساس کنم. قبل از آنکه افرا چیزی بگوید ادامه می‌دهم و تمام ماجرا را از سیر تا پیاز برایشان بازگو می‌کنم.  حرف‌هایم که تمام شدند نفس را آه مانند به بیرون هدایت می‌کنم. افرا فاصله‌ی میانمان را پر می‌کند و مرا در آغوش می‌گیرد.  آرام دستش را روی موهایم به نوازش در می‌آورد و می‌گوید:

_دورت بگردم این همه زجر می‌کشی این وسط. الهی اون سلطانی افلیج شه که داغ دلت رو تازه کرده

مرا از آغوشش بیرون می‌کشد و می‌گوید:

_حالا می‌خوای چیکار کنی؟

غم‌انگیز نگاهش می‌کنم و می‌گویم:

_نمی‌دونم! واقعا نمی‌دونم باید چیکار کنم. 

افرا نگاه دلگرم کننده‌ای  به من می‌اندازد و بعد می‌گوید:

_غمت نباشه هرچی که شد تا آخرش من و سامیار بهت کمک می‌کنیم و تنهات نمیزاریم!

بعد نگاه تهدیدوارش را به سامیار می‌دوزد و می‌گوید:

_مگه نه سامیار؟

سامیار لبخندی می‌زند و می‌گوید:

_با این نگاهی که تو به من انداختی جوابی جز  آره مگه می‌تونم بدم؟

لبخندی می‌زنم و می‌گویم:

_مرسی از کمکتون.

افرا از جایش بلند می‌شود و به سامیار  می‌گوید:

_پاشو زنگ بزن از بیرون غذا بیارن بدو!

سرم را بالا می‌گیرم و خطاب به افرا می‌گویم:

_من واسه ناهار نمی‌مونما! کلی کار دارم خونه!

افرا بدون توجه به حرفم  دوباره به سامیار می‌گوید:

_مگه با تو ندارم پاشو سامیار

سامیار از جایش برمی‌خیزد و   به سمت اتاقش می‌رود و می‌گوید:

_خودم میرم بیرون غذا می‌گیرم میام

افرا «باشه»‌ای زیر لب می‌گوید.  سامیار کتش را بر می‌دارد و از خانه خارج می‌شود. ابروهایم را در هم می‌کشم و با اخم به افرا  نگاه می‌کنم که می‌گوید:

_حالا اخم نکن که اصلا بهت نمیاد. ناهار بخور بعد هرجا خواستی برو

گوشی‌ام را برمی‌دارم و می‌گوید:

_افرا بخدا من آخرش از دستت سر به بیابون می‌زنم، دختره‌ی زورگو!

خنده‌ای سر می‌دهد و می‌گوید:

_تو سر به بیابونم بزنی باز من دنبالت میاد اون سامیار بدبختم دنبالم می‌کشونم!

به زور خنده‌ام را کنترل می‌کنم و می‌گویم:

_بیچاره از دستت چی‌ می‌کشه!

دست به کمر  چینی به دماغش داده و جواب می‌دهد:

_وای من خودم روزی صد بار دلم برای خودم ضعف میره چه برسه به سامیار. والا خانوم‌تر از من دیدی؟ اون تنها چیزی که می‌کشه ناز من، من!

خنده‌ای سر می‌دهم و می‌گویم:

_یعنی هروقت که من دپرسم باید بیام پیش تو، کسی تو رو داشته باشه‌ها پیر نمیشه!

افرا که به سمت آشپزخانه می‌رفت، با صدای بلندی گفت:

_دلقک نشده بودیم که اونم شدیم!

با این حرفش لبخندی می‌زنم و پیام‌های آوید را باز ‌می‌کنم. با خواندن پیام‌هایش خنده‌ روی لب‌هایم خشک می‌شود.  دیگر‌ حرف‌های  افرا را متوجه نمی‌شدم. هر پیامش را چندین بار می‌خواندم. هیچ سر در نمی‌آوردم. می‌خواستم چیزی برایش تایپ کنم؛ اما لرزش دستانم آنقدر زیاد بود که حتی نمی‌توانستم گوشی را در دستم بگیرم....

 

@ masoo , @ ZaHrA_ttt ,

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...