رفتن به مطلب

هنوز میتپد | sahab کاربر انجمن نودهشتیا


SAHAB
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام داستان کوتاه : هنوز میتپد

نویسنده :SAHAB

ژانر : تاریخی ، عاشقانه ، اکشن ، معمایی

 

خلاصه:

بیا بار دیگر یکدیگر را در اعماق تاریخ ملاقات کنیم

کسی چه داند ؟!

شاید خدای سرنوشت ، دلش به حالم دلم سوخت و قلمش را طوری دیگر چرخاند 

آنوقت شاید  « هنوز میتپد »...

 

 

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط مدیر انتقال
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 5 هفته بعد...

Part1

آرمینا 

بوی خون و خاک و باروت در هم تنیده بود. صدای چیک و چاک شمشیران ، شلیک اسلحه سربازان  و موج  فریاد دهشتناک مردان جنگی هر بار به گوش هایم هجوم می‌آورد. پشت کوزه شکسته بزرگی پناه برده بودم. کز کرده روی پا نشسته، چشمانم را روی هم و دستانم را روی گوش هایم فشار می‌دادم. وحشت و اضطراب تپش های قلبم را نامنظم سرعت بخشیده بود. 

ناگهان با حس سقوط جسمی به روی کوزه شکسته ، جیغ خفه ای کشیدم و از جا پریدم. با اینکه به هیچ عنوان دلم نمی‌خواست ولی ناچارا  چشمانم را از هم گشودم که با جسد بی جان سربازی غرق در خون جلوی پایم روبرو شدم. تمام هیکلم به لرزه افتاده بود، زانوانم سست شد، گوشه دیوار سر خوردم و روی زمین افتادم.
نگاهم را از سرباز گرفتم و ناباورانه به صحنه سیاه روبرو دوختم. قصر غرق شده میان شعله های زبانه کش آتش و سربازانی با یونیفرم های شبیه به هم که فقط میکشتند بی آنکه بدانند دوست و دشمن کیست. آنقدر نگاه کردم و نگاه کردم که محوطه اصلی قصر با رنگی آمیخته از سرخی خون و سیاهی خاکستر از موجود زنده پاک شده بود. به قدری بی حس و شوک زده بودم که با اجساد رها شده روی زمین ، فرقی نداشتم؛ بی حرکت و رنگ پریده. خورشید کم کم، داشت بالا می‌آمد. پرندگان سحری به سوگ قتل عام شب گذشته آواز سر می‌دادند و نسیم صبحگاهی پرچم های نیم سوخته این سرزمین را به اهتزاز درآورده بود. 
_آرمینا !!!
پلک های خسته ام لغزید . گوش هایم تیز و سرم به سمت صدا کج شد. 
_آرمینا !!!
در چند قدمی ام  برادرم را دیدم که با نگرانی پایین پله های صحن ایستاده بود. با دیدنش نور امیدی در دلم تابید. خون در رگ هایم جریان گرفت و قطره های اشک که تا لحظه ای پیش خشکیده بودند ، روی گونه های زخمی و خش افتاده ام جاری شدند. تمام توان باقی مانده در  بدن زخمی و نحیفم را جمع کردم و متقابلا با بغض صدایش زدم
_ بردیاااا
مثل اینکه او هم با شنیدن صدایم آسوده خاطر شده باشد، سراسیمه پله ها را دوتا یکی به سمتم دوید ، مقابلم زانو زدم و بی درنگ در آغوشم کشید. 
_ خدا رو شکر. خدا رو شکر آرمینا... خیلی ترسیدم وقتی دیدم هیجا نمیتونم پیدات کنم. اخه چرا باید این موقع از اتاقت بیرون میومدی.
 ردای سلطنتی خونالودش را در مشت گرفتم و صدای هق هق ترحم انگیزم را با فشردن سرم به روی شانه های پهنش خفه کردم. حس امنیتی آرامش بخش تنها با وجودش در کنارم در رگ هایم جاری شد. دستش نوازش به سرم کشید و سعی کرد کمی آرامم کند.
_ طوری نیست ! من اینجام ... دیگه همه چی تموم شد... دیگه همه چی خوبه 

پس از دقایقی که از لرزش تنم کمتر شد و آرام تر شدم. بازوانم را میان دستانش گرفت و آرام بلندم کرد. هنوز پاهایم بی جان و سست بود خودم به تنهایی حتی از پس ایستادن بر نمی‌آمدم. شانه ام را به شانه اش تکیه زد و آهسته شروع به قدم برداشتن کرد. سربازان و محافظانی که قبلا متوجه حضورشان نشده بودم ، فرز و چابک پشت سر برادرم صف بستند. بردیا  با لحنی جدی دستور داد تا هرچه سریع تر اجساد را جمع آوری و قصر را پاکسازی کنند. سرباز درجه داری احترام نظامی گذاشت و به دو دور شد.
از مسیری که پیش گرفته بودیم، متوجه شدم که به سمت اقامتگاهم می‌رویم. قدم به قدم قصر با بدن های بی جان و نیمه جان سربازانی با نشان یک پرچم واحد به روی سینه فرش شده بود. هموطنانی که روزی قسم خورده بودند از این خاک در مقابل هجوم بیگانگان دفاع کنند، اینک حال و روزشان دیدنی بود. چه به روز این حکومت آمده بود که من بی خبر بودم؟!
در میانه های راه ، زنگ فریاد فردی آشنا به گوشم رسید. ایستادم ! آنقدر قوی نبود که بتوان گفت در همین نزدیکی است اما انقدر بلند و سوزناک بود که بتوان تشخیص داد لحظاتی پیش غمی عظیم را متحمل شده است. گوش هایم را تیز و حواسم را شش دنگ جمع کردم. متوجه فریاد و زجه هایی محوی شدم که از جنس صدای مردان نبود.
_بردیا این صداها؟
با تکان کوچکی وادار به قدم برداشتنم کرد.
_نگران نباش... همه چی تحت کنترل منه
بردیا کسی بود که از بر بودمش. خودش هم می‌دانست که از هرکس دیگری بیشتر می‌شناسمش. تمام حرکات و نگاه های زیر چشمیش به من اطمینان داد که دارد مسئله مهمی را مخفی می‌کند. این را هم می‌دانستم که هرگز حقیقتی را که قصد پنهان کردنش را دارد به هیچ عنوان نمی توانم از زبانش بشنوم.
گذاشتم همانطور که می‌خواهد من را به اتاقم برساند و خیالش کاملا از بابتم راحت شود. خدمتکارانم را به بهانه حمام سرگرم کردم و با اینکه اصلا کار راحتی نبود با آن حال روحی و جسمیم مخفیانه از آنجا بیرون زدم. خدا روشکر هنوز سربازان برای نگهبانی و گشت زنی سازماندهی نشده بودند. با تمام سرعت به سمت تالار اصلی قصر دویدم. هر اتفاق عجیبی که قرار بود بیفتد بی شک آنجا می‌افتاد. 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...