• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

دلنوشته فراقِ کبود| لیلیوم کاربر انجمن نودهشتیا


Li_liumღ
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

دلنوشته: فراقِ کبود

به قلمِ: لیلیوم

ژانر: تراژدی، عاشقانه

مقدمه:

همین یک هفته پیش بود که نامه‌ات به دستم رسید، تاریخ نوشتن نامه مال یک هفته نبود، باور کن ، من خودم دیدم جوهرش کم‌رنگ شده ورقش  زرد شده بود، تو خیلی وقت پیش خداحافظی کردی و تازه به دستم رسانیدی، یک هفته پیش بود؟ آه نه یک‌سال پیش بود، تو در نامه‌ات گفتی یک هفته‌ای برمی‌گردی ولی رفتی و نیامدی!

دلم برایت تنگ شده، بی‌صبرانه منتظر برگشتتم جانانم، در این فراقِ کبود باخت را به جان می‌خرم  اما نبودت را نه! من این توان را در خودم نمی‌بینم!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت¹

 

امروز که از خواب بیدار شدم، دوباره نامه‌ات را خواندم، با خودم گفتم یک سال گذشت و باز هم نیامدی، دلگیر شدم، از تو ، از همه و حتی از این زندگی!

اما کمی که فکر کردم گفتم شاید تو نویسندهٔ آن نامه نباشی، شاید تو گفتی یک سال و نویسنده اشتباه نوشته است، عصبی شدم، از خودم، من تو را قضاوت کرده‌ بودم!

تو خوش‌قول بودی!

فقط دیگر دلم تنگ شده است، هر روز برایت نامه می‌نویسد اما تو، جوابی نمی‌دهی، خسته شده‌ است ، به او حق بده، یک پنجاه و دو هفته  و یک و نیم  روز در این فراق کبود سوخته و ساخته است، دیگر نمی‌تواند خوب بفهمد، تو او را ببخش، ببخش که هر روز قضاوتت می‌کند!

ویرایش شده توسط Li_liumღ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت²

 

 خبری از تو به دستم رسید."حالت خوب است...

خوشحال شدم، بال درآوردم و همچون پرنده‌ای سبک‌بال، اوج گرفتم، سرمست گشتم و دلم تو را خواست.

کمی که گذشت از خودم پرسیدم "خوب است؟ واقعا حالش بی‌من خوب است؟ "

پر و بالم شکسته شد از تصور دیگری با تو، از تصور خنده‌هایی که برای غریبه شده باشد؛ اما به خودم نهیب زدم:

تو بی‌معرفت نبودی!

حتما تو برایم نوشتی، از حال خوش و خنده‌هایِ دوتایی‌مان، از همان زمان‌ها که همیشه باهم بودیم، لابد تو هم، با توهمِ آن روزها زندگی می‌کنی، آری همین است!

ویرایش شده توسط Li_liumღ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت³

 

چشمانم را می‌بندم و به تو تکیه می‌دهم، انگشتانم را میانِ دستان مردانه‌ات به اسارت می‌کشی و قلبم، قلبم را برای بار هزارم مال خود می‌کنی! هرم نفس‌هایت در اتاق می‌پیچد و بوی تو به مشامِ دل دیوانه‌ام خوش می‌آید.

زمین خورده‌ام، دست و پایم زخم شده، تحقیر شده‌ام، گریه می‌کنم و تو مردانه مرا در آغوش می‌کشی، مردانه آرامم می‌کنی و مرهم می‌شوی روی تمامِ زخم‌هایم!

ناگهان از وَهم و خیال بیرون می‌آیم، تو کنارم نیستی!

نکند کنار دیگری باشی؟ نکند دیگری را آرام کنی؟ نکند مردانه هایَت برای دیگری شده باشد و نامردی‌ات برای این دلِ زخم‌خورده؟

اما تو نامرد نبودی!

حداقل خودم را که می‌توانم گول بزنم، پس می‌گویم تو نامرد نیستی، به این دل آشفته می‌فهمانم که تو خواهی آمد، شاید کمی آرام بگیرد و کم‌تر بی‌تابی کند.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...