رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان چپاول | نجمه ناظمی کاربر انجمن نودهشتیا


Najmeh_n
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C

نظرتون درباره رمان چپاول  

2 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. نظرتون درباره رمان چپاول

    • عالی
      1
    • خوب
      0
    • متوسط
      1


ارسال های توصیه شده

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

بسم الله الرحمن الرحیم 

نام  اثر: چپاول

ژانر: #عاشقانه #معمایی

خلاصه:  یک حادثه ویک سو تفاهم دختری که وارد بازی مرگ و زندگی می شود ومردی   که برای برد پا در میدان نبرد می گذارد؛  درست آن جا که نباید! در یک شب همه ی  ریشه اش را می بازد و می  سوزد؛    ازخاکستر های سوخته  اش جان میگیرد و ریشه باد برده  را باز می گرداند!

مقدمه:

من همان قمارباز پای میزم  که تو را میبازد!

 من همان  ویرانم که تو را میسازد!

تو همان کافر دست به سنگی  که  ایمان مرا میریزد!

 

ویراستار: @sanaz87

ناظر:  @Niyayesh_khatib

ویرایش شده توسط Najmeh_n
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت 1

شب که شودباز دوباره رویای تومی آید شب که شود خیال مراغرق می کندو تونمی دانی تمام من خلاصه درتوست
ماه تابان رویایش امشب رویت شد دید وچشم دزدید خیره اش نشد چشمان زیبایش را به تماشا ننشست چرا که چشمانش دریچه ی روح اوست تنهابرای او این دریچه بازاست زمان دیگرمعناندارد چرخه فلک  دیگر نمی چرخدو اوست که چنگال هایش را مهار میکند نگاه پوچش را در چشمانش قفل می کند واین شروع یک نبرد است نبرد بین خواستن وخواستن و خواسته شدن!

.......
سوار بررخش سفیدش می تازد و سکوت باد را می شکند موهای همچون شبش به دست باد نوازش می شوند خنده هایش هر قلب تپنده را می برد حریف می طلبد باید قدر باشد که او را شکست دهد زمان به دور تند افتاده است و
می گذرد زیبای دلفریب می تازاند از کنار دریای خروشان  می گذرد و به دل جنگل می زند  جنگلی خرم بادرختانی تنومند وبسیار بلند قامت و شاخه و برگ های انبوه درختانی که هر کدام صد هاسال عمر دارند به خودکه می آید می بیند شب شده است آسمان پیراهن مشکی به تن کرده است و ماه چهره درخشانش را به نمایش گذاشته است خوف برش می دارد دختراست دیگر ،می ترسد
اطرافش را نگاه می کند نکند حیوان درنده ای به او حمله کند ؟

ازبین درختان صدای خش خش برگ های سبز جنگلی می آید ترس به سراغش می آید اسبش ناآرام است بین درختان سایه ی مردی افتاده است با ترس به آن سایه نگاه می کند که مرد ازبین درختان بیرون می آید مردی قوی هیکل و تنومند با هیکلی درشت و ابروانی درهم گره خورده و فکی استخوانی و چشمانی گیرا که تورا در سیه چاله هایش به دام می اندازد  جلو می آید  ترس همچون رودی روان در تمام جانش جریان پیدا می کند  و از ترس چشمان عسلی اش گرد شده

-فک نمیکنم جنگل این وقت شب برای یه خانم جای مناسبی باشه

باصدای پسر به خودش می آید دم عمیقی می گیرد

-راستش من گم شدم آقا شما می تونین کمکم کنید ؟

پسر دستش را دراز می کند وبه سمت دختر
می گیرد دست دردست پسر می گذارد و پسر سوار می شود و پشت دختر می نشیند افسار اسب را از دست دختر بیرون می کشد ماهک بر می گردد و با تعجب نگاهش می کند پسر همچنان که خیره چشمان عسلی دخترک و آن موهای مشکی همچون شبش که چهره درخشان و ماهش را مانند یک قمر قاب گرفته است  دستش را  دور کمر او حلقه می کند وپوزخندی می زند

-نیفتین بانو

ماهک آب دهانش را قورت می دهد وسیبک گلویش تکان می خورد نگاه می دزدد و دست اورا که دور کمرش پیچیده شده است باز می کند

-نمی افتم

اسب را به حرکت در می آورد موهای دختر به صورتش سیلی می زند و رایحه خوشش را پخش می کند هوا تاریک شده  وتنها نور ماه است که روشنایی ایجاد کرده است
موهایش رایحه عجیبی دارد و اورا مدهوش کرده  دست خودش نیست که نفس های عمیق می کشد
ازجنگل  که بیرون می آیند به دریا می رسند دریا امشب مواج و طوفانی است یک جا می ایستد
ودرکنار گوش دخترک نجوا می کند

-اسب و به باشگاه می بریدبانو؟

دختر برمی گردد در تعجب است از کجامی داند به باشگاه می رود؟ حال بهتر می تواند چهره مرد را ببیند چهره ای کاملا جذاب که آرزوی هر زنی است

@sanaz87

 

ویرایش شده توسط Najmeh_n
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 8/17/2021 در 1:15 AM، نجمه گفته است:

 

پارت ۱
شب که شودباز دوباره رویای تومی آید شب که شود خیال مراغرق می کندو تونمی دانی تمام من خلاصه درتوست
ماه تابان رویایش امشب رویت شد دید وچشم دزدید خیره اش نشد چشمان زیبایش را به تماشا ننشست چرا که چشمانش دریچه ی روح اوست تنهابرای او این دریچه بازاست زمان دیگرمعناندارد چرخه فلک  دیگر نمی چرخدو اوست که چنگال هایش را مهار میکند نگاه پوچش را در چشمانش قفل می کند واین شروع یک نبرد است نبرد بین خواستن وخواسته شدن! @sanaz87

 

#پارت_۲✍

-بله

بازهم نجوای مرد گوشش را می نوازد

-نگهبان درو باز میکنه؟

آب دهانش را قورت می دهد این نزدیکی را دوست ندارد آن هم بایک مرد غریبه وتنها،

-بله

مرد خوبه ای زیر لب می گوید واز اسب پایین می آید
افسار اسب را می کشدو به طرف باشگاه می رود
ماهک باخود فکر می کند که بهتر است هر چه سریع تر باآن غریبه خداحافظی کند واز سمتی  احساس دین می کند به نظر انسان بدی نیست اما او یاد گرفته است که اعتماد نکند با خود
می گوید بهتراست بیشتر از این وقتش را نگیرد

-من خودم میرم آقا

مرد بی تفاوت لب می زند

-مشکلی نداره خودمم اونجا کار دارم

با خودفکر می کند که او چه کاری می تواند داشته باشد؟ شاید اوهم آن جا اسب دارد در جواب افکارش  شانه اش را به معنای ندانستن بالا می دهد
وقتی به باشگاه می رسد مش رمضان در را باز می کند و با دیدن آن دو تعجب می کند فوری دست روی سینه اش می گذارد و خم می شود

-سلام آقا ،خوش اومدین ،اتفاقی افتاده این
وقت شب؟

ماهک پایین می آید و با تعجب نگاهشان
می کند شب عجیبی ست امشب
  دست روی شانه پیر مرد می گذارد و به ماهک اشاره می کند

-مشکلی نیست  بانو گمشده بود کمکشون کردم
به راننده بگو بانو برسونه تنهاست

دختر فوری وسط می پرد

-نه ممنون من خودم می تونم برم ویلام همین اطراف نزدیک دریاست

مرد به سمتش برمی گردد
ابروانش درهم گره خورده است وباتحکم ودستور می گوید
-مش رمضون بانو برسون ویلا

رمضان دست روی سینه می گذارد وخم می شود

-چشم آقا

-بریم دخترم

ماهک دیگر نمی تواند جلوی کنجکاوی اش رابگیرد

-این کیه مش رمضون؟

درحالی که به سمت بیرون هدایتش می کند پاسخ می دهد

-آقا صاحب باشگاست

باتعجب می گوید

-واقعا؟پس چرا من ندیدمش تاحالا

-یه هفته ای میشه که اومده ایران کاراشو پدرش انجام می داد یه مدتی هست  که پدرشون خودشونو بازنشسته کردن

ماهک زبانش را به لپش می چسباند وسرتکان می دهد پس بگو چرا انقدر راحته؟

-خوب من خودم میرم دیگه شما برو

مش رمضان با حوصله جواب می دهد

-نمیشه دخترم آقا یه چیزی بگه باید انجام بشه دروغم نمی تونم بهشون بگم

باشیطنت و شوخی برمی گردد به سمت پیرمرد

-چرا؟نکنه لولو می خوردت

پیرمرد خوش زبان می خندد

 

 

ویراستار

@sanaz87

@S. Gh  @S.malkzad

@S.Salehi @S.u @Saeedehm72 @saeid76MZ @N.g.h_band @N.g.h_band @N.Mohammadi  @NAEIMEH_S @nafas777 @k.barin

 

@qazale @Weird @taban @Yalda es @unknown @J.k @F. Naseri @javadi_82 @Talatom @k.barin @JavierDep @Damon.S_E @K.Mobina @A..A @Omaay

سلام  دوستان اگه راضی نیستید تگ بشید لطفا در نمایه بهم بگید عزیزانی   که رمان   رو  می خوانند لطفا نقدو نظرشون رو بگن  وبه بهتر شدن قلم من کمک کنن❤

 

ویرایش شده توسط Najmeh_n
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۳

-نه گل بانو خانم سرمو می خوره

هردو زیر خنده می زنند

-آی آی پس بگو شما زن ذلیلی

پیرمرد تبسمی می کند

-دخترم عاشقی ذلت داره آدمو زلیل میکنه منم ذلیل گل بانو ام

ماهک نفس عمیقی می کشد به ویلا که می رسد از پیرمرد تشکر‌ می کند وداخل می رود
باصدای گوشی ازخواب بلند می شود به سرویس می رود و دست وصورتش را می شورد امروز قرار است پدر ومادر و خواهرش بیایند، او زودتر آمد تا رخشش را ببیند.پایین می رود ،گل بانو مشغول چیدن میز است

-سلام خانم صبحانه حاضره

نزدیک می شود وبه شانه اش  می زند

-وای گل بانو خانم چیه ماهک بگو

گل بانو ازخجالت سرخ می شود

-چشم خانم

باشیطنت چشم در چشمان گل بانو می کوبد

-منو ببین گل بانو برای مش رمضونم انقدر سرخ می شی

گل بانوخجالت زده به صورتش می کوبد وماهک باصدای بلند می خندد ولپ های اورا می کشد

-وییی خدا چقدر خوردنی تو آخه

دست از سربه سر گذاشتن گل بانو
برمی دارد وصبحانه اش را می خورد گل بانو ماهک راخیلی دوست دارد اورا همچون نوه اش می بیند
ماهک مشغول خوردن صبحانه ای است که روی میز ناهار خوری گرد وسط آشپزخانه  برایش چیده شده ، روی نان کمی عسل می ریزد ولقمه را در دهان می گذارد
باصدای ماهگل دست از خوردن صبحانه بر
می دارد وبه سمت در می رودپدرش ازماشین پیاده می شود ماهگل خودرا درآغوشش
می اندازد

-سلام سلام زشتو خانم

اورا از آغوشش جدامی کندوباحرص می گوید

-زهره مار اصلا اون رضا بدبخت چطوری تحملت می کنه؟
ماهگل خنده شیطانی می زند

-خوبه حالا یکی حاضر شده منو بگیره تو بدبخت چی که همین طوری موندی

می خواهد جوابش دهد که با صدای مادرش بحث را تمام می کند مادرش  ازپله ها بالامی آید

-شماهنوزم نرسیده باهم بحث می کنید
بدویید برید داخل سرده ،

.........
ناهار با شیطنت های ماهک و ماهگل می گذرد همه خسته به اتاق هایشان می روند
دراتاقش مشغول است که درمی زنند

-بیاتو

ماهگل سرش را داخل می آورد

-بیکاری بیام ؟

-اره بیا!

بدنش را کامل داخل می آورد و دررا می بندد،
روی تخت می نشیند ماهک این حالش رابه خوبی می شناسد، ازچیزی ناراحت است واین عذابش می دهد، هرچند که ازصبح تا شب بر سرو کله هم بزنند بازهم یکدیگر را دوست دارند ماهگل وقتی زیاد شوخی می کند یعنی حالش خوب نیست، این را از صبح فهمیده بود.

-چیزی شده؟

دست روی دستش می گذارد همین کافیست تا اشک درچشمان ماهگل حلقه بزند قهوه ای های خوش رنگش پر از غم می شوند ماهک این غم لانه کرده در چشمانش را طاقت نمی آورد دست دراز می کند وسرش را به سینه می چسباند تا خودرا خالی کند
صدای بغض دارش که به گوش می رسد قلبش را می درد

-نمیاد، کلی برنامه ریزی کرده بودم برای سفرمون،
اصلا انگار من وجود ندارم اولویتش من نیستم

نیستم را بادرد و عجز برزبان می آورد
سرش را از روی سینه ماهک بر می دارد وبا تردید در چشمانش خیره می شود مردمک چشمانش دو دو می زنند و این ترس رابه جان ماهک می اندازد

-می خوام... می خوام جدا شم؟

با تعجب و حیرت از جا می پرد

-چی؟
دیونه شدی؟توعاشقشی اونم همین طور، فقط یکم مشغله کاریش زیاده مطمئنم باهاش حرف بزنی همه چی درست میشه

ویراستار:
@sanaz87

 

@sahar @Sh @Shabnam @Shadimirmohmmadi @Shah_dokht @Shah_dokht @shahrzad.rh @shahrzad.rh @shahrzad.rh  @Shahy  @Shaparak @Shari25 @Shayan @ShAYli @Narges  @S.malkzad

@NAEIMEH_S @Gh.za @JavierDep @Yalda ghasemi @k.barin @Saeedehm72 @kati94 @Omaay 

سلام  دوستان اگه راضی نیستید تگ بشید لطفا در نمایه بهم بگید عزیزانی   که رمان   رو  می خوانند لطفا نقدو نظرشون رو بگن  وبه بهتر شدن قلم من کمک کنن

ویرایش شده توسط Najmeh_n
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۴

سرش را به چپ و راست تکان می دهد چشمانش را روی هم می گذارد و با بغضی پراز درد نجوا می کند

-دوستم نداره اگه... اگه داشت می اومد، بهش گفته بودم آخرین فرصته

ناباور سرش را تکان می دهد امکان ندارد او ماهگل را خیلی دوست دارد دیوانه وار اصلا تا به حال چنین عشقی ندیده است باید با او صحبت کند و علتش را بپرسد

 

.........
سخت مشغول کار است و او تنها با کار آرام
می گیرد پرونده هایی که رضا برایش ایمیل کرده را می خواند مدتی است در شرکت مشکلات جدی پیش آمده و این او را بسیار کلافه می کند
عینکش را از روی چشم هایش بر می دارد و انگشت شصت واشاره اش را بین دوچشم فشار می دهد لب تاپ را کنار می گذارد هیچ کس جز او آرامش نمی کند حرفش را از چشمانش
می خواند ،دردش را تسکین می دهد، زیباییش بی مثال است، می داند، آن زیباروی دلبر امشب بی تابی اش را می کند
از کلبه ای که وسط جنگل است خارج می شود اولین بار او را این جا دید،
آرام قدم بر می دارد از جنگل خارج می شود و به سمت ساحل می رود امشب دریا آرام است اماقلب او بی قرار ،به او قول داده که امشب اورا به کلبه ببرد و تاصبح برایش بگوید
از در پشتی که می خواهد وارد باشگاه شود ناگهان صدایی می شنود، درجا خشکش می زند پشت دیواری پناه می گیرد و با دقت نگاه
می کند این صدا از کیست؟
کسی آرام آرام و پاورچین از در پشتی خارج
می شود برای چه این وقت شب یک غریبه باید یواشکی از باشگاه خارج شود؟ آن شخص قدم تند می کند که برود، دایان دستش را می کشد دست بردهانش
می گذارد و آن یکی دستش را دورگردنش حلقه می کند بوی آشنایی به مشامش می رسد ورا برمی گرداند و به دیوار می کوبد چهره اش آشناس اورا کجا دیده است ؟
پشت چشم نازک می کندو به او زوم می شود ذهنش یاری می کند، دخترکی که در جنگل گمشده بود را به یاد می آورد ناگهان ذهنش نهیب می زند شاید تله باشد؟ مشکلات پیش آمده اتفاقی نیست ،بااین فکر خشم تمام وجودش را فرا می گیرد اگر این تله کار آن نامرد باشد چه؟
لب هایش را به گوش دخترک نزدیک می کند و بافکی فشرده می غرد

_بگو برای چی یواشکی اومدی باشگاه ؟بگوتاگردنتو نشکوندم

بگو را،آن چنان باخشم و غضب می گوید که
دخترک زیر دست هایش می لرزد دستش را از روی دهانش برمی دارد، به سرفه می افتد و هوا را با دم های عمیق وارد ریه اش می کند ترس همچون سرطانی بدخیم تمام جسمش را در تسخیر خود در می آورد سعی در نفظ ظاهر می کنداماسخت است سعی خودش را می کند و موفق هم می شود با گستاخی جواب می دهد

_به چه حقی به من دست می زنید هوم.. به شما هیچ ربطی نداره که من این جا چه کار می کنم

نزدیکش می شود دندان هایش را به هم
می فشارد و بُران در چشم هایش خیره می شود

_بگو.. چرا اینجایی؟

آب دهانش را قورت می دهد ای بابا این دیگر چه شانسی بود  این وقت شب درمکانی که پرنده پر نمی زد حتما باید اورا می دید؟آن هم اوی ترسناک، لعنتی به شانسش
می فرستد سعی می کند که بازهم حفظ ظاهر کند برترسش چیره می شود


 ویراستار:  @sanaz87  

مدیر راهنما: @Diana.98

@G.Ha @Wolf @Qazal @hadis noor @Darya_22 @Jesseunoff @JGR_LARA @JGR_LARA @Onlyme @Onlyme @Otayehs @ilsa @Onlyme @p8366y @lady m @Katshukt @Kayobi @Ghaz.a @hadis Hs @G.Ha @S.malkzad @Abigail @hadis noor @H.Maryam 

 

سلام  دوستان اگه راضی نیستید تگ بشید لطفا در نمایه بهم بگید عزیزانی   که رمان   رو  می خوانند لطفا نقدو نظرشون رو بگن  وبه بهتر شدن قلم من کمک کنن

ویرایش شده توسط Najmeh_n
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۵

_شما برای چی اومدین؟ منم برای همون اومدم

دایان چشم ریز می کند و یک قدم جلو می رود و باشک می پرسد

_مگه تو می دونی برای  چی اومدم هوم؟

ماهک هول می شود حالا چه وقت هول شدن بود

_نه خوب.. حدس می زنم

این آهوی شکاری مشکوک می زند دست به موهایش می کشد

_که حدس می زنی ؟...جالب شد

ماهک چشم درحلقه می چرخاند و زیر لب غر می زند
چه گیری کردیما این از کجا پیداش شد... ای بابا
واگوی های دختر را می شنود
کلافه و عصبانی است نمی تواند دختر را بیشتر از این نگه دارد

_جواب منو ندادی... از طرف کی اومدی؟

انگار دخترک به سیم آخر می زند که به او حمله ور می شود

_مردک روانی خواب نما شدی یا قرص نخوردی چرتو پرت میگی

سعی می کند دست های دختر را رهاکند که ناگهان دردی درشکمش می پیچد نفسش بند
می آید چهره اش سرخ می شود و رگ های روی پیشانی اش متورم ،دختر را رها می کند و دست  بر روی شکم دردناکش می گذارد

...............

 

صدای تماس روی اعصابش است دست دراز
می کند واز روی میز گوشی رابر می دارد و تماس وصل می شود

-سلام آقای سرهنگ...

باز هم بعد از سال ها صدای زشت و کریه ش را می شنود حس انزجار درتمام تنش پخش
می شود چشمانش را می بندد سعی می کند آرامش خود را حفظ کنید

-شما؟..

با تمسخر جوابش می دهد

-آ آ  نشناختی جناب؟

توکه بهتر از هرکسی باید صدای من یادت باشه..
افکار گذشته هجوم می آورد گوشش زنگ
می زند کله اش داغ می شود گُر می گیرد دیگر هیچ نمی شنود فکش  را روی هم می فشارد و دستش را مشت می کند فشار عصبی بسیاری رویش است اماتمام تلاشش را می کند جلوی این مردک منزجر کم نیاورد

- خانم خوشگله  مهمون ماست

ابروانش در هم گره می خورند
منظورش کیست؟ درتمام زندگی اش تنها یک زن است که اوهم ایران نیست

-نمی فهمم منظورت کیه؟

می خندد و صدای خنده اش روی اعصاب ضعیف دایان راه می رود

- باور کنم اون خانم زیبا که بااسب دورش می دادی رو نمی شناسی؟

خشکش می زند برای ثانیه ای نفس کشیدن را فراموش می کند آن دختر هیچ ربطی به او نداشت

 

 ویراستار:  @sanaz87  

مدیر راهنما: @Diana.98

 

ویرایش شده توسط Najmeh_n
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۶

باید قبل از آنکه مشکلی پیش بیاید تمامش کند 
ظاهر سازی می کندو پوزخند می زند

- کلاغا اشتباه خبر رسوندن اون خانم هیچ ربطی به من نداره به کاهدون زدی

از جایش بلند می شود
دستانش را در جیبش فرو می کندوقدم می زند
باز هم آن صدای لعنتی به گوشش می رسد

-پس میگی بکشیمش  وبه محموله کبدو کلیه اضافه کنیم؟هوم....

اعصابش دیگر نمی کشد دستش را مشت می کند و رگ های روی پیشانی اش برجسته می شوند با فکی فشرده می غرد

-چی می خوای عوضی؟...

مرد پشت خط سر خوش می شود
-حالا شد سرهنگ بیا به آدرسی که میگم فقط حواست باشه تنها بیایی میدونی که چه بلایی سرش میاد هوم.....
انگار که مرد می بیند سرتکان می دهد و باخشمی کنترل نشده دمی عمیق می گیرد باید به خودش مسلت باشد آن دختر غریبه هیچ ربطی به او ندارد


-آدرسو بفرست..ببین وای به حالت

روش خش بیوفته می دونی چه ببریم دیگه؟.. تیکه تیکت می کنم
تماس را قطع می کندبه اتاق می رود رمز گاو صندق را می زند و اسلحه را بر می دارد وپا تند می کندو سوار ماشین می شود تنفسش از خشم تند شده است نمی داند هیچ نمی داند فقط می داند که بی گناه ترین در این بازی به راه افتاده دختر است وبی ربط ترین به او
باید نجاتش دهد همین امشب باید اورا از چنگال آنان بکشد بیرون نمی تواند ریسک کندو به سازمان خبر دهد
به آدرسی که برایش فرستاده اند رسیده است
......................
صداهای عجیبی در سرش است بینی اش می سوزد چشمانش را بسته اند دست وپایش را هم همین طور متوجه موقعیتش نمی شود کم کم ذهنش یاری می کند امشب تولد مش رمضان بود وماه بانو زودتر برای یک چشن دونفره به خانه بازگشته بود برای هدیه دادن  و شیطنت به باشگاه رفته بود آن دورا که عاشقانه درکنار هم دید بی خیال شد و کادو را پشت در گذاشت و از در پشتی برای آن که از پنجره دید نشود رفته بود که آن مردک خوناشام اسیرش کرد به یادمی آورد که بعد از فرار از دستش هنگامی که به سمت ویلا می رود کسی دستمالی بر روی دهانش می گذارد و وارد ماشین می کند وبایک دم از هوش می رود
تمام تنش مانند همان لحظه به لرزه می افتد قلبش در قفسه تند می زند سینه اش داغ می شود از او چه می خواستند؟
عجیب است تابه حال کسی سراغش نیامده
صدای جیر جیر لولا های در می آید ودر که حدس می زندآهنی باشد بسته می شود آنقدر در سکوت فرو رفته است که صدای نفس های طرفش رامی شنود آرام قدم بر می دارد و این ترس بیشتری به جانش می اندازد نکند پشت همه ی ماجرا ها اوباشد؟
صدا نزدیک و نزدیک ترمی شود

 

ویراستار: @sanaz87

مدیر راهنما: @Diana.98

ناظر: @Niyayesh_khatib

سلام  دوستان اگه راضی نیستید تگ بشید لطفا در نمایه بهم بگید عزیزانی   که رمان   رو  می خوانند لطفا نقدو نظرشون رو بگن  وبه بهتر شدن قلم من کمک کنن

ویرایش شده توسط Najmeh_n
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۷

- همیشه می دونستم پای یکی دیگه وسطه


قلبش می ریزد نفس درسینه اش حبس می شود چشمانش می سوزد او، باز هم اوی دیوانه ،
می ترسد،  درواقع همیشه می ترسید زبانش بند آمده


-وقتی بهم گفتن معشوق دایانو گرفتن مشتاق بودم ببینم کیه وقتی تورو دیدم دنیا روی سرم خراب شد


نمی فهمد حرفش را ،دایان دیگرکیست اورا نمی شناخت سعی می کند زبان بند آمده اش را تکان دهد صدای خش دارش تعجبش را برمی انگیزد زبانش را تر می کندو..


-متوجه نمیشم...دایان کیه؟


سرش را به چپ و راست تکان می دهد


-اصلا اصلا ...تو چی از جونم می خوایی؟


مرد می خندد ،خنده ای هیستریک و عصبی
ناگهان صدای قدم هایش تند می شود وجلو می آید بافکی فشرده و رگ های بیرون زده درصورت دختر می غرد ،نفس های گرمش به صورت ماهک می خورد وحالش را بد می کند


-تو نمی دونی من چی می خوام ؟..هان؟
که نمی دونی دایان کیه؟...منو رد کردی که با اون باشی فک کردی من نمی فهمم؟


پارچه را از روی چشم های ماهک باخشم پایین می کشد و نور چشمانش را می زند چشمانش را می بندد و آرام باز می کند چشمانش که به نور عادت می کند تصویرش را می بیند درونش چیزی تکان می خورد صدایش بهتر از دیدنش است چراکه این چهره بسیار ترسناک است


 

درچشمانش خیره شد این چشمان را می شناخت
از نگاهش ترسید خون در حلقه ی چشمانش جاری بود سعی کرد باتمام لرزشی که در صدایش است قوی باشد


-دداری...اشتباه می کنی باورکن
سرش راتکان داد
-من اصلا نمی شناسمش نمیدونم کیه
ازترس نفس نفس می زد آرش جلو می آید قلبش درسینه تندمی زند مرد دستش را بر روی موهایش می گذارد نفسش کامل می رود چرا که این دیوانه ترسناک است اشک از چشمانش جاری می شود مرد آرام آرام موهایش را نوازش می کند


-موهات خیلی خوشگله همیشه اجازه نمی دادی ببینمشون ولی اون عوضی دیدشون


سرجلو می آورد و در کنار گوشش به آرامی و خونسردی لب می زند


-دوست داری بسوزونمشون یا باماشین بزنم؟..هوم... کدوم مادمازل؟

نفس داغ مرد حالش رابد می کند باحرفش جان از تنش می رود می داند این آرامش قبل از طوفان است گفته های ماهگل یادش می آید


-ببین داشت تلفنی حرف میزد راجب بیماری روانیش می گفت تومیدونستی مریض؟


-نه

ویراستار: @sanaz87

مدیر راهنما: @Niyayesh_khatib

ویرایش شده توسط Najmeh_n
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۸

پس بزار برات بخونم
جنون یا سایکوز باعث می‌شود که فرد احساسات، افکار، رفتار و عقاید عجیب و غریبی داشته باشد، دچار توهم یا هذیان شده و طوری رفتار کند که نتواند امور جاری زندگی‌اش را انجام دهد و ارتباطش با دیگران مختل شود.
جنون یا سایکوز باعث می‌شود که فرد قدرت تشخیص خوب از بد را نداشته باشد. از این رو چنین فردی ممکن است دست به اقداماتی نظیر قتل هم بزند بابا میگه زیاد نزدیکش نرید
تمامی تنش دیگر می لرزد اگر اورا بکشد چه؟
قلبش دیگر نمی زند دستانش سرد شده است
نفسش بالا نمی آید
مرداین را به خوبی متوجه می شود


- یادته که اون بابای آشغالت یه بیماری روانی به من چسبوند تا تورو به من نده؟


من همون مریض روانیم دیگی که واسه من نجوشه می خوام سرسگ توش بجوشه
می گوید و می رود
بغضش می ترکد هق هق می کندوشانه هایش می لرزد آنقدر ترسیده است که نفس کشیدن هم یادش رفته می دانست ،حتما او را می کشد، مطمئن بود، بااشک وناله و عجز سربالامی کند
-خدایا ترو به تمام عالم قسم میدم نجاتم بده...من جز توکسیو ندارم التماس می کنم
و سرش را پایین می اندازد ولرزش شانه هایش بیشتر می شود



 

...........

آرام قدم برمی دارد کلت کمری اش را بیرون
می کشدومسلحه اش می کند اطراف رانگاه می کند یک ماشین می آید و روبه رویش توقف می کند ابتدا محافظان سپس مرد پیاده می شود
مرد کت وشلواری با چهره ای موجه حیوان درونش را پشت آن چهره پنهان کرده بود
دستانش را باز می کندو به طرف دایان می رود


-به ببین کی این جاست جناب سرگرد
عصبی و خشمگین وکمی نگران است دندان هایش را روی هم غفل می کند او نباید وقت را تلف کند هرچه زودتر باید پیدایش کند


- کجاست؟


با تمسخر دستانش را می بندد


-میبینم خیلی آتیشت تند سرهنگ


صبرش دارد به آخر می کشد اما باید ظاهر سازی کند آرام اما محکم می پرسد


-چی می خوای؟...

@sanaz87

ویراستار

@Niyayesh_khatib 

مدیرراهنما:

ویرایش شده توسط Najmeh_n
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۹

باز هم لب های مردکش می آید دوست دارد که همین جا گلوله ای حرامش کند


-حالاکه خودت رفتی سر اصل مطلب پس بزار رک وراست بگم دختررو تحویلت میدم در عوض تو بی خیال پرونده شو


دایان بلندو مردانه می خندد به طوری که مرد تعجب می کند


-ترسیدی؟
باز هم می خندد


- خوب میدونی که اول دستمون به تو و بعد به بالاسریت میرسه من عزرائیلتم تو خواب ببینی من ازت دست بکشم


می داند این جوانک روبه رویش مصمم است وگرنه این همه سال اینگونه ردش رانمی زد


-پس منم میشم عزرائیل دختره داغشو به دلت میذارم

 

مات می شود اگر آن دخترک بی گناه را بکشند چه؟
چگونه با وجدانش کنار بیاید؟
اصلا شاید همه اش نقشه باشد
شاید دخترک با آنان همدست باشد و تمام این تله باشد تااز شر او خلاص شوند؟
باید ذهنشان را بخواند آن ها تمام این سوال همیشه یک قدم از او جلو تر بودند حتی این مردک که روبه رویش است
پلک هایش را ثانیه ای روی هم می گذارد و چشمانش را باز می کند نباید این اتفاق دوباره تکرار شود


- باشه..من پرونده رو می بندم و توهم دختر سالم رو بهم تحویل بده


انگشت اشاره اش را بالا می آورد و تهدید وار تکان می دهد وبا تحکم جوری که بدن مرد بلرزد می گوید       


-ببین دارم میگم سالم وای به حالت یک تاره مو از سرش کم شده باشه

ارژنگ پیروزمندانه به او خیره می شود یک  ابرویش رابالا‌می دهد


-میبینم که ایندفعه درست حدس زدم


باتمسخر دست در جیبش می کند و سرش را جلو می آورد وسوالی می پرسد


-گلوت گیره سرهنگ؟


سرش را به چپ و راست    تکان می دهد و‌نوچ نوچ می کند


-یه نصیحت به تو میکنم توکار ما وشما نباید هیچ ضعفی داشته باشی هر ضعف مساوی با باخت اگه اون دختره نبود توهم الان این جا نبودی ضعفتو از بین ببر قبل از اینکه از بین بِبَرَد


دایان خیره اش است پوزخند می زند این مرد نمی داند
که دایان کسی را در دل راه نمی دهد چرا که همه ی این هارا می داند
ارژنگ دستور می دهد که دختر را به این جا بیاورند
یکی از نوچه هایش که با تلفن صحبت می کردبه ناگاه رنگش می پرد آرام به سمت ارژنگ می آید و در گوشش چیزی می گوید ارژنگ هم مانند نوچه اش  رنگ به رویش نمی‌ ماند
دایان شک کرده است به جلو قدم بر می دارد نکند چیزی شده باشد؟ شاید دختر زرنگ بوده و فرار کرده است؟
به ارژنگ نزدیک می شود چهره ارژنگ را که می بیند دلش می لرزد آب گلویش را قورت می دهد سفیدی چشمانش به سرخی می زند سکوت ارژنگ را که می بیند فریاد می زند فریادش ترس بیشتری به جان ارژنگ و نوچه هایش می اندازد

 

ویراستار: @sanaz87

مدیر راهنما: @Niyayesh_khatib

ویرایش شده توسط Najmeh_n
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۰

چی شدددددد؟
ارژنگ ترسیده است آری از او می ترسد چرا که او را خوب می شناسد
غلام یکی از نوچه ها باترس لب می زند


-دختره نیست


کلت کمری اش را بیرون می کشد و روی پیشانی ارژنگ می گذارد ارژنگ می بیند که هیولای خفته درونش بیدار شده است می بیند و با آن همه دم و دستگاه وحشت درونش بیشتر می شود سعی می کند که آرامش کند عرق روی پیشانی اش نشسته است
هردو دستش را بالا می آورد


-آروم باش نوچه هام پیداش میکنن جایی نرفته همون اطراف


دایان فکش را به هم می فشارد رگ های پیشانی اش همگی از خشم بیرون زده اند

بین دندان های فشرده می غرد


-منو ببر اون جا


صدای نفس های تند ارژنگ به گوشش می رسد
سرتکان می دهد و باشه ای می گوید محافظان جرعت نزدیک شدن به او را ندارند باید چشمانش را ببندند چرا که مخفیگاهشان لو می رود
غلام به ارژنگ نگاهی می اندازد و ارژنگ به معنای نه سرش را تکان می دهد
دایان به همراه ارژنگ به سمت ماشینش می رود ودایان پشت سرماشین غلام به راه می افتد
مدتی بعد می رسند
ماشین جلوی ویلایی متوقف می کندغلام بوق می زند مردی هیکلی در راباز می کند و خم می شود دست روی سینه اش می گذارد دایان به سرعت پیاده می شود
ارژنگ هم به سرعت پیاده می شود چرا که اوهم ترسیده است اگر آن پسرک نادان جان دختر را بگیرد چه ؟
دایان به سمت آن مرد هیکلی می رود و با نفس های عمیق سعی دارد خشم و نگرانی اش را برای غریبه ای که تنها دوبار بااو دیدار داشته است کنترل کند هر دستش را روی کمرش می گذارد و باتحکم روبه مرد ...


-چه اتفاقی افتاده ؟


مرد هر دو دستش را جلوی تنش قفل کرده و سکوت اختیار کرده است
چرا که اوهم از این مرد کاملا عصبانی و آتشین ترسیده است صدای پر صلابتش لرزه به تن هر شنونده ای می اندازد رئیسش حق ندارد آن مرد را خطر بداند؟
سکوت مرد را که می بیند می غرد از غرش شیر مانندش فلک به لرزه درمی آید


-با توام  دهنتو باز کن


از برجستگی رگ های پیشانی اش پیداست آن ها نمی داند چه آتشی در وجودش شعله ور است و عذاب وجدان هیزم های این آتش درون اند
ارژنگ که دست و پایش را گم کرده است جلو می رود سعی در آرام کردنش دارد دست روی شانه اش می گذارد که دایان برمی گردد و کلتش را در می آورد و به سمتش حمله ور می شود با یک دستش یقه اش را می گیرد و کلتی که در دست دیگرش است را زیر گلوی ارژنگ می گذارد این حرکتش آن چنان ناگهانی بود که نفس ارژنگ بند آمده است با فکی فشرده می غرد


- چه کارش کردی عوضی بگو تا همین جا خونتو نریختم توی لعنتی با خودت چی فکر کردی؟

 

ویراستار: @sanaz87

مدیر راهنما: @Niyayesh_khatib

ویرایش شده توسط Najmeh_n
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۱

نوچه های ارژنگ هم اصلحه هایشان را به طرف دایان نشانه می گیرند
دایان پوزخندی روی لب می نشاند

- تو منو خیلی خوب می شناسی مگه نه داداش

ارژنگ باشنیدن این حرف آب گلویش را به سختی قورت می دهد این حرف معنای بسیار داشت ارژنگ دستور می داد که اصلحه هایشان را پایین بیاورند سپس در چشمانش خیره می شود و با لحنی آرام ....

- باش خیلی خوب الان برات میگم آروم باش

کلت را بیشتر روی پیشانی اش می فشارد ونفس می زند

-حرف بزن لعنتی

غلام با اشاره ارژنگ سکوتش را می شکند

-آقا راستش دست راست ارژنگ خان دختر رو برده...

هنوز حرفش تمام نشده صدای آژیر ماشین های پلیس به گوش می رسد و ویلا را محاصره می کنند ماموران پلیس از ماشین پیاده شده اند و آن ها را نشانه گرفته اند دیگر هیچ راه فراری نیست
یکی از نو چه ها قصد فرار دارد که به پایش شلیک می کنند غلام هم دستور شلیک می دهد و باهم درگیر می شوند
دایان دست دور گردن ارژنگ می اندازد و کلت را روی شقیقه اش می گذارد و به سمت ماشین های پلیس می کشد اورا که تحویل می دهد ودست بند می زند درصورتش می غرد

-بگو کجا بردش؟

ارژنگ که خودرا پایان راه دیده حالش خراب است باترسی که بیشتر از قبل به جانش افتاده است جواب می دهد

- نمی دونم گفتن بردش سمت جنگل.....
...........
بازهم آمده بود آن لعنتی دلهره آور،در با صدای بدی باز می شود قامتش را مابین در می بیند ترس در تمام جسمش مانند سرطانی بدخیم پخش می شود دست در جیب آرام آرام جلو می آید صدای کفش های براقش سکوت را می شکند لحظه ی وهم برانگیزی است برای اویی که یک بار توسط این دیوانه آزرده شده بود
خنده ی منزجر کننده ای بر لبش می نشاند وسرش را کمی پایین می آورد و به سمت چپ مایل می کند

-خوب خوب پرنسس وقت رفتنه

رنگش بیشتر می پرد ضربان قلبش تند می شود می دانست که او به راحتی رهایش نمی کند و نقشه ای برایش دارد
سرش را بالا می آورد ودرچشمانش خیره می شود این نگاه را می شناسد درست مانند همان روز همان روزی که قصد داشت از پرتگاه به پایین هولش دهد قلبش دیگر تاب ندارد درست نفس کشیدن را یادش رفته است ودم وبازدم هایش نصفه است
باز هم صدای آن لعنتی وحشتی مرگبار را در رگ هایش تزریق می کند

-گفته بودم بامن میایی و داغتو به دلش می زارم هوم
سرش را پایین می آورد وبالبخند شیطانی بالذت خیره ترس ماهک می شود

ناگهان نگاه  پر از لذتش تبدیل به تنفر می شود فکش را قفل می کند و می فشارد کاملا شبیه به یک قاتل جنایی نگاهش می کند یا شاید اشتباه می کند.....
به سمت ماهک حمله ور می شود و با خشم بازویش را می کشد و بلندش می کند وبه جلو هدایتش می کند بایک دستش بازوی ماهک را می گیرد و با دست دیگر کلت کمری اش را بیرون می آورد روی کمر ماهک 
می گزارد

-راه بیفت

ویراستار: @sanaz87

مدیر راهنما: @Niyayesh_khatib

ویرایش شده توسط Najmeh_n
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۲

نمی داند پایان این اتفاق زنده می ماند یانه اما می داند اتفاق خوبی در انتظارش نیست

بافشار اصلحه روی کمرش به راه می افتد از راه رو که رد می شنود یکی از نوچه ها با هیکلی بسیار بزرگ جلویشان را می گیرد به نشانه احترام کمی سرش را خم می کند


-راستش آقا دستور خارج کردنشون ندادن
باسر به مرد اشاره می کند که برود کنار


-این چیزاش به تو نیومد


مرد کنار می رود وبا احتیاط می گوید


-آقا جسارتن اگه موافق باشین به آقا غلام خبر بدم


بافکی فشرده و چهره ای کاملا حرصی به سمت مرد بر می گردد


- این کارا به تو نیومده هماهنگ
باسر اشاره می دهد


-برو به کارت برس


مرد کمی خم می شود


-روچشمم آقا


و می رود
ماهک این بین کاملا لمس شده است دیگر توانایی ندارد فکر اتفاقی که قرار است برایش بیافتد ذره ذره جانش را می گیرد وقتی که از ویلا خارج می شود آرش اورا به پشت ویلا می برد ماشینش را آن جا قرار داده است وقتی که به سمت ماشین می رود قسمتی از ویلا توجه اش را جلب می کند نگاهی به آرش می کند برای یک لحظه اسلحه اش را از روی کمرش بر می دارد به سمت آن مرد هیکلی که صدایش کرده است بر می گردد ماهک این لحظه را غنیمت می شمارد و قبل از اینکه ذهنش هشدار دهد سعی می کند بدن لمس شده اش را حرکت دهد به سمت خروجی رود تمام توانش راسعی می کند در پاهایش جمع کند به سمت آن خروجی باتمام توان شروع به دویدن می کند آرش و آن مرد  با سرعت به دنبالش می روند آرش شروع به شلیک هوایی می کند ماهک باصدای شلیک سرعتش را کم می کند وسعی می کند که جاخالی دهد مغزش خطر رابه خوبی حس کرده است با سرعتی که از خودتابه حال سراغ نداشته می دود از بین درختان جنگل رد می شود شاخه های درخت به صورتش می خورد صدای نفس هایش در جنگل پخش می شود هیچ گاه در همچین موقعیت وحشتناکی نبوده است بر می گردد و پشت سرش را نگاه می کند می بیند که آرش هم در تعقیب اوست  صدای پایش وبرگ هایی درختان که زیر پایش خورد می شوند سکوت در هم تنیده جنگل را مانند صاعقه می شکند هیچ گاه تابه حال فکرش را نمی کرد که ربوده شود اگرجان‌ سالم به در کند هیچ گاه این اتفاق خوف انگیز را فراموش
نمی کند
سینه اش داغ شده است آتش گرفته این داغی اورا به مرگ می کشاند می سوزد این قلب لعنتی درسینه خودرا به دیوار می کوبد
پشت سرش را نگاه می کند نیست؟ خبری از آرش و آن مردک نیست تاحالا که دنبالش بودند ناگهان چه شد؟ کجا رفتند؟ عرق برروی پیشانی اش نشسته دست وپاهایش به گز گز افتاده است کم کم سرعتش کم می شود تاب می خورد جنگل دور سرش تاب می خورد دیدش تارمی شود حس می کند که هرلحظه به مرگ نزدیک تر می شود درجه حرارت بدنش پایین می آید وسقوط.....
.........................

ویراستار: @sanaz87

مدیر راهنما: @Niyayesh_khatib

ویرایش شده توسط Najmeh_n
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۳

خدا خدا می کند که پیدایش کند دراین جنگل مخوف ،می شود؟می شود پیدایش کند و این عذاب لعنتی تمام شود؟
وجدانش بیدار شده است قلبش درسینه می کوبد حرارت بدنش بالا رفته است حتما پیدایش می کند و اورا به خانواده اش تحویل می دهد نمی خواهد به احتمالات فکر کن نمی خواهد فکر کند که شاید دیگر دخترکی در کار نباشد جلو می رود قدم برمی دارد همه جارا بادقت نگاه می کند که شاید نشانی پیدا کند
صدای قدم هایش سکوت جنگل را می شکند این سکوت را دوست ندارد کاش ندایی بیایید و آن دختر را پیدا کند تنهاهدفش یافتن اوست بین شاخه های درختی روسری را می بیند روسری لیمویی را در دست می گیرد دچار هیجان شده است نفس هایش سرعت گرفته اند باز هم همه جارا بادقت نگاه می کند جلو می رود امید در تاریکی دردش ظاهر می شود به مامورران خبر داده است که با سگ های پلیس به جنگل بیایند و به دنبالش بگردند
..................
پیدایش کرده اند دخترک بیهوش در جنگل افتاده بود آرش و غلام را هنگام فرار دستگیر کرده اند
روی صندلی های سرد بیمارستان در انتظار به هوش آمدن دخترک نشسته است هنوز هم که چشمانش را می بندد چهره ی دختر باسر خونی جلوی چشمانش می آید نمی تواند در چشمان پدر دختر نگاه کند اوی لعنتی هر کجا که پا می گذاشت ویرانی به بار می آورد زندگی آن خانواده را هم خراب کرده بود
چند صندلی آن طرف تر مادرو خواهرش نشسته اند و برای عزیزشان اشک می ریزند رضارا که از دور می بیند پوزخند می زند
تازه فهمیده بود که رضا نامزد خواهر آن دختر است
آرنج دو دستش رابه زانو هایش تکیه می دهد و موهایش راچنگ می زند رضا که نزدیک می شود دکتر در راباز می کند با استرس بلند می شود و به سمت دکتر می رود سوال را مادر پریشان دختر باالتماس و عجز می پرسد
-آقای دکتر تورو خدا بگید بچم چطوره؟
دکتر دستانش را به نشانه ی آرام بودن بالا می آورد و با حوصله توضیح می دهد
-خوشبختانه خطر رفع شده جای نگرانی نیست بهشون شک عصبی وارد شده که باعث بیهوشی شده اما ما یه نگرانی داریم واونم اینه که ضرب وارد شده شدید بوده و امکان فراموشی کوتاه مدت هست البته این فقط یک احتمال که وقتی کاملا بهوش بیان متوجه میشیم امیدتون به خدا باشه
این را می گوید و می رود مادرش بلند تر از قبل زیر گریه می زند و اشک هایش جاری می شود خواهرش سعی در آرام کردن او دارد امااو هیچ کدام را نمی فهمد تنها تماشا می کند حتی صدازدن های رضا و اصرارش به خانه رفتن
تنها یک صدای قدیمی در گوشش زنگ می زند
-تو بودی ،تومقصر تمام این ماجراهایی
رضا به شانه هایش ضربه می زند باضربه های رضا به خودش می آید
-چته پسر یکم آروم باش هنوز که چیزی نشده
می داند رضا صندوق چه درد ها وراز های اوست نگاه های اورا می شناسد مات و مبهوت شدن هایش را
-برو خونه یه دوش بگیر

ویراستار: @sanaz87

مدیر راهنما: @Niyayesh_khatib

ویرایش شده توسط Najmeh_n
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۴

سر سنگینش راتکان می دهد نمی خواهد برود
-نه نمیرم
رضا پوف کلافه ای می کشد با اوی سرتق و یک دنده چه کند
-چی چیو نمیرم دختر حالش خوبه الانم به خاط دارو های آرام بخش خوابه الان دوروزه این جایی برو یکم استراحت کن
در چشمان رضا خیره می شود سعی می کند خودش را جمع کند و در پوسته قوی خود فرو رود
-نشنیدی دکتر چی گفت؟گفت امکان دار فراموشی بگیره
هر دو شانه هایش را در دست می گیرد و با اطمینان در چشمان دوستش ، دوستش که نه همه کسش خیره می شود
-اگه همه ی حرفا شو شنیدی پس اینم شنیدی که گفت کوتاه مدت در ضمن اگر هم که فراموشی گرفته باشه کاری ازدستت برنمیاد برو من اینجام خبری شد بهت زنگ میزنم
چاره ای جز  رفتن ندارد رضا راست می گوید باید یکم استراحت کند
.............
پلک هایش سنگین است می خواهد چشمانش را باز کند اما نمی تواند گویی وزنه چند کیلویی روی پلک هایش گذاشته اند تنها چیزی کا می بیند نور سفید است تمایل بسیاری به خوابیدن دارد
سعی می کند که پلک هایش را باز کند این بار تصویرکمی تار است نور چشمانش را اذیت می کند پلک هایش را روی هم می گذارد دهانش خشک است طلب آب می کند
صدای کسی را می شنود
-خانم چشماتو باز کن سعی کن
چشمانش را آرام آرام باز می کند کم کم به نور عادت می کند 
به لباس هایش نگاه می کند گویی پرستار است
-نمی تونم بهت آب بدم تا دکتر بیاد میرم دکتر خبر کنم
زن می رود
یادش نمی آید که چه اتفاقی افتاده است برای چه این جاست

-به به خانم خوش خواب
سرش را به سمت دکتر می چرخاند مرد جا افتاده و خوش چهره ای است
نزدیک می شود و معاینه اش می کند
-خوب همه چیم که خوبه
اوتنها یک سوال در ذهنش است و به زبان می آورد
-من چرا اینجام ؟
دکتر دست در جیب می کند
-یادت نمیاد چرا اینجایی؟
سرش را به معنای نه تکان می دهد
-اسمت چی میدونی اسمت چیه ؟
زیر لب تکرار می کند اسمم ، اسمم....
نمی داند یادش نمی آید هر چه به خود فشار می آورد چیزی یادش نمی آید
-نه
-خیلی خوب استراحت کن خانوادت بیرون منتظرن
خانم لطفا بهشون آب بدین
می گوید و می رود
باکمک پرستار جرعه ای آب می نوشد
در باز می شود دوزن و یک مرد داخل می شوند
زن با چشمانی برق زده نزدیکش می شود

 

ویراستار: @sanaz87

مدیر راهنما: @Niyayesh_khatib

ویرایش شده توسط Najmeh_n
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_ ۱۵

-الهی مادر قربونت بره
دست روی موهایش می کشد
-خوبی فدات شم
سپس حول زده می پرسد
-ما...مارو یادت میاد؟
نمی شناسد ،باخودش درگیر است این ها که هستند ؟
در جواب به آن زن ‌ا شباهت عجیبی با او دارد می گوید
-نه...نمی شناسم
قطره اشکی از چشمان زن پایین می افتد آن سه نفر چشمانشان پر از غم می شود اما زن دست بردار نیست شروع می کند
-اصلا اشکال نداره دخترم ما...ما خانواده ی تو هستیم
وبا دست اشاره می کند
من مادرتم گلنار ،اون آقا پدرت سعید و اون دخترم خواهرت ماهگل
زن لبخند کمرنگی می زند
راستی ماهگل نامزدم داره نامزدش بیرون الان میگم بیاد تو
می رود و مرد را صدا می کند اما ماهک همچنان مات ومبهوت است یعنی چه که یادش نمی آید شاید...شاید این ها دروغ می گویند نکند همه ی این ها نقشه باشد
هر چه به خود فشار می آورد چیزی دستگیرش نمی شود
آن مرد هم می آید مردی کاملا باچهره ای مردانه و موهای قهوه ای و خوش پوش
نگاهش ..نگاهش عجیب است هر چه فکر می کند او را نیز به یاد نمی آورد
مرد با چهره ای سرشار از انرژی سلام می دهد
-سلام بانو از آشنایی با شما خوشبختم
ماهک آرام جواب سلامش را می دهد اماذهنش دیگر هیچ نمی فهمد قفل شده است روی یک کلمه زیرلب زم زم می کند بانو..بانو انگار جایی دیگر این کلمه شنیده است اما تمامی این ها فقط خیال است بی خیالش می شودو از فکر بیرون می آید
-من نمی فهمم یعنی چی...الکی خودتونو جای خانواده من معرفی می کنید
زن شروع می کند
-نه عزیزم اشتباه متوجه شدی ما خانوادتیم باور کن توبه خاطر ضربه ای که به سرت خورد یه مدتی هیچی یات نمیاد
ماهک گارد می گیرد
-من از کجا بدونم راست میگین اصلا چرا دکتر هیچی بهم نگفت ؟
شما دارید دروغ میگید می دونم
گلنار به سرعت گوشی اش را از کیفش بیرون می آورد و چند ثانیه بعد آن را جلوی صورت ماهک می گیرد و با عجز می گوید
-ببین اینا عکسای خانوادگیمونه عزیزم
ویکی یکی عکس هارا رد می کند
لعنتی یادش نمی آید حقش نیست که زیر گریه بزند؟
نمی خواهد جلوی این غریبه های آشنا ضعف نشان دهد اما نمی شود قطره اشکی روی گونه اش می چکد سرش را تکان می دهد و باصدایی گرفته ...
-یادم نمیاد

ویراستار: @sanaz87

مدیر راهنما:  @Niyayesh_khatib

@پرتوِماه  @پری @خاتم @شاخ شمشاد @-Atria- @-Aryana- @-Tehyan-  @Hony.m @مصی بانو @صباجون @ثنا @ققنوس @فاطمه @عاطی @هــhanaــانا @جواد @شکارچی @یازهرا @سَ م آ @لاله @افسانه @ترانه @ناری بانو @نیکتوفیلیا @ماه تی تی @مانشMansh @طلا @زری گل @رستا @دخترسیاه @کاژین جهانگیری @کاکائو @گلی جهان بخش  @Qazal @Weird @Ebham1 @RaHa @Talatom @Yalda es @iamidamtg @Otayehs @Papillon @A_N_farniya @S. Gh @Damon.S_E @F. Naseri @G.Ha @h. sameiy @J.k @K.A @lady m @Z sadghinjad @x-----x @Venus_m @Bahar @Najmeh @N.a25 @M.gh @[email protected]

سلام  دوستان اگه راضی نیستید تگ بشید لطفا در نمایه بهم بگید عزیزانی   که رمان   رو  می خوانند لطفا نقدو نظرشون رو بگن  وبه بهتر شدن قلم من کمک کنن

ویرایش شده توسط Najmeh_n
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۶

نگاه به مردی که اورا پدرش معرفی کرده بودند می اندازد
مردی هیکلی و آرام با موهای جوگندمی که از لباس ها و چهره اش می توان پریشان حالی اش را فهمید
نگاه مرد بر دلش مینشیند این نگاه نگاه پدرانه است این را به خوبی درک می کند عجیب دلش گرم می شود اما باز هم یادش نمی آید این حس غریب که بردلش نشسته است سنگ می شود در گلویش حسی بین زمین و آسمان ماندن قلبش آن مرد با موهای جوگندمی را‌ به خوبی می شناسد نگاهش آتش می شود و بر روی تکه یخ های قلبش می نشیند اما ذهنش ...ذهن لعنتی اش پس می زند قبول نمی کند، یادش نمی آید و این بد ترین درد است دیگر دست خودش نیست که آن بغض لعنتی میترکد
هردو دستش را روی صورتش می گذارد واز اعماق قلبش می گرید برای این تنهایی و برای این احساس لعنتی آشنا و این ذهن مختل شده
آن دختر ‌که تا به حال آن جا ایستاده بود نزدیک می شود و اورا در آغوش می کشد
-عزیزم گریه نکن ..ببین ما هستیم مهم نیست که مارو یادت نمیاد خواهر خوبم من همیشه هستم کمکت میکنیم
همیشه تو می گفتی ما یه خانواده ایم از خیلی مشکلات گذشتیم از اینم رد میشیم خواهری
موهایش را نوازش می کند دستانش را از روی صورتش بر می دارد و می گیرد و با اطمینان در چشمانش خیره می شود
-باش؟ماکمکت می کنیم
باتردیدی که در چشمانش خانه کرده است در چشمانش خیره می شود باز هم چشمانش بی اختیار پر می شود وچهره دخترک تار می شود
-نمی تونم من هیچی ..هیچی یادم نمیاد حتی اسمم
دستانش را محکم می فشارد
-دکتر گفته خوب میشی همیشگی نیست از اول شروع میکنیم فقط به ما اعتماد کن باشه؟
به ناچار قبول می کند چاره ای دیگر ندارد
پرستار داخل می شود
-خانم این جا چه خبره ؟دور بیمار گرفتین مگه دکتر نگفتن باید استراحت کنن گفتم فقط پنج دقیقه، لطفا برید بیرون
قبل از اینکه بیرون روند می پرسد
-اسمم ..اسمم چیه ؟
-ماهک ...ماهک جمشیدی
-خانم برو بیرون دیگه.....
آن ها بیرون می روند اما ماهک حتی اسم خودش هم برایش آشنا نیست
..........
حس می کند سایه ای روی سرش افتاده قبل از اینکه چشمانش را باز کند بوی عجیبی را حس می کند
چشمانش رابه آرامی باز می کند مردی را بالای سرش می بیند
می ترسد و فورا بلند می شود
-تتتو کی هستی؟
مرد عقب می رود و نور باعث می شود چهره اش نمایان شود
-سلام...نگرانت بودم
این مرد را دیده است عجیب است اماگویی که سال ها اورا می شناسد
-میدونم که منو یادت نیست...
ماهک فوری درکلامش می پرد
-می شناسم ...من تورو یادم میاد
چشمانش را می بندد تصاویری نامفهوم یادش می آید
اما مطمئن است که این مرد را می شناسد
مرد ابرو هایش بالا می پرد
-واقعا منو یادته؟

ویراستار: @sanaz87

مدیر راهنما: @Niyayesh_khatib

ویرایش شده توسط Najmeh_n
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۷

سرتکان می دهد هیجان زده است
-آآره ...مطمئنم
-چیز دیگه ای چی یادت میاد؟
سرش را تکان می دهد
-نه فقط میشناسمت
-تو...تو کی هستی
مرد دست در جیب می کند به سر باند پیچی شده ی دختر خیره است ماهک متوجه این خیرگی می شود دست پاچه موهایش رابه پشت گوش می برد عجیب است این یکی کاملا آشناست نور عجیبی در دلش روشن می شود
فکری به ذهنش می رسد که از این مرد سوال کند که خانواده اش کیست
-پدرو مادر منو می شناسی؟
مرد سری به معنای بله تکان می دهد اما عجیب است که نگاه خیره اش بد جوری دارد سنگینی می کند
قبل از اینکه ماهک ادامه دهد شروع می کند
-همون خانواده ای که اومدن دیدنت پدرو مادرتن
ماهک با خود درگیر است پس حتما آن ها راست می گفتند عکس هایش راهم که داشتند نکند این مرد هم با آن هاست افکارش را پس می زند
نه نه امکان نداره من این مردو یادم میاد پس اونا خانواده ی منن
در همان حین که باخود درگیر است متوجه می شود که آن مرد در حال رفتن است
-کجا میری؟
مرد به سمتش بر می گردد
-میرم استراحت کن
قبل از این که مرد قدمی دیگر بردارد می گوید
-اسمتون چیه ؟
یک کلمه می گوید و می رود
-دایان
ودختر را در کویر فراموشی و شلوغی ذهنش رها می کند
ماهک کم کم به خواب می رود
............
-یعنی چی که من دخترم به این آقانزدیک کنم که یادش بیاد ...رضا می فهمی چی میگی این آقا یه کمک کوچیک به دختر من کرده فقط نیم ساعت نزدیکش بوده حال و روز زندگیش شده این ....بعد من به دخترم بگم این نامزدت بوده که یادش بیا؟
سعید است که با توپی پر به رضا می پرد وفریاد می زند
-پدرجون شما لطفاآروم باشید من بایه متخصص صحبت کردم این راه پیشنهاد داده این طوری روند بهبودی سریع تره
سعید روی مبل می نشیند گلنار لیوانی آب دستش می دهد و شانه هایش را ماساژ می دهد
-آروم باش عزیزم الان مهم بهبودی ماهک به نظرم به حرف های رضا گوش کن عزیزم
سعید نگاهی به چشمان زیبا ونگران همسرش می اندازد طاقت نگاه نگران اورا ندارد

ویراستار: @sanaz87

مدیر راهنما: @Niyayesh_khatib

ویرایش شده توسط Najmeh_n
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۸

سرتکان می دهد هیجان زده است
-آآره ...مطمئنم
-چیز دیگه ای چی یادت میاد؟
سرش را تکان می دهد
-نه فقط میشناسمت
-تو...تو کی هستی
مرد دست در جیب می کند به سر باند پیچی شده ی دختر خیره است ماهک متوجه این خیرگی می شود دست پاچه موهایش رابه پشت گوش می برد عجیب است این یکی کاملا آشناست نور عجیبی در دلش روشن می شود
فکری به ذهنش می رسد که از این مرد سوال کند که خانواده اش کیست
-پدرو مادر منو می شناسی؟
مرد سری به معنای بله تکان می دهد اما عجیب است که نگاه خیره اش بد جوری دارد سنگینی می کند
قبل از اینکه ماهک ادامه دهد شروع می کند
-همون خانواده ای که اومدن دیدنت پدرو مادرتن
ماهک با خود درگیر است پس حتما آن ها راست می گفتند عکس هایش راهم که داشتند نکند این مرد هم با آن هاست افکارش را پس می زند
نه نه امکان نداره من این مردو یادم میاد پس اونا خانواده ی منن
در همان حین که باخود درگیر است متوجه می شود که آن مرد در حال رفتن است
-کجا میری؟
مرد به سمتش بر می گردد
-میرم استراحت کن
قبل از این که مرد قدمی دیگر بردارد می گوید
-اسمتون چیه ؟
یک کلمه می گوید و می رود
-دایان
ودختر را در کویر فراموشی و شلوغی ذهنش رها می کند
ماهک کم کم به خواب می رود
............
-یعنی چی که من دخترم به این آقانزدیک کنم که یادش بیاد ...رضا می فهمی چی میگی این آقا یه کمک کوچیک به دختر من کرده فقط نیم ساعت نزدیکش بوده حال و روز زندگیش شده این ....بعد من به دخترم بگم این نامزدت بوده که یادش بیا؟
سعید است که با توپی پر به رضا می پرد وفریاد می زند
-پدرجون شما لطفاآروم باشید من بایه متخصص صحبت کردم این راه پیشنهاد داده این طوری روند بهبودی سریع تره
سعید روی مبل می نشیند گلنار لیوانی آب دستش می دهد و شانه هایش را ماساژ می دهد
-آروم باش عزیزم الان مهم بهبودی ماهک به نظرم به حرف های رضا گوش کن عزیزم
سعید نگاهی به چشمان زیبا ونگران همسرش می اندازد طاقت نگاه نگران اورا ندارد

ویرایش شده توسط Najmeh_n
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۹

این عشق پس از سال ها هنوزم به همان قوت قبل پابر جاست لبخند کمرنگی به چشمان همسرش می زند معنای این لبخند را گنار می فهمد هنوز هم پس از سال ها رگ خواب او چشمانش است
دست روی دست همسرش می گذارد
این بار دایان جلو می آید و بالحنی محکم و اطمینان بخش که دل هر شنوده ای را گرم می کند می گوید
-لطفا آقای جمشیدی این کارو به خاطر دخترتون انجام بدین نگرانی شمارو درک میکنم این اتفاق یه سوءتفاهم بود در ضمن اون آقا دختر شمارو هم می شناخته شما خودتون در جریانید خوشبختانه اون باند دستگیر شدن جای هیچ نگرانی نیست من به شما تضمین میدم


سعید با ابروانی گره خورده خیره اش می شود‌
-که تضمین میدی ؟من به خاطر دخترم نگرانم اگه باز هم ازاین مشکلات پیش اومد چی تازه می خوام نامزدم باتو معرفیش کنم
بازهم صدای رسا ومحکمش به گوش می رسد
-آقای جمشیدی من به شما قول میدم که خطری تهدیدشون نکنه من می خوام جبران کنم لطفا همکاری کنید تا هرچه سریع تر بهبود پیداکنن


رضا هم در تایید حرف دایان می گوید
-پدرجون قول دایان قول
به چشمان همسرش نگاه می کند نگاه ملتمس گلنار را که می بیند قبول می کند
دایان نفسش رارهامی کند این گونه می تواند این عذاب لعنتی کم کند
-خوب پس من میرم بیمارستان دنبالشون
سعید با غضب نگاهش می کند اما چیزی نمی گوید
.........
آن شب که به ملاقاتش رفته بود تمام خاطرات تلخ  سال هاپیش برایش  تداعی شده بود سال هایی که به خاطرش خودش را نبخشید
آن باند لعنتی روی موهایش در ذوق می زد مقصر بود نبود؟


طالع نحسش همه جا همراهش بود عجیب است انگار که سال ها این دختر را می شناسد او بسیار آشناست غریبه ای آشنا که حال نامزدش معرفی شده است تا بهبودی حالش

کنارش می ماند حالش که خوب شد می رود پی همان زندگی لعنتی اش
ابر های سیاه همیشه و همه جا دنبالش هستند درست بالای سرش و می بارند
مانند آن شب و شب های بعدش
پوزخندی می زند عجیب نیست؟ دخترک سال ها با خانواده اش زندگی کرده است آن هارا به یاد نمی آورد اما اوراکه تنها دوبار دیده است به یاد دارد
زندگیش همیشه این گونه بوده
آیا این پایان همان پایانی است که دایان به آن می اندیشد؟
او از حکمت چه می داند؟
دست هایش را روی سینه اش قفل کرده است وبه چارچوب در تکیه داده است خیره به دخترک تماشایش می کند
با آن سر باند پیچی مشغول جمع کردن لوازمی است که گلنار برایش آورده بود
چقدر با دیدار های قبلش متفاوت است در دیدار های قبل همچون ماده ببری بود که برای نجات جان فرزندانش به شکارچی حمله

می کرد
واما حال درست مانند بچه گربه است که مادرش را گم کرده است
تکیه اش را ازدیوار می گیرد و به جلو قدم بر می دارد
-کمک نمی خوای؟
درگیر است معلوم نیست در چه فکری است که متوجه سوالش نمی شود

ویراستار: @sanaz87

مدیر رهنما:  @Niyayesh_khatib

ویرایش شده توسط Najmeh_n
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲۰

گلویش را صاف می کندو بار دیگر بلند تر می پرسد
- کمک نمی خوای؟


دخترک می پرد و با چشمانی گرد و دهانی باز ثانیه ای خیره اش می شود وبعد سرش رابه طرفین تکان می دهد


-هااا...
دست جلوی دهانش می گذاردو گلویش را صاف می کند
-ببخشید حواسم نبود
لحظه ای تنها یک لحظه در آبی های گرد شده دخترک غرق شدو از ذهنش گذشت که این دختر چشمانش را هرگز نباید در مقابل او گرد کند چرا که می شود در دریایش غرق شد
دخترک خم می شود که کفش هایش رابپوش به جلو خیز برمی داردو جلوی پایش زانومی زند ‌ انگشتانش را دور مچ پای دختر حلقه می کندو کفش هایش را به پا می کند
دخترک خجالت زده تماشایش می کندوسعی دارد که اورا راضی کند که دیگر ادامه ندهد  دایان بی توجه به اصرار ماهک به کارش ادامه می دهد
ماهک از تخت پایین می آید جلو می رود و در سکوت کیف ماهک را برمی دارد می خواهد بازویش را بگیردو کمکش کند که دستش را عقب می کشد


-ممنون خودم می تونم
اخم هایش رادر هم می کشد کار های ترخیصش را انجام داده است
به سمت ماشینش می رود
در ماشین را باز می کند و ماهک روی صندلی کنار راننده می نشیند
خودش هم می نشیند و شروع به رانندگی می کند
سعید به او گفته بود که از خیابان هایی که قبلا ماهک رفت و آمد کرده بود رد شود دستش را به سمت ضبط
می برد و آهنگ می گذارد وسکوت حکم فرمای بینشان را ازبین می برد

چشم من پی تو گشته حیران از همه به غیر تو گریزان

 

چشم تو شب ستاره باران آسمان شده خلاصه در آن

 

من از تمام دنیا شبی بریدم تو را که دیدم

 

میان جشم مستت چه ها ندیدم تو را که دیدم

 

غم تو را همان شب که دل سپردم به جان خریدم

قسم به جان تو من به جان رسیدم تو را که دیدم

 

ویراستار: @sanaz87

مدیر راهنما: @Niyayesh_khatib

 

ویرایش شده توسط Najmeh_n
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲۱

فرهادم که بردم از دل غم را شیرینی ولی نمیزنی دلم را

 

آرامش کنار تو معنا شد دنیایم کنار تو زیبا شد

من از تمام دنیا شبی بریدم تو را که دیدم

 

میان جشم مستت چه ها ندیدم تو را که دیدم

 

غم تو را همان شب که دل سپردم به جان خریدم

 

قسم به جان تو من به جان رسیدم تو را که دیدم

(مصطفی راغب)

هردو در افکار خودشان غرق شده اند


دخترک بادقت تمام به شهر خیره است گویی می خواهد چیز مهمی راکشف کند


عجیب است که سکوت اختیار کرده هردو به این سکوت نیاز دارند و هیچ کدام سعی در شکستنش ندارند
آهنگ که تمام می شود
نگاهی به نیم رخ جدی دایان می کند باخودت کلنجار می رود که سوالش را از این مرد بپرسد یانه ؟
بی خیال می شود به تماشای خیابان می پردازد
که دایان سکوت را می شکند
-بپرس؟
-هاااا..
-سوالی که ذهنتو درگیر کرده بپرس
مات می شود او از کجا فهمید
-از کجا فهمیدی؟
باز هم با آن چشم های گرد شده به دایان خیره شده است و دایان علت کلافگی و حساسیتش را نسبت به این حرکت نمی داند
پوزخند می زند دخترک ساده مگر نمی داند که او پلیس است و از نگاه دیگران درونشان را می فهمد


-من پلیسم و شغلم باعث شده که از نگاه آدم ها به درونشون پی ببرم
ماهک با شعف خاصی نگاهش می کند
-واقعا پلیسی؟یعنی من بایه پلیس نامزد کردم؟
چه جالب
-حالاکه هیچی یادم نمیاد قول بده که برام از اول تا آخر آشناییمون بگی باشه؟
شعف دختر برایش جالب است موهایش را چنگ می زند
ونفسش را بیرون می دهد  لعنتی به این جای ماجرا فکر نکرده بودم چه داستانی سر هم کنم؟


باید با خانواده جمشیدی هماهنگ کند نکند او چیزی بگوید و آن ها چیز دیگر حال به نظرش این ‌کار کاملا مسخره به نظر می آید آخر اورا چه به نامزد داشتن آن هم دروغین
دخترک انگار سوالش را یادش رفته بود؟
اوهم بی خیال می شود و دیگر چیزی

نمی پرسد

..............

 

‌ویراستار: @Sanaz_r

مدیر راهنما: @Niyayesh_khatib

ویرایش شده توسط Najmeh_n
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام  ببخشید بچه ها پارت ها اشتباه  جای گذاری شده 

در روز های   آتی  پارت های جدید پارت گذاری میشن

ممنونم از صبر شما❤

ویرایش شده توسط Najmeh_n
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...